به به خدایا شکرت#Mira
۵:۴۱
حقیقت رو نمیشه تغییر داد تلاش نکن با دروغ تغییرش بدی..!#Mira
۶:۱۴
10:10#Mira
۶:۴۰
لطفا قبل از گذاشتن استوری و تکست مطمئن بشید مخاطب خودتون نباشید
#Mira
۷:۳۱
این واقعا خیلی ترسناکه که هیچوقت نمیتونی احساس واقعی یه نفرو بفهمی حتی اگه بهت بگه بازم ممکنه همش دروغ باشه..!#Mira
۱۰:۳۰
نمیدونم فقط از یجایی به بعد دیگه نتونستم به کسی توضیح بدم که چی تو مغزم میگذره..#Mira
۱۰:۳۱
سعی کنید هیچوقت کسیو ناراحت نکنید چون شاید فردا دیگه وقتی برای عذرخواهی نباشه..!#Mira
۱۰:۳۲
چجوری میتونی بهم نگاه کنی و تظاهر کنی که من کسیم که هیچوقت باهاش آشنا نشدی..؟#Mira
۱۰:۳۳
بدترین لحظه؟ وقتی با همدیگه آشتی کردين ولی هیچی بینتون مثل قبل نیست...#Mira
۱۰:۳۵
rᥙs𝗍 іᥒ һᥱr rᥱ᥎ᥱrіᥱ
...چشم های تو، قلب من... #Part7 نگاههایی که آرام نمیگیرند --- بعد از اون صحنه عجیب، سهتایی از پشت سالن موسیقی دور میشن. یونا هنوز شوکهست: سویون… من هنوز نفهمیدم دقیقاً چی شد. میونگ چشماش رو گرد میکنه: سونگوون یهو چرا اومد احساسی شد؟ من فکر میکردم اون فقط با درس و دفترش ازدواجه! سویون نفسش رو آهسته بیرون میده: واقعاً نمیدونم. ولی… نمیخوام وسط این قضیه گیر کنم. یونا بازوش رو میگیره: تو گیر نکردی. اونا خودشونو انداختن وسط تو. سویون لبخند کوچیکی میزنه و میگه: خب این که حرف زدن… دلیل نمیشه چیزی شروع شده باشه. سهتایی راه میافتن سمت خروجی مدرسه. اما از دور، مینهو رو میبینن که کنار موتورش ایستاده. کلاهش دستشه و نگاهش… دقیقاً روی سویونه. میونگ آروم میگه: اوه… فکر کنم هنوز قضیه تموم نشده. سویون اخمی محو میکنه: چرا وایستاده اونجا؟ یونا ضربه کوچیکی به شونهاش میزنه و میگه: برو ببین چی میگه. ما اینجا وایمیسیم. سویون با کنجکاوی جلو میره. مینهو وقتی نزدیک میشه، مستقیم توی چشمش نگاه میکنه و میگه: تو… خوب بودی؟ سویون دست به سینه میایسته: بله. چرا نباید باشم؟ مینهو چند ثانیه سکوت میکنه. انگار دنبال کلمهی درستی میگرده، ولی پیدا نمیکنه. -مین هو-: سونگوون… معمولاً اینطوری رفتار نمیکنه.» +سویون+: خب شاید امروز استثنا بود. مینهو نگاهش رو میدزده، کمی مکث میکنه… بعد با صدایی پایینتر: من فقط… نمیخواستم حس کنی تنها گذاشتنت. سویون ابروهاشو بالا میاندازه: تنها؟ من تنها نبودم. مینهو کوتاه میگه: میدونم. سکوتی کوتاه. نه سنگین، نه ناراحت. فقط… عجیب. سویون ظاهرش کاملاً معمولیه، ولی یک چیز تو نگاه مینهو واضحه: این قضیه خیلی بیشتر از «کنجکاوی ساده» براش اهمیت داره. مینهو کلاه موتورش رو دستش میچرخونه: اگه خواستی… میتونیم بعداً حرف بزنیم. +سویون+: باشه. شاید. مینهو برای یک لحظه لبخند نیمهای میزنه یه لبخند واقعی و کوتاه. بعد سوار موتور میشه، و قبل از رفتن فقط یک نگاه کوتاه دیگه به سویون میندازه. یونا و میونگ سریع سمتش میدون: =یونا=: خب خب خب! چی گفت؟! ÷میونگ÷: چرا اینقدر عجیب نگاه میکرد؟! سویون نفس عمیقی میکشه و همزمان میخنده: فکر کنم… امروز رسماً روز عجیبهاست. یونا بازوش رو میگیره: فردا چی میشه؟ سویون شونه بالا میندازه: نمیدونم… ولی حس میکنم یه چیزایی تازه شروع شده. --- #Mira
پارت ۸ رو شب براتون میزارمم#Mira
۱۱:۱۶
فکر کنم تهران رو براش نیم ساعت دیگه جلسه میزارن
۱۱:۳۲
موقعیت:تو و دوستت به هوش مصنوعی و چت جی پی تی هم رحم نکردین و دارین اسکلش میکنین
#Mira
۱۱:۳۲
rᥙs𝗍 іᥒ һᥱr rᥱ᥎ᥱrіᥱ
فکر کنم تهران رو براش نیم ساعت دیگه جلسه میزارن
تعطیل بشه بدبخت میشم #Mira
۱۱:۳۳
کتاب و دفتر فارسیم تو مدرسه اس#Mira
۱۱:۳۳
rᥙs𝗍 іᥒ һᥱr rᥱ᥎ᥱrіᥱ
تعطیل بشه بدبخت میشم #Mira
تعطیل بشه یکشنبه هم میشه
۱۱:۳۹
rᥙs𝗍 іᥒ һᥱr rᥱ᥎ᥱrіᥱ
تعطیل بشه یکشنبه هم میشه
فعککک نکنم
۱۱:۵۵
نشدیم
۱۲:۱۱
عه
۱۲:۱۱
بازارسال شده از ᴍʏ ᴍᴇʟᴏᴅʏ
_
۱۳:۳۰