۲:۰۶
میشا دختر خوناشام(جلد اول).pdf
۵.۱۵ مگابایت
رمان: #میشا_دختر_خوناشام_جلداولژانر: #طنز #هیجانی #کمی_ترسناکخلاصه رمان:میشا دختری که خوناشامه ، اما از شرقه و کلی فرق داره ، از جنس ایرانه و با خون و خون ریزی مخالفه ، ولی تقدیرش میشه خون خوردن و تغذیه کردن ، تو راهش دوستانش مثل خودش قربانی میشن.
۲:۰۶
کاش یکی میومد میگفت: میدونم سخته واست!میدونم چقدر سختی کشیدی!میدونم چقدر حالت بده!میدونم روزات دردناکه، شبات غمگین...بعد میومد با دستاش اشکامو پاک میکردو میگفت من الان اومدم که فکر کنیهرچی قبل منبوده یه کابوس بوده:))
۲:۰۷
حق ترین چیزی که امروز خوندم:آدم هاى مهربون هميشه ناديده گرفته ميشَن!چون اونا هميشه هَستن،و كسى ترس ازدَست دادَنِشون رو نداره!
۲:۰۷
۲:۰۷
میشا دختر جاودانه(جلد دوم).pdf
۶.۰۷ مگابایت
رمان: #میشا_دختر_جاودانه_جلددومژانر: #عاشقانه #تخیلی #فانتزیخلاصه رمان:در این قسمت از رمان ما ادامه ی زندگی میشا رو می نویسیم که اتفاقای جدیدی توزندگیش میفته … نیروهای ماورایی دیگه ای هست در این دنیا که اون با چشمش شاهد دیدن اونا میشه !
۲:۰۷
گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟بالله که زنده بودن ما، شاهکار ماست
۲:۰۸
من تمومش کردم زندگی ول کن نیست.
۲:۰۸
۲:۰۸
بچه مثبت.pdf
۲.۹ مگابایت
رمان: #بچه_مثبتژانر: #عاشقانهخلاصه رمان: داستانش در مورد دختری به اسم ملیساست که توی دانشگاهشون سر تور کردن یه بچه مثبت با اعتقادات دینی محکم با دوستاش شرط میبنده .در واقع داستان تقابل افرادی از یک نسل ولی با اصول اعتقادی متفاوت و در اصل از دو دنیای متفاوت است و در این بین……
۲:۰۹
بله من خیلی احساساتی و زودرنجم اما خب آدما هم کم اذیتم نمیکنن.
۲:۰۹
الان که فکر میکنم واقعا زندگی این شعره که میگه:گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی نگفته قرعه به نام تو میشودهر دوتاش رو تجربه کردم، پس به خودم یادآور میشم که رها باش ..هرچی که باید بشه میشه:)
۲:۰۹
گاهی آدمی بیخبر وارد زندگی آدم میشود؛
نه با هیاهو، نه با زلزله، نه با وعدهای بزرگ…
فقط میآید، آرام مینشیند در گوشهای از دل، و همانجا ریشه میدواند؛
چنان که روزی میفهمی دیگر بدون او، هیچچیز شبیه قبل نیست.
او برای من همینگونه آمد.
از دلِ یک برنامهی مجازی، از میان پیامهایی ساده و گفتوگوهایی بیادعا.
در بیتاک با هم آشنا شدیم؛
آشناییای که در آغاز، چیزی جز یک دوستی معمولی به نظر نمیرسید.
ماهها گذشت و ما با هم حرف زدیم، از هر دری که میشد، از هر آنچه در دل داشتیم.
کمکم صمیمیتی میان ما شکل گرفت که هیچکس گمان نمیکرد روزی اینچنین عمیق شود.
تا آن روزی که تصمیم گرفتیم تماس بگیریم.
صدای او که در گوشم نشست، جهان برای لحظهای از حرکت ایستاد.
او فهمید من دخترم، و من فهمیدم او پسریست که اینهمه مدت، بیآنکه حتی یکبار دیده باشمش، به تکیهگاهی برای دلم بدل شده بود.
اما حقیقتِ عجیب آن بود که دانستن این مسئله نهتنها فاصلهای میان ما نساخت، بلکه ما را به هم نزدیکتر کرد؛
انگار سرنوشت، از همان ابتدا، نقشهی دیگری برای ما کشیده بود.
سالها گذشت.
سالهایی طولانی، آمیخته با انتظار، دلتنگی، لبخند، و حرفهایی که هر شب و هر صبح میان ما رد و بدل میشد.
ما به هم عادت نکرده بودیم؛
ما به هم وابسته شده بودیم.
چنان که اگر روزی صدای هم را نمیشنیدیم، روزمان ناقص میماند.
عشق، آرام و بیصدا، در وجودمان خانه کرده بود؛
همانطور که در قصههای کهن، لیلی و مجنون یکدیگر را نه فقط دوست میداشتند، که با نام هم نفس میکشیدند.
او نظامی بود؛
مردی که زندگیاش با وظیفه، انضباط و حضور در پست گره خورده بود.
همیشه سرِ کار بود، همیشه درگیر مسئولیت، همیشه در میانهی روزهایی که برای من فقط به امید دیدن او معنا پیدا میکرد.
با این همه، هر زمان که فرصتی مییافت، حتی اگر برای چند دقیقهای کوتاه، خود را به محلهی ما میرساند تا فقط مرا ببیند.
و من…
من نیز برای آنکه با او حرف بزنم، ساعت پنج صبح بیدار میماندم؛
بیخوابی برای من، در برابر شنیدن صدای او، چیزی نبود.
ما همیشه در حال حرف زدن بودیم؛
گاهی پشت تلفن، گاهی در دیدارهای کوتاه و پرشور، و گاهی فقط در سکوتی که میان پیامهایمان معنا پیدا میکرد.
به هم قول داده بودیم که هرطور شده به هم برسیم؛
قولی که از دلِ محبت برآمده بود و از جانِ امید جان میگرفت.
اما زندگی، همیشه با آدمی همانگونه رفتار نمیکند که دلش آرزو دارد.
روزی از روزها، خشم، میان ما دیوار کشید.
او در لحظهای از عصبانیت، چیزی گفت که قلبم را شکست.
و من، با قلبی مجروح و روحی لرزان، از شدت اندوه و درد، آن جملهی تلخ را بر زبان آوردم؛
جملهای که هرگز نباید گفته میشد.
گفتم:
«از زندگیم برو بیرون، نمیخواهمت. امیدوارم که بمیری.»
او مکثی کرد.
و بعد، با صدایی که هنوز هم پژواکش در جانم باقی مانده، گفت:
«باشه، میرم… ولی اینو بدون که دیگه برنمیگردم. دیدارمون به قیامت.»
آن روز، من فقط خشمگین بودم.
نمیدانستم این آخرین باریست که او را با این دنیا بدرقه میکنم.
نمیدانستم آن جمله، قرار است برای همیشه میان من و او، مرزی از خاک و آسمان بکشد.
صبحی که خبر را شنیدم، همهچیز درونم فرو ریخت.
از خواب برخاستم، اما گویی هنوز در خواب بودم؛
تنگی نفس، استرس، و اضطرابی نامعلوم در وجودم پیچیده بود.
گوشی را که برداشتم، فهمیدم این آشفتگی بیسبب نبوده است.
فهمیدم آن مردی که دوازده سال از عمرم را با او گذرانده بودم،
آن که دوستش داشتم،
آن که صدایش برایم آرامش بود،
دیگر در این دنیا نیست.
او رفته بود…
و چگونه رفته بود؟
به نامردی.
آن لحظه، جهان برایم معنایش را از دست داد.
عشقی که سالها با رنج و امید ساخته بودیم، با یک خبر، با یک تیر، با یک «شهید شد» فرو ریخت.
و من ماندم و حسرتی که هرگز از جانم پاک نمیشود؛
حسرتِ آن جمله،
حسرتِ آن لحظهی خشم،
حسرتِ آخرین کلماتی که میان ما رد و بدل شد.
نمیخواستم باور کنم.
حتی وقتی خانوادهام مرا به خاک او بردند، هنوز انگار دلم از حقیقت فرار میکرد.
هنوز در کوچهها، در خیابانها، در میان رهگذران، چهرهاش را جستوجو میکنم.
گاهی خیال میکنم از دور میآید،
گاهی صدایش را میشنوم،
و گاهی با تمام وجود حس میکنم هنوز همان نزدیکیهاست؛
انگار رفته، اما نرفته است.
چند ماه بعد، در میان دلتنگی و عادتِ تلخِ نبودنش، تصمیم گرفتم روبیکا را نصب کنم.
شاید میخواستم چیزی از او پیدا کنم،
شاید میخواستم از نو به خاطرهای دست بزنم که دیگر فقط در گذشته نفس میکشید.
و آنجا بود که پیامی را دیدم؛
پیامی که چند ماه پیش از مرگش برایم فرستاده بود و من هرگز ندیده بودم.
شب یلدا را تبریک گفته بود.
نه با هیاهو، نه با زلزله، نه با وعدهای بزرگ…
فقط میآید، آرام مینشیند در گوشهای از دل، و همانجا ریشه میدواند؛
چنان که روزی میفهمی دیگر بدون او، هیچچیز شبیه قبل نیست.
او برای من همینگونه آمد.
از دلِ یک برنامهی مجازی، از میان پیامهایی ساده و گفتوگوهایی بیادعا.
در بیتاک با هم آشنا شدیم؛
آشناییای که در آغاز، چیزی جز یک دوستی معمولی به نظر نمیرسید.
ماهها گذشت و ما با هم حرف زدیم، از هر دری که میشد، از هر آنچه در دل داشتیم.
کمکم صمیمیتی میان ما شکل گرفت که هیچکس گمان نمیکرد روزی اینچنین عمیق شود.
تا آن روزی که تصمیم گرفتیم تماس بگیریم.
صدای او که در گوشم نشست، جهان برای لحظهای از حرکت ایستاد.
او فهمید من دخترم، و من فهمیدم او پسریست که اینهمه مدت، بیآنکه حتی یکبار دیده باشمش، به تکیهگاهی برای دلم بدل شده بود.
اما حقیقتِ عجیب آن بود که دانستن این مسئله نهتنها فاصلهای میان ما نساخت، بلکه ما را به هم نزدیکتر کرد؛
انگار سرنوشت، از همان ابتدا، نقشهی دیگری برای ما کشیده بود.
سالها گذشت.
سالهایی طولانی، آمیخته با انتظار، دلتنگی، لبخند، و حرفهایی که هر شب و هر صبح میان ما رد و بدل میشد.
ما به هم عادت نکرده بودیم؛
ما به هم وابسته شده بودیم.
چنان که اگر روزی صدای هم را نمیشنیدیم، روزمان ناقص میماند.
عشق، آرام و بیصدا، در وجودمان خانه کرده بود؛
همانطور که در قصههای کهن، لیلی و مجنون یکدیگر را نه فقط دوست میداشتند، که با نام هم نفس میکشیدند.
او نظامی بود؛
مردی که زندگیاش با وظیفه، انضباط و حضور در پست گره خورده بود.
همیشه سرِ کار بود، همیشه درگیر مسئولیت، همیشه در میانهی روزهایی که برای من فقط به امید دیدن او معنا پیدا میکرد.
با این همه، هر زمان که فرصتی مییافت، حتی اگر برای چند دقیقهای کوتاه، خود را به محلهی ما میرساند تا فقط مرا ببیند.
و من…
من نیز برای آنکه با او حرف بزنم، ساعت پنج صبح بیدار میماندم؛
بیخوابی برای من، در برابر شنیدن صدای او، چیزی نبود.
ما همیشه در حال حرف زدن بودیم؛
گاهی پشت تلفن، گاهی در دیدارهای کوتاه و پرشور، و گاهی فقط در سکوتی که میان پیامهایمان معنا پیدا میکرد.
به هم قول داده بودیم که هرطور شده به هم برسیم؛
قولی که از دلِ محبت برآمده بود و از جانِ امید جان میگرفت.
اما زندگی، همیشه با آدمی همانگونه رفتار نمیکند که دلش آرزو دارد.
روزی از روزها، خشم، میان ما دیوار کشید.
او در لحظهای از عصبانیت، چیزی گفت که قلبم را شکست.
و من، با قلبی مجروح و روحی لرزان، از شدت اندوه و درد، آن جملهی تلخ را بر زبان آوردم؛
جملهای که هرگز نباید گفته میشد.
گفتم:
«از زندگیم برو بیرون، نمیخواهمت. امیدوارم که بمیری.»
او مکثی کرد.
و بعد، با صدایی که هنوز هم پژواکش در جانم باقی مانده، گفت:
«باشه، میرم… ولی اینو بدون که دیگه برنمیگردم. دیدارمون به قیامت.»
آن روز، من فقط خشمگین بودم.
نمیدانستم این آخرین باریست که او را با این دنیا بدرقه میکنم.
نمیدانستم آن جمله، قرار است برای همیشه میان من و او، مرزی از خاک و آسمان بکشد.
صبحی که خبر را شنیدم، همهچیز درونم فرو ریخت.
از خواب برخاستم، اما گویی هنوز در خواب بودم؛
تنگی نفس، استرس، و اضطرابی نامعلوم در وجودم پیچیده بود.
گوشی را که برداشتم، فهمیدم این آشفتگی بیسبب نبوده است.
فهمیدم آن مردی که دوازده سال از عمرم را با او گذرانده بودم،
آن که دوستش داشتم،
آن که صدایش برایم آرامش بود،
دیگر در این دنیا نیست.
او رفته بود…
و چگونه رفته بود؟
به نامردی.
آن لحظه، جهان برایم معنایش را از دست داد.
عشقی که سالها با رنج و امید ساخته بودیم، با یک خبر، با یک تیر، با یک «شهید شد» فرو ریخت.
و من ماندم و حسرتی که هرگز از جانم پاک نمیشود؛
حسرتِ آن جمله،
حسرتِ آن لحظهی خشم،
حسرتِ آخرین کلماتی که میان ما رد و بدل شد.
نمیخواستم باور کنم.
حتی وقتی خانوادهام مرا به خاک او بردند، هنوز انگار دلم از حقیقت فرار میکرد.
هنوز در کوچهها، در خیابانها، در میان رهگذران، چهرهاش را جستوجو میکنم.
گاهی خیال میکنم از دور میآید،
گاهی صدایش را میشنوم،
و گاهی با تمام وجود حس میکنم هنوز همان نزدیکیهاست؛
انگار رفته، اما نرفته است.
چند ماه بعد، در میان دلتنگی و عادتِ تلخِ نبودنش، تصمیم گرفتم روبیکا را نصب کنم.
شاید میخواستم چیزی از او پیدا کنم،
شاید میخواستم از نو به خاطرهای دست بزنم که دیگر فقط در گذشته نفس میکشید.
و آنجا بود که پیامی را دیدم؛
پیامی که چند ماه پیش از مرگش برایم فرستاده بود و من هرگز ندیده بودم.
شب یلدا را تبریک گفته بود.
۱۶:۴۶
شب یلدا را تبریک گفته بود.همین یک پیام، همین چند کلمهی ساده، چنان در دلم نشست که انگار آخرین یادگار او را در آغوش گرفتهام.برای او نوشتم…
اما دیگر نبود تا بخواند.
دیگر نبود تا جوابم را بدهد.
دیگر نبود تا مثل همیشه، با مهربانی صدایم کند و دل شکستهام را آرام کند.
دیگر نبود تا قربانصدقهام برود،
تا بگوید نگران نباش،
تا بگوید همهچیز درست میشود.
و من،
در میان انبوه خاطرهها،
در میان بغضهایی که هیچوقت تمام نمیشوند،
فهمیدم بعضی عشقها برای زمین نیستند…
برای آسماناند.
و عشق من،
بیآنکه فرصتِ ماندن داشته باشد،
به آسمان رفت.
دیدارمان به قیامت.
اما دیگر نبود تا بخواند.
دیگر نبود تا جوابم را بدهد.
دیگر نبود تا مثل همیشه، با مهربانی صدایم کند و دل شکستهام را آرام کند.
دیگر نبود تا قربانصدقهام برود،
تا بگوید نگران نباش،
تا بگوید همهچیز درست میشود.
و من،
در میان انبوه خاطرهها،
در میان بغضهایی که هیچوقت تمام نمیشوند،
فهمیدم بعضی عشقها برای زمین نیستند…
برای آسماناند.
و عشق من،
بیآنکه فرصتِ ماندن داشته باشد،
به آسمان رفت.
دیدارمان به قیامت.
۱۶:۴۶
رمان pdf
گاهی آدمی بیخبر وارد زندگی آدم میشود؛ نه با هیاهو، نه با زلزله، نه با وعدهای بزرگ… فقط میآید، آرام مینشیند در گوشهای از دل، و همانجا ریشه میدواند؛ چنان که روزی میفهمی دیگر بدون او، هیچچیز شبیه قبل نیست. او برای من همینگونه آمد. از دلِ یک برنامهی مجازی، از میان پیامهایی ساده و گفتوگوهایی بیادعا. در بیتاک با هم آشنا شدیم؛ آشناییای که در آغاز، چیزی جز یک دوستی معمولی به نظر نمیرسید. ماهها گذشت و ما با هم حرف زدیم، از هر دری که میشد، از هر آنچه در دل داشتیم. کمکم صمیمیتی میان ما شکل گرفت که هیچکس گمان نمیکرد روزی اینچنین عمیق شود. تا آن روزی که تصمیم گرفتیم تماس بگیریم. صدای او که در گوشم نشست، جهان برای لحظهای از حرکت ایستاد. او فهمید من دخترم، و من فهمیدم او پسریست که اینهمه مدت، بیآنکه حتی یکبار دیده باشمش، به تکیهگاهی برای دلم بدل شده بود. اما حقیقتِ عجیب آن بود که دانستن این مسئله نهتنها فاصلهای میان ما نساخت، بلکه ما را به هم نزدیکتر کرد؛ انگار سرنوشت، از همان ابتدا، نقشهی دیگری برای ما کشیده بود. سالها گذشت. سالهایی طولانی، آمیخته با انتظار، دلتنگی، لبخند، و حرفهایی که هر شب و هر صبح میان ما رد و بدل میشد. ما به هم عادت نکرده بودیم؛ ما به هم وابسته شده بودیم. چنان که اگر روزی صدای هم را نمیشنیدیم، روزمان ناقص میماند. عشق، آرام و بیصدا، در وجودمان خانه کرده بود؛ همانطور که در قصههای کهن، لیلی و مجنون یکدیگر را نه فقط دوست میداشتند، که با نام هم نفس میکشیدند. او نظامی بود؛ مردی که زندگیاش با وظیفه، انضباط و حضور در پست گره خورده بود. همیشه سرِ کار بود، همیشه درگیر مسئولیت، همیشه در میانهی روزهایی که برای من فقط به امید دیدن او معنا پیدا میکرد. با این همه، هر زمان که فرصتی مییافت، حتی اگر برای چند دقیقهای کوتاه، خود را به محلهی ما میرساند تا فقط مرا ببیند. و من… من نیز برای آنکه با او حرف بزنم، ساعت پنج صبح بیدار میماندم؛ بیخوابی برای من، در برابر شنیدن صدای او، چیزی نبود. ما همیشه در حال حرف زدن بودیم؛ گاهی پشت تلفن، گاهی در دیدارهای کوتاه و پرشور، و گاهی فقط در سکوتی که میان پیامهایمان معنا پیدا میکرد. به هم قول داده بودیم که هرطور شده به هم برسیم؛ قولی که از دلِ محبت برآمده بود و از جانِ امید جان میگرفت. اما زندگی، همیشه با آدمی همانگونه رفتار نمیکند که دلش آرزو دارد. روزی از روزها، خشم، میان ما دیوار کشید. او در لحظهای از عصبانیت، چیزی گفت که قلبم را شکست. و من، با قلبی مجروح و روحی لرزان، از شدت اندوه و درد، آن جملهی تلخ را بر زبان آوردم؛ جملهای که هرگز نباید گفته میشد. گفتم: «از زندگیم برو بیرون، نمیخواهمت. امیدوارم که بمیری.» او مکثی کرد. و بعد، با صدایی که هنوز هم پژواکش در جانم باقی مانده، گفت: «باشه، میرم… ولی اینو بدون که دیگه برنمیگردم. دیدارمون به قیامت.» آن روز، من فقط خشمگین بودم. نمیدانستم این آخرین باریست که او را با این دنیا بدرقه میکنم. نمیدانستم آن جمله، قرار است برای همیشه میان من و او، مرزی از خاک و آسمان بکشد. صبحی که خبر را شنیدم، همهچیز درونم فرو ریخت. از خواب برخاستم، اما گویی هنوز در خواب بودم؛ تنگی نفس، استرس، و اضطرابی نامعلوم در وجودم پیچیده بود. گوشی را که برداشتم، فهمیدم این آشفتگی بیسبب نبوده است. فهمیدم آن مردی که دوازده سال از عمرم را با او گذرانده بودم، آن که دوستش داشتم، آن که صدایش برایم آرامش بود، دیگر در این دنیا نیست. او رفته بود… و چگونه رفته بود؟ به نامردی. آن لحظه، جهان برایم معنایش را از دست داد. عشقی که سالها با رنج و امید ساخته بودیم، با یک خبر، با یک تیر، با یک «شهید شد» فرو ریخت. و من ماندم و حسرتی که هرگز از جانم پاک نمیشود؛ حسرتِ آن جمله، حسرتِ آن لحظهی خشم، حسرتِ آخرین کلماتی که میان ما رد و بدل شد. نمیخواستم باور کنم. حتی وقتی خانوادهام مرا به خاک او بردند، هنوز انگار دلم از حقیقت فرار میکرد. هنوز در کوچهها، در خیابانها، در میان رهگذران، چهرهاش را جستوجو میکنم. گاهی خیال میکنم از دور میآید، گاهی صدایش را میشنوم، و گاهی با تمام وجود حس میکنم هنوز همان نزدیکیهاست؛ انگار رفته، اما نرفته است. چند ماه بعد، در میان دلتنگی و عادتِ تلخِ نبودنش، تصمیم گرفتم روبیکا را نصب کنم. شاید میخواستم چیزی از او پیدا کنم، شاید میخواستم از نو به خاطرهای دست بزنم که دیگر فقط در گذشته نفس میکشید. و آنجا بود که پیامی را دیدم؛ پیامی که چند ماه پیش از مرگش برایم فرستاده بود و من هرگز ندیده بودم. شب یلدا را تبریک گفته بود.
اینکه داستانش واقعیه دلمو سوزوند...:)
۱۶:۴۶
تـــمــام مـی شـود..
۱:۲۲
چـرا ایـنـجـوری شـد؟
۱:۲۳
رمانبسم الله الرحمن الرحیم
•باهم رمان میخونیم؛•حرف دل میزنیم؛•زیبایی میبینیم؛
در نهایت قراره اینجا،همونجایی باشه که با حال خوب ازش بیرون میآیید

حرفی،سخنی،درخواستی،مالک؛@hastiii565زاپاس @romanpdf2
https://eitaa.com/romanpdfلینکه چنل اصلی
•باهم رمان میخونیم؛•حرف دل میزنیم؛•زیبایی میبینیم؛
در نهایت قراره اینجا،همونجایی باشه که با حال خوب ازش بیرون میآیید
حرفی،سخنی،درخواستی،مالک؛@hastiii565زاپاس @romanpdf2
https://eitaa.com/romanpdfلینکه چنل اصلی
۶:۳۵
چنل اصلی تو ایتارمانای اونجا فرق دارن
۶:۳۶
بـرنـمـیـگـردیـم...
۶:۴۲