رهایی از لعنت خدا
اینکه اشغالگران تمام توجهشان معطوف به نابود کردن همه آثار نوشتاری است، به خوبی نشان میدهد که در نظر آنها ملتی که نوشته نداشته باشد، برای همیشه به لعنت خدا گرفتار شده است.... اگر میخواهید از خاطرهها محو نشوید باید بنویسید. بنویسید و کاری کنید که نوشتههایتان در جایی، میان تودهی آتش از بین نرود.
#از_کتاب_رهایی_نداریم#امبرتو_اکومترجم: مهستی بحرینیانتشارات نیلوفر
#جنگ_در_تهرانسرعلیرضا آلیمین @alireza_aleyamin
اینکه اشغالگران تمام توجهشان معطوف به نابود کردن همه آثار نوشتاری است، به خوبی نشان میدهد که در نظر آنها ملتی که نوشته نداشته باشد، برای همیشه به لعنت خدا گرفتار شده است.... اگر میخواهید از خاطرهها محو نشوید باید بنویسید. بنویسید و کاری کنید که نوشتههایتان در جایی، میان تودهی آتش از بین نرود.
#از_کتاب_رهایی_نداریم#امبرتو_اکومترجم: مهستی بحرینیانتشارات نیلوفر
#جنگ_در_تهرانسرعلیرضا آلیمین @alireza_aleyamin
۱.۸K
۱۹:۳۸
زندگی پای تخته
بیست و شش معلم در میناب شهید شدهاند. امدادگران میگفتند وقتی پیکر بعضی از معلمها پیدا میشد، میدیدند؛ معلم چند کودک را در آغوش گرفته تا... تا چه؟! تا از موشک و انفجار در امان باشد؟! تا از فروریختن آهن و آجر بر سرش آسیب نبیند؟! نمیدانم آن لحظه میان معلم و دانشآموز چه گذشته! نمیدانم معلم کودکان را در آغوش گرفته یا بچهها به معلم پناه بردهاند. نمیدانم!آن مدرسه اگر بود، بچهها و معلمها اگر امروز بودند، روز معلم را جشن میگرفتند. حتی شاید از همین فرصت استفاده میکردند و معلمهایشان را در آغوش میگرفتند با یک عکس یادگاری پای تختهی کلاس؛ بدون هیچ موشک و انفجار و آتشی.
این عکس را یک معلم گرفته است. گمانم از معدود تصاویری باشد که دلش خواسته از مدرسه میناب بگیرد. کلاس کوچکی از مدرسه که سالم مانده. سالم مانده یعنی با خاک یکسان نشده، یعنی میشود هنوز اسمش را «کلاس» گذاشت. خانم معلم در آن مدرسهی ویرانشده، خواسته مدرسه را، زندگی را جاودان کند. مثل همان معلمهایی که کودکان را در آغوش کشیدهاند، پناه دادهاند تا شاید زنده بمانند، زندگی کنند. معلمها کارشان همین است.
عکس: راضیه پهلوانی #جنگ_در_مدرسه#اندوه_مینابعلیرضا آلیمین@alireza_aleyamin
بیست و شش معلم در میناب شهید شدهاند. امدادگران میگفتند وقتی پیکر بعضی از معلمها پیدا میشد، میدیدند؛ معلم چند کودک را در آغوش گرفته تا... تا چه؟! تا از موشک و انفجار در امان باشد؟! تا از فروریختن آهن و آجر بر سرش آسیب نبیند؟! نمیدانم آن لحظه میان معلم و دانشآموز چه گذشته! نمیدانم معلم کودکان را در آغوش گرفته یا بچهها به معلم پناه بردهاند. نمیدانم!آن مدرسه اگر بود، بچهها و معلمها اگر امروز بودند، روز معلم را جشن میگرفتند. حتی شاید از همین فرصت استفاده میکردند و معلمهایشان را در آغوش میگرفتند با یک عکس یادگاری پای تختهی کلاس؛ بدون هیچ موشک و انفجار و آتشی.
این عکس را یک معلم گرفته است. گمانم از معدود تصاویری باشد که دلش خواسته از مدرسه میناب بگیرد. کلاس کوچکی از مدرسه که سالم مانده. سالم مانده یعنی با خاک یکسان نشده، یعنی میشود هنوز اسمش را «کلاس» گذاشت. خانم معلم در آن مدرسهی ویرانشده، خواسته مدرسه را، زندگی را جاودان کند. مثل همان معلمهایی که کودکان را در آغوش کشیدهاند، پناه دادهاند تا شاید زنده بمانند، زندگی کنند. معلمها کارشان همین است.
عکس: راضیه پهلوانی #جنگ_در_مدرسه#اندوه_مینابعلیرضا آلیمین@alireza_aleyamin
۲.۳K
۶:۵۶
زندگی در میانهی جنگ
دختر جلوی دوربین ژست میگیرد. نگاهم از ویرانهها میچرخد روی چشمهایش. همینجا، در همین چرخش چشم و حرکت نازک دستش یاد اردوگاهی در حومهی حلب میافتم. حوالی ۱۰ سال قبل. اردوگاهی که خانوادههای جنگزده ساکنانش بودند. مردان اغلب یا در جنگ بودند یا کشته شده بودند. اردوگاه، پر از کودکان و زنان بود. اولین روزهایی که به اردوگاه میرفتم حضورم برای بچهها جالب بود. مردی با دوربین فیلمبرداری که زبانشان را خوب نمیداند، خانه به خانه میگردد و با آدمها حرف میزند. کودکان زیبا بودند و غمگین. جنگ، چنگ انداخته بود به زندگیشان و همهچیزشان را ویران کرده بود. اما، نه جنگ و نه حتی مرگ عزیزانشان هیچ چیز از زیبایی معصومانهشان کم نکرده بود. صدای خنده و بازی بچهها در کوچههای کثیف اردوگاه چنان بود که انگار بی آنکه بدانند زندگی را جار میزدند. آیا کسی یاد و حواسش بود تا زیباییشان را به آنها یادآوری کند؟! هر روز به اردوگاه میرفتم و حالا دیگر با بچهها حرف میزدم. من از زیبایی چشمهایشان، از زور پسرانه و ظرافت دخترانهشان میگفتم و آنها به من یاد میدادند که حتی در میان جنگ و ویرانی هم زندگی باید کرد؛ شاد و عاشق و زیبا.
#کودکان_جنگ#اندوه_میناب#جنگ_در_مدرسهعلیرضا آلیمین
@alireza_aleyamin
دختر جلوی دوربین ژست میگیرد. نگاهم از ویرانهها میچرخد روی چشمهایش. همینجا، در همین چرخش چشم و حرکت نازک دستش یاد اردوگاهی در حومهی حلب میافتم. حوالی ۱۰ سال قبل. اردوگاهی که خانوادههای جنگزده ساکنانش بودند. مردان اغلب یا در جنگ بودند یا کشته شده بودند. اردوگاه، پر از کودکان و زنان بود. اولین روزهایی که به اردوگاه میرفتم حضورم برای بچهها جالب بود. مردی با دوربین فیلمبرداری که زبانشان را خوب نمیداند، خانه به خانه میگردد و با آدمها حرف میزند. کودکان زیبا بودند و غمگین. جنگ، چنگ انداخته بود به زندگیشان و همهچیزشان را ویران کرده بود. اما، نه جنگ و نه حتی مرگ عزیزانشان هیچ چیز از زیبایی معصومانهشان کم نکرده بود. صدای خنده و بازی بچهها در کوچههای کثیف اردوگاه چنان بود که انگار بی آنکه بدانند زندگی را جار میزدند. آیا کسی یاد و حواسش بود تا زیباییشان را به آنها یادآوری کند؟! هر روز به اردوگاه میرفتم و حالا دیگر با بچهها حرف میزدم. من از زیبایی چشمهایشان، از زور پسرانه و ظرافت دخترانهشان میگفتم و آنها به من یاد میدادند که حتی در میان جنگ و ویرانی هم زندگی باید کرد؛ شاد و عاشق و زیبا.
#کودکان_جنگ#اندوه_میناب#جنگ_در_مدرسهعلیرضا آلیمین
@alireza_aleyamin
۱.۴K
۱۸:۱۱
مردان کوچک میناب
مرد شدن و مردانه بودن در رویای کودکانه چه ساده و چه باشکوه است. محمدکیانِ هفت ساله بود که مرد شد. محمدکیان ویدئو را برای پدرش فرستاده. خواسته مردشدنش را به رخ پدر بکشد. همه پسرها یک وقتی دلشان میخواهد مرد شدنشان را به روی پدر بیاورند؛ مرد شدم، میبینی سیبیلامو؟! میبینی؟! و پدر، مرد شدن پسر را دیده، ذوق کرده، لبخند زده، آه کشیده و در دلش گفته: کجای کاری باباجون، هنوز خیلی مونده مرد شی! محمدکیان اما با همان سبیلها بار مرد شدنش را بسته بود، بیآنکه پدر خبر داشته باشد. پسر در خونبارترین روز اسفند، ناگهان مرد شد.
#اندوه_مینابعلیرضا آلیمین
@alireza_aleyamin
مرد شدن و مردانه بودن در رویای کودکانه چه ساده و چه باشکوه است. محمدکیانِ هفت ساله بود که مرد شد. محمدکیان ویدئو را برای پدرش فرستاده. خواسته مردشدنش را به رخ پدر بکشد. همه پسرها یک وقتی دلشان میخواهد مرد شدنشان را به روی پدر بیاورند؛ مرد شدم، میبینی سیبیلامو؟! میبینی؟! و پدر، مرد شدن پسر را دیده، ذوق کرده، لبخند زده، آه کشیده و در دلش گفته: کجای کاری باباجون، هنوز خیلی مونده مرد شی! محمدکیان اما با همان سبیلها بار مرد شدنش را بسته بود، بیآنکه پدر خبر داشته باشد. پسر در خونبارترین روز اسفند، ناگهان مرد شد.
#اندوه_مینابعلیرضا آلیمین
@alireza_aleyamin
۱.۲K
۱۸:۲۴
نوشتن روی دیوار
از میناب که برگشتم، درگیر رنگ کردن خانهی تازه و اسبابکشی شدم. حدود سه هفته طول کشید تا خانه شبیه خانه شود. نیاز داشتم کمی به ذهن جنگزدهام فراغت بدهم. باید خودم را گرفتار چالش دیگری میکردم. مهیا کردن خانهی تازه، با همهی سختیهایش، فرصت خوبی بود. البته که همراهی دوستانِ جان اگر نبود کار سخت و فرساینده میشد.
کاغذدیواریهای گُلگلی چرکمرده را میکَنم. با لیسه و سمباده به جان دیوار میافتم و رد و نشان کاغذ و چسب را پاک میکنم. بتونه میکشم و باز سمباده. دیوار فرسوده است و روی خوش نشان نمیدهد. گویی لجاجت میکند. حالا دیوار، برهنه در برابرم ایستاده. من تمام آنچه در این سالها بر او گذشته است را تماشا میکنم. آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند، رنگهایی که روی دیوار گذاشتهاند و زخمهایی که مانده. دلم میخواهد کار را همینجا رها کنم و دیوار را به حال خودش بگذارم. این حال خستهی دیوار را دوستتر دارم. پر از قصه است. پر از خاطره، پر از حرف، پر از سکوت، پر از خشم، پر از عشق. دیوار اما، گویی از این عریانی میترسد. مینشینم و تماشایش میکنم. آدمهایی را تصور میکنم که این دیوار سرد، دلشان را گرم کرده است. نقاشیاش میکنم. با رنگ سفیدِ یکدست. صورت واقعی دیوار را میپوشانم. تمام خندهها و گریهها محو میشوند. حالا نوبت من است که قصهام را، قصهی خودم را روی دیوار بنویسم؛ قصهی تازه.
#نوشتن_در_زمانهی_عسرتعلیرضا آلیمین
@alireza_aleyamin
از میناب که برگشتم، درگیر رنگ کردن خانهی تازه و اسبابکشی شدم. حدود سه هفته طول کشید تا خانه شبیه خانه شود. نیاز داشتم کمی به ذهن جنگزدهام فراغت بدهم. باید خودم را گرفتار چالش دیگری میکردم. مهیا کردن خانهی تازه، با همهی سختیهایش، فرصت خوبی بود. البته که همراهی دوستانِ جان اگر نبود کار سخت و فرساینده میشد.
کاغذدیواریهای گُلگلی چرکمرده را میکَنم. با لیسه و سمباده به جان دیوار میافتم و رد و نشان کاغذ و چسب را پاک میکنم. بتونه میکشم و باز سمباده. دیوار فرسوده است و روی خوش نشان نمیدهد. گویی لجاجت میکند. حالا دیوار، برهنه در برابرم ایستاده. من تمام آنچه در این سالها بر او گذشته است را تماشا میکنم. آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند، رنگهایی که روی دیوار گذاشتهاند و زخمهایی که مانده. دلم میخواهد کار را همینجا رها کنم و دیوار را به حال خودش بگذارم. این حال خستهی دیوار را دوستتر دارم. پر از قصه است. پر از خاطره، پر از حرف، پر از سکوت، پر از خشم، پر از عشق. دیوار اما، گویی از این عریانی میترسد. مینشینم و تماشایش میکنم. آدمهایی را تصور میکنم که این دیوار سرد، دلشان را گرم کرده است. نقاشیاش میکنم. با رنگ سفیدِ یکدست. صورت واقعی دیوار را میپوشانم. تمام خندهها و گریهها محو میشوند. حالا نوبت من است که قصهام را، قصهی خودم را روی دیوار بنویسم؛ قصهی تازه.
#نوشتن_در_زمانهی_عسرتعلیرضا آلیمین
@alireza_aleyamin
۱K
۱۷:۴۳
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دلتوان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
باهم بخوانیم و بشنویم
یکشنبه دهم خرداد ساعت ۱۷نشانی: خیابان جمهوری، خیابان شیخ هادی، کوچه حسین سخنور. خانه فرهنگ شیخ هادی
خانه راوی
باهم بخوانیم و بشنویم
یکشنبه دهم خرداد ساعت ۱۷نشانی: خیابان جمهوری، خیابان شیخ هادی، کوچه حسین سخنور. خانه فرهنگ شیخ هادی
خانه راوی
۶۳۲
۲۱:۱۱
بیخانمان
چند ماه قبل، اینستاگرام را غیرفعال کرده بودم و کمکم دستم به نوشتن در کانال تلگرام عادت میکرد که ناگهان جنگ شد. کانالی با عنوان «نوشتن در زمانهی عسرت» در «بله» راه انداختم و یادداشتهای جنگ را آنجا گذاشتم. اما راستش، تلگرام برایم آشناتر و رهاتر است. دوستان شناخته و ناشناختهای دارم که سالهاست همراهم بودهاند و قدردانشان هستم. تلگرام را به همان سبک سابق ادامه خواهم داد؛ یادداشت، بریده کتاب و گاهی شعری که برایم متفاوت است. در «بله» چیزهای مربوط به جنگ را خواهم نوشت و البته آنها را هم در تلگرام منتشر میکنم.
آدرس هر دو کانال را مینویسم تا در هر کدام که باب میلتان بود همراهیام کنید.
تلگرام https://t.me/alirezaaleyamin
بله@alireza_aleyamin
چند ماه قبل، اینستاگرام را غیرفعال کرده بودم و کمکم دستم به نوشتن در کانال تلگرام عادت میکرد که ناگهان جنگ شد. کانالی با عنوان «نوشتن در زمانهی عسرت» در «بله» راه انداختم و یادداشتهای جنگ را آنجا گذاشتم. اما راستش، تلگرام برایم آشناتر و رهاتر است. دوستان شناخته و ناشناختهای دارم که سالهاست همراهم بودهاند و قدردانشان هستم. تلگرام را به همان سبک سابق ادامه خواهم داد؛ یادداشت، بریده کتاب و گاهی شعری که برایم متفاوت است. در «بله» چیزهای مربوط به جنگ را خواهم نوشت و البته آنها را هم در تلگرام منتشر میکنم.
آدرس هر دو کانال را مینویسم تا در هر کدام که باب میلتان بود همراهیام کنید.
تلگرام https://t.me/alirezaaleyamin
بله@alireza_aleyamin
۳۱۱
۱۳:۵۵
شش روز قبل از جنگ این بخش از کتاب «وزارت ترس» را در کانال تلگرام گذاشتم و حالا گویی که این ما هستیم:
ما زنده ماندیم
این همان خیابانی بود که شب گذشته از آن رد شده بودند و حالا به نحو غیرقابل تصوری تغییر کرده بود... متوجه چهرههای سرحال رهگذران شد که به ببیندهاش این احساس را میداد که در ساعات اولیهی یک جشن ملی شرکت کرده، و بعد به این نتیجه رسید که شادی و سرزندگی مردم تنها به این دلیل است که از بمبارانهای شب گذشته جان سالم بهدر بردهاند.
پ.ن: لندن- جنگ جهانی دوم
#وزارت_ترس #گراهام_گرین #ناهید_تبریزی #نشر_چشمه صفحهای ۲۵۵
@alireza_aleyamin
تلگرامhttps://t.me/alirezaaleyamin
ما زنده ماندیم
این همان خیابانی بود که شب گذشته از آن رد شده بودند و حالا به نحو غیرقابل تصوری تغییر کرده بود... متوجه چهرههای سرحال رهگذران شد که به ببیندهاش این احساس را میداد که در ساعات اولیهی یک جشن ملی شرکت کرده، و بعد به این نتیجه رسید که شادی و سرزندگی مردم تنها به این دلیل است که از بمبارانهای شب گذشته جان سالم بهدر بردهاند.
پ.ن: لندن- جنگ جهانی دوم
#وزارت_ترس #گراهام_گرین #ناهید_تبریزی #نشر_چشمه صفحهای ۲۵۵
@alireza_aleyamin
تلگرامhttps://t.me/alirezaaleyamin
۹۲۳
۸:۵۲
زندگی و دیگر هیچ
مذاکرات صلح مذاکرات زلنسکی مذاکرات پوتین کی ترامپ مذاکره میکند؟ ترامپ جنگ را متوقف میکند؟ آیا جنگ ۲۰۲۵ تمام میشود؟ کمک ترامپ به اوکراین نرخ دلار
اینها فهرست جستجوهای یک سرباز اوکراینی است.
ما، سربازها را با جنگ میشناسیم؛ با اسلحه، سنگر، عملیات، کشتار و مرگ.اما این فهرست چیز دیگری میگوید؛سرباز در جبههی جنگی دنبال راه کشتن کسی نبود. در جستجوی امید بود، امید برای زنده ماندن. در میان همه خبرهای جهان، دنبال کوچکترین نشانهای بود که بگوید جنگ تمام خواهد شد. قبل از پایان سال ۲۰۲۵. در میان این جستجوها، بیش از همه یک جمله دردناک است:«آیا جنگ ۲۰۲۵ تمام میشود؟»این سؤال فقط درباره جنگ نیست. درباره آینده است. و هر سؤال درباره آینده، یک فرض پنهان دارد:اینکه من آن آینده را خواهم دید.چیزی که هرگز برای سرباز اتفاق نیفتاد.
@alireza_aleyamin
مذاکرات صلح مذاکرات زلنسکی مذاکرات پوتین کی ترامپ مذاکره میکند؟ ترامپ جنگ را متوقف میکند؟ آیا جنگ ۲۰۲۵ تمام میشود؟ کمک ترامپ به اوکراین نرخ دلار
اینها فهرست جستجوهای یک سرباز اوکراینی است.
ما، سربازها را با جنگ میشناسیم؛ با اسلحه، سنگر، عملیات، کشتار و مرگ.اما این فهرست چیز دیگری میگوید؛سرباز در جبههی جنگی دنبال راه کشتن کسی نبود. در جستجوی امید بود، امید برای زنده ماندن. در میان همه خبرهای جهان، دنبال کوچکترین نشانهای بود که بگوید جنگ تمام خواهد شد. قبل از پایان سال ۲۰۲۵. در میان این جستجوها، بیش از همه یک جمله دردناک است:«آیا جنگ ۲۰۲۵ تمام میشود؟»این سؤال فقط درباره جنگ نیست. درباره آینده است. و هر سؤال درباره آینده، یک فرض پنهان دارد:اینکه من آن آینده را خواهم دید.چیزی که هرگز برای سرباز اتفاق نیفتاد.
@alireza_aleyamin
۲۹۱
۱۳:۳۰