عکس پروفایل رمان حسرتر

رمان حسرت

۲۷۱ عضو
#پارت_چهاردهم
چشام و باز کردم،سرم به شدت درد میکرد همه جا تار میدیدم دست مو گذاشتم رو سرم نشستم نگاهم به دستام افتاد، با دیدن خون روی دستام ترسیدم، پیشونیم زخمی شده بود و خیلی درد و سوزش داشت.نزدیک غروب بود حدود سه ساعت بیهوش بودم. دست کردم جیبیم گوشی مو بردارم زنگ بزنم سحر،اما نبود، دورو برم و گشتم نبود، به سختی بلند شدم که دنبال گوشیم بگردم که با درد شدید مچ پا افتادم، به نظر می‌رسید مچ پام در رفته،ورم کرده و کبود بود. گریم گرفت، تنها بودم، گوشی نداشتم، خیلی از مسیر پیاده روی پایین تر افتاده بودم...هوا داشت تاریک میشد، صدای جنگل داشت ترسناک میشد. نمیدونستم چیکار کنم. فقط فریاد می زدم، کمک... کمکولی کسی صدامو نمیشنید. تو کوله پشتی خوراکی و پتو داشتم. پتو رو کشیدم دورم به زور ی چیزی خوردم، از درد سر و مچ پام دوباره بیهوش شدم...
#نویسنده:سهیلا.ی
#رمان #داستان #داستانک #عاشقانه #درام #حسرت

۱۸:۱۶

thumbnail

۱۹:۲۴

#پارت_پانزدهم
چشمام و باز کردم همه جا تاریک و مخوف بود، خیلی ترسیده بودم، فقط گریه میکردم، نمیدونستم باید چیکار کنم...تو دلم میگفتم سحر حتما پیدات میکنه ساحل، نترس. کاش صبح رفته بودم تهران، کاش نمیومدم جنگل، کاش به حرف سحر گوش نمیکردم.
نمیدونستم باید چیکار کنم. زیر پتو قایم شدم و پاهامو جم کردم.چشامو بستم. سردم بود و میلرزیدم.چاره ای نداشتم باید تا روشن شدن هوا صبر میکردم.
از ترس خاب به چشمام نمیومد، دهنم خشک شده بود یکم آب خوردم، نگاهم به مچ پام افتاد، اوضاع خوبی نداشت.ورمش خیلی زیادتر شده بود. شال سرمو دور پام پیچیدم تا دردش کمتر بشه.
هوا کم کم داشت روشن میشد، وسایل مو جم کردم. به زور بلند شدم با تکیه به درختها راه میرفتم، میخاستم گوشی مو پیدا کنم.لحظات دردناکی بود،با هر قدم گریه میکردم و از درد جیغ میکشیدم. گوشی نبود که نبود. خیلی ناامید شده بودم، نشستم،مقداری میوه تو کوله پشتی داشتم که با هق هق گریه میخوردم. به اطراف نگاه میکردم فقط درخت بود و درخت...اصلا نمیدونستم کدوم نقطه جنگلم.سحر کجایی؟!
با بالا اومدن خورشید هوا گرم‌تر شد،با خودم گفتم هرجوری که هست خودم به مسیر پیاده روی میرسونم.بلند شدم که نگاهم به گوشیم افتاد، میون گریه خندیدم و با خوشحالی رفتم سمت گوشی. ولی نگاهم که بهش افتاد پاهام سست شد، گوشی درب و داغون شده بود. کامل شکسته بود....
#نویسنده:سهیلا.ی
#رمان #داستان #داستانک #عاشقانه #درام #حسرت

۱۹:۲۵

#پارت_شانزدهم
نشستم تا میتونستم فریاد کشیدم_کمک.... کمکاما صدام به جایی نمی‌رسید.گوشی رو گذاشتم توی کیفم و شاخه ای مقاوم پیدا کردم که بتونم باهاش راه برم. جایی که افتاده بودم شیب تندی داشت به سختی میشد بری بالا... آخه چجوری با پای آسیب دیده میتونستم برم بالا.کاملا ناامید شدم.شاخه ای که دستم بود و با غیظ هرچه تمام تر پرت کردم. فقط باید میموندم تا پیدام کنن.نگاهی به ساعت انداختم از ظهر گذشته بود، گرسنه بودم مقداری از ساندویچی که تو کوله بود، خوردم.خیلی خابم میومد، بدنم درد میکرد،دراز کشیدم،از خستگی چشمام بسته شد...با صدای پا از خواب بیدار شدم، هوا تاریک شده بود. خیلی ترسیدم، اول فکر کردم حیوان وحشی باشه، بعد با خودم گفتم شاید کسی اومده دنبالم بلند صدا زدم_کمک... من اینجام... کمکصدا بهم نزدیک و نزدیکتر میشد، خوشحال شدمصدامو بالاتر بردم_آهااااااای من اینجامولی کاش صدا نمیزدمصدای پا قطع شد ولی اثری از آدمیزاد نبود، خیلی ترسیدم دورو برم و نگاه کردم یهو چشمم افتاد به دوتا چشم زرد و براق وسط تاریکی...نمیدونستم چیکار کنم آروم آروم داشت بهم نزدیک میشد.زانو هامو بغل کرده بودم و سرم رو پاهام گذاشتم. صدای نزدیک شدنش وحشت تو تموم تنم انداخته بود...اینقد نزدیک شده بود که صدای خس خس نفس هاشو می‌شنیدم....
#نویسنده:سهیلا.ی
#رمان #داستان #داستانک #عاشقانه #درام #حسرت

۲۰:۵۴

بازارسال شده از گالری بدلیجات هنگامه
thumbnail
برای رفتن به یک مهمانی به چی نیاز داری؟undefined درسته...
یک استایل شیککککککک
میخای ی استایل باحال و مدرن بزنی؟!!!
بیا تو کانال تا شیک ترین لباس ها و کیف و کفش ها رو ببینیundefinedundefined
ble.ir/join/6Y9RCDFtPHble.ir/join/6Y9RCDFtPH

۱۷:۲۸

#تب

۱۷:۲۸

thumbnail
undefined چرا به جای طلا این خوشگلارو نمیخری که هم مشابه طلا هست هم قیمت مناسب undefined
undefined انواع بدلیجات مارک‌
undefined کاملا مشابه طلا
undefined رنگ ثابت و بادوام
#سرویس#انگشتر#ساعت#ست
undefined میخای بقیه کارها رو هم ببینی بیا اینجاundefinedundefined

ble.ir/join/MGRiZjlmYTble.ir/join/MGRiZjlmYT

آیدی جهت سفارش undefinedundefined@hengameh_2023

۲۲:۳۹

thumbnail

۱۳:۱۴

#پارت_هفدهم
از شدت ترس داشتم بیهوش میشدم که پرید سمتم... با سرمای قطرات آب روی صورتم چشم باز کردم، چهره ی تاری رو میدیدم که صدام میزد:_ساحل... ساحل، بیدار شودورو بر رو نگاه کردم هنوز توی جنگل بودم، خواب بودم یا بیدار، مرده بودم یا زنده،واقعا نمیدونستم.تو همین فکرها بودم که دوباره آب پاشیده شد به صورتم. به خودم اومدم، مچ پام به شدت تیر می‌کشید، فهمیدم هنوز زندم.چشام و باز کردم، دم دمای صبح بود. از دیدن چهره ی آرمان شوک شدم. پریدم بغلش و زدم زیر گریه _خیلی ترسیده بودم آرمان، خوشحالم پیدام کردید، سحر کجاست؟ اینجاست؟آرمان در حالی که سرمو نوازش می‌کرد و منو محکم بغل گرفته بود گفت:_آروم باش عزیزم_پام خیلی درد میکنه،میشه سحر و صدا کنی_سحر اینجا نیست، من تنهام_پس کجاست؟ چرا با تو نیومده؟!_من نذاشتم بیاد، سر فرصت برات میگم همه چی رو، الان فقط حال تو مهمهخودم و از بغلش کشیدم بیرون، دستی به سر و روم کشیدم _ممنونم آرمان... ممنونچهره ی آرمان سرخ شده بود و عرق سرد می‌کرد، نگاهم به ساعد دستش افتاد که خونی بود و با باند بسته شده بود...با ترس پرسیدم_دستت چی شده؟_چیز خاصی نیست، خوب میشه._کس دیگه ای همراهت نیست، کی منو پیدا کردی؟ _دیشب، نه من تنهام.همراه تیم امداد اومدم دنبالت وقتی پیدات کردم، تماس گرفتم باهاشون و پیدا کردنت و اطلاع دادم._پس چرا هنوز اینجاییم؟_گفتم سالمی و من کنارت هستم میتونن برن.چشمام از تعجب گرد شد_من سالمم؟!!! تو خودتم آسیب دیدی، چرا گفتی برن،برا چی این کارو کردی؟!! من پام درد میکنه نمیتونم راه برم_نگران نباش،سحر و بچه ها رو خبر کردم، تو مسیر راهنما گذاشتم براشون، 3 ساعت دیگه میرسنفقط با تعجب نگاهش میکردم،اصلا درک نمیکردم چرا این کارو کرده، عصبانی شدم_تا 3 ساعت دیگه اینجا چه غلطی بکنیم؟! هااانتو دیونه شدی آرمان، چرا تیم امداد و فرستادی بره، مگه نمیبینی حال و روزمون و...

۱۳:۱۴

شبتون بخیر undefinedبیدارید بریم پارت بعدی؟لایک کن اگه بیداری

۲۱:۰۵

نچ نچ همه‌ خوابنundefined

۲۱:۳۳

بریم پارت بعدیundefined

۱۹:۴۸

#پارت_هجدهم
آرمان سعی می‌کرد آرومم کنه، ولی من فقط با مشت میزدم به سینه ش._ساحل خواهش میکنم... بیا حرف بزنیم_حرف چی آرمان... هاااان، حرف چی؟!! چی میخای بگیبه سختی از کنارش بلند شدم رفتم دو سه قدم دورتر ازش کنار درختی نشستم. دیگه هیچی نگفتم.نگاهی به آرمان کردم. نشسته بود و سرش و گرفته بود، خیلی آشفته و مضطرب و پشیمون بود..._ساحل...میدونم از دستم ناراحتی....ولی من... من...که یهو از حال رفت..._آرمان... آرمان... خوبی؟بهش نزدیک تر شدم،رنگ از صورتش  پریده بود  و عرق سرد می‌کرد، اوضاع دستش هم خوب نبود هنوز خونریزی داشت._چی شدی آرمان؟!! دستت هنوز خونریزی داره، چیکار کنم؟!!به سختی میتونست صحبت کنه_گرگ...گرگ داشت... بهت نزدیک میشد، بی سر و صدا... خودم و... بهت رسوندم، خواست بهت... حمله کنه...که... _چیی میگی؟!!! یعنی دستت؟؟!!! توچیکار کردی دیونه؟!!! _نذاشتم... بهت... آسیب بزنه ساحلاز ترس نفسم بند اومده بود._خدای من، الان چی میشه؟!!! _نترس... آمپول هاری همراهم بود زدم...وبعد لبخندی زد و گفت هار نمیشم. _تو این موقعیت دست از شوخی برنمیداری؟!چرا با این اوضاع گروه امداد و رد کردی برن؟!! اگه بلایی سرت بیاد چی؟!! خدای من چی فکر کردی با خودت پسر؟!! به سختی دست مو گرفت_ساحل... تو... تو بغلم بودی، نمیخواستم....اون لحظه رو ...از دست بدمبا تعجب نگاهش کردم، چشماش دروغ نمی‌گفت.خجالت کشیدم، سرم و پایین انداختم... گوشی آرمان و برداشتم زنگ زدم به سحر...

۱۹:۴۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

رمان حسرت
#پارت_هجدهم آرمان سعی می‌کرد آرومم کنه، ولی من فقط با مشت میزدم به سینه ش. _ساحل خواهش میکنم... بیا حرف بزنیم _حرف چی آرمان... هاااان، حرف چی؟!! چی میخای بگی به سختی از کنارش بلند شدم رفتم دو سه قدم دورتر ازش کنار درختی نشستم. دیگه هیچی نگفتم.نگاهی به آرمان کردم. نشسته بود و سرش و گرفته بود، خیلی آشفته و مضطرب و پشیمون بود... _ساحل...میدونم از دستم ناراحتی....ولی من... من... که یهو از حال رفت... _آرمان... آرمان... خوبی؟ بهش نزدیک تر شدم،رنگ از صورتش  پریده بود  و عرق سرد می‌کرد، اوضاع دستش هم خوب نبود هنوز خونریزی داشت. _چی شدی آرمان؟!! دستت هنوز خونریزی داره، چیکار کنم؟!! به سختی میتونست صحبت کنه _گرگ...گرگ داشت... بهت نزدیک میشد، بی سر و صدا... خودم و... بهت رسوندم، خواست بهت... حمله کنه...که... _چیی میگی؟!!! یعنی دستت؟؟!!! توچیکار کردی دیونه؟!!! _نذاشتم... بهت... آسیب بزنه ساحل از ترس نفسم بند اومده بود. _خدای من، الان چی میشه؟!!! _نترس... آمپول هاری همراهم بود زدم... وبعد لبخندی زد و گفت هار نمیشم. _تو این موقعیت دست از شوخی برنمیداری؟!چرا با این اوضاع گروه امداد و رد کردی برن؟!! اگه بلایی سرت بیاد چی؟!! خدای من چی فکر کردی با خودت پسر؟!! به سختی دست مو گرفت _ساحل... تو... تو بغلم بودی، نمیخواستم....اون لحظه رو ...از دست بدم با تعجب نگاهش کردم، چشماش دروغ نمی‌گفت.خجالت کشیدم، سرم و پایین انداختم... گوشی آرمان و برداشتم زنگ زدم به سحر...
سلام خوشگلاundefinedپارت و لایک نکنید پارت بعدی رو نمیذارمundefined

۸:۱۷

ری اکت ها خیلی کمه ، انگیزه نمیدهundefinedundefined

۱۳:۴۶

رمان حسرت
#پارت_هجدهم آرمان سعی می‌کرد آرومم کنه، ولی من فقط با مشت میزدم به سینه ش. _ساحل خواهش میکنم... بیا حرف بزنیم _حرف چی آرمان... هاااان، حرف چی؟!! چی میخای بگی به سختی از کنارش بلند شدم رفتم دو سه قدم دورتر ازش کنار درختی نشستم. دیگه هیچی نگفتم.نگاهی به آرمان کردم. نشسته بود و سرش و گرفته بود، خیلی آشفته و مضطرب و پشیمون بود... _ساحل...میدونم از دستم ناراحتی....ولی من... من... که یهو از حال رفت... _آرمان... آرمان... خوبی؟ بهش نزدیک تر شدم،رنگ از صورتش  پریده بود  و عرق سرد می‌کرد، اوضاع دستش هم خوب نبود هنوز خونریزی داشت. _چی شدی آرمان؟!! دستت هنوز خونریزی داره، چیکار کنم؟!! به سختی میتونست صحبت کنه _گرگ...گرگ داشت... بهت نزدیک میشد، بی سر و صدا... خودم و... بهت رسوندم، خواست بهت... حمله کنه...که... _چیی میگی؟!!! یعنی دستت؟؟!!! توچیکار کردی دیونه؟!!! _نذاشتم... بهت... آسیب بزنه ساحل از ترس نفسم بند اومده بود. _خدای من، الان چی میشه؟!!! _نترس... آمپول هاری همراهم بود زدم... وبعد لبخندی زد و گفت هار نمیشم. _تو این موقعیت دست از شوخی برنمیداری؟!چرا با این اوضاع گروه امداد و رد کردی برن؟!! اگه بلایی سرت بیاد چی؟!! خدای من چی فکر کردی با خودت پسر؟!! به سختی دست مو گرفت _ساحل... تو... تو بغلم بودی، نمیخواستم....اون لحظه رو ...از دست بدم با تعجب نگاهش کردم، چشماش دروغ نمی‌گفت.خجالت کشیدم، سرم و پایین انداختم... گوشی آرمان و برداشتم زنگ زدم به سحر...
ری اکت بزنید امشب پارت بعدی رو بذارم

۱۹:۲۶

سلام اعضا به این تنبلی واقعاundefined
ی ری اکت چقدر زمان میخادundefined
پارت بعدی رو فقط برای اون ی نفری که ری اکت گذاشته میذارمundefinedundefinedundefinedدمت گرم

۷:۴۵

#پارت_نوزدهم
"مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد"_ای باااااباااا، در دسترس نیست_تو راهن، میان_حرف نزن آرمان، هیچی نگوخیلی عصبی بودم، ازینکه آرمان تنهایی تصمیم گرفته بود، از خودخواهیش، از اینکه منو آدم حساب نکرده بود خیلی عصبانی بودم.از طرفی با خودم میگفتم اگه آرمان نبود گرگ تیکه و پارم می‌کرد.نگاهش کردم دلم براش سوخت، جونم و مدیونش بودم.اصلا چرا همچین شد، داشتم دیوونه میشدم... فریاد بلندی کشیدم،تا تونستم فریاد زدم، فشار روانی زیادی روم بود.آرمان نیمه بیهوش بود. رفتم کنارش نشستم بدنش سرد بود... خیلی میترسیدم، خدا، خدا میکردم بچه ها زودتر برسن...صدایی از دور شنیدم_ساحل... سااااحلسریع بلند شدم، فریاد زدم سحررر ما اینجاییمتا سحر و دیدم پریدم بغلش تا تونستم گریه کردم، سحرم منو محکم بغل کرده بود و گریه میکرد_چقدر نگرانت بودم ساحل، خداروشکر سالمیهمه از دیدن آرمان شوک شدن._چی شده؟!! چه اتفاقی افتاده_برات تعریف میکنم سحر فقط زود از اینجا  بریم...وحید و ویهان کمک کردن آرمان و ببریم سمت ماشین. سحر هم کمک من بود...آوا و مینا کنار ماشین منتظر بودن، رسیدیم به ماشین و من بیهوش شدم...
#رمان #حسرت #داستان #عاشقانه

۱۴:۱۳

thumbnail

۱۴:۱۷