کلماتی وجود دارند که روی جهان سرپوش میگذارند و واقعیتها را از تیررس حواس پنجگانهمان پنهان میکنند. کلماتی وجود دارند که شیک و مناسب و قانونیاند. این کلمات عادت و فراموشی میآورند.اما ما باهوش باشیم. باید حافظهمان را تقویت کنیم و مواظب باشیم یادمان نرود. نباید قوه شناختیمان حتی ظرف همین دو هفته یهذره هم کند شود. از ساختمانهای سوخته و آوار شده که با موشک در هم شکسته شدند. از بوی خون، از جنازههای ناتمام. اجزای تن انسان. از پلهای ریخته، از بوی خون.از مدرسههای ویران. از مدرسه میناب... از مدرسه مینابما از این حقیقت نباید رها شویم.به عهد وقول نامردان اعتباری نیست.جنگ تمام نشده.#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت
۷:۴۸
یکی از رسالتهای آدمها در این دنیا این است که #کلیدواژه درست کنند. مثلا آقا سید مجید موسوی، کلیدواژههای خاصی ساخته: #نقطهزن را دیگر همهمان شنیدهایم. شاید ساده به نظر برسد، اما گاهی تمام زندگی ما در همین یک واژه خلاصه میشود.کلیدواژهها همان چیزهایی هستند که ما را نگه میدارند،وقتی خستهایم، وقتی گم شدهایم، وقتی نمیدانیم باید به کجا برویم.مثل نوری کوچک در تاریکی،مثل دستی که بیصدا اما محکم دستت را میگیرد.کلیدواژه میتواند نام کسی باشد که با شنیدنش قلبت تندتر میزند… یا خاطرهای که با مرورش لبخند روی لبت مینشیند و همزمان بغض گلویت را میفشارد.کلیدواژهها تابع زمان و اتمسفر ذهنی #آدم هستند. گاهی از یک واژه فراتر میروند و تبدیل به صوت میشوند. صدایی تکرار شونده در ذهن. من میدانم که جنگ تمام نشده است. اما از صبح گرد خانه را گرفتهام و همهجایش را برق انداختهام. به رسم قدیم، وقت کار، بیهراس و بیانتظار حادثه داستان را در هدفون پخش کردهام و زدهام به دل کار خانه! داستان پیشرفته اما ذهن من حتی در میان کلمات داستان هم دنبال کلیدواژههای امروزش میگردد. حتی وقتی زیر قابلمه غذا را کم میکنم و میآیم مینشینم یک جا تا موهای دخترم را ببافم، کلمههای خودم توی ذهنم راه میروند. کلمههایی که با آنها فکر میکنم یا با خودم حرف میزنم. حالا هر قدر عیار این کلیدواژهها بیشتر باشد عمق آدم بیشتر می شود. چیزهای ریز جای خودشان را به دغدغههای اساسی میدهند و عمر آدم با ارزشتر میشود. اینها را گفتم برای اینکه کلیدواژه خیلی هایمان این شبها #تجمع، #خیابان و #حضور استدر جنگ، کلیدواژهها تغییر میکنند.عشق میشود ماندن، ایستادن و برگشتن.خانه میشود پناهگاهاما امید همان امید میماند که آدمها زیر لب بیشتر تکرارش میکنند.کلیدواژه در جنگ، دیگر فقط راهی برای پیدا کردن خودت نیستبلکه تلاشیست برای یافتن کنشهای جمعی بیشتر یا فردیتهای محکم قوامگرفتهتر...#کلید_واژه#علت#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشتپینوشت: اینجا صدای پدافند میآید. پینوشت ۲: فراقم سخت میآید. ولیکن صبر میبایدکه گر بگریزم از سختی، رفیق سست پیمانم...
۱۶:۵۵
توی خبرها خواندم شش زایشگاه را در لبنان مورد هدف قرار داده! کلمات توی ذهنم میروند و میآیند، اما هنوز نوشتن برایم سخت است. مادر که باشی اینخبر بدجور گلویت را فشار میدهد. چند تا کفن کوچک قرار است فردا رو به آسمان بلند شوند؟ چند تا مادر خسته از تحمل درد جانفرسای زایش، وقتی هنوز نوزاد خود را خوب در بغل نگرفته و شیرش نداده بودند، به شهادت رسیدند؟ بچه که بودم یک کتاب داستان داشتم درباره جنگ با دشمن صهیونیستی. اسم کتاب یادم نیست اما تصاویرش کم و بیش خاطرم میآید. تصویر یک سرباز صهیونیست با لباس نظامی سیاه، خیلی ترسناکتر از تصویر نمونه بعثیاش شده بود. آنوقتها بعثیها توی ادبیات داستانی کودک با سبیلهای خارج از قاب صورت و چشمهای از حدقه درآمده تصویر میشدند که در ذهن کودکانه من کمی خنگ هم به نظر میرسیدند.بعد از آن هر چه از یک بعثی توی داستانهام مینویسم همین است. چون #آدم موقع نوشتن دچار ناخودآگاه و ذخایر ذهنیاش میشود. خدا بیامرزد تصویرگر آن کتاب را. با آن تصویرها اولین بار خودم، به طور مستقل و بیواسطه و البته کودکانه، دشمنم را شناختم. از همان وقت اگر چه از حزب بعث متنفر شدم اما حس انزجارم از دشمن صهیون بیشتر بود. تصویر سرباز رژیم صهیونیستی چهره ترسناکی داشت. صورتش پر از زاویه بود. رنگ چشمهاش قرمز، انگار که خون خورده باشد...
سربازان رژیم صهیونیستی، انگار که خون خورده باشند از صدر تا ذیلشان، از آدم فاصله دارند. مگر میشود تا این حد این #آدم قسیالقلب باشد؟ این که دشمن ۶ زایشگاه را مورد هدف قرار داده یعنی دارد دشمنی آشکار خود را با بشریت نشان میدهد.زن چشمه زایش است. آدمها اولین بار از دامن مادرهایشان مبعوث میشوند. مادری که با تحمل درد جانفرسا و استخوانشکن، نوزادی را به دنیا میآورد، دارد زندگی و امید را به جهان هستی هدیه میدهد، اولین شاهد #مبعوث شدن انسان است. اینجا دو #بعثت همزمان است یک میزانسن باشکوه از حیات.مادر با هر نفسِ آمیخته به درد، آیندهای را میسازد که ریشه در عشق و ایستادگی دارد.
پس حمله به زایشگاه، حمله به یک ساختمان یا یک نقطه جغرافیایی نیست؛ حمله به آغاز زندگی است، به نخستین تپشهای قلب، به اولین گریهای که نوید ادامه انسان بودن ماست. اینجا جایی است که امید شکل میگیرد، جایی که آینده نفس میکشد.دشمنی که این مکان را هدف میگیرد، نه فقط با یک ملت، بلکه با مفهوم حیات در ستیز است. او از تولد میترسد، از استمرار، از نسلی که میتواند حقیقت را به یاد بیاورد و در برابر ظلم بایستد.زایشگاه، نماد مهر است، نماد درد مقدسی که به زندگی ختم میشود. جانکاه است که صدای گریه نوزاد با صدای انفجار در هم بیامیزد. این تضاد، چهره واقعی دشمنی را نشان میدهد؛ دشمن نور، دشمن امید، دشمت خلقت، دشمن انسان...هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ...خدایا تو شاهد باش!#لبنان#ضاحیه#مقاومت #لیلا_مهدویپینوشت: یالثارات الحسین...
سربازان رژیم صهیونیستی، انگار که خون خورده باشند از صدر تا ذیلشان، از آدم فاصله دارند. مگر میشود تا این حد این #آدم قسیالقلب باشد؟ این که دشمن ۶ زایشگاه را مورد هدف قرار داده یعنی دارد دشمنی آشکار خود را با بشریت نشان میدهد.زن چشمه زایش است. آدمها اولین بار از دامن مادرهایشان مبعوث میشوند. مادری که با تحمل درد جانفرسا و استخوانشکن، نوزادی را به دنیا میآورد، دارد زندگی و امید را به جهان هستی هدیه میدهد، اولین شاهد #مبعوث شدن انسان است. اینجا دو #بعثت همزمان است یک میزانسن باشکوه از حیات.مادر با هر نفسِ آمیخته به درد، آیندهای را میسازد که ریشه در عشق و ایستادگی دارد.
پس حمله به زایشگاه، حمله به یک ساختمان یا یک نقطه جغرافیایی نیست؛ حمله به آغاز زندگی است، به نخستین تپشهای قلب، به اولین گریهای که نوید ادامه انسان بودن ماست. اینجا جایی است که امید شکل میگیرد، جایی که آینده نفس میکشد.دشمنی که این مکان را هدف میگیرد، نه فقط با یک ملت، بلکه با مفهوم حیات در ستیز است. او از تولد میترسد، از استمرار، از نسلی که میتواند حقیقت را به یاد بیاورد و در برابر ظلم بایستد.زایشگاه، نماد مهر است، نماد درد مقدسی که به زندگی ختم میشود. جانکاه است که صدای گریه نوزاد با صدای انفجار در هم بیامیزد. این تضاد، چهره واقعی دشمنی را نشان میدهد؛ دشمن نور، دشمن امید، دشمت خلقت، دشمن انسان...هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ...خدایا تو شاهد باش!#لبنان#ضاحیه#مقاومت #لیلا_مهدویپینوشت: یالثارات الحسین...
۴:۰۷
#زندگی_بدون_آرمان
ساعت حوالی ۵ صبح بود و هوا روشن. نماز را که خواندنم، نشستم پای کتابی با عنوان «مرگ آسانتر از دوست داشتن است» توی حال و هوای خودم بودم. صدای جنگنده بلند شد. راس ساعت. میدانستم از عربستان یا اردن بلند میشوند و از طریق کریدور هوایی جنوب خلیج فارس، طبق ماهیت ننگآلود و پلیدشان، حریم هوایی ما را نقض و وارد ایران میشوند. قصدشان هم تهاجم به آسمان مرکزی ایران است. اما آن روز فرق داشت. آسمان تیره بود. انگار جنگندهها سایه انداخته بودند و صدای غرش کمی واضحتر بود. از توی خانه یا حیاط از حرکت جنگنده نمیتوان تصور روشنی داشت. اما حسم میگفت دارند بالای منطقه چرخ میزنند. شاید هم خیال من بود. نمیدانم. توی سکوت خانه داشتم با دقت به صدایی که دور برداشته بود و حس دایره داشت گوش میکردم که یک دفعه غرش مهیبی بلند شد. دیوار صوتی شکست و انفجار از آن سمت دریا از سمت کیش به گوشم خورد. بهخاطر عادت این چند وقت شک نداشتم کیش را زده چون صدا واضح و نزدیک بود. اما صدای بعدی از پنجره اتاق بچهها رسید. پنجرههای چسب خورده به ضرب باز شدند و صدا را آوردند! این یعنی هدف دوم کیش نبوده! جایی در همینسوی آب و به قول معروف در سرزمین اصلی! شاید لنگه، شاید کُنگ، شاید چارک، شاید نزدیکتر...بچهها از خواب پریدند. زهرا طبقه دوم تخت دو طبقه خوابیده بود و کوبیده شدن زوار پنجره به تخت فلزی از یک سمت، صدای انفجار از سمت دیگر بهت زدهاش کرده بود. دو قلوها با تعجب نگاه میکردند و من داشتم با تمام دلشوره مادرانهام. در حالیکه با زانوهای لرزان در قاب در ایستاده بودم و با بغض به ترس بچههایم نگاه میکردم، داشتم به #زندگی_بدون_آرمان فکر میکردم. اینکه اگر توی زندگیمان افق روشنی برای ادامه نداشتیم الان از درون تهی شده بودیم. اصلا نمیخواهم بگویم نمیترسم! ترس لازمه حیات است. یکی از اسباب بقا!. اما حتی ترس هم در زندگی آرمانی پیشبرنده است نه مانع.زندگی بدون آرمان، شبیه جادهایست که به هیچ مقصدی ختم نمیشود؛ قدم میزنی، نفس میکشی، روزها را یکییکی پشت سر میگذاری، اما درونت خلائی خاموش موج میزند. نه شوقی برای رسیدن هست، نه ترسی از نرسیدن. همهچیز در حد «بودن» باقی میماند، بیآنکه «شدنی» در کار باشد.#آدم در چنین حیاتی، بیشتر تماشاگر است تا بازیگر. در زندگی بدون آرمان، روزها رنگ میبازند و شبها بیرویا میگذرند، چون رویا نتیجه آرزوست و آرزو، فرزند آرمان.زندگی بدون آرمان، آرام است، اما این آرامش بوی سکون میدهد، نه رضایت. مثل دریایی که موج ندارد؛ زیباست، اما زنده نیست. در آن خبری از طوفان نیست، اما شورِ حرکت هم غایب است. نوعی از محافظهکاری بیدلیل و ترسزده به نظر می آید که کمکم انسان را به دور و اطرافش ممتنع میسازد. و شاید دردناکترین بخشش این باشد که آدم، کمکم بشوقِ معنا دادن به زندگی را از دست میدهد.
پینوشت: و کفی بالله وکیلاپینوشت دو: عمری باشد درباره #آرمان و آرمانهای پیشبرنده، متعادل و زندگی ساز مینویسم.
ساعت حوالی ۵ صبح بود و هوا روشن. نماز را که خواندنم، نشستم پای کتابی با عنوان «مرگ آسانتر از دوست داشتن است» توی حال و هوای خودم بودم. صدای جنگنده بلند شد. راس ساعت. میدانستم از عربستان یا اردن بلند میشوند و از طریق کریدور هوایی جنوب خلیج فارس، طبق ماهیت ننگآلود و پلیدشان، حریم هوایی ما را نقض و وارد ایران میشوند. قصدشان هم تهاجم به آسمان مرکزی ایران است. اما آن روز فرق داشت. آسمان تیره بود. انگار جنگندهها سایه انداخته بودند و صدای غرش کمی واضحتر بود. از توی خانه یا حیاط از حرکت جنگنده نمیتوان تصور روشنی داشت. اما حسم میگفت دارند بالای منطقه چرخ میزنند. شاید هم خیال من بود. نمیدانم. توی سکوت خانه داشتم با دقت به صدایی که دور برداشته بود و حس دایره داشت گوش میکردم که یک دفعه غرش مهیبی بلند شد. دیوار صوتی شکست و انفجار از آن سمت دریا از سمت کیش به گوشم خورد. بهخاطر عادت این چند وقت شک نداشتم کیش را زده چون صدا واضح و نزدیک بود. اما صدای بعدی از پنجره اتاق بچهها رسید. پنجرههای چسب خورده به ضرب باز شدند و صدا را آوردند! این یعنی هدف دوم کیش نبوده! جایی در همینسوی آب و به قول معروف در سرزمین اصلی! شاید لنگه، شاید کُنگ، شاید چارک، شاید نزدیکتر...بچهها از خواب پریدند. زهرا طبقه دوم تخت دو طبقه خوابیده بود و کوبیده شدن زوار پنجره به تخت فلزی از یک سمت، صدای انفجار از سمت دیگر بهت زدهاش کرده بود. دو قلوها با تعجب نگاه میکردند و من داشتم با تمام دلشوره مادرانهام. در حالیکه با زانوهای لرزان در قاب در ایستاده بودم و با بغض به ترس بچههایم نگاه میکردم، داشتم به #زندگی_بدون_آرمان فکر میکردم. اینکه اگر توی زندگیمان افق روشنی برای ادامه نداشتیم الان از درون تهی شده بودیم. اصلا نمیخواهم بگویم نمیترسم! ترس لازمه حیات است. یکی از اسباب بقا!. اما حتی ترس هم در زندگی آرمانی پیشبرنده است نه مانع.زندگی بدون آرمان، شبیه جادهایست که به هیچ مقصدی ختم نمیشود؛ قدم میزنی، نفس میکشی، روزها را یکییکی پشت سر میگذاری، اما درونت خلائی خاموش موج میزند. نه شوقی برای رسیدن هست، نه ترسی از نرسیدن. همهچیز در حد «بودن» باقی میماند، بیآنکه «شدنی» در کار باشد.#آدم در چنین حیاتی، بیشتر تماشاگر است تا بازیگر. در زندگی بدون آرمان، روزها رنگ میبازند و شبها بیرویا میگذرند، چون رویا نتیجه آرزوست و آرزو، فرزند آرمان.زندگی بدون آرمان، آرام است، اما این آرامش بوی سکون میدهد، نه رضایت. مثل دریایی که موج ندارد؛ زیباست، اما زنده نیست. در آن خبری از طوفان نیست، اما شورِ حرکت هم غایب است. نوعی از محافظهکاری بیدلیل و ترسزده به نظر می آید که کمکم انسان را به دور و اطرافش ممتنع میسازد. و شاید دردناکترین بخشش این باشد که آدم، کمکم بشوقِ معنا دادن به زندگی را از دست میدهد.
پینوشت: و کفی بالله وکیلاپینوشت دو: عمری باشد درباره #آرمان و آرمانهای پیشبرنده، متعادل و زندگی ساز مینویسم.
۸:۵۴
اهالی #پرواز_میناب_۱۶۸خدا بههمراهتون
۲۱:۱۰
خیلی مهم است که آدم در جریان باشد. در جریان بودن با موج سواری و حزب باد بودن فرق دارد. حتی نقطه مقابلش است. یعنی تو موقعیت و اتمسفر جامعه و کشورت را بشناسی و در جریان حرکتش قرار بگیری. در این صورت است که با هر تفکری و هر سلیقهای میتوانی با جریان حرکت میهن همراه شوی. در جریان بودن، #آدم را به سمت همدلی و همراهی سوق میدهد. از دل این اتفاق است که احساس سودمند یا مثمرثمر بودن به دست میآید. اینطوری آدم فکر نمیکند که کمکی از دستش ساخته نیست. خیلی مهم است که در بزنگاههای خاص #ایران سهم داشته باشی راستش را بخواهید من همان اولین روز تکلیفم را با خودم معلوم کردم. من از مردن در جنگ نمیترسم. این از من... نگفتم هم شهید. شهادت یک لحظه و یک اتفاق نیست. شهادت یک سبک زندگی است. مجاهدت و تلاش میخواهد باید مراتب آداب الهی مودب بود و برایش آستین بالا زد و زحمت کشید. شهادت را فقط خدا میداند. یک قرار پنهان است بین خدا و بنده. منتهی من همان اول جنگ وقتی توی عالم خودم داشتم رمان تازهام را سامان میدادم و صدای شدید جنگنده را شنیدم و گفتم،،هر چه خدا بخواهد همان میشود. انقدر گفتم که دلم آرام شد و ترس از بین رفت. حالا اگر اعصاب سمپاتیک و پاراسماتیکم وقت بروز انفجار آب روغن قاتی کنند، یک پدیده معمولی و فیزیولوژیک است.از همان وقت تصمیم گرفتم تا در جریان باشم. گاهی با نوشته، گاهی با روایت، گاهی با شعار. خیلی از ما این روزها تلاش میکنیم تا در جریان باشیم. قوی و محکم ادامه دهیم و بمانیم پای ایران.
اما مانده تا ما بفهمیم در جنگ چه بر سرمان آمده. امروز ۴ مرتبه به ضرورت از بزرگراه صدر گذشتم. تصویر بچههای میناب وسط بزرگراه راه نفس کشیدنم را تنگ میکرد.نگاههای شفاف و پر از آرزو. نگاههایی که بیتعارف چشم ازشان میدزدیدم. چون هنوز نمیدانم به جز قلمفرسایی و سوگواری مادرانه چه کار سودمندی از دستم ساخته است تا به سهم خودم خونخواهشان باشم. ما مانده تا درک کنیم چه سرمایههای نظامی بیبدیلی را از دست دادهایم. ما هنوز وسط میدان ایستادهایم و دریا برایمان طوفانیست. وقتی آرام شد تازه تازه داغها رو میشوند...اما هنوز نوبه در جریان ماندن، ایستادن و تقلا کردن است. حالا نباید پا پس کشید.#میناب#سوگ#جریان#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت
اما مانده تا ما بفهمیم در جنگ چه بر سرمان آمده. امروز ۴ مرتبه به ضرورت از بزرگراه صدر گذشتم. تصویر بچههای میناب وسط بزرگراه راه نفس کشیدنم را تنگ میکرد.نگاههای شفاف و پر از آرزو. نگاههایی که بیتعارف چشم ازشان میدزدیدم. چون هنوز نمیدانم به جز قلمفرسایی و سوگواری مادرانه چه کار سودمندی از دستم ساخته است تا به سهم خودم خونخواهشان باشم. ما مانده تا درک کنیم چه سرمایههای نظامی بیبدیلی را از دست دادهایم. ما هنوز وسط میدان ایستادهایم و دریا برایمان طوفانیست. وقتی آرام شد تازه تازه داغها رو میشوند...اما هنوز نوبه در جریان ماندن، ایستادن و تقلا کردن است. حالا نباید پا پس کشید.#میناب#سوگ#جریان#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت
۸:۴۰
بازارسال شده از وطندار (محمدامین سلیمی)
۱۶:۵۱
توی قبرستان میناب یک قبر وجود دارد برای اجزای ناتمام... برای تکههای بینشان بچههای معصومی که وحشیانه و شیطانی مورد هدف قرار گرفتهاند. در میناب زنانی زندگی میکنند که نمیدانند بالاسر کدام قبر بنشینند. قرار ندارند. دقیقهای این قبر، لحظهای قبر دیگر. قبلا میناب را از صدفهای زیبای ساحلش می شناختم. و ساحلی که تنش از درخشش ماسه برق میزد و فیروزهایهای دریای بینظیری که در افق با آسمان محو میشدند. و میناب را با فیروزه میشناختم. فیروزه شال بندری سیاه سر نمیکرد. بیشتر وقتها لیسی و کندوره روشن میپوشید. سرش به نخلها وبُزهایش گرم بود.فیروزه را با دریا میشناختم. با ساحل میناب، وقتی دستش را ستون صورت میکرد و زل میزد به دریا و میگفت:«موج مرده میدونی که چین؟!موج مرده رِ فقط دل زنها میشناسه و دریا! چون زنها دیر دل میدن و عاشق میشن. اما مرض عشق که بیوفته به جونشون دیگه واویلاست. میگفت:دل زن میمانه مث دریا. وقتی عشق میافته توش مثل او وختا که رو آب روغنی و آرامه، مطیع و لطیف میشه باهات راه میآد. همراهه حتی تا قله کوه ای عشقو ذرهذره پخش میشه میان آب دریا! میشینه به جونش.انباشت میشه ته خلیج. خو میدونی چین؟ خلیج فارس پر از ای عشقهای انباشته و تموم نشدن. اما امان از روزی که دل زنا ترک برداره و طیفون بیوفته توش. دیگه بعدش موج می افته و صاف نمیشه که! صافم بشه موج مرده داره!هیچی دیگه مث روز اول نمیشه! آروم هم که بشه باز هر چی یادش که بیوفته عینهو موج مرده تلاطم میاندازه و ویران می کنه.ناغافل. ناخوانده.خاموش...زنها میبخشن اما فراموش نمیکنن!»میناب من را یاد فیروزه میاندازد. زنی که دریا مردش را پس نداده بود.بچه نداشت اما مادر تمام میناب بود. این روزها فیروزه وقتی به قبرستان میرود نمیداند سر کدام مزار بنشیند و گریه کند. یکجا قرار ندارد.#میناب_۱۶۸#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشتپینوشت: سید الشهدا فرمود:این دنیا چهره عوض کرده و دگرگون شده، خوبیهایش پشت کردهو رفته است...
۱۸:۲۹
یک وقتهایی در کتابها میخواندیم که برای زندگی باید جنگید! اما الان به چشم میبینم که داریم برای #جنگ زندگی میکنیم. یعنی خیلیهایمان سهممان از این جهاد، این است که جریان مداوم زندگی را با کیفیت پیش ببریم. نباید کوتاه بیاییم.امروز چند تا فروشگاه لوازمالتحریر را گشتم برای ماژیک مخصوص صورت. سبز و سفید قرمزشان تمام شده بود باقی رنگها موجود بود. البته بچهها دمغ شدند. میگفتند «اگر دفعه پیش دوتا دوتا خریده بودی الان ماژیک داشتیم!»گفتم: «پس یک بچه دیگه چی؟!»دوقلوها پریدند توی حرفم که «نه! بحث نیاز و خواسته است. ما برای خواستههامون صبر میکنیم اما خودت گفتی نیاز زود تامین میشه! الان ماژیک صورت نیازه نه خواسته!»حرف حساب جواب نداشت.گفتم میشود این دفعه از گواش استفاده کنید تا بعد! توی راه برگشت، بعد از مدتها بردمشان به کتابفروشی همیشگی، گفتم نیاز به فقط یک جلد کتاب دارید! بروید مرتفعش کنید! فقط یکی!هر کدام از یک کتاب آشنا که پیشتر داشتیمش، یک جلد برداشتند:#جنگی_که_نجاتم_داد#جنگی_که_بالاخره_نجاتم_داددوگانهای که عنوانش من را یاد روز چهلوسوم جنگ انداخت.گفتم این را که دارید! امانت دادهاید خب بر میگرددگفتند: نه الان و در شرایط جنگ میخواهیم بخوانیم! گفتم همه این دو کتاب که از جنگ نیست. دخترم مثل وقتهایی که ادای من را در میآورد، صدایش را صاف کرد و گفت: «بالاخره درباره زندگی در شرایط جنگی که هست. باید الان بخوانمش. تا یاد بگیرم...»باز هم حرفی نداشتم بزنم. این دو جلد را با تنها یک جلد کتاب برای خودم، کارت کشیدم و مغزم سوت کشید. اما میارزید که دستمان را برای زندگی روتین و همیشگی پر کنم. برای جنگ، برای پیروزی در این جنگ نابرابر باید زندگی کرد! محکم و سلیح!#پای_کار_ایرانپینوشت:نیاز، چیزی است که برای زندگی لازم است؛ مثل نان و امنیت.خواسته، آرزویی است که داشتنش خوب است، اما نبودش مشکلی جدی ایجاد نمیکند.نیازها بین همه انسانها مشترکاند، اما خواستهها برای هر کسی فرق دارد.اگر نیاز برآورده نشود، زندگی دچار مشکل میشود؛ ولی برآورده نشدن خواسته فقط کمی ناراحتی میآورداینها را به زبان کودکان گفتم.#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت#مادرانه
۸:۴۸
بازارسال شده از هادی خورشاهیان
دو دست کودک منزیر سنگ آوار است - چقدر چای نخوردهکه از دهان افتاد -کدام دستبه دست من استکان بدهد؟کدام دستنوازش کند برادر را؟چگونه دستش گهواره را تکان بدهد؟
#هادی_خورشاهیان#جنگ_رمضان
#هادی_خورشاهیان#جنگ_رمضان
۱۴:۵۱
دم غروبی داشتم دیالوگ پدر زوسیما با ایوان را در برادران کارامازوف مرور میکردم.ایوان با ذهنی شکگرا و عقلگرا، جهان را پر از رنج بیگناهان میبیند—بهویژه رنج کودکان—و نتیجه میگیرد که نمیتواند چنین نظمی را بپذیرد. او عملاً میگوید: اگر خدا و جاودانگی وجود نداشته باشد، هیچ پایهی محکمی برای اخلاق باقی نمیماند. در این صورت، «همهچیز مجاز است».
در مقابل، پدر زوسیما پاسخ مستقیمی به سبک استدلالی نمیدهد، بلکه نگاهش وجودی و اخلاقی است:انسان باید مسئولیت همه را بر عهده بگیرد، نه اینکه صرفاً جهان را قضاوت کند.رنج را نمیتوان فقط با عقل حل کرد؛ باید با عشق و همدلی به آن پاسخ داد.ایمان، نه یک برهان منطقی، بلکه یک انتخاب و شیوهی زیستن است.
در همین خواندنها و فکر کردنها بودم که رفتم سراغ خبر! ترامپ دیوانه باز دچار جنون شده است و لاطائلات میگوید و مهمل می بافد و بدمستی میکند. این که خودش دارد با دیوانگیهایش تیشه به ریشه خود و همدستانش میزند راستش خندهام انداخت. رشد قیمت نفت اگر چه به نفع ما و نتیجه استراتژی نظامی مقتدرانه و دیپلماسی هوشمندانه ایران است اما دیوانهای که منطق ندارد و با نگاهی که مطلقیت و جزمیت از آن میبارد دست به قمار کشندهای میزند حتی ایوان را که نظرگاه شر در برادران کارامازوف است، رو سفید میکند! ترامپ دیوانه و جانی از کودککشی ابایی ندارد. او فاقد اخلاق و وجدان اخلاقی است و همه چیز را مجاز میداند!حالا این قیاس معالفارغ از آنجایی میآید که سعی داشتم از منظر پدر زوسیما که نماینده مسیح در یک رمان روسی است کمی در اخلاق مسیحیت فکر کرده باشم که خبر ترامپ را که یک خشک مذهبی محسوب میشود خواندم...#شر_مطلق#برادران_کارامازوف#قمار_باز#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت
در مقابل، پدر زوسیما پاسخ مستقیمی به سبک استدلالی نمیدهد، بلکه نگاهش وجودی و اخلاقی است:انسان باید مسئولیت همه را بر عهده بگیرد، نه اینکه صرفاً جهان را قضاوت کند.رنج را نمیتوان فقط با عقل حل کرد؛ باید با عشق و همدلی به آن پاسخ داد.ایمان، نه یک برهان منطقی، بلکه یک انتخاب و شیوهی زیستن است.
در همین خواندنها و فکر کردنها بودم که رفتم سراغ خبر! ترامپ دیوانه باز دچار جنون شده است و لاطائلات میگوید و مهمل می بافد و بدمستی میکند. این که خودش دارد با دیوانگیهایش تیشه به ریشه خود و همدستانش میزند راستش خندهام انداخت. رشد قیمت نفت اگر چه به نفع ما و نتیجه استراتژی نظامی مقتدرانه و دیپلماسی هوشمندانه ایران است اما دیوانهای که منطق ندارد و با نگاهی که مطلقیت و جزمیت از آن میبارد دست به قمار کشندهای میزند حتی ایوان را که نظرگاه شر در برادران کارامازوف است، رو سفید میکند! ترامپ دیوانه و جانی از کودککشی ابایی ندارد. او فاقد اخلاق و وجدان اخلاقی است و همه چیز را مجاز میداند!حالا این قیاس معالفارغ از آنجایی میآید که سعی داشتم از منظر پدر زوسیما که نماینده مسیح در یک رمان روسی است کمی در اخلاق مسیحیت فکر کرده باشم که خبر ترامپ را که یک خشک مذهبی محسوب میشود خواندم...#شر_مطلق#برادران_کارامازوف#قمار_باز#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت
۱۷:۴۶
۲۳:۵۲
بازارسال شده از گنجینه خانه
بیتابِ آسمان.pdf
۸۸۰.۹۵ کیلوبایت
کتاب 《 بیتاب آسمان 》 مجموعه سیوسه داستان و ناداستان بهقلم نویسندگان ایرانی، برای نوجوانان از جنگ رمضان
«خانه»
در «خانه» تجربهی خودمان از این روزهای پرتلاطم را در قالب روایت، مستندنگاری، داستان و شعر مینویسیم و منتشر میکنیم. این نوشتنها و خواندنها، هم باعث «همدلی» خودمان است و هم «روایت تاریخ» خواهد شد.
شناسه:https://ble.ir/khaaneh
«خانه»
در «خانه» تجربهی خودمان از این روزهای پرتلاطم را در قالب روایت، مستندنگاری، داستان و شعر مینویسیم و منتشر میکنیم. این نوشتنها و خواندنها، هم باعث «همدلی» خودمان است و هم «روایت تاریخ» خواهد شد.
۶:۴۵
راوی _لیلا مهدوی
بیتابِ آسمان.pdf
این اثر هم مثل باوطن زحمت دوستان است در گروه ادبی خانه. توفیق شد که من هم یک داستان نوجوان در این مجموعه داشته باشم به اسم: ناخدا عَبُد
۶:۴۷
امروز بچههای گروه ادبی #خانه، مجموعهای را که برای نوجوان کار کرده بودیم، برایم فرستادند. من فارغ از کارهای معمول خانه سرم گرم کتاب تازه ای از عبدالرحمان منیف بود و کیفور داشتم میخواندمش. مجموعه را که دیدم از همانجا گفتم: طاها کلاست تموم شد بیا برای تولید کتاب صوتی خودت!با ذوق دوید از اتاق بیرون که ناخدا عبد چاپ شد؟ گفتم: نه! منتشر شد. دیجیتاله! به مذاقش خوش نیامد اما خب همین هم برایش غنیمت بود. همیشه اصرار دارند نوجوان بنویسم. ولی من علاقهای ندارم. این بار هم چون جنگ بود، انگار خدا خواست. موبایل را گرفت توی دستش و آورد روی صفحه داستان!گفتم: #راوی تویی! روایت توعه. گفت: همون که گفتی راویت بلد نباشم یعنی سواد ندارم؟گفتم: خودِ خودش است اما یک کمی توضیح لازم دارد.گفت: روایت همانی است که تو تازگی هر وقت مینویسی چشمهات قرمز میشه؟ نخواستم ترک بیاندازم به احساس و ادراک تازه بازسازی شدهاش. نمیخواستم باز میناب را یادش بیاندازم. یادش که نمیرفت. یاد هیچکدامشان. به قول نورا هر بار که از تجریش رد میشویم با دخترهای شهید میناب چشم توی چشم میشویم. اصلا مگر داغ فراموش میشود؟ اصل بقای زخم چه؟! زخمها هیچ گاه از بین نمیرود. حتی تبدیل هم نمیشوند. زخمها تا عمر داریم توی قلبمان ذوق ذوق میکنند... اما من هر بار عزم نوشتن از میناب میکنم کار نصفه میماند. این که مدرسه میناب تبدیل شده به یک حقیقت واضح برای تمام عمر. درد خویشاوند خودش را میشناسد. درد که فقط مال یک شهر، یک خطه، یک جغرافیا نیست. دردها فرّارند. راه میگیرند توی شریانهای اصلی یک میهن. همه جا پخش میشوند. آنوقت تو توی حافظه شنیداریات پیوسته با لهجه بندری لالایی میشنوی! لالایی پای قبرهای کوچک پر از فانوس روشن توی دل شب و زیر آسمان پرستاره هرمزگان...به آنی بغض میکنم. میناب آن نقطه از قلب من است که بد جور میسوزد اما نزدیکش نمیشوم. با قدرت ندیدها میگیرم. توانش را ندارم. حس مرگ دارم از این جنایت هولناک. ذهنم که میرود پی صدای همهمه کودکانهی پیچیده در راهروهای مدرسه، زنگ آخر و انتظار رفتن به خانه، نمیتوانم ادامه بدهم. نفسم تنگ میشود. قالب تهی کردن چهطور میتواند باشد؟ فکرم میرود سراغ دختران کلاس سومی روزهدار. دختر کوچولوهایی که قرار بوده آن روز افطار، نان رگاگ و شعریه و لگیما و سمبوسه عربی دست پخت مادرشان را بخورند. این که سر افطار میخواستند تشنگیشان را با اب خنک...پسرکوچولوهایی که توپشان هنوز هم گوشه حیاط خانه افتاده...در میناب رسم دارند شب پانزدهم رمضان گرگیعان بگیرند. بچهها کیسههای پارچهای تزئین شده سفیدشان را بردارند و بروند در خانه همسایه و اقوام و خوراکیهای متنوع هدیه بگیرند. در گرگیعان در همه خانهها به روی بچهها باز است. پانزدهم رمضان امسال اما در خانه میناب بسته بود...به اینجا میرسم دیگر توان ندارم. کار هر روزم همین روضههای نصفه و نیمه است. نمیدانم دنیا بعد از این با چه رویی مستامست خندههای کودکان دیگر میشود؟چهل و چهار روز شد که آب خوش از گلویم پایین نرفته...#میناب_۱۶۸#لیلا_مهدوی#مادرانه#جنگ_نوشت
۷:۳۱
بعضی از ارتعاشهای انفجار هم هستند که از طریق شریانهای احساسی به #آدم میرسند. یعنی دیگر بُعد منزل در سفر روحانیشان، مطرح نیست. جغرافیا تعیین نمیکند که موج انفجار روی چه مختصانی باید باشد تا احساسشدگی ایجاد کند. بلکه موج انفجار خودش راه خودش را پیدا میکند و از طریق قلب میرسد... موجهای انفجار، همیشه ویرانگر نیستند. گاهی سیستم عصبی را تخریب نمیکنند بلکه احساسات آدم را بیدار میکنند و آدم را می اندازند به جان خودش، اسم دیگرش میشود #دلتنگیدلتنگی برای ساحل #مامان_لیلی، بچهها اسمش را گذاشته بودند. ساحل مامان لیلی یک تکه از ساحل بود، پایین سنگهای دستچین و منظم اسکله، که برای دسترسی به آنجا باید چند قدمی از آب میگذشتی، بعدش میرسیدی به ساحل کوچکی که شناش صاف و تمیز و یک دست بود. پر از صدف هایی که دست و پای خرچنگی داشتند و به آنها میگفتند خرچنگ منزوی. مثل من که وقتی دنبال #انزوا و سکوت و فکر بودم راه میافتادم میرفتم توی همان ساحل! عصر به عصر که کار درس بچهها تمام میشد و میرفتند پی بازی، لپتاپ و کتاب را میزدم زیر بغلم و پا تند میکردم به سمت ساحل مامان_لیلی. همه میدانستند هر وقت نبودم من را کجا میتوانند پیدا کنند. آنوقت مینشستم لپتاپ را باز میکردم برای نوشتن، اما چشمم گیر میافتاد به دریا! خلیجفارس یک خاصیتی دارد که اگر بخواهی با تو حرف میزند. راه میگیرد به قوه تخلیلت. نمیدانم ستون دودِ چند تا انفجار را از همین ساحل دیده بودم و با ارتعاش چند انفجار از جا پریده بودم. هر چه بود آنجا تبدیل شده بود به نقطه امن من. جایی که ذهنم را پرواز میداد و سکوتم را تقویت میکرد اما در جریان بودم. ساحلی که آرامش و تلاطم را با هم داشت. آدم در زندگی باید بتواند بین آرامش و تلاطم موازنه کند تا ادامه پیدا کند. هر کدام از یک بیشتر برود روان آدم را دچار عارضه میکند. آمریکا گفته از ساعت ۵ عصر دیروز، دوشنبه محاصره تنگه هرمز شروع شده! پیشترش هم سنتکام خبر از درگیری ناگزیر نوار ساحلی خلیج فارس تا دریای عمان در محاصره میدهد.راستش من نه ژئوپلتیک میدانم نه استراتژی نظامی! اما به بیگانه ستیزی خلیج فارس و آدمهایش ایمان دارم. میدانم خلیج فارس، دشمن بیگانه را #دریاگیر میکند. نمیخواهم رجز بخوانم! میخواهم از دلتنگیام و خلیج فارس بنویسم. از دلتنگی برای عصرهایی که مینشستم توی ساحل و کتاب میخواندم و هر بار با صدای انفجار از جا میپریدم. صدای انفجار نه تذکر دهنده است نه مژده دهنده! آدم دیگر از یک جایی به بعد عادت میکند و خودش را میسپرد دست خدا چون بالاتر از دست او دستی نیست. از اینجا به بعد است که آدم به بعدِ خودش فکر میکند. از این لحظه میبیند که جریان مداوم زندگی منتظر هیچ انفجاری نمیماند و قدرت امید خیلی بالاتر از موشکهای تاماهاوک است!تنگه و خلیج و خط ساحلی را سپردهام به خدا! آمریکا هم هیچ غلطی نمیتواند بکند...
#تنگه_هرمز#خلیج_فارس#محاصره#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشتپینوشت: صبورم از طرفی، بیقرارم از طرفی...
#تنگه_هرمز#خلیج_فارس#محاصره#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشتپینوشت: صبورم از طرفی، بیقرارم از طرفی...
۶:۱۲
هدف آدمها میزان تواضعشان را معلوم میکند. یعنی هر چه تو در مسیر زندگی هدف بزرگتر و جدیتری داشته باشی باید برایش تلاش بیشتری کنی! برای همین خودت را خیلی هم دستبالا نمیگیری. چون کم، راضیات نکرده و داری در مسیر خودت تلاش میکنی! نوک قلهای که تو میبینی رفیعتر و دستنیافتنیتر است. برعکسش! اگر دغدغههایت کوچک باشد و زود به آنها برسی افق پیش نگاهت کوتاه میشود! چون رسیدهای و توجه هم دیدهای نگاهت عوض میشود. انگار شاخ غول را شکسته باشی بر طبل توخالی غرور مینوازی که صدایش بلندتر است.اما مثل حباب زود میشکند. زیر پای آدم اینجور وقتها سست است. برای همین همیشه ترس فروریختن وجود دارد. مجبوری سبک و سطحی راه بروی و به هدفهای کوچک دل خوش کنی. غرور و تکبر اینجور وقتها سراغ آدم میآید. ولی آن طرف دفتر فرق دارد! ارادهات قدمهایتها را محکم میکند. وقتی هدف بزرگی در سر داری، حد خودت را بهتر میشناسی، تکبر نمیکنی!در جنگ، هدفها دیگر فقط خواستن و رسیدن نیست؛ ایستادن و ماندن خودش به بزرگترین هدف تبدیل میشود.هدفها در دل آتش بزرگتر میشوند، چون هزینهشان سنگینتر است. دل آدمها در جنگ با هم مهربانتر است. رفته بودم گلدانها را با گلدانهای خانه مامان جابهجا کنم. دیدم کمی خاک ریخته کف ماشین، نگهبان ساختمان را صدا زدم تا جارویی چیزی برایم بیاورد. اوضاع صندوق ماشین را که دید دستبهکار شد! گفتم نه حسن آقا! خودم... گفت برو کنار دختر! بعد با احتیاط #پرچم لوله شده ایران را برداشت. و در حالیکه میگذاشت روی کاپوت گفت:_دیدی این پرچم چه کرد؟ ۵۰ سال بود آمریکا دست گذاشته بود بیخ گلومون! این پرچم زد نابودش کرد! دیدی پرچم چه کرد؟ دیدی مردم چه کردند؟!ماتم برده بود! #حسن_آقا شش کلاس هم سواد نداشت. هیچ وقت ندیده بودم کاری به این حرفها داشته باشد. سرش گرم کار خودش بود. این حرفهایش تکانم داد! مردم واقعی یعنی این! کف میدان را این نگاههای کم غرور و کمادعا ساختهاند! برای همین هدفشان بلند است و قد دشمن را کوتاه میبینند.آدمهایی با نگاههای ساده اما با شکوه و وجدانهای بیدار!آخرین گلدان را که میگذاشت روی پله گفت: دختر جان من #جانفدا ثبت نام کردم! شما هم اسم نوشتی؟
#جانفدا#جنگ_نوشت#لیلا_مهدوی
#جانفدا#جنگ_نوشت#لیلا_مهدوی
۱۵:۰۹
قدم به دیده
۸:۱۰
#عکسها و #پرچمهااین روزها دارم به روایت فتح فکر میکنم! فتحی بزرگ با مختصات جهانی، از دل خیابانها و کوچهپسکوچههای شهر. این روزها دیوارها پر از عکس است. هر کسی روز بعد دوباره برمیگردد، اول از همه میرود سراغ عکسها! دنبال عکس تازه میگردد.این روزها به مردم پرچم بهدوشی فکر میکنم که از همان قدم اول! از همان شب اول، از لیلهالقدر ایران، کنترل میدان را به دست گرفتند و خط شکنی کردند. چون میدانستند با که میجنگند! چرا میجنگند! و خوب هم جنگیدند...این روزها ادبیاتمان عوض شده، فکرهایمان عوض شده و زندگی رنگ جدیدی به خودش گرفته است. برای این تصویر تازه و جدید باید کلمههای تازه ساخت، پیش از آنکه بیگانه، معنا را بخواهد عوض کندکاش یک قلم مثل قلم شهید آوینی پیدا شود برای روایت این فتح بزرگ. این روزها باید به زبان حقیقت و صلابت روایت شوند.#جنگ_نوشت#راوی#روایت#لیلا_مهدوی
۱۹:۲۵
نبودنهایت دارد بدجور توی ذوق میزندامسال بیشتر از همیشه سراغت را از تکیه ته گذر گرفتم.به جای سماور بزرگ طلایی نفتی، و آنهمه استکان نعلبکیهای کوچک لیوانهای شفاف شربت آلبالو گذاشته بودند. از نم دور لیوان خنکی بیرون میزد.اما جای لبخند یواشکیات آن ور میز تکیه خالی بود. میخواستم بمانم. هر چه چشم چرخاندم کسی آشنا نبود. آدمها عوض شده بودند. حتی شنیدم پرچمهای قدیمی را بخشیدهاند به هیئت آن سر خیابان و یک سری تازه سفارش دادهاند. از همینها که نقش و نگار گلدوزی ظریف دارد. عکس تو را هم چسباندهاند. با یک عالمه گل مریم. نمیدانم از کجا فهمیدهاند قصه گل مریم را! اما من نگاهش نمیکنم. اصلا هیچ وقت به عکست نگاه نمیکنم. میترسم توی عکست زل بزنم و برق واقعی نگاهت از توی چشمهایم بپرد بیرون. مثل عطر مانده که درش را نباید برداری. مثل همان شیشه عطرت که درش را بر نمیدارم. میترسم بپرد. میترسم. از همان لحظه که رفتی ترسیدم. به روی خودم نیاوردم اما ترسیدم. همیشه میترسم. از ماندن خودم بیشتر از رفتن تو. ماندن یک درد عجیبی دارد. کسی که دارد میرود همه حواسش پی رفتن است. زمان برایش معنا ندارد اما زمان برای کسی که مانده توفیر دارد! کسی که میماند توی شیشه زمان حبس میشود. من توی شیشه زمان حبس شدم. زمان نمیگذرد. از امسال تا نیمه رمضان سال بعد و برپا شدن تکیه تهگذر خیلی مانده. خیالت آنروزها غلیظتر میشود. بوی مریم تمام فضای تکیه را میگیرد. راستش بوی مریم تنها چیزیست که از آنروزها باقی مانده است.امشب به نیتت سهبار یس خواندمیک بار برای نبودنتبار دوم برای ندیدنتو بار سوم برای استخوانهایی که دوستشان داشتم#یحیی#شهید_گمنام#لیلا_مهدوی#داستانک
۱۳:۴۰