بله | کانال پرسش و پاسخ داستانی
عکس پروفایل پرسش و پاسخ داستانیپ

پرسش و پاسخ داستانی

۱۸۳ عضو
thumbnail
🟢۹_سوال:خواستم بدونم این فرمول یک به پنج چیه؟ چه جوریه؟undefinedجواب:داستان‌نویسی خب خیلی پیچ و قوس‌ها و تکنیک‌ها داره که برای درک بهتر با کد میریم جلو. مثلا یه کد داریم معروف به "فرمول یک به پنج"... یعنی چی؟ یعنی هر جمله قابلیت ۵ مدل نوشتن رو داره. البته شاید ده مدل هم بشه نوشت ولی حدّ معمول و ساده‌تری رو فرض می‌کنیم. ساختار متنیِ داستان دارای کلمات و جملات متعدده که توصیف و صحنه و روایت مارو شامل میشن. اما به نظر شما باید همین‌طور یک‌ریز نوشت و رفت جلو؟ دیدید وقتی یه داستان می‌نویسید و بعد از یک روز بهش مراجعه می‌کنید، می‌بینید که چقدر جای کار داره‌؟ و همونجا دست به قلم می‌شید روی همون داستان یک روز پیشِتون ادیت می‌زنید. خودتون خودبخود متوجه میشید بهتر از این جمله هم میشه نوشت که! این همون نگاه یک به پنج هستش که برگرفته از حسّ نارضایتی از جملات ساده‌ست. چون وقتی سرتون توی نوشتن میره و با سرعت می‌نویسید، یهو کیفیت توصیف و صحنه افت پیدا میکنه‌. اینجاست که نباید داستان رو برای بستن نهایی ولش کرد. باید برگردید اول و از نو بخونید و توصیف و صحنه‌هارو درست کنید. چون تعجیلی نوشته شده. هر چیزی هم که تعجیلی نوشته شده باشه، کیفیت نداره. چون فکر بکری پشتش نبوده.واسه همین موقع برگشت به اول داستانتون، به خودتون می‌گید بذار این جمله رو بهتر توصیف کنم. پس اگه میخوایم یه نویسنده قوی بشیم و داستان خوبی خلق کنیم، حتما باید روی جمله، خودمون رو به چالش بکشیم و ۵ مدل و معادل همون جمله رو بیاریم و میون اونا بهترین رو بذاریم توی داستان. این یعنی بازنویسی درست.مثلا جمله اول که سریع نوشته شد و رفت اینه:undefinedundefinedاز میان بوته‌زارها گذشت تا چشمش افتاد به خانه پدر مالارمه...undefinedمدل اول: بوته‌زارها را رد کرد تا به خانه پدر مالارمه رسید...undefinedمدل دوم: بوته‌زارها پیش پایش به طلایی می‌زدند و چشمش طلایی طبیعت را شکافت تا خانه پدر مالارمه را دید...undefinedمدل سوم: در حال عبور از آن‌همه بوته که دشت را پر کرده‌اند، خانه پدر مالارمه را دید...undefinedمدل چهارم: شکاف بوته‌زارها راهی گسترد برای دیدن خانه پدر مالارمه...undefinedمدل پنجم: بوته‌زارها پیش بودند. پا از آنها بیرون که گذاشت خانه پدر مالارمه را دید...نمی‌گیم صبح تا شب روی یه جمله متمرکز بشید، خیر. میگیم هر جمله توان ۵ مدل توصیف خوب رو داره. وقتی داستان رو نوشتید و برگشتید برای ویرایش، با جملات بازی کنید تا بهترین فرم رو بیارید توی کار. این همون فرمول پنج به یک هستش...

۱۰:۲۸

thumbnail
🟢۱۰_سوال:در مورد داستان غیرخطی توضیح میدین؟undefinedجواب:هر داستانی یک خط سیر داره که در این خط سیر، تِم و درون‌مایه و موضوع، همه‌وهمه درش وجود دارن و خط سیر داستان در نهایت میخواد درباره یک یا چند شخصیت اصلی و فرعی صحبت کنه و زندگی اونارو برامون باز کنه. این خط سیر داستان دارای خیلی چیزها دیگه هم هست. مثل: کشمکش، نقطه اوج، قهرمان و ضد قهرمان و پیرنگ. حتی صفر تا صد‌ مشخصی رو پیشِ روی خواننده میذارن. مثلا در داستان "پیرمرد‌ و دریا" شاهد یه خط سیر مشخص هستیم از سرگذشت پیرمردی که به دریا میزنه. به این دست داستان‌ها، داستانی‌های خطی میگن که طبق توالی مشخصی پیشی میرن و اپیزودیک یا پاره‌پاره نیستن که بگیم شامل چند قسمت منفک میش. خیر. در اینجور داستان‌ها "شخصیت"، "زمان_مکان" و "حادثه" کاملا مشخص و مبرهن هستن... اما چه میشه که داستان به داستان غیرخطی تعریف میشه؟داستان غیرخطی یعنی داستانی دارای بهم‌ریختگی خط سیر معمول و سه اصل: "شخصیت"، "زمان_مکان" و "حادثه"... اما این بهم‌ریختگی در اصل در جهت پوشش یه تِم اصلی هستش اما شیوه پرداخت بر پایه بازی زمان و یا فلش‌بک به گذشته و یا سیر در رویاهای شخصیت داستان و یا ورود به خودگویی و تک‌گویی شخصیت و یا خاطره‌انگاری شخصیت و یا ورود به جهان خیال شخصیت‌ها و یا تغییر زاویه‌دید و یا از ابتدا به انتها هستش که خط سیرِ داستان‌رو منحرف می‌کنه.شما یه شاخه درخت رو در نظر بگیر. همون شاخه درخت، چندین شاخه ریزتر و جانبی داره. نویسنده گاهی خواننده رو می‌بره توی اون شاخه‌های ریز و از خط اصلی که تنه اصلی داستانه خارجش میکنه اما در نهایت، شاخه داستان یه تنه اصلی داره. در داستان‌های غیرخطی، انحراف نویسنده از خط اصلی بسیار مشهود و فراوانه که خب البته خودش یه نوع سبک نگارش تلقی میشه.در نهایت توی داستان‌های غیرخطی، وقتی داستان به پایان برسه‌، خواننده خودش "حال"، "آینده" و "گذشته" رو میتونه با هم مقایسه کنه که خب یه لذت‌ ویژه‌ای هم داره. داستان‌های غیرخطی از چنین ساختاری بهره می‌برند و می‌تونن بیش از این‌که یک شخصیت صرفا در زمان حال سفر کنه، به آینده یا گذشته هم بره و بیوفته توی بازی زمان. خیلی از نویسنده‌ها توی ترکیب زمان‌ها و خلق داستا‌های غیرخطی متخصصند. اونا گاهی ممکنه داستان رو از انتها به ابتدا تعریف کنن و گاهی هم بخش‌های مختلف داستان رو بدون هیچ ترتیب خاصی بنویسن.همه این رفت و برگشت‌ها و وقایعی که به نظر نامرتبط میان در نهایت مضمونی خاص یا الگویی ویژه رو به مخاطب نشون میدن. مثلا توی یه داستان، شخصیتی دچار فراموشی شده و به دنبال پاسخ می‌گرده که نمونه‌هاش رو هم زیاد داریم.یا توی یه داستان، روایت‌ها جابه‌جا می‌شن و لحظات مهم، با فاصله‌ی زمانی چندین قرن، کنار هم نوشته میشن. انگار هم‌زمان رخ می‌دن با این استراتژی که زندگی تمام شخصیت‌ها با هم گره می‌خوره. مثلا در داستان غیرخطی، شخصیت آهنگساز میاد دفتر خاطرات دکتر رو می‌خونه و از طرف دیگه شخصیت خبرنگار داستان میاد نامه‌های عاشقانه‌ای پیدا می‌کنه که متعلق به اجدادشه!(... چقدر ریتم خوبی دارد زندگی تو مرد! همیشه به خود می‌گویم مگر می‌شود پزشک باشی و در کنارش عاشق! همیشه فکر می‌کردم دکترها وقتی برای عاشقی ندارند.... این همه بهت عشق ورزیدم ولی تو نفهمیدی! با چه زبانی باید به تو می‌فهماندم که من هم آدم هستم‌. از اینکه خبرنگار هستم و این اراجیف را می‌خوانم حالم بهم می‌خورد...)_چیزی از این نقطه پیوند غیر خطی فهمیدید؟ اینجا متوجه دو خط متفاوت داستانی از یک آهنگساز و یک خبرنگار می‌شید که توی یک خط موازی نیستند... در نهایت همه پارت‌ها و اپیزودهای موازی، میان توی یه خط اصلی و قصه‌ها رو بهم پیوند میدن. مثلا در داستان «همشهری کین»، بازگشت به گذشته‌های مختلف، از نقطه نظر شخصیت‌های مختلف، درباره‌ی زندگی ناشر ثروتمند و متفاوت، چارلز فاستر کین نشون داده می‌شه در حالیکه گزارشگرهای امروزی در تلاشن تا راز آخرین کلمه‌ای که پیش از مرگ از دهان او بیرون اومده‌رو پیدا کنن‌.یا مثلا توی یه داستانی، یه زوج، خاطرات خودشونو از هم با عمل جراحی از ذهنشون پاک می‌کنن. یک داستان از زمان حال، درباره‌ی عمل‌های جراحی که با بازگشت به گذشته‌هایی از رابطه‌ اون زوج همراهه و نویسنده بازی زمان رو بصورت غیرخطی پیش می‌بره. یا در رمان «دختر گمشده» گیلیان فلین، ازدواج بی‌عیب زن و شوهری رو داریم که هنگامی که در پنجمین سالگرد ازدواجشون، زن ناپدید می‌شه، زندگی از هم می‌پاشه. نویسنده با بازگشت به گذشته‌ها، حقایقی رو درباره‌ی زندگی زن و شوهر که رو زندگی امروز اونا تاثیر گذاشته‌، می‌نویسه. خط زمانی «دختر گمشده» مشخصه اما افشاگری‌های تدریجی‌ای که از گذشته‌ی اونا صورت می‌گیره، تنش و رمز و راز رو افزایش می‌ده و پیچش‌های داستانی و چرخش‌های ناگهانی، بصورت غیرخطی نوشته میشه و در یک توالی مشخص نیست...

۲۳:۰۱

thumbnail
🟢۱۱_سوال:چگونه داستان را گسترش دهیم تا بلندتر شود یا داستان بلندی به رمان برسد؟undefinedجواب:هر داستانی از یک ایده یک‌خطی شروع می‌شود و حتی یک اتفاق عجیب. منشاء شکل‌گیری داستان مشخص است. یک رویداد واقعی و یا یک رویداد ساخته_پرداخته ذهن و یا یک خاطره از خودمان و یا دیگران و یا یک رویارویی تازه در قالب یک خط یا یک پاراگراف. حجم و گسترش آن ایده یک خطی هم بستگی به خودمان دارد. ممکن است بخواهیم داستان کوتاه بنویسیم. حجم و حدود داستان‌کوتاه را هم شناختیم. درست؟ پس به تراز همان داستان‌کوتاه، حدود گسترش ایده را مشخص می‌کنیم. مثلا در داستان‌کوتاه که غالبا زیر پنج هزار کلمه است، طرح‌واره ساده‌ای نوشته می‌شود و نیازی به فصل‌بندی و تاریخ‌نگاری مفصل ندارد و داستان از یک نقطه شروع و با توالی زمان و حوادث، در یک نقطه بسته می‌شود.اما مثلا می‌خواهیم ایده را رمانش کنیم. این دیگر نیاز به یک گسترش طبقه‌بندی شده دارد. مثلا: گسترش ایده از چند خط به ده صفحه، ایجاد شناسنامه ششگانه شخصیت‌ها، وقایع‌نگاری بصورت طرح اولیه، انتخاب نوع نگارش خطی یا غیرخطی، فصل‌بندی رویدادها در زمان و مکان مشخص، جانمایی کشمکش و اوج در نقاط مختلف داستان، انتخاب نقطه فرود و در نتیجه نقطه غایی. این چند کار در قالب نقشه راه، تازه ایده را به طرح اولیه رمان رسانده است و هنوز نگارش شروع نشده که خودش بالای یک‌سال مفید زمان می‌برد اما مسیر گسترش کار مشخص شد.به عنوان مثال (ایده اولیه در ژانر خانوادگی بصورت خطی)undefined دختر زیبارو که باجه‌دار بانک است، توجه یک مشتری بانک که یک مرد پیر ولی پولدار است را جلب کرده و مشتری به بهانه دیدن دختر به بانک می‌آید و روی صندلی به تماشای دختر می‌نشیند. مرد دل از کف داده است بدون آنکه شناختی از دختر داشته باشد...خب این ایده چند خطی. حالا داستان‌کوتاه‌نویس قبل از نوشتن، ایده را به این صورت گسترش می‌دهد:undefinedدختر زیباروی باجه‌دار توی بانک توجه یک مرد پیر و پولدار را جلب کرده و مشتری به بهانه دیدن دختر به بانک می‌آید و روی صندلی به تماشای دختر می‌نشیند. مرد دل از کف داده است بدون آنکه شناختی از دختر داشته باشد و تلاش می‌کند به هر بهانه‌ای شده به دختر برسد. وقتی می‌آید جلوی باجه، به دختر پیشنهاد می‌دهد که اگر در شرکت او استخدام شود، ده برابر بانک حقوق میگیرد. دختر می‌پذیرد و قرار ملاقات توی یک رستوران می‌گذارند ولی مرد آنجا متوجه می‌شود دختر ویلچرنشین است. تمامحالا داستان‌کوتاه‌نویس این طرح را شروع می‌کند به نوشتن و خیلی هم نیاز به بازی زمان و یا توصیف مطول ندارد و در انتها آنِ داستانی هم دارد که شوک است‌ و قصه باز می‌ماند که باز مختار است ادامه دهد یا نه...اما بریم سراغ گسترش این ایده توسط رمان‌نویس:undefinedدختر زیباروی باجه‌دار توی بانک توجه یک مرد پیر و پولدار را جلب کرده و مشتری به بهانه دیدن دختر به بانک می‌آید و روی صندلی به تماشای دختر می‌نشیند. مرد دل از کف داده بدون آنکه شناختی از دختر داشته باشد و تلاش می‌کند به هر بهانه‌ای شده به دختر برسد. وقتی می‌آید جلوی باجه، به دختر پیشنهاد می‌دهد که اگر در شرکت او استخدام شود ده برابر بانک حقوق می‌گیرد. دختر می‌پذیرد و قرار ملاقات توی رستوران می‌گذارند که آنجا مرد متوجه می‌شود دختر ویلچرنشین است و اولش شوکه می‌شود اما خیلی برایش مهم نیست و واکنش بدی ندارد. چون شیفته او شده است. اتفاقا به روی دختر لبخند می‌زند‌. با این برخورد، در طول مسیر دختر از روی ولیچر برمی‌خیزد و راه می‌رود و اینجوری حقه‌اش را رو می‌کند. چون می‌خواست مرد را امتحان کند که آیا واقعا از روی علاقه او را دعوت به کار کرده است یا نه؟ دختر و مرد توی شرکت که پا می‌گذارند همان‌جا مرد واقعیت عشق خود را می‌گوید و دختر می‌پذیرد اما یک مانع بزرگ...ببینید، به همین شکل طرح‌واره رمان شکل می‌گیرد تا یکی دو صفحه پیش برود بصورت قصه. اما وقتی رما‌ن‌نویس میخواهد شروع به نگارش رمان کند دیگر باید همان الگوهای اصلی گسترش طرح رمان را که در بالا گفتیم در پیش بگیرد. مثل شناسنامه شخصیت‌ها، انتخاب نقطه اوج، فصل‌بندی و‌ حتی اگه میخواهد غیرخطی برود، مثلا از آخر به اول بیاید یا بازی زمان کند، اول باید همین طرح را ببندد خیالش راحت شود که ماجرا چیست؟ بعد شروع به نوشتن کند. در بحث گسترش ایده‌های کودکانه هم که خب خیلی به گسترش پیچیده نیاز ندارد چون از گروه الف تا د پیشنهاد میشود حدود کلمات زیر هزار کلمه باشد.

۶:۴۱

thumbnail
🟢۱۲_سوال:تو نوشتن داستان با زاویه دید من‌راوی، چه کنیم که به دام خاطره‌نویسی نیوفتیم؟undefinedجواب:داستان‌ زاویه‌دیدهای متعددی دارد. از زاویه دید دانای کل نامحدود‌ گرفته تا دانای کل محدود، من راوی، نمایشی، تک‌گویی درونی، تک‌گویی نمایشی، نامه‌نگاری، خاطره، دوم شخص خطابی و اول شخص جمع از جمله زاویه‌دیدهایی هستند که یک نویسنده می‌تواند از آن‌ها برای بیان داستان خود استفاده کند. اما همه این‌ها برمی‌گردد به هدف ما در داستان‌‌نویسی. حالا زاویه دید اول شخص چیست؟ First Personاین زاویه‌دید از آنجاییکه به خاطره‌نویسی نزدیک است و خاطره‌نویسی هم پایه و بنیان ورود به جهان داستان است که کودک هم از همان ابتدا با خاطره‌نویسی شروع می‌کند، پس زاویه دید آسانی است اما تفاوت‌های ریزی نسبت به اصل خاطره‌نویسی دارد‌ که کار به شکل داستان رویت می‌شود. اولین زاویه‌دید داستانی در زندگی بشر همین خاطره‌گویی بود که انسان‌های اولیه با زبان پایه‌ای خود و تعریف خاطرات خود از شکار پایه‌گذاری کردند‌ و شد بیس اصلی شکل‌گیری داستان در ذهن بشر. در زاویه‌دید اول شخص "من" داستان را می‌گویم. راوی در درون داستان است و تجربیات خود را مستقیما گزارش می‌کند. این زاویه‌دید بسیار پر مخاطب است چون خواننده را خوب همراهی می‌نماید. نمونه‌های آن مثل:‌ راوی ناظر در داستان "شاخه گلی برای امیلی" یا راوی قهرمان در داستان "فیل بزرگ" اما دو اشتباه بزرگ در زاویه‌دید اول شخص وجود دارد. یک اینکه راوی داستان دوست‌داشتنی و جذاب نباشد. در آن صورت خواننده میلی به تعقیب نخواهد داشت. دوم اینکه راوی بسیار پرگویی می‌کند و از چیزهایی می‌گوید که یا دیر نشان می‌دهد و یا اصلا نشان نمی‌دهد. توصیه استاد جمال میرصادقی به داستان‌نویسان مبتدی این است که "سعی کنید تا آنجا که می‌توانید اول شخص ننویسید و بروید سراغ سوم شخص"... این یعنی شخص مستقیما خودش را از جهان خاطره‌نویسی برهاند و با خیال راحت خودش را به چالش بکشد و بشود اسم اثرش را داستان گذاشت و به راحتی خاطره و منِ‌راوی را تمیز داد. نمونه متن اول شخص:undefined... اسلحه روی میز قرار داشت و مرا وسوسه می‌کرد تا آن را بردارم. سنگینی و سردی بدنه فلزی‌اش را به خوبی در دستانم حس می‌کردم. طوری آن را در دستم می‌فشردم که گویی بخشی از اعضای وجودم بود. همان‌طور که اسلحه را به سمت او نشانه می‌رفتم، انگشت لرزانم ماشه را بغل کرد. صدای شلیک فراتر از حد انتظارم بود...اما مزایای زاویه‌دید اول شخص چیست؟ یک اینکه آسان‌ترین و کم دردسرترین زاویه‌دید است. دوم اینکه مخاطب خیلی زود با شخصیت و راوی ارتباط نزدیک می‌گیرد و سوم اینکه حس همذات‌پنداری میان مخاطب و شخصیت بسیار قوی‌تر و سریع‌تر اتفاق می‌افتد. چهارم اینکه احساسات، افکار، حواس پنجگانه، عمل و عکس‌العمل شخصیت، تاثیر بیشتری در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند و پنجم اینکه مخاطب خودش را درون ذهن و بدن قهرمان داستان می‌گذارد و حوادث را از نزدیک تجربه می‌کند.اما این زاویه دید، معایب خود را هم دارد. مثلا اولین عیب اینکه زاویه دید شما بسیار محدود خواهد بود. یا مخاطب تنها شاهد اتفاقاتی است که شخصیت داستان می‌بیند نه چیزی بیشتر و عیب دوم اینکه چون داستان از دید شخصیت داستان روایت می‌شود پس مخاطب نمی‌تواند از افکار، احساسات و درون شخصیت‌های دیگر داستان مطلع شود. عیب سوم اینکه به سختی می‌توان خود شخصیت داستان را از بُعد ظاهری توصیف کرد و عیب چهارم اینکه چون همه‌چیز از دریچه دید شخصیت داستان روایت می‌شود، نویسنده خیلی باید احتیاط کند که داستان و وقایع را لو ندهد و پنجمین عیب اینکه مخاطب متوجه می‌شود که راوی داستان در نهایت زنده می‌ماند، در غیر این‌صورت نمی‌تواند داستان را پایان دهد. از این رو این زاویه دید برای داستان‌های جنایی، معمایی و یا تعلیقی پیشنهاد نمی‌شود. چون هیجان را می‌گیرد و عیب ششم و آخر اینکه امکان غرق شدن نویسنده در شخصیت داستان وجود دارد و اینکه در افکار و رفتار و احساسات شخصیت دخالت کند و از وجودش بیش از حد در شخصیت تزریق نماید. بطوریکه فراتر از اعتدال و توازن باشد.اما چند وجه تمایز خاطره و منِ راوی:_خاطره مجموعه‌ای از وقایع حقیقی زندگی را شامل می‌شود اما داستان از زاویه دید منِ‌راوی ممکن است از حقیقت دور باشد._خاطره بازگو‌کننده واقعیات باورپذیر است در حالیکه در داستان منِ‌راوی شاید ورود خیال و فانتزی را شاهد باشیم._خاطره به برخی از عناصر داستانی مقیّد نیست اما داستان منِ‌راوی موظف به رونمایی از عناصر است‌._خاطره برشی از زندگی راوی است ولی داستان منِ‌راوی ممکن است یک داستان با زاویه‌دید توی‌خطابی را تغییر داده باشد_خاطره ضریب سنّی روایتگر را ندارد و ممکن است یک کودک راوی خاطره باشد ولی داستان منِ‌راوی توسط یک داستان‌نویس با رعایت الگوهای داستانی نگاشته می‌شود.

۸:۴۹

thumbnail
🟢۱۳_درباره تاریخچه حکایت‌نویسی اطلاعات بدید... undefinedجواب: یکی از بحث‌هایی که ما در طول تاریخ زبان فارسی ایران داریم بحث حکایته.‌ اما حکایت از کجا اومده؟ اینو من براتون باز می‌کنم.ببینید دوستان ۲۵۰۰ سال قبل در دوره هخامنشیان، زبان متداول مردم زبان undefinedپارسی باستان بوده که خب توی دربار استفاده میشده و خطشون هم میخی بوده که اونم همون به زبان پارسی باستانه و این پارسی باستان همین جوری میاد جلو میرسه به دوره اشکانیان و ساسانیان و پارسی باستان پوست میندازه میشهundefined پارسی میانه. پس دوره اشکانیان و ساسانیان مردم به زبان پارسی میانه صحبت میکردن. خب در اون دوره باز هم آثار درباری‌ها بر همین زبان بوده و متداول در پهنه ایران و سلسله حکومت‌هایی که زیر چتر دوره ساسانی و اشکانی بودن و همه باید پارسی میانه صحبت می‌کردن.اما میایم جلوتر که با پایان ساسانی مواجه هستیم و حمله اعراب. در دوره اعراب که دویست سال در ایران حکومت کردند، دیگه نم‌نم پارسی میانه هم پوست میندازه و عصرundefined فارسی نو پدید میاد. خب در عصر فارسی نو، زبان مردم تغییراتی رو می‌بینه که خب یه وقت هم حتی رگه‌هایی از زبان عربی توش بوده اما نفوذ صددرصدی نکرد. در حالیکه اعراب وقتی مصر رو گرفتن، به کل زبان قبطی اونا به عربی برگشت و شدن عرب زبان. اما ایرانی‌ها اجازه ندادن. درست در دوره حکومت امویان و عباسیان بر پهنه ایران.اما در همون دوره هنوز یک کتاب خیلی قدیمی تو بحث حکایت وجود داشته که از دوره ساسانیان مونده بود. یعنی ترجمه شده بود به زبان پارسی میانه.‌ گفتم که پارسی میانه در دوره ساسانی‌ها بود. یادتونه؟ کتاب کلیله دمنه. این کتاب مشتمل بر حکایت حیوانات بوده و بسیار هم پند و حکایت‌های شیرینی داشته و مردم در دوره پارسی میانه کاملاً با این کتاب آشنا بودن و حتی مطالعه‌ش می‌کردن اما در فارسی نو ما این رو نمی‌بینیم که طی حکومت‌ اعراب، حکومت‌های اقلیمی شکل می‌گیرن مثل صفاریانِ یعقوب لیث و طاهریان و سامانیان که دیگه فارسی نو یه شکل واقعی به خودش می‌گیره و ایرانی‌ها فارسی نو صحبت می‌کنن. دیگه پارسی باستان و پارسی میانه‌رو بذاریدش کنار‌.اولین فردی هم که بیس کار رو در دوره سامانیان زد برای رونق فارسی نو، رودکی بود پدر شعر فارسی که یه مقدار نثرش سخته. چیزی حدود دویست و خرده‌ای سال بعد از حکومت اعراب و هجرت پیغمبر، رودکی اولین شعر فارسی رو در دوره‌ی عصر فارسی نو در حکومت سامانیان پدید میاره.حالا میایم جلوتر و می‌رسیم به دوره حکومت سلجوقیان و غزنویان که میشه گفت یکی از دوران طلایی ادبیات ایران بوده چون به قول معروف دو تا از شخصیت‌های بزرگ تاریخ زبان فارسی اونجا با هم دوره میشن و زندگی می‌کردن و حالا با چند سال فاصله اینور اونور. یکیش بیهقی بوده که تاریخ بیهقی رو می‌نویسه و میشه اولین قدرتمند حکایتی 100 درصد ایرانی و دومیش هم فردوسی بوده با شاهنامه به عنوان اولین اثر قدرتمند شعری فارسی البته این دوتا تمام تلاش و هدفشون حفظ اصالت فارسی نو بوده. پس ما می‌تونیم بگیم اون دوستانی که علاقه‌مند هستند که حکایت رو بنویسند و تمرین بکنند حتما تاریخ حکایت بیهقی رو بخونند به خاطر اینکه ریشه و بیس حکایت‌نویسی اصیل ایرانیه. متنی از تاریخ بیهقی:... قاضی تنگدست به شرح و بسط بونصر گوش می‌سپارد. آنگاه پس از دعا و تشکر از عنایت شاه می‌گوید که: «این صلت‌ فخر است، پذیرفتم و بازدادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است حساب این‌ نتوانم داد و نگویم که مرا دربایست نیست؛ اما چون بدانچه دارم ـ و اندک است ـ قانعم‌، وزر و بال این چه به کار آید؟»وزیر می‌گوید: «ای سبحان‌الله! زری که سلطان محمود به غز و از بتخانه‌‌ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین می‌‌روا دارد ستدن آن، قاضی همی نستاند؟» زری که امیر مسلمانان در راه جهاد به ‌دست آورده و خلیفه اسلام آن را می‌پذیرد، پس ناپذیرفتن قاضی چه معنی دارد؟ قاضی می‌گوید..."اما میایم جلوتر و در همون دوره غزنویان با شیخ عطار مواجه می‌شیم. خب ایشون باز هم بر مبنای فارسی نو تذکره‌الاولیا رو می‌نویسه که این هم باز دارای حکایت‌های خیلی قوی و خوبیه پس بعد از دوره بیهقی می‌رسیم به دوره حکایت‌های عطار. جالبه که مولانا در سن 19 سالگی به ملاقات عطار می‌ره و خیلی عطار روی ایشون تاثیر می‌ذاره. نمونه‌ای از حکایت عطار:نقلست که یک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می‌کردند تا به لب دجله برسیدند یاران گفتند یا شیخ دعا کن تا حق تعالی این جمله را غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود .معروف گفت : دستها بردارید...

۱۳:۴۶

۲... یک مقدار جلوتر از عطار هم بیایم می‌رسیم به دوره نصرالله منشی. ایشون یکی از منشیان دربار غزنوی بود و جالب اینه وقتی می‌بینه که ۶۰۰ _۷۰۰سال پیش از خودش کلیه‌دمنه اومده بوده در زبان فارسی میانه ساسانیان، اونو برمی‌داره مجدد برمی‌گردونه به زبان فارسی نو یعنی همون فارسی که سخته و ما داریم اونو می‌خونیم. پس در واقع کلیله و دمنه‌ای که الان در دسترس ماست، همون زبان فارسی نو و سختیه که عطار و بیهقی استفاده کردن در دوره غزنویان. واقعا دوره طلایی به این میگن. فردوسی و بیهقی و عطار و نصرالله منشی و سنایی غزنوی...استاد دولت‌آبادی می‌فرمایند: بیهقی آدم درستی است و نسبت به آنچه می‌نویسد، منصف است و نسبت به کاری که انجام می‌دهد، عمیقاً احساس مسئولیت می‌کند. بیهقی در کلامش هیچ صنعتی نیاورده و کلام او به معنی نخواستن زبان دیگر از دل جامعه‌ی ایران است، او می‌گوید من می‌خواهم زبان خودم را داشته باشم و بیهقی نتیجه‌ی چنین نخواستنی است... چه ادبایی بزرگی بودن اینا. پس منشا شکل‌گیری حکایت ایرانی رو ما با دوره غزنویان برمی‌گردونیم. زمانی که تاریخ بیهقی شکل گرفت بعد از اون تذکر‌ه‌الاویا و بعدش کلیله نصرالله منشی. همه اینا زبان بسیار سخت فارسی نو رو استفاده کردن که حتما پیشنهاد می‌شه برای عزیزانی که اهل حکایت‌نویسی هستن این سه اثر رو مطالعه کنن.حالا برسیم به شش هجری که شاه سخن، شیخ عجل، سعدی ظهور میکنه با حکایت‌های شیرینش. ایشون در دوره مصادف با حمله مغولا مدام به سفر میره و بسیار توی ادبیات فارسی ما تاثیرگذار بوده. مدام دنبال محیط‌های علمی بوده که درس بگیره. حتی میون مسیحی‌ها می‌چرخیده ازشون اطلاعات و علم بگیره و این حکایت‌هایی که ایشون نوشته، مدرن‌تر و ساده‌تر غول‌های ادبیات دوره غزنوی بودن. یعنی بیهقی و نصرالله منشی و عطار و سنایی‌. حتی در همین دوره، نظامی گنجوی رو هم داریم که ایشون هم بسیار تاثیرگذار در بحث ادبیات فارسی بوده. پس حکایت و زبان فارسی داره کم‌کم شلک می‌گرفته و نظامی حتی از سنایی غزنوی و فردوسی هم الهام می‌گرفته.و حتی یک شخصیت دیگه‌ای هم در همین دوره، متناسب با دوره مغول‌ها بوده. یعنی حافظ شیرازی که ایشون هم به همین شکل در بحث غنای ادبیات فارسی موثر بودن‌. دیگه شما حکایت سعدی‌رو نمی‌تونی با حکایت‌های نصرالله منشی یا حکایت بیهقی مقایسه کنید. بسیار تفاوت و راحت‌تر شده دیگه. ببینید به خاطر همین تاکید می‌کنم توی این سیر تاریخی حکایت‌نویسی حتما مطالعه و تحقیق کنید. ببینید حکایت رو به چه دوره‌ای میخواید منتسب کنید؟ همون شکلی بنویسید. نمونه‌ای از نثر سعدی:یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته...مثلا نمونه آثاری که در همین دوره جزو سخت‌خوان‌ها بوده، مرزبان نامه هستش که بهش مراجعه کنید.اما بیاییم جلوتر دیگه می‌رسیم به حکایت‌های بسیار ساده‌تر و راحت‌خوان‌تر از زبان فارسی نو که در قرن هفتم هجری بوده مال عبید زاکانی. دیگه اینجا به قولی حکایت شکل ساده‌تری می‌گیره و کمک به غنای فارسی میکنه و کمی پوست‌ انداخته. حکایتی از عبید زاکانی:undefinedبزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشيده‌ام و حلق خودرا بـه سرپنجه گرسنگي فشرده‌ام، هرگز از محافظت ان غافل مباشيد و بـه هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد... بعد از عبید در همان قرن هشت، عبدالرحمن جامی‌ رو داریم. ایشون هم شاعر بزرگ و بسیار ادیب فرهیخته‌ای بودن و موثر در توسعه زبان و نثر فارسی.

۱۳:۴۹

۳_در قرن نهم بعد از جامی می‌رسیم به شیخ بهایی. در این دوره طلایی، حکایت‌های شیخ بهایی رو می‌بینیم که فارسیش بسیار روان‌تر و ساده‌تره. به خاطر اینکه این تغییر و این پوست‌اندازی زبان فارسی ما داره می‌رسه به فارسی که الان داریم باهاش صحبت می‌کنیم. پس شیخ بهایی هم در قرن نهم پیشگام توی این موضوع بوده و حتی خود وحشی‌بافقی هم، هم‌دوره با شیخ بهایی بوده و ایشون هم جزو شعارهای بزرگ بوده و موثر در بحث زبان فارسی. شعراش هم بسیار قشنگ و متن‌هاش قوی و گیراست.دیگه در دوره افشاری و زندیه یعنی قرن یازده به اینور دیگه کم‌کم ما با شخصیت بزرگی به نام هاتف اصفهانی مواجه می‌شیم. ایشون هم بسیار موثر بوده در بحث زبان فارسی منتها دیگه فارسی نو نبوده و اونجوری صحبت نمی‌کردن. خیلی روان‌تر زیباتر و گیراتر و قابل درک‌تر. دیگه حکایتها همینجور دارن پوست می‌ندازن تا به حکایت درست مثل داستان تبدیل بشن. حکایت کم‌کم دیگه بال‌وپر گرفت و جون گرفت و الان دیگه مردم دارن نم‌نم داستان و حکایت رو می‌شناسن.دیگه اینجا ایرج میرزا میاد با شعرهاش و میرزاده عشقی همینطور. اینا تقریبا با هم هم دوره بودن. اینا هم کمک بسیار زیادی می‌کنن در بحث فارسی که دیگه نم‌نم پوست انداخته بوده. دیگه اون فارسی نبوده که قدیم صحبت می‌کردن.و دیگه در انتهای دوره قاجار ما با محمدعلی جمالزاده مواجه می‌شیم. شخصیتی که پدر داستان نویسی هستن و حکایت و نثرهاشون هم یک مقدار رگه های قدیمی داره ولی فارسی نو نیست. یه چیزی بین فارسی نو و فارسی الانی هست که ما داریم باهاش صحبت می‌کنیم. نمونه نثر جمالزاده:undefined « محمدعلی خان نامی » که در دوره ولیعهدی « عباس میرزا » برای تحدید حدود با عثمانی ها مامور سر حد شده بود از محل ماموریت خود در مکتوبی به قائم مقام نوشته می گوید هیئتی که از طرف دولت عثمانی برای تحدید حدود آمده است دارای یکی دو نفر مهندس و جغرافی‌دان و یک نفر نقشه کش می باشد که از روی اساس فنی مذاکره می کنند و استناد می جویند و اصطلاحات فنی استعمال می کنند و چون این بنده نه خود به آن فنون و اصطلاحات مانوسم و نه کسی را دارم که با من کمک نماید لازم است از طرف دولت یک نفری که از هندسه و نقشه کشی و جغرافیا اطلاعاتی داشته باشد و به اصطلاحات فنی آن آشنا باشد فرستاده شود تا با بنده کمک نماید...این وسط چقدر دانشمندان خادم فرهنگ و ادب پارسی زحمت کشیدن که زبان فارسی امروزی ما قوت بگیره. سلاله‌های ایران نوین، ادبا و فضلایی که چراغ فرهنگ و ادب فارسی رو روشن نگه داشتند. مردان و البته زنانی عموما تحصیلکرده و آشنا به تمدن و فرهنگ که دلباخته فرهنگ کشورشون و مختصات بومی ادبیات فارسی بوده و هستند. غول‌هایی مثل بدیع الزمان فروزانفر، محمدعلی فروغی، علی اکبر دهخدا، محمد معین، محمد تقی بهار، پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین زرین‌کوب، محمد علی اسلامی ندوشن، میر جلال‌الدین کزازی، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، بانو آموزگار، ایرج افشار، محمدرضا شفیعی کدکنی...خب در نهایت بحث من اینه که ما اگه می‌خوایم داستان‌رو به صورت حکایت کار بکنیم حتما بریم این سلسله مراتب رو مطالعه بکنیم ببینیم به شکل کدوم حکایت تمرین کنیم؟ مثلا اگه می‌خوایم بشه زبان حکایتی عبید زاکانی، بریم عبید رو مطالعه بکنیم. اگه می‌خوایم سعدی‌وار بنویسیم، حکایت‌های سعدی رو مطالعه بکنیم. اگه می‌خوایم به صورت نصرالله منشی حکایت‌های کلیله‌ای بنویسیم اونجور. عطار اونجور... اینجوری پیش بریم می‌تونیم حکایت‌های قشنگی رو پدید بیاریم وگرنه بدون مطالعه اینا باشه ما پله‌ها رو با هم قاطی می‌کنیم و حکایت‌ها و اینا حکایت‌های درهمی‌ میشن که می‌گیم چرا این کلمه و اون کلمه نمی‌آد...

۱۳:۵۰

thumbnail
🟢۱۴_سوال:آیا سخت‌خوان نوشتن داستان، ایراد محسوب می‌شه؟undefinedجواب:درباره سخت‌خوان بودن داستان اول باید ببینیم منظور از سخت‌خوانی چیه؟ و اشاره نکردید که چه جور داستانی؟ یه وقت سوال اینطوری مطرح میشه: آیا سخت‌خوان نوشتن رمان ایراد محسوب میشه؟... دیگه متوجه میشیم که موضوع رمان‌ هستش و جواب میدیم. اما اینجا نمی‌دونیم منظور داستان کودک هستش یا رمان یا داستان‌‌کوتاه... علی‌ایحال بصورت کلی عرض کنیم، متنی که دور از فهم و درک و سواد خواننده باشه، میشه سخت‌خوان. مثلا در حالت کلی یه مقاله پزشکی حتی برای یه استاد فیزیک، جزو مقالات سخت‌خوان محسوب میشه. چون همون استاد فیزیک چیزی از اصطلاحات مندرج در مقاله پزشکی متوجه نمیشه. یا برای یه کودک دوم ابتدایی، خواندن انشای دانش‌آموز اول دبیرستان سخته و به مراتب مقاله استاد دانشگاه برای دانش‌آموز اول دبیرستان، غیرقابل درک. سخت‌خوان به یه نوعی ویژگی متنی میگن که دارای کلمات و تعابیر و واژگان سخت و بعضا تخصصی و دور از درک و فهم برای خواننده بوده بطوریکه خواننده را مجبور به جست‌وجوی درباره معنی و مفهوم کلمات کند.این ویژگی در تمام متون ادبی و علمی و تخصصی و پژوهشی وجود داره. اما حالا متون علمی و تخصصی و پژوهشی رو میذاریم کنار و میریم سراغ متون ادبی. چون بحث ما داستان هستش. توی متون ادبی هم داستان یه شاخه رو دربرمیگره که به دسته‌جات داستان کودک_ داستان نوجوان_داستانک_داستان‌کوتاه_داستان بلند و رمان تقسیم میشه. اما یه خرده برگردیم عقب به دوره‌ای که اصلا زبان "فارسی نو" از دوره اسلامی به این‌ور در ایران، حدود هزار و دویست سال پیش، رواج پیدا کرد ‌که خودش برای نسل امروز، بسیار سخت‌گو و سخت‌نویس بوده. نمونه‌هاشو می‌تونید توی متن تاریخ بیهقی، متن کلیه‌ودمنه و یا متن تذکره‌الاولیا ببینید اما به مرور این زبان فارسی نو پوست میندازه تا به نوع ساده‌تری از گفتار امروزی ما میرسه. از جمال‌زاده به اینور، یعنی حدود صد سال گذشته که عمر داستان‌نویسی فارسی هستش، دیگه متن‌ها قابل درک و فهم هستن و هر کسی به گستره سوادش می‌تونه داستان ایرانی بخونه‌. زبان داستان صادق هدایت، سیمین دانشور، بزرگ علوی، جلال آل‌احمد، غلامحسین ساعدی، علی‌محمد افغانی، هوشنگ گلشیری، جمال میرصادقی، صادق چوبک، درویشیان و... ولی مثلا زبان داستان جمال‌زاده که قدیمی‌تره، سخت‌تره و پر از تمثیل و کنایه.موضوع سخت‌خوانی در تمام جوامع جهانی یه موضوع مهم در بحث ادبیات داستان تلقی میشه. برای رفع همین مسئله، میان داستان رو در حوزه ادبیات کودک دسته‌بندی می‌کنن توی چند گروه سنی و به نویسنده میگن متناسب با سن و سواد و درک کودک توی هر گروه داستان بنویس. مثلا گروه الف که زیر ۷ سال هستن، نوع نگارش داستان، ساده‌ترین شکل رو داره و حتی تصویر و شعر هم به کمک میان و حدود زیر پونصد کلمه. گروه ب که از اول تا سوم ابتدایی هستن کمی سواد دارن و درک بالاتری نسبت به بچه دو ساله‌. لذا متن داستان شکل جدیدتری میگیره متناسب با درک و سواد بچه و به همین شکل تا بالا که گروه د و نوجوان هستن. توی داستان نوجوان هم، رمان بزرگسال یه کتاب سخت‌خوان تلقی میشه. مثلا یه نوجوان کتاب کلیدر رو بخونه با اون همه اصلاحات و کلمات بدیع و سخت، توی صفحه اول میذاره کنار. پس رمان نوجوان میاد جلو. پس این بالانس سخت‌خوانی.حالا ماجرای کودک و نوجوان رو بذاریم کنار و بریم سراغ داستان بلند و رمان بزرگسال که احساس می‌کنم منظور نظر طراح سوال باشه. ببینید، برای رهایی از چاله سخت‌خوانی، داستان باید ساده اما مبتنی بر ادبیات داستان نوشته بشه. بله، ادبیات فارسی، زبان و نوشتار مارو در برمی‌گیره اما وقتی این ادبیات فارسی که تابع اصول و زبان هستش میخواد شکل داستانی بگیره باید بیاد در تبعیت اصول زبان و نثر داستان. ببینید شعر هم جزو زیرشاخه‌های ادبیات فارسی ماست اما وقتی شکل شعر می‌گیره، اصول و فنون و قواعد شعر رو باید بپذیره. مثل قافیه، ردیف و در سبک‌های مختلف مثنوی و رباعی و غزل و... داستان هم همینه. نثر خودشو داره و شما نمی‌تونید مدام از ادبیات فارسی خشک استفاده کنید که خواننده رو زده کنه. ادبیات داستان میگه باید زبان و نثر داستان انعطاف و لطافت داشته باشه و سرشار از زیبایی کلام. نمونه ادبیات داستانی از جلال آل‌احمد:undefinedهنوز یک ساعتی به ظهر داشتیم که دو تا سواری از پیش و کامیون عین الله از پس، چرخ‌هاشان را عین مهرهای پلاستیکی به خون گاو قربانی شده‌ی اربابی رنگ زدند و هر کدام ده دوازده‌تایی انگ خونین که از یکی به دیگری کم رنگ‌تر می‌شد، بر زمین میدانگاهی نهادند تا برسند پای عمارت آسیاب...مثلا در قواعد ادبیات فارسی میگن فعل باید بیاد آخر جمله اما ادبیات داستان برای حس نزدیکی به درک خواننده و شیوایی بیان و لطافت، ممکنه خیلی چیزهارو جابجا کنه...

۷:۳۶

undefinedاما آیا سخت‌خوان بنویسیم به طوری که خودمون فقط بفهمیم خوبه؟ خیر. داستان بزرگسال باید برای تمام باسوادان بزرگسال قابل درک باشه و حجم بکارگیری کلمات به گونه‌ای نباشه که خواننده با کمک دایره‌المعارف بخواد داستان بخونه‌. چون شما نوشتید و رفتید. دیگه نباید خواننده دنبال شما بگرده بپرسه این کلمه چیه؟ اگر هم آوردید، منبع دستیابی داشته باشه. اما گاهی زبان و نثر ادبیات داستان به سمت اصطلاحات جالب هم سُر میخوره. جالبه بدونید که زبان و نثر داستان مثل برخی رفتار آدمها به عادت میوفته. همونطور که یه آدم به شیوه راه رفتن و غذا خوردن و حرف زدنش عادت می‌کنه، نویسنده هم زبان و نثرش (به شرط زیاد نوشتن) عادت می‌کنه اما چه خوبه که عادتش، عادت زیبایی باشه. یعنی زبان و نثر دلنشین و پرمایه‌. نه اونقدر سهل و ابتدایی و نه اونقدر سخت و خشک و بی‌مایه‌.نکته آخر اینکه یه سری عوامل می‌تونن منجر به سخت‌خوانی داستان بشن که پیشنهاد میشه کمتر ازش استفاده کنیم. چون استفاده زیادش داستان رو سخت‌خوان می‌کنه و داستان از جاذبه میوفته. عامل اول بدعت کلام هستش. می‌تونید کلمات بدیع بیارید، اشکال نداره اما زیاد نه. چون زیادش به متن داستان ضربه می‌زنه. مورد دوم اصطلاحات محلی برگرفته از زبان طایفه‌‌ای و مادری هستش. از اینجور چیزها خیلی توی داستان نیارید مگر اینکه یه شخصیت داشته باشید توی داستان با گویش خاص. چون متن داستان شمارو قراره همه آدم‌ها از هر طایفه و زبان و گویشی بخونن و شما دارید داستان فارسی می‌نویسید. مگر اینکه بخواید طایفه‌ای و اختصاصی داستان بنویسید برای جماعت هم‌زبان. مثلا داستان به زبان ترکی فقط برای ترک‌ها، یا داستان به زبان کردی برای کردها... پس با آوردن بیش از حدّ اصطلاحات طایفه‌ای، سختش نکنیم. مورد آخر تخصص نویسنده هستش. مگه غلامحسین ساعدی یا چخوف پزشک نبودن؟ اما آیا شما رگه‌هایی از اصطلاحات پزشکی توی داستان اونا می‌بینید؟ مگر اینکه یه شخصیت بیمار رو طوری پرداخت میکنن که آدم متوجه میشه نویسنده خودش دکتره. پس هر تخصصی داری، اصطلاحاتش رو بذار پشت در و و بیا به جهان داستان و در چهارچوب ادبیات داستان و قابل فهم بنویس تا توی چاله سخت‌خوانی خودتو نندازی که مخاطب از دست بدی...

۷:۳۷

thumbnail
🟢۱۵_سوال:نوآموزم. هر چی می‌نویسم توی جلسه نقد می‌کوبند. خسته شدم‌. چطور بنویسم همه راضی شن؟undefinedجواب:سوال شما منو یاد مَثَل پدر و پسری انداخت که هر طور سوار چهارپا میشن، مردم یه حرف میزنن. پدر رو چهارپا میشه میگن: خجالت بکش از سنّت! پسر سوار چهارپا میشه میگن: چه پسر بدی! حرمت حالیش نیست. رو چهارپا نشینن، میگن چقدر بی‌عقلن! خدا حیوان را داده برای سواری. دو تایی سوار شن میگن: چقدر به حیوان ظلم می‌‌کنن... شما وقتی داستان نوشتی باید انتظار اینو داشته باشی که خیلی‌ها درباره‌ش حرف بزنن و بکوبن‌‌. پس با این ذهنیت وارد جهان داستان شو وگرنه خارج شو و ول کن داستانو. یه خبرنگار از محمدعلی کلی (قهرمان سابق بوکس جهان) پرسید: عامل اصلی قهرمانی شما چی بود؟ گفت: ذهنم! من ذهنم رو برای هزاران مشت آماده کرده بودم... ببینید شما وقتی میای جهان داستان، باید اشکت دربیاد از نقد اما وقتی ذهنت آمادگی لازم رو داشته باشه، باهاش کنار میای و برات یه چیز معمول میشه. یه نکته دیگه اینکه اگر، اگر واقعا داستان خوب طبق اصول و با رعایت عناصر نوشتی و برگرفته از آموزش‌های اساسی هستش، پس فرمول ۵۰_۵۰ رو در نظر بگیر توی نقد. یعنی از ده تا منتقد، پنج منتقد واقعا می‌دونن و بقیه نظر شخصی میدن. لذا خیلی سخت نگیر و تابع راهنمایی اونایی باش که تجربه نوشتن بالایی دارن و واقعا نقدشون درسته نه اعِمال نظر شخصی برای تغییر تِم داستان. وگرنه ننه‌بزرگ منم درباره داستان نظر میده ولی نظر میده، کارشناس یا داستان‌نویس و منتقد نیست که. اما اگه اولین باره یه کار نوشتی و تماما اشکال داره، اول دوره‌های کارگاهی داستان‌نویسی رو پیش یه باتجربه بگذرون و با عناصر آشنا شو بعدش کار رو بفرست نقد که حداقل یه جاهاییش جای دفاع داشته باشه.مسئله بعدی اینه که شما به عنوان یه داستان‌نویس مبتدی، حُکم سنگ نتراشیده و نخراشیده رو داری که باید تیشه نقد و آموزش و تمرین و ممارست رو به جون بخری تا تبدیل به تندیس گرانبهایی بشی. هیچ آدمی کنار تخته سنگ که واینمیسته عکس بگیره اما برای عکس گرفتن کنار تندیس، صدها آدم توی صف وایمیستن‌. چرا؟ چون اون تندیس، سختیِ ضربات تیشه رو به جون خریده. پس یه سری چیزهارو بپذیر. undefinedیک اینکه زیاد بنویس و دو اینکه بذار کارهات نقد بشه و اینم درنظر بگیر که قرار نیست هر کی هر چی گفت، درست باشه مگر یه استاد داستان که واقعا فنّی نقد کنه. داستان‌نویس یکی دو ساله زیاد داریم که تا دو داستان می‌نویسه یه خرده حرف قلمبه‌سلمبه صحبت میکنه، استاد_استاد خطابش می‌کنن. خیلی جدی نگیر‌. پس آموزش اصولی ببین، داستان بنویس، زیاد بنویس و به نقد بذار. کم‌کم میوفتی توی ریل و ورزیده میشی و دیگه چیزی به نام خستگی و دلزدگی سراغت نمیاد...

۸:۵۱

thumbnail
🟢۱۶_سوال:برای ارتقا سطح ادبی داستان بخصوص در رمان چه راهکارهایی پیشنهاد می‌شود؟‌undefinedجواب:خدمت شما عرض کنیم که داستان وقتی نوشته شد تحویل دو گروه از آدم‌ها میشه. گروه الف افراد معمول جامعه هستن که داستان‌نویس نیستن و اطلاعاتی درباره اصول داستان ندارن‌. گروه ب اهل فنّ و داستان‌نویس‌ها هستند که تجربه نگارش داستان دارند.undefinedگروه الف دنبال پر کردن وقت با خواندن داستان هستن و چون اطلاعاتی از اصول و فنون داستان ندارن، بیشتر دنبال محتوا و قصه داستان هستن و میخونن و متوجه قوت و ضعف نثر داستان نیستن و آخرش که داستان رو خوندن یا میگن به‌به! عجب موضوعی گفت. چقدر کِیف کردم و تمام و یا میگن چه موضوع بیخودی بود. بارها شنیده بودم از اینجور چیزا...اما گروه ب که خودشون دستشون به قلمه، روی جمله به جمله وایمیستن و تامل می‌کنن. اگه جمله نغزی باشه مارکر می‌کشن و یا الگوبرداری می‌کنن و یا مخالف هستن و جمله رو می‌کوبن. چون از بُعد ادبی دارن می‌خونن داستانو. کاری هم با موضوع و تم ندارن. یعنی چشمشون مستقیم روی نثر داستان زومه و ممکنه بدشون میاد از شیوه نگارش، ادامه نمیدن‌. پسundefinedگروه الف: برداشت محتواییundefinedگروه ب: برداشت ادبیسوال شما مرتبط با گروه ب هستش. سوال خیلی خوبیه انصافا. ببینید، داستان‌نویس وقتی کاری رو می‌نویسه باید به هر دو بُعد دقت داشته باشه. همه که مردم معمولی نیستن. شاید داستان افتاد دست یه ادیب! و یا همه داستان‌نویس نیستن و ممکنه داستان توی اهل خونه که داستان بلد نیستن بگرده و بخونن. پس بُعد سرگرمی داستان و بُعد ادبی داستان از نکات مهمی هستش که حتما باید حواس داستان‌نویس باشه. شما اولا داستان رو با یه تِم بدیع و جدید و شوک‌برانگیز و جذاب و غیرقابل پیش‌بینی برای افراد معمول بنویس و برو جلو و بعد که نوشتی، برگرد ویرایش بزن و از بُعد ادبی ارتقاء بده‌. ویرایش برای همین اومده که فردا جلوی اهل ادب کم نیاری. چون ‌اهل ادب دارن نثر و زبان داستان شمارو حلّاجی می‌کنن وگرنه افراد معمول، داستان بدون ویرایش رو هم می‌خونن چون چیزی از ادبیات فنّی داستان نمی‌دونن. حالا چطور ارکان ادبی داستان رو رعایت کنیم؟ اول ببینیم این ارکان چیا هستن که افراد معمول نمی‌بینن ولی اهل ادب‌، روش حسّاسند...undefinedیکی علائم نگارشی هستش. یه متن ادبی داستانی خوب، فاقد مشکلات نگارشیه. پس برگرد و بارها و بارها ادیت بزن و چک کن. مثلا نوشتی: وقتی آمد، که همه رفته بودند... (ویرگول قبل از "که" نمیاد. ورش‌دار)میشه: وقتی آمد که همه رفته بودند...undefinedدومی دیالوگ‌نویسه. دیالوگ رو توی گیومه بیار نه خط تیره. چون ممکنه ناچار شی وسط شرح داستان خط تیره بیاری و اونجا خواننده فکر کنه دیالوگه. مثلا" رفت_برگشتش معلوم نبود! پس با گیومه تکلیف دیالوگ رو روشن کن.undefinedسومی غلط‌های املایی هستش که اهل ادب خوب می‌بینن و اگه زیاد باشه، داستان رو میذارن کنار میگن نویسنده رو باش! یه وقت نذاشته ببینه کلمه غلطه یا درسته‌‌‌‌‌؟...‌ پس بی‌احترامی می‌دونن. مثلا نوشتی:... کاسه قور شد!برگرد و ادیت بزن: کاسه غور شد‌. (یعنی گود افتاد)undefinedچهارم استفاده از تشبیه و تمثیله که کار رو وزن میده. مثلا:...بابا می‌گفت قدّت شده شلنگ! و مادر می‌گفت: "چنار دمِ در رو چرا زخم انداختی پسر؟!" نمی‌دانم تا بابا به قدّم گیر می‌داد، مامان فوری یاد چنار دمِ در می‌افتاد که قدّش رفته بود بالا و داشت ابرها را جابجا می‌کرد!!... (یعنی مشابهت دادن قدّ راوی داستان به بلندی چنار) اینجا اهل فنّ کِیف می‌کنن از تشبیه‌ت.undefinedپنجم آوردن لحن‌های ویژه برای شخصیت‌هاست. برای آدم معمولی خیلی مهم نیست چه شخصیتی چه جوری حرف میزنه‌؟ دنبال ماجرای قصه هستش. اما اهل ادب دنبال شناسایی دقیق شخصیت داستانه و اگه همه دیالوگها معمولی بیان، میگه نویسنده شخصیت‌پردازیش صفره! مثلا لحن و گونه بیانی ننهِ داستان رو کد بده که زمین تا آسمان با لحن دختر داستان فرق داره. اینا مهمه...و موارد دیگه که در مجال نمی‌گنجه و داستان رو وزن میدن و و بار ادبی کار رو می‌برن بالا. حالا جملات نغز و پند و حکیمانه هم نیاوری طوری نیست. چون این موارد نیاز به پختگی نویسنده داره. مثلا شما نثر منِ آماتور رو نمی‌تونی با نثر استاد دولت‌آبادی که سالهاست می‌نویسه و داستان‌هاش پر از جملات و کلمات نغز و بدیعه مقایسه کنی. من کجا؟ ایشون کجا؟ ایشون استاد تمام هستن و من تازه‌کار...

۹:۴۶

thumbnail
🟢۱۷_سوال:من در مورد شخصیت‌پردازی مشکل دارم. راهکاری وجود دارد؟undefinedجواب:بذارید با یه مثال جواب رو شروع کنیم. من یه بار توی محل با دوستم صحبت می‌کردم، بهش گفتم: علی کافه تاسیس کرده، شکرخدا مشتری هم داره. یه سر بهش بزن... رفیقم گفت: کدوم علی؟...ببینید دوستان، اولین سوال رفیق هم‌محله‌ای من اینه: کدوم علی؟ چون سه تا علی توی محل داریم که همه میشناسیم به عنوان شخصیت‌های قدیمی. یکی علی دراز، یکی علی قصاب، یکی علی ساق‌طلا... گفتم علی دراز. تمام. فهمید همون علی که درازه و خیلی پر حرفه و خیلی پررو و کمی پولدار و کمی هم بلوف می‌زنه‌...در داستان نویسی خواننده هم رفیق ماست اما رفیق هم محله ما که نیست‌. نه ما خواننده رو میشناسیم و نه خواننده مارو میشناسه. خواننده با داستان کار داره و نه تنها خود ما بلکه علی رو هم اصلا نمی شناسه. لذا بجای اینکه بپرسه کدوم علی؟ می‌پرسه: چه جور علی؟... اگه خواننده هم محله‌ای ما بود می‌گفت کدوم علی؟ خواننده میخواد علی داستان منو به عنوان یه شخصیت جدید و یه غریبه بشناسه تا وارد داستان زندگیش بشه. اینجا تازه متوجه می‌شیم آهان، پس شخصیت‌پردازی لازم شد. البته رویکرد شخصیت‌پردازی بر دو اصل استواره:undefined_شخصیت‌پردازی خلوت (پنهان)undefined_شخصیت‌پردازی جَلوت (آشکار)undefinedپنهان برای داستانک و داستان برق‌آسا و محدود به زیر هزار کلمه که جا برای شخصیت‌پردازی کمه.undefinedآشکار برای داستان کوتاه و داستان بلند و رمان بالای هزار کلمه که جا برای شخصیت‌پردازی زیاده.حالا بحث من با اون دسته عزیزانی هست که داستان بلند و رمان توی دست دارند و روی صحبتم با اوناست. پس با شخصیت‌پردازی جَلوتی کار داریم. این دو خط داستانی رو ببینید:undefinedلَنگ‌علی سر چهارراه مخبرالدوله بساط لیف و کیسه حمام و روشو داشت. روز قبل بساطش را توی بغچه کرد و برای دیدن مادرش که توی دهات رو به موت افتاده بود، به دهات رفت...(اولین سوالی که عین آدامس به مغز خواننده چسبیده و تا روشن شدن موضوع کنده نمیشه اینه که: لنگ‌علی چه جور آدمیه؟ چه شکلیه؟ چه سنی داره؟ پیره؟ جوانه؟ سالمه؟ کج و کوله‌ست؟ اخلاقش چی؟... شما باید اینارو به خواننده بگید وگرنه داستان کوتاه و داستان بلند شما دچار مشکل میشه)حالا این متن رو ببینید:لَنگ‌علی سر چهارراه مخبرالدوله بساط لیف و کیسه حمام و روشو داشت. مثل پدرش بود. چهل سال لنگشان از عادت بود. سگ‌اخلاق_سگ‌اخلاق یکی پا را می‌کشید و یکی پا را باندپیچ می‌کرد و چوب زیر بازو راه می رفت‌‌. راست و دروغش بماند ولی می‌گفتند بساط ما با همین لنگی جان می‌گیرد. ناله می‌کرد و سر یله می‌کرد پایین که یعنی حالش هم خوش نیست. کله پرموی خود را هی می‌خاراند و زمین و زمان را قسم حضرت عباس می‌داد که ندارم و علیلم! روز قبل بساطش را توی بغچه کرد و برای دیدن مادرش که توی دهات رو به موت افتاده بود، به دهات رفت...(در اینجا ما لنگ‌علی را شخصیت‌پردازی کردیم و خواننده تصویری آشکار و شلوغی از شخصیت می‌بیند و راحت با داستان ارتباط می‌گیرد. چون در جواب سوال توی ذهن خواننده که لنگ‌علی چه جوری است؟ پاسخ آورده‌ایم...)برای شخصیت‌پردازی حتما به شش‌گانه شناسنامه‌ای نیاز دارید تا راحت از پس این مقوله مهم بربیاید‌. ش‌ش فراموش نشود. جواب ش‌ش در سوالات بالا پاسخ داده شده است.‌

۹:۴۰

thumbnail
🟢۱۸_سوال: در مورد زاویه‌دید دوم شخص، محدودیت‌ها و مزایای این زاویه‌دید بفرمایید.undefinedجواب: زاویه دید دوم شخص.Second Person این زاویه دید جایش در رمان‌ها نیست و بیشتر توی ادبیات غیرداستانی بکار می‌رود. این روش اگرچه خیلی باب نیست ولی برای خواننده جذابیت دارد. چرا؟ چون خواننده خودش بطور مستقیم درگیر اتفاقات می‌شود و مخاطب قرار می‌گیرد. این زاویه‌دید بیشتر در ژانر کتاب‌های غیرداستانی نظیر کتاب‌های انگیزشی، موفقیت، علمی و یا کسب‌وکار کاربرد دارد. مثلا:undefined... تو وقتی تصمیم گرفتی کاری کنی، اول خوب ارزیابی کن و بعد شروع کن. بدون ارزیابی هیچ کاری نکن. قدیم می‌گفتند حواست به خیر و شرّ کار باشد و تو خوب باید حواست را جمع کنی.‌‌..لذا می‌بینیم خیلی شمایل داستانی ندارد و به ندرت در ادبیات داستان دیده می‌شود. چون یک چالش ادبی دشوار به شمار می‌آید‌. ضمن اینکه خواندن داستانی که مدام «تو» را خطاب قرار می‌دهد برای مخاطب به تجربه عجیبی تبدیل خواهد شد. اینکه این تجربه عجیب خوب است یا بد، به هنر نویسنده و گیرایی داستانش بستگی دارد. در مجموع کم‌تعداد بودن داستان‌هایی که روایت دوم‌شخص دارند جای تعجب ندارد. بنابراین هر داستانی را نمی‌شود با روایت دوم‌شخص تعریف کرد و استفاده از این تکنیک ادبی شرط و شروط به خصوصی دارد اما قاعدتا یک نویسنده برای اینکه قلمش قدرت بگیرد خوب است تمرینات خود به این سمت هم سوق بدهد و تجربه کند. بد نیست. نویسنده هر چه مهارت خود را افزایش دهد و خود را به چالش بکشد، برای خودش خوب است. مثل همین تمرین زاویه‌دید سختِ توی خطابی‌. یک مثال بزنیم برای درک بهتر. می‌گویند صحنه و ماجرای داستان، همچون دیوار چهارگوش است. در داستان‌های دوم شخص، یک گوشه برداشته می‌شود و خواننده بطور ناگهانی می‌افتد توی دل داستان.‌ در نمایشنامه‌های ویلیام شکسپیر، یک شخصیت بعضا به سمت تماشاگران می‌ایستد و مستقیما با آنها صحبت می‌کند. این روشِ صحبت مستقیم با مخاطب یا خواننده، همان شکستن دیوار چهارم است. سه دیوار دیگر، فضای داستان هستند. نمونه‌کار توی این زاویه دید از استادِ استادان جمال میرصادقی بنام "پشه‌ها" وجود دارد که حتما بخونید. اما زاویه‌دید دوم شخص چه ویژگی‌هایی دارد؟ متن این زاویه‌دید تجربه‌ای است. معناگراست. عمل همزمان اتفاق می‌افتد. زمانش حال است و توجه به جزئیات اهمیت بالایی دارد. به نمونه متن زیر از داستان چراغ‌های روشن، شهر بزرگ_ اثر جِی مک اینِرنی دقت کنید:undefined... دوستانی داری که در واقع به تو اهمیت می‌دهند و به زبان درون خود صحبت می‌کنند. اخیرا از آنها دوری کرده‌ای. روحت مانند آپارتمانت آشفته شده است و تا زمانی که آن را مرتب نکرده‌ای، نمی‌توانی کسی را به داخل دعوت کنی...

۱۳:۲۹

thumbnail
🟢۱۹_سوال: در نوشتن‌های روزانه خود چه شیوه‌ای برگزینیم؟ انتخاب چند صفحه در روز یا انتخاب یک مدت‌زمان معین؟undefinedجواب:ببینید، همان‌طور که بسیاری از افراد اهل مطالعه نیستند و روز حتی دو خط هم نمی‌خوانند، بسیاری بیشتر هم اهل نوشتن نیستند و حتی یک خط هم نمی‌نویسند. اما این نمودار آماری برای همه افراد جامعه است منتها روی صحبت ما با افراد خاص است. با این نمودار این نتیجه حاصل می‌شود که همه آدم‌ها، صددرصد اهل مطالعه یا اهل نوشتن نیستند. آمار مطالعه متفاوت از آمار نوشتن است. مثلا کشور هند در صدر فهرست کتاب‌خوان‌ترین کشورهای جهان قرار دارد و شهروندان آن به طور متوسط ۱۰ ساعت و ۴۲ دقیقه در هفته را به مطالعه اختصاص می‌دهند. یعنی نزدیک به روزی دو ساعت که بالاترین نُرم مطالعه در جهان را به عنوان اولین کشور اهل مطالعه معرفی کرده است درحالیکه در ایران پارامترهای مختلفی وجود دارد که باعث تناقض در آمار می‌شود.‌ دو دقیقه در سال! 15 دقیقه در ماه! و یا 8 ساعت در ماه! آمارهایی با پارامترهای مختلف است که در مورد مطالعه در ایران، بین اقشار مختلف جامعه بیان می‌شود. مطالعه یک عمل معمول و ساده‌ست که یک آدم با سطح سواد معمولی مقطع راهنمایی هم می‌تواند کتاب سنگین بخواند اگرچه برخی از اصطلاحات را متوجه نشود. اما فقط می‌خواند و خیلی چیزها را هم به جهت علم پایین متوجه نمی‌شود و اگه بخواهیم آمار بدهیم باید بگوییم ۸۰ درصد مردم دنیا مطالعه را بلد هستند اما فقط ۲۰ درصد آن‌ها نوشتن بلدند. پس مطالعه می‌شود یک کار ساده و معمول اما نوشتن می‌شود یک کار تخصصی که همه بلد نیستند. مطالعه را همه می‌توانند انجام بدهند اما آیا همه می‌توانند دو خط مطلب بنویسند؟ خیر. وقتی شما وارد جهان داستان می‌شوید، اعم فعالیت شما حول مطالعه و نوشتن می‌چرخد. یعنی باید با این دو مقوله درگیر باشید و درگیر شوید. دست خودتان هم نیست که بگویید حالا هر وقت حالش را داشتم مطالعه می‌کنم، حسّش بود می‌نویسم. خیر. پس این‌جوری هیچ تفاوتی با آدم معمول جامعه ندارید و نخواهید داشت. شما نویسنده هستید. نویسنده از ۲۴ ساعت روزانه که در اختیارش است، بیش از ۶ ساعت در روز یا مطالعه می‌کند و یا می‌نویسد. شما ۸ ساعت تایم خواب دارید، ۸ ساعت تایم کار و تلاش برای امرار معاش، آن ۸ ساعت سوم را چه‌کار می‌کنید؟ از آن ۸ ساعت سوم، چهار ساعت هم باز مال خودتان و گردش و ورزش و خرید و دیدار و گفتگو و تماشای فیلم... باز ۴ ساعت اضافه دارید. اگر از آن چهار ساعت، دو ساعتش را به نوشتن اختصاصی دهید (یعنی فرمول روزی دو ساعت) آن‌وقت شما معجزه کرده‌اید توی برنامه‌ریزی و دور از ذهن نیست که به یک نویسنده قهار تبدیل شوید. حالا این‌که این دو ساعت را که فدای مطالعه و نوشتن کرده‌اید چه ساعت‌هایی از روز هست با خودتان. صبح باشد، ظهر باشد، شب باشد، آخر شب باشد... این‌ها بستگی به شرایط زیست و کار و معاش خودتان دارد... اما خودتان را متعهد کنید روزی دو ساعت مال خودتان باشید و به نوشتن و مطالعه اختصاص بدهید. آن‌وقت معجزه تغییر طرز فکر شما رخ می‌دهد و علاقمندی شما به نوشتن قوّت می‌گیرد و به یک عادت مثبت تبدیل می‌شود که می‌توانید اثراتش را توی رفتار و گفتار و شیوه زندگی ببینید...

۱۷:۳۹

thumbnail
🟢۲۰_سوال‌: اگر امکانش هست درباره فراداستان توضیح بدهید.undefinedجواب: نمی‌دانیم چقدر با مکتب و سبک مدرنیسم آشنایی دارید؟ اما ساده بگوییم که انسان ذاتا به چیز‌های نو و فرهنگ جدید گرایش دارد، درست؟ و حتی مؤلفه‌ها و ویژگی‌های آن تفکر و فرهنگ نو را می‌پذیرد. این بینش یعنی مدرنیسم. پس سبک مدرن حالا چه توی هنر و چه توی ادبیات و معماری و فلسفه و فرهنگ باشد، سبکی است که میل به تجدّد دارد. اما در مقابل، پست‌مدرن را داریم که تابع مدرنیسم نیست بلکه حاوی نگرش‌هایی انتقادی به مدرنیسم هستش و با همین رویکرد منفی، زمینه‌ساز عبور انسان از مدرنیته یا "عصر مدرن" به حساب می‌آید.اما داستان و فراداستان. مکتب‌ها توی ادبیات هم جاری هستند. مثل ادبیات مدرنیسم و کلاسیسم و سمبولیسم و... از نویسندگان سبک مدرنیسم و نوگرایی می‌شود به کنوت هامسون و جیمز جویس و ویرجینیا وولف اشاره کرد و توی پست‌مدرن هم به چندتا کار از کورمک مک‌کارتی و ساموئل بکت و دیوید فاستر والاس. پس مکتب ادبی پست‌مدرن در مقابل مکتب ادبی مدرنیسم قرار دارد. شخصیت‌های داستانهای پست‌مدرن عموما زاییده سیّال ذهن هستند. لغزنده و غیرقابل اعتماد و با هویّت‌های تخیلی معرفی می‌شوند. یک زیست رویاگونه دارند. حالا به داستان‌هایی که در همین سبک پست‌مدرن نوشته بشود، undefinedفراداستان می‌گوییم. بنیانگذاران چنین تفکرات ضد‌مدرنیسم هم می‌شود به نیچه، هایدگر، اشتراوس و دریدا از فیلسوفان مهم پست‌مدرن اشاره کرد که کوشیدند محدودیت‌های عقل‌گرایی مدرنیسم را آشکار کنند.مثلا توی فراداستان و یا به عبارتی پست‌مدرن، تناقض وجود دارد. داستان انسجام ندارد. از یک قاعده اصولیِ داستانی پیروی نمی‌کند. زیاده‌روی دارد. بی نظمیِ زمانی در روایت‌ها و رویدادها مشهود است. گاهی حتی اقتباس می‌آورد. پیوستگیِ روایی ندارد و گاهی قطعه‌قطعه پیش می‌رود. توهّم و رنجوری را می‌شود در نوع نگارش دید. یک‌جور دورِ باطل زدن است. حتی گاهی غیرخطی پیش می‌رود. حتی ممکن است از همۀ تکنیک‌های رمانِ نو هم بهره بگیرد. تنهایی و بدبینی و عدم قطعیت از جمله ویژگی‌ها و مضامین اصلی پست‌مدرنیسم تلقّی می‌شود که همان فراداستان هم به نوعی نام می‌گیرد. اما چهار نمونه‌کار برای شما می‌آوریم تا بیشتر با سبک فراداستان آشنا شویم.undefinedمثلا رمان «مالوی» اولین کتاب از سه‌گانه معروف ساموئل بکت که می‌شود یکی از اولین رمان‌های پست‌مدرن تاریخ ادبیات که به سبک جریان سیّال ذهن نوشته شده است. کافیست خواننده این رمان با جریان سیّال درون‌کاوی‌های پراکنده و مبهم شخصیت‌های کتاب همراه بشود. آنگاه متوجه می‌شود در دنیای درونی شخصیت‌ها، همه چیز معنای خود را از دست داده است. آن‌ها هیچ نمی‌دانند، پریشان و سرگشته‌اند و گویا ارتباط‌شان با دنیای بیرونی قطع شده است. این یک فراداستان است.undefinedمثلا کتاب «نصف‌النهار خون» رمان مشهور کورمک مک‌کارتی. این رمان یک کار پست‌مدرنیستی است که در ژانرهای جنایی و وسترن طبقه‌بندی می‌شود. همچنین این رمان یکی از سخت‌خوان‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات نیز می‌باشد. برای کسانی که تحمل خواندن ماجراجویی تماما خشونت‌بار را با زبانی خشک و خشن ندارند، خواندن این رمان بسیار سخت است. از طرفی مک‌کارتی، از هیچ علامت نقل قول یا ویرگول در رمان خود استفاده نکرده است و خواننده را در سفری خون‌آلود و گنگ تنها می‌گذارد. هرکس باید به نوبه خود راهش را از میان دنیای عجیب و غریب پیدا کند و به درکی شخصی از این رمان برسد. این هم یک فراداستان.ble.ir/join/46zmRyBsHJundefinedمثلا کتاب «گهواره گربه» نوشته کورت ونه‌گات هم در قالب مکتب ادبی پست‌مدرنیسم و ژانر علمی-تخیلی و طنز می‌باشد. این هم یک فراداستان.undefinedیا کتاب «مزاح بی پایان» مشهورترین و حجیم‌ترین اثر ادبی دیوید فاستر والاس. این رمان یکی از بلندترین و چالش برانگیزترین رمان‌های تاریخ ادبیات داستان هم هست. یک ترکیب عجیب‌وغریب و شلوغ از نوشته‌های متفاوت در قالب‌هایی متفاوت که در نهایت، اثری پست‌مدرنیستی و فراداستانی و خاص را تشکیل می‌دهند. مزاح بی‌پایان رمانی به سبک دانشنامه و دایره‌المعارفی است و نویسنده هر آنچه دل تنگش خواسته گفته است. پس این هم یک فراداستان.undefinedیا کتاب «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» شاهکاری اعجاب‌انگیز از ایتالو کالوینو. نویسنده در این رمان که به سبک داستان در داستان نوشته شده است، مرزهای بین واقعیت و رویا را به طرزی باورنکردنی می‌شکند. داستان کتاب "شبی از شب های زمستان مسافری" با مقدمه‌ای طنازانه از کالوینو آغاز می‌شود که پاراگراف ابتدایی آن بدین شکل است. ببینید:undefined...تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو، اگر شبی از شب های زمستان مسافری، می کنی. آرام بگیر. حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود...ble.ir/join/46zmRyBsHJundefinedکانال پرسش‌پاسخ داستان

۱۷:۰۶

thumbnail
🟢۲۱_سوال: نمی‌دانم چرا وقتی در جشنواره‌ای نتیجه نمی‌گیرم دلسرد می‌شم.undefinedجواب: هرگز به امید پیروزی در جشنواره داستان ننویسید. به امید اینکه تسلط به داستان و فنّ نوشتن پیدا کنید، داستان بنویسید. اگر داستان برای جشنواره فرستادید کار بدی نکردید اما تمام ذهن خودتونو درگیر جشنواره نکنید. قرار است اسب‌سواری یاد بگیرید که جزو یکی از الزامات مهارتی است که در قدیم به جهت نبود خودرو جزو ارکان واجب بود اما آیا همه اسب‌سوارها در پیست اسب‌سواری حاضر می‌شدند؟ شما قراره رانندگی درست رو یاد بگیرید اما آیا همه راننده‌ها به امید رقابت‌های فرمول یک راننده میشن؟ چه رانندگان خوبی که مربی شدن اما جایزه فرمول یک ندارند. از اون‌جاییکه همه داوران جشنواره وحی منزل داستان نیستن، پس هرگز با نگرش جشنواره‌ای وارد جهان داستان نشید وگرنه آسیب می‌بینید و از جهان زیبای داستان خودتونو دور می‌کنید. از داستان دلزده می‌شید و ممکنه حتی کنار بذارید. از جهان داستان لذّت ببرید و آزاد و رها بنویسید. طرف سراغ دارم یه کار فرستاده جشنواره و پشت‌هم تماس. دوست عزیز، جای این‌همه تماس می‌تونستی ده تا داستان جدید بنویسی و ده تا تجربه جدید به تجربه‌هات اضافه کنی. پس حواستون باشه که اشتباه عمل نکنید در جهان داستان. توی جشنواره‌ها چون بیشتر ارگانی هستند، داور داریم درس الهیات خوانده ولی داستان‌نویس نیست. داور داریم مدرس ادبیات فارسی دانشگاه است ولی داستان‌نویس نیست. داور داریم بانی موضوع مرتبط داستانی در جشنواره است ولی داستان‌نویس نیست. پس خیلی روی جشنواره زوم نشید. اگر هم شرکت کردید در جشنواره‌های داخلی و خارجی، کار خودتونو کنید و ادامه بدید به کارهاتون. اگر جشنواره‌ای هستید و باخت در جشنواره دلسردتون کرده، همین امروز داستان‌نویسی رو بذارید کنار. به درد شما نمیخوره. داستان‌نویسان بزرگ دنیا جشنواره‌هارو جزو اولویت‌های آخر داشتند و حتی اصلا شرکت نمی‌کردند. دیده شدن کار شما خوبه اما این دیده شدن باید توی کارگاه‌ها و کلاس و زیر دست استاد تبلور داشته باشه تا جشنواره‌ها. چون توی جشنواره‌ها کارهای شما نقد نمیشه و بدون ارائه دلیلِ مبرهن و اطلاع‌رسانی دلیل استرداد رد می‌کنن. چون نمیرسن به صد اثر بگن واسه این دلیل، واسه اون دلیل! ولی در کارگاه‌ها نقد صورت میگیره رو داستان شما و چکش‌کاری میشه و شما متوجه نقطه‌ضعف‌هاتون خواهید شد. چه کارهای برگزیده جشنواره‌ای سراغ داریم که یا ناداستان بودند و یا اصلا افتضاح!

۱۹:۰۹

thumbnail
🟢۲۲_سوال: داستان کوتاه یا داستان حتماً باید دیالوگ داشته باشد و افراد با هم گفت‌وگو کنند؟undefinedجواب:ببینید، منظور شما وجود داستان بدون دیالوگه. چرا نمی‌شه اما توی داستان‌های بسیار کوتاه‌کوتاه که خب نمونه‌ش رو میارم. اول اینو براتون باز کنم. داستان دارای عناصر هستش. همانطور که یه ساختمان از اجزای مختلفی ساخته شده مثل در و پنجره و آشپزخانه و سرویس‌بهداشتی و اتاق خواب و مبل و یخچال و... یک داستان هم استراکچر تکه‌‌تکه‌ای داره که شامل عناصر هستند. مثلا یه عنصر شخصیته. داستان بدون شخصیت، داستان نیست. ساختمان بدون مصالح ساختمانی هم ساختمان نیست. شخصیت حکم مصالح اولیه رو داره. یه عنصر دیگه دیالوگ و گفتگو هستش. چرا؟ چون شخصیت ما دارای دو ماهیته ظاهریه. ماهیت رفتاری و ماهیت گفتاری. پس چون ماهیت گفتاری داره پس دیالوگ و گفتگو هم میاد. اما آیا این گفتگوها و دیالوگ‌ها هم‌شکل هستن؟ میگیم خیر. این عنصر هم برای خودش گونه داره. مثلا توی یه داستان یه شخصیت بیشتر نداریم که با خودش حرف می‌زنه که بهش میگن مونولوگ یا همون گفتگو با خود. اینم به دو شکل تک‌گویی (حرف زدن با خود توی ذهن) و خودگویی (حرف زدن با خود روی زبون) وجود داره. اما یه داستان داریم که دو شخصیت در حال گفتگو هستن و یا داستان داریم که یک عالم شخصیت داره که گفتگو توی اون داستانِ پرشخصیت شکل چندگویی و پرولوگی می‌گیره که بهش داستان چندصداییِ گفتاری هم میگن که نویسنده برای اینکه خواننده گفتار شخصیت‌هارو گم نکنه بهتره برای گفتار هر شخصیت کد شناسایی بده. از طرفی توی یه داستان، شخصیت لال داریم که با رفتارهاش میشناسیمیش... پس دیالوگ، خواهی_نخواهی توی داستان میاد. اما برخی نویسنده‌ها میان داستان رو از عنصر دیالوگ تخلیه می‌کنن که خب فقط در زاویه دید سوم شخص و دوم شخص ممکنه و حتما هم باید کوتاه‌کوتاه باشه چون بخواد ادامه پیدا کنه، شخصیت‌پردازی تقلیل پیدا می‌کنه. چون خودِ همین دیالوگ‌ شخصیت، بخشی از شخصیت‌پردازی‌رو یدک می‌کشه. توی داستان کوتاه‌کوتاه و برق‌آسا ممکنه نویسنده با توجه به اهمیت آنِ داستانی، به کل دیالوگ رو از کاراکتر جدا کنه اما وقتی بخواد داستان رو گسترش بده دیگه خواننده انتظار داره شخصیت رو بیشتر بشناسه و نویسنده ناچارا باید از کلام و گفتار شخصیت رونمایی کنه هر چند مختصر. مثلا در داستان برق‌آسای "بهار" که شخصیتش یک دختر روستایی هست از هوشنگ مرادی کرمانی با یک خط گفتار فرضی از شخصیت رو بخونید.undefined... هر روز که از مدرسه می‌آمد، روی سنگ بزرگی می‌نشست و با دسته‌ی کیفش بازی می‌کرد. انتظار می‌کشید. انتظار قطاری که رد شود، مسافرها را ببیند و برای‌شان دست تکان دهد. مسافرها پشت پنجره‌ی قطار می‌ایستادند و برای دخترک دست تکان می‌دادند. قطار تلق تلوق می‌کرد و می‌گذشت. چهره‌ها و دست‌ها در پنجره‌ها و در خطی تند محو می‌شدند. یک لحظه، فقط یک لحظه آن‌ها را می‌دید و دیگر هیچ. قطار و دست‌ها و چهره‌ها در پیچ کوه‌ها گم می‌شدند. با ته مانده‌ی خاطره‌ای گذرا به خانه و روستا می‌آمد. یک روز پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در بادِ تندِ قطار آشفته بود، از پنجره‌ی قطار برای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچه‌ای رسیده و بزرگ انداخت. دخترک مانده بود که آلوچه را نگاه کند یا پسرک را. آلوچه توی هوا، توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دختر افتاد. دختر هر چه گشت آلوچه را پیدا نکرد. آلوچه توی علف‌ها و گُل‌های ریز وحشی گم شد. دختر با خاطره‌ی صورت خندان و موهای آشفته‌ی پسر به خانه آمد. صدای هی‌هی پسر در گوشش ماند. قطار سوت زنان صدا را بُرد. دختر می‌دانست او را دیگر نمی‌بیند، اگر می‌دید می‌گفت «آلوچه‌ات را گم کرده‌ام. یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن.» دختر هر روز به یاد پسر و آلوچه‌ی گمشده بود. همه‌ی خاطره‌ها از قطار و مسافرها پاک شده بود و پاک می‌شد، اما، این یکی مانده بود. روزی که دختر مادر شده بود. پشت پنجره‌ی قطار ایستاد. بچه‌اش را در بغل داشت. سال‌ها بود که از آن روستا رفته بود. مادر نگاه کرد. سنگ را ندید. سنگی که روزگاری رویش می‌نشست، لای درخت‌های آلوچه گم شده بود. درخت‌ها غرق گُل‌های ریز و سفید و صورتی بودند، مثلِ عروس."خب، ببینید، شما اگر این قسمت رو که گفتار فرضی ذهن شخصیت رو نویسنده آورده: [اگر می‌دید می‌گفت «آلوچه‌ات را گم کرده‌ام. یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن.»]… از داستان بردارید میشه به کل از گفتار و پندار گفتاری هم خالی بشه چه برسه به دیالوگ که اصلا در این اثر فاکتور گرفته شده، بدون اینکه به پیام داستان آسیب بزنه. پس حذف عنصر دیالوگ در داستان کوتاه‌کوتاه امکانش هست چون تمرکز رو آنِ داستان هست تا دیالوگ. ولی بنا به گسترش باشه، خلاء گفتار و دیالوگ داستان رو خسته‌کننده می‌کنه.

۸:۲۲

thumbnail
🟢۲۳_ چهار فصل از رمانِ نوجوانِ طنزم که ۱۲ هزار کلمه شده، حدود ۵۰۰ تا دیالوگ داره. آیا ضعفه؟undefinedجواب:اجازه بدید از پایه با هم بررسی کنیم تا به جواب شما برسیم. می‌فرمایید نوجوان. اول ببینیم مخاطب ما که نوجوانه در چه لایه‌ای از حیات بشری قرار داره. حیات انسان دارای چهار دوره مهمه. undefinedدوره اول از طفولیت تا چهارده_پانزده‌سالگیه که بهش دوره پرسش میگن. یعنی بچه داره هی می‌پرسه اون چیه؟ این چیه؟ از جهان پیرامون و هزار تا سوال درسی و غیردرسی و با همین پرسش‌ها، اطلاعاتش هم میره بالا و والدین باید سعی کنند به تمام پرسش‌های بچه تا اونجایی که اطلاعات درست دارن، پاسخ بدن. undefinedاما دوره دوم دوره کشف هستش که از پونزده‌سالگی تا بیست‌وپنج سالگی ادامه داره. نوجوان و جوان این دوره دوم دیگه پرسشش تموم شده و دنبال مشاهده و کشفِ اون چیزهاییه که درباره‌ش شنیده. واسه همینه می‌بینیم نوجوان‌ها علاقه زیادی به اختراع و آزمایش و سفر دارن. چرا؟ چون دنبال کشف و مشاهده هستن و حتی جوان‌های زیر بیست‌وپنج سال دبیرستان رو تموم کردن و توی همین دوره دانشگاه مدام شغل عوض می‌کنن و هی از این شاخه به اون شاخه... اینا اثرات دوره کشف هستش و طبیعیه. پدر و مادر با کمی نظارت اجازه بدن کارش رو بکنه و خرده نگیرن. چون خود پدر و مادر هم این دوره رو گذروندن.undefinedاما دوره سوم که میشه از بیست‌وپنج تا چهل‌وپنج سال، بهش میگن دوره تجربه. یعنی چی؟ یعنی دیگه نه پرسش داره و نه کشف. خیلی چیزهارو پرسیده و دیده. حالا داره تجربه می‌کنه. ازدواج کرده و زندگی مستقل تشکیل داده، کار پیدا کرده، داره بچه بزرگ می‌کنه، پدر شده، مادر شده و مدام تجربه پشت تجربه...undefined اما دوره آخر از چهل‌وپنج سال به بالاست که بهش دوره انتقال میگن. یعنی چی؟ یعنی دیگه فرد خودش دارای بچه هستش و باید پاسخگوی سوالات باشه، دیگه نیازی به کشفیات نمی‌بینه و کوله‌باری از تجربه هستش و باید همه اینارو به فرزندان و نسل بعدش انتقال بده. انتقال هم نده، دیگران ازش یاد می‌گیرن و الگوبرداری می‌کنن.حالا می‌فرمایید نوجوان. خب همونطور که بررسی کردیم دیدیم نوجوان در دوره کشفیاته. کشفیات هم توش هیجان داره، کنجکاوی داره، کنکاش و تحقیق داره. پس وقتی دست به نوشتن رمان نوجوان می‌زنیم باید در نظر بگیریم که داستانی سرشار از کشفیات و هیجان و کنکاش و کنجکاوی بنویسیم‌. چون به فراخور دوره کشفیات نوجوانه. حالا چه ژانرهایی به کشفیات و هیجان می‌خوره؟ ژانرهای فانتزی، وحشت، کمدی، طنز، خیالی و ماورایی... کلا ژانرهایی که با حسّ هیجان و نشاط نوجوان همسو باشه و کِیف کنه. واسه همینه می‌بینیم توی این دوره مدام میرن تماشای فیلم وحشتناک! یا اتاق فرار و یا تاب‌های فضایی شهربازی! وقتی ژانر رو انتخاب کردیم میریم پله بعدی که شناسایی حجم دیالوگ‌ در ژانرهاست. مثلا ژانر وحشت حجم دیالوگش پایینه. چرا؟ چون عنصر فضاسازی و لوکیشن و توصیف و صحنه حرف اول رو میزنه و دیالوگ کمرنگ میشه. پس اگه ژانر ما ترسناکه، داشتن ۵۰۰ تا دیالوگ در دوازده‌هزار کلمه داستان نوجوان، توجیه داره. اما مثلا ژانر ما طنزه. خب دیالوگ بخش اعظمی از گیم‌ورد طنز رو یدک می‌کشه. یعنی ممکنه گفتار خنده‌دار بیاریم. اینجا دیگه توصیف و صحنه و فضا کمرنگ میشن و دیالوگ پررنگ میشه و اگه توی دوازده هزار کلمه ۵۰۰ دیالوگ بیاد، ناکافیه و طنز ما ضعف داره. بالاخره شوخی گفتاری خیلی پیش‌برنده‌ست و خنده می‌گیره... یا مثلا ژانر ما فانتزی و خیالی هستش. توی این دست از ژانرها هم تمرکز روی فضا و توصیف و حادثه و کشمکش و سفر بیشتره تا دیالوگ. پس اگه دوازده‌هزار کلمه فانتزی داشتیم با ۵۰۰ دیالوگ، توجیه داره. لذا ابتدا ببینید ژانرتون چیه، سپس طبق این فرمول اقدام کنید.

۹:۲۹

thumbnail
🟢۲۴_ در مورد داستان دیالوگ‌محور توضیحی بفرمایید. آیا داستان "تپه‌‌هایی مانند فیل‌های سفید" اثر ارنست همینگوی دیالوگ محور محسوب می‌شود؟undefinedجواب: سوال خیلی خوبی مطرح کردید. یکی از سوالات تخصصی هستش که می‌طلبد تخصصی هم پاسخ داده شود بخصوص برای رمان‌نویس‌ها که پیشنهاد می‌شود حتما این بخش را بخوانند.همان‌طور که قبلا اشاره شد. دیالوگ به عنوان عنصر اصلی در رونمایی از شخصیت و شخصیت‌پردازی لازم است. چون شخصیت ما گفتار دارد. پس داستان‌نویس هر چقدر تمرین دیالوگ‌نویسی داشته باشد بهتر است. اگر دیالوگ را چندبار برای خودش بررسی کند، ادیت کند و به یک دیالوگ جان‌دار و قوی برسد، بهتر است. یک داستان‌نویس حرفه‌ای خودش را در آگاهی و شناخت عناصر تقویت می‌کند. دیالوگ‌نویسی هم بخش مهم و قابل‌توجهی است‌. حالا در داستان‌‌ها ممکن یک عنصری بر عناصر دیگر غالب باشد و داستان در لفاف و کاور آن عنصر پیچیده شود. خیلی سخت ممکن است همه عناصر بطور یکسان و همسو پیش بروند. آن هم دلیلش ژانرهای متعدد است. مثلا ژانر طنز، دیالوگ غالب است‌. ژانر وحشت توصیف غالب است. ژانر جنایی صحنه غالب است‌ و موارد دیگر... این‌که غالب است‌ نه صددرصد غالب، ولی برجستگی عنصر غالب محسوس است. به داستان‌های دیالوگ‌غالب می‌گویند دیالوگ‌محور یا اورجینالیک‌دایلوگ... اما ببینیم عنصر دیالوگ به چند شکل در داستان ظهور می‌کند؟undefinedاورجینالیک‌دایلوگ: داستان بر محور دیالوگ می‌چرخد و نویسنده روی کیفیت دیالوگ‌ها توجه دارد و تِم داستان را در لایه‌های آن مخفی کرده است.undefinedادونسیک‌دایلوگ: داستان گاهی با دیالوگ پیش می‌رود. کلا به داستان‌های دیالوگ‌محور، ادونسیک هم می‌گویند. چون دیالوگ دارد داستان را پیش می‌برد. پس اروجینالیک‌ و ادونسیک‌ یک معنا را به همراه دارند.undefinedآیرونیک‌دایلوگ: داستان دارای دیالوگ‌های متضاد و یا جواب انحرافی و کنایه‌ای در سوال است. معروف به این که داستان آیرونیِ کلامی دارد. چون آیرونیِ توصیفی و صحنه‌ای و کاراکتری هم داریم.undefinedتیپیک‌دایلوگ: یا دیپیکالیک‌دایلوگ هم گونه‌ای از گفتگوهای معمول و رایج را شامل می‌شوند که فاقد جذابیت هستند. مثل داستان بسیاری از سریال‌های اجتماعیundefinedکمیک‌دایلوگ: داستان در ژانر طنز، گفتاری را دربرگرفته است که پر از مزاح و شوخی است برای دریافت خنده. مثلا داستان فیلم‌های لورل و هاردی که بر این سبک استوار است و زمانی پا توی فیلم گذاشت که صدا وارد سینما شد.undefinedدوئلیک‌دایلوگ: در این نوع دایلوگ‌ها شاهد جدال شخصیت‌های داستان هستیم که در کشمکش گفتاری دست‌وپا می‌زنند تا یکی بر یکی چیره شود. مثل داستان "دوئل" داستایفسکی که هم ارجینالیک‌ هست و هم دوئلیک.undefinedکلاسیفیک‌دایلوگ: در این نوع دیالوگ‌های داستانی، گفتار طبقه‌بندی و کلاس‌بندی شده است. مثلا در داستان هزار‌دستان، دیالوگ‌ها گونه‌های همسان با شخصیت دارند. گفتار شعبان استخوانی هرگز با گفتار رضا خوشنویس همخوانی ندارد وگرنه داستان جذابیت خود را از دست می‌داد. پس دیالوگ‌های داستان هزار دستان مرحوم علی حاتمی یک داستان دیالوگ کلاسیفیک هست. یا داستان فیلم "مادر" ایشان و گفتار طبقه‌بندی شده است.undefinedپاسیفیک‌دایلوگ: این سبک دیالوگ‌ها بیشتر در ژانرهای اجتماعی و عاشقانه و معناگرا کاربرد دارند و آرامش‌بخش هستند. مثل داستان‌های عاشقانه دانیل استیل که دیالوگ‌های آرام‌بخش بسیار دارد. پس اگر گفتند داستان شما پاسیفیک است یعنی به آدم آرامش می‌دهد.undefinedپازلیک‌دایلوگ: بیشتر در داستان‌های مجهولی و پیچیده و معمایی و پلیسی و روانشناسانه حاکم است که پر از مفاهیم سخت‌درک هستند‌ و از پازل‌های گفتاری زیادی استفاده می‌شود که با هم همخوانی ندارند‌. مثل داستان‌های پلیسی آگاتا کریستی و یا دیالوگ‌های داستان سمفونی مردگان که پازلیک پیش میرود‌.undefinedفِتیک‌دایلوگ: این‌جا داستان توسط دیالوگ‌ها پیش می‌رود و سرنوشت‌ساز است و بدون دیالوگ‌ها ساختار داستان بهم می‌ریزد. اعم داستان‌ها فِتیک هستند و بدون دیالوگ هویت داستان از بین می‌رود‌. پس دیالوگ‌ها در هر سبک و ژانری باشند بهتر است فِتیک باشد و داستان را پیش‌ ببرند وگرنه داستان‌هایی داریم که دیالوگ غالب نیست و صحنه و توصیف حرف اول را می‌زند که می‌گوییم فتیک داستان مثلا توصیف است.undefinedبا این توضیحات روشن شد داستان "تپه‌هایی چون فیل‌های سفید" اثر همینگوی یک کار اورجینالیک‌دایلوگ و ادونس‌دیالوگ است. یعنی دیالوگ است که محور اصلی است و باید رو دیالوگ تمرکز کنیم تا سر از قضیه پیچیده دربیاوریم. از طرفی پازلیک هم هست. یعنی دارای پیچیدگی و عمق است‌ و پازل پیچیده‌ای دارد.

۱۱:۴۵

thumbnail
🟢سوال: طرح داستان چیست؟ با نوشتن طرح مشکل دارم. می‌خواهم رفع شود.undefinedجواب: درباره طرح اولیه داستان زیاد بحث می‌شود اما کلیات همان طرح را همه می‌دانند. طرح اولیه یعنی آن‌چیزی که در ذهن ما شکل می‌گیرد برای تولید داستان. بی‌تردید هزاران و هزاران مدل طرح داستان در ذهن مردم شکل می‌گیرد که عامه مردم از کنارش رد می‌شوند در حالی‌که برای یک داستان‌نویس، همان طرح‌های اولیه می‌توانند ریشه یک داستان باشند. ریشه داستان یا تنه اصلی درخت داستانی را طرح داستان می‌گویند. اما همین طرح دو پله دارد. پله اول لاگ‌لاین است یک پاراگراف پنجاه خطی. پله دوم برَنچ‌لاین است حدود پنج پاراگراف. ساده‌تر بگوییم، به تنه درخت می‌گوییم لاگ و به نوار و خط مشخص می‌گوییم لاین. پس پله اول در واقع یک لاگ‌لاین خطاب می‌شود که اول توی ذهن ما نقش می‌بندد.‌ یعنی تنه اصلی. لاگ‌لاین‌ها چیزی حدود پنجاه کلمه را شامل می‌شوند. مثلا ببینید:undefinedاربابی برای پسرهایش ارث می‌گذارد و برای غلامش که سال‌ها در رکابش بود، یک کتاب! غلام که خیلی ناراحت است بعد از مرگ ارباب، کتاب را توی رودخانه می‌اندازد و می‌رود و چند روز بعد، از وکیل ارباب می‌شنود که یک برگ کاغذ وصیت‌نامه لای کتاب بود که توی آن باغی بزرگ به غلام بخشیده شده است و وکیل آن کاغذ را می‌خواهد... تمامundefinedاین الان یک لاگ‌لاین یا پله اول و یا تنه اصلی درخت داستانی ماست ولی داستان برق‌آسا نیست. طرح اولیه است. مثلا یک تنه قطور درخت توی یک جاده افتاده است. یکی می‌گوید: این تنه درخت توت است که بر اثر صاعقه قطع شده و وسط جاده افتاده. تمام. این یک لاگ‌لاین داستانی است. فهمیدیم یک تنه قطور درخت توت و نابودی آن به جهت صاعقه... اما جزییات دیگری نمی‌دانیم. مثلا این درخت توت بار داشت؟ به کسی آسیب زد؟ حجمش چقدر بود؟ و...ما در لاگ‌لاین یا همان پله اول یا تنه اصلی، به معرفی کلی داستان، شخصیت‌ یا شخصیت‌های اصلی و اتفاق اصلی رخ داده در داستان می‌پردازیم و نه شرح جزییات داستان. در لاگ‌لاین چند جمله‌ای کوتاه بیان می‌شود و اتفاقا سینماگرانی مثل تهیه‌کننده و کارگردان وقتی با نویسنده مواجه می‌شوند از او لاگ‌لاین‌ می‌خواهند نه خود داستان. می‌گویند برای ما تعریف کن موضوع چیست؟ و نویسنده در قالب یک پاراگراف پنجاه خطی، لاگ‌لاین داستان را می‌گوید و تمام‌. تازه هنوز این لاگ‌لاین به برَنچ‌لاین یا طرح جزیی‌تر داستان تبدیل نشده است. برَنچ‌لاین پله دوم است که هنوز باز هم داستان نیست.در برنچ‌لاین که یک گام جلوتر از لاگ‌لاین است، کمی شاخ‌وبرگ می‌دهیم و به طور مختصر عناصر داستانی مثل شخصیت‌ و صحنه و کشمکش و زاویه‌دید و موارد دیگر را می‌آوریم. برَنچ یعنی شاخه. برنچ‌لاین برای بیان کلی عناصر و اتفاقات است و باز هم ریز جزئیات داستان در آن مطرح نمی‌شود و فقط کمی از لاگ‌لاین گسترش یافته‌تر است در حد چند پاراگراف. مثلا برنچ‌لاین همون طرح اولیه رو ببینید:undefinedارباب هرمز یزدی که زرتشتی بود و خیلی کارها برای محله تهرانپارس کرد و چقدر محلات را ساخت، از بزرگان و اربابان تهران، ثروت زیادی داشت. پسرهای زیادی هم داشت. غلام‌های زیادی هم داشت. اما غلام رشید که از رعیت‌زاده‌ها بود خیلی توی دل ارباب بود. وقتی ارباب هرمز در آستانه مرگ بود اولادش را فراخواند و از آن‌ها درباره کارهایشان پرسید و حتی غلام رشید را هم خواست‌ و درباره ثروت و ارث و میراث بحث را پیش کشید و وکیل را هم خواست که بیاید و جلوی وکیل کتابی به غلام رشید داد و گفت این کتاب که توش درباره فرصت‌ها نوشته شده است را به تو هدیه می دهم. ارث من به تو! پسرها که عصبانی بودند تلاش می‌کنند غلام را از ارباب دور نگه دارند ولی ارباب برای آن‌ها ارث بیشتری دارد. پس...ببینید، همین‌طوری بصورت کلی تا چند پاراگراف، طرح را می‌نویسیم و تا حدودی برخی عناصر را رونمایی می‌کنیم. مثلا: پرتاگونیست‌(قهرمان) اصلی، پرتاگونیست فرعی، آنتی‌گونیست(ضدقهرمان)... لوکیشن، نقطه شروع و نقطه پایان. ولی وقتی دست به نوشتن داستان می‌بریم، دیگر توصیف و صحنه و دیالوگ در یک زاویه دید مشخص ابراز وجود می‌کنند. این از بحث طرح داستان که به دو صورت لاگ‌لاین و برنچ‌لاین بحث شد.اما این‌که می‌گویید با طرح اولیه مشکل دارم، اتفاقا طرح اولیه بسیار ساده است. مشکل اصلی در نگارش داستان است. چون به مهارت نوشتاری نیاز دارد. روزی ده‌ها ماجرای روزمره پیش روی خود دارید. ماجرای زندگی اطرافیان، خاطرات خود، خاطرات دیگران و همه این‌ها سرشار از طرح‌های داستانی و ایده هستند. کافیست کمی وقت بگذارید و طرح‌های جذابی را بصورت ساده و همانطور که گفتیم بصورت دو پله بالا، پیاده‌سازی کنید. با دقت در همین لایه‌ها متوجه می‌شویم که چقدر تِم‌های جذاب داستانی پیرامون خود داریم.

۹:۳۱