ای ماهِ روزه خیلی خشکیده بود چشمم...
۱۸:۵۹
یکجای کار میلنگد...پرچم نماد چیست؟ملت یا حکومت؟اگر پرچم نماد ملت است، پس آتش زدن پرچم ایران یعنی سوزاندنِ یک ملت...
و اگر پرچم نماد حکومتهاست، چرا سوزاندن پرچم آمریکا ــ پرچم حکومتی که سیاستهایش یک دنیا را سوزانده ــ تقبیح میشود و مجاز شمرده نمیشود؟
دو معنا برای یک نماد واحد( پرچم) ممکن نیست…حتی اگر به مذاقمان خوش نیاید...
#دانشگاه_الزهرا
و اگر پرچم نماد حکومتهاست، چرا سوزاندن پرچم آمریکا ــ پرچم حکومتی که سیاستهایش یک دنیا را سوزانده ــ تقبیح میشود و مجاز شمرده نمیشود؟
دو معنا برای یک نماد واحد( پرچم) ممکن نیست…حتی اگر به مذاقمان خوش نیاید...
#دانشگاه_الزهرا
۱۹:۵۳
#شب_جمعه_است_هوایت_نکنم_میمیرم
۱۸:۲۵
من تا به حال فقط یک بار، این بیت شعر را با همه وجودم لمس کرده بودم، اون هم سحر جمعه ای بود که شنیدم حاج قاسم را در فرودگاه بغداد زدند،امروز سحر اما دومین باری بود، که این ابیات بر سرم آوار شد و تمام هستی ام را به درد آورد...انگار که یک کوه سفر کرده از این دشتآنقدر که خالی شده بعد از تو، جهانم....
۶:۰۵
مادرانگی در بزنگاه تاریخی
#ریحانه_سادات_گرامی
نمی دانم با نظریات روانشناس ها و تسهیلگران کودک جور در می آید یا نه؟! نمی دانم طبق تئوری های مادر کافی و آگاه و... چنین مادری کردنی تعریف شده است یا نه؟!
من این روزها اما، خودم را، چیزی را از کودکانم پنهان نمی کنم، من بغضم را پشت خنده های تصنعی مخفی نمی کنم، اتفاقا اجازه می دهم پسرک ها، اشک هایم را ببینند...اجازه می دهم بهت زده شوند، ذهنشان پر از سوال شود و بپرسند...و من با همان بغض، با همان آه، با همان جان آتش گرفته از فقدانِ #آقای_ایران ... برایشان بگویم از مردی که جانش را گرفتند، چون «مرد بودن» در دنیای نامردان را بلد بود. مردی که خونش را ریختند، چون خون خواه مظلومین جهان بود. حامی کودکان بود در دنیایی که کودک کشی و کودک آزاری، عرف و هنجار آن است و به شدت شجاع بود در زمانه ای که «بزدل بودن» روال و رواج است.
اصلا ،مگر مادرانگی چیزی غیر از همین هاست؟ چیزی از غیر از روشن کردن حق و باطل برای فرزندانمان؟ و حالا که باطل، عریان تر و وقیحانه تر از همیشه در برابرمان می رقصد و حق مظلومانه تر و البته مقتدرانه تر از همیشه در کنارمان ایستاده است، چرا باید چنین بزنگاه تاریخی را برای تربیت کودکانمان از دست بدهیم ؟
استقامت، مقاومت و شجاعت، همیشه از دل کتابهای مصور کودکانه یا داستانهای تخیلی پدیدار نمی شود. گاهی از بطن همین روزهای پرهیاهو، از عمق همین بغضهای مادرانه اما مقتدرانه است که جان می گیرد، از میانه یک “الله اکبر” ناگهانی همسایه یا هممحلهای، در میان موج صدای جنگندهها و پدافندها است که پدیدار می شود... استقامت و شجاعت فردای فرزندانمان، از “زیستن شجاعانه” در لحظه امروز جان میگیرد.حالا این روزها و در میانه بزنگاهی تاریخی، فرصت این زیستن اصیل فراهم شده است. پس وظیفه ماست که این امکان را غنیمت شماریم و برای فردای کودکانمان فرصتساز باشیم.
#ریحانه_سادات_گرامی
نمی دانم با نظریات روانشناس ها و تسهیلگران کودک جور در می آید یا نه؟! نمی دانم طبق تئوری های مادر کافی و آگاه و... چنین مادری کردنی تعریف شده است یا نه؟!
من این روزها اما، خودم را، چیزی را از کودکانم پنهان نمی کنم، من بغضم را پشت خنده های تصنعی مخفی نمی کنم، اتفاقا اجازه می دهم پسرک ها، اشک هایم را ببینند...اجازه می دهم بهت زده شوند، ذهنشان پر از سوال شود و بپرسند...و من با همان بغض، با همان آه، با همان جان آتش گرفته از فقدانِ #آقای_ایران ... برایشان بگویم از مردی که جانش را گرفتند، چون «مرد بودن» در دنیای نامردان را بلد بود. مردی که خونش را ریختند، چون خون خواه مظلومین جهان بود. حامی کودکان بود در دنیایی که کودک کشی و کودک آزاری، عرف و هنجار آن است و به شدت شجاع بود در زمانه ای که «بزدل بودن» روال و رواج است.
اصلا ،مگر مادرانگی چیزی غیر از همین هاست؟ چیزی از غیر از روشن کردن حق و باطل برای فرزندانمان؟ و حالا که باطل، عریان تر و وقیحانه تر از همیشه در برابرمان می رقصد و حق مظلومانه تر و البته مقتدرانه تر از همیشه در کنارمان ایستاده است، چرا باید چنین بزنگاه تاریخی را برای تربیت کودکانمان از دست بدهیم ؟
استقامت، مقاومت و شجاعت، همیشه از دل کتابهای مصور کودکانه یا داستانهای تخیلی پدیدار نمی شود. گاهی از بطن همین روزهای پرهیاهو، از عمق همین بغضهای مادرانه اما مقتدرانه است که جان می گیرد، از میانه یک “الله اکبر” ناگهانی همسایه یا هممحلهای، در میان موج صدای جنگندهها و پدافندها است که پدیدار می شود... استقامت و شجاعت فردای فرزندانمان، از “زیستن شجاعانه” در لحظه امروز جان میگیرد.حالا این روزها و در میانه بزنگاهی تاریخی، فرصت این زیستن اصیل فراهم شده است. پس وظیفه ماست که این امکان را غنیمت شماریم و برای فردای کودکانمان فرصتساز باشیم.
۸:۴۴
دلگرمم و دلنگران…
دلگرم به حضور جمعیتی که یک هفته است در خیابانها و میادین ایستادهاند؛ در برابر دشمن متجاوز خروشیدهاند و استقامت کردهاند.
و در عین حال دلنگرانِ جمعیتی که این روزها در کنار ما و در خیابانها نبودند. غایبانی که اگرچه در جمعهای این شبها دیده نمیشوند، اما در همین جامعه حضور دارند، نفس می کشند و زندگی میکنند.
اینکه چرا نیامدند؟
نگاهشان به این جنگ چیست؟
به تجاوز آمریکا و اسرائیل چگونه مینگرند؟
آیندهی ایران را چگونه میبینند و چه آیندهای را میخواهند؟
و خلاصه اینکه:حضور پررنگِ حاضران نباید ما را از غایبان غافل کند.
دلگرم به حضور جمعیتی که یک هفته است در خیابانها و میادین ایستادهاند؛ در برابر دشمن متجاوز خروشیدهاند و استقامت کردهاند.
و در عین حال دلنگرانِ جمعیتی که این روزها در کنار ما و در خیابانها نبودند. غایبانی که اگرچه در جمعهای این شبها دیده نمیشوند، اما در همین جامعه حضور دارند، نفس می کشند و زندگی میکنند.
اینکه چرا نیامدند؟
نگاهشان به این جنگ چیست؟
به تجاوز آمریکا و اسرائیل چگونه مینگرند؟
آیندهی ایران را چگونه میبینند و چه آیندهای را میخواهند؟
و خلاصه اینکه:حضور پررنگِ حاضران نباید ما را از غایبان غافل کند.
۶:۰۴
پاسخ به یک پرسش نادرست
#ریحانه_سادات_گرامی
«چرا با آمریکا خصومت دارید؟» پرسیدن این سؤال شبیه آن است که، از کهنهسربازی بپرسند چرا با کسی که سالهاست گلولهها در پیکرش نشانده، خصومت دارد.گلولهای که داستانش به امروز و دیروز محدود نمیشود؛ نه به جمهوری اسلامی و نه حتی به انقلاب. تاریخ این زخم، دستکم به بیست و هشتم مردادِ سال هزار و سیصد و سی دو بازمیگردد؛ روزی که دولت قانونی ایران با کودتایی سرنگون شد. دولتی به رهبری محمد مصدق؛ مردی که نه معمم بود، نه داعیه حکومت دینی داشت و نه شعار «مرگ بر آمریکا» بر زبان میراند. مطالبهاش تنها این بود: اینکه نفت ایران در اختیار ملت ایران باشد. اما همین مطالبه کافی بود تا با همکاری آمریکا و بریتانیا از قدرت کنار زده شود.
بعدها و در سالهای بعد از انقلاب اسلامی نیز، ایران بارها تلاش کرد تا درد زخمهای پیشین فراموش کند و از رویکرد خصمانه نسبت به آمریکا فاصله بگیرد. حداقل در شانزده سال ریاستجمهوری آقایان خاتمی و روحانی چنین رویکردی حاکم بود... و تلاش شد در قالب الگوی «گفتوگوی تمدنها»، «برجام» و... درد گلولههای نشسته بر پیکر ایران، فراموش شود. اما نتیجه چیزی جز تشدید زخمها و دردها نبود، تحریمها قوت گرفت، برجام پاره شد، حاج قاسم ترور شد، جنگ دوازده روزه تحمیل شد، رهبر ایران و خانواده اش به شهادت رسیدند و حالا و این روزها در میانه جنگ تحمیلی دیگری از سوی آمریکا و اعوانش ایستادهایم...
پس به شهادت تاریخ، چالش آمریکا با ایران، نه وجود حکومت دینی، نه وجود نظام جمهوری اسلامی، نه رویکردهای سیاسی جمهوری اسلامی و شعار «مرگ بر آمریکا» است.... چالش و مسأله آمریکا، به طور مشخص، مطالبه و تمنای جدی ایرانیان برای تسلط بر کشورشان است. و این مطالبه امروز در هر شکلش — از تعیین رهبری تا سیاست خارجی — با مخالفت آمریکا روبروست.
در واقع، مشکل آمریکا این است که آن کهنهسرباز نمیپذیرد تا تحت قیمومیت کسانی قرار بگیرد که تا به حال بارها از آنها تیر خورده است و در اینجاست که باید سؤال را اینگونه پرسید؛ در چنین شرایطی، اساساً چرا باید ایران پذیرای تیرها و زخمهای بیشتر باشد؟ چرا باید پذیرای نابودی خودش باشد؟
در چنین بستری، پرسش اصلی این نیست که «چرا باید با آمریکا خصومت داشته باشیم؟»، بلکه این است: *«چرا با آمریکا خصومت نداشته باشیم؟ چرا او را دشمن ندانیم؟»*. و تا زمانی که این پرسش بیپاسخ بماند، خصومت نه یک انتخاب، بلکه پاسخ منطقی و ضروری ملت ایران، به یک رفتار خصمانه و مستمر تاریخی خواهد بود.
#ریحانه_سادات_گرامی
«چرا با آمریکا خصومت دارید؟» پرسیدن این سؤال شبیه آن است که، از کهنهسربازی بپرسند چرا با کسی که سالهاست گلولهها در پیکرش نشانده، خصومت دارد.گلولهای که داستانش به امروز و دیروز محدود نمیشود؛ نه به جمهوری اسلامی و نه حتی به انقلاب. تاریخ این زخم، دستکم به بیست و هشتم مردادِ سال هزار و سیصد و سی دو بازمیگردد؛ روزی که دولت قانونی ایران با کودتایی سرنگون شد. دولتی به رهبری محمد مصدق؛ مردی که نه معمم بود، نه داعیه حکومت دینی داشت و نه شعار «مرگ بر آمریکا» بر زبان میراند. مطالبهاش تنها این بود: اینکه نفت ایران در اختیار ملت ایران باشد. اما همین مطالبه کافی بود تا با همکاری آمریکا و بریتانیا از قدرت کنار زده شود.
بعدها و در سالهای بعد از انقلاب اسلامی نیز، ایران بارها تلاش کرد تا درد زخمهای پیشین فراموش کند و از رویکرد خصمانه نسبت به آمریکا فاصله بگیرد. حداقل در شانزده سال ریاستجمهوری آقایان خاتمی و روحانی چنین رویکردی حاکم بود... و تلاش شد در قالب الگوی «گفتوگوی تمدنها»، «برجام» و... درد گلولههای نشسته بر پیکر ایران، فراموش شود. اما نتیجه چیزی جز تشدید زخمها و دردها نبود، تحریمها قوت گرفت، برجام پاره شد، حاج قاسم ترور شد، جنگ دوازده روزه تحمیل شد، رهبر ایران و خانواده اش به شهادت رسیدند و حالا و این روزها در میانه جنگ تحمیلی دیگری از سوی آمریکا و اعوانش ایستادهایم...
پس به شهادت تاریخ، چالش آمریکا با ایران، نه وجود حکومت دینی، نه وجود نظام جمهوری اسلامی، نه رویکردهای سیاسی جمهوری اسلامی و شعار «مرگ بر آمریکا» است.... چالش و مسأله آمریکا، به طور مشخص، مطالبه و تمنای جدی ایرانیان برای تسلط بر کشورشان است. و این مطالبه امروز در هر شکلش — از تعیین رهبری تا سیاست خارجی — با مخالفت آمریکا روبروست.
در واقع، مشکل آمریکا این است که آن کهنهسرباز نمیپذیرد تا تحت قیمومیت کسانی قرار بگیرد که تا به حال بارها از آنها تیر خورده است و در اینجاست که باید سؤال را اینگونه پرسید؛ در چنین شرایطی، اساساً چرا باید ایران پذیرای تیرها و زخمهای بیشتر باشد؟ چرا باید پذیرای نابودی خودش باشد؟
در چنین بستری، پرسش اصلی این نیست که «چرا باید با آمریکا خصومت داشته باشیم؟»، بلکه این است: *«چرا با آمریکا خصومت نداشته باشیم؟ چرا او را دشمن ندانیم؟»*. و تا زمانی که این پرسش بیپاسخ بماند، خصومت نه یک انتخاب، بلکه پاسخ منطقی و ضروری ملت ایران، به یک رفتار خصمانه و مستمر تاریخی خواهد بود.
۳:۲۳
*بازآفرینی هویت ملی: از «ابژهی منفعل» تا «سوژهی مقاوم»*
ریحانه سادات گرامیدانشجوی دکتری علوم اجتماعی، دانشگاه تهران.
گفتمان مسلط رسانهای و سیاسی غرب، سالهاست که میکوشد بازنمایی خاصی از انسان خاورمیانهای، و مشخصاً انسان ایرانی، خلق کند. در این چارچوب، انسان ایرانی همواره در موقعیت یک «ابژهی منفعل» و قربانیِ جبرِ ساختاری تعریف میشود؛ هویتی فاقد توانمندی برای تعیین سرنوشت خود که لاجرم برای رهایی، نیازمند مداخله یا منجی بیرونی است. این سازوکار، در واقع با سلب عاملیت از کنشگر، در پی توجیه و تثبیت هژمونی خویش است.
با این وجود، مطالعهی کنش اجتماعی ایرانیان در مقاطع حساس و بحرانی اخیر (بهویژه جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان)، روایتگر واقعیتی مغایر با این تصویرِ تحمیلی است. انسان ایرانی با پافشاری بر تداوم زیستِ روزمره، حفظ تابآوری روانی و تمنای حاکمیت بر سرنوشت خویش، انحصار رواییِ گفتمان هژمونیک را مختل کرده است. این کنشگری صرفاً یک واکنش گذرا نیست؛ بلکه نشان میدهد جامعهی ایرانی در بستر این بحرانها به فهمی بنیادین دست یافته است: «مسیر آبادانی و پیشرفتِ ایران، هرگز از دروازهی مداخلهی بیگانه نمیگذرد». همین بلوغ شناختی است که نقطهی عطفِ گذار از موقعیت «ابژهبودگی» (مفعولی که منجی بیرونی میطلبد) به جایگاه «سوژهی فعال» (عاملی که جهانش را میسازد و مقاومت میکند) را رقم زده است.
اهمیت این گذار تنها در خنثیسازی گفتمان رقیب نیست، بلکه پیامدی عمیقتر در «تکوین و بازآفرینی هویت ملی» دارد. از منظر جامعهشناسی، هویت یک ذاتِ ازپیشتعیینشده نیست، بلکه در بستر کنشهای جمعی خلق میشود. ایستادگی اخیر ایرانیان در برابر فشارها، در واقع مؤلفهی «تسلط بر سرنوشت» را در هویت ملی بهشدت برجسته کرده است. هرچند تمنای استقلال همواره ریشه در تاریخ ایران داشته، اما گذشتهی تاریخی تنها زمانی در هویت متبلور میشود که با لحظهی «حال» پیوند بخورد. واقعیت این است که با گذشت بیش از سه دهه زیستن در ثبات و فقدان تهدید عینیِ نظامی، عنصر مقاومت، استقلال و تسلط بر سرنوشت ملی، تا حدودی در قاب تاریخ محصور مانده بود. و در واقع بروز و ظهور آن در زندگی روزمرهی ایرانیان کمرنگ شده بود. اما به نظر میرسد که حمله های نظامی اخیر این ضرورت را احیا کرد؛ مقاومتِ انباشتهی مردم از دل تاریخ جوشید، به نقطهی «اکنون» متصل شد و تحولی هویتی و بیبدیل را رقم زد.
با این حال، همانطور که منطقِ پیوندِ هویت و تاریخ نشان میدهد، حفظ این مؤلفهی هویتیِ پرقدرت در دورانِ پساجنگ و روزهای ثبات، نیازمند بروز و ظهور آن در زندگی روزمرهی مردم است. در واقع برای آنکه مفهوم «استقلال، مقاومت و نفی مداخلهی بیگانه» زنده بماند، باید در واقعیتِ جامعه عینیت یابد. ماندگاری این هویت در گرو آن است که مردم بهطور کاملاً محسوس مشاهده کنند که ایستادگیشان به دستاوردها و پیشرفتهای واقعی ختم شده است. در امتدادِ این مقاومت، باید آبادانی و پیشرفت پایدار محقق شود تا باورِ «گرهخوردنِ استقلال سیاسی با پیشرفت» به اثبات برسد. به نظر میرسد تنها در این صورت است که مؤلفه هایی چون «تسلط بر سرنوشت» ، «استقلال سیاسی» و «مقاومت» از گزندِ فراموشی در دوران صلح در امان مانده و بهعنوان بخشِ جداییناپذیرِ هویت میلیونها ایرانی تثبیت خواهد شد.
ریحانه سادات گرامیدانشجوی دکتری علوم اجتماعی، دانشگاه تهران.
گفتمان مسلط رسانهای و سیاسی غرب، سالهاست که میکوشد بازنمایی خاصی از انسان خاورمیانهای، و مشخصاً انسان ایرانی، خلق کند. در این چارچوب، انسان ایرانی همواره در موقعیت یک «ابژهی منفعل» و قربانیِ جبرِ ساختاری تعریف میشود؛ هویتی فاقد توانمندی برای تعیین سرنوشت خود که لاجرم برای رهایی، نیازمند مداخله یا منجی بیرونی است. این سازوکار، در واقع با سلب عاملیت از کنشگر، در پی توجیه و تثبیت هژمونی خویش است.
با این وجود، مطالعهی کنش اجتماعی ایرانیان در مقاطع حساس و بحرانی اخیر (بهویژه جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان)، روایتگر واقعیتی مغایر با این تصویرِ تحمیلی است. انسان ایرانی با پافشاری بر تداوم زیستِ روزمره، حفظ تابآوری روانی و تمنای حاکمیت بر سرنوشت خویش، انحصار رواییِ گفتمان هژمونیک را مختل کرده است. این کنشگری صرفاً یک واکنش گذرا نیست؛ بلکه نشان میدهد جامعهی ایرانی در بستر این بحرانها به فهمی بنیادین دست یافته است: «مسیر آبادانی و پیشرفتِ ایران، هرگز از دروازهی مداخلهی بیگانه نمیگذرد». همین بلوغ شناختی است که نقطهی عطفِ گذار از موقعیت «ابژهبودگی» (مفعولی که منجی بیرونی میطلبد) به جایگاه «سوژهی فعال» (عاملی که جهانش را میسازد و مقاومت میکند) را رقم زده است.
اهمیت این گذار تنها در خنثیسازی گفتمان رقیب نیست، بلکه پیامدی عمیقتر در «تکوین و بازآفرینی هویت ملی» دارد. از منظر جامعهشناسی، هویت یک ذاتِ ازپیشتعیینشده نیست، بلکه در بستر کنشهای جمعی خلق میشود. ایستادگی اخیر ایرانیان در برابر فشارها، در واقع مؤلفهی «تسلط بر سرنوشت» را در هویت ملی بهشدت برجسته کرده است. هرچند تمنای استقلال همواره ریشه در تاریخ ایران داشته، اما گذشتهی تاریخی تنها زمانی در هویت متبلور میشود که با لحظهی «حال» پیوند بخورد. واقعیت این است که با گذشت بیش از سه دهه زیستن در ثبات و فقدان تهدید عینیِ نظامی، عنصر مقاومت، استقلال و تسلط بر سرنوشت ملی، تا حدودی در قاب تاریخ محصور مانده بود. و در واقع بروز و ظهور آن در زندگی روزمرهی ایرانیان کمرنگ شده بود. اما به نظر میرسد که حمله های نظامی اخیر این ضرورت را احیا کرد؛ مقاومتِ انباشتهی مردم از دل تاریخ جوشید، به نقطهی «اکنون» متصل شد و تحولی هویتی و بیبدیل را رقم زد.
با این حال، همانطور که منطقِ پیوندِ هویت و تاریخ نشان میدهد، حفظ این مؤلفهی هویتیِ پرقدرت در دورانِ پساجنگ و روزهای ثبات، نیازمند بروز و ظهور آن در زندگی روزمرهی مردم است. در واقع برای آنکه مفهوم «استقلال، مقاومت و نفی مداخلهی بیگانه» زنده بماند، باید در واقعیتِ جامعه عینیت یابد. ماندگاری این هویت در گرو آن است که مردم بهطور کاملاً محسوس مشاهده کنند که ایستادگیشان به دستاوردها و پیشرفتهای واقعی ختم شده است. در امتدادِ این مقاومت، باید آبادانی و پیشرفت پایدار محقق شود تا باورِ «گرهخوردنِ استقلال سیاسی با پیشرفت» به اثبات برسد. به نظر میرسد تنها در این صورت است که مؤلفه هایی چون «تسلط بر سرنوشت» ، «استقلال سیاسی» و «مقاومت» از گزندِ فراموشی در دوران صلح در امان مانده و بهعنوان بخشِ جداییناپذیرِ هویت میلیونها ایرانی تثبیت خواهد شد.
۹:۱۵
مدافعانِ خاموشِ امنیت
#ریحانه_سادات_گرامی
«سلام، خوبی؟ نگرانت شدم…»
شب از نیمه گذشته بود که این پیام روی صفحه گوشیام پدیدار شد؛ درست در همان ثانیههایی که صدای انفجارهای مهیب، شیشههای خانه را میلرزاند، همان لحظههایی که صدای هراسان بچهها در خانه پیچیده بود ... پیامی از دوستم به دستم رسید.
گوشی موبایل را برداشتم. میخواستم با کلافگی و ترس، تندتند برایش بنویسم: «نه، حالم اصلاً خوب نیست. خیلی ترسیدهایم. با وحشت از خواب پریدهایم. بچهها کلافه و بیتاب شدهاند…» میخواستم تمام اضطراب آن لحظههای تلخ را روی سرش آوار کنم...
ناگهان اما دستانم روی صفحه روشن موبایل متوقف شد. یادم افتاد آنطرف خط، کسی که در این نیمهشبِ پر وحشت، نگرانِ من شده است، زنی است که نزدیک به یک ماه است همسرش را ندیده؛ همسری که حالا درست در همانجایی ایستاده که احتمالاً هدف اصلی این صداهای ترسناک است: پای همان لانچرها، پدافندها و سامانهها...یادم افتاد او این روزها، بعد از سالها چشمانتظاری، بالاخره معجزهای کوچک را در بطن خود میپروراند. و زنی که باید در این روزهای حساسِ بارداری در امنترین و آرامترین حالت ممکن باشد، حالا سنگینترین شبهایش را در اوج تنهایی میگذراند. زنی که تمام سهمش از حضور همسرش در این یک ماه پرالتهاب، شاید به زحمت به سه یا چهار ساعت رسیده باشد.
همان وقت بود که با تمام وجود فهمیدم «امنیت» فقط روی لولهی تفنگها یا لانچر موشکها بنا نمیشود. امنیت تنها محصول سختافزارهای نظامی و دلاوری های مردانه در خط مقدم نیست؛ امنیت یک جامعه، بسیار بیشتر از لانچرنشینها، متأثر از همسران آنهاست. رگههای اصلی امنیت یک کشور، را باید در خانههایی جست که این زنان در آن نفس میکشند.
زنانی که، علیرغم تحمل کوهی از فشارهای ویرانگر و اضطرابهای کشنده، نه تنها فرو نمیریزند، بلکه به لنگرگاه آرامش دیگران هم تبدیل میشوند. وقتی زنی تنها و باردار، در شبی که همسرش در سیبل خطرناکترین حملات است، ترس خودش را پس میزند تا نگران بیتابیِ دیگری باش، یعنی اوست که دارد «امنیت روانی» را به شاکلهی جامعه تزریق میکند.
اخبار و دوربینها اما غالبا روی خط مقدم فیزیکی زوم میکنند، رسانه ها غالبا صدای مهیب انفجارها و پدافندها را میشنود، اما صدای تپشهای قلب زنی تنها در دل سکوت خانه را نه؛ زنی که با شنیدن صدای هر موشک هزار بار میمیرد و زنده میشود، اما بهجای آنکه مچاله شود، قد میکشد، گوشی را برمیدارد تا پناهِ اضطرابِ دیگری باشد.
واقعیت این است که امنیت واقعیِ روزهای جنگ، محصول شجاعت خاموش همین زنان است؛ زنانی که اگر کوه صبرشان نلرزد، هیچ خط مقدمی سقوط نخواهد کرد.
#ریحانه_سادات_گرامی
«سلام، خوبی؟ نگرانت شدم…»
شب از نیمه گذشته بود که این پیام روی صفحه گوشیام پدیدار شد؛ درست در همان ثانیههایی که صدای انفجارهای مهیب، شیشههای خانه را میلرزاند، همان لحظههایی که صدای هراسان بچهها در خانه پیچیده بود ... پیامی از دوستم به دستم رسید.
گوشی موبایل را برداشتم. میخواستم با کلافگی و ترس، تندتند برایش بنویسم: «نه، حالم اصلاً خوب نیست. خیلی ترسیدهایم. با وحشت از خواب پریدهایم. بچهها کلافه و بیتاب شدهاند…» میخواستم تمام اضطراب آن لحظههای تلخ را روی سرش آوار کنم...
ناگهان اما دستانم روی صفحه روشن موبایل متوقف شد. یادم افتاد آنطرف خط، کسی که در این نیمهشبِ پر وحشت، نگرانِ من شده است، زنی است که نزدیک به یک ماه است همسرش را ندیده؛ همسری که حالا درست در همانجایی ایستاده که احتمالاً هدف اصلی این صداهای ترسناک است: پای همان لانچرها، پدافندها و سامانهها...یادم افتاد او این روزها، بعد از سالها چشمانتظاری، بالاخره معجزهای کوچک را در بطن خود میپروراند. و زنی که باید در این روزهای حساسِ بارداری در امنترین و آرامترین حالت ممکن باشد، حالا سنگینترین شبهایش را در اوج تنهایی میگذراند. زنی که تمام سهمش از حضور همسرش در این یک ماه پرالتهاب، شاید به زحمت به سه یا چهار ساعت رسیده باشد.
همان وقت بود که با تمام وجود فهمیدم «امنیت» فقط روی لولهی تفنگها یا لانچر موشکها بنا نمیشود. امنیت تنها محصول سختافزارهای نظامی و دلاوری های مردانه در خط مقدم نیست؛ امنیت یک جامعه، بسیار بیشتر از لانچرنشینها، متأثر از همسران آنهاست. رگههای اصلی امنیت یک کشور، را باید در خانههایی جست که این زنان در آن نفس میکشند.
زنانی که، علیرغم تحمل کوهی از فشارهای ویرانگر و اضطرابهای کشنده، نه تنها فرو نمیریزند، بلکه به لنگرگاه آرامش دیگران هم تبدیل میشوند. وقتی زنی تنها و باردار، در شبی که همسرش در سیبل خطرناکترین حملات است، ترس خودش را پس میزند تا نگران بیتابیِ دیگری باش، یعنی اوست که دارد «امنیت روانی» را به شاکلهی جامعه تزریق میکند.
اخبار و دوربینها اما غالبا روی خط مقدم فیزیکی زوم میکنند، رسانه ها غالبا صدای مهیب انفجارها و پدافندها را میشنود، اما صدای تپشهای قلب زنی تنها در دل سکوت خانه را نه؛ زنی که با شنیدن صدای هر موشک هزار بار میمیرد و زنده میشود، اما بهجای آنکه مچاله شود، قد میکشد، گوشی را برمیدارد تا پناهِ اضطرابِ دیگری باشد.
واقعیت این است که امنیت واقعیِ روزهای جنگ، محصول شجاعت خاموش همین زنان است؛ زنانی که اگر کوه صبرشان نلرزد، هیچ خط مقدمی سقوط نخواهد کرد.
۵:۰۱
بازارسال شده از محمدرضا قائمی نیک
#️⃣ #نشست_تخصصیبه همت روابط عمومی دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی، انجمن بینالمللی علوم اجتماعی ایران و انجمن علوم اجتماعی دانشگاه علوم اسلامی رضوی برگزار می گردد:
سحرگاه سرخ
«سلسله نشست های واکاوی ایستادگی مردم در برابر طوفان»
نشست چهارم با حضور:
خانم ریحانه سادات گرامی، دانشجوی دکتری علوم اجتماعی (دانش اجتماعی مسلمین)
ما که هستیم؟ روایتی از هویت ایرانی در پرتو تاریخ، مقاومت و قدرت
دوشنبه 17 فروردین ۱۴۰۵ ساعت 16
لینک ورود به جلسه:http://skyroom.online/ch/razaviuni/research
کانال نشستهای سحرگاه سرخ@saharsorkh
ما که هستیم؟ روایتی از هویت ایرانی در پرتو تاریخ، مقاومت و قدرت
کانال نشستهای سحرگاه سرخ@saharsorkh
۱۵:۱۷
چطور ممکنه یک تمدن صرفا با حمله نظامی اون هم یک شبه از بین بره؟!مردک بی سواد، یا معنی تمدن را نمی فهمه یا حمله نظامی رو یا هر دوش رو...
۱۳:۳۲
امشب در میانهی شلوغیِ میدان تجریش، ناگهان نگاهم روی یک پیرزن و پسرش قفل شد. پیرزنی خمیده که پرچم ایران را بر شانه انداخته بود.
اول گمان کردم این پسر است که دست مادر را گرفته، اما کمی بعد دیدم نه؛ پسر معلول است و به سختی قدم برمیدارد. این مادرِ عصا به دست و پرچم به دوش بود که دست پسرش را گرفته و او را به دنبال خود میکشید…
غریب اما مغرور… مظلوم اما مقتدر راهشان را از میان جمعیت باز میکردند و پیش میرفتند...
تمام مدتی که آنجا بودم، در ذهنم، لابهلای تئوریها و مفاهیم جامعهشناختی به دنبال مفهوم یا نظریه ای بودم تا بتوانم کنش این مادر و پسر را تحلیل کنم؛ اما نتوانستم. نشد… تئوریها ناتوانتر از آن بودند که از پسِ فهم این صحنه برآیند.
نظریات جامعه شناسی از دلِ جامعه و کنشهای واقعی انسانها جان میگیرد. جامعهشناسیِ موجود، اما از دلِ جوامعی برخاسته که هیچگاه چنین صحنهای را به خود ندیدهاند.
ساعت یازده شب… در شبی که بزرگترین ابرقدرت دنیا تهدید کرده کشوری را با خاک یکسان میکند، یک پیرزن هشتاد یا نود ساله با کمری خمیده، دست پسر معلولش را میگیرد، پرچم به دوش میاندازد و اینگونه در برابر قدرتمندترینِ ابرقدرتها میایستد.
جوامعی که زادگاهِ جامعهشناسی بودهاند، هرگز چنین انسانهایی را به چشم ندیدهاند؛ پس طبیعی است که برای تبیینِ این شکوه هم، هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشند....
اول گمان کردم این پسر است که دست مادر را گرفته، اما کمی بعد دیدم نه؛ پسر معلول است و به سختی قدم برمیدارد. این مادرِ عصا به دست و پرچم به دوش بود که دست پسرش را گرفته و او را به دنبال خود میکشید…
غریب اما مغرور… مظلوم اما مقتدر راهشان را از میان جمعیت باز میکردند و پیش میرفتند...
تمام مدتی که آنجا بودم، در ذهنم، لابهلای تئوریها و مفاهیم جامعهشناختی به دنبال مفهوم یا نظریه ای بودم تا بتوانم کنش این مادر و پسر را تحلیل کنم؛ اما نتوانستم. نشد… تئوریها ناتوانتر از آن بودند که از پسِ فهم این صحنه برآیند.
نظریات جامعه شناسی از دلِ جامعه و کنشهای واقعی انسانها جان میگیرد. جامعهشناسیِ موجود، اما از دلِ جوامعی برخاسته که هیچگاه چنین صحنهای را به خود ندیدهاند.
ساعت یازده شب… در شبی که بزرگترین ابرقدرت دنیا تهدید کرده کشوری را با خاک یکسان میکند، یک پیرزن هشتاد یا نود ساله با کمری خمیده، دست پسر معلولش را میگیرد، پرچم به دوش میاندازد و اینگونه در برابر قدرتمندترینِ ابرقدرتها میایستد.
جوامعی که زادگاهِ جامعهشناسی بودهاند، هرگز چنین انسانهایی را به چشم ندیدهاند؛ پس طبیعی است که برای تبیینِ این شکوه هم، هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشند....
۲۳:۱۹
من واقعا درک نمی کنم این غوغایی را که از سمت دوستان حزب اللهی و ارزشی خودم در اعتراض به وقوع آتش بس رخ داده....
رفقا بالاخره پیرو ولی فقیه و تصمیم ایشون هستید یا نه؟!
رفقا بالاخره پیرو ولی فقیه و تصمیم ایشون هستید یا نه؟!
۲:۵۴
دارم فکر به این می کنم که مگر خواست ایران چیزی جز این بود که با دست بالا ، با اقتدار ترک مخاصمه کنه...تا ابد که نمی خواستیم بجنگیم...خوب الان این مسأله تا حد قابل قبولی به نظر محقق شده...کنترل تنگه را داریم و در آمدزایی خیلی جدی ازش ...نظام نه تنها ساقط نشد که با ثبات و قوت و قدرت خیلی بیش تر نسبت به چهل روز پیش با حمایت و پشتوانه مردمی چندین برابر داره ادامه می ده....می خواستیم ضمانت بشه دیگه به ایران حمله نشه که خوب قدرت بالای نظامی ایران در مقابله با دشمن متخاصم و بیچارگی ترامپ در برابر قدرت نظامی ایران و حمایت مردمی از نظام در این چهل روز، خودش مهم ترین و اثر گذارترین ضمانته( چرا دیگه ترامپ و اسرائیل در چنین شرایطی دوباره به ایران حمله کنند)...به تمام این موارد که فکر می کنم واقعا نمی تونم محقق شدن آتش بس را شکست برای ایران تعریف کنم...
۲:۵۵
روزمرگی های من🍃
دارم فکر به این می کنم که مگر خواست ایران چیزی جز این بود که با دست بالا ، با اقتدار ترک مخاصمه کنه...تا ابد که نمی خواستیم بجنگیم... خوب الان این مسأله تا حد قابل قبولی به نظر محقق شده...کنترل تنگه را داریم و در آمدزایی خیلی جدی ازش ...نظام نه تنها ساقط نشد که با ثبات و قوت و قدرت خیلی بیش تر نسبت به چهل روز پیش با حمایت و پشتوانه مردمی چندین برابر داره ادامه می ده....می خواستیم ضمانت بشه دیگه به ایران حمله نشه که خوب قدرت بالای نظامی ایران در مقابله با دشمن متخاصم و بیچارگی ترامپ در برابر قدرت نظامی ایران و حمایت مردمی از نظام در این چهل روز، خودش مهم ترین و اثر گذارترین ضمانته( چرا دیگه ترامپ و اسرائیل در چنین شرایطی دوباره به ایران حمله کنند)...به تمام این موارد که فکر می کنم واقعا نمی تونم محقق شدن آتش بس را شکست برای ایران تعریف کنم...
البته که ظاهراً از اساس آتش بسی محقق نشده فعلا!
۱۸:۱۶
به بهانه روز چهلم...
میدانید؟ ما از وقتی یادمان میآید، شما بودید… از وقتی خودمان را شناختیم، شما را هم شناختیم.
ما دههشصتیها، در سایه حضور شما قد کشیدیم؛ هفتساله و کلاس اولی شدیم. هر بهار و هر سال از بزرگ شدنمان را در سایه دعا و پیامهای خیر شما جشن گرفتیم. با دلگرمیِ وجودتان به دانشگاه رفتیم و خیلیهایمان با خطبهی عقد شما، پا به زندگی مشترک گذاشتیم. بعدتر، باز هم به برکتِ دعاهای پدرانه شما، پدر و مادر شدیم…
و حالا، بسیاری از ما در میانه زندگی مان و در آغازِ میانسالی ایستادهایم.
آقا...ما نیمی از زندگیمان را قدم به قدم و لحظه به لحظه با شما تجربه کردیم… نه اینکه بخواهم بگویم رفیق نیمه راهِ ما شدی، نه! اما، اما...فقط به ما بگو نیمه باقیمانده این راه را چگونه بدون شما تاب بیاوریم؟
میدانید؟ ما از وقتی یادمان میآید، شما بودید… از وقتی خودمان را شناختیم، شما را هم شناختیم.
ما دههشصتیها، در سایه حضور شما قد کشیدیم؛ هفتساله و کلاس اولی شدیم. هر بهار و هر سال از بزرگ شدنمان را در سایه دعا و پیامهای خیر شما جشن گرفتیم. با دلگرمیِ وجودتان به دانشگاه رفتیم و خیلیهایمان با خطبهی عقد شما، پا به زندگی مشترک گذاشتیم. بعدتر، باز هم به برکتِ دعاهای پدرانه شما، پدر و مادر شدیم…
و حالا، بسیاری از ما در میانه زندگی مان و در آغازِ میانسالی ایستادهایم.
آقا...ما نیمی از زندگیمان را قدم به قدم و لحظه به لحظه با شما تجربه کردیم… نه اینکه بخواهم بگویم رفیق نیمه راهِ ما شدی، نه! اما، اما...فقط به ما بگو نیمه باقیمانده این راه را چگونه بدون شما تاب بیاوریم؟
۱۹:۵۶
بازارسال شده از سلسله نشستهای سحرگاه سرخ
خانم گرامی.mp3
۳۵:۱۵-۱۰.۰۹ مگابایت
چهارمین #نشست_تخصصی
سحرگاه سرخ
با موضوع ما که هستیم؟ روایتی از هویت ایرانی در پرتو تاریخ، مقاومت و قدرت
استاد: خانم ریحانه سادات گرامیدانشجوی دکتری علوم اجتماعی (دانش اجتماعی مسلمین) دانشگاه تهران
کانال نشست های سحرگاه سرخ@saharsorkh
استاد: خانم ریحانه سادات گرامیدانشجوی دکتری علوم اجتماعی (دانش اجتماعی مسلمین) دانشگاه تهران
کانال نشست های سحرگاه سرخ@saharsorkh
۲۰:۴۸
حاشیه امنِ تخصص
#ریحانه_سادات_گرامی
«هر کس باید متناسب با توان و تخصص خودش به ایران کمک کند.»
در این چهل روز، این جمله را بارها گفتیم و شنیدیم. گزارهی غلطی هم نیست؛ اما راستش را بخواهید، احساس میکنم همین حرفِ درست، برای خیلی از ما به یک «حاشیه امنِ بیهزینه» تبدیل شده است. یک بهانه شیک برای آنکه تخصصمان را سپر کنیم و از زیر بار مسئولیتهای سخت و پرهزینهی روزهای جنگ، شانه خالی کنیم.
به اقتضای رشتهام (علوم اجتماعی)، در گروهها و کانالهای متعددی عضوم. کارِ هر روزهمان شده دستبهدست کردنِ خبرها و تحلیلهای تکراری. انگار ما جامعهشناسها باورمان شده که رسالتمان در این روزها، صرفاً نوشتن و تحلیل کردن است (که البته خودِ من هم از این قاعده مستثنی نیستم). گویی تنها هزینهای که برای این روزها کنار گذاشتهایم، مشتی کلمه است و بس. نه اینکه توانِ کار دیگری نداشته باشیم؛ نه. اما انگار ترجیح داده ایم پشتِ همان ژستِ «ما اهل قلم و تحلیل هستیم» پنهان شویم تا پایمان را از حاشیه امنمان بیرون نگذاریم!
امشب اما متوجه غیبتِ یکی از دوستانم در این گعدههای مجازی شدم. حالش را که پرسیدم،گفت: «از این تحلیلها و قلمزدنهای تکراری خسته شدم. میروم کار جهادی. در خانههای خرابشدهی جنگزدهها کمک میکنم؛ بین نخالهها بیل میزنم تا اسباب و وسایلشان را از زیر آوار پیدا کنیم و به دستشان برسانیم.»
از قضا او هم دانشجوی دکتری جامعهشناسی است. اما راستش، از میان تمام گزارشهای طویل، کنشگریهای مجازی و یادداشتهای پرطمطراقِ همرشتهایهایم، این صدای «بیل زدنِ» او بود که به دلم نشست.آنجا بود که فهمیدم؛ گاهی باید دست از دور ایستادن برداشت. نظریهای که پایش روی زمینِ واقعیت و در میان رنجِ مردم نباشد، توهمی بیش نیست. گاهی باید در وهلهی اول، تخصص و حاشیهی امن را رها کرد، کلمات را کنار گذاشت و پیش از هر کلمه و حرفی، خودِ کنشگرِ میانِ میدان بود.
#ریحانه_سادات_گرامی
«هر کس باید متناسب با توان و تخصص خودش به ایران کمک کند.»
در این چهل روز، این جمله را بارها گفتیم و شنیدیم. گزارهی غلطی هم نیست؛ اما راستش را بخواهید، احساس میکنم همین حرفِ درست، برای خیلی از ما به یک «حاشیه امنِ بیهزینه» تبدیل شده است. یک بهانه شیک برای آنکه تخصصمان را سپر کنیم و از زیر بار مسئولیتهای سخت و پرهزینهی روزهای جنگ، شانه خالی کنیم.
به اقتضای رشتهام (علوم اجتماعی)، در گروهها و کانالهای متعددی عضوم. کارِ هر روزهمان شده دستبهدست کردنِ خبرها و تحلیلهای تکراری. انگار ما جامعهشناسها باورمان شده که رسالتمان در این روزها، صرفاً نوشتن و تحلیل کردن است (که البته خودِ من هم از این قاعده مستثنی نیستم). گویی تنها هزینهای که برای این روزها کنار گذاشتهایم، مشتی کلمه است و بس. نه اینکه توانِ کار دیگری نداشته باشیم؛ نه. اما انگار ترجیح داده ایم پشتِ همان ژستِ «ما اهل قلم و تحلیل هستیم» پنهان شویم تا پایمان را از حاشیه امنمان بیرون نگذاریم!
امشب اما متوجه غیبتِ یکی از دوستانم در این گعدههای مجازی شدم. حالش را که پرسیدم،گفت: «از این تحلیلها و قلمزدنهای تکراری خسته شدم. میروم کار جهادی. در خانههای خرابشدهی جنگزدهها کمک میکنم؛ بین نخالهها بیل میزنم تا اسباب و وسایلشان را از زیر آوار پیدا کنیم و به دستشان برسانیم.»
از قضا او هم دانشجوی دکتری جامعهشناسی است. اما راستش، از میان تمام گزارشهای طویل، کنشگریهای مجازی و یادداشتهای پرطمطراقِ همرشتهایهایم، این صدای «بیل زدنِ» او بود که به دلم نشست.آنجا بود که فهمیدم؛ گاهی باید دست از دور ایستادن برداشت. نظریهای که پایش روی زمینِ واقعیت و در میان رنجِ مردم نباشد، توهمی بیش نیست. گاهی باید در وهلهی اول، تخصص و حاشیهی امن را رها کرد، کلمات را کنار گذاشت و پیش از هر کلمه و حرفی، خودِ کنشگرِ میانِ میدان بود.
۲۱:۲۰
میدانم؛ وسط اخبار جنگ و آتشبس و مذاکره و موشک، شاید جای گفتن این حرفها نباشد.
اما درد، درد است و مسئله، مسئله؛ چه در جنگ باشیم چه در صلح.
پس اینجا مینویسمش تا شاید کلمات، کمی از بار سنگین این تناقض کم کنند.
امروز اتفاقی ویدئویی کوتاه از یکی از فعالان شناختهشده حوزه زنان دیدم. از همانهایی که دائم از استقلال زن مینویسند و نگاه ابزاری به زنان را نقد میکنند. از همانهایی که شعارشان این است: «خودت را همانطور که هستی بپسند و بپذیر؛ نه آنطور که جامعه میپسندد.»
اما ناگهان متوجه تغییر شدید صورتش شدم. کمی دقیقتر نگاه کردم؛ بینیاش عمل شده بود. ظریف، تراشخورده و سربالا… درست شبیه همان مدلهایی که خودش روزگاری آنها را نماد «ابژگی» میدانست و زیر سوال میبرد!
یادم افتاد چندی پیش هم یکی دیگر از فعالان این حوزه را دیدم که آنقدر صورتش تغییر کرده بود که اصلاً نشناختمش. یا دوست دیگری که در حوزه تعلیم و تربیت دختران فعال است و به وضوح اعلام میکرد: «با عمل بینیام، رسماً شفا گرفتم!»
من درک میکنم که بازیگران، مجریان یا مدلها به خاطر اقتضای شغلشان اقدام به عملهای زیبایی کنند. حتی میتوانم درک کنم که دختران جوان به خاطر تب جامعه و نیازهای سنیشان این مسیر را بروند.
اما حقیقتاً نمیفهمم کسی که تمام دغدغهاش رهایی زنان از نگاه ابزاری دیگران است، کسی که در جایگاه «الگو» و «هنجارساز» قرار گرفته، چطور میتواند از یک طرف علیه ابژگی قلم بزند و سخنرانی کند، اما در عمل، دقیقاً در همان چهارچوبی رفتار کند که نظام سرمایهداری و نگاه مردسالارانه دیکته میکند؟
و البته در نهایت همه ما میدانیم که این عملکرد ماست که روی جامعه اثر میگذارد، نه قلمها، بیانیهها و سخنرانیهای پر طمطراقمان…همین.
اما درد، درد است و مسئله، مسئله؛ چه در جنگ باشیم چه در صلح.
پس اینجا مینویسمش تا شاید کلمات، کمی از بار سنگین این تناقض کم کنند.
امروز اتفاقی ویدئویی کوتاه از یکی از فعالان شناختهشده حوزه زنان دیدم. از همانهایی که دائم از استقلال زن مینویسند و نگاه ابزاری به زنان را نقد میکنند. از همانهایی که شعارشان این است: «خودت را همانطور که هستی بپسند و بپذیر؛ نه آنطور که جامعه میپسندد.»
اما ناگهان متوجه تغییر شدید صورتش شدم. کمی دقیقتر نگاه کردم؛ بینیاش عمل شده بود. ظریف، تراشخورده و سربالا… درست شبیه همان مدلهایی که خودش روزگاری آنها را نماد «ابژگی» میدانست و زیر سوال میبرد!
یادم افتاد چندی پیش هم یکی دیگر از فعالان این حوزه را دیدم که آنقدر صورتش تغییر کرده بود که اصلاً نشناختمش. یا دوست دیگری که در حوزه تعلیم و تربیت دختران فعال است و به وضوح اعلام میکرد: «با عمل بینیام، رسماً شفا گرفتم!»
من درک میکنم که بازیگران، مجریان یا مدلها به خاطر اقتضای شغلشان اقدام به عملهای زیبایی کنند. حتی میتوانم درک کنم که دختران جوان به خاطر تب جامعه و نیازهای سنیشان این مسیر را بروند.
اما حقیقتاً نمیفهمم کسی که تمام دغدغهاش رهایی زنان از نگاه ابزاری دیگران است، کسی که در جایگاه «الگو» و «هنجارساز» قرار گرفته، چطور میتواند از یک طرف علیه ابژگی قلم بزند و سخنرانی کند، اما در عمل، دقیقاً در همان چهارچوبی رفتار کند که نظام سرمایهداری و نگاه مردسالارانه دیکته میکند؟
و البته در نهایت همه ما میدانیم که این عملکرد ماست که روی جامعه اثر میگذارد، نه قلمها، بیانیهها و سخنرانیهای پر طمطراقمان…همین.
۸:۰۰
آقای جمهوری اسلامی!
میدانم ، روزهای سختی را میگذرانیم، می دانم شاید وقت انتقاد کردن یا حتی مطالبه گری نباشد...
اما یک سؤال تمام ذهنم را اشغال کرده است :
چرا اینقدر در روایت کردن ناتوان هستی؟ چرا افکار عمومی مردم هیچوقت برایت اولویت نبوده است؟
از ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی و درگذشت مهسا امینی، تا تصمیمات اخیر درباره آتشبس… و حالا هم موضوع باز شدن تنگه هرمز.
الگوی تکراری همیشه یکی است:
یا سکوت میکنی و هیچ روایتی ارائه نمیدهی، یا وقتی طرف مقابل روایت غلط خودش را در افکار عمومی جا انداخت، تازه به فکر پاسخ دادن میافتی.
نتیجه چه میشود؟
بهجای اینکه خودت منبع اول روایت و بیان حقیقت باشی، همیشه آخر از همه حرف می زنی و آن هم صرفاً در واکنش به روایت دیگران.
واقعا چرا؟ چرا دیگران میتوانند روایتهای مبتنی بر دروغشان را به عنوان یک حقیقت ، روایت مرجع و دسته اول جا بیندازند، اما تو حتی در بیان روایت واقعی و صادقانه خودت هم ناتوانی ؟!
میدانم ، روزهای سختی را میگذرانیم، می دانم شاید وقت انتقاد کردن یا حتی مطالبه گری نباشد...
اما یک سؤال تمام ذهنم را اشغال کرده است :
چرا اینقدر در روایت کردن ناتوان هستی؟ چرا افکار عمومی مردم هیچوقت برایت اولویت نبوده است؟
از ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی و درگذشت مهسا امینی، تا تصمیمات اخیر درباره آتشبس… و حالا هم موضوع باز شدن تنگه هرمز.
الگوی تکراری همیشه یکی است:
یا سکوت میکنی و هیچ روایتی ارائه نمیدهی، یا وقتی طرف مقابل روایت غلط خودش را در افکار عمومی جا انداخت، تازه به فکر پاسخ دادن میافتی.
نتیجه چه میشود؟
بهجای اینکه خودت منبع اول روایت و بیان حقیقت باشی، همیشه آخر از همه حرف می زنی و آن هم صرفاً در واکنش به روایت دیگران.
واقعا چرا؟ چرا دیگران میتوانند روایتهای مبتنی بر دروغشان را به عنوان یک حقیقت ، روایت مرجع و دسته اول جا بیندازند، اما تو حتی در بیان روایت واقعی و صادقانه خودت هم ناتوانی ؟!
۱۲:۵۹