بله | کانال ☆رمان☆
عکس پروفایل ☆رمان☆

☆رمان☆

۹,۶۰۳عضو
عکس پروفایل ☆رمان☆
۹.۶هزار عضو

☆رمان☆

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ🪷رمان‌‌ عاشقانه،پلیسی و اجتماعی رمان آنلاین: مهره ماتدر طالع منیجرات و حقیقتدر میان تنهاییحکمِ دلقندی‌گلمنیره صالحی نویسنده و فیلمنامه‌نویس @monirehsalehi
تعرفه تبلیغاتble.ir/join/A5jdQNLtrA
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedمهجور
#پارت۱
همینکه از زندان بیرون آمد عصبانی چادر مشکیش را از روی سر برداشت. فحشی زیر لب داد و به سوی ماشینش که یک پژو پارس سفید بود رفت. تا داخل ماشین نشست گوشیش را که داخل ماشین جا گذاشته بود زنگ خورد. داشبورد را باز کرد و گوشیش را برداشت با دیدن اسم آقای علیمی ابروی در هم کشید و تند و تیز جوابش را داد: بله بفرمایین.
مرد جوانی که تماس گرفته بود آرام و مودبانه گفت: سلام باران خانم، خوب هستین؟
- امرتون آقا احسان؟
مرد جوان که نامش احسان بود با احتیاط گفت: انگار بد موقع تماس گرفتم.
خودش هم می‌دانست عصبانی که باشد تمرکز درستی برای صحبت کردن ندارد اما به قدری ناراحت بود که بی‌دلیل داشت عصبانیتش را سر دیگری خالی می‌کرد.
نفس عمیقی گرفت و گفت: بله لطفا یه ساعت دیگه تماس بگیرید.
و سریع خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد. سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داد و چشمانش را بست. از وقتی شوهر سابقش را به زندان انداخته بود دستش از پسر چهار ساله‌اش کوتاه شده بود و حالا می‌بایست برای دیدن و داشتن فرزندش یا رضایت می‌داد شوهر سابقش آزاد می‌شد یا برای همیشه قید پسرش را که همراه خانواده شوهرش به خارج از کشور رفته بود را می‌زد.
عصبانی ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. حین حرکت با وکیلش که یکی از دوستان قدیمیش بود تماس گرفت. مدتی طول کشید تا صدای زن جوانی درون گوشی پیچید: جانم باران جان، چی شده؟
- چطوری فریده؟
- خوبم، رفتی زندان؟!
نگاهی به آینه ماشین انداخت و گفت: آره الان دارم از زندان میام. مردک میگه تا نیام بیرون دستت به ارسلان نمی‌رسه. میگی چیکار کنم؟ می‌شناسمش تا رضایت بدم و آزاد بشه فلنگ می‌بنده و در می‌ره.
فریده در جوابش گفت: کوتاه نیا، این تازه افتاده زندان کله‌ش داغه. یه مدت که اون تو موند می‌فهمه یه من ماست چقدر کره می‌ده. بچه‌ت هم که جاش بد نیست که نگرانش باشی.
با استیصال و بغضی که در گلو داشت گفت: می‌دونی چند وقته ندیدمش. داره جیگرم آتیش می‌گیره.
- یه مدت صبر کن، اینجوری که خودت میگی اگه رضایت بدی که دیگه هیچ وقت نمیتونی ببینیش‌. در ثانی باران تو باید تا جایی که میتونی پولت از حلقومش بکشی بیرون.
باران مثل کسی که نگران بود کسی تعقیبش کند باز نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: باشه، سعی میکنم منطقی باشم.
- قربونت برم هر کاری خواستی بکنی با من مشورت کن.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکپی و فوروارد این رمان به گروه و یا شخصی دیگران شرعاً حرام است
نویسنده: م.صالحی
کانال رمان

۹:۴۴