بله | کانال ☆رمان☆
عکس پروفایل ☆رمان☆

☆رمان☆

۱۰.۲ هزار عضو
عکس پروفایل ☆رمان☆
۱۰.۲ هزار عضو

☆رمان☆

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
🪷رمان‌های عاشقانه،پلیسی و اجتماعی مهره مات، در طالع منی، قندی‌گل، در میان تنهایی، عشق حکم می‌کند، مهجور، امضای ابدی، حکم دل
منیره صالحی نویسنده و فیلمنامه‌نویس @monirehsalehi
undefinedدر میان تنهایی
#قسمت_۱
طبق معمول هر روز عصر برای قدم‌زنی به پارک نزدیک خانه‌اش رفت. شاید در این چند سالی که به تهران آمده بود، به غیر از آهنگری‌اش و پارک محلشان جای دیگری را ندیده بود. مایحتاج زندگی‌اش را هم از همان سوپری نزدیک خانه‌اش می‌خرید. هیچ‌کس درست و حسابی او را نمی‌شناخت و مردم محل به جز یک نام فامیلی چیز دیگری از او نمی‌دانستند؛ «آقای مهرنیا».
جوانی تقریباً سی‌وپنج‌ساله، قد بلند، با هیکلی متناسب و موهای مشکی کوتاه و ته ریشی که او را جذّاب‌تر کرده بود. به قدری کم‌حرف و تودار بود که تنها شاگردش، محسن، هم به ندرت صدای او را می‌شنید و به غیر از کار صحبت دیگری با او نداشت. چون کارش خوب و تمیز بود و خوش‌قول، مشتریان زیادی داشت. دستانش را در جیب‌هایش فرو برده و قدم می‌زد. نزدیک دریاچه که رسید روی نیمکتی نشست و به دریاچه خیره شد. در چشمانش غمی بود؛ غمی بزرگ که او را این‌گونه ساکت و آرام کرده بود. از هر چیزی که می‌خواست سکوت او را بر هم بزند و او را به حرف وادارد، فراری بود.
نگاهش بر روی دریاچه بود و در افکارش غوطه می‌خورد. چند بار نگاهش به مسیر سمت راست چرخید و ساعت مچی اش را نگاه کرد. انگار که انتظار کسی را می‌کشید. با دیدن پسرکی تقریبا ده ساله که لباس‌های نامرتبی به تن داشت و بساط واکسش را به گردن آویخته بود و از همان مسیر پیش می‌آمد لبخند کمرنگی روی لبش نشست و دوباره نگاهش متوجه دریاچه شد.
پسرک مقابلش قرار گرفت و با لبخندی گفت: «سلام آقا! کفشاتون‌ رو واکس بزنم؟»
بدون اینکه حرفی بزند کفش‌هایش را از پا بیرون آورد. پسر دمپایی را مقابل او گذاشت و کفش‌هایش را برای واکس زدن برداشت و نزدیکش روی نیمکت نشست. جعبه‌ی کارش را مابین خودش و او گذاشت و زود دست به کار شد. تقریبا یک هفته ی بود که هر روز این پسر مقابلش می‎ایستاد و از او می‌خواست کفش‌هایش را واکس بزند و او بدون هیچ حرفی کفش‌هایش را بیرون می‌آورد و وقتی کار پسرک تمام می‌شد بدون اینکه حتی کلمه‌ای حرف بزند، پولش را می‌داد، کفش‌هایش را می‌پوشید و می‌رفت. به آمدن آن پسر در طول همین یک هفته عادت کرده بود. پسر همینطور که کفش را واکس می زد سر درد و دلش را باز کرد و گفت:
- می‌دونید آقا اگه توی این پارک یه مشتری حسابی داشته باشم شما هستید. واقعاً دمتون گرم! یه بار نشده به روم نه بیارید. ولی خودمنیما هر روز هم کفشای شما کثیف و خاکیه، احتیاج به واکس داره. معلومه مرد کاری و سختکوشی هستید. عصر هم می‌آید اینجا که کمی خستگی کار از تنتون بیرون بره.
نیم نگاهی به او انداخت تا ببیند واکنشش نسبت به حرف‌های او چیست، اما او فقط بی توجه دریاچه را نگاه می‌کرد. پسر ناامید دوباره نگاهش را به کفش و کارش داد و آرام زیر لب گفت:
- شایدم کر و لال باشه.
اما او این حرفش را شنید، نگاهش به جانب او برگشت. پسر متوجه سنگینی نگاهش شد، زیر چشمی نگاهی به او انداخت و خندید. او هم لبخند به لبش نشست و به سمتش چرخید و آرنج دستش را لبه ی پشتی نیمکت قرار داد تا پسر را متوجه کند که به حرفش گوش می دهد.
لبخند روی لب پسر نشست و گفت:
- اسم من آرش. شما هم اگه دوست دارید اسمتون رو به من بگید.
اما سکوت و لبخند او طولانی شد و باز همان پسر حرفش را ادامه داد:
- چه میدونم؛ شایدم خوشتون نمیاد با من حرف بزنید.
واکس کفش که تمام شد، آن را جفت کرده مقابل پای او قرار داد. پولش را مثل هر روز داد و بر خلاف هر روز دیگر فقط دستی به موهای آن پسر کشید و با لبخندی راهش را گرفت و رفت. آرش مدتی همینطور که رفتن او را نگاه می کرد نفس بلندی کشید و با خودش گفت:
- هر کسی یه جوری دیوونه ست.
༊࿐𖡹undefined𖡹࿐༊کپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
undefined

۱۳:۰۲