عکس پروفایل راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷ر

راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷

۸.۹ هزار عضو
عکس پروفایل راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷ر
۸.۹ هزار عضو

راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷

undefinedروایت مردم ایران
از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامیهنر خوب دیدن و خوب نوشتن
وابسته به نویسندگان مردمیخرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد...
نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت:˹ @ravina_ad ˼
عقاب‌های بی‌خواب
در دنیای ما، گوشی موبایل و گشت‌وگذار در فضای مجازی معنایی ندارد؛ اینجا چشم‌ها نه به صفحه‌های کوچک روشن، که به پهنه تاریک و بی‌کران آسمان دوخته شده است. اگر هم فرصتی باشد، تنها یک سوال میان بچه‌ها می‌چرخد: «از بیرون چه خبر؟ مردم هنوز کف خیابون هستن یا نه؟»
وقتی خبر می‌رسد که خیابان‌ها شلوغ است، انگار جانی دوباره در رگ‌های خسته بچه‌ها دمیده می‌شود. لبخند روی لب‌های خشکیده می‌نشیند و زیر لب زمزمه می‌کنند: «الهی فدای این مردم با‌غیرت بشیم.» همین خبر کافی است تا خستگی چهل‌وهشت ساعت بی‌خوابی ممتد از تن برود.
خواب اینجا واژه‌ای غریب است. یا باید میان غرش کرکننده توپ‌ها و شلیک پدافند چرت بزنی، یا در جان‌پناه‌های نیم‌متری خودت را مچاله کنی. شب‌های پدافند، آمیزه‌ای از وحشت و سرمای استخوان‌سوز است. گاهی هفت لایه پیراهن هم حریفِ سوزی که از لابه‌لای صخره‌ها می‌وزد نمی‌شود؛ می‌لرزی اما نباید پلک بزنی. باید میان هزاران ستاره و برقِ ماهواره‌های استارلینک که مدام در حرکت‌اند، چشم تیز کنی تا مبادا پهپادی از قلم بیفتد. در این ارتفاع، مرز بین ستاره و خطر، به باریکی یک تار موست.
ماه رمضان بود. وقت افطار، سهم ما یک ظرف کوچک الویه بود، یک پرس قیمه و تنها یک قوطی نوشابه برای دو وعده. گفتند: «یکی را افطار بخورید، آن یکی را برای سحری بگذارید.» یکی از بچه‌ها با خنده‌ای که بوی رفتن می‌داد، گفت: «نوشابه را همین حالا بخوریم؛ شاید تا سحر زنده نماندیم که طعمش را بچشیم. شاید موشک آمد و سفره را با خودش برد.»
نوشابه را با الویه باز کردم. نان لواش را که از پلاستیک درآوردم، در کم‌تر از چند دقیقه در آن هوای خشک و سرد، مثل چوب خشک شد. هنوز لقمه اول گلوگیرمان بود که آژیر قرمز، آسمان را درید. سفره را رها کردیم و به سمت قبضه‌ها دویدیم. یکی خشاب می‌گذاشت، یکی شلیک می‌کرد و دیگری آسمان را وجب‌به‌وجب می‌پایید.
دو ساعت بعد، وقتی وضعیت سفید شد، با بدن‌هایی کوفته و گرسنه برگشتیم. اما باد، نان‌ها را برده بود و ظرف‌های قیمه و الویه، زیر خروارها شن و خاکِ ناشی از موج انفجار دفن شده بودند. خواستیم به همان یک جرعه نوشابه پناه ببریم که دوباره فریاد «وضعیت قرمز» بلند شد.
آن شب گذشت، اما بعضی از بچه‌ها حتی فرصت نکردند همان یک جرعه نوشابه را بنوشند... آن‌ها تشنه رفتند تا آسمانِ این مردم امن بماند.
بچه‌های پدافند، با شکم گرسنه و چشمانی که از بی‌خوابی می‌سوزد، ایستاده‌اند چون به عشق این مردم نفس می‌کشند. تمام سهم آن‌ها از زندگی، تماشای امنیت خیابان‌هاست. حرف آخرشان هم ساده و باصلابت است:
گرسنگی و تشنگی با ما
بی‌خوابی و خستگی با ما
فدا شدن و پرکشیدن با ما

فقط... «خیابان» با شما.

#جنگ_رمضان
اسفند ۱۴۰۴ ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها
undefined۱۰
undefined۸
undefined۲

۷.۵K

۱۵:۳۰