۵.۹K
۱۳:۵۸
بازارسال شده از تبلیغات هنرمندان
همه چیز درباره لوکس ترین پارک آبی تهران !! 
هیجان و آدرنالین خالص در پارک آبی اُپارک

کلی سرسره و استخر جذاب در یک فضای سرپوشیده و ایمن 
جکوزی، رودخانه خروشان و استخر موج (مناسب برای کودکان و بزرگسالان)
فیش اسپا، انواع ماساژ و ... 
انواع پیتزا و سوخاری و فست فود 


جویس بار و کافه و ... 

تصفیه و کنترل سلامتی آب با تجهیزات پیشرفته
و کلی امکانات دیگه ...
برای اطلاع از تخفیف و جشنواره های اُپارک و خرید بلیت روی لینک زیر کلیک کنید:www.opark.ir
هیجان و آدرنالین خالص در پارک آبی اُپارک
و کلی امکانات دیگه ...
برای اطلاع از تخفیف و جشنواره های اُپارک و خرید بلیت روی لینک زیر کلیک کنید:www.opark.ir
۴۹
۱۳:۵۹
آنچه گذشت
️زن دوم
️ فسمت هشتاد و یک بهرام و من و رویا برگشتیم خونه پسرا موندن کارهای انتقال جنازه رو انجام بدن بهرام شب به همه فامیل و آشناها خبر داد رویا کنارم نشسته بود و چیزهایی که از،مریم شنیده بود و برام تعریف میکرد اینکه چطور باعث فوت خانوم بزرگ و فاطمه شده و معتقد بود این عذابها و مرگ پری تاوان اون کارش بود ساعت حدودای یک نصف شب بود که پسرا اومدن حامد خیلی ناراحت بود حمید ولی کمتر حامد رفت دوش بگیره حمید اومد تو آشپزخونه و صندلی رو کشید و نشست براش چایی ریختم و گذاشتم جلوش همونطور که سرش پایین بود گفت میشه بشینی مامان الفت صندلی رو کشیدم عقب و نشستم سرش پایین بود و گفت حامد شاید اونموقع ها بچه بود و حالیش نبود اما من میفهمیدم همه چی یادمه من میدونم مامان مریم چیکارا کرده اگه راضی باشی و اجازه بدی تو این خونه براش مراسم ختم بگیریم گفتم حمید جان منو تا حالا نشناختی مریم درسته طلاق گرفته بود اما مادر شما که بود اینجا هم خونه شماس من با جون و دل براش مراسم میگیرم باباتم به فامیل خبر داده یکم رنگش وا شد و گفت ممنونتم گفتم فردا کی قراره دفن بشه گفت صبح باید ۸ بریم اونجا گفتم تو هم برو یه دوش بگیر اروم بشی من پاشم یکم حلوا درست کنم نگاه تشکر آمیزی بهم کرد و بلند شد رفت بلند شدم رویا رو هم صدا کردم و باهم حلوا پختیم همش تو فکرم مرور میکردم کی قراره حلوای منو بپزن اصلا کی میخواد بپزه دائم به رویا توضیح میدادم که چطور میپزن و چیکار باید بکنه حامد و حمید هم اومدن پیشمون حامد شدیدا بغض کرده بود خیلی تو هم بود رفتم نشستم کنارش و گفتم گریه کن عزیزم نریز تو خودت انگار منتظر یه تلنگر بود سرش و انداخت پایین و شروع کرد به گریه کردن حمید اومد بغلش کرد و گفت سرنوشت اونم اینطور بود حامد گفت خیلی بد تموم شد اخرین نگاههاش اصلا از یادم نمیره ادمه دارد... #نوستالژی #قدیمی #دهه_۶۰
Channel
@anchegozaasht 
قسمت هشتاد و دو
مراسم های مریم آبرومندانه برگزار شد و همه دوباره به زندگی عادی برگشتن
ارثی که از مریم برای بچه ها مونده بود رقم خوبی بود و حمید برای خودش مغازه جدا گرفت و شغل حاج مسلم و ادامه داد
حامد هم شرکتش و توسعه داد و تونست خونه و ماشین بخره
یکی از همکاراش ونشون کرده بود و براش رفتیم خواستگاری و حامد ازدواج کرد
حمید خیلی سختگیر تر بود و هنوز قصد ازدواج نداشت
رویا هم دانشگاه قبول شد و رفت تهران
صدای زنگ در اومد
به رقیه خانوم گفتم مگه نمیشنوی
نگاه خسته ای بهم کرد و گفت چشم الان
رفت سمت در که فاصله اش از خونه زیاد بود
بابام از خانزاده های با اصل و نسب تبریز بود
از وقتی چشم باز کرده بودم تو ناز و نعمت بودم
تعریفی از نداری نداشتم
اون موقع ۱۶ سالم بود و خواهرم چند سالی بود که ازدواج کرده بود
۳ تا برادر داشتم و یه خواهر
مادرم چند تا دوست صمیمی داشت که هر روز خونه ما بودن و بعدها فهمیدم کارشون دعانویسی و فالگیری هست
اونقدری که مادرم به دوتا تار موی ما حساس بود رو هیچی حساس نبود
زن داداشامم براساس همین معیار انتخاب کرده بود
هر چی با حجابتر و پوشیده تر بهتر
همیشه خدا با پدرم بحث داشتن
آقام همیشه دعواش میکرد که سرت به زندگی خودت باشه
اما مادرم گوش شنوا نداشت
روزی نبود که با خاله هام جمع نشن و برای زندایی ها و عمه ها و اطرافیان نقشه نکشن
انقد تو خونه دایی هام جنگ انداختن که دیگه کسی با ما رفت و آمدی نمیکرد
برادرام ماهی یه بار می اومدن بهمون سر میزدن
اما خواهرم بیشتر روزها خونه ما بود
همونطور که بالای ایوون وایساده بودم دیدم خواهرم اومد تو و با عجله خودشو رسوند بالا
گفتم چخبرته مگه سر آوردی
نفس نفس زنان پله ها رو دوتا یکی کرد و منو کنار زد و گفت برو کنار
و همزمان هم مادرم و صدا کرد
مادرم که تو یکی از اتاقها بود اومد بیرون و گفت چخبرته دختر
گفت مامان بدبخت شدم
گفت چی شده
گفت خواهرشوهرم دید که آب دعا رو ریختم جلو درشون و به مادرشوهرم خبر داد
مامان دستش و گذاشت جلو دهنش و کشیدش تو اتاق
و در و بست
ادامه دارد...
#نوستالژی
#قدیمی
#دهه_۶۰
۵.۹K
۱۴:۰۵
نوشــــتم بیایی کنارت بهشـــــت است نوشتـــی قبول کن که این ســــــرنوشت است چه آسان کنار آمدی با نبودم...
#نوستالژی #قدیمی #دهه_۶۰
Channel
@anchegozaasht 
#نوستالژی #قدیمی #دهه_۶۰
۵.۷K
۱۴:۱۵
۵.۷K
۱۴:۱۵
بازارسال شده از تبلیغات هنرمندان
همه چیز درباره لوکس ترین پارک آبی تهران !! 
هیجان و آدرنالین خالص در پارک آبی اُپارک

کلی سرسره و استخر جذاب در یک فضای سرپوشیده و ایمن 
جکوزی، رودخانه خروشان و استخر موج (مناسب برای کودکان و بزرگسالان)
فیش اسپا، انواع ماساژ و ... 
انواع پیتزا و سوخاری و فست فود 


جویس بار و کافه و ... 

تصفیه و کنترل سلامتی آب با تجهیزات پیشرفته
و کلی امکانات دیگه ...
برای اطلاع از تخفیف و جشنواره های اُپارک و خرید بلیت روی لینک زیر کلیک کنید:www.opark.ir
هیجان و آدرنالین خالص در پارک آبی اُپارک
و کلی امکانات دیگه ...
برای اطلاع از تخفیف و جشنواره های اُپارک و خرید بلیت روی لینک زیر کلیک کنید:www.opark.ir
۱۰۷
۱۴:۱۶
۵.۷K
۱۴:۳۱
🥰ساده، صمیمی و دلنشین؛ درست شبیه روزهایی که آرامش را زندگی میکردیم، نه جست و جو
#نوستالژی #قدیمی #دهه_۶۰
Channel
@anchegozaasht 
#نوستالژی #قدیمی #دهه_۶۰
۵.۷K
۱۴:۳۱
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
۱
۱۷:۴۴
بازارسال شده از تبلیغات هنرمندان
روی گزینه مورد نظر کلیک کنید
۱
۱۷:۴۴