بازارسال شده از Ali Ahmadi
۸:۲۹
بازارسال شده از Ali Ahmadi
۸:۳۰
یک چند تا سوال جواب براتون گذاشتیم...امیدوارم لذت ببرید


۸:۳۱
داستانی زیبا از شهید حماسه ساز کشورمون...

سید احمد مقدم پور
سید احمد مقدم پور در شهر شیراز متولد شد. پس از پایان تحصیلات تکمیلی، به تیپ 55 هوابرد شیراز پیوست که در زمان طاغوت به علت فعالیتهای مذهبی اخراج شد. در ابتدای دوران دفاع مقدس با خودروی جیپ لندرور خود که از شیراز آورده بود، به ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران پیوست و به فعالیتهای عاشقانه در جبههها پرداخت. پس از مدتی از سوی شهید چمران، به فرماندهی محور جلالیه و سپس جبهه طراح منصوب گردید. او در این مناطق فداکاریهای زیادی از خود نشان داد تا اینکه پس از شهادتِ شهید رستمی، به همراه شهید چمران در تاریخ 31 خرداد 1360 به منطقه دهلاویه رفت تا به عنوان فرمانده منطقه دهلاویه معرفی شود. اما در این روز آتش خمپارههای دشمن باریدن گرفت و خمپارهای در کنار پای او به زمین نشست و ایشان به همراه شهید چمران به شهادت رسیدند.همرزمان شهید احمد مقدم پور نقل میکنند: هنگام انفجار خمپاره دشمن، سید احمد مقدم پور و شهید حداد خود را حایل دکتر چمران نموده بودند تا با نثار جان خویش، وجود فرماندهی خود را از گزند دشمن حفظ نمایند ولی دست تقدیر چنین رقم زده بود که هر سه با هم از شهدای حماسه ساز دفاع مقدس لقب بگیرند.داستانی از شهدای حماسه ساز دفاع مقدسشهید مقدم پور در خوزستان و در مأموریتهای محور طراح، با استفاده از چوب و خاکریز، سنگرهای مصنوعی تانک برای فریب دشمن ساخته و با رنگ کردن چوب و الوار، آنها را مانند لوله تانک به سمت عراقیها تنظیم مینمود تا دشمن را فریب داده و تصور کند تانک مستقر شده است. در اکثر موارد از مواضع مزبور با تفنگ 106 از داخل آنجا شلیک و دشمن را مجبور میکرد تا مدتها منطقه را با توپخانه و تانک مورد شلیک قرار دهد.یکی از همرزمان سید احمد مقدمپور نقل میکند: بعد از آنکه سردار رستمی، در ستاد جنگهای نامنظم به شهادت رسید، به دوستان پیشنهاد کردیم به دکتر بگوییم سید احمد مقدم پور را به جای رستمی بگذارد. سید، پانزده سال پیش از شروع جنگ در هوابرد شیراز بود. سپس از آنجا استعفا داد و ریاست حسابداری یک شرکت را در شیراز عهده دار شد. او به حدی به مال دنیا بیتوجه بود که وقتی دید ما ماشین کم داریم، به شیراز رفت و وسایل شخصی خودش را فروخت و یک جیپ لندرور خرید و به جبهه آورد تا از آن استفاده کند. آن قدر عجله داشت که به محضر هم نرفت تا آن را به ثبت برساند. بعد از شهادت سید، نتوانستیم دفترچه آن جیپ را پیدا کنیم.@dastan_eslami
۱۸:۱۳
۵:۱۰
داستانی زیبا از رسول خدا (ص) :روزی رسول خدا )صل الله علیه و آله( نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمدپیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستیآیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…اول: روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.بعدی: هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر(صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشتسر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم
۵:۱۲
داستان عاشقانه زیبا و غمگین- حتما بخوانید
مجموعه: داستانهای خواندنی (2)
 دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

این بار دیگه میتونی راحت ازسیگارخلاص بشی
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا
۴:۲۴
۴:۲۴