بله | کانال پوستر شهیدان
پ

پوستر شهیدان

۵.۹ هزار عضو
بسم الله الرحمن الرحیم#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_نهم
undefinedدر داخل اين كتاب، در كنار هر كدام از كارهاي روزانه من، چيزي شبيه يك تصوير كوچك وجود داشت كه وقتي به آن خيره مي‌شديم، مثل فيلم به نمايش در مي‌آمد. درست مثل قسمت ويدئو در موبايل‌هاي جديد، فيلم آن ماجرا را مشاهده مي‌كرديم. آن هم فيلم سه‌بعدي با تمام جزئيات!
undefinedيعني در مواجه با ديگران، حتي فكر افراد را هم مي‌ديديم. لذا نمي‌شد هيچ‌كدام از آن كارها را انكار كرد.
undefinedغير از كارها، حتي نيت‌هاي ما ثبت شده بود. آن‌ها همه چيز را دقيق نوشته بودند. جاي هيچگونه اعتراضي نبود. تمام اعمال ثبت بود. هيچ حرفي هم نمي‌شد بزنيم.
undefinedاما خوشحال بودم كه از كودكي، هميشه همراه پدرم در مسجد و هيئت بودم. از اين بابت به خودم افتخار مي‌كردم و خودم را از همين حالا در بهترين درجات بهشت مي‌ديدم.
undefined️همين‌طور كه به صفحه اول نگاه مي‌كردم و به اعمال خوبم افتخار مي‌كردم، يكدفعه ديدم، تمام اعمال خوبم در حال محو شدن است! صفحه پر از اعمال خوب بود اما حالا تبديل به كاغذ سفيد شده بود!
undefinedبا عصبانيت به آقايي كه پشت ميز بود گفتم: چرا اين‌ها محو شد. مگر من اين كارهاي خوب را انجام ندادم!؟ گفت: بله درست مي‌گويي، اما همان روز غيبت يكي از دوستانت را كردي. اعمال خوب شما به نامه عمل او منتقل شد.
undefinedبا عصبانيت گفتم: چرا؟ چرا تمام اعمال من!؟ و هم غير مستقيم اشاره كرد به حديثي از پيامبر(ص) كه مي‌فرمايند: سرعت نفوذ آتش در خوردن گياه خشک، به پاي سرعت اثر غيبت در نابودي حسنات يک بنده نمي‌رسد.
undefinedرفتم صفحه بعد. آن روز هم پر از اعمال خوب بود. نماز اول وقت، مسجد، بسيج، هيئت، رضايت پدر و مادر و... فيلم تمام اعمال موجود بود، اما لازم به مشاهده نبود. تمام اعمال خوب، مورد تأييد من بود. آن زمان دوران دفاع مقدس بود و خيلي‌ها مثل من بچه مثبت بودند. خيلي از كارهاي خوبي كه فراموش كرده بودم تماماً براي من يادآوري مي‌شد.
undefinedاما با تعجب دوباره مشاهده كردم كه تمام اعمال من در حال محو شدن است! گفتم: اين‌دفعه چرا؟ من كه در اين روز غيبت نكردم!؟
undefinedجوان گفت: يكي از رفقاي مذهبي‌ات را مسخره كردي. اين عمل زشت باعث نابودي اعمالت شد. بعد بدون اين‌كه حرفي بزند، آيه سي‌ام سوره يس برايم يادآوري شد: روز قيامت براي مسخره‌كنندگان روز حسرت بزرگي است. «يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ»
undefinedخوب به ياد داشتم كه به چه چيزي اشاره دارد. من خيلي اهل شوخي و خنده و سركار گذاشتن رفقا بودم. با خودم گفتم: اگه اين‌طور باشه كه خيلي اوضاع من خرابه!
undefinedادامه دارد...@Poster_Shohada

۲۰:۲۰

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_دهم
undefinedرفتم صفحه بعد، روز بعد هم كلي اعمال خوب داشتم. اما كارهاي خوب من پاك نشد. با اين‌كه آن روز هم شوخي كرده بودم، اما در اين شوخي‌ها، با رفقا گفتيم و خنديديم، اما به كسي اهانت نكرديم.
undefinedغيبت نكرده بودم. هيچ گناهي همراه با شوخي‌هاي من نبود. براي همين، شوخي‌ها و خنده‌هاي من، به عنوان كار خوب ثبت شده بود. با خودم گفتم: خدا را شكر. خوشحال شدم و رفتم صفحه بعد، باتعجب ديدم كه ثواب حج در نامه عمل من ثبت شده! undefinedبه آقايي كه پشت ميز نشسته بود با لبخندي از سر تعجب گفتم: حج؟! من اين اواخر مکه رفتم، در سنين نوجواني کي مكه رفتم که خبر ندارم!؟
undefinedگفت: ثواب حج ثبت شده، برخي اعمال باعث مي‌شود كه ثواب چندين حج در نامه عمل شما ثبت شود. مثل اين‌كه از سر مهرباني به پدر و مادرت نگاه كني يا مثال زيارت با معرفت امام‌رضا(ع) و...
undefined️اما دوباره مشاهده كردم كه يكي يكي اعمال خوب من در حال پاك شدن است! ديگر نياز به سؤال نبود. خودم مشاهده كردم كه آخر شب با رفقا جمع شده بوديم و مشغول اذيت كردن يكي از دوستان بوديم، ياد آيه 65 سوره زمر افتادم كه مي‌فرمود: «برخي اعمال باعث حبط (نابودي) اعمال (خوب انسان) مي‌شود.»
undefinedبه دو نفري كه در كنارم بودند گفتم: شما يك كاري بكنيد!؟ همين‌طور اعمال خوب من نابود مي‌شود و... سري به نشانه نااميدي و اين‌كه نمي‌توانند كاري انجام دهند برايم تكان دادند.
undefinedهمين‌طور ورق مي‌زدم و اعمال خوبي را مي‌ديدم كه خيلي برايش زحمت كشيده بودم، اما يكي يكي محو مي‌شد. فشار روحي شديدي داشتم. كم مانده بود دق كنم.
undefinedنابودي همه ثروت معنوي‌ام را به چشم مي‌ديدم. نمي‌دانستم چه كنم! هرچه شوخي كرده بودم اين‌جا جدي جدي ثبت شده بود. اعمال خوب من، از پرونده‌ام خارج مي‌شد و به پرونده ديگران منتقل مي‌شد.
undefinedنكته ديگري كه شاهد بودم اين‌كه؛ هرچه به سنين بالاتر مي‌رسيدم، ثواب كمتري از نمازهاي جماعت و هيئت‌ها در نامه عملم مي‌ديدم!
undefinedبه جواني كه پشت ميز نشسته بود گفتم: در اين روزها من تمام نمازهايم را به جماعت خواندم. من در اين شبها هيئت رفته‌ام. چرا اين‌ها در اين‌جا نيست؟
undefinedرو به من كرد و گفت: خوب نگاه كن. هرچه سن و سالت بيشتر مي‌شد، ريا و خودنمايي در اعمالت زياد مي‌شد. اوايل خالصانه به مسجد و هيئت مي‌رفتي اما بعدها، مسجد مي‌رفتي تا تو را ببينند. هيئت مي‌رفتي تا رفقايت نگويند چرا نيامدي! اگر واقعاً براي خدا بود، چرا به فلان مسجد يا هيئت كه دوستانت نبودند نمي‌رفتي؟ undefinedادامه دارد...
@Poster_Shohada

۱۸:۳۳

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_یازدهم
undefinedنیت«و کتاب اعمال آنان در آن‌جا گذارده مي‌شود. پس گنه‌کاران را مي‌بيني در حالي که از آن‌چه در آن است ترسان و هراسان هستند و مي‌گويند: واي بر ما، اين چه کتاب است که هيچ عمل کوچک و بزرگ را کنار نگذاشته، مگر اين‌که ثبت کرده است. اعمال خود را حاضر مي‌بينند و پروردگارت به هيچ‌کس ستم نمي‌کند»
undefinedصفحات را كه ورق مي‌زدم، وقتي عملي بسيار ارزشمند بود، آن عمل، درشت‌تر از بقيه در بالاي صفحه نوشته شده بود. در يكي از صفحات، به صورت بسيار بزرگ نوشته شده بود: کمک به یه خانواده فقیر.
undefinedشرح جزئيات و فيلم آن موجود بود، ولي راستش را بخواهيد من هرچه فكر كردم به ياد نياوردم كه به آن خانواده كمك كرده باشم! يعني دوست داشتم، اما توان مالي نداشتم كه به آن‌ها كمك كنم.
undefinedآن خانواده را مي‌شناختم. آن‌ها در همسايگي ما بودند و اوضاع مالي خوبي نداشتند. خيلي دلم مي‌خواست به آن‌ها كمك كنم، براي همين يك روز از خانه خارج شدم و به بازار رفتم.
undefinedبه دو نفر از اعضاي فاميل كه وضع مالي خوبي داشتند مراجعه كردم. من شرح حال آن خانواده را گفتم و اين‌كه چه‌قدر در مشكلات هستند، اما آن‌ها اعتنايي نكردند. حتي يكي از آن‌ها به من گفت: بچه، اين كارا به تو نيومده. اين كار بزرگترهاست. آن زمان من 15 سال بيشتر نداشتم، وقتي اين برخورد را با من داشتند، من هم ديگر پيگيري نكردم.
undefined️اما عجيب بود كه در نامه عمل من، كمك به آن خانواده فقير ثبت شده بود! به جوان پشت ميز گفتم: من كاري براي آن‌ها نكردم!؟ او گفت: تو نيت اين كار را داشتي و در اين راه تلاش كردي، اما به نتيجه نرسيدي براي همين، نيت و حركتي كه كردي، در نامه عملت ثبت شده.
undefinedالبته فكر و نيت كار خوب، در بيشتر صفحات ثبت شده بود. هرجايي كه دوست داشتم كار خوبي انجام دهم ولي امكانش را نداشتم، اما براي اجراي آن قدم برداشته بودم، در نامه عمل من ثبت شده بود.
undefinedولي خدا را شكر كه نيت‌هاي گناه و نادرست ثبت نمي‌شد. در صفحات بعد و جاي جاي اين كتاب مشاهده مي‌كردم كه چنين اتفاقي افتاده. يعني نيت‌هاي خوب من ثبت شده بود. البته باز هم مشاهده كردم كه اعمال خوبم با اشتباهات و گناهاني که هيچ منفعتي برايم نداشت از بين رفته! به قول معروف: آش نخورده و دهان سوخته.
undefinedهرچه جلو مي‌رفتم، نامه عملم بيشتر خالي مي‌شد! خيلي از اين بابت ناراحت بودم. از طرفي نمي‌دانستم چه كنم. اي كاش كسي بود كه مي‌توانستم گناهانم را به گردن او بيندازم و اعمال خوبش را بگيرم! اما هرچه مي‌گذشت بدتر مي‌شد.
undefinedجوان پشت ميز ادامه داد: وقتي اعمال شما بوي ريا بدهد پيش خدا ارزشي ندارد. كاري كه غير خدا در آن شريك باشد به درد همان شريك مي‌خورد. اعمال خالصت را نشان بده تا كار شما سريع حل شود. مگر نشنيده‌اي: «اَلاَعمالُ بِالنيّات. اعمال به نيت‌ها بستگي دارد.»  undefinedادامه دارد... @Poster_Shohada

۱۹:۴۱

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_دوازدهم
undefinedهمين‌طور كه با ناراحتي، كتاب اعمالم را ورق مي‌زدم و با اعمال نابود شده مواجه مي‌شدم، يكباره ديدم بالاي صفحه با خط درشت نوشته شده: «نجات يك انسان» خوب به ياد داشتم كه ماجرا چيست.
undefinedاين كار خالصانه براي خدا بود. به خودم افتخار كردم و گفتم: خدا را شكر. اين كار را واقعاً خالصانه براي خدا انجام دادم.
undefinedماجرا از اين قرار بود كه يك روز در دوران جواني با دوستانم براي تفريح و شنا كردن، به اطراف سد زاينده‌رود رفتيم. رودخانه در آن دوران پر از آب بود و ما هم مشغول تفريح. يكباره صداي جيغ يك زن و فريادهاي يك مرد همه را ميخكوب كرد!
undefinedيك پسر بچه داخل آب افتاده بود و دست و پا مي‌زد، هيچكس هم جرئت نمي‌كرد داخل آب بپرد و بچه را نجات دهد. من شنا و غريق نجات بلد بودم. آماده شدم كه به داخل آب بروم اما رفقايم مانع شدند!
undefinedآن‌ها مي‌گفتند: اين‌جا نزديك سد است و ممكن است آب تو را به زير بكشد و با خودش ببرد. خطرناك است و...
undefinedاما يك لحظه با خودم گفتم: فقط براي خدا و پريدم داخل آب. خدا را شكر كه توانستم اين بچه را نجات بدهم. هر طور بود او را به ساحل آوردم و با كمك رفقا بيرون آمديم. پدر و مادرش حسابي از من تشكر كردند.
undefined️خودم را خشك كردم و لباسم را عوض کردم. آماده رفتن شديم. خانواده اين بچه شماره آدرس مرا گرفتند. اين عمل خالصانه خيلي خوب در پيشگاه خدا ثبت شده بود. من هم خوشحال بودم. لااقل يك كار خوب با نيت الهي پيدا كردم.
undefinedمي‌دانستم كه گاهي وقت‌ها، يك عمل خوب با نيت خالص، يك انسان را در آن اوضاع نجات مي‌دهد. از اينكه اين عمل، خيلي بزرگ در نامه عملم نوشته شده بود فهميدم كار مهمي كرده‌ام. اما يكباره مشاهده كردم كه اين عمل خالصانه هم در حال پاك شدن است!
undefinedبا ناراحتي گفتم: مگر نگفتيد فقط كارهايي كه خالصانه براي خدا باشد حفظ مي‌شود، خب من اين كار را فقط براي خدا انجام دادم. پس چرا پاك شد؟!
undefinedجوان پشت ميز لبخندي زد و گفت: درست است، اما شما در مسير برگشت به خانه با خودت چه گفتي؟ يكباره فيلم آن لحظات را ديدم. انگار نيت دروني من مشغول صحبت بود.
undefined️من با خودم گفتم: خيلي كار مهمي كردم. اگر جاي پدر مادر اين بچه بودم، به همه خبر مي‌دادم كه يك جوان به خاطر فرزند ما خودش را به خطر انداخت. اگه من جاي مسئولين استان بودم، يك هديه حسابي و مراسم ويژه مي‌گرفتم. اصلاً بايد روزنامه‌ها و خبرگزاري‌ها با من مصاحبه كنند. من خيلي كار مهمي كردم.
undefinedفرداي آن روز تمام اين اتفاقات افتاد. خبرگزاري‌ها و روزنامه‌ها با من مصاحبه كردند. استاندار همراه با خانواده آن بچه به ديدنم آمد و يك هديه حسابي براي من آوردند و...
undefined️جوان پشت ميز گفت: تو ابتدا براي رضاي خدا اين كار را كردي، اما بعد، خرابش كردي... آرزوي اجر دنيايي كردي و مزدت را هم گرفتي. درسته؟ گفتم: همه اين‌ها درسته. بعد باحسرت گفتم: چه كنم؟! دستم خالي است.
undefinedجوان پشت ميز گفت: خيلي‌ها كارهايشان را براي خدا انجام مي‌دهند، اما بايد تلاش كنند تا آخر اين اخلاص را حفظ كنند. بعضي‌ها كارهاي خالصانه را در دنيا نابود مي‌كنند! undefinedادامه دارد...
#Poster_Shohada

۱۹:۲۶

thumbnail
۱۲ بهمن ماه، سالروز بازگشت حضرت امام خمینی (ره) به ایران پس از سال‌ها تبعید گرامی باد.
@Poster_Shohada

۹:۳۴

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_سیزدهم
undefinedسفر کربلاحسابي به مشكل خورده بودم. اعمال خوبم به خاطر شوخي‌هاي بيش از حد و صحبت‌هاي پشت سر مردم و غيبت‌ها و... نابود مي‌شد و اعمال زشت من باقي مي‌ماند.
undefinedالبته وقتي يك كار خالصانه انجام داده بودم، همان عمل باعث پاك شدن كارهاي زشت مي‌شد. چرا كه در قرآن آمده بود: «إنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ»
undefinedزيارت‌هاي اهل‌بيت: بسيار در نامه اعمال من تأثير مثبت داشت. البته زيارت‌هاي بامعرفتي که با گناه آلوده نشده بود. اما خيلي سخت بود.
undefinedهر روز ما، دقيق بررسي و حسابرسي مي‌شد. كوچكترين اعمال مورد بررسي قرار مي‌گرفت.
undefinedهمين‌طور كه اعمال روزانه‌ام بررسي مي‌شد، به يكي از روزهاي دوران جواني رسيديم. اواسط دهه هشتاد.
undefinedيكباره جوان پشت ميز گفت: به دستور آقا اباعبدالله(ع) پنج سال از اعمال شما را بخشيديم. اين پنج سال بدون حساب طي مي‌شود.
undefinedباتعجب گفتم: يعني چي!؟ گفت: يعني پنج سال گناهان شما بخشيده شده و اعمال خوبتان باقي مي‌ماند. نمي‌دانيد چه‌قدر خوشحال شدم. اگر در آن شرايط بوديد، لذتي كه من از شنيدن اين خبر پيدا كردم را حس مي‌كرديد. پنج سال بدون حساب و كتاب؟!
undefined️گفتم: اين دستور آقا به چه علت بود؟ همان لحظه به من ماجرا را نشان دادند. در دهه هشتاد و بعد از نابودي صدّام، بنده چندين بار توفيق يافتم كه به سفر كربلا بروم.
undefinedدر يكي از اين سفرها، يك پيرمرد كر ولال در كاروان ما بود. مدير كاروان به من گفت: مي‌تواني اين پيرمرد را مراقبت كني و همراه او باشي؟ من هم مثل خيلي‌هاي ديگر دوست داشتم تنها به حرم بروم و با موالي خودم خلوت داشته باشم، اما با اكراه قبول كردم.
undefinedكار از آنچه فكر مي‌كردم سخت‌تر بود. اين پيرمرد هوش و حواس درست و حسابي نداشت. او را بايد كاملاً مراقبت مي‌كردم. اگر لحظه‌اي او را رها مي‌كردم گم مي‌شد. خلاصه تمام سفر كربلاي من تحت‌الشعاع حضور اين پيرمرد شد. اين پيرمرد هر روز با من به حرم مي‌آمد و برمي‌گشت.
undefinedحضور قلب من كم شده بود. چون بايد مراقب اين پيرمرد مي‌بودم. روز آخر قصد خريد يك لباس داشت. فروشنده وقتي فهميد كه او متوجه نمي‌شود، قيمت را چند برابر گفت. من جلو آمدم و گفتم: چي داري مي‌گي؟ اين آقا زائر مولاست. چرا اين‌طوري قيمت مي‌دي؟ اين لباس قيمتش خيلي كمتره. خلاصه اين‌كه من لباس را خيلي ارزان‌تر براي اين پيرمرد خريدم. با هم از مغازه بيرون آمديم. من عصباني و پيرمرد خوشحال بود.
undefinedبا خودم گفتم: عجب دردسري براي ما درست شد. اين‌فعه كربلا اصلاً به ما حال نداد. يكباره ديدم پيرمرد ايستاد. رو به حرم كرد و با انگشت دست، مرا به آقا نشان داد و با همان زبان بي‌زباني براي من دعا كرد.
undefinedجوان پشت ميز گفت: به دعاي اين پيرمرد، آقا امام حسين(ع) شفاعت كردند و گناهان پنج سال تو را بخشيدند. بايد در آن شرايط قرار مي‌گرفتيد تا بفهميد چه‌قدر از اين اتفاق خوشحال شدم. صدها برگه در كتاب اعمال من جلو رفت. اعمال خوب اين سال‌ها همگي ثبت شد و گناهانش محو شده بود. undefinedادامه دارد... @Poster_Shohada

۱۹:۲۶

کتاب صعود_چهل_سالهundefined

۱۸:۳۹

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_چهاردهم
undefinedآزار مؤمندر دوران جواني در پايگاه بسيج شهرستان فعاليت داشتم. روزها و شب‌ها با دوستانمان با هم بوديم. شب‌هاي جمعه همگي در پايگاه بسيج دور هم جمع بوديم و بعد از جلسه قرآن، فعاليت نظامي و گشت و بازرسي و... داشتيم.
undefinedدر پشت محل پايگاه بسيج، قبرستان شهر ما قرار داشت. ما هم بعضي وقت‌ها، دوستان خودمان را اذيت مي‌كرديم! البته تاوان تمام اين اذيت‌ها را در آن‌جا دادم.
undefinedبرخي شب‌هاي جمعه تا صبح در پايگاه حضور داشتيم. يك شب زمستاني، برف سنگيني آمده بود. يكي از رفقا گفت: كسي جرئت داره الآن تا انتهاي قبرستان برود؟! گفتم: اين‌كه كار مهمي نيست. من الآن مي‌روم. او هم به من گفت: بايد يك لباس سفيد بپوشي! من سرتا پا سفيدپوش شدم و حركت كردم.
undefinedخسخس صداي پاي من بر روي برف، از دور هم شنيده مي‌شد. من به سمت انتهاي قبرستان رفتم! اواخر قبرستان كه رسيدم، صوت قرآن شخصي را از دور شنيدم!
undefinedيك پيرمرد روحاني كه از سادات بود، شب‌هاي جمعه تا سحر، در انتهاي قبرستان و در داخل يك قبر مشغول تهجد و قرائت قرآن مي‌شد. فهميدم كه رفقا مي‌خواستند با اين كار، با سيد شوخي كنند.
undefined️مي‌خواستم برگردم اما با خودم گفتم: اگر الآن برگردم، رفقاي من فکر مي‌کنند ترسيده‌ام. براي همين تا انتهاي قبرستان رفتم. هرچه صداي پاي من نزديكتر مي‌شد، صداي قرائت قرآن سيد هم بلندتر مي‌شد!
undefinedاز لحن او فهميدم كه ترسيده ولي به مسير ادامه دادم. تا اين‌كه به بالاي قبري رسيدم كه او در داخل آن مشغول عبادت بود. يكباره تا مرا ديد فريادي زد و حسابي ترسيد. من هم كه ترسيده بودم پا به فرار گذاشتم.
undefinedپيرمرد سيد، رد پاي مرا در داخل برف گرفت و دنبال من آمد. وقتي وارد پايگاه شد، حسابي عصباني بود. ابتدا كتمان كردم، اما بعد، از او معذرت‌خواهي كردم. او با ناراحتي بيرون رفت.
undefinedحالا چندين سال بعد از اين ماجرا، در نامه عملم حكايت آن شب را ديدم. نمي‌دانيد چه حالي بود، وقتي گناه يا اشتباهي را در نامه عملم مي‌ديدم، خصوصاً وقتي كسي را اذيت كرده بودم، از درون عذاب مي‌كشيدم. گويي خودم به جاي آن‌ طرف اذيت مي‌شدم.
undefinedاز طرفي در اين مواقع، باد سوزان از سمت چپ وزيدن مي‌گرفت، طوري كه نيمي از بدنم از حرارت آن داغ مي‌شد! وقتي چنين اعمالي را مشاهده مي‌كردم، به گونه‌اي آتش را در نزديكي خودم مي‌ديدم كه چشمانم ديگر تحمل نداشت.
undefinedهمان موقع ديدم كه آن پيرمرد سيد، كه چند سال قبل مرحوم شده بود، از راه آمد و كنار جوان پشت ميز قرار گرفت. سيد به آن جوان گفت: من از اين مرد نمي‌گذرم. او مرا اذيت كرد. او مرا ترساند. من هم گفتم: به خدا من نمي‌دانستم كه سيد داخل قبر عبادت مي‌كند.
undefinedجوان رو به من گفت: اما وقتي نزديك شدي فهميدي كه مشغول قرآن خواندن است. چرا همان موقع برنگشتي؟ ديگه حرفي براي گفتن نداشتم.  undefinedادامه دارد...
@Poster_Shohada

۱۸:۴۱

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_پانزدهم
undefinedخلاصه پس از التماس‌هاي من، ثواب دو سال عبادت‌هاي مرا برداشتند و در نامه عمل او قرار دادند تا راضي شود.
undefinedدو سال نمازي كه بيشتر به جماعت بود. دو سال عبادت را دادم به خاطر اذيت و آزار يك مؤمن.
undefinedدر لابه‌لاي صفحات اعمال خودم به يك ماجراي ديگر از آزار مؤمنين برخوردم. شخصي از دوستانم بود كه خيلي با هم شوخي مي‌كرديم و همديگر را سر كار مي‌گذاشتيم.
undefinedيكبار در يك جمع رسمي با او شوخي كردم و خيلي بد او را ضايع كردم. خودم هم فهميدم كار بدي كردم، براي همين سريع از او معذرت‌خواهي كردم. او هم چيزي نگفت.
undefinedگذشت تا روز آخر كه مي‌خواستم براي عمل جراحي به بيمارستان بروم. دوباره به همان دوست دوران جواني زنگ زدم و گفتم: فلاني، من خيلي به تو بد كردم. يكبار جلوي جمع، تو را ضايع كردم. خواهش مي‌كنم مرا حلال كن. من شايد از اين بيمارستان برنگردم.
undefinedبعد در مورد عمل جراحي گفتم و دوباره به او التماس كردم تا اين‌كه گفت: حلال كردم، ان‌شاءالله كه سالم و خوب برگردي. آن روز در نامه عملم، همان ماجرا را ديدم.
undefinedجوان پشت ميز گفت: اين دوست شما همين ديشب از شما راضي شد. اگر رضايت او را نمي‌گرفتي بايد تمام اعمال خوب خودت را مي‌د‌‌ادي تا رضايتش را كسب كني، مگر شوخي است، آبروي يك انسان مؤمن را بردي.
undefinedادامه دارد... @Poster_Shohada

۱۸:۱۳

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_شانزدهم
undefinedحسینیهمي‌خواستم بنشينم و همان‌جا زار زار گريه كنم. براي يك شوخي بي‌مورد دو سال عبادت‌هايم را دادم. براي يك غيبت بي‌مورد، بهترين اعمال من محو مي‌شد. چه‌قدر حساب خدا دقيق است. چه‌قدر كارهاي ناشايست را به حساب شوخي انجام داديم و حالا بايد افسوس بخوريم.
undefinedدر اين زمان، جوان پشت ميز گفت: شخصي اين‌جاست كه چهار ساله منتظر شماست! اين شخص اعمال خوبي داشته و بايد به بهشت برزخي برود، اما معطل شماست.
undefinedبا تعجب گفتم: از چه كسي حرف مي‌زنيد؟ يكي از پيرمردهاي اُمناي مسجدمان را ديدم كه در مقابلم و در كنار همان جوان ايستاده.
undefinedخيلي ابراز ارادت كرد و گفت: كجايي؟ چند ساله منتظرت هستم. بعد از كمي صحبت، اين پيرمرد ادامه داد: زماني كه شما در مسجد و بسيج، مشغول فعاليت فرهنگي بوديد، تهمتي را در جمع به شما زدم. براي همين آمده‌ام كه حلالم كنيد.
undefinedآن صحنه برايم يادآوري شد. من مشغول فعاليت در مسجد بودم. كارهاي فرهنگي بسيج و... اين پيرمرد و چند نفر ديگر در گوشه‌اي نشسته بود. بعد پشت سر من حرفي زد كه واقعيت نداشت. او به من تهمت بدي زد. او نيت ما را زير سؤال برد.
undefinedعجيب‌تر اينكه، زماني اين تهمت را به من زد كه من ابتداي حضورم در بسيج بود و نوجوان بودم!! آدم خوبي بود. اما من نامه اعمالم خيلي خالي شده بود.
undefinedبه جوان پشت ميز گفتم: درسته ايشان آدم خوبي است، اما من همين‌طوري نمي‌گذرم. دست من خالي است. هر چه مي‌تواني از او بگير. جوان هم رو به من كرد و گفت: اين بنده خدا يك وقف انجام داده كه خيلي بابركت بوده و ثواب زيادي برايش مي‌آيد.
undefinedاو يك حسينيه را در شهرستان شما، خالصانه براي رضاي خدا ساخته كه مردم از آن‌جا استفاده مي‌كنند. اگر بخواهي ثواب كل حسينيه‌اش را از او مي‌گيرم و در نامه عمل شما مي‌گذارم تا او را ببخشي. با خودم گفتم: «ثواب ساخت يك حسينيه به خاطر يك تهمت؟! خيلي خوبه.»
undefinedبنده خدا اين پيرمرد، خيلي ناراحت و افسرده شد، اما چاره‌اي نداشت. ثواب يك وقف بزرگ را به خاطر يك تهمت داد و رفت به سمت بهشت برزخي. براي تهمت به يك نوجوان، يك حسينيه را كه بااخلاص وقف كرده بود، داد و رفت!
undefinedاما تمام حواس من در آن لحظه به اين بود كه وقتي كسي به خاطر تهمت به يك نوجوان، يك چنين خيراتي را از دست مي‌دهد، پس ما كه هر روز و هرشب پشت سر ديگران مشغول قضاوت كردن و حرف زدن هستيم چه عاقبتي خواهيم داشت؟! ما كه به‌راحتي پشت سر مسئولين و دوستان و آشنايان خودمان هرچه مي‌خواهيم مي‌گوييم...
undefined️باز جوان پشت ميز به عظمت آبروي مؤمن اشاره كرد.
undefinedادامه دارد... @Poster_Shohada

۱۸:۱۶

بسم الله الرحمن الرحیم
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
undefined#قسمت_هفدهم
undefinedاعجاز اشکايستاده بودم و مات و مبهوت به کتاب اعمالم نگاه مي‌کردم. انگار هيچ اراده‌اي از خودم نداشتم. هيچ کار و عملم قابل دفاع نبود. فقط نگاه مي‌کردم.
undefinedيکي آمد و دو سال نمازهاي من را برد! ديگري آمد و قسمتي از کارهاي خير مرا برداشت. بعدي...
undefinedبلاتشبيه شبيه يک گوسفند که هيچ اراده‌اي ندارد و فقط نگاه مي‌کند، من هم فقط نگاه مي‌کردم. چون هيچ‌گونه دفاعي در مقابل ديگران نمي‌شد کرد.
undefinedدر دنيا، انسان هرچند مقصر باشد، اما در دادگاه از خود دفاع مي‌کند و با گرفتن وکيل و... خود را تاحدودي از اتهامات تبرئه مي‌کند. اما اين‌جا... مگر مي‌شود چيزي گفت؟! فقط نگاه مي‌کردم. حتي آنچه در فکر انسان بوده براي همه نمايان است، چه رسد به اعمال انسان. براي همين هيچکس نمي‌تواند بي‌دليل از خود دفاع کند.
undefinedدر کتاب اعمال خودم چه‌قدر گناهاني را ديدم که مصداق اين ضرب‌المثل بود: آش نخورده و دهن سوخته. شخصي در مقابل من غيبت کرده يا تهمت زده و من هم در گناه او شريک شده بودم. چه‌قدر گناهاني را ديدم که هيچ لذتي برايم نداشت و فقط سرافکندگي برايم ايجاد کرد.
undefinedخيلي سخت بود. خيلي. حساب و کتاب خدا به دقت ادامه داشت. اما زماني که بررسي اعمال من انجام مي‌شد و نقايص کارهايم را مي‌ديدم، گرماي شديدي از سمت چپ به سوي من مي‌آمد! حرارتي که نزديک بود تمام بدنم را بسوزاند.
undefinedاما... اين حرارت تمام بدنم را مي‌سوزاند، طوري که قابل تحمل نبود. همه جاي بدنم مي‌سوخت، به‌جز صورت و سينه و کف دست‌هايم! براي من جاي تعجب بود. چرا اين سه قسمت بدنم نمي‌سوزد؟! لازم به تکلم نبود. جواب سؤالم را بلافاصله فهميدم.
undefinedمن از نوجواني در هيئت و جلسات فرهنگي مسجد محل حضور داشتم. پدرم به من توصيه مي‌کرد که وقتي براي آقا امام حسين(ع) و يا حضرت‌زهرا(س) و اهل بيت اشک مي‌ريزي، قدر اين اشک را بدان. اشک بر اين بزرگان، قيمتي است و ارزش آن را در قيامت مي‌فهميم.
undefinedپدرم از بزرگان و اهل منبر شنيده بود که اين اشک را به سينه و صورت خود بکشيد و اين کار را مي‌کرد. من نيز وقتي در مجالس اهل‌بيت گريه مي‌کردم. اشک خود را به صورت و سينه‌ام مي‌کشيدم. حالا فهميدم که چرا اين سه عضو بدنم نمي‌سوزد!
undefinedنکته ديگري که در آن وادي شاهد بودم بحث اشک و توبه بر درگاه الهي بود. من دقت کردم که برخي گناهاني که مرتکب شده بودم در کتاب اعمالم نيست! بعد از اين‌که انسان از گناهي توبه مي‌کند و ديگر سمتش نمي‌رود، گناهاني که قبلاً مرتکب شده کاملاً از اعمالش حذف مي‌شود. آن‌جا رحمت خدا را به خوبي حس کردم.
undefined️حتي اگر کسي حق‌الناس بدهکار است اما از طلبکار خود بي‌اطلاع است، با دادن رد مظالم برطرف مي‌شود. اما حق‌الناسي که صاحبش را بشناسد بايد در دنيا برگرداند. حتي اگر يک بچه از ما طلبکار باشد و در دنيا حلال نکرده باشد، بايد در آن وادي صبر کنيم تا بيايد و حلال کند.
undefinedادامه دارد... @Poster_Shohada

۱۸:۱۹

thumbnail
undefined مسابقه منجی عالم 1401undefined سامانه «اولین موکب» با همکاری سایت «دیجی فرم» برگزار میکند
undefined مسابقه تک سوالی نیمه شعبان
undefined جوایز:undefined نفر اول: 300 هزار تومانundefined نفر دوم: 200 هزار تومانundefined نفر سوم: 100 هزار تومان
undefined مسابقه فقط یک سوال دارد و برای هر فرد متفاوت استundefined زمان پاسخ به سوال 3 دقیقه میباشد
undefined لینک مشاهده سوال و شرکت در مسابقه:https://digiform.ir/c4076381e
undefined مهلت شرکت در مسابقه: 18 اسفند ماه
undefined قرعه کشی در لینک زیر به صورت زنده انجام میشودhttps://digiform.ir/lottery/c4076381e

undefined شما نیز دیگران را به این مسابقه کوتاه دعوت کنید

۱۸:۲۰

بازارسال شده از اولین موکب :: همسفر اربعین
thumbnail
undefined فراخوان ثبت نام خدام اربعین
undefined فراخوان بیش از #۱۱_هزار خادم در موکب های اربعین در ایران، نجف، کربلا و مسیرهای اربعین ثبت شده است
undefined لطفا شرایط جذب خادم هر موکب را مطالعه کنید و در صورت تمایل با مسئول موکب تماس بگیرید تا هماهنگی های بعدی انجام شود
undefinedورود به سامانه #اولین_موکب :
www.avalinmokeb.irwww.avalinmokeb.ir
undefined لطفا منتشر نمایید#جذب_خادم #اربعین

۲۰:۲۲

بازارسال شده از همسفر اربعین

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از ضیافت رمضان
undefinedundefined مسابقه شماره 7 ضیافت رمضان
undefined ویژه اعضای « پوستر شهیدان »
undefined ۳۰ روز مسابقهundefined هر روز فقط یک سؤال سادهundefined️ جمع‌آوری امتیاز و رقابت تا روز آخرundefined جوایز نقدی برای نفرات برتر
این فقط یک مسابقه نیست…یک حرکت معنوی جمعی در ماه مهمانی خداست 🤍
امروز شرکت کن و از همین حالا امتیازت رو شروع کن undefined
undefined شرکت در مسابقه امروز:
https://ble.ir/besharat_bot?startapp=contest+c_poster_shohada

۱۱:۲۷

بازارسال شده از ضیافت رمضان
undefinedundefined مسابقه شماره 8 ضیافت رمضان
undefined ویژه اعضای « پوستر شهیدان »
undefined ۳۰ روز مسابقهundefined هر روز فقط یک سؤال سادهundefined️ جمع‌آوری امتیاز و رقابت تا روز آخرundefined جوایز نقدی برای نفرات برتر
این فقط یک مسابقه نیست…یک حرکت معنوی جمعی در ماه مهمانی خداست 🤍
امروز شرکت کن و از همین حالا امتیازت رو شروع کن undefined
undefined شرکت در مسابقه امروز:
https://ble.ir/besharat_bot?startapp=contest+c_poster_shohada

۴:۵۳

بازارسال شده از ضیافت رمضان
undefinedundefined مسابقه شماره 10 ضیافت رمضان
undefined ویژه اعضای « پوستر شهیدان »
undefined ۳۰ روز مسابقهundefined هر روز فقط یک سؤال سادهundefined️ جمع‌آوری امتیاز و رقابت تا روز آخرundefined جوایز نقدی برای نفرات برتر
این فقط یک مسابقه نیست…یک حرکت معنوی جمعی در ماه مهمانی خداست 🤍
امروز شرکت کن و از همین حالا امتیازت رو شروع کن undefined
undefined شرکت در مسابقه امروز:
https://ble.ir/besharat_bot?startapp=contest+c_poster_shohada

۵:۰۷