رو دادم و خوابوندمش... برای خودم غذا کشیدم و کنار شهلا نشستم .. اولین قاشق رو که به دهانم گذاشتم،احمد گفت بخور ،نوش جونت، بی بی هم دک کردی راحت..حالا هر جور دوست داری بخور ،تو اتاق خودت، رختخواب خودت بخواب، بگرد، تولد بگیر..قاشق از دستم افتاد و با تعجب گفتم احمد من بی بی رو دک کردم +نه ...من کردم...من هی اصرار کردم تولد بگیریم برای بچمون..صداشو تغییر داد و ادای من و در آورد احمد... فقط یه عکس یادگاری بگیریم ، احمد هیشکی نمی فهمه.._بخدا من به هیچ کس نگفتم...+پس گلین خانوم از کجا فهمیده؟؟؟؟_خدا شاهده من بهش نگفتم..ناگهان یاد دیدارمون با نیره افتادم و گفتم آهان احمد ... من فقط به نیره گفتم میریم عکس بگیریم...+تو غلط کردی که گفتی...مگه من بهت نگفتم به کسی نگو ....الانم پاشو بریم، باید اینقدر به دست و پای مادرم بیوفتیم تا ما رو ببخشه وگرنه نمیزارم آب خوش از گلوت پائین بره.._من کاری نکردم که به دست و پای مادرت بیافتم ، من گفتم، تو قبول نمی کردی..احمد به سمتم حمله کرد و دستش رو گذاشت زیر چونم و گفت خیلی چشم سفیدی ... من قبول نمی کردم..گوشه ی لباسم رو گرفت و گفت پاشو ...یالله برو از مادرم عذر خواهی کن .._من یکبار عذر خواهی کردم ولی حمله کرد بهم ،دیدی که چطور موهامو کشید ..من هیچ جا نمیام..+گوه میخوری.._خحالت بکش احمد ...چادرمو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت زود باش ..از صدای ما شهلا بیدار شده بود و گریه می کرد ..داد زدم ولم کن بچه ام ترسید...
#قسمت_نوزدهم
دوباره لباسمو کشید و گفت خودت و بچه مو فدای مادرم میکنم..._بیخود میکنی ....نوکر حلقه به گوش.داداشات دارند با زن و بچشون کیف میکنند ،تو مارو فدای مادرت می کنی ....حاشا به غیرتت..+غیرت داشتم به حرف توی دیوانه گوش نمیدادم و عزت پدرمو زیر سوال نمی بردم ..دستش رو توی موهاش فرو برد و گفت همه میگفتن این واست زن نمیشه، عقل نداره، همش رو در و دیواره، من باور نکردم...با داد گفتم همه غلط میکردند ، تو هم غلط کردی اومدی من و گرفتی ..با سیلی محکمی که زد ، زمین افتادم .. با گریه گفتم باز دست رو من بلند کردی ، تو به حاج آقام قول داده بودی.._من به گور تو و حاج آقات خندیده بودم..بلند شدم ، چادرمو سرم کردم ... شهلا رو بغل کردم و گفتم این ها رو میای به پدرم میگی..چادرمو کشید و گفت کجا؟؟؟_میرم خونه پدرم، تو و مادرت برای یه کیک قیامت به پا کردین...+بتمرگ سرجات..با لجبازی ساکم رو از جلوی در برداشتم و گفتم من سر جام تمرگیده بودم، تو و مادرت نزاشتید...انگشت اشارشو به سمتم گرفت و گفت به روح پدرم از این در پاتو بزاری بیرون دیگه واسه همیشه رفتی... اینو مطمئن باش...ته دلم لرزید ولی یاد حرف نیره افتادم که بهم میگفت الان دیگه با یه بچه که تو رو طلاق نمیده ..برگشتم نگاهش کردم و گفتم تو هم مطمئن باش منم دیگه نمیتونم کلفتی مادرت رو کنم ... اگه منو خواستی ، بگو داداشاتم یاد وظیفشون بیفتن ....گفتم و از خانه خارج شدم..همون شب که حاج آقا با شنیدن ماجرا ، فریاد زد که احمد رو میکشه و ... از آمدنم پشیمون شدم..یک هفته از آمدنم به خانه ی پدرم می گذشت ، خبری از احمد و خانواده اش نبود ..به پدرم گفتم اجازه بده یکی بره وسایل و لباسهای من و شهلا رو بیاره ... حاج آقا چنان فریادی زد که رعشه به تنم افتاد... مگه من مردم... مگه بی پدری که واسه دو تکه لباس بری در خونه ی اونها رو بزنی... بعد رو به علی گفت فردا خواهرت رو ببر شهر ، هر چی لازم داشت براش بخر ...پدرم چه میدانست که درد من لباس نیست ... درد من این بود که به هر بهانه ای از احمد خبری بگیرم ... مثل دیوانه ها دلتنگش بودم... مثل دیوانه ها نگرانش بودم... چی خورده... چی پوشیده... کجا خوابیده..هر روز و هر ثانیه خودم رو سرزنش می کردم که ای کاش خونه رو ترک نمی کردم ... هر چند هنوز هم از حرفها و رفتارهای اون روز احمد، ناراحت بودم..بین دو حس عشق و دلتنگی و عصبانیت و دلخوری ، دست و پا می زدم ..همه ی روستا از ماجرای من و احمد خبردار شده بودند... زیاد بیرون نمیرفتم.. حوصله ی هیچ کس رو نداشتم...یک ماه از آمدنم می گذشت که پسر عمه به خانه مان آمد... یک لحظه شادی از قلبم گذشت ... مطمئن بودم ، احمد فرستاده دنبال ما..پسرعمه کنار پدرم نشست و مشغول صحبت شدند.. پدرم از احمد و مادرش گله کرد ..پسرعمه گفت دائی جان بخدا من شرمنده ام.. الانم مجبور شدم که بیام... احمد خیلی بی تابی میکرد... من رو فرستاده که... شهلا رو ببرم چند روز پیش پدرش باشه...
با شنیدن این حرف قلبم تیر کشید ... این حرف یعنی چی؟؟؟یعنی احمد قید من رو زده؟؟ تا این حد لجباز بوده و من خبر نداشتم...حاج آقا سکوت کرده بود ... معلوم بود که او هم تو شوک حرفی هست که شنیده...پسر عمه دوباره گفت همین که یکی ، دو روز پیشش بمونه میارم... قول میدم...پدرم پوفی کشید و گفت این حرف یعنی احمد زنش رو نمیخواد دیگه..+نه، چرا زنشو نخواد... فقط گف
#قسمت_نوزدهم
دوباره لباسمو کشید و گفت خودت و بچه مو فدای مادرم میکنم..._بیخود میکنی ....نوکر حلقه به گوش.داداشات دارند با زن و بچشون کیف میکنند ،تو مارو فدای مادرت می کنی ....حاشا به غیرتت..+غیرت داشتم به حرف توی دیوانه گوش نمیدادم و عزت پدرمو زیر سوال نمی بردم ..دستش رو توی موهاش فرو برد و گفت همه میگفتن این واست زن نمیشه، عقل نداره، همش رو در و دیواره، من باور نکردم...با داد گفتم همه غلط میکردند ، تو هم غلط کردی اومدی من و گرفتی ..با سیلی محکمی که زد ، زمین افتادم .. با گریه گفتم باز دست رو من بلند کردی ، تو به حاج آقام قول داده بودی.._من به گور تو و حاج آقات خندیده بودم..بلند شدم ، چادرمو سرم کردم ... شهلا رو بغل کردم و گفتم این ها رو میای به پدرم میگی..چادرمو کشید و گفت کجا؟؟؟_میرم خونه پدرم، تو و مادرت برای یه کیک قیامت به پا کردین...+بتمرگ سرجات..با لجبازی ساکم رو از جلوی در برداشتم و گفتم من سر جام تمرگیده بودم، تو و مادرت نزاشتید...انگشت اشارشو به سمتم گرفت و گفت به روح پدرم از این در پاتو بزاری بیرون دیگه واسه همیشه رفتی... اینو مطمئن باش...ته دلم لرزید ولی یاد حرف نیره افتادم که بهم میگفت الان دیگه با یه بچه که تو رو طلاق نمیده ..برگشتم نگاهش کردم و گفتم تو هم مطمئن باش منم دیگه نمیتونم کلفتی مادرت رو کنم ... اگه منو خواستی ، بگو داداشاتم یاد وظیفشون بیفتن ....گفتم و از خانه خارج شدم..همون شب که حاج آقا با شنیدن ماجرا ، فریاد زد که احمد رو میکشه و ... از آمدنم پشیمون شدم..یک هفته از آمدنم به خانه ی پدرم می گذشت ، خبری از احمد و خانواده اش نبود ..به پدرم گفتم اجازه بده یکی بره وسایل و لباسهای من و شهلا رو بیاره ... حاج آقا چنان فریادی زد که رعشه به تنم افتاد... مگه من مردم... مگه بی پدری که واسه دو تکه لباس بری در خونه ی اونها رو بزنی... بعد رو به علی گفت فردا خواهرت رو ببر شهر ، هر چی لازم داشت براش بخر ...پدرم چه میدانست که درد من لباس نیست ... درد من این بود که به هر بهانه ای از احمد خبری بگیرم ... مثل دیوانه ها دلتنگش بودم... مثل دیوانه ها نگرانش بودم... چی خورده... چی پوشیده... کجا خوابیده..هر روز و هر ثانیه خودم رو سرزنش می کردم که ای کاش خونه رو ترک نمی کردم ... هر چند هنوز هم از حرفها و رفتارهای اون روز احمد، ناراحت بودم..بین دو حس عشق و دلتنگی و عصبانیت و دلخوری ، دست و پا می زدم ..همه ی روستا از ماجرای من و احمد خبردار شده بودند... زیاد بیرون نمیرفتم.. حوصله ی هیچ کس رو نداشتم...یک ماه از آمدنم می گذشت که پسر عمه به خانه مان آمد... یک لحظه شادی از قلبم گذشت ... مطمئن بودم ، احمد فرستاده دنبال ما..پسرعمه کنار پدرم نشست و مشغول صحبت شدند.. پدرم از احمد و مادرش گله کرد ..پسرعمه گفت دائی جان بخدا من شرمنده ام.. الانم مجبور شدم که بیام... احمد خیلی بی تابی میکرد... من رو فرستاده که... شهلا رو ببرم چند روز پیش پدرش باشه...
با شنیدن این حرف قلبم تیر کشید ... این حرف یعنی چی؟؟؟یعنی احمد قید من رو زده؟؟ تا این حد لجباز بوده و من خبر نداشتم...حاج آقا سکوت کرده بود ... معلوم بود که او هم تو شوک حرفی هست که شنیده...پسر عمه دوباره گفت همین که یکی ، دو روز پیشش بمونه میارم... قول میدم...پدرم پوفی کشید و گفت این حرف یعنی احمد زنش رو نمیخواد دیگه..+نه، چرا زنشو نخواد... فقط گف
۲۱:۴۸
ت مهناز خودش رفته، خودش هم برگرده..حاج آقا با صدای بلندی گفت غلط کرده اینو گفته... هم دخترم رو زدن ، هم طلبکار هستن... بیاد بچه شو ببره ، نگه داره... منم دخترمو روی سرم نگه می دارم و نوکری شو می کنم...از اتاق بغلی خودم رو سراسیمه بهشون رسوندم و گفتم من بچمو نمیدم ...به هیچ کس..پسر عمه گفت مهناز اونم پدرشه...دلش برای دخترش تنگ شده...من قول میدم خودم ، صحیح و سالم بر میگردونم...گفتم فقط یک روز، نه بیشتر.....موقع رفتن، شهلا بغل پسرعمه ، غریبگی میکرد و شروع به گریه کرد... با هر اشک دخترم، قلب من آتش میگرفت..اون یک روز برای من به اندازه یکسال گذشت... از غروب چشم به در دوخته بودم که شهلا برگرده... موقع شام بود که پسر عمه شهلا رو آورد ... خوشحال و سرحال.. پسر عمه گفت خود احمد تا اینجا آورده... دلم هری ریخت... احمد جلوی در خونمون بود...علی رو کرد به پسرعمه و گفت رو سیاهه که نمیاد داخل... پسرعمه جوابی نداد.. علی دوباره گفت تا کی قراره همینجور بمونه...+احمد میگه من مهناز رو بیرون نکردم که دنبالش برم ، خودش هر وقت خواست برگرده خونش..پدرم گفت کتک زدن زن ، همون بیرون کردنه.. بهش بگو تکلیف دخترم رو روشن کنه.. اگه نمیاد دنبالش من طلاق دخترم رو بگیرم..پسر عمه مضطرب گفت این چه حرفیه دائی جان ...طلاق یعنی چی؟...من الان باهاش صحبت میکنم ،فردا میارمش اینجا.
#قسمت_بیستم
مطمئن بودم که پسر عمه، احمد رو راضی می کنه دست از لجبازی برداره... ولی فردا شب پسرعمه تنها اومد... پیغامی تلخ از احمد داشت....+احمد گفته اگر میخواد خودش برگرده ، اگر هم نمیاد ، هر کاری دوست دارن انجام بدن....پدرم گفت حتی طلاق؟؟....پسر عمه در سکوت سرش را تکان داد...جهیزیه ام در میان گریه های مادرم و آه های پدرم برگشت... قرار محضر گذاشته شد...من هنوز عاشق احمد بودم... من هنوز دلتنگ عطر تنش بودم ... مسخ چشمهای عسلیش... هنوز فکر می کردم هر لحظه در باز می شه و احمد میاد دنبالم...کافی بود تا جلوی در اتاق بیاد... فقط اشاره کنه که برگردم ... بخدا ثانیه ای معطل نمی کردم ...روز محضر فرا رسید ....احمد بدون این که به من نگاه کنه، دفتر رو امضا کرد و رفت... و ما جدا شدیم....تا روزها، مثل کسی که عزیزی رو از دست داده تو شوک بودم ، سوگوار بودم ...سوگوار عشق از دست رفته ام...باور نمی کردم احمد به همین راحتی از من بگذره...از شهلا بگذره....مادرم دلداریم میداد که احمد جوون و کله شق ... یه مدت بگذره تازه میفهمه چکار کرده...بر میگرده تو رو با سلام و صلوات میبره خونش، مطمئن باش... و من مطمئن میشدم....از اون ماهرخ شیطون و بازیگوش به مهناز کم حرف و گوشه نشین تبدیل شده بودم...بخاطر پچ پچ ها و سوالهای نامربوط خاله زنکی اهالی ده، تا می تونستم از خانه خارج نمیشدم ... پدرم تمام تلاشش رو می کرد که من و شهلا چیزی کم نداشته باشیم... سر سفره ی غذا باید کنارش مینشستم و بهترین قسمت غذا رو به من و شهلا میداد... کسی حق نداشت در مورد احمد و خانوادش در حضور پدرم حرفی بزنه... فقط خواهرم مهری گهگاهی من رو سرزنش می کرد که بخاطر لجبازی و بچه بازی زندگیمو به باد دادم... هر چند خودم هم پشیمون بودم ، ولی بی بی واقعا اذیت می کرد و از روز اول، زندگی رو به کامم زهر کرده بود...ماه ها از جدایی من و احمد گذشته بود و من حتی تصادفی ندیده بودمش... کم کم داشتم خودم رو به نداشتنش عادت میدادم ... هر چند هنوز ته دلم امید داشتم و منتظر بودم احمد برگرده....بهار رسیده بود و عطر و بوی چمن و شکوفه ها همه جا پراکنده بود ... ولی من نه شوقی داشتم و نه چیزی برایم خوشایند بود... فقط با شهلا سر میکردم ..دقیقا دهم فروردین بود... نزدیکهای ظهر ،با فرخنده توی حیاط ، شهلا و سمانه رو بازی می دادیم ... اختر وارد حیاط شد به استقبالش رفتم خیلی دمغ بود...اختر وارد حیاط شد به استقبالش رفتم...دمغ بود... گفتم چرا بچه ها رو نیاوردی؟؟؟+اومدم یه سر بزنم ...مامان کجاست؟؟_آشپزخونه...نهار می پزه...+تو بشین پیش فرخنده منم الان میام پیشتون..داخل اتاق شد...حس کردم اتفاقی افتاده ...اختر ، اختر همیشگی نبود ..
آروم وارد اتاق شدم ...مادرم و اختر گریه میکردند...تا پشت در آشپزخونه پاورچین رفتم.مادرم رو به اختر گفت کاش بچه ها رو هم میاوردی تا شب میموندی اینجا، سرش رو گرم میکردی..+دیگه به فکرم نرسید ، همین که شنیدم اومدم به شما خبر بدم نزاری مهناز امروز بیرون بره.._خدا لعنتش کنه انگار از خداش بوده مهناز رو طلاق بده..هنگ کرده بودم ... اینا در مورد احمد صحبت میکردند... چرا نمیخواستن من بیرون برم؟خیلی آروم برگشتم و چادرمو برداشتم..فرخنده گفت کجا می ری؟؟؟_مراقب شهلا باش .. زود برمی گردم ....به سمت خونه ی احمد رفتم....نزدیکتر که شدم چادرمو تا جای ممکن روی صورتم کشیدم که شناخته نشم ، طوری که فقط یک چشمم دیده می شد...نزدیک خونه شدم ... نزدیک یکسال
#قسمت_بیستم
مطمئن بودم که پسر عمه، احمد رو راضی می کنه دست از لجبازی برداره... ولی فردا شب پسرعمه تنها اومد... پیغامی تلخ از احمد داشت....+احمد گفته اگر میخواد خودش برگرده ، اگر هم نمیاد ، هر کاری دوست دارن انجام بدن....پدرم گفت حتی طلاق؟؟....پسر عمه در سکوت سرش را تکان داد...جهیزیه ام در میان گریه های مادرم و آه های پدرم برگشت... قرار محضر گذاشته شد...من هنوز عاشق احمد بودم... من هنوز دلتنگ عطر تنش بودم ... مسخ چشمهای عسلیش... هنوز فکر می کردم هر لحظه در باز می شه و احمد میاد دنبالم...کافی بود تا جلوی در اتاق بیاد... فقط اشاره کنه که برگردم ... بخدا ثانیه ای معطل نمی کردم ...روز محضر فرا رسید ....احمد بدون این که به من نگاه کنه، دفتر رو امضا کرد و رفت... و ما جدا شدیم....تا روزها، مثل کسی که عزیزی رو از دست داده تو شوک بودم ، سوگوار بودم ...سوگوار عشق از دست رفته ام...باور نمی کردم احمد به همین راحتی از من بگذره...از شهلا بگذره....مادرم دلداریم میداد که احمد جوون و کله شق ... یه مدت بگذره تازه میفهمه چکار کرده...بر میگرده تو رو با سلام و صلوات میبره خونش، مطمئن باش... و من مطمئن میشدم....از اون ماهرخ شیطون و بازیگوش به مهناز کم حرف و گوشه نشین تبدیل شده بودم...بخاطر پچ پچ ها و سوالهای نامربوط خاله زنکی اهالی ده، تا می تونستم از خانه خارج نمیشدم ... پدرم تمام تلاشش رو می کرد که من و شهلا چیزی کم نداشته باشیم... سر سفره ی غذا باید کنارش مینشستم و بهترین قسمت غذا رو به من و شهلا میداد... کسی حق نداشت در مورد احمد و خانوادش در حضور پدرم حرفی بزنه... فقط خواهرم مهری گهگاهی من رو سرزنش می کرد که بخاطر لجبازی و بچه بازی زندگیمو به باد دادم... هر چند خودم هم پشیمون بودم ، ولی بی بی واقعا اذیت می کرد و از روز اول، زندگی رو به کامم زهر کرده بود...ماه ها از جدایی من و احمد گذشته بود و من حتی تصادفی ندیده بودمش... کم کم داشتم خودم رو به نداشتنش عادت میدادم ... هر چند هنوز ته دلم امید داشتم و منتظر بودم احمد برگرده....بهار رسیده بود و عطر و بوی چمن و شکوفه ها همه جا پراکنده بود ... ولی من نه شوقی داشتم و نه چیزی برایم خوشایند بود... فقط با شهلا سر میکردم ..دقیقا دهم فروردین بود... نزدیکهای ظهر ،با فرخنده توی حیاط ، شهلا و سمانه رو بازی می دادیم ... اختر وارد حیاط شد به استقبالش رفتم خیلی دمغ بود...اختر وارد حیاط شد به استقبالش رفتم...دمغ بود... گفتم چرا بچه ها رو نیاوردی؟؟؟+اومدم یه سر بزنم ...مامان کجاست؟؟_آشپزخونه...نهار می پزه...+تو بشین پیش فرخنده منم الان میام پیشتون..داخل اتاق شد...حس کردم اتفاقی افتاده ...اختر ، اختر همیشگی نبود ..
آروم وارد اتاق شدم ...مادرم و اختر گریه میکردند...تا پشت در آشپزخونه پاورچین رفتم.مادرم رو به اختر گفت کاش بچه ها رو هم میاوردی تا شب میموندی اینجا، سرش رو گرم میکردی..+دیگه به فکرم نرسید ، همین که شنیدم اومدم به شما خبر بدم نزاری مهناز امروز بیرون بره.._خدا لعنتش کنه انگار از خداش بوده مهناز رو طلاق بده..هنگ کرده بودم ... اینا در مورد احمد صحبت میکردند... چرا نمیخواستن من بیرون برم؟خیلی آروم برگشتم و چادرمو برداشتم..فرخنده گفت کجا می ری؟؟؟_مراقب شهلا باش .. زود برمی گردم ....به سمت خونه ی احمد رفتم....نزدیکتر که شدم چادرمو تا جای ممکن روی صورتم کشیدم که شناخته نشم ، طوری که فقط یک چشمم دیده می شد...نزدیک خونه شدم ... نزدیک یکسال
۲۱:۴۸
شده بود که این طرف روستا نیومده بودم... صدای ساز و دهل میشنیدم ... جلوی در خونه ی احمد جمعیت جمع شده بودند ... خودم رو لای جمع جای دادم و نزدیک شدم ... چی می دیدم.... احمد من بود.... اون شوهر من بود... کت و شلوار دامادی پوشیده بود و دست عروسی رو گرفته بود ... و به خانه اش می برد... چشمام فقط احمد رو می دید ... یک لحظه احمد سر بلند کرد و به سمت من نگاه کرد... قلبم لرزید... نباید من رو می دید... نباید بیشتر از این خرد میشدم... کمی عقب کشیدم ... میخواستم برگردم که حرف یکی از زنها لرزی دوباره به جانم انداخت.(نیره و احمد اصلا به هم نمیان ..درست دختر خوبیه ولی انصافا احمد حیف شد.)باورم نمی شد... چی می شنیدم... برگشتم دوباره نگاه کردم.چرا دفعه قبل ندیده بودم. مادر نیره کنارش بود.برگشتم. چیزی که دیده بودم رو نمیتونستم باور کنم... منی که منتظر برگشت احمد بودم ، حالا باید عروسی احمد رو ببینم ... اونم با بهترین دوستم... نیره چطور تونسته بود؟؟ اون که میدونست من عاشقانه احمد رو دوست دارم..اون که میدونست با وجود اخلاق تند بی بی سکینه ، زندگی سختی خواهد داشت ، چطور قبول کرده بود....
۲۱:۴۸
🩵🩷🩵🩷🩵🩷
۲۱:۵۰
ادامه داستان همراه ماباشید
۱۸:۲۰
#مهناز#قسمت_بیستویکم
مثل دیوانه ها راه می رفتم و گریه میکردم ... با خودم بلند بلند حرف می زدم... رسیدم تو کوچه ی خودمون... کوچه باغ... ناخودآگاه رفتم کنار درختی که دوران نامزدی، پشت اون ، با احمد پنهانی دیدار داشتیم....همونجا نشستم...هر ثانیه از اولین دیدار تا اخرین دیدارمون برام زنده شد...من از دو طرف ضربه خوردم...هم از طرف احمد که هنوز فکر و قلب و حس و جسمم رو متعلق به او میدونستم و هم از جانب کسی که بهترین دوستم به حساب می آوردم... همدم و هم رازم بود.نمیدونم چه قدر زمان گذشته بود... من پشت همون درخت کز کرده بودم...فرخنده کنارم نشست و بلند گفت پیداش کردم ... اینجاس..مادرم و اختر کمک کردند و به داخل خونه رفتم... همه گریه میکردیم ... من برای دل سوخته ی خودم، بقیه برای حال دل من..فرخنده برایم شربت آورد.. اصرار میکردند بخورم.... چه شربتی میتونست کام تلخ سرنوشت من رو شیرین کنه؟؟؟دردی نبود که مرهمی برایش پیدا کنم...احمد واقعا رفته بود...نیره روی زخمی که احمد در قلبم گذاشته بود، نمک پاشید...پدرم در تمام مدتی که جدا شده بودم ، تنها یک جمله به من گفت (مهناز، از احمد دل بکن) آخه مگه دل کندن آسونه....اگه آسون بود که فرهاد دل میکند ، کوه نمیکند... پس احمد دلش با من نبود ... به این راحتی من رو رها کرد..میگن شب اول قبر سخته!!!! برای من سخت ترین شب ، شب عروسی احمد و نیره بود..تا صبح تصور میکردم احمد پیش نیره سحرفهایی که به من میگفت به نیره هم میگه؟؟؟اون روزها با تمام سختیهاش گذشت، درد من کمتر نشد فقط با دردم سازش کردم ..یک ماهی از عروسی احمد و نیره می گذشت ، من و فرخنده بچه ها رو حمام کرده و صحبت کنان به خانه بر میگشتیم که با احمد و نیره رو به رو شدیم .. احمد ایستاد ولی نیره به راهش ادامه داد... احمد نزدیک ما شد و شهلا رو بوسید ..نیره با صدای بلندی احمد رو صدا کرد ... به چشمهای احمد نگاه کردم خبری از چشم غره نبود ...احمد خیلی آروم گفت مواظبش باش و رفت....ای خدا این چه دردی بود به جون من افتاده بود... من هنوز عاشق احمد بودم ... وقتی صداش رو شنیدم ، فهمیدم هنوز عاشق صداشم.... دل کندن از احمد نشدنی بود... وقتی با نیره دیدمش و هنوز قلبم براش می زد ، این امر غیر ممکن بود....هر صبح جمعه ، طبق قراری که گذاشته بودیم شهلا از صبح تا غروب پیش احمد بود ... پسر عمه شهلا رو میبرد و می آورد ..اون جمعه هم آمد ... داخل نشست و کمی صحبت کرد ..رو به من گفت از جمعه ی بعد نمیام دنبال شهلا... با تعجب گفتم چرااا پسر عمه؟؟سرش رو پائین انداخت و گفت احمد و نیره برای زندگی میرن تهران....+میرن تهران؟؟؟ بی بی رو تنها میزارن؟؟_نه ... بی بی هم باهاشون میره ... قراره هر ماه خونه ی یه پسرش بمونه...حرفهایی که میشنیدم رو باور نمیکردم ... چطور احمد راضی شده بود .. احمد برای کوچکترین ناراحتی مادرش ، قیامت به پا میکرد ، الان راضی به آوارگی مادرش شده..همین ها رو از پسر عمه پرسیدم ... گفت والا منم تعجب کردم ... احمد دیگه اون احمد سابق نیست ... مثل مرده ها شده، نه حرف میزنه ، نه میخنده، حتی عصبانی هم نمیشه..بلاخره احمد به تهران رفت...پنج هفته از رفتنشان میگذشت که برادر احمد، حمید به دیدن پدرم آمد .._احمد بی تابی شهلا رو میکنه، از خواب و خوراک افتاده ، شهلا رو بدین یه مدت پیش احمد بمونه...قبل از اینکه پدرم حرفی بزنه داخل اتاق شدم و گفتم به هیچ عنوان... من حتی یک روز از بچه ام جدا نمیشم ... خیلی دلش برای دخترش تنگ میشه بیاد ببینه و برگرده..حمید با صورتی برافروخته گفت بیاد و برگرده ... مگه سر کوچس ... شیش هفت ساعت راهه.. تو مادرشی ، اونم پدرشه..+اون پدرشه بله من منکرش نیستم... ولی اون زن ، زن باباشه... احمد صبح میره تا شب بچه ی من باید دست اون عقرب بمونه..حمید بلند شد و نزدیک من آمد و گفت اینجوری با این زبونت خودتو بدبخت کردی...صبر نکرد جوابی بدم و رفت...
#قسمت_بیستودوم
حمید رفت و خیالم راحت شد ... صبح فردا، سمانه و شهلا طبق هر روز توی حیاط بازی میکردند ... من روی پله نشسته بودم و نگاشون میکردم ... شهلا به دالانی که به کوچه راه داشت نگاه کرد و خندید .. تعجب کردم ... رفتم سرک کشیدم خبری نبود ... دوباره میخواستم روی پله بشینم که مادرم صدا کرد و گفت مهناز بیا میوه شستم ، ببر هم خودت بخور هم بده بچه ها...سبد میوه به دست ، به حیاط برگشتم .. دیدم سمانه رو به دالان بای بای میکنه و شهلا نبود ..
گفتم سمانه عمه شهلا کو... گفت با اون آقاهه رفت... همون لحظه صدای ماشین شنیدم...سبد میوه رو رها کردم و دویدم... از پشت ماشین حمید رو دیدم .... دویدم و داد زدم و گریه کردم ... همسایه ها دیده بودند که حمید شهلا رو تو ماشین گذاشته ... تا جایی که ماشین رو میدیدم پشت سرشان دویدم ...افتادم زمین ... پشت سرم برادرم علی و مادرم رسیدن... مادرم گریه می کرد و نفرین... تازه فهمیدم ب
مثل دیوانه ها راه می رفتم و گریه میکردم ... با خودم بلند بلند حرف می زدم... رسیدم تو کوچه ی خودمون... کوچه باغ... ناخودآگاه رفتم کنار درختی که دوران نامزدی، پشت اون ، با احمد پنهانی دیدار داشتیم....همونجا نشستم...هر ثانیه از اولین دیدار تا اخرین دیدارمون برام زنده شد...من از دو طرف ضربه خوردم...هم از طرف احمد که هنوز فکر و قلب و حس و جسمم رو متعلق به او میدونستم و هم از جانب کسی که بهترین دوستم به حساب می آوردم... همدم و هم رازم بود.نمیدونم چه قدر زمان گذشته بود... من پشت همون درخت کز کرده بودم...فرخنده کنارم نشست و بلند گفت پیداش کردم ... اینجاس..مادرم و اختر کمک کردند و به داخل خونه رفتم... همه گریه میکردیم ... من برای دل سوخته ی خودم، بقیه برای حال دل من..فرخنده برایم شربت آورد.. اصرار میکردند بخورم.... چه شربتی میتونست کام تلخ سرنوشت من رو شیرین کنه؟؟؟دردی نبود که مرهمی برایش پیدا کنم...احمد واقعا رفته بود...نیره روی زخمی که احمد در قلبم گذاشته بود، نمک پاشید...پدرم در تمام مدتی که جدا شده بودم ، تنها یک جمله به من گفت (مهناز، از احمد دل بکن) آخه مگه دل کندن آسونه....اگه آسون بود که فرهاد دل میکند ، کوه نمیکند... پس احمد دلش با من نبود ... به این راحتی من رو رها کرد..میگن شب اول قبر سخته!!!! برای من سخت ترین شب ، شب عروسی احمد و نیره بود..تا صبح تصور میکردم احمد پیش نیره سحرفهایی که به من میگفت به نیره هم میگه؟؟؟اون روزها با تمام سختیهاش گذشت، درد من کمتر نشد فقط با دردم سازش کردم ..یک ماهی از عروسی احمد و نیره می گذشت ، من و فرخنده بچه ها رو حمام کرده و صحبت کنان به خانه بر میگشتیم که با احمد و نیره رو به رو شدیم .. احمد ایستاد ولی نیره به راهش ادامه داد... احمد نزدیک ما شد و شهلا رو بوسید ..نیره با صدای بلندی احمد رو صدا کرد ... به چشمهای احمد نگاه کردم خبری از چشم غره نبود ...احمد خیلی آروم گفت مواظبش باش و رفت....ای خدا این چه دردی بود به جون من افتاده بود... من هنوز عاشق احمد بودم ... وقتی صداش رو شنیدم ، فهمیدم هنوز عاشق صداشم.... دل کندن از احمد نشدنی بود... وقتی با نیره دیدمش و هنوز قلبم براش می زد ، این امر غیر ممکن بود....هر صبح جمعه ، طبق قراری که گذاشته بودیم شهلا از صبح تا غروب پیش احمد بود ... پسر عمه شهلا رو میبرد و می آورد ..اون جمعه هم آمد ... داخل نشست و کمی صحبت کرد ..رو به من گفت از جمعه ی بعد نمیام دنبال شهلا... با تعجب گفتم چرااا پسر عمه؟؟سرش رو پائین انداخت و گفت احمد و نیره برای زندگی میرن تهران....+میرن تهران؟؟؟ بی بی رو تنها میزارن؟؟_نه ... بی بی هم باهاشون میره ... قراره هر ماه خونه ی یه پسرش بمونه...حرفهایی که میشنیدم رو باور نمیکردم ... چطور احمد راضی شده بود .. احمد برای کوچکترین ناراحتی مادرش ، قیامت به پا میکرد ، الان راضی به آوارگی مادرش شده..همین ها رو از پسر عمه پرسیدم ... گفت والا منم تعجب کردم ... احمد دیگه اون احمد سابق نیست ... مثل مرده ها شده، نه حرف میزنه ، نه میخنده، حتی عصبانی هم نمیشه..بلاخره احمد به تهران رفت...پنج هفته از رفتنشان میگذشت که برادر احمد، حمید به دیدن پدرم آمد .._احمد بی تابی شهلا رو میکنه، از خواب و خوراک افتاده ، شهلا رو بدین یه مدت پیش احمد بمونه...قبل از اینکه پدرم حرفی بزنه داخل اتاق شدم و گفتم به هیچ عنوان... من حتی یک روز از بچه ام جدا نمیشم ... خیلی دلش برای دخترش تنگ میشه بیاد ببینه و برگرده..حمید با صورتی برافروخته گفت بیاد و برگرده ... مگه سر کوچس ... شیش هفت ساعت راهه.. تو مادرشی ، اونم پدرشه..+اون پدرشه بله من منکرش نیستم... ولی اون زن ، زن باباشه... احمد صبح میره تا شب بچه ی من باید دست اون عقرب بمونه..حمید بلند شد و نزدیک من آمد و گفت اینجوری با این زبونت خودتو بدبخت کردی...صبر نکرد جوابی بدم و رفت...
#قسمت_بیستودوم
حمید رفت و خیالم راحت شد ... صبح فردا، سمانه و شهلا طبق هر روز توی حیاط بازی میکردند ... من روی پله نشسته بودم و نگاشون میکردم ... شهلا به دالانی که به کوچه راه داشت نگاه کرد و خندید .. تعجب کردم ... رفتم سرک کشیدم خبری نبود ... دوباره میخواستم روی پله بشینم که مادرم صدا کرد و گفت مهناز بیا میوه شستم ، ببر هم خودت بخور هم بده بچه ها...سبد میوه به دست ، به حیاط برگشتم .. دیدم سمانه رو به دالان بای بای میکنه و شهلا نبود ..
گفتم سمانه عمه شهلا کو... گفت با اون آقاهه رفت... همون لحظه صدای ماشین شنیدم...سبد میوه رو رها کردم و دویدم... از پشت ماشین حمید رو دیدم .... دویدم و داد زدم و گریه کردم ... همسایه ها دیده بودند که حمید شهلا رو تو ماشین گذاشته ... تا جایی که ماشین رو میدیدم پشت سرشان دویدم ...افتادم زمین ... پشت سرم برادرم علی و مادرم رسیدن... مادرم گریه می کرد و نفرین... تازه فهمیدم ب
۱۸:۲۰
دون کفش تمام مسیر رو دویدم ... سنگ کف پاهایم رو بریده بود و سنگ ریزه ها در بعضی از زخمها فرو رفته بود... علی روی کولش من رو تا خانه آورد... پاهایم رو تمیز کردن و بستن....از دوری شهلا یک ثانیه آرام و قرار نداشتم ... فکر اینکه اون عقرب هم شوهرم رو تصاحب کرده هم دخترم رو دیوانه ام میکرد... پدرم قول داد که خودش و علی میرن تهران و شهلا رو برمیگردونند...تا شب آه و ناله می کردم ... از خانوادم خجالت میکشیدم ... بخاطر من همش غصه می خوردند... آخر شب ، وقتی همه خواب بودند در حیاط راه میرفتم و به یاد جگر گوشه ام اشک میریختم ... به آسمان نگاه کردم و به خدا شکایت می کردم بابت ظلمی که در حقم شده... سعی میکردم آرام صحبت کنم تا بیش از این مزاحم خانوادم نشم که صدای در آمد... فکر کردم اشتباه شنیدم .. دوباره تکرار شد ... خودم رو پشت در رسوندم و آرام پرسیدم کیه؟؟؟؟+منم ... احمد ... در رو باز کن ...فکر کردم دارم خواب میبینم یا از فکر زیاد ، خیالاتی شدم ... خشکم زده بود .. دوباره صدا اومد که..._مهناز، در رو باز کن دیگه...آروم در رو باز کردم ... احمد بود که شهلا رو در آغوش داشت... سریع شهلا رو از بغلش گرفتم و بوسیدم و همه جاشو نگاه کردم ... گفتم اتفاقی براش افتاده ... چی شده... احمد گفت مهناز چکار میکنی؟؟؟بچه رو ول کن ...چیزیش نشده... سالمه سالمه...گفتم خب پس چی شده؟؟ این وقت شب از تهران آوردیش؟؟؟اصلا تهران بودید؟؟؟+آره تهران بودیم .. من به حمید نگفته بودم همچین کاری کنه ...._پس چرا کرد؟؟؟ چرااا بچه مو دزدید؟؟؟+واسه یه کاری داشت میومد اینجا ، بهش گفتم برو دیدن شهلا، اگه مهناز راضی بود ، شهلا رو بیار تهران چند روزی پیشم بمونه..._معلومه که راضی نیستم و نمیشم ... یادت بمونه هیچ وقت منو از بچه ام جدا نکن تحمل این یکی رو ندارم...احمد که زل زده بود به چشمام آهی کشید و گفت میدونستم اگه شهلا پیشت نباشه ، خوابت نمیبره ، تا حمید رسید و ماجرا رو گفت ، شهلا رو برداشتم و برگشتم اینجا .... نمیخواستم عذاب بکشی ...به چشمهای عسلیش نگاه کردم و گفتم نمی خواد مهربون بشی ، الانم به سلامت ...خم شد شهلا رو در آغوشم ببوسه .. نفسش به صورتم خورد ... گر گرفتم .. .... سریع خودم رو عقب کشیدم و گفتم به سلامت....
دیگه حساس شده بودم یک ثانیه چشم از شهلا برنمی داشتم.. هر چند احمد با کاری که کرد، اطمینان من رو جلب کرده بود .....مرداد بود و فصل برداشت گندم... گوشه حیاط ، تلی از گندم ریخته بودند .... غروب بود و با فرخنده از گندمها ، الک میکردیم... پدرم مهمان داشت ... البته ما نمیشناختیم... نیم ساعت بیشتر ننشست و از پدرم خداحافظی کرد و رفت... حاج آقا بعد از بدرقه مهمونش، در حالی که آستینهایش رو برای وضو بالا میداد ، نزدیک ما شد و گفت تو رو به یه مردی میدم که چشمهای احمد درآد .... با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم من و میگی حاج آقا....+حاج قاسم واسه پسرش اومده بود خواستگاریت، دخترتم گفته قبول میکنم... نزاشتم حاج آقا حرفشو تموم کنه و الک رو به همراه گندمها پرت کردم و داد زدم من خودم شوهر دارم ... احمد... احمد بی غیرت کجایی... بیا ببین دارن زنتو شوهر میدن... میگفتم و اشک میریختم... مگه من بعد از احمد میتونستم کنار مرد دیگه ای قرار بگیرم...
#قسمت_بیستوسوم
همسایه ها به صدای من سراسیمه وارد حیاط شدند... حاج حیدر (همسایمون) با عصبانیت به پدرم گفت قصد جون دختر تو داری؟؟؟ نمیبینی حالشو....پدرم گفت بالاخره که چی باید شوهر کنه یا نه؟؟؟ مگه من چند سال دیگه زنده ام...دوباره با گریه گفتم اینو از من نخواهید ... من یکبار شوهر کردم اونم احمد ... تا آخر عمرم هم احمد رو شوهر خودم میدونم ....پدرم میخواست چیزی بگه که حاج حیدر گفت حاجی تمومش کن ... دختره سکته کرد ...شهلا رو بغلم کردم و رفتم اتاق خودم و در رو بستم... این اتفاق تلنگری بود برام ... بالاخره که چی ... آینده چه خوابی برامون دیده بود ...
دیگه کسی در مورد خواستگاری و حاج قاسم و پسرش ، حرفی نزد...
از اون شبی که احمد، شهلا رو آورد دیگه ازش خبری نداشتم ... با این که نزدیک سه ماه میگذشت ولی به دیدن شهلا هم نیومده بود... دست فروش هفتگی روستا اومده بود و مثل همیشه بساطش رو سر کوچه ی ما پهن کرده بود ... صدای همهمه ی زنهای روستا میومد ... دلم برای هیجانی که موقع خرید از بساطی داشتیم و صحبتهای سر بساط تنگ شده بود .... چادرمو و سر کردم و تا سرکوچه رفتم .... روسری و دامنهای رنگارنگ ...گل سر و گل سینه های ظریف و دست بندهای مرواریدی میفروخت ... غرق تماشا بودم که دستی روی شونم نشست ... برگشتم ...خانوم گل بود... مدتها بود که ندیده بودمش... آهسته سلام دادم ... در کمال ناباوری خم شد صورتمو بوسید و گفت سلام به روی ماهت ... خوبی مهناز جان... چرا اینقدر لاغر شدی....+ممنون ...خوبم الحمدالله....لاغر شدم؟؟؟ نمیدونم والا
دیگه حساس شده بودم یک ثانیه چشم از شهلا برنمی داشتم.. هر چند احمد با کاری که کرد، اطمینان من رو جلب کرده بود .....مرداد بود و فصل برداشت گندم... گوشه حیاط ، تلی از گندم ریخته بودند .... غروب بود و با فرخنده از گندمها ، الک میکردیم... پدرم مهمان داشت ... البته ما نمیشناختیم... نیم ساعت بیشتر ننشست و از پدرم خداحافظی کرد و رفت... حاج آقا بعد از بدرقه مهمونش، در حالی که آستینهایش رو برای وضو بالا میداد ، نزدیک ما شد و گفت تو رو به یه مردی میدم که چشمهای احمد درآد .... با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم من و میگی حاج آقا....+حاج قاسم واسه پسرش اومده بود خواستگاریت، دخترتم گفته قبول میکنم... نزاشتم حاج آقا حرفشو تموم کنه و الک رو به همراه گندمها پرت کردم و داد زدم من خودم شوهر دارم ... احمد... احمد بی غیرت کجایی... بیا ببین دارن زنتو شوهر میدن... میگفتم و اشک میریختم... مگه من بعد از احمد میتونستم کنار مرد دیگه ای قرار بگیرم...
#قسمت_بیستوسوم
همسایه ها به صدای من سراسیمه وارد حیاط شدند... حاج حیدر (همسایمون) با عصبانیت به پدرم گفت قصد جون دختر تو داری؟؟؟ نمیبینی حالشو....پدرم گفت بالاخره که چی باید شوهر کنه یا نه؟؟؟ مگه من چند سال دیگه زنده ام...دوباره با گریه گفتم اینو از من نخواهید ... من یکبار شوهر کردم اونم احمد ... تا آخر عمرم هم احمد رو شوهر خودم میدونم ....پدرم میخواست چیزی بگه که حاج حیدر گفت حاجی تمومش کن ... دختره سکته کرد ...شهلا رو بغلم کردم و رفتم اتاق خودم و در رو بستم... این اتفاق تلنگری بود برام ... بالاخره که چی ... آینده چه خوابی برامون دیده بود ...
دیگه کسی در مورد خواستگاری و حاج قاسم و پسرش ، حرفی نزد...
از اون شبی که احمد، شهلا رو آورد دیگه ازش خبری نداشتم ... با این که نزدیک سه ماه میگذشت ولی به دیدن شهلا هم نیومده بود... دست فروش هفتگی روستا اومده بود و مثل همیشه بساطش رو سر کوچه ی ما پهن کرده بود ... صدای همهمه ی زنهای روستا میومد ... دلم برای هیجانی که موقع خرید از بساطی داشتیم و صحبتهای سر بساط تنگ شده بود .... چادرمو و سر کردم و تا سرکوچه رفتم .... روسری و دامنهای رنگارنگ ...گل سر و گل سینه های ظریف و دست بندهای مرواریدی میفروخت ... غرق تماشا بودم که دستی روی شونم نشست ... برگشتم ...خانوم گل بود... مدتها بود که ندیده بودمش... آهسته سلام دادم ... در کمال ناباوری خم شد صورتمو بوسید و گفت سلام به روی ماهت ... خوبی مهناز جان... چرا اینقدر لاغر شدی....+ممنون ...خوبم الحمدالله....لاغر شدم؟؟؟ نمیدونم والا
۱۸:۲۰
...._شهلا کجاست؟؟ دلم براش یه ذره شده... الان میخواستم بیام ببینمش...+بفرما بریم خونه ببینش... شما عمه شی ... هر وقت خواستین به دیدنش بیایید..._اون که حتما میام ولی اگه اجازه بدی شهلا رو ببرم خونمون که بچه های منم ببیننش و باهاش بازی کنن... البته خودتم بیا... بچه ی امانت نبرم... برو شهلا رو بردار و بیا ... یکی دو ساعت بمونید...+آخه... نمیدونم حاج آقا اجازه میده یا نه؟؟؟_چرا اجازه نده ...خونه پسر عمته .. خونه عمه ی دخترته.. خونه ی غریبه که نمیخوای بری... برو از مادرت اجازه بگیر و بیا.. منتظرتمااا+اجازه داد، میام ....مادرم حرفی نداشت فقط گفت مبادا سوال جواب کنی در مورد احمد و نیره...خودتو سبک نکن ... انگار وجود ندارن... اونم خواست چیزی گفت تو محل نزار...شهلا رو آماده کردم و خودم هم بعد از مدتها دستی به سر و صورتم کشیدم و راهی خونه ی خانوم گل شدیم....
#قسمت_بیستوچهارم
بچه های خانوم گل به استقبال ما اومدند، با دیدن شهلا هیجان زده شده بودند و بالا و پائین میپریدند.. خانوم گل بچه ها رو آروم کرد و گفت شما تو حیاط بازی کنید ما بریم داخل از مهمونامون پذیرایی کنم دوباره شهلا رو میارم که بازی کنید ... گفتم نیازی به پذیرایی نیست من همینجا تو حیاط میشینم و بازی بچه ها رو هم نگاه میکنم... خانوم گل دستشو گذاشت پشتم و به داخل هدایتم کرد...احساس میکردم خانوم گل دستپاچه است... ده دقیقه از نشستنمون نمیگذشت که خانوم گل شهلا رو بغل گرفت و گفت ببرم پیش بچها بازی کنه....+منم میام حیاط ..._نه باباااا بشین .... من الان میام.. دو سه دقیقه از رفتن خانوم گل و شهلا نگذشته بود که در اتاق باز شد و احمد با لبخند در چهار چوب در ظاهر شد ....از تعجب خشکم زد... هاج و واج نگاش میکردم...نزدیک شد ...بلند شدم که برم...احمد رو به روم ایستاد و دستش رو به دیوار پشت سرم تکیه داد... آروم لب زد خوبی؟؟؟+برو اونور میخوام برم....صورتشو نزدیکتر آورد ...با دست به سینش زد و گفت این دله، نمیفهمه، فاصله حالیش نیست دیگه... نزدیکتر شد ... .... گر گرفته بودم ، میلرزیدم .... گفتم برو عقب... نمیفهمی، نامحرمی...
نجواگونه لب زد تو که داد می زدی من شوهر دارم، احمد شوهرمه....
با تمام قدرت دستمو به سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم.....+احمق... چطور جرات کردی همچین کاری رو کنی.... دستمو ول کن
خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت_همونطور که تو هنوز من رو شوهر خودت میدونی، منم تو رو زن خودم میدونم...+من قلبا و از روی غیرت اون حرفها رو زدم مثل تو نرفتم زن بگیرم و بعد بیام پام رو از گلیمم فراتر بزارم....
همزمان با گفتن این حرف دست انداختم چادرمو برداشتم و خواستم از کنارش بگذرم که احمد مچ دستمو گرفت و گفت من زن ندارم ... نیره رو طلاق دادم....
بدون جواب مچ دستمو از دستش کشیدم و به سرعت شهلا رو بغل کردم و دویدم به سمت خونمون...
ناخودآگاه لبخند میزدم ....از این که احمد نیره رو طلاق داده بود ، خیلی خوشحال بودم...مادرم با دیدن من تعجب کرد و گفت مهناز چرا زود اومدی؟؟؟+بچه ها کمی بازی کردند اومدم دیگه...مادرم در حالیکه متفکر بهم زل زده بود ، گفت مهناز چیزی شده... شنگولی؟؟؟+نه چیزی نشده ... به شهلا خوش گذشت منم خوشحال شدم ...غروب بود که پسرعمه سر زده اومد خونمون.. مادرم مشکوکانه گفت خیر باشه از اینطرفاااا.... پسرعمه لبخندی زد و گفت اومدم دیدن دایی و شما... راه نمیدین خونه، زندایی؟....مادرم تعارف کرد داخل و پسر عمه گفت....
#قسمت_بیستوپنجم
مادرم تعارف کرد داخل و پسر عمه گفت آب آبگوشتتون رو زیاد کنید ، شام مهمونتونم.... خندید و ادامه داد امشب کارمون زیاده....پسرعمه کنار پدرم نشست و گفت دایی جان امشب یا شام باهم میخوریم یا منو پرت میکنی بیرون.....حاج آقا با تعجب به پسرعمه نگاه کرد و گفت چرااا باید پرتت کنم بیرون؟؟؟پسر عمه کمی توی جاش جابه جا شد و گفت والا یه بار اومدم خواستگاری مهناز ، شرمندتون شدم .....پدرم میان حرفش پرید و گفت اصلا در این مورد نه تو حرف بزن نه من میشنوم...پسرعمه آب دهنشو قورت داد و گفت والا دایی جان مخصوص ، اومدم در این مورد صحبت کنم...+مگه حرفی مونده در این مورد؟؟پسر عمه سرش رو پائین انداخت و گفت احمد زنشو طلاق داده.... من و فرستاده دنبال زن و بچش....پدرم داد بلندی زد و گفت احمد غلط کرده... اونموقع که باید میومد دنبال زنش نیومد ، رفته دوراشو زده، حالشو کرده حالا برگشته...بلند شد و ایستاد و گفت دخترم و میکشم تکه تکه میکنم دست اون نامرد نمیدم....پسرعمه آروم گفت دابی جان شما حق دارید ولی ..._دیگه ولی و اما نداره ...الانم اگه دیدن ما اومدی بسم الله اگه میخواهی این موضوع رو ادامه بدی ...به سلامت...پسرعمه خداحافظ آرومی گفت و رفت.... بعد از رفتن پسرعمه ، حاج آقا یه ریز غر میزد و احمد رو فحش میداد... مادرم سعی کرد آرومش کنه و گفت حالا بیا شامت
#قسمت_بیستوچهارم
بچه های خانوم گل به استقبال ما اومدند، با دیدن شهلا هیجان زده شده بودند و بالا و پائین میپریدند.. خانوم گل بچه ها رو آروم کرد و گفت شما تو حیاط بازی کنید ما بریم داخل از مهمونامون پذیرایی کنم دوباره شهلا رو میارم که بازی کنید ... گفتم نیازی به پذیرایی نیست من همینجا تو حیاط میشینم و بازی بچه ها رو هم نگاه میکنم... خانوم گل دستشو گذاشت پشتم و به داخل هدایتم کرد...احساس میکردم خانوم گل دستپاچه است... ده دقیقه از نشستنمون نمیگذشت که خانوم گل شهلا رو بغل گرفت و گفت ببرم پیش بچها بازی کنه....+منم میام حیاط ..._نه باباااا بشین .... من الان میام.. دو سه دقیقه از رفتن خانوم گل و شهلا نگذشته بود که در اتاق باز شد و احمد با لبخند در چهار چوب در ظاهر شد ....از تعجب خشکم زد... هاج و واج نگاش میکردم...نزدیک شد ...بلند شدم که برم...احمد رو به روم ایستاد و دستش رو به دیوار پشت سرم تکیه داد... آروم لب زد خوبی؟؟؟+برو اونور میخوام برم....صورتشو نزدیکتر آورد ...با دست به سینش زد و گفت این دله، نمیفهمه، فاصله حالیش نیست دیگه... نزدیکتر شد ... .... گر گرفته بودم ، میلرزیدم .... گفتم برو عقب... نمیفهمی، نامحرمی...
نجواگونه لب زد تو که داد می زدی من شوهر دارم، احمد شوهرمه....
با تمام قدرت دستمو به سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم.....+احمق... چطور جرات کردی همچین کاری رو کنی.... دستمو ول کن
خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت_همونطور که تو هنوز من رو شوهر خودت میدونی، منم تو رو زن خودم میدونم...+من قلبا و از روی غیرت اون حرفها رو زدم مثل تو نرفتم زن بگیرم و بعد بیام پام رو از گلیمم فراتر بزارم....
همزمان با گفتن این حرف دست انداختم چادرمو برداشتم و خواستم از کنارش بگذرم که احمد مچ دستمو گرفت و گفت من زن ندارم ... نیره رو طلاق دادم....
بدون جواب مچ دستمو از دستش کشیدم و به سرعت شهلا رو بغل کردم و دویدم به سمت خونمون...
ناخودآگاه لبخند میزدم ....از این که احمد نیره رو طلاق داده بود ، خیلی خوشحال بودم...مادرم با دیدن من تعجب کرد و گفت مهناز چرا زود اومدی؟؟؟+بچه ها کمی بازی کردند اومدم دیگه...مادرم در حالیکه متفکر بهم زل زده بود ، گفت مهناز چیزی شده... شنگولی؟؟؟+نه چیزی نشده ... به شهلا خوش گذشت منم خوشحال شدم ...غروب بود که پسرعمه سر زده اومد خونمون.. مادرم مشکوکانه گفت خیر باشه از اینطرفاااا.... پسرعمه لبخندی زد و گفت اومدم دیدن دایی و شما... راه نمیدین خونه، زندایی؟....مادرم تعارف کرد داخل و پسر عمه گفت....
#قسمت_بیستوپنجم
مادرم تعارف کرد داخل و پسر عمه گفت آب آبگوشتتون رو زیاد کنید ، شام مهمونتونم.... خندید و ادامه داد امشب کارمون زیاده....پسرعمه کنار پدرم نشست و گفت دایی جان امشب یا شام باهم میخوریم یا منو پرت میکنی بیرون.....حاج آقا با تعجب به پسرعمه نگاه کرد و گفت چرااا باید پرتت کنم بیرون؟؟؟پسر عمه کمی توی جاش جابه جا شد و گفت والا یه بار اومدم خواستگاری مهناز ، شرمندتون شدم .....پدرم میان حرفش پرید و گفت اصلا در این مورد نه تو حرف بزن نه من میشنوم...پسرعمه آب دهنشو قورت داد و گفت والا دایی جان مخصوص ، اومدم در این مورد صحبت کنم...+مگه حرفی مونده در این مورد؟؟پسر عمه سرش رو پائین انداخت و گفت احمد زنشو طلاق داده.... من و فرستاده دنبال زن و بچش....پدرم داد بلندی زد و گفت احمد غلط کرده... اونموقع که باید میومد دنبال زنش نیومد ، رفته دوراشو زده، حالشو کرده حالا برگشته...بلند شد و ایستاد و گفت دخترم و میکشم تکه تکه میکنم دست اون نامرد نمیدم....پسرعمه آروم گفت دابی جان شما حق دارید ولی ..._دیگه ولی و اما نداره ...الانم اگه دیدن ما اومدی بسم الله اگه میخواهی این موضوع رو ادامه بدی ...به سلامت...پسرعمه خداحافظ آرومی گفت و رفت.... بعد از رفتن پسرعمه ، حاج آقا یه ریز غر میزد و احمد رو فحش میداد... مادرم سعی کرد آرومش کنه و گفت حالا بیا شامت
۱۸:۲۰
و بخور ...احمد فهمیده اشتباه کرده... پدرم دوباره داد زد و گفت اون بی غیرته ...دیدی که این زنشم، چند ماه بیشتر نگه نداشت...+بالاخره یه بچه این وسط...._بچه رو خودم روی تخم چشمام نگه میدارم...پدرش بره زن سوم بگیره ..مادرم خواست حرف دیگه ای بزنه که پدرم دوباره داد زد و گفت بسه...از کی تو وکیل احمد شدی و ازش دفاع می کنی..خود مهناز هم احمد رو نمیبخشه.... نگاهی به من کرد که سکوت کرده بودم و گفت نمیخوای چیزی بگی ...هان؟...گفتم من که احمد رو نمیبخشم ... ولی با کس دیگه ای هم به غیر از احمد ازدواج نمیکنم تا آخر عمرم....حاج آقا کمی سکوت کرد و با غیض گفت حرف آخرت همین؟؟....بدون حرف سرم رو تکون دادم....حاج آقا شامش رو نخورده بلند شد و رفت...مادرم شهلا رو بغل کرد و گفت ببینم مهناز تو خبر داشتی احمد زنشو طلاق داده؟؟؟ با لبخند بهش نگاه کردم ، نمیتونستم به مادرم دروغ بگم ... همه ی جریان رو براش تعریف کردم...+بهترین تصمیم رو گرفتی ... هیشکی برای شهلا پدر نمیشه جز احمد...فردا شب دوباره پسر عمه اومد این بار با آقا محمود اومده بودند...پدرم که از تصمیم من خبردار بود کمی نرم تر رفتار می کرد... آقا محمود بعد از راضی کردن پدرم گفت که احمد سر کوچه باغ منتظره...اجازه بده بگم بیاد زنش رو ببره....
۱۸:۲۰
🩵🩷🩵🩷🩵🩷
۱۸:۲۰
همراه شما خوابان هستیم با قسمتای پایانی داستان مهناز 
۲۰:۴۲
#مهناز#قسمت_بیستوششم
حاج آقام گفت لازم نکرده ...این همه وقت نبوده...حالا یکم دیر تر ...الان هم نامحرمن ...آقا محمود سریع گفت روحانی ده رو میارم یه صیغه بخونه براشون تا برن عقد کنند...تو دلم دعا می کردم حاج آقا قبول کنه ...دلم برای احمد تنگ بود از دیروز هم که دیده بودمش بی تاب تر شده بودم ...حاج آقا کمی مکث کرد و اجازه داد ....نیم ساعت نشده بود که روحانی و آقا محمود و احمد وارد شدند...دل تو دلم نبود ...پدرم به احمد کم محلی کرد ولی احمد جلو اومد و دست پدرم رو بوسید ...حس کردم که پدرم کمی نرم شد...صیغه جاری شد و آقا محمود رو کرد به من و گفت مهناز جان بلند شو وسایلتو جمع کن و برید سر خونه زندگیتون و بعد از این قدر هم رو بیشتر بدونید...
با نگاه از پدرم اجازه خواستم ...
چشمهاشو که روی هم گذاشت فهمیدم اجازه داده...
فرخنده به کمکم اومد و گفت شهلا رو بزار اینجا بمونه ...فردا بیا دنبالش...
چشمکی زد و گفت تازه عروس و دوماد امشب تنها باشید...
قبول نکردم و گفتم بعد از دوسال میخوام همگی کنار هم بخوابیم....
اونشب به خونه ی بی بی رفتیم...
همونجور دست نخورده همه چی مثل قبل بود ....
وارد خونه که شدم اتفاقهای آخرین روز به یادم اومد، انگار همین دیروز بوده.... احمد که شهلا رو بغل کرده بود ، دستم رو گرفت و گفت مهناز.... چرا همینجوری وایسادی...چادرتو در بیار ...
دلم برای موهای بلندت تنگ شده...چادرمو برداشتم و شهلا رو از احمد گرفتم ...احمد سریع دستم کشید به سمت خودش...شهلا و من و احمد ....سه تایی ....کنار هم ....صحنه ای که توی رویاهام میدیدم...به احمد نگاه کردم... چشمهاش اشکی بود... من و شهلا رو بوسید و سرشو به آسمون بلند کرد و گفت خدایا شکرت ..
زن و بچمو بهم برگردوندی....بعد از کمی بازی شهلا خوابید....احمد موهامو بویید و در آغوشم گرفت...گفت چقدر دل تنگه عطر تنت بودم ...
خواست صورتمو ببوسه که متوجه اشک چشمم شد ...با تعجب پرسید داری گریه میکنی؟؟؟من و نگاه کن، واسه چی ؟؟؟
دستم رو لای موهای پرش کردم و گفتم موهای اونم اینجوری می بوییدی؟؟؟؟اونم اینجوری میبوسیدی؟؟؟اصلا تو چطور تونستی کنار اون زندگی کنی .
#قسمت_بیستوهفتم
احمد برگشت و صاف خوابید ... ساعد دستش رو گذاشت رو پیشونیش و آهی کشید و گفت امشب میخواستم فقط واسه هم باشیم و از وجود هم لذت ببریم ... حرفها و دردای دلمو واسه فردا گذاشته بودم...ولی حس میکنم الان برات تعریف کنم بهتره....وقتی تو رفتی ...من قسم خوردم که دنبالت نمیام ..شهلا رو بهونه کردم و پسر عمتو فرستادم اونجا... فکر میکردم که برمیگردی... به بی بی گفتم شما برید من قسم خوردم ... نمیرم ... ولی....ولی بی بی گفت نه خودم میرم نه میزارم کسی بره ...خودت خواستی برو ...هم قسم پدرت بی ارزشه ، هم حرف مادرت...وقتی خبر رسید که پدرت گفته طلاقشو میگیرم ....خیلی تحت فشار بودم ....مادرم بهم میگفت اونا میدونن تو میری واسه التماس ...با اینکه دخترشون مقصره ... به مادرم گفتم تو راضی هستی من زنم رو طلاق بدم ...گفت از اولش راضی به ازدواجتون هم نبودم ..معلومه که راضی ام طلاق بده ببین چه دختری برات میگیرم ... میاد اینجا کنیزیت رو میکنه...با همه لج کرده بودم ..با تو که من و الکی ول کردی و رفتی ..با مادرم که همش از تو ایراد میگرفت و غر میزد ...با پدرت که دفعه اول غرور من رو شکسته بود ...با لج طلاقتو دادم...توی محضر نگات نکردم چون میدونستم اگه نگام به چشمات بیوفته نمیتونم ازت بگذرم...از روزی که تو رو طلاق دادم و تنها شدیم ..همه ی کارهامون رو نیره میکرد ..حتی برامون غذا میپخت...شب تا صبح مادرم بهم میگفت باید نیره رو بگیری...به مادرم گفتم به یه شرط نیره رو میگیرم که هر چی گفت گوش کنی و پیش من ایراد ازش نگیری ... قبول کرد... صبح به مادرم گفتم هر کسی رو میخوای برام بگیر ، غروب که برگشتم مادرم گفت لباسهاتو عوض کن امشب نامزدیته...از تعجب شاخ درآورده بودم ...ولی من بعد از تو دست از زندگیم کشیده بودم ..برام بهشت و جهنم فرقی نداشت ..نیره یا کس دیگه، چه فرقی داشت وقتی من دلم رو با رفتن تو خاک کرده بودم...همه ی اینها رو همون شب به نیره هم گفتم...اون قبول کرد و به من گفت کاری میکنم خوشبخت بشی...شب عروسی به جای نیره ، چهره ی زیبای تو در لباس عروس جلوی چشمم بود...بدون این که به نیره نگاه کنم از اتاق خارج شدم .. میدونی تاسپیده دم کجا بودم؟؟؟جلوی در شما...پشت درخت همیشگی....در حالیکه اشکهای چشمم رو پاک میکردم به احمد گفتم پس شب عروسیتون چی
احمد گفت خودم یادم نمیاد....چون هیچ وقت پیشش نرفتم
اون فقط عروس مادرم بود
احمد رو در آغوش گرفتم و گفتم یعنی باور کنم که ....؟؟؟+به روح پدرم قسم میخورم...
آرامش بود
حاج آقام گفت لازم نکرده ...این همه وقت نبوده...حالا یکم دیر تر ...الان هم نامحرمن ...آقا محمود سریع گفت روحانی ده رو میارم یه صیغه بخونه براشون تا برن عقد کنند...تو دلم دعا می کردم حاج آقا قبول کنه ...دلم برای احمد تنگ بود از دیروز هم که دیده بودمش بی تاب تر شده بودم ...حاج آقا کمی مکث کرد و اجازه داد ....نیم ساعت نشده بود که روحانی و آقا محمود و احمد وارد شدند...دل تو دلم نبود ...پدرم به احمد کم محلی کرد ولی احمد جلو اومد و دست پدرم رو بوسید ...حس کردم که پدرم کمی نرم شد...صیغه جاری شد و آقا محمود رو کرد به من و گفت مهناز جان بلند شو وسایلتو جمع کن و برید سر خونه زندگیتون و بعد از این قدر هم رو بیشتر بدونید...
با نگاه از پدرم اجازه خواستم ...
چشمهاشو که روی هم گذاشت فهمیدم اجازه داده...
فرخنده به کمکم اومد و گفت شهلا رو بزار اینجا بمونه ...فردا بیا دنبالش...
چشمکی زد و گفت تازه عروس و دوماد امشب تنها باشید...
قبول نکردم و گفتم بعد از دوسال میخوام همگی کنار هم بخوابیم....
اونشب به خونه ی بی بی رفتیم...
همونجور دست نخورده همه چی مثل قبل بود ....
وارد خونه که شدم اتفاقهای آخرین روز به یادم اومد، انگار همین دیروز بوده.... احمد که شهلا رو بغل کرده بود ، دستم رو گرفت و گفت مهناز.... چرا همینجوری وایسادی...چادرتو در بیار ...
دلم برای موهای بلندت تنگ شده...چادرمو برداشتم و شهلا رو از احمد گرفتم ...احمد سریع دستم کشید به سمت خودش...شهلا و من و احمد ....سه تایی ....کنار هم ....صحنه ای که توی رویاهام میدیدم...به احمد نگاه کردم... چشمهاش اشکی بود... من و شهلا رو بوسید و سرشو به آسمون بلند کرد و گفت خدایا شکرت ..
زن و بچمو بهم برگردوندی....بعد از کمی بازی شهلا خوابید....احمد موهامو بویید و در آغوشم گرفت...گفت چقدر دل تنگه عطر تنت بودم ...
خواست صورتمو ببوسه که متوجه اشک چشمم شد ...با تعجب پرسید داری گریه میکنی؟؟؟من و نگاه کن، واسه چی ؟؟؟
دستم رو لای موهای پرش کردم و گفتم موهای اونم اینجوری می بوییدی؟؟؟؟اونم اینجوری میبوسیدی؟؟؟اصلا تو چطور تونستی کنار اون زندگی کنی .
#قسمت_بیستوهفتم
احمد برگشت و صاف خوابید ... ساعد دستش رو گذاشت رو پیشونیش و آهی کشید و گفت امشب میخواستم فقط واسه هم باشیم و از وجود هم لذت ببریم ... حرفها و دردای دلمو واسه فردا گذاشته بودم...ولی حس میکنم الان برات تعریف کنم بهتره....وقتی تو رفتی ...من قسم خوردم که دنبالت نمیام ..شهلا رو بهونه کردم و پسر عمتو فرستادم اونجا... فکر میکردم که برمیگردی... به بی بی گفتم شما برید من قسم خوردم ... نمیرم ... ولی....ولی بی بی گفت نه خودم میرم نه میزارم کسی بره ...خودت خواستی برو ...هم قسم پدرت بی ارزشه ، هم حرف مادرت...وقتی خبر رسید که پدرت گفته طلاقشو میگیرم ....خیلی تحت فشار بودم ....مادرم بهم میگفت اونا میدونن تو میری واسه التماس ...با اینکه دخترشون مقصره ... به مادرم گفتم تو راضی هستی من زنم رو طلاق بدم ...گفت از اولش راضی به ازدواجتون هم نبودم ..معلومه که راضی ام طلاق بده ببین چه دختری برات میگیرم ... میاد اینجا کنیزیت رو میکنه...با همه لج کرده بودم ..با تو که من و الکی ول کردی و رفتی ..با مادرم که همش از تو ایراد میگرفت و غر میزد ...با پدرت که دفعه اول غرور من رو شکسته بود ...با لج طلاقتو دادم...توی محضر نگات نکردم چون میدونستم اگه نگام به چشمات بیوفته نمیتونم ازت بگذرم...از روزی که تو رو طلاق دادم و تنها شدیم ..همه ی کارهامون رو نیره میکرد ..حتی برامون غذا میپخت...شب تا صبح مادرم بهم میگفت باید نیره رو بگیری...به مادرم گفتم به یه شرط نیره رو میگیرم که هر چی گفت گوش کنی و پیش من ایراد ازش نگیری ... قبول کرد... صبح به مادرم گفتم هر کسی رو میخوای برام بگیر ، غروب که برگشتم مادرم گفت لباسهاتو عوض کن امشب نامزدیته...از تعجب شاخ درآورده بودم ...ولی من بعد از تو دست از زندگیم کشیده بودم ..برام بهشت و جهنم فرقی نداشت ..نیره یا کس دیگه، چه فرقی داشت وقتی من دلم رو با رفتن تو خاک کرده بودم...همه ی اینها رو همون شب به نیره هم گفتم...اون قبول کرد و به من گفت کاری میکنم خوشبخت بشی...شب عروسی به جای نیره ، چهره ی زیبای تو در لباس عروس جلوی چشمم بود...بدون این که به نیره نگاه کنم از اتاق خارج شدم .. میدونی تاسپیده دم کجا بودم؟؟؟جلوی در شما...پشت درخت همیشگی....در حالیکه اشکهای چشمم رو پاک میکردم به احمد گفتم پس شب عروسیتون چی
احمد گفت خودم یادم نمیاد....چون هیچ وقت پیشش نرفتم
اون فقط عروس مادرم بود
احمد رو در آغوش گرفتم و گفتم یعنی باور کنم که ....؟؟؟+به روح پدرم قسم میخورم...
آرامش بود
۲۰:۴۳
که به تک تک سلولهام وارد شد ...لبهامو روی صورت احمد گذاشتم و عاشقانه بوسیدم ....تن تب دارش رو در آغوش کشیدم...
..از اینکه کنارش بودم سیر نمیشدم انگار گمشده مو پیدا کرده بودم
صبحانه رو احمد آماده کرد و بهترین و خوشمزه ترین صبحونه ی عمرمو خوردیم...احمد گفت آماده شو بریم تهران ، همونجاهم عقد می کنیم ...+جهیزیه مو کی میبریم؟؟؟
_نمی بریم....خودم وسایل دارم...
+نکنه جهیزیه نیره مونده...
_از نیره کوچکترین اثری هم نمونده ....خیالت راحت...خودم خریدم...
+احمد یه سوال بپرسم ؟؟ چطور راضی شدی مادرت رو آواره کنی ؟؟ تو که جونت واسه مادرت میرفت...
_این آشی بود که مادرم خودش پخته بود ...
نیره گفت و من گوش کردم و مادرم نمیتونست ایراد بگیره...
ما به تهران رفتیم و عقد کردیم ... بی بی تا مدتها خونه ی ما نمیومد،
از شرمندگی بود یا از دشمنی نمیدونم.... عاشقانه کنار هم زندگی کردیم و یک شب هم از هم جدا نخوابیدیم..
بعد از شهلا خدا یه دختر و دو تا پسر دیگه بهمون داد..
احمد سه سال پیش یک شب توی خاب وقتی دست من رو گرفته بود ...دچار ایست قلبی شد و برای همیشه من رو تنها گذاشت...
تمام دیوارهای خونمون یکی از عکسهای احمد رو داره... به هر طرف که میچرخم میبینمش و باهاش صحبت میکنم.... بچه ها ازدواج کردند و هر کدوم خونه ی خودشونن...تنها وصیت احمد و من به بچهامون این بود که تا میتونید قدر هم رو بدونید و از عشقتون دست نکشید ....
پایان
..از اینکه کنارش بودم سیر نمیشدم انگار گمشده مو پیدا کرده بودم
صبحانه رو احمد آماده کرد و بهترین و خوشمزه ترین صبحونه ی عمرمو خوردیم...احمد گفت آماده شو بریم تهران ، همونجاهم عقد می کنیم ...+جهیزیه مو کی میبریم؟؟؟
_نمی بریم....خودم وسایل دارم...
+نکنه جهیزیه نیره مونده...
_از نیره کوچکترین اثری هم نمونده ....خیالت راحت...خودم خریدم...
+احمد یه سوال بپرسم ؟؟ چطور راضی شدی مادرت رو آواره کنی ؟؟ تو که جونت واسه مادرت میرفت...
_این آشی بود که مادرم خودش پخته بود ...
نیره گفت و من گوش کردم و مادرم نمیتونست ایراد بگیره...
ما به تهران رفتیم و عقد کردیم ... بی بی تا مدتها خونه ی ما نمیومد،
از شرمندگی بود یا از دشمنی نمیدونم.... عاشقانه کنار هم زندگی کردیم و یک شب هم از هم جدا نخوابیدیم..
بعد از شهلا خدا یه دختر و دو تا پسر دیگه بهمون داد..
احمد سه سال پیش یک شب توی خاب وقتی دست من رو گرفته بود ...دچار ایست قلبی شد و برای همیشه من رو تنها گذاشت...
تمام دیوارهای خونمون یکی از عکسهای احمد رو داره... به هر طرف که میچرخم میبینمش و باهاش صحبت میکنم.... بچه ها ازدواج کردند و هر کدوم خونه ی خودشونن...تنها وصیت احمد و من به بچهامون این بود که تا میتونید قدر هم رو بدونید و از عشقتون دست نکشید ....
پایان
۲۰:۴۳
🩵🩷🩵🩷🩵🩷
۲۰:۴۳
به پایان داستان مهناز رسیدیم


امیدوارم این داستان هم موردپسند همگی قرارگرفته باشه

بازهم باداستاهای قشنگ وجذاب دیگر همراه شما خوابان خواهیم بود
🫶

امیدوارم این داستان هم موردپسند همگی قرارگرفته باشه
بازهم باداستاهای قشنگ وجذاب دیگر همراه شما خوابان خواهیم بود
۲۰:۴۶
سلام به همه دوستان و همراهان همیشگی رمانکده

در کنارتون هستیم با داستان جدید

گلبهار

در کنارتون هستیم با داستان جدید
گلبهار
۱۱:۱۸
[۱۱/۱۶، ۰۵:۳۸] Tala: داستان زندگی گلبهار دوقسمت یک ودو
گلبهارداستان زندگیه گلبهار تقدیم حضورتون ،امیدوارم که همراهه ما باشید و از خوندنه این داستان واقعی و قدیمی لذت ببرید .مامان وبابا و چند تا از اهالیه ده خسته و سیاه و دودی بی رمق ونا امید سمته خونه هاشون برمیگشتن مامان و بابا انگار غم عالم تو وجودشون نشسته بود و گریه میکردن،خونه هامون در نداشت و با چند تا تیکه چوب بلند برای محوطه ی حیاط در درست کرده بودیم که اونم به راحتی باز میشد و نیازی نبود کسی زحمت بیفته کلا تو روستامون جز خونه ی ارباب خونه ی کسی در نداشت ،یعنی کلا چیزی نداشتیم که نگران باشیم دزد بزنه همسایه ها همه مثل خواهر برادر بودن و همیشه تو غم و شادی شریک هم بودن ،فقط خونه ی ارباب بود که در بزرگ آهنی داشت و دیوارهای بلندی که نرده های تیز دورش چیده شده بود وکسی نمیتوانست داخل حیاط و خونه رو ببینه ،مامان گریه کنان اومد تو حیاط و همینطور که ناله ی سوزناک میکرد و زیر لب شعر غم میخواند رفت سمته چاه آب و چند تا سطل آب کشید بالا و برد سمته بابا ،بابا که انگار تو ذغال فروشی کار میکرد از بس سیاه شده بودمامان آب ریخت و بابا دست و صورتش رو تمیز شست و لباس هاش رو تو حیاط در آورد و چند تا سطل آب رو بدنش هم ریخت و همونجور که آب از سر و روش میچکید اومد سمته پله های خونه و گفت گل بهار یه حوله بده بپیچم خودم بیام بالا ،بدو رفتم سر صندوقچه و حوله ی آبی رنگ بابا رو در آوردم و دادم بهش ،لیلا خواهر کوچیکم اینقدر گریه کرده بود هق هق میکرد و هر از گاهی نفسی عمیق میکشید ،بابا حوله رو پیچید دور خودش و گفت آب ببر واسه مادرت ،دست و روش رو بشوره و بیاد بالا ،بدبخته بینوا حال نمونده براش معلوم نیست امسال باید چکار کنیم ؟رفتم تو حیاط و چند تا سطل آب کشیدم و اومدم سمته مامان ،مامان گریه کنان گفت بدبخت شدیم گلی ،تمام زحمته یک ساله مون بر باد رفت ،آتیش همه ی محصولمون رو سوزوند نمیدونم کدوم لقمه حرومی آتیش انداخت به مزرعه ی ما امسال یک کیلو گندم هم نداریم بخوریم تازه مالیاته ارباب هم هست بدبختی بهمون رو کرده مامان هی میگفت و گریه میکرد و با آب دست و صورتت سیاهش رو میشست رفتم سمتش وکمکش کردم تمام بدنش بوی علوفه ی سوخته میداد ،معلوم نبود آتش چجوری افتاده بود تو مزرعه ی گندم و همه ی زمینها و گندم ها رو درگیر کرده بود و هیچ کس نتونسته بود خاموشش کنه ،،مزرعه ی ما و مزرعه ی همسایه مون به کلی سوخته بود و اهالی زمانی تونسته بودن آتش رو کنترل کنن و خاموش کنن که دیگه چیزی از زمین ما و همسایه مون نمونده بود ،تنها جای شکرش باقی بود که آتیش به مزرعه های دیگه نرسیده بود ،خونه یه جور ماتم کده بود ،تنها راهه درآمد ما همین فروش گند م بود که اونم یه مقدارش جای مالیات و این حرفا تقدیم ارباب ده میشد ،و امسال که دیگه هیچی از محصول نمونده بود واقعا مامان بابا حق داشتن اینجوری عزا بگیرن ،خرج شکم ما به کنار باج ارباب هم باید جور میشد حال و روز همسایه ی بغلی مون هم بهتر از ما نبود دختر همسایه حمیده با من دوست بود و یکی دو سالی ازم بزرگتر بود اون برام تعریف میکرد که پدر مادر اونم هیچ حال و حوصله ندارن و خونه ی اونا هم ماتم کده است با این تفاوت که پدر حمیده دست بزن داشت و تو اون چند روز چند بار بچه ها از دست پدرشون بی جهت کتک خورده بودن،حمیده طفلی زیر چشمش کبود بود اما بازم برای خانواده ش دل میسوزوند اهل روستا بعد از ماجرای آتش گرفتنه مزرعه مون وقتی ما رو میدیدن سری به نشونه ی افسوس تکون میدادن و دل میسوزوندن اما کار دیگه ای از دستشون برنمیومد ،زمان برداشت محصول بود و همه برای جمع آوریه گندم هاشون تو مزارع کار میکردن و حال مامان بابا بدتر میشد بنده خدا بابا هر روز لباس کار میپوشید و صبح زود از در میرفت بیرون و به مزرعه ی سوخته و بی ثمرش سر میزد و غروب پریشون و خسته و نا امید برمیگشت بالاخره زمانه چیدنه محصول تموم شد و اهالی محصولشون رو آوردن خونه و مالیات گیریه ارباب شروع شد هر روز چند نفر کوچه به کوچه و خونه به خونه میومدن و چند تا کیسه گندم سوار گاری میکردن و با خودشون میبردن بابا نگران و غصه دار بود نمیتوانست از کسی کمک بگیره و ازشون درخواسته گند م کنه که حداقل مالیات ارباب رو بده چون همه ی اهالیه روستا یه وضعیت داشتن و نهایت میتونستن با فروش محصول باقی مونده شکم زن و بچه شوند رو سیر کنن به همین خاطر توقعی از هیچ کس نداشتیم[۱۱/۱۷، ۰۶:۳۷] Tala: #دوقسمت سه وچهار
گلبهارتو غم و غصه ی خودشون دست و پا میزدن ،باج گیرای ارباب هر روز کوچه به کوچه میومدن و سهم مالیات ارباب رو میگرفتن و میرفتن ،اون روز صدای جیغ و فریاد و التماس از کوچه به گوش میرسید با وحشت رفتم دم در و نگاهی به کوچه کردم نوکرای ارباب جلوی در خونه ی حمیده اینا جمع شده بودن و در حال کتک کاری بودن ،بیچاره پدر حمیده زیر مشت و لگد نوکر
۱۱:۱۹
ای ارباب بود و داد و فریاد میکرد و حمیده و مادرش و بقیه ی خواهر برادرای کوچیکش جیغ میزدن و گریه میکردن و التماس میکردن ،همسایه ها حلقه کرده بودن و بعضی ها از نوکرها میخواستن فرصت بدن و کتک نزنن،اما اونا گوش نمیدادن و حتی مردمی که دور و بر جمع بودن هم میزدن ،بالاخره بعد از کلی زد و خورد کوتاه اومدن و رفتن سمته خونه ی ارباب ،با وجودی که سنم زیاد نبود اما همش فکر میکردم خب ارباب که میدونه مزرعه های ما آتیش گرفته و ما و خانواده ی حمیده چیزی برای پرداخت مالیات و حتی زندگی نداریم چرا کوتاه نمیاد و همچنان توقع باجگیری داره ،فردای اون روز صبح که از خواب بیدار شدم باز صدای گریه و ناله و التماس میومد،خواب آلود و رنگ پریده تو کوچه رو نگاه کردم نوکرای ارباب دست حمیده رو گرفته بودن و به زور سوار ارابه میکردن و مادر و خواهر برادرای حمیده با گریه و التماس حمیده رو سمت خودشون میکشیدن ،پدر حمیده روی زمین جلوی ارابه خوابیده بود و میگفت با اسب از روی من رد بشین و جون منو بگیرین اما بچه م رو ول کنید،دخترم رو نبرید اما نوکرای ارباب با شلاق به جون پدر حمیده افتادن و اونو از جلوی ارابه کنار انداختن و حمیده رو به زور سوار کردن و در حالی که هر کس سر راهشون بود رو میزدن سمته خونه ی ارباب راه افتادن ،حمیده گریه میکرد و خودشو میزد اما کسی نمیتوانست کمکش کنه و جلوی نوکرای ارباب رو بگیره اون روز میون بهت و ناباوریه من و وحشت و ناله های حمیده ،بهترین دوست و همراهه بچگی م رو برای کلفتیه ارباب بردن ،حالم خیلی گرفته بود ،اصلا دست و دلم به کار نمیرفت و همش صورته کبود حمیده و اشکهای روی صورتش جلوی نظرم بود ،ناهار هم نتونستم بخورم شب شد بابا ناراحت و غمگین رفت پیشه مامان و باهمدیگه پچ پچی کردن ،مامان با گریه یه بقچه پیچید و توش نون و پنیر و گردو گذاشت و داد دسته بابا ،بعد یه ساک کهنه هم از گوشه ی اتاق در آورد و گفت پاشو گلبهار پاشو این ساک رو بگیر و همراهه پدرت از ده برو ،چند وقت برو ده بالایی خونه ی ننه جون تا آبها از آسیاب بیفته ببینیم چه خاکی میتونیم سرمون کنیم ،این ارباب ازخدا بی خبر فردا میاد دم خونه ی ما و همون بلایی. که سر حمیده در آوردن سر تو در میارن ،من بچه بزرگ نکردم بره بشه کلفت ارباب ،شده خودم شب و روز کلفتی کنم نمیزارم دستشون به تو برسه تعجب کرده بودم کاملا از تصمیم مامان بابا بی خبر بودم ،ننه تو ده بالا زندگی میکرد و نامادریه بابا بود ،پیر زن مهربون و خوش قلبی که ما همه جای مادربزرگ خدابیامرزمون دوسش داشتیم ،ده بالا وضعیتش از ده ما بدتر بود اکثر آدمای اونجا رو زمین ارباب کار میکردن و حقوق ناچیزی میگرفتن ،ارباب به اونا هم رحم نمیکرد ،مامان گفت وقتی رفتی خونه ی ننه فقط و فقط شب واسه کار واجب از خونه دربیا ،اون پیرزن رو به خطر ننداز ،هیچ کس نباید تو رو ببینه ،و از جات با خبر بشه تا آبها از آسیاب بیفته و بتونیم بفرستیمت شهر ،مامان با بغض و گریه حرف میزد و بابا غمگین و بی صدا بود خواهر برادرم ساکت بودن و اونا هم بهت زده بودن ،گاریه عمو عباس تو حیاط بود بابا سوار شد و منم پشت گاری لابه لای علوفه ها قایم شدم مامان علوفه ها رو روی سر و بدنم ریخت که جایی ازم معلوم نشه ،بابا نور فانوس رو کم کرد و گفت گلبهار هر چی پیش اومد تو کوچکترین تکونی نخور و صدایی ازت در نیاد بعد آروم گاری رو به سمت ده بالا چرخوند ،از لابه لایه علوفه میدیدم کوچه های تاریک و بی صدای روستا رو که بابا ازش عبور میکرد و بعضی خونه ها هنوز،نور فانوس روشن بود و به بیرون میتابید و معلوم بود اهالیه اون خونه هنوز نخوابیدن ، دیر وقت بود به خروجیه ده که رسیدیم دوتا ازنگهبانهای ارباب جلوی راهمون روگرفتن قلبم داشت مثل گنجشک میزد بابا افسار اسب روکشید وایست کرد صدای یکی ازمردها میومد ،مش یحیی کجامیری این موقع شب؟باباگفت دارم علوفه می برم واسه ننه طاووس،حیووناش کشنه موندن،مجبورشدم شب.راه بیفتم که تا صبح برگردم پیشه زن وبچه هام ،نگهبان گفت مش یحیی چکار کردی واسه مالیات ؟فردا حتما میان سمته خونه ی تو،باباگفت هیچ کاری نکردم ،پولی ندارم ،چیزی ندارم ،سرمایه م گندم امسال بودکه دود شد رفت هوا،ارباب اگه بخوادمیام نوکری ش رو میکنم ،زمیناش روآبادمیکنم تابدهیم صاف بشه،ما رعیت هیچی ازخودمون نداریم خودت میبینی که،اگه دوتاخرواسب والاغ هم داریم باید علوفه ش روبه زحمت جور کنیم چه برسه غذای زن وبچه هامون رو،امسال خدا به من سخت گرفته
۱۱:۱۹
#دوقسمت پنج وشش
گلبهارمگه خودش دوباره دلش به رحم بیاد وگرنه کاری نمیتونم بکنم ،نگهبان کنار رفت و گفت برو بارت رو خالی کن و سپیده نشو برگرد تا منو همکارم هنوز شیفتیم ،وگرنه ممکنه نگهبان بعدی برات درد سر درست کنه بابا گفت دیگه از این ده به اون ده رفتن که درد سر نداره ما فامیلامون اونجان ،نگهبان گفت میدونی که وقته مالیات گیریه ارباب سخت میگیره ،نمیخواد کسی از زیر بار مالیات در بره یا آه و ناله کنه ندارم و…بعد اموالش رو پول کنه ببره از ده بیرون و ….بابا آهی کشید و گفت ای خداااا باشه من میرم و صبح نشده برمیگردم ،من که حال و اوضاعم کاملا معلومه ،بابا رفت سمت ده ،پیش خودم گفتم بابا که جای منو لو،داد خب حالا این سربازه میدونه من دارم میرم پیشه ننه تو همین فکر بودم که خوابم برد ،خرابیه جاده و سنگ و کلوخ ها نمیزاشت بخوابم از لابه لایه علوفه نگاهی کردم مسیر انگار سمته خونه ی ننه نبود ،این همه سرازیری و پیچ و خم نشون میداد بابا راهش رو عوض کرده دوباره خوابم برد و این بار با صدای پچ پچی از خواب پریدم بابا بود که داشت با عمه ثریا حرف میزد عمه اومد سمت من و علوفه رو ازم دور کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت بیداری ؟بیا پایین بیا بریم تو خونه تا بابات برگرده ده ،آروم پریدم پایین و ساک لباس و بقچه ی پیچیده ی مامان رو برداشتم عمه گفت این نون و پنیر رو بزارواسه بابات توراه دلش ضعف زد بخوره تو بیا پیشه ما همه چیز هست بابا دستی به سرم کشید نوازشش دلم رو لرزوند اشک تو چشمم حلقه زد و خودمو تو بغل بابا انداختم بابا سرم رو بوسید و گفت برو بابا جان برو زود میام دنبالت ،بزار پول این نامرد رو جور کنم خیالم راحت بشه ،واسه ما هم سخته تو پیشمون نباشی ،بابا اینو گفت و دستم رو داد دست عمه وگفت مثل چشات مراقبش باش عمه بابا رو بغل کرد و گفت چشم داداش چشم داداش بزرگم ،گلبهار رو چشام جا داره غصه ش رو نخور دور سرت بگردم خودم هیچی ندارم وگرنه مشکلت رو حل میکردم خلاصه که بابا منو گذاشت پیشه عمه و خودش با ناراحتی برگشت سمته ده خودمون ،حالا دیگه این من بودم که دلم شور مامان و بابا و خانواده م رو میزد ،عمه گفت ناراحت نباش گلبهار جان خدا بزرگه ،بابات هم مرد عاقلیه خودش یه فکری میکنه ،رفتم تو خونه ی عمه ثریا ،عمه همه ی بچه هایش ازدواج کرده بودن و خودش تنها زندگی میکرد چون شوهرش هم چند سال قبل فوت کرده بود پرسیدم قرار بود بابا منو ببره خونه ننه نمیدونم چرا منو آورد اینجا الان ننه نگران نشه ؟عمه گفت نه اینجوری گفته که کسی شک نکنه تو رو آورده پایین ده ،الان همه فکرشون میره سمته ننه هیچ کس فکر نمیکنه تو پیش من باشی حالا چند وقت بگذره میرم ننه رو میارم پیشه خودم سه تایی یه جا باشیم ،با خنده گفتم ننه که اینجا بیا نیست ،مگه منو تو بریم پیشش ،ننه این همه راه پر پیچ و خم رو نمیاد پایین ،اصلا دل نمیکنه از اون باغچه ی کوچیکش ،عمه خندید و گفت به خاطر تو میاد تو رو از همه ی نوه هایش بیشتر دوست داره ،بچه ها همیشه بهت حسودی میکنن و غر میزنن که چرا ننه گلبهار رو اینقدر دوست داره با خنده گفتم ننه اصلا پیشه ما نمیاد که ،هیچ ما رو نمیبینه ،فقط بابا میاد بهش سر میزنه ،عمه خندید و گفت دیگه تو نور چشمیه ننه ای ،حالا بزار یکم آرامش پیدا کنیم میرم ننه رو به هوای تو میارم ،اون روز کمی با عمه حرف زدم دیگه صبح شده بود تو روستا کسی عادت نداشت صبح زیاد بخوابه ،کله سحر خروس خون همه بیدار بودن تا شب ،کار میکردنو فیض زحمتشون هم ارباب میبرد ،اما من اون روز اینقدر خسته بودم که بعد از صبحانه خوابم برد با بوی خوش غذایی که عمه رو چراغ بار گذاشته بود از خواب بیدار شدم رفتم سمتع چراغ عمه آبگوشت بار گذاشته بودتقریباپخته بود اما خودش نبودمن دختر روستابودم و میدونستم زنها کلی کار دارن واسه انجام دادن،جارو روبرداشتم و اتاق وایوون خونه ی عمه روجاروکردم ،جاروی مخصوصی برای تمیز کردنه حیاط بودکه به کمکش برگهای درختان روکه بایدعلف هایاسنگ ریزه های حیاط ریخته بود رو جمع میکردن،رفتم حیاط وکل حیاط پشتی و جلویی.روباجاروتمیز کردم،وقتی برگشتم سمته حیاط جلویی عمه رودیدم که یه سبد دستشه وتوش پراز سبزی وگوجه و خیار ....هست که معلوم بوداونارو از باغچه چیده وقتی که دید من خونه روجارو کردم گفت عمه جان خسته شدی که عزیزم این همه کار کردی تو تازه ازراه رسید ی گفتم نه عمه جان من عادت به کار دارم خسته نیستم همون که صبح خوابیدم کلی خجالت دارم ،با عمه نشستیم .سبزی ها روپاک کردیم وسالاد درست کردیم وناهارانگار خوشمزه ترین آبگوشت دنیا بود،چندروزی گذشت دیگه کنارعمه عادت کرده بودم همسایه ها ی عمه فضول نبودن وهیچ سوالی نمیکردن تقریبا هرروزهمدیگررومیدیدیم وباهم حرف میزدیم ،فقط خیلی نگرانه مامان اینابودم چون خبری ازشون نداشتم ،مطمین بودم که دیگه ارباب واسه باجگیری به خونه ی ما رسیده و نگران بودم بابا چکار کرده[۱۱/۱۹، ۰۵:۴
۱۱:۱۹
۴] Tala: #دوقسمت هفت وهشت
گلبهارخیلی دلم میخواست از وضعیته بابا اینا باخبر بشم،اما عمه،همش میگفت حالشون خوبه بهتره فضولی نکنیم میفهمند جای تو رو میان میبرنت،عمه همش میگفت از خونه بیرون نباید بری همین تو خونه هر کاری میخوای بکن هر جا هم میخوای بری با خودم میری و میای منم حرفش رو گوش میدادم تا اینکه اون روز صبح زود عمه ثریا منو تو خونه تنها گذاشت و گفت میرم به ننه سری بزنم و اگه بشه با خودم بیارمش اینجا ،وکلی سفارش کرد که از خونه بیرون نرم و با کسی حرف نزنم و در خونه رو که چوبی بود برای کسی باز نکنم تا برگرده ،دیوارهای خونه ی عمه تقریبا بلند بود و سر در دیوارها پر بود از گلهای محمدی ریز و درشت ،که خونه رو خیلی قشنگ کرده بود دیوارهای نیمه کاهگل و نیمه سیمانی که وقتی بارون میزد بوی نم دیوارها مستت میکرد اون روز صبح زود عمه رفت و منم مشغول جارو کردن خونه و حیاط شدم و گلها رو آب دادم و همه جا رو تمیز کردم و منتظر عمه شدم عمه گفته بود که نهایت تا غروب یا شب برمیگرده منم شام رو ردیف کردم و روی ایوون نشستم و منتظر موندم دلم شور میزد همینجور که رو لبه ی ایوون پاهام روآویزون کرده بودم صدای دوتاازهمسایه های عمه رو شنیدم که داشتن باهم حرف میزدن یکی از همسایه ها به زبونه محلی گفت،ارباب دیوونه شده امسال هر کس که باج نمیده رواسیر و گرفتارمیکنه این ده بالا چندتاکشاورز رو گرفته انداخته زندان وبدبختاروشلاق زده آخه من نمیدونم ارباب گشنه ی این چندکیلو گندم وباجه؟خب این بدبختاحتما نداشتن که ندادن وگرنه جلو ارباب که واینمیستادن ،همسایه ی بعدی گفت آره والا ،این ثریا بدبخت هم رفته ببینه داداشش رو میتونه ازچنگال ارباب ظالم نجات بده دیروز طلاهاش روآورددادمش باقر پول گرفت ازش،گفت ببرم بدم ارباب داداشم رو گرفته شکنجه ش میده،چون پول باج امسال نداشته،آخه مزرعه ش آتیش گرفته بود صدای آدم های که باهم حرف میزدن بیشتر شده بودانگارچندنفردیگه ازهمسایه های عمه،هم جمع شده بودن،یکیشون گفت آره بابا دخترش گلی روآورده اینجا چون خرجش رو نداشتن بدن،مزرعه ش هم سوخته ارباب هم گیرداده بهش پولش رو میخواد،باشنیدنه این حرف بدنم یخ کرد،یعنی عمه واقعا رفته بودده ما؟یعنی بابا واقعااسیر ارباب بود؟ازشدته غصه داشتم. منفجر میشدم،عمه،چراهیچی بهم نگفته بود؟همینجور غم زده و بغض کرده به حرفاشون گوش میدادم ،عمه ازباباخبر داشت وهیچی بهم نگفته بودکه مبادامن بخوام کاری کنم،اما من اصلا دلم نمیخواست پدرم روازدست بدم دلم طاقت نیاورد ،در حالی که گریه میکردم رفتم سمته اتاق وساکی که مامان برام گذاشته بود رو برداشتم وازخونه ی عمه اومدم بیرون ،پیش خودم گفتم میرم تاشب میرسم ده خودمون و سری میزنم ببینم بابااینا چطورن؟اگه حالشون خوب بودبرمیگردم دوباره درخونه روکه بازکردم همسایه ها نگاهشون سمتم برگشت ومنو باچشمای گریون توچهارچوب دردیدن ،یکیشون اومد سمتم و منو سمت حیاطه خونه ی عمه کشوندوگفت بیاتودختر جان بیاتوخونه کجامیخوای بری؟ثریا توروبه ماسپرده ،تا شب برمیگرده،باگریه گفتم میخواهم برم خونمون،پیشه بابام اینا،زن که مهربون به نظر میومد گفت بیادخترجان بیاعزیز جان،ثریا امشب برات خبرمیاره دیگه ،چرا میخوای زحمت پدرومادروعمه روبربادبدی آخه ؟گفتم توروخداشمادرموردپدرم چی شنیدین؟زن گفت هیچی والا،مردم یک کلاغ چهل کلاغ زیادمیکنن،تو فکرش رو نکن،ارباب باجش رومیخوادعمه ثریاپول جور کرده بده به ارباب دیگه اگه بابات بدهکاره اربابم باشه عمه بدهی روصاف میکنه،توغصه نخورجانه مادر،غصه نخور دختر جان بعد همینجورکه ساک روازدسته من میگرفت رفت سمته ایوون وگفت به به چه بوی خوبی هم میادآفرین دختر کدبانو،ماشالله که ازهرانگشتت یه هنر میباره چه بووبرنگی راه انداختی دختر،اگه پسرداشتم حتماتوروعروس خودم میکردم یکی دوتاازهمسایه ها ی دیگه ی عمه هم اومدن توخونه ویکیشون کمی آلوآوردواون یکی یکم انجیروکشمش ریختن توظرف وروایوون نشستن،غروب شدوهوا رو به تاریکی رفت ازعمه خبری نشد ،چراغ گردسوز روی طاقچه روروشن کردم ونشستم همسایه های عمه رفتن وفقط یکیشون موندوگفت میشینه تاعمه ثریابیاد و اگه امشب نیومدمنومیبره خونه ی خودش که دیواربه دیوار خونه ی عمه بود،دوسه تادخترداشت وشوهرش بیچاره سرزمین ارباب کارمیکرد،هواتاریک شدعمه نیومد دلم مثل سیروسرکه میجوشیدهمسایه ی عمه گفت پاشودختر جان پاشوبریم خونه ی ماچراغ روخاموش کن،شام روبزار پایین چراغ بریم خونه ی ما یه چیزی بخوریم وبخوابیم روستابودواهالی زودمیخوابیدن واین عادته همه ی مردم ده بود،بغضم گرفته بودحالا دیگه نگران عمه هم بودم و مطمین بودم برای بابا واقعااتفاقی افتاده که عمه برنگشته،گریه کنان چراغ روخاموش کردم و غذا رو برداشتم وگفتم میارم خونه ی ماباهم میخوریم چون عمه که نیست واین غذا هم خراب میشه،بازن همسایه رفتیم خونشون و بچه هاش ازدیدنه ابگوشته خوشمزه وآماده کلی خوشحال شدن
۱۱:۱۹