بله | کانال رمان خشم پنهان/ستاره‌ی بامداد
عکس پروفایل رمان خشم پنهان/ستاره‌ی بامدادر

رمان خشم پنهان/ستاره‌ی بامداد

۳.۶ هزار عضو
#پارت_۱۰۰#ستاره‌ی_بامداد
کمی که خانه از رفت و آمدها خالی شد، دامن آبی بلند و چین چینی‌اش را پوشید، روسری سفید و آبی بلندش را روی سرش انداخت و از حواس پرتی بقیه اهل خانه استفاده کرد و به سرعت به طرف قرارش با محسن رفت، هنوز پایش می‌لنگید و دردش تا ساق پایش کشیده می‌شد، اما قول رفتن داده بود، به مردی که احساس می‌کرد بیشترین ظلم و کمترین توجه به قلب و روحش شده است.از دور به او نگاهی کرد، روی تکه سنگی نشسته بود، سرش پایین بود و با چوب بلندی، خاکهای دور و برش را بالا و پایین می‌کرد. زیادی در فکر فرو رفته بود، حتی نزدیک شدن قدم‌های ستاره را نشنیده بود.
ـ سلام پسر عمو.
سرش را که بلند کرد، با دیدن ستاره با آن لباس سفید و آبی که زیباتر از همیشه به نظر می‌رسید، لبخندی تلخ گوشه‌ی لبش نشست.
ـ خوبی دختر عمو؟ـ خوبم، ممنون...گفتی بیام، اومدم. می‌دونم دیر شد، اما خونه شلوغ بود تا آزاد شدم طول کشید.
ـ عمه شدی نه؟ـ آره...خیلی حس خوبیه.
ـ مبارکا...ـ ممنون پسر عمو انشاءالله روزی خودت باشه.
سرش را به علامت تأیید تکان داد.دکمه‌های پیراهنش را باز کرد و چند ورق تا شده از زیر لباسش در آورد و جلوی او گرفت.ستاره به دستان دراز شده‌ی او نگاهی کرد.
ـ اینا چیه؟ـ بخونش، متوجه میشی.
برگه‌ها را از دستش گرفت و باز کرد، قولنامه‌ی یک زمین بود.
ـ چرا این رو دادی به من پسر عمو؟!ـ چون متعلق به شماست، به عمو و حسن هست، این رو بده به عمو و بگو هر فرصتش رو پیدا کرد می‌ریم فیروز آباد یا شیراز، تو یک محضر می‌کنم به نامش.
ـ آقا محسن چرا این کارو می‌خوای بکنی؟ این مال خودته، برای آینده‌ی خودت هست، حق خودته...ـ حق عمو سلیم و همه‌ی شماست، بابام وظیفه داره دست من رو بگیره، بدون این زمین هم من محتاج نمی‌مونم، دارم تو زمین‌های بابام کار می‌کنم، مثل یک کارگر ساده.
پوزخندی به حرف خودش زد.
ـ مطمئن باش آقام قبول نمی‌کنه.ـ باید راضیش کنی ستاره، این کارو من دوست دارم انجام بشه، باید هم انجام بشه.
ـ پسر عمو اگر حقی از آقام و حسن پایمال شده مقصر تو نیستی، عمو سردار هست، خودش باید رفع و رجوعش کنه.ـ نمی‌کنه ستاره، اگر قصدش انجام دادنش بود این کارو سالها پیش انجام می‌داد.
ـ بگیر این رو از من محسن، من این برگه‌ها رو نمی‌برم و به آقام هم نمی‌دم، این حق خودته پسر.ـ من حقم رو از بابام می‌گیرم، مجبوره بهم بده.
ـ این زمین حقت بوده و بهت داده، مطمئن باش، بعد از این هم یک قران اضافه‌تر بهت نمی‌ده.
چند قدم نزدیکش رفت و دو دست ستاره را محکم، ما بین دستانش گرفت.
ـ راضیشون کن ستاره، تو می‌تونی.ـ نمی‌تونم و نمی‌خوام انجامش بدم، اون جریان زمین و ارث و میراث، سالهاست دفترش بسته شده، دیگه کسی حتی یادش هم نمی‌کنه.
بعد هم دستش را از میان دستان پینه بسته‌ی محسن رها کرد، خم شد برگه‌ها را روی زمین گذاشت و سنگی روی آن قرار داد. و با همان پای درد، زیر لب خداحافظی کرد و به سرعت از تپه‌ی کوتاه پایین رفت.محسن برگه‌ها را برداشت پشت سرش حرکت کرد و دستش را از پشت کشید و او را کاملاً به خودش نزدیک کرد، گرمی نفس‌هایش بر صورت یخ کرده‌ی ستاره برخورد می‌کرد و توان عقب کشیدن نبود.

۷:۰۱

undefinedundefinedسلام دوستان عزیزم.پی دی اف سه رمان تمام شده از نسترن آبخو در دسترس می‌باشد.undefinedundefinedروزهای سفید۳۵۰۰۰هزار تومانundefinedundefinedرمان زیبا و جذاب پناه سیاوش، ۳۵۰۰۰ هزار تومانundefinedundefinedو رمان عاشقانه‌ی قلب‌های ساده‌ی ما ۳۰۰۰۰ هزار تومان
undefinedundefined دوستان برای دیدن خلاصه‌ی رمان‌های کامل و فایل شده، می‌توانید وارد لینک زیر شوید
ble.ir/join/CGUpgTJLsM

۷:۰۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedundefinedسلام خدمت همراهان قدیمی و عزیزانی که تازه به جمع ما پیوستند، دلتون شاد.

۸:۵۳

#پارت_۱۰۱#ستاره‌ی_بامداد
چشمانش را به آهستگی بست و نفسش را آرام بیرون فرستاد.بعد مشت بسته‌ی دست ستاره را باز کرد و برگه‌ها را میان آن قرار داد.
ـ عمو رو ول کن، یه روز میام شیراز، زمین رو می‌زنم به نام خودت، تو دیگه این اَمونتی رو بده به آقات. اینجوری دیگه من طرف حسابشون نیستم، گردن تو هست که زمین رو بهشون برگردونی. باهات هماهنگ میشم. دانشگاه علوم پزشکی بودی، درسته؟ گرچه سواد درست و حسابی ندارم، اما پیدات می‌کنم ستاره. منتظرم باش دختر عمو.
از همان فاصله‌ی کم، نگاه عمیقی به چشمان عسلی او انداخت و درد نداشتنش را تا ابد زیر لبش تکرار کرد و با بُغضی که طعم گَسش را تنها خودش می‌فهمید، بدون آنکه لحظه‌ای درنگ کند، از ستاره فاصله گرفت و با قدم‌های بلندش به سرعت از او دور شد.
مات برگه‌های داخل دستش بود و در فکر کاری بود که باید انجامش می‌داد. همانجا روی زمین نشست و سرش را میان دستانش گرفت و به سختی فشارش داد، بعد هم آهسته آهسته و لنگ لنگان راه خانه را در پیش گرفت و نمی‌دانست چند قدم آن طرف‌تر، مردی با دستان مشت کرده‌اش رفتنش را می‌پاید، و در ذهنش دنبال دلیل قانع کننده‌ای برای ملاقات آن دو نفر می‌گردد، گفت‌وگو‌هایشان، این همه نزدیک شدنشان به یکدیگر و سوالهایی که بی‌وقفه در ذهنش می‌چرخید.
با رنگ و رویی پریده وارد خانه شد...
ـ کجا بودی ستاره؟ـ رفته بودم...
و نگاهی که مضطرب بود.
ـ رفته بودم پیش یکی از دوستام، دیروز که دیدمش حالش خوب نبود، رفتم یه سری بهش بزنم.ـ کدوم دوستت؟
ـ اختر...بهتر شده بود، مشکلی نداشت، اما دلش می‌خواست یکم کنارش باشم.مامان...ـ چی شده؟
ـ من فردا برمی‌گردم شیراز، چند روز دیگه امتحان علوم پایه هست، باید بیشتر درس بخونم. صبح زود می‌رم.ـ باشه مادر، این چند روز استراحتی هم نداشتی همش تو تکاپو بودی.
ـ خوبم مامان، خدا را شکر فریبا هم زایمان کرد خیالم راحت شد.ـ اگر نگفته بودی که دست و پاش ورم کرده و نفهمیده بودیم فشار خونش بالاست، خدایی نکرده بچه یه طوریش می‌شد، خدا را شکر تو بودی مادر، خدا نگهدارت باشه.فردا به حسن می‌گم، ببرت کوار سوار ماشینت کنه که بری شیراز، دل نگرون نباش، غذا آماده هست بیا سفره رو بندازیم.
ـ چشم مادر.
از مینی بوس که پیاده شده به خوابگاه نرفت، می‌دانست اگر آنجا برود مشغول خوش و بش با بچه‌ها می‌شود و از درس غافل خواهد شد، مخصوصاً مهناز که همیشه تعریف‌هایش زیاد بود.
چند ساندویچ بزرگی که مادرش برایش درست کرده بود و ظرف پر از میوه‌ای که همراهش بود، برایش تا شب کافی بود، دنج‌ترین جای کتابخانه را انتخاب کرد و رو به دیوار نشست که فکرش درگیر رفت و آمدهای دیگران نشود.گاهی کش و قوسی به خودش می‌داد، چند قدم در کتابخانه راه می‌رفت و نگاهی به کتابها می‌کرد و باز روی صندلی‌اش می‌نشست و مشغول درس خواندن می‌شد، این چند روزه حسابی از درس خواندن غافل شده بود باید تک‌تک آن لحظات را جبران می‌کرد.
ـ سلام خانم حکمت...
با دیدنش سریع از سرجایش بلند شد و روبه رویش ایستاد.
ـ سلام آقای دکتر.
خنده‌ای گوشه‌ی لبش نشسته بود.
ـ برگشتنتون یکم طولانی شد خانم.ـ بله، یه ذره بیشتر موندم، چون عروسمون زایمان کرده بود باید بیشتر بهش رسیدگی می‌کردم.
ـ مبارک باشه، اما تایم کوتاهی تا امتحان مونده، باید بیشتر تلاش کنید.ـ می‌دونم، الان هم راه به راه از ترمینال اومدم، که بیشتر از این عقب نیوفتم.
چقدر جدی بود.
ـ خوبه، بشین سر درسات.ـ باشه، چشم.
انگار خودش را موظف می‌دانست به او جواب کارهایش را پس بدهد.یکساعت بعد دوباره برگشت و برگه‌ای را جلوی ستاره گذاشت.

۸:۵۴

undefinedundefinedدوستان عزیزم برای دیدن خلاصه رمان‌های قبلی من به لینک زیر مراجعه کنید.
ble.ir/join/CGUpgTJLsM

۸:۵۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedundefinedسلام دوستان عزیزم، روزگارتان به نیکی.

۱۳:۰۳

#پارت_۱۰۲#ستاره‌ی_بامداد
یکساعت بعد دوباره برگشت و برگه‌ای را جلوی ستاره گذاشت، با تعجب به برگه نگاهی انداخت، چند سؤال امتحانی بود که با دستخط زیبایی نوشته شده بود.نگاهی به شاهین انداخت...
ـ روی این سؤالات فکر کن، جوابشون رو بده، نیم ساعت دیگه بیارش تا نگاشون کنم.
مگر می‌توانست به او نه بگوید و مخالفتی کند، به واقع انگار از او واهمه داشت، چقدر آن دو دوست با هم متفاوت بودند، از زمین تا آسمان.به سؤالها نگاهی انداخت، خیلی هم راحت نبودند، اما تمام حواسش را جمع کرد، باید کامل جواب می‌داد، انگار سر جلسه‌ی امتحانی بود که از قبل اطلاعی از آن نداشت، به جز یک سؤال به تمامی آنها جواب داد، به ساعتش نگاه کرد هنوز پنج دقیقه‌ی دیگر مانده بود، برگه را برداشت و با تردید به سمتش حرکت کرد.
آهسته کنار میزش ایستاد و برگه را جلویش گرفت.
ـ بفرمایید دکتر نوشتم.
برگه را آهسته از دستش گرفت، بدون آنکه کلامی بگوید و نگاهی به جوابها انداخت.
ـ چرا سؤال چهار رو جواب ندادی؟ـ منظورش رو متوجه نشدم، یکم مبهم بود برام.
ـ پس معلومه خیلی عمیق درسها رو مطالعه نکردی، باید با دقت بیشتری بخونی.
به او نگاه می‌کرد که بدون رودربایستی حرفش را می‌زد.
ـ میشه جوابش رو بگید؟
دوباره برگه را روبه رویش گرفت.
ـ بهتره بگردی خودت جوابش رو پیدا کنی، این دو صفحه هم جواب بده، تا شب فرصت داری خانم حکمت. باید عمیق‌تر درسها رو بخونی، باید درس‌ها رو یاد بگیری نه حفظ کنی، علم پزشکی حفظی نیست، درک درسته مطالب هست. متوجه شدید؟ـ بله دکتر متوجه شدم.
بعد هم برگه‌ها را از روی میزش برداشت و دوباره سرجایش نشست.گرچه کمی از حرفهای پر کنایه‌اش دلگیر شده بود، اما شاید او راست می‌گفت، باید بهتر و عمیق‌تر درسهایش را می‌خواند، ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود و به خاطر خستگی چند روز گذشته، حسابی کلافه و خواب آلوده شده بود. سرش را روی کیفش گذاشت، شاید قدری چُرت زدن حالش را بهتر می‌کرد. انگار در خلصه‌ای فرو رفته بود، و پلک‌هایش سنگین شده بود و توان باز کردنش را نداشت. صدایی مبهم کنار گوشش احساس کرد که اسمش را صدا می‌کرد.تکان کوچکی خورد و سرش را از روی کیفش برداشت، با دیدن دکتر سمیعی بالای سرش، ناخودآگاه، از جایش بلند شد.
ـ ببخشید خوابم برده بود.
نگاهش جدی‌ بود.
ـ سوالها رو هنوز جواب ندادم.ـ وقتی این همه خسته هستی، دیگه درس خوندن تو این لحظه و با این حجم خستگی فایده نداره، بهتره امروز رو بری خوابگاه و استراحت کنی، فردا صبح زود دوباره شروع کن به درس خوندن، اون هم عمیق. باید مفهومشون رو کامل بفهمی، متوجه صحبتهای من میشی؟
ـ بله دکتر. جواب سوالها رو فردا براتون میارم.ـ اکی، روز خوش خانم حکمت.
دفتر و کتابهایش را با سرعت از روی میز جمع کرد و داخل کیفش گذاشت و به سرعت از کتابخانه بیرون زد.

۱۳:۰۶

undefinedundefinedدوستان عزیزم برای دیدن خلاصه رمان‌های قبلی من به لینک زیر مراجعه کنید.
ble.ir/join/CGUpgTJLsM

۱۳:۰۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#پارت_۱۰۳#ستاره‌ی_بامداد
به محض رسیدن به خوابگاه، مهناز اولین کسی بود که با عجله به سمتش آمد.
ـ سلام بر ستاره‌ی سهیل...کجا رفتی دختر؟قرار بود دو سه روز بری و برگردی.ـ سلام مهناز جان، دیگه گرفتار شدم، عروسمون فشار خونش بالا رفته بود مجبور شدند، اورژانسی سزارینش کنند، دیگه زودتر نتونستم برگردم. تو نرفتی خونه؟
ـ نه خوشگلم، من اینجا که هستم درس نمی‌خونم، اگر رفتم خونه که تکلیفم مشخصه، دیگه ول معطلم.
دستش را دور گردن ستاره انداخت.
ـ دلم برات تنگ شده بود، اصلا انگار این چند روزه یه چیزی رو گم کرده بودم.ـ منم همینطور مهناز خانم. درسهاتو خوب خوندی؟
ـ ای، بَدَک نخوندم، اما کلی اشکال و سوالهای بی‌جواب دارم که خودت باید رام بندازی.ـ چشم، تا یه خورده استراحت کنم، بعد می‌ریم سراغ درس و مشقامون.
ـ خوب خانم شیرینی عمه شدنت کو؟ نگو دست خالی اومدی که رات نمی‌دم داخل اتاق.ـ معلومه که شیرینی برات آووردم.
به دست خالی‌اش و ساک کوچکش فکر کرد.
ـ وای مهناز ساک لباسامو، تو کتابخونه جا گذاشتم، عجب حواس پرتی دارم من، به خدا.ـ نکنه شیرینی‌ها هم داخل اون ساکه بوده؟
ـ آره مهناز.ـ بیا بریم بیاریمش، من باید امشب شیرینی عمه شدن تو رو بخورم.
ـ من از پا دارم میوفتم، اصلا توانی که دوباره برم تا کتابخونه بیمارستان ندارم.ـ مجبوری دختر، یه باره یکی میاد ساکت رو می‌برش، نه لباسا گیرتو میاد نه شیرینی گیر من، من رفتم مانتوم رو بپوشم و بیام، همین‌جا بشین الان برمی‌گردم.
ـ مهناز، تو می‌ری داخل؟ـ خوب چرا خودت هم نمیای؟
ـ چون که...چند نفر از بچه‌ها اونجا بودند، ازشون خداحافظی کردم و بهشون گفتم دارم می‌رم خوابگاه، دوباره خجالت می‌کشم برم باهاشون روبه رو بشم.ـ پس بایست تا من برم و بیام، کدوم میز نشسته بودی؟
ـ وارد که شدی، سمت چپ آخرین میز، کنار دیوار...ـ باشه رفتم، دختر حواس پرت، خدات داده، شیرینی داخل ساکت نباشه، بلالت می‌کنم.
ـ به خدا شیرینی برات آووردم، تو دعا کن ساکم گم نشده باشه.
رفت گوشه‌ی دیوار ایستاد که جلوی در کتابخانه نباشد تا مهناز برگردد.دلهره گرفته بود از اینکه دکتر سمیعی بیاید و او را ببیند، دقیقاً از این که جواب سؤالهایش را بدهد دلهره داشت.به محض اینکه مهناز از کتابخانه خارج شد، به طرفش حرکت کرد.
ـ چی شد مهناز؟ـ نبودش، به متصدی کتابخونه هم گفتم، به اون هم تحویلش ندادند، از چند تا از بر و بچه‌های اونجا هم سؤال کردم، کسی اطلاعی نداشت، رسماً شیرینی‌ها رو دزدیدند.
نگاهی متعجب به مهناز کرد.
ـ دیوونه جان کلی لباس و جزوه تو اون کیف بود، تو فقط فکر شیرینی‌هاش هستی؟
ابرویش را بالا انداخت...
ـ این طبیعیه که هر کس واسه‌ی چیزی که دوست داره و از دست می‌ده ناراحت باشه، منم فقط غصه‌ی شیرینی رو می‌خورم.ـ ای نامرد...
ـ حالا هم بیا بریم، تا شیرینی بهم ندی بخورم من خوابگاه برنمی‌گردم.ـ باشه شکمو جان، ساندویچ خوبه؟
ـ راست میگی ستاره جونم، با نوشابه دیگه؟ـ بله تپل خانم، ساندویچ با نوشابه.

۶:۴۶

خلاصه رمان«پناهِ سیاوش»
داستان زندگی این پزشک، داستان واقعی و متفاوتی است از تلاش بی نظیر یک انسان برای رسیدن به بهترین روزها و گره خوردنش به عاشقانه ای ناب و پر احساس.
من سیاوش نیکزادم، برخاسته از مشکلات ریز و درشتی که سرنوشت سر راهم قرار داد، اما تصمیم گرفتم صبور باشم و زندگی کنم، هم خانه با دختری شدم که قرار بود از او حمایت کنم، اما....
عاشقانه ای زیبا و #هات
به شدت به افرادی که ژانر عاشقانه دوست دارند، این رمان را پیشنهاد می کنم.برای خرید فایل کامل این رمان در خصوصی پیام دهید.@nastaran_abkhoo

۶:۴۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#پارت_۱۰۴#ستاره‌ی_بامداد
نگاهی به ستاره انداخت و روی زمین کنارش نشست.
ـ انگار امروز نرفتی کتابخونه؟ـ خیلی خسته هستم، گفتم یکی دو روز تو خوابگاه درس بخونم. دو روز آخر می‌رم کتابخونه.
ـ آره بابا همین‌جا چشه که تو هی شال و کلاه می‌کنی تو این سرمای وحشتناک شیراز می‌ری کتابخونه.ـ اونجا تمرکزم بیشتره، اما امروز رو اصلا حوصله‌ی رفتن بیرون رو ندارم.
ـ لااقل بخاطر کیف گمشده‌ات می‌رفتی...ـ دیروز که نبود، هر کی که بردش، دیگه باید فاتحه‌اش رو بخونم، خیلی این روزا حواسم پرت شده فقط شانس آووردم که...
حرفش را خورد...
ـ شانس آووردی که چی؟
نگاهی به او کرد.
ـ شانس آووردم سند زمین رو گذاشتم داخل کیفم وگرنه اونم از دست می‌دادم.ـ چه سندی؟ کی بهت داده؟
ـ جریانش مفصله، اما پسر عموم بهم داده. قراره چند روز دیگه بیاد شیراز بزنش به نامم.ـ مگه نگفتی بهش جواب رد دادی؟!
ـ چرا، اما.‌..خیلی براش ناراحتم مهناز، این بار که دیدمش بیش از همیشه دلم براش سوخت، خیلی پسر خوب و نجیبی هست. اونم وسط کُلی جریان گیر کرده. ولی گفت داره با یک دختر خوب ازدواج می‌کنه، به نظر میومد دوستش داره، گرچه انتخاب خودش نبوده، اما انگار رفته دیدش، باب دلش بوده و خواستتش.ـ خوب تموم، این دیگه کجاش ناراحتی داره؟!اونم داره ازدواج می‌کنه و سر و سامون می‌گیره، باید خوشحالم باشی، پس دو روز دیگه عروسی پسر عموت هست و ساز و دُهُل. میگم ستاره اگر عروسی شد منم با خودت می‌بری؟ دلم لَک زده واسه‌ی رقص و پایکوبی.
نگاهی به چهره‌ی خندان مهناز کرد.
ـ چشم اگر رفتم تو رو هم با خودم می‌برم، خوب شد؟ـ بلی ستاره خانم، عالیه.حالا بقیه‌ی جریان!
ـ کدوم جریان؟ـ ای بابا...سند و این حرفا؟
ـ تو نمی‌خوای درس بخونی نه؟!ـ چرا اتفاقاً خیلی هم اِشکال دارم، اما وقتی ذهنم درگیر موضوعی میشه، تا سر و تهش رو در نیارم، درس و مرس تو ذهنم نمی‌ره.
ـ دوستی نگاه کن، اگر نمی‌خوای بشینی درس بخونی، من برم کتابخونه، امروز رو به خاطر تو موندم خوابگاه.ـ باشه بابام، می‌خونم، عُنُق.
بعد از دو روز به کتابخانه آمده بود، نمی‌دانست چرا وقتی دکتر سمیعی را می‌بیند، استرس به تمام جان و تنش مستولی می‌شود، زیادی جدی بود.دوباره همان گوشه‌ی کتابخانه رو به دیوار نشست، دور و اطرافش را که نمی‌دید تمرکز بیشتری داشت.دو روز بیشتر تا امتحان علوم پایه نمانده بود، به واقع بعد از آن راحت‌ می‌شد.گاهی زیر چشمی دور تا دور کتابخانه را می‌پایید و وقتی می‌دید خبری از او نیست، آرام می‌گرفت.
لقمه‌ی نان و پنیری را که همراهش آورده بود از داخل کیفش در آورد و همانطور که سرش داخل جزوه‌ها بود آن را می‌خورد، این جزوه همان مطالبی بود که بابک برایش آورده بود، دستخطش خیلی قشنگ نبود و بعضی جاها درهم و برهم نوشته بود، اما نکته‌های خوبی در آن نوشته شده بود.
ـ دو روز نیومدی خانم حکمت...
لقمه‌ای را که داخل دهانش بود را به سختی فرو برد و چند ضربه آهسته به قفسه سینه‌اش زد تا راه گلویش باز شود.
ـ برو یه آبی بخور و برگرد.
لبخندی گوشه‌ی لبش بود.
ـ سلام دکتر، خوبم.ـ چطوری دستخط بابک رو می‌خونی؟
به برگه‌هایی که روی میز بود اشاره کرد.
ـ دیگه به دستخطش عادت کردم، خیلی هم بد نیست. اما خیلی نکته‌های خوبی داخل جزوه‌هاش نوشته.ـ اکثر اینا رو از روی جُزوه‌های من نوشته، مال من کاملتر هست، می‌خواید براتون بیارم؟
ـ نه دکتر، ممنونم، همین‌ها عالیه.ـ اکی، جواب اون سؤالها رو دادی؟
ـ تقریباً همش رو جواب دادم.
بعد هم از داخل کیفش برگه‌ها رو درآورد و به او داد.نگاهی گذرا به آن برگه‌ها انداخت و کمی مکث کرد.
ـ خوبه، بهتر از سری قبل جواب دادی.
کمی سکوت کرد و گفت:
ـ شما چیزی رو گم نکردید؟
از صبح که به کتابخانه آمده بود، با چشم زیر تمام میزها را نگاه کرده بود و از خیلی از بچه‌ها سؤال کرده بود و دیگر بی‌خیال کیفش شده بود. با گفتن این حرف با تردید گفت:
ـ شما کیفم رو دیدید؟ اونروز با عجله رفتم، تو کتابخونه جاش گذاشتم. شب هم برگشتم تا پیداش کنم، اما ندیدمش.ـ دست منه، داخل ماشینم هست.
ـ واقعاً؟!ـ بله خانم حکمت، من تا شب اینجا هستم، هر موقع خواستید برید خوابگاه، بیاید تا بهتون بدمش.

۶:۴۱

undefinedundefinedدوستان عزیزم برای دیدن خلاصه رمان‌های قبلی من به لینک زیر مراجعه کنید.
ble.ir/join/CGUpgTJLsM

۶:۴۲

داستان زندگی این پزشک، داستان واقعی و متفاوتی است از تلاش بی نظیر یک انسان برای رسیدن به بهترین روزها و گره خوردنش به عاشقانه ای ناب و پر احساس.
من سیاوش نیکزادم، برخاسته از مشکلات ریز و درشتی که سرنوشت سر راهم قرار داد، اما تصمیم گرفتم صبور باشم و زندگی کنم، هم خانه با دختری شدم که قرار بود از او حمایت کنم، اما....
عاشقانه ای زیبا و #هات
به شدت به افرادی که ژانر عاشقانه دوست دارند، این رمان را پیشنهاد می کنم.برای خرید فایل کامل این رمان در خصوصی پیام دهید.@nastaran_abkhoo

۶:۴۳

-منو مجبور کردین دوباره عروس این خونه بشم… اما هیچ‌کس نمی‌تونه مجبورم کنه عاشق بشم. اونم عاشق برادرشوهرم!
با گوشه‌ی روسری اشکمو پاک کردم ولی بازم اشکم رو صورتم چکید.
عادل با صدای بم، جدی و بی‌رحمش حقیقت و توی صورتم کوبید:
-قرار نیست عاشقم بشی.فقط کافیه از شبی که اسمم پای شناسنامت خورده، کنارم باشی و وظیفتو انجام بدی!
چمشک حرص دراری زد و گفت:
-بقیه‌شو خودم یادت می‌دمundefinedundefined

ble.ir/join/ACqXLsPWpW

۸:۵۹