#گناه_شیرین
#پارت35
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:"الان نصف شب میخوای بری بهشون چی بگی؟بگی تا الان کجا بودی؟همینجا بخواب صبح برو"
اخمم غلیظ تر شد،تکیه زدم به در و گفتم:"اونوقت صبح برم بگم دیشب کجا بودم؟چه غلطی میکردم؟"
ریلکس رو تخت دراز کشید و گفت:"بگو بخاطر غذایی که تو رستوران خوردی حالت بد شد تا صبح بیمارستان بودیم،حالا بیا بگیر بخواب."
پوفی کشیدم و به ناچار حرکت کردم سمت کاناپه و نشستم روش.متعجب گردن کشید و نگاهی بهم انداختبا اخم ظریفی گفت:"چرا نشستی اونجا؟بیا رو تخت بخواب لوس نکن خودتو تو دیگه بزرگ شدی بچه بازی رو بذار کنار"
بغضی که تازه از دستش خلاص شده بودم دوباره چسبید بیخ گلومتیکه های که مینداخت بی رحمانه میخورد به قلبم! حالا خوبه من کاری نکرده بودم! فقط بهش هیچ علاقه ای نداشتم همین...
بدون اینکه جوابشو بدم با بغض پشت بهش دراز کشیدم رو کاناپههروقت با کسی بحثم میشد اونقدری روم اثر میذاشت که زبونم قفل میکرد و نمیتونستم جوابشو بدم!الانم یکی از همون مواقع بوداونقدری فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح با گردن درد شدیدی از خواب بیدار شدمگنگ نگاهی به اطرافم انداختم،پتوی مسافرتی نازکی روم بود و اتاق خالی از شایان بود.
دستی به گردنم کشیدم و نشستم رو کاناپه.
دستی به صورتم کشیدم و خمیازه کشداری کشیدم،در باز شد و شایان با لباس ورزشی وارد شدبا دیدنم لبخند محوی زد ولی سریع قورتش دادهمونطوری که با حوله ای که دستش بود عرق رو صورتش رو پاک میکرد گفت:"ساعت خواب."
گردنم رو مالیدم و زیرلب گفتم:"مرسی"
نگاهی اجمالی بهم انداخت و گفت:"دختره سرتق گفتم بیا رو تخت بخواب نیومدی"
بی توجه بهش مسیر دستشویی رو در پیش گرفتم و مشغول شستن صورتم شدم که ناگهان صدای اشنا دختری به گوشم خورد
خودمو به در دستشویی نزدیک تر کردم و با دقت گوش دادماینکه...اینکه صدای لادنه
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
#پارت35
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:"الان نصف شب میخوای بری بهشون چی بگی؟بگی تا الان کجا بودی؟همینجا بخواب صبح برو"
اخمم غلیظ تر شد،تکیه زدم به در و گفتم:"اونوقت صبح برم بگم دیشب کجا بودم؟چه غلطی میکردم؟"
ریلکس رو تخت دراز کشید و گفت:"بگو بخاطر غذایی که تو رستوران خوردی حالت بد شد تا صبح بیمارستان بودیم،حالا بیا بگیر بخواب."
پوفی کشیدم و به ناچار حرکت کردم سمت کاناپه و نشستم روش.متعجب گردن کشید و نگاهی بهم انداختبا اخم ظریفی گفت:"چرا نشستی اونجا؟بیا رو تخت بخواب لوس نکن خودتو تو دیگه بزرگ شدی بچه بازی رو بذار کنار"
بغضی که تازه از دستش خلاص شده بودم دوباره چسبید بیخ گلومتیکه های که مینداخت بی رحمانه میخورد به قلبم! حالا خوبه من کاری نکرده بودم! فقط بهش هیچ علاقه ای نداشتم همین...
بدون اینکه جوابشو بدم با بغض پشت بهش دراز کشیدم رو کاناپههروقت با کسی بحثم میشد اونقدری روم اثر میذاشت که زبونم قفل میکرد و نمیتونستم جوابشو بدم!الانم یکی از همون مواقع بوداونقدری فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح با گردن درد شدیدی از خواب بیدار شدمگنگ نگاهی به اطرافم انداختم،پتوی مسافرتی نازکی روم بود و اتاق خالی از شایان بود.
دستی به گردنم کشیدم و نشستم رو کاناپه.
دستی به صورتم کشیدم و خمیازه کشداری کشیدم،در باز شد و شایان با لباس ورزشی وارد شدبا دیدنم لبخند محوی زد ولی سریع قورتش دادهمونطوری که با حوله ای که دستش بود عرق رو صورتش رو پاک میکرد گفت:"ساعت خواب."
گردنم رو مالیدم و زیرلب گفتم:"مرسی"
نگاهی اجمالی بهم انداخت و گفت:"دختره سرتق گفتم بیا رو تخت بخواب نیومدی"
بی توجه بهش مسیر دستشویی رو در پیش گرفتم و مشغول شستن صورتم شدم که ناگهان صدای اشنا دختری به گوشم خورد
خودمو به در دستشویی نزدیک تر کردم و با دقت گوش دادماینکه...اینکه صدای لادنه
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
۱۷:۵۱
#گناه_شیرین
#پارت36حسادتی اشکار جاری شد تو خونمگوشه لبمو جوییدم و بیشتر به در چسبیدم تا بفهمم چی میگن اما صداشون واضح به گوشم نمیرسید.
از اینهی دستشویی نگاهی به موهای پریشونم انداختمموهامو باز کردم و دوباره بستم،دو دل بودم برم بیرون یا نرم!
اگه برم رابطم با شایان به صورت واضح لو میره و ممکنه پشتمون حرف در بیاره!از طرفی من هنوز به ازدواج با شایان مطمئن نیستم! چرا باید بخاطر یه حسادت کورکورانه زنانه کاری کنم که پشتم حرف دراز بشه!
اونقدری منتظر موندم که بالاخره صدا باز شدن در به گوشم رسیدبالاخره رفت دختره سیریش!
با مکثی و دودلی در دستشویی رو باز کردم و گردن کشیدمشایان گوشی به دست وسط اتاق ایستاده بودنگاهی کلی به اتاق انداختم ، وقتی از نبود لادن مطمئن شدم از دستشویی خارج شدم و نفس راحتی کشیدم
با صدای بسته شدن دستشویی شایان چرخید سمتم،با دیدنم قیافه اش جوری شد که انگار تازه متوجه شده بود که منم اینجا وجود دارم!
با ابروهایی بالا پریده گفت:"تو کجا بودی؟!"
نزدیکش شدم و با اخمایی درهم گفتم:"دستشویی بودم،کسی اینجا بود؟"
طولی نکشید که دوباره همون خونسردی مزخرف همیشگیش رو بدست اورد!دستاشو فرو برد تو جیب شلوارش و گفت:"چطور مگه؟"
اونقدری نزدیکش شدم که دیگه فاصله ای بینمون نبودیقه اش رو تو دستم گرفتم و گفتم:"همینطوری پرسیدم! مسلما این حقمه که بدونم دوست پسرم با کی حرف میزد!"
نیشخندی زد و طره ای از موهام رو زد پشت گوشمسرشو اورد پایین و کنار گوشم لب زد:"لادن!"
قدمی از شایان فاصله گرفتم و با طعنه گفتم:"لادن؟اینجا اومده بود؟! مگه میدونست تو توی این اتاقی!!"
به اندازه فاصله ای که ازش گرفته بودم نزدیکم شد و گفت:"برو حاضرشو باید بریم سر پروژه!"
سری تکون دادم و گفتم:"باشه الان میرم، ولی یادت باشه جوابمو ندادیا!"
اروم خندید و گفت:"برو باده اینجا نمون!"
پشت چشمی نازک کردم و حرکت کردم سمت مانتو و شالم،بعداز پوشیدنشون خداحافظی زیرلبی کردم و از اتاق زدم بیرون.
زنگ واحد خودمون رو فشردم و منتظر موندم تا بازشهطولی نکشید که در اتاق توسط لادن باز شد!گل بود به سبزه نیز اراسته شد..!با طعنه گفت:"عزیزم بفرمایید داخل!"
بی توجه بهش داخل شدم و با چشمام دنبال زهرا گشتمجلوی میز ارایش نشسته بود و مشغول ارایش کردن بود،با دیدنم دست از کارش کشید و گفت:"باده! بیا اینجا!"
میدونستم نمیخواد جلوی لادن بهم حرفی بزنه،به ناچار نزدیکش شدم و گفتم:"سلام!"
دلخور گفت:"کجا بودی دیشب؟!"
نمیدونستم باید به زهرا بگم دیشب کجا بودم و چیکار میکردم با اینکه دروغی که شایان یادم داده بود رو بگم..!
بعداز یکم پایین بالا کردن به ناچار ماجرای دیشبم رو خلاصه براش توضیح دادموقتی پیشنهاد ازدواج شایان از من و به دنبال حرفم مخالفت من رو شنید چشماش اندازه دوتا توپ گلف شده بود!
ضربه ای به بازوم زد و گفت:"تو حالت خوبه؟!!چرا اخه! چرا مخالفت؟پسر به این خوبی از کجا میخوای گیر بیاری؟!"
کلافه گفتم:"زهرا لطفا اینطوری نگو..."
پوفی کشید و دوباره ریملشو به دست گرفت و مشغول زدن شدتازه متوجه نبود لادن تو اتاق شدم!اونقدری گرم صحبت با زهرا بودم که اصلا متوجه نشدیم لادن کی از اتاق خارج شد!
متعجب گفتم:"زهرا لادن کجاست؟!"
شونه ای بالا انداخت و گفت:"نمیدونم"
ناخوداگاه از جام بلند شدم و در واحدمونو باز کردم و نگاهی به راهرو انداختمخلوت خلوت بود اما در واحد روبه روییمون نیمه باز بود!همونی که منو شایان دیشب داخلش بودیم!
قدمی نزدیک شدم و سعی کردم از همون قسمتی که در بازه داخلش رو ببینمصدای جر و بحث لادن و شایان رو نامفهوم میشنیدم!با دو انگشتم کمی در رو باز تر کردماما نه اونقدری که ضایع باشه و متوجه بشن!
لادن خودش رو انداخته بود تو بغل شایان و های های گریه میکرد شایان هم با اخمایی درهم چیزی زیر گوشش میگفت!
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
#پارت36حسادتی اشکار جاری شد تو خونمگوشه لبمو جوییدم و بیشتر به در چسبیدم تا بفهمم چی میگن اما صداشون واضح به گوشم نمیرسید.
از اینهی دستشویی نگاهی به موهای پریشونم انداختمموهامو باز کردم و دوباره بستم،دو دل بودم برم بیرون یا نرم!
اگه برم رابطم با شایان به صورت واضح لو میره و ممکنه پشتمون حرف در بیاره!از طرفی من هنوز به ازدواج با شایان مطمئن نیستم! چرا باید بخاطر یه حسادت کورکورانه زنانه کاری کنم که پشتم حرف دراز بشه!
اونقدری منتظر موندم که بالاخره صدا باز شدن در به گوشم رسیدبالاخره رفت دختره سیریش!
با مکثی و دودلی در دستشویی رو باز کردم و گردن کشیدمشایان گوشی به دست وسط اتاق ایستاده بودنگاهی کلی به اتاق انداختم ، وقتی از نبود لادن مطمئن شدم از دستشویی خارج شدم و نفس راحتی کشیدم
با صدای بسته شدن دستشویی شایان چرخید سمتم،با دیدنم قیافه اش جوری شد که انگار تازه متوجه شده بود که منم اینجا وجود دارم!
با ابروهایی بالا پریده گفت:"تو کجا بودی؟!"
نزدیکش شدم و با اخمایی درهم گفتم:"دستشویی بودم،کسی اینجا بود؟"
طولی نکشید که دوباره همون خونسردی مزخرف همیشگیش رو بدست اورد!دستاشو فرو برد تو جیب شلوارش و گفت:"چطور مگه؟"
اونقدری نزدیکش شدم که دیگه فاصله ای بینمون نبودیقه اش رو تو دستم گرفتم و گفتم:"همینطوری پرسیدم! مسلما این حقمه که بدونم دوست پسرم با کی حرف میزد!"
نیشخندی زد و طره ای از موهام رو زد پشت گوشمسرشو اورد پایین و کنار گوشم لب زد:"لادن!"
قدمی از شایان فاصله گرفتم و با طعنه گفتم:"لادن؟اینجا اومده بود؟! مگه میدونست تو توی این اتاقی!!"
به اندازه فاصله ای که ازش گرفته بودم نزدیکم شد و گفت:"برو حاضرشو باید بریم سر پروژه!"
سری تکون دادم و گفتم:"باشه الان میرم، ولی یادت باشه جوابمو ندادیا!"
اروم خندید و گفت:"برو باده اینجا نمون!"
پشت چشمی نازک کردم و حرکت کردم سمت مانتو و شالم،بعداز پوشیدنشون خداحافظی زیرلبی کردم و از اتاق زدم بیرون.
زنگ واحد خودمون رو فشردم و منتظر موندم تا بازشهطولی نکشید که در اتاق توسط لادن باز شد!گل بود به سبزه نیز اراسته شد..!با طعنه گفت:"عزیزم بفرمایید داخل!"
بی توجه بهش داخل شدم و با چشمام دنبال زهرا گشتمجلوی میز ارایش نشسته بود و مشغول ارایش کردن بود،با دیدنم دست از کارش کشید و گفت:"باده! بیا اینجا!"
میدونستم نمیخواد جلوی لادن بهم حرفی بزنه،به ناچار نزدیکش شدم و گفتم:"سلام!"
دلخور گفت:"کجا بودی دیشب؟!"
نمیدونستم باید به زهرا بگم دیشب کجا بودم و چیکار میکردم با اینکه دروغی که شایان یادم داده بود رو بگم..!
بعداز یکم پایین بالا کردن به ناچار ماجرای دیشبم رو خلاصه براش توضیح دادموقتی پیشنهاد ازدواج شایان از من و به دنبال حرفم مخالفت من رو شنید چشماش اندازه دوتا توپ گلف شده بود!
ضربه ای به بازوم زد و گفت:"تو حالت خوبه؟!!چرا اخه! چرا مخالفت؟پسر به این خوبی از کجا میخوای گیر بیاری؟!"
کلافه گفتم:"زهرا لطفا اینطوری نگو..."
پوفی کشید و دوباره ریملشو به دست گرفت و مشغول زدن شدتازه متوجه نبود لادن تو اتاق شدم!اونقدری گرم صحبت با زهرا بودم که اصلا متوجه نشدیم لادن کی از اتاق خارج شد!
متعجب گفتم:"زهرا لادن کجاست؟!"
شونه ای بالا انداخت و گفت:"نمیدونم"
ناخوداگاه از جام بلند شدم و در واحدمونو باز کردم و نگاهی به راهرو انداختمخلوت خلوت بود اما در واحد روبه روییمون نیمه باز بود!همونی که منو شایان دیشب داخلش بودیم!
قدمی نزدیک شدم و سعی کردم از همون قسمتی که در بازه داخلش رو ببینمصدای جر و بحث لادن و شایان رو نامفهوم میشنیدم!با دو انگشتم کمی در رو باز تر کردماما نه اونقدری که ضایع باشه و متوجه بشن!
لادن خودش رو انداخته بود تو بغل شایان و های های گریه میکرد شایان هم با اخمایی درهم چیزی زیر گوشش میگفت!
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
۱۷:۵۱
#گناه_شیرین
#پارت37
پاهام قدم دیگه ای به سمتشون برداشت و به در اتاق نزدیکتر شد!صداشون واضح تربه گوشم رسیدلادن میون هق هقش نالید:"بخدا من همه احساسم حقیقته من چرا باید دروغ بگم؟من اونقدری دوستت....."
بعد هق هق گریه امونش رو برید و سرش رو بیشتر تو گردن شایان فرو برد!
شایان کلافه شونه لادن رو گرفت و از خودش دورش کرد،با لحن مصممی گفت:"ببین این حرفی که تو داری میزنی غیر منطقیه،چرا نمیخوای باور کنی که من موقعیتش رو ندارم؟"
سرش رو انداخت پایین و گفت:"حق با توئه کی به دختر فقیری مثل من بها میده؟اصلا مگه عاشقی مال ما فقیراست؟ما فقط باید از دور نگاه کنیم!سهم ما از عشق و عاشقی فقط حسرته!"
شایان به سرعت و گفت:"نه اصلا اینطور نیست هرکسی حق زندگی و از اون مهم تر عاشقانه زندگی کردن رو داره اما مهم تراز هرچیزی اینه که تو کسی رو برای ابراز احساسات کردن انتخاب کنی که اونم اندازه تو دوستت داشته باشه!از قدیم گفتن که برای کسی بمیر که واست تب کنه!"
هرلحظه گریه لادن اوج میگرفت،خودش رو شایان نزدیکتر کرد و گفت:"حق با توئه!"
پوفی کشیدم و قدمی به عقب برداشتم که از پشت خوردم به کسیبه عقب که برگشتم با فرهاد نامزد زهرا روبه رو شدمابرویی بالا انداخت و گفت:"شما اینجا چیکار میکنین؟"
ترسیده بهش خیره شدمهول زده گفتم:"هیچی!"
تا خواست چیزی بگه در واحد شایان کامل باز شد و شایان و لادن تو قاب در پدیدار شدنشایان با دیدن منو فرهاد کنار هم جفت ابروهاش پرید بالا و متعجب خیره شد بهم
همونطوری که خیره به من بود خطاب به فرهاد گفت:"اینجا چیکار میکنین؟"
فرهاد شونه ای بالا انداخت و گفت:"اومدم صدات بزنم،اژانس پایین منتظره ها! باید بریم سر پروژه"
چند روزی از اومدنمون به شیراز میگذشت،از صبح کله سحر تا نیمه های شب سر پروژه میموندیم،وقتی که میرسیدیم هتل مثل جنازه ها فقط میخوابیدیمنه خواب درست و حسابی داشتیم نه غذا درست و حسابی میخوردیم!
این همه خستگی و درموندگی که رو دوش ما بود دو برابرش رو دوش شایان بودچشماش از خستگی بیش از حد کاسه خون بود
دلم میخواست فقط یک هفته بکوب بخوابم!روز شیشم سفرمون بود و طبق معمول واسه تایم ناهار که فقط بیست دقیقه وقت داشتیم نشسته بودیم که گوشی شایان زنگ خورد.
همونطوری که با خستگی چشماش رو میمالید گوشی رو جواب داد،درست لحظه جواب دادنش غذا ها رسید و بقیه بدون اینکه منتظر شایان بمونن با گشنگی حمله ور شدن سمت میز و مشغول خوردن شدن.
اما من قدمی به شایان نزدیک شدم و سوالی بهش چشم دوختم،ابروهاش هرلحظه بیشتر بالا میپرید
از چهره اش نمیتونستی بفهمی خوشحاله ناراحته عصبیه یا چی!مبهم بهش زل زدم،بعد از چند لحظه مکث گفت:"کی میرسه مامان؟"
پس تلفن کاری نبود!مشتاق تراز قبل شدم تا بدونم راجب چی حرف میزنه،کلافه گفت:"چشم مامان من باید برم کاری نداری؟شب زنگ میزنم مفصل حرف میزنیم!"
تو این چند روز خیلی عادی باهام رفتار میکردمثل بقیه!همونطوری که با لادن یا زهرا برخورد میکرد با منم دقیقا همونطوری بود!
با قطع کردن تلفنش قدمی نزدیکش شدم گفتم:"زنعمو چی میگفت؟"
بی توجه به اینکه بین جمع بودیم دست انداخت دور کمرم و خسته گفت:"خستم باده"
نیم نگاهی به بقیه انداختمچون پشت به ما نشسته بودن بهمون دید نداشتن،اونقدری هم سرگرم غذا خوردنش بودن که اصلا متوجه ما نبودن
دستمو گذاشتم رو ته ریشش و گفتم:"میخوای امروز رو کنسل کنی و یکم استراحت کنی عزیزم؟به خودت فشار نیار فوقش دو روز بیشتر میمونیم."
لبخند کوچیکی زد و کف دستمو که رو صورتش بود بوسید،منو بیشتر به خودش فشرد و گفت:"باید فشرده تر کارکنیم چون مهمون داریم و هرچه سریعتر باید برگردیم تهران!"
متعجب لب زدم:"مهمون؟!! کیه؟من میشناسمش؟"
موهامو از جلوی صورتم زد کنار و گفت:"نمیدونم یادت هست یا نه ولی قطعا میشناسیش"
اخمی کردم و گفتم:"چرا دست دست میکنی؟خب یه کلام بگو کیه..!!"
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:"امیرعلی داداشم بالاخره برگشت....!"
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
#پارت37
پاهام قدم دیگه ای به سمتشون برداشت و به در اتاق نزدیکتر شد!صداشون واضح تربه گوشم رسیدلادن میون هق هقش نالید:"بخدا من همه احساسم حقیقته من چرا باید دروغ بگم؟من اونقدری دوستت....."
بعد هق هق گریه امونش رو برید و سرش رو بیشتر تو گردن شایان فرو برد!
شایان کلافه شونه لادن رو گرفت و از خودش دورش کرد،با لحن مصممی گفت:"ببین این حرفی که تو داری میزنی غیر منطقیه،چرا نمیخوای باور کنی که من موقعیتش رو ندارم؟"
سرش رو انداخت پایین و گفت:"حق با توئه کی به دختر فقیری مثل من بها میده؟اصلا مگه عاشقی مال ما فقیراست؟ما فقط باید از دور نگاه کنیم!سهم ما از عشق و عاشقی فقط حسرته!"
شایان به سرعت و گفت:"نه اصلا اینطور نیست هرکسی حق زندگی و از اون مهم تر عاشقانه زندگی کردن رو داره اما مهم تراز هرچیزی اینه که تو کسی رو برای ابراز احساسات کردن انتخاب کنی که اونم اندازه تو دوستت داشته باشه!از قدیم گفتن که برای کسی بمیر که واست تب کنه!"
هرلحظه گریه لادن اوج میگرفت،خودش رو شایان نزدیکتر کرد و گفت:"حق با توئه!"
پوفی کشیدم و قدمی به عقب برداشتم که از پشت خوردم به کسیبه عقب که برگشتم با فرهاد نامزد زهرا روبه رو شدمابرویی بالا انداخت و گفت:"شما اینجا چیکار میکنین؟"
ترسیده بهش خیره شدمهول زده گفتم:"هیچی!"
تا خواست چیزی بگه در واحد شایان کامل باز شد و شایان و لادن تو قاب در پدیدار شدنشایان با دیدن منو فرهاد کنار هم جفت ابروهاش پرید بالا و متعجب خیره شد بهم
همونطوری که خیره به من بود خطاب به فرهاد گفت:"اینجا چیکار میکنین؟"
فرهاد شونه ای بالا انداخت و گفت:"اومدم صدات بزنم،اژانس پایین منتظره ها! باید بریم سر پروژه"
چند روزی از اومدنمون به شیراز میگذشت،از صبح کله سحر تا نیمه های شب سر پروژه میموندیم،وقتی که میرسیدیم هتل مثل جنازه ها فقط میخوابیدیمنه خواب درست و حسابی داشتیم نه غذا درست و حسابی میخوردیم!
این همه خستگی و درموندگی که رو دوش ما بود دو برابرش رو دوش شایان بودچشماش از خستگی بیش از حد کاسه خون بود
دلم میخواست فقط یک هفته بکوب بخوابم!روز شیشم سفرمون بود و طبق معمول واسه تایم ناهار که فقط بیست دقیقه وقت داشتیم نشسته بودیم که گوشی شایان زنگ خورد.
همونطوری که با خستگی چشماش رو میمالید گوشی رو جواب داد،درست لحظه جواب دادنش غذا ها رسید و بقیه بدون اینکه منتظر شایان بمونن با گشنگی حمله ور شدن سمت میز و مشغول خوردن شدن.
اما من قدمی به شایان نزدیک شدم و سوالی بهش چشم دوختم،ابروهاش هرلحظه بیشتر بالا میپرید
از چهره اش نمیتونستی بفهمی خوشحاله ناراحته عصبیه یا چی!مبهم بهش زل زدم،بعد از چند لحظه مکث گفت:"کی میرسه مامان؟"
پس تلفن کاری نبود!مشتاق تراز قبل شدم تا بدونم راجب چی حرف میزنه،کلافه گفت:"چشم مامان من باید برم کاری نداری؟شب زنگ میزنم مفصل حرف میزنیم!"
تو این چند روز خیلی عادی باهام رفتار میکردمثل بقیه!همونطوری که با لادن یا زهرا برخورد میکرد با منم دقیقا همونطوری بود!
با قطع کردن تلفنش قدمی نزدیکش شدم گفتم:"زنعمو چی میگفت؟"
بی توجه به اینکه بین جمع بودیم دست انداخت دور کمرم و خسته گفت:"خستم باده"
نیم نگاهی به بقیه انداختمچون پشت به ما نشسته بودن بهمون دید نداشتن،اونقدری هم سرگرم غذا خوردنش بودن که اصلا متوجه ما نبودن
دستمو گذاشتم رو ته ریشش و گفتم:"میخوای امروز رو کنسل کنی و یکم استراحت کنی عزیزم؟به خودت فشار نیار فوقش دو روز بیشتر میمونیم."
لبخند کوچیکی زد و کف دستمو که رو صورتش بود بوسید،منو بیشتر به خودش فشرد و گفت:"باید فشرده تر کارکنیم چون مهمون داریم و هرچه سریعتر باید برگردیم تهران!"
متعجب لب زدم:"مهمون؟!! کیه؟من میشناسمش؟"
موهامو از جلوی صورتم زد کنار و گفت:"نمیدونم یادت هست یا نه ولی قطعا میشناسیش"
اخمی کردم و گفتم:"چرا دست دست میکنی؟خب یه کلام بگو کیه..!!"
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:"امیرعلی داداشم بالاخره برگشت....!"
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
۱۷:۵۲
۱۷:۵۲
#گناه_شیرین
#پارت38
متعجب بهش زل زدمبعد از چند لحظه مکث با خنده گفتم:"اصلا امیرعلی رو فراموش کرده بودم!انگار نه انگار جز این خاندانه!"
مثل خودم خندید و گفت:"بیا بریم ناهار،گرسنه ات نیست؟"
سری تکون دادم و گفتم:"اونقدری که الان گنجایش اینو دارم توروهم بخورم!"
بلند تر خندید و حلقه دستشو از دور کمرم باز کردباهم حرکت کردیم سمت میز و نشستیم پشتش
همش سعی میکردم قیافه ای از امیرعلی رو به یاد بیارم اما چیزی به ذهنم نمیرسید!
فکرکنم ده دوازده سال ازم بزرگتره..اون زمانی که برای همیشه از ایران رفت من خیلی بچه بودم! حتی دلیلشم نفهمیدم و کنجکاوی هم نکردم تا بفهمم دلیلش چیه!به من چه اخه!
قاشقم رو تو دستم چرخوندم و به شایان زل زدمتو فکر بود و با غذاش بازی میکردبقیه ها غذاشون تموم شد و از پشت میز بلند شدنزهرا خودشو پهن کرد رو کاناپه و گفت:_وای اقا شایان نمیشه امروز رو مرخصی رد کنین برامون؟چشمام باز نمیشه!
شایان اونقدری تو فکر بود که حتی صدای زهرا رو نشنید!
با پام از زیر میز زدم به پاش که با حواس پرتی خیره شد بهمبه زهرا اشاره کردم،نگاهش رو کشوند سمت زهرا و گفت:"چی؟"
زهرا با تردید جمله اش رو تکرار کردبرعکس انتظارم شایان به صندلیش تکیه زد و گفت:"اوکی،برین استراحت کنین."
با این حرف انگار از زندان ازادشون کرد!
طولی نکشید که پرواز کردن سمت در و هجوم بردن سمت اتاقاشون.
با دو انگشتم بشقابم رو از خودم دور کردم و گفتم:"توام برو بخواب شایان چشمات کاسه خونه"
مظلوم نگاهم کرد و گفت:"باور میکنی اونقدری خسته ام که نمیتونم برم تا اتاقم؟"
از جام بلند شدم و حرکت کردم سمتشبازوش رو گرفتم و گفتم:"اینجا که نمیتونی بخوابی پاشو تنبل"
خمیازه ای کشید و از جاش بلند شدبوسه ای رو موهام کاشت و گفت:"تو برو بخواب من باید برم یسری از کارا رو اوکی کنم"
چشمامو گنده کردم و گفتم:"دیگه چی!!بیا بریم بخوابیم ببینم"
بعد کشون کشون از سالن غذا خوری کشوندمش بیرون و باهم حرکت کردیم سمت اتاقش
اروم خندید و گفت:"باده لجبازی نکن وقت نداریم دختر"
کارتش رو از جیبش بیرون کشیدم و در اتاقش رو باز کردمبا اخمایی درهم گفتم:"الان خوابیدن کنار منو داری به کارت ترجیح میدی؟"
بلند تر خندید و لپمو محکم کشیددر اتاق رو پشت سرش بست و گفت:"بیا بخوابیم اتیش نسوزون"
لبخند پیروز مندانه ای زدم و مانتو و مقنعه ام رو از تنم خارج کردمدستی لابه لای موهام کشیدم و خودمو ول کردم رو تختکت و بلوزش رو در اورد و اومد سمتم
دستاش رو به روم باز کرد،بی مکث فرو رفتم تو اغوشش و سرمو گذاشتم رو کتفشبوسه ای رو لاله گوشم نشوند و لب زد:"بخواب"
چشمی زمزمه کردم و پلکامو بستم
میون خواب و بیداریم حس کردم زبون خیسی نشست رو قفسه سینه ام.....
وقتی زبونش خورد بهم از خود بیخود شدم اما به خوابم ادامه دادممیخواستم ببینم تا کجا پیش میره! دست اومد بالا و نشست رو گردنممماس تنم ایستاد و با نفس نفس شلوارمو کشید پاییناز این حرکت نفسم تو سینه ام حبس شد،دستش فرو رفت تو شلوارم و به ارومی به*شتم رو مالید،نمیتونستم تحمل کنم خ*یس شدنم رو حس میکردمسرش پیشروی کرد سمت لاله گوشمو با زبونش مرطوبش کرد
نفساش داغ و ملتهبش مستقیم فرو میرفت تو گردنم و باعث میشد قلبم به تپش بیفته و بی قراری کنهدستش رو که تو شلوارم بود کمی حرکت داد،ناخواسته اه کوچیکی کشیدم و چشمام باز کردم
نگاهم که به چشمای پر ش*هوتش خورد لب گزیدم و بی حرف خیره شدم بهش.
دستشو از شلوارم خارج کرد ،نگاهم که به دستای خ*یسش افتاد بین پام شروع کرد به نبض زدنبا صدایی که از شدت ش*هوت دو رگه شده بود گفت:"نیم خیز شو"
کمی خودم رو نیم خیز کردم،دست اورد سمت کمر شلوارم و به اهستگی کشیدش پاییندو طرف رونم رو گرفت و از هم بازشون کرداز شدت ش*هوت زیاد به نفس نفس افتاده بودمبریده بریده نالیدم:"شایان تمومش کن..."
با این حرفم سر خم کرد و لیسی به بین پام زد،اه غلیظی از بین لبام خارج شد و دستمو فرو رفت تو موهاش،اونقدری حرفه ای زبونش رو لوله میکرد و میچرخوند داخلم که جیغم در اومده بودبی توجه به این ممکنه صدامون رو بشنون مدام اسمشو با ناله صدا میزدم
نزدیک بود به اوج برسم که بالاخره دست از سرم برداشت و بی مکث و با یه حرکت دمرم کرد
بالشی زیر کمرم گذاشت و مردونگیش رو کمی با خ*یسی ب*هشتم خ*یس کرد
با گرفتن شونه ام من رو نگهداشت و مانع از سقوطم شد،لاله گوشم رو از پشت بین لباش گرفت و گفت:" شل کن "
سرمو از لباش فاصله دادم و نالیدم:"شله"
کمی با پشتم بازی کرد و بعد اروم کلاهک مردونگیش رو واردم کردجیغی کشیدم که فوری دست گذاشت رو دهنم،همونطوری که محکم دهنمو گرفته بود با یه حرکت کلشو واردم کرد
ناخواسته دستشو گاز گرفتم و کلمات نامفهومی رو گفتمدست از دهنم برداشت و بجاش بالا تنمو گرفتمحکم خودش رو بهم میکوبید و هر لحظه
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡
#پارت38
متعجب بهش زل زدمبعد از چند لحظه مکث با خنده گفتم:"اصلا امیرعلی رو فراموش کرده بودم!انگار نه انگار جز این خاندانه!"
مثل خودم خندید و گفت:"بیا بریم ناهار،گرسنه ات نیست؟"
سری تکون دادم و گفتم:"اونقدری که الان گنجایش اینو دارم توروهم بخورم!"
بلند تر خندید و حلقه دستشو از دور کمرم باز کردباهم حرکت کردیم سمت میز و نشستیم پشتش
همش سعی میکردم قیافه ای از امیرعلی رو به یاد بیارم اما چیزی به ذهنم نمیرسید!
فکرکنم ده دوازده سال ازم بزرگتره..اون زمانی که برای همیشه از ایران رفت من خیلی بچه بودم! حتی دلیلشم نفهمیدم و کنجکاوی هم نکردم تا بفهمم دلیلش چیه!به من چه اخه!
قاشقم رو تو دستم چرخوندم و به شایان زل زدمتو فکر بود و با غذاش بازی میکردبقیه ها غذاشون تموم شد و از پشت میز بلند شدنزهرا خودشو پهن کرد رو کاناپه و گفت:_وای اقا شایان نمیشه امروز رو مرخصی رد کنین برامون؟چشمام باز نمیشه!
شایان اونقدری تو فکر بود که حتی صدای زهرا رو نشنید!
با پام از زیر میز زدم به پاش که با حواس پرتی خیره شد بهمبه زهرا اشاره کردم،نگاهش رو کشوند سمت زهرا و گفت:"چی؟"
زهرا با تردید جمله اش رو تکرار کردبرعکس انتظارم شایان به صندلیش تکیه زد و گفت:"اوکی،برین استراحت کنین."
با این حرف انگار از زندان ازادشون کرد!
طولی نکشید که پرواز کردن سمت در و هجوم بردن سمت اتاقاشون.
با دو انگشتم بشقابم رو از خودم دور کردم و گفتم:"توام برو بخواب شایان چشمات کاسه خونه"
مظلوم نگاهم کرد و گفت:"باور میکنی اونقدری خسته ام که نمیتونم برم تا اتاقم؟"
از جام بلند شدم و حرکت کردم سمتشبازوش رو گرفتم و گفتم:"اینجا که نمیتونی بخوابی پاشو تنبل"
خمیازه ای کشید و از جاش بلند شدبوسه ای رو موهام کاشت و گفت:"تو برو بخواب من باید برم یسری از کارا رو اوکی کنم"
چشمامو گنده کردم و گفتم:"دیگه چی!!بیا بریم بخوابیم ببینم"
بعد کشون کشون از سالن غذا خوری کشوندمش بیرون و باهم حرکت کردیم سمت اتاقش
اروم خندید و گفت:"باده لجبازی نکن وقت نداریم دختر"
کارتش رو از جیبش بیرون کشیدم و در اتاقش رو باز کردمبا اخمایی درهم گفتم:"الان خوابیدن کنار منو داری به کارت ترجیح میدی؟"
بلند تر خندید و لپمو محکم کشیددر اتاق رو پشت سرش بست و گفت:"بیا بخوابیم اتیش نسوزون"
لبخند پیروز مندانه ای زدم و مانتو و مقنعه ام رو از تنم خارج کردمدستی لابه لای موهام کشیدم و خودمو ول کردم رو تختکت و بلوزش رو در اورد و اومد سمتم
دستاش رو به روم باز کرد،بی مکث فرو رفتم تو اغوشش و سرمو گذاشتم رو کتفشبوسه ای رو لاله گوشم نشوند و لب زد:"بخواب"
چشمی زمزمه کردم و پلکامو بستم
میون خواب و بیداریم حس کردم زبون خیسی نشست رو قفسه سینه ام.....
وقتی زبونش خورد بهم از خود بیخود شدم اما به خوابم ادامه دادممیخواستم ببینم تا کجا پیش میره! دست اومد بالا و نشست رو گردنممماس تنم ایستاد و با نفس نفس شلوارمو کشید پاییناز این حرکت نفسم تو سینه ام حبس شد،دستش فرو رفت تو شلوارم و به ارومی به*شتم رو مالید،نمیتونستم تحمل کنم خ*یس شدنم رو حس میکردمسرش پیشروی کرد سمت لاله گوشمو با زبونش مرطوبش کرد
نفساش داغ و ملتهبش مستقیم فرو میرفت تو گردنم و باعث میشد قلبم به تپش بیفته و بی قراری کنهدستش رو که تو شلوارم بود کمی حرکت داد،ناخواسته اه کوچیکی کشیدم و چشمام باز کردم
نگاهم که به چشمای پر ش*هوتش خورد لب گزیدم و بی حرف خیره شدم بهش.
دستشو از شلوارم خارج کرد ،نگاهم که به دستای خ*یسش افتاد بین پام شروع کرد به نبض زدنبا صدایی که از شدت ش*هوت دو رگه شده بود گفت:"نیم خیز شو"
کمی خودم رو نیم خیز کردم،دست اورد سمت کمر شلوارم و به اهستگی کشیدش پاییندو طرف رونم رو گرفت و از هم بازشون کرداز شدت ش*هوت زیاد به نفس نفس افتاده بودمبریده بریده نالیدم:"شایان تمومش کن..."
با این حرفم سر خم کرد و لیسی به بین پام زد،اه غلیظی از بین لبام خارج شد و دستمو فرو رفت تو موهاش،اونقدری حرفه ای زبونش رو لوله میکرد و میچرخوند داخلم که جیغم در اومده بودبی توجه به این ممکنه صدامون رو بشنون مدام اسمشو با ناله صدا میزدم
نزدیک بود به اوج برسم که بالاخره دست از سرم برداشت و بی مکث و با یه حرکت دمرم کرد
بالشی زیر کمرم گذاشت و مردونگیش رو کمی با خ*یسی ب*هشتم خ*یس کرد
با گرفتن شونه ام من رو نگهداشت و مانع از سقوطم شد،لاله گوشم رو از پشت بین لباش گرفت و گفت:" شل کن "
سرمو از لباش فاصله دادم و نالیدم:"شله"
کمی با پشتم بازی کرد و بعد اروم کلاهک مردونگیش رو واردم کردجیغی کشیدم که فوری دست گذاشت رو دهنم،همونطوری که محکم دهنمو گرفته بود با یه حرکت کلشو واردم کرد
ناخواسته دستشو گاز گرفتم و کلمات نامفهومی رو گفتمدست از دهنم برداشت و بجاش بالا تنمو گرفتمحکم خودش رو بهم میکوبید و هر لحظه
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡
۱۷:۵۲
#گناه_شیرین
#پارت 39 بیشتر از قبل من رو به مرز جنون میرسوندبا نفس نفس نالید:"کی دارت جرت میده؟"
دستمو به تاج تخت گرفتم تا پخش تخت نشم! لبمو محکم گاز گرفتم و نالیدم:"تو داری جرم میدی تو..!"
دسته ای از موهام رو گرفت سرمو کشید عقب ، زیر گوشم حریص گفت:"من کیتم؟"
زبونمو دور لبام چرخوندم و گفتم:"تو شایان منی،پسرعموی من"
ایندفعه به اوج رسیدنش خیلی سریع پیش اومدخودش رو داخلم نگهداشت و با نفسای مردونه ای که زیرگوشم کشید خودشوداخلم خالی کرد
بی حال نالیدم:"اوف چه داغه!"
همونطوری که شکمم رو میمالید گفت:"خوشمزهی من"
اروم خندیدم و خودمو پرت کردم رو تخت،بعداز یه رابطه پر تحرک خیلی خواب میچسبیداما میدونستم باید بلند شیم و بریم سر پروژه!
ملحفه رو کشیدم رو تن برهنه ام و از بین پلکای نیمه بازم به شایان زل زدملبخند خسته ای زد و گفت:"خوابت میاد؟"
مظلوم نگاهش کردم و گفتم:"یکم"
لپمو کشید و گفت:"تو بخواب من میرم،اخرشب برمیگردم"
کش و قوسی به خودم دادم و گفتم:"مطمئنی؟"
از جاش بلند شد و گفت:"اره تو بخواب،وقت نمیشه دیگه برم دوش بگیرم،اخرشب میام پیشت"
ملحفه رو محکمتر دور خودم پیچیدم و گفتم:"بقیه ها میان؟"
خم شد روم و گفت:"باید بیان ، مگه همه مثل تو پارتیشون کلفته و زن رئیسن؟"
با شیطنت دستمو به پایین تنش که هنوز لخت بود رسوندم و گفتم:"خیلیم کلفته!"
اه ناخواسته ای کشید و دستمو پس زدزبونمو براش در اوردم گفتم:"چیه خب مگه دروغ میگم؟"
شلوارشو از زیر تخت برداشت و گفت:"شایان حرمت داره نه لذت بانو!"
جوری بلند خندیدم که ترسیده چرخید طرفمخودمو کشیدم بالاتر که ملحفه از بالاتنه ام رفت کنار و نگاه شایان منحرف شد سمت بالاتنمبا همون لحن پرخنده ام گفتم:"لذتش برای منه حرمتش برای بقیه!"
بزور نگاه از بالا تنه ام برداشت و گفت:"صد البته بانو"
لباس زیر و شلوارشو پوشید
پیراهنش رو که رو میز عسلی افتاده بود برداشت و گفت:"درو قفل کن و بخواب."
سری تکون دادم و گفتم:"زود بیا نبینم نصف شب برسینا!"
چشمی گفت و دکمه های پیراهنش رو بستبعد از سفت کردن کمربندش خم شد سمتم و بوسه محکمی رو لبم کاشت و گفت:"گرسنه ات شد زنگ بزن برات غذا بیارن،نبینم لخت پاشی بری غذارو بگیریا"
از خودم دورش کردم و کلافه گفتم:"باشه باشه برو دیگه"
اروم خندید و از در خارج شد
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
#پارت 39 بیشتر از قبل من رو به مرز جنون میرسوندبا نفس نفس نالید:"کی دارت جرت میده؟"
دستمو به تاج تخت گرفتم تا پخش تخت نشم! لبمو محکم گاز گرفتم و نالیدم:"تو داری جرم میدی تو..!"
دسته ای از موهام رو گرفت سرمو کشید عقب ، زیر گوشم حریص گفت:"من کیتم؟"
زبونمو دور لبام چرخوندم و گفتم:"تو شایان منی،پسرعموی من"
ایندفعه به اوج رسیدنش خیلی سریع پیش اومدخودش رو داخلم نگهداشت و با نفسای مردونه ای که زیرگوشم کشید خودشوداخلم خالی کرد
بی حال نالیدم:"اوف چه داغه!"
همونطوری که شکمم رو میمالید گفت:"خوشمزهی من"
اروم خندیدم و خودمو پرت کردم رو تخت،بعداز یه رابطه پر تحرک خیلی خواب میچسبیداما میدونستم باید بلند شیم و بریم سر پروژه!
ملحفه رو کشیدم رو تن برهنه ام و از بین پلکای نیمه بازم به شایان زل زدملبخند خسته ای زد و گفت:"خوابت میاد؟"
مظلوم نگاهش کردم و گفتم:"یکم"
لپمو کشید و گفت:"تو بخواب من میرم،اخرشب برمیگردم"
کش و قوسی به خودم دادم و گفتم:"مطمئنی؟"
از جاش بلند شد و گفت:"اره تو بخواب،وقت نمیشه دیگه برم دوش بگیرم،اخرشب میام پیشت"
ملحفه رو محکمتر دور خودم پیچیدم و گفتم:"بقیه ها میان؟"
خم شد روم و گفت:"باید بیان ، مگه همه مثل تو پارتیشون کلفته و زن رئیسن؟"
با شیطنت دستمو به پایین تنش که هنوز لخت بود رسوندم و گفتم:"خیلیم کلفته!"
اه ناخواسته ای کشید و دستمو پس زدزبونمو براش در اوردم گفتم:"چیه خب مگه دروغ میگم؟"
شلوارشو از زیر تخت برداشت و گفت:"شایان حرمت داره نه لذت بانو!"
جوری بلند خندیدم که ترسیده چرخید طرفمخودمو کشیدم بالاتر که ملحفه از بالاتنه ام رفت کنار و نگاه شایان منحرف شد سمت بالاتنمبا همون لحن پرخنده ام گفتم:"لذتش برای منه حرمتش برای بقیه!"
بزور نگاه از بالا تنه ام برداشت و گفت:"صد البته بانو"
لباس زیر و شلوارشو پوشید
پیراهنش رو که رو میز عسلی افتاده بود برداشت و گفت:"درو قفل کن و بخواب."
سری تکون دادم و گفتم:"زود بیا نبینم نصف شب برسینا!"
چشمی گفت و دکمه های پیراهنش رو بستبعد از سفت کردن کمربندش خم شد سمتم و بوسه محکمی رو لبم کاشت و گفت:"گرسنه ات شد زنگ بزن برات غذا بیارن،نبینم لخت پاشی بری غذارو بگیریا"
از خودم دورش کردم و کلافه گفتم:"باشه باشه برو دیگه"
اروم خندید و از در خارج شد
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
۱۷:۵۳
#گناه_شیرین #پارت40
نمیدونم چقد خوابیدم که با صدای زنگ گوشیم تکونی به خودم دادم و عصبی با چشمام دنبال مرکز صدا گشتم.
وقتی نتونستم پیداش کنم کلافه نشستم رو تخت و ملحفه رو پیچیدمداشتم یخ میبستم هنوز لخت بودم!
دست دراز کردم و گوشیم رو از میز عسلی برداشتمبا دیدن شماره سینا ابروهام پرید بالانگاهم که به ساعت افتاد نگران تر شدم!
نگران اتصال رو برقرار کردم:"الو جونم داداشی؟چیشده؟"
با صدای ارومی گفت:"سلام باده خوبی عزیزم؟خواب بودی؟"
نشستم رو تخت و قفسه سینه ام رو خاروندمبا نگرانی گفتم:"نصف شبی زنگ زدی حالمو بپرسی؟اتفاقی افتاده سینا؟مامان ، بابا ، سپیده همه خوبن؟!
خندید!اما از همون خنده های شل و ولی که پشتش یه طوفان بود!
شمرده شمرده گفت:"ببین خودتو نگران نکنیا چیزی نیست!فقط یکم حال سپیده بد شد اوردیمش بیمارستان اصرار داره که باهات صحبت کنه منم مجبور شدم زنگ بزنم و از خواب بیدارت کنم"
با بهت نالیدم:"چی؟سپیده بیمارستانه؟مشکلی برای قلبش پیش اومده؟"
سردرگم گفت:"دکترش میگه هیجان زده شده،چیزی که واسه قلبش سمه!"
با بغض گفتم:"چرا؟چرا باید هیجان زده بشه؟!!!
سینا نفس عمیقی کشید و گفت:"خودمونم توش موندیم! عمو اینا اینجا بودن دورهم میخندیدیم اما یهو سپیده افتاد..!"
با اوردن اسم عمو زنگای خطر تو گوشم به صدا در اومدنعمو...شایان...خواستگاری...علاقه سپیده به شایان....
با بهت نالیدم:"عمو اینا چرا اونجا بودن؟"
خونسرد گفت:"شب نشینی!"
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم سینا اضافه کرد:"و خواستگاری زنعمو!"
با ناباوری گفتم:"چی؟خواستگاری؟خواستگاری کی؟"
اروم خندید و گفت:"دیگه چیو از ما پنهون میکنی خواهرکوچولو! خب از اول میگفتی که عاشق شایانی!"
خدای من!باورم نمیشد طی چند ساعت چنین اتفاقات مهمی افتاده باشه!
نفهمیدم چطوری از سینا خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم!
با انگشتایی لرزون شماره شایان رو گرفتم....
چند بوق خورد ولی بر نداشتعصبی گوشی رو به کناری پرت کردم و از جام بلند شدم،لباس زیرمو از پایین تخت برداشتم و پوشیدم
با همون لباس زیر دوباره چمباتمه زدم رو تخت و زانوهامو تو شکمم جمع کردمیعنی چی اخه؟ من با شایان صحبت کردم این بحث رو پیش نکشه!چرا زنعمو بابد جلوی جمع همچین حرفی بزنه!
چرا منو تو عمل انجام شده قرار میدن!با باز شدن در سرم اتوماتیک وار چرخید سمت در،قیافه خسته و چشمای قرمز شایان اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد
هنوز من رو ندیده بود،کامل وارد اتاق شد و در رو بستبا بالا اوردن سرش و دیدن من متعجب گفت:"تو بیداری! من فکر کردم الان خوابی..!"
غضب الود خیره شدم بهش،با دیدن نگاهم نزدیکتر شد و کنارم نشست رو تخت.
با نشستنش کنارم بوی شیرین عطر زنانه ای پیچید به مشاممبی توجه بهش گفتم:"زنعمو اینا خونه ما بودن؟"ابرویی بالا انداخت و گفت:"نمیدونم به مامان زنگ نزدم"با چونه ای لرزون نالیدم:"سینا بهم زنگ زد،گفت زنعمو از من خواستگاری کرده, ابروهاش پرید بالابعداز چند لحظه گفت:"من خبرنداشتم،باورکن!"نمیدونستم باید حرفشو باور کنم یا نه!چیزی نگفتم و سرمو انداختم پاییننزدیکتر اومد و بازوی برهنمو گرفت و منو کشید سمتش خودشدراز کشید رو تخت و گفت:"بیا بغلم کاری به این خاله زنک بازیا نداشته باش"مقاومت کردمدلم فقط یه بهونه میخواست برای دعوا گرفتن و خالی کردن خودم!دستشو پس زدم و گفتم:"این بوی عطر زنونه برای کیه؟"متعجب گفت:"چی میگی باده! حالت خوبه؟"پوزخندی زدم و گفتم:"هرموقع بحثی به نفعت نباشه حال من بد میشه و نرمال نیستم!" اخمی بین ابروهاش پدیدار شدنشست رو تخت و گفت:"داری چرتو پرت میگی باده"پوزخندم پر رنگ تر شدانگشت اشارمو گرفتم سمتش و گفتم:"فقط منو بخاطر یچیز میخوای درسته؟فقط واسه تخت خواب و برطرف کردن نیاز جسمی و جنسیت؟"عصبی غرید:"اگه این بحثو تموم نکنی...."پریدم بین جمله اش و گفتم:"اگه تموم نکنم چی؟میخوای بگی دارم چرتو پرت میگم؟میخوای بزنی تو گوشم؟بیا هرکاری میخوای بکنی بکن!"چونه ام رو میون پنجه های قویش گرفت و با خشمی اشکار غرید:"چرا بزنمت؟پرتت میکنم رو این تخت و جوری تا خود صبح جرت میدم که تا یگ هفته منو ببینی بری زیر پتو قایم شی!"با بهت نگاهش کردمنمیدونم چرا بجای اینکه عصبی بشم یا ناراحت بیشتر تحریک شده بودم!بین پام شروع کرد به نبض زدن و خیره خیره نگاهش کردم....
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
نمیدونم چقد خوابیدم که با صدای زنگ گوشیم تکونی به خودم دادم و عصبی با چشمام دنبال مرکز صدا گشتم.
وقتی نتونستم پیداش کنم کلافه نشستم رو تخت و ملحفه رو پیچیدمداشتم یخ میبستم هنوز لخت بودم!
دست دراز کردم و گوشیم رو از میز عسلی برداشتمبا دیدن شماره سینا ابروهام پرید بالانگاهم که به ساعت افتاد نگران تر شدم!
نگران اتصال رو برقرار کردم:"الو جونم داداشی؟چیشده؟"
با صدای ارومی گفت:"سلام باده خوبی عزیزم؟خواب بودی؟"
نشستم رو تخت و قفسه سینه ام رو خاروندمبا نگرانی گفتم:"نصف شبی زنگ زدی حالمو بپرسی؟اتفاقی افتاده سینا؟مامان ، بابا ، سپیده همه خوبن؟!
خندید!اما از همون خنده های شل و ولی که پشتش یه طوفان بود!
شمرده شمرده گفت:"ببین خودتو نگران نکنیا چیزی نیست!فقط یکم حال سپیده بد شد اوردیمش بیمارستان اصرار داره که باهات صحبت کنه منم مجبور شدم زنگ بزنم و از خواب بیدارت کنم"
با بهت نالیدم:"چی؟سپیده بیمارستانه؟مشکلی برای قلبش پیش اومده؟"
سردرگم گفت:"دکترش میگه هیجان زده شده،چیزی که واسه قلبش سمه!"
با بغض گفتم:"چرا؟چرا باید هیجان زده بشه؟!!!
سینا نفس عمیقی کشید و گفت:"خودمونم توش موندیم! عمو اینا اینجا بودن دورهم میخندیدیم اما یهو سپیده افتاد..!"
با اوردن اسم عمو زنگای خطر تو گوشم به صدا در اومدنعمو...شایان...خواستگاری...علاقه سپیده به شایان....
با بهت نالیدم:"عمو اینا چرا اونجا بودن؟"
خونسرد گفت:"شب نشینی!"
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم سینا اضافه کرد:"و خواستگاری زنعمو!"
با ناباوری گفتم:"چی؟خواستگاری؟خواستگاری کی؟"
اروم خندید و گفت:"دیگه چیو از ما پنهون میکنی خواهرکوچولو! خب از اول میگفتی که عاشق شایانی!"
خدای من!باورم نمیشد طی چند ساعت چنین اتفاقات مهمی افتاده باشه!
نفهمیدم چطوری از سینا خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم!
با انگشتایی لرزون شماره شایان رو گرفتم....
چند بوق خورد ولی بر نداشتعصبی گوشی رو به کناری پرت کردم و از جام بلند شدم،لباس زیرمو از پایین تخت برداشتم و پوشیدم
با همون لباس زیر دوباره چمباتمه زدم رو تخت و زانوهامو تو شکمم جمع کردمیعنی چی اخه؟ من با شایان صحبت کردم این بحث رو پیش نکشه!چرا زنعمو بابد جلوی جمع همچین حرفی بزنه!
چرا منو تو عمل انجام شده قرار میدن!با باز شدن در سرم اتوماتیک وار چرخید سمت در،قیافه خسته و چشمای قرمز شایان اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد
هنوز من رو ندیده بود،کامل وارد اتاق شد و در رو بستبا بالا اوردن سرش و دیدن من متعجب گفت:"تو بیداری! من فکر کردم الان خوابی..!"
غضب الود خیره شدم بهش،با دیدن نگاهم نزدیکتر شد و کنارم نشست رو تخت.
با نشستنش کنارم بوی شیرین عطر زنانه ای پیچید به مشاممبی توجه بهش گفتم:"زنعمو اینا خونه ما بودن؟"ابرویی بالا انداخت و گفت:"نمیدونم به مامان زنگ نزدم"با چونه ای لرزون نالیدم:"سینا بهم زنگ زد،گفت زنعمو از من خواستگاری کرده, ابروهاش پرید بالابعداز چند لحظه گفت:"من خبرنداشتم،باورکن!"نمیدونستم باید حرفشو باور کنم یا نه!چیزی نگفتم و سرمو انداختم پاییننزدیکتر اومد و بازوی برهنمو گرفت و منو کشید سمتش خودشدراز کشید رو تخت و گفت:"بیا بغلم کاری به این خاله زنک بازیا نداشته باش"مقاومت کردمدلم فقط یه بهونه میخواست برای دعوا گرفتن و خالی کردن خودم!دستشو پس زدم و گفتم:"این بوی عطر زنونه برای کیه؟"متعجب گفت:"چی میگی باده! حالت خوبه؟"پوزخندی زدم و گفتم:"هرموقع بحثی به نفعت نباشه حال من بد میشه و نرمال نیستم!" اخمی بین ابروهاش پدیدار شدنشست رو تخت و گفت:"داری چرتو پرت میگی باده"پوزخندم پر رنگ تر شدانگشت اشارمو گرفتم سمتش و گفتم:"فقط منو بخاطر یچیز میخوای درسته؟فقط واسه تخت خواب و برطرف کردن نیاز جسمی و جنسیت؟"عصبی غرید:"اگه این بحثو تموم نکنی...."پریدم بین جمله اش و گفتم:"اگه تموم نکنم چی؟میخوای بگی دارم چرتو پرت میگم؟میخوای بزنی تو گوشم؟بیا هرکاری میخوای بکنی بکن!"چونه ام رو میون پنجه های قویش گرفت و با خشمی اشکار غرید:"چرا بزنمت؟پرتت میکنم رو این تخت و جوری تا خود صبح جرت میدم که تا یگ هفته منو ببینی بری زیر پتو قایم شی!"با بهت نگاهش کردمنمیدونم چرا بجای اینکه عصبی بشم یا ناراحت بیشتر تحریک شده بودم!بین پام شروع کرد به نبض زدن و خیره خیره نگاهش کردم....
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
۱۷:۵۳
کانال مارو ب دوستان تون معروفی کنید 
نظر راجب رومان دارین میتونی بپرسین یا حرفی چیزی
۱۷:۵۵
۱۷:۵۵
عشقا آماده پارت گذاری
۱۸:۱۹
عشقا گپ بزنم پایه هستین دورهمی بچتیم؟
۱۸:۰۴
۱۸:۰۸
اینجا هرچی درخاستی داشتین میتونین ارسال یا درخاست بدین ت کانال گذاشته میشه
۱۸:۰۹
۱۸:۳۰
💞عاشـ♡ـقونه هـ☆ـای مــ♡☆ـا💗
1.اسمت؟
2.خشگلی؟
3.قدت؟
4.اگه بهت بگن س تا آرزو کن چه ارزویی میکنی؟
5.جزو س نفر مهم زندگیت هستم؟
6.سنت؟
7.چند کیلویی؟
8.چی بهت ارامش میده؟
9.تاریخ تولدت؟
10.اخلاقم چجوریه؟
11.بوسم میکنی؟
12.رنگ مورد علاقت؟
13.عشق اولت کیه؟
14.دلت برا کی تنگه؟
15. اهنگ مورد علاقت؟
16.زشتی یا خوشگل؟
17.غذای مورد علاقت؟
18.شکست عشقی خوردی؟
19.بنظرت من چجور ادمیم؟
20.حیوان مورد علاقت؟
21.از چی من خوشت میاد؟
22.عدد مورد علاقت؟
23.مغرور یا جذاب؟
24.چن سالته؟
25.اسم من؟
26.کی داخل قلبت هس؟
27.عاشق شدی؟
28.اسم عشقت؟
29.اگه بهت ¹⁰میلیون بدن چیکارمیکنی؟
30.چه حسی بهم داری؟
31.چشات چ رنگیه؟
32.دوس داری من چی توباشم؟
33.بزرگترین ارزوت؟
34.ازچی من بدت میاد؟
35.الان حالت چطوریه؟
36.دوستم داری؟
37.اگه بمیرم آخرین حرفت چیه ؟
38.بنظرت خوشگلم یا زشت؟
39.منو تا حالا دیدی؟
40.اگه بهت بگم عاشقتم چیکار میکنی؟
41.دوس داری مال توباشم؟
42.اسممو داخل گوشیت چی نوشتی؟
43.از چی میترسی؟
44.دوس داری باهات بحرفم؟
45.اگه بهت بگم رل من باش قبول میکنی؟
46.دوس داری بوست کنم؟
47.الان دوس داری چ غذایی بخوری؟
48.رلی یا سینگلی؟
49.دوس داری ضربان قلبم بشی؟
50.کیو دوس داری؟
51.میخوای شغل آیندت چی باشه
52.خجالت آور ترین کاری ک کردی چیه؟
53.تاحالا کار کردی جایی؟
53.دوس داری مال تو باشم؟
54.از صفحه گالریت اسکرین بده
55.تاحالا جلو آینه با خودت حرف زدی؟
56.وس داری عشق من باشی؟
57.تابحال کادو ولنتاین گرفتی؟
58.من برات مهمم؟
59.سیگار میکشی؟
60.بامامانت راحت تری یا بابات؟
61.اسم بهترین معلمت؟
62.اسم بهترین دوستت؟
63.وقتی عصبی میشی چجوری آروم میشی؟
64.تابحال پیش کسی گریع کردی؟🥺
65.در روز چن ساعت انی؟
66.تابحال از مدرسه فرار کردی؟
67.عشق یا رفیق؟
68.کدوم درسو بیشتر دوص داری؟
69.چه نوع تیپ دوص داری؟
70.چند بار رل زدی؟
71.حست به من هرچی هس بگو؟
72.دوس داری چن سالگی ازدواج کنی؟
73.حیوون مورد علاقت؟
74.از چی بیشتر میترسی؟
75.در اعضای ده میلیون حاضری موهاتو بزنی؟
76.چن تا خواهر برادر داری؟
77.اسم کراشتو بگو؟
78.گوشیت مدلش چیع؟
79.رقص بلدی؟
80کسی دلتو شکونده؟
81.دله کسیو شکوندی؟
82.اسم دونفر بهترین رفیقات؟
83.میوه مورد علاقت؟
84.ارایش میکنی؟
85.تابحال ترسیدی؟
86.خوشگل ترین اسم دختربنظرت؟
87.خوشگل ترین اسم پسر بنظرت؟
88.دوس داری بچت پسر باشه یا دختر؟
89.موبلند دوس داری یا کوتاه؟
90.اهل کجایی؟
91.ویس بده
92عینکی؟
93.دوست داری زنت شم؟
94.دوست داری شوهرت شم؟
95.چیکار کنم عاشقم شی؟
96.تا حالا بهت خیانت کردن؟
97.چه دروغی بهم گفتی؟
98.پارتی رفتی؟
99.عرق خوردی؟
100.از خونه فرار کردی؟
101.افسرده شدی؟
102.پول یا قلب؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جرعت
حقیقت
۱۸:۳۱
عـــاشِقُـــــــــونِهـ♡:)
ble.ir/join/NWMwMDQzY2
این چالش روز عروسی براتون آرزو میکنمالبته خودمم میخام انجام بدم

ble.ir/join/NWMwMDQzY2
این چالش روز عروسی براتون آرزو میکنمالبته خودمم میخام انجام بدم
۱۳:۴۶