📚📖 ارسال شده در کانال رسانه(داستان )

۸ عضو
بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
گیف
۰۰:۳۸
گردش قورباغه‌ای ما
من و خانواده‌ام رفته بودیم گردش. سارا داشت با علف‌ها بازی می‌کرد. تا قورباغه را جلوی صورتش گرفتم، شروع کرد به جیغ کشیدن و دوید آن طرف. مادرم، سرشان را از توی سبد وسایل بیرون آوردند و اخم کردند. گفتم: «من که کاری نکردم. آقا معلم گفته.» مادر همان‌طور که چپ چپ نگاهم می‌کردند، گفتند: «ایشان چه گفته‌اند؟» گفتم: «آقا معلممان گفته‌اند ببینید قورباغه چطوری شنا می‌کند شما هم یاد بگیرید. من می‌خواهم مثل بچه قورباغه‌ها شنا کنم.»مادرم ظرف‌ها را از داخل سبد بیرون آوردند و روی زیرانداز گذاشتند. حیوان کوچک را به طرف مادرم گرفتم. مادرم گفتند: «این که بچه قورباغه نیست.» آوردمش جلوتر و گفتم: «چرا هست. ببینید چقدر کوچک است.» یک‌دفعه قورباغه جستی زد و پرید توی چمن‌ها. قورباغه همرنگ چمن‌ها بود و به سرعت توانست خودش را پنهان کند. گریه‌ام گرفت، گفتم: «دیدید بچه قورباغه‌ا‌م گم شد؟» مادرم گفتند: «غصه نخور. یکی دیگر پیدا می‌کنی. برکه پر از این قورباغه‌‌ها است.»پدرم قابلمه به دست نزدیک شدند و گفتند: «چه شده؟ چرا پکری صادق جان؟» گفتم: «آخر بچه‌ قورباغه‌‌ام فرار کرده است.» پدرم گفتند: «بچه قورباغه که توی خشکی زندگی نمی‌کند.» گفتم: «زندگی می‌کند. خودم دیدم، الان اینجا بود.» پدر قابلمه را پیش مادرم گذاشتند. یک کاسه یکبار مصرف برداشتند؛ بعد دستم را گرفتند و با هم رفتیم‌ کنار برکه. سارا هم دوید و آمد پیش ما. پدرم از من خواستند ظرف را از آب کنار خزه‌های سبز، آرام پُر کنم. آب خیلی خنک بود و دستم را تر و تازه کرد. کاسه را از آب بیرون آوردم و پرسیدم: «بابا این نقطه‌های سیاه، آشغال هستند؟» پدرم خندیدند.سارا گفت: «وااای! بابا، این دوتا سیاهی چه هستند که دارند تند تند تکان می‌خورند؟» خواهرم راست می‌گفت. دوتا قلمبگیِ سیاهِ دم‌دارِ خیلی ریز بودند که تند تند توی آب به این طرف و آن‌طرف می‌رفتند. دستم را بردم تا یکی از آنها را بگیرم. خیلی فرز بود. یک لحظه بین دو انگشتم گیر کرد، ولی آنقدر لیز و لزج بود که تندی فرار کرد. سارا از خوشحالی پرید بالا. پدرم خندیدند و گفتند: «این‌ها بچه قورباغه هستند.» من و سارا با تعجب گفتیم: «بچه قورباغه؟» گفتم: «چرا این‌ شکلی هستند بابا؟»پدرم دستشان را توی کاسه کردند و یک چیز لزج بی‌رنگ بیرون آوردند و گذاشتش کف دستم و گفتند: «این دانه‌های سیاه هم که پرسیدی چیست، تخم قورباغه است. بچه‌ قورباغه‌ها از توی این تخم‌ها بیرون می‌آیند.» سارا با ترس و لرز یکی از تخم‌ها را گرفت و اخم‌هایش توی هم رفت و گفت: «چه لیزه...» پدرم گفتند: «کم کم بچه قورباغه‌ها دست و پا درمی‌آورند. بدنشان بزرگ‌تر می‌شود و دمشان کوچک‌تر.» پدرم یکی از آنها را که داشت توی آب شنا می‌کرد، نشانمان دادند. رنگش سبزتر بود و دست و پاهایش توی آب تکان می‌خورد. ولی هنوز دم داشت.سارا داد زد: «آن یکی را ببین؛ از قورباغه‌ای که دیدیم ‌بزرگ‌تر است داداش.» انگشت اشاره‌اش را دنبال کردم. دُم آن یکی خیلی کوتاه‌تر بود و دست و پاهایش بلندتر و آنها را درست همان‌طوری که آقا معلم گفته ‌بود، به طور منظم تکان می‌داد: جمع، باز و بسته... . از خوشحالی دویدم توی آب و گفتم: «باید بگیرمش.» پدرم گفتند: «چکار می‌کنی پسر؟ تا وقتی دم دارند که نمی‌توانند از آب بیرون بیایند. بزرگ که شدند، می‌توانند هم در آب زندگی کنند هم خشکی؛ چون دوزیست هستند.»چشمم به یکی دیگر افتاد که چاق‌تر از همه بود و روی یک برگ نیلوفر نشسته بود. خواستم نزدیکش شوم که یک دفعه دهانش را باز کرد و به سرعت عجیب و غریبی با زبان دراز صورتی‌اش، پروانه‌ای را که بالای گل نشسته بود، کشید توی دهانش و قورتش داد. از ترس یک‌ دفعه زیر پایم خالی شد و با سر افتادم توی آب. یخ کردم. وقتی بلند شدم، پدرم و سارا را دیدم که می‌خندیدند. مثل موش آب کشیده شده بودم و می لرزیدم.خودم هم زدم زیر خنده. پدرم گفتند: «دیدی چقدر راحت و سریع پروانه را خورد؟ خودش هم به زودی غذای حیوان دیگری مثل مرغ ماهیخوار می‌شود. چند وقت بعد هم مرغ ماهیخوار، شکار یک عقاب می‌شود.»سارا پرسید: «آخرش چه می‌شود بابا؟» پدرم گفتند: «آن عقاب هم بالاخره یک روزی می‌میرد و کم کم تبدیل به خاک می‌شود و آن خاک، دانه گیاهی را توی خودش رشد می‌دهد. باران و نور خورشید، باعث می‌شود گیاه گل بدهد. پروانه شهد گل را می‌خورد و شاید یک‌ دفعه غذای یک قورباغه سبز بشود.» من و سارا با هم گفتیم: «چقدر جالب!» پدرم گفتند: «این آفرینش خدای بزرگ و توانا است.» پدرم دستم را گرفتند و کمک کردند از آب بیرون بیایم.‌ بعد هم گفتند: «حالا سرما نخوری...» همین‌طور که با هم به سر و لباس خیسم‌ می‌خندیدیم، از پدرم و سارا پرسیدم: «حالا بگویید من با این سر و وضع، جواب مامان را چه بدهم؟»
#داستان#پایه_چهارم#گردش_قورباغه_ای_ما_۹۸#زندگی_با_سوره_توحید
https://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۷:۳۵

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
در انتظار آفتاب
در یک فصل زیبای پاییزی قطره‌ای به وجود آمد. او وقتی که چشمانش را باز کرد دید روی برگ نارنجی یک درخت خیلی بلند نشسته است. برگ نارنجی به قطره سلام کرد و گفت: «خوش آمدی.» قطره پاسخ داد: «سلام اینجا کجاست؟ من کی هستم؟» برگ نارنجی پاسخ داد: «تو یک قطره آب هستی. اینجا هم زمین است و تو قرار است مدتی در زمین زندگی کنی.» قطره گفت: «چقدر زمین زیباست. من از کجا آمده‌ام؟» برگ نارنجی گفت: «امروز صبح باران بارید و تو یکی از قطره‌های باران هستی.» قطره با خوشحالی از روی برگ سُر خورد و در زمین به گردش پرداخت. به کنار گل قرمز زیبایی رسید. به او گفت: «تو می‌دانی که من کی هستم؟» گل قرمز با ناز گفت: «تو قطره هستی و حتما با باران از آسمان آمده‌ای.» قطره خندید و گفت: «آسمان کجاست؟» گل قرمز کمی گلبرگ‌هایش را بالا و پایین برد و گفت: «به بالای سرت نگاه کن. آسمان آنجاست؛ آن بالا.» قطره گفت: «تو می‌توانی مرا پرت کنی تا دوباره به آسمان بروم؟» گل قرمز کمی فکر کرد و گفت: «نه! من قدم خیلی بلند نیست. برو بالای درخت سرو شاید او بتواند تو را پرت کند. درخت سروی که کنار من ایستاده، خیلی مهربان است و حتما به تو کمک می‌کند.» قطره از درخت سرو بالا رفت و گفت: «سلام. تو می‌توانی مرا به آسمان پرتاب کنی؟» سرو گفت: «من؟ نه! آسمان خیلی بالاست. باید نوک آن کوه بلند بروی؛ شاید او بتواند.» قطره با هر سختی که بود خودش را به بالای آن کوه رسانید و به کوه گفت: «سلام. می‌خواستم که مرا به آسمان پرتاب کنی.» کوه خندید و گفت :«چرا می‌خواهی به آسمان بروی؟» قطره گفت: «من دوست دارم به آسمان بروم و باران شوم ولی نمی‌دانم چکار کنم.» کوه گفت: «اینجا زمین است و هر چیز قانون خاص خودش را دارد. تو باید صبر کنی تا آفتاب بتابد تا تو تبدیل به بخار آب شوی؛ آن وقت به خانه ابرها می‌روی؛ اگر آن ابرها باران‌زا باشند، تو دوباره باران می‌شوی و می‌باری.» قطره خوشحال شد و صبر کرد تا خورشید بالا برود و آفتاب بتابد و او به آرزویش برسد.
undefined شناخت ابعاد مختلف خلقت می تواند تاثیر ویژه ای در شناخت خالق آنها داشته باشد یکی از این ابعاد توجه به ترکیب مخلوقات و تاثیر آن در ایجاد خواص و فواید جدید می باشد.
#داستان#پایه_چهارم#در_انتظار_افتاب_۹۹#زندگی_با_سوره_توحید
https://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۷:۳۵

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
کتاب طبیعت علی و زهرا همراه پدر و مادر برای سفر به شمال کشور رفته بودند. جایی که آنها برای ماندن اجاره کرده بودند، نزدیک جنگل بود. وقتی به آنجا رسیدند، علی کمی ناراحت شد که چرا نزدیک دریا نیستند؛ اما زهرا از دیدن جنگل بزرگ نزدیک خانه خیلی خوشحال شد. پدر گفت: «علی جان کنار دریا هم می‌رویم؛ اما جنگل هم خیلی قشنگ است.» مادر گفت: «دقیقا علی جان. حالا بیاید ناهار بخوریم بعد برویم داخل جنگل تا ببینیم چقدر زیباست.» بعد از ناهار علی و خانواده‌اش به جنگل رفتند؛ علی از دیدن آن همه زیبایی تعجب کرد و از پدرش پرسید: «راست گفتید بابا. اینجا چقدر زیباست.»مادر گفت: «خب حالا برای اینکه خاطره خوبی از این جنگل یادمان بماند من یک پیشنهاد دارم.» علی و زهرا با هم پرسیدند: «چه پیشنهادی؟» و بعد به هم نگاه کردند و به خاطر این هماهنگی زدند زیر خنده. مامان گفت: «بیایید هر کدام یک کیسه برداریم و این اطراف راه برویم و هر نوع گل و گیاه و برگی را که دیدیم روی زمین افتاده، برداریم و در کیسه بیندازیم. آخر سر ببینیم چه کسی تعداد بیشتری از انواع گیاه‌ها جمع کرده است.» زهرا گفت: «اگر همه اینها را جمع کنیم بعد با آنها چکار می‌کنیم؟» مامان گفت: «می‌خواهیم با هم یک کتاب بسازیم با برگ‌ها و گیاه‌ها. اسمش را هم می‌گذاریم کتاب طبیعت.» علی گفت:« چه خوب! بعد من کتاب را سر کلاس می‌برم و به معلممان نشان می‌دهم تا خوشحال شود. آقا معلم چند وقت پیش که داشت سوره توحید به ما یاد می‌داد، در مورد برگ‌ها و درخت‌ها هم صحبت کرد. راستی مامان، چرا برگ‌ها را از زمین برداریم؟ از روی درخت‌ها جمع کنیم که راحت‌تر است.» مامان گفت: «نه پسرم؛ برگ‌های روی درخت زنده هستند. نباید به آنها دست بزنیم. اما آنهایی را که زمین افتاده‌اند می‌توانیم برداریم.»کمی که گذشت کیسه‌ برگ بچه‌ها داشت پر می‌شد. مادر گفت: «آفرین! چقدر زود کیسه‌هایتان دارد پر می‌شود.» علی گفت: «بله! چون گل و گیاه‌های اینجا خیلی زیاد هستند و توانستیم همه را بریزیم توی کیسه‌هایمان.» زهرا گفت: «بله. خیلی زیادند و خیلی خیلی هم قشنگ. علی بعد از اینکه کتاب را از مدرسه آوردی، من کتاب را می‌برم مدرسه. من هم می‌خواهم به معلممان نشان بدهم.» علی با شنیدن حرف زهرا خندید و گفت: «باشد چون کتاب را با هم درست کرده‌ایم هر دو هم از آن استفاده می‌کنیم.» پدر گفت: «بچه‌ها ببینید خدای مهربان چقدر تواناست که این همه مدل‌های مختلف گل و گیاه و حیوانات را آفریده؛ هر کدام هم یک جور زیبا هستند. البته ما هم باید مراقب این طبیعت زیبا باشیم تا آسیبی نبیند با این کار شکر نعمت‌های خدا را به جا آورده‌ایم.» بچه‌ها لبخندی زدند. آنها با هم قرار گذاشتند یک کیسه دیگر بردارند و مسابقه دهند تا ببینند این بار چه کسی زودتر کیسه خود را پر از برگ و گل و گیاه می‌کند. پدر هم قول داد بعد از مسابقه چند بستنی قیفی بزرگ به همه خانواده بدهد.
#فعالیت_خانه#فعالیت_مدرسه#داستان#کتاب_طبیعت_۱۰۰ #زندگی_با_سوره_توحید
https://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۱:۰۵

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
مجموعه آیه خانم
آیه کلاس اول است. او صبح که از خواب بیدار شد در دلش احساس شادی و نشاط کرد و به خاطر همه چیزهای خوبی که خدا به او داده بود از ته دل از خدا تشکر کرد؛ آیه یک پدر خوب، یک مادر مهربان و دوستان خوب زیادی داشت. او از تخت پایین آمد و به طرف کمدش رفت. توی یک قفسه، دفتر برگ‌هایش را گذاشته بود. او همیشه عصرهای جمعه با مادرش به پارک نزدیک خانه می‌رفت. آنها برگ‌های رنگارنگ و قشنگی را که روی زمین بود با هم جمع می‌کردند و با کمک هم برگ‌های خشک شده را در دفتری می‌چسباندند. آیه و مادرش با برگ‌های خشک، شکل حیوانات قشنگ و میوه‌های زیبا را درست کرده بودند. او دفتر را برداشت و ورق زد. در قفسه دیگر کمد سنگ‌های دیدنی بود. آیه با مادرش رفته بودند باغ دایی؛ در آنجا چند سنگ گرد صاف پیدا کرده بود، آنها را شسته بود و با دخترداییش با آنها یه قل دو قل بازی کرده بود. او وقتی از باغ دائی برگشته بود، سنگ‌ها را با خودش آورده بود و در قفس گذاشته بود. آیه دوستان سنگیش را جابجا کرد. به آنها گفت قرار است به زودی مهمان جدیدی داشته باشیم؛ پس لطفاً جمع و جورتر بنشینید. جمعه بود. آیه با خانواده‌اش می‌خواستند بروند دیدن عمه‌اش که در جزیره قشم زندگی می‌کرد. او با خوشحالی با دفتر برگ‌ها و دوستان سنگی‌اش خداحافظی کرد. آنها شب به قشم رسیدند. مادر گفت: «در ساحل این جزیره زیبا صدف‌های خیلی قشنگی وجود دارد.» آیه پرسید: «مادر جان صدف چی هست؟» مادر گفت: «صدف نوعی حیوان دریایی است. البته ما چند نوع صدف داریم. آن صدف‌هایی که قبلا در تلویزیون دیده بودیم، مربوط به حلزون است. خدا به حلزون‌ها که بدن خیلی نرمی دارند، صدف داده تا توی صدف شان بروند و از خود محافظت کنند. صدف مثل یک خانه برای حلزون است. می‌دانی حلزون برای ساختن خانه‌اش از چه چیزی کمک می‌گیرد؟» آیه با خودش فکر کرد و گفت:« آنها که نمی‌توانند از آب بیرون بیایند؛ پس باید از چیزهایی که توی آب است برای ساختن خانه کمک بگیرند.» مادر گفت: «آفرین آیه جان. جنس خانه آنها، از یک ماده‌ای به اسم آهک است که در آب دریا زیاد وجود دارد.» آیه گفت: «چقدر خدا مهربان است که آهک را برای اینکه حلزون‌ها خانه بسازند نزدیک آنها قرار داده. راستی مامان صدف‌ها چگونه به ساحل می‌آیند؟» مادر گفت: «وقتی حلزون‌ها می‌میرند، صدف آنها سبک می‌شود، روی آب می‌آید و موج آنها را به ساحل می‌آورد.» فردا صبح شد. آیه با مادرش به ساحل رفتند تا صدف جمع کنند. آیه با خوشحالی یکی یکی صدف‌ها را جمع می‌کرد و با خودش می‌خواند:«کی به ما صدف داده، خدا داده خدا دادهکی به ما دریا داده، خدا داده خدا داده»

#داستان#مجموعه_آیه_خانم_۱۰۱#زندگی_با_سوره_توحید
https://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۱:۰۶

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
مورچه و سلیمان نبی علیه السلام
روزی حضرت سلیمان(ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که دانه‌ گندمی را با خود به طرف دریا حمل می‌کرد.
سلیمان(ع) همچنان به او نگاه می‌کرد که در همان لحظه قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان(ع) مدتی به فکر فرو رفت و شگفت‌زده شد، ناگاه دید قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد ولی دانه گندم را همراه نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید، و سرگذاشت او را پرسید.
مورچه گفت: «ای پیامبرخدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می‌کند که نمی‌تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می‌کنم و خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا نزد آن کرم ببرد.
قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می‌برد، و دهانش را به درگاه آن سوراخ می‌گذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه‌ گندم را نزد او می‌گذارم و سپس باز می‌گردم به دهان قورباغه، سپس در آب شنا کرده و مرا به بیرون از آب دریا می‌آورد و دهانش را باز می‌کند و من از دهان او خارج می شوم.»
سلیمان(ع) به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری، آیا سخنی از او شنیده‌ای؟
مورچه گفت: آری او می‌گوید «یا من لا ینسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه برزقک، لا تنس عبادک المومنین برحمتک» ای خدایی که رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر دریا فراموش نمی‌کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
#داستان#مورچه_و_سلیمان_نبی_۱۰۲#زندگی_با_سوره_توحید
https://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۱:۰۶

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
اثر انگشت مینا دختری نه ساله و بسیار کنجکاو است. او در خانواده‌ای زندگی می‌کند که پنج نفر و نصفی هستند؛ آخر مامان مینا قرار است به زودی یک خواهر کوچولو برایش به دنیا بیاورد. مینا همه چیز را با دقت نگاه می‌کند و همیشه یک عالم سوال دارد که بپرسد. یک روز به مامانش قول داد مراقب برادر چهارساله‌اش علی باشد، تا مامانش بتواند کمی استراحت کند. مینا تصمیم گرفت با علی کوچولو نقاشی بکشد. علی دوست داشت با انگشت‌هایش نقاشی بکشد. آنها بعد از این‌که لباس مخصوص نقاشی‌شان را که مامان برای همین کار گذاشته بود پوشیدند و زیرانداز پهن کردند، شروع به نقاشی کردند.علی کوچولو اول چیزهای نامفهوم کشید و بعد از مینا خواست تا برایش شکل حیوانات را بکشد. مینا هم سر انگشت‌هایش را توی رنگ‌های مختلف زد و با حرکت دادن آنها، حیوانات مختلفی برای برادرش نقاشی کرد و تصمیم گرفت وقتی که رنگ‌ها خشک شدند، با مقوا برای نقاشی‌شان یک قاب خوشگل درست کند و آن را به دیوار اتاق، کنار بقیه نقاشی‌هایی که قبلاً با علی کشیده بود، بزند.مینا در حال نقاشی، متوجه چیز عجیبی شد که تا به ‌حال ندیده بود. او روی کاغذ نقاشی دید ردی از سر انگشت‌هایش باقی مانده است. آنها خطهای ریزی بودند که به شکل خاصی دیده می‌شدند و خیلی منظم در کنار هم قرار داشتند. مینا با تعجب چشم‌هایش را تنگ کرد تا بهتر آن خطها را ببیند، اما فایده‌ای نداشت. سریع رفت توی اتاقش و ذره¬بینش را آورد. با ذره¬‌بین که نگاه کرد تعجبش بیشتر شد، چون همه انگشت‌هایش از این خطها داشتند. مینا با ذره¬بین رفت سراغ سرانگشت‌های کوچولو و با نمک داداشش؛ آنجا هم پر بود از خطهای ریز و مرموز!مینا با خودش گفت: «یعنی این خطها چه چیزی هستند؟ شاید دست‌هایمان کثیف بودند!» مینا سریع رفت توی دستشویی و دست‌هایش را به دقت شست و خشک کرد و با ذره¬بین دوباره به سرانگشت‌هایش نگاه کرد. او با صدای بلند با خودش گفت: «جالب است! خیلی جالب است! چرا تا حالا این خطها را ندیده بودم؟!»مامان مینا بعد از استراحت رفته بود توی آشپزخانه و مشغول آشپزی شده بود. او صدای مینا را شنید و آمد توی اتاق و گفت: «مینای کنجکاو مامان، امروز چه کشفی داشته؟» مینا با چشم‌های گرد شده به مامان نگاه کرد و گفت: «مامان دستتان را به من قرض می‌دهید؟ مامان با تعجب سرش را تکان داد و خندید و گفت: «آن‌وقت خودم بدون دست چکار کنم؟» مینا که متوجه شد منظورش را خوب نرسانده است خنده‌اش گرفت و گفت: «یعنی می‌شود یک دقیقه دستتان را ببینم؟» مامان دستش را دراز کرد و گفت: «بفرمایید!» مینا با ذره¬بین به دست مامان نگاه کرد و باز تعجب کرد و گفت: «چه جالب! سرانگشت‌های شما هم دارد!» مامان با تعجب پرسید: «چه دارد؟ منظورت چیست دخترم؟»مینا ماجرا را برای مامانش تعریف کرد و مامان گفت: «دخترم به این خطوط ریز سرانگشت‌ها می‌گویند اثر انگشت. اثرانگشت‌ها مثل کارت شناسایی آدم‌ها هستند.» مینا با تعجب گفت: «کارت شناسایی؟ مثل همان‌هایی که وقتی می‌خواهیم سوار قطار بشویم، نشان مأمور قطار می‌دهیم؟» مامان گفت: «آره عزیزم. اثر انگشت هرکس یک شکل مخصوص دارد. یعنی اثر انگشت من با اثر انگشت شما و اثر انگشت داداشت فرق می‌کند. برای همین می‌شود گفت کارت شناسایی آدم هست.»مینا پرسید: «مگر می‌شود؟ این همه آدمی که تا الآن زندگی کرده‌اند و بقیه آدم‌هایی که بعداً به دنیا می‌آیند مثل خواهر کوچولوی من، خط‌ سر انگشت‌هایشان، یعنی اثر انگشتایشان با هم فرق می‌کند؟» مامان گفت: «بله دخترم. تازه یک چیز جالب‌تر اینکه اثر هر انگشت یک دست، با انگشت‌های دیگر همان دست تفاوت دارد. یعنی اثر انگشت شست با اثر انگشت اشاره فرق می‌کند.» مینا گفت: «فهمیدم؛ یعنی هر انگشت دست ما برای خودش یک کارت شناسایی دارد.» مامان خندید و گفت: «دقیقا... و اینها همه قدرت خدای مهربان را نشان می‌دهد که ما را آفریده است.»
#داستان#پایه_سوم#اثرانگشت_۱۰۳#زندگی_با_سوره_توحید
https://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۱:۰۸

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
آتش انتقام
کشاورزی يک مزرعه بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود. هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب‌ها روباهی وارد گندم‌زار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.پيرمرد کينه روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله‌ور در مزرعه به اين‌طرف و آن‌طرف می‌دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش. در اين تعقيب و گريز، گندم‌زار به خاکستر تبديل شد.
undefined وقتی کينه به دل گرفته و به دنبال انتقام باشیم، زندگی ما سخت و پیچیده می‌شود. چقدر خوب است مثل پیامبر ببخشيم و بگذريم ...
#داستان#آتش_انتقام_۱۰۵#زندگی_با_سوره_مسدhttps://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۱:۱۴

بازارسال شده از آموزش فهم قرآن در خانه و مدرسه
thumbnail
حرف حساب
یک روز سرد زمستانی بود. مینا حوصله‌اش سر رفته بود. ناگهان صدایی از پنجره شنید؛ آن صدا، صدای آشنای دوستش مهسا بود که داشت توی حیاط برف بازی می‌کرد. مینا از دیدن دوستش خیلی خوشحال شد. از مامانش اجازه گرفت تا برود با مهسا بازی کند. مادر مینا گفت: «عزیزم! می‌توانی بروی با دوستت بازی کنی ولی هوا سرد است؛ لباس گرم بپوش تا سرما نخوری.» مینا رفت توی اتاق دنبال لباس گرمش بگردد. اما حوصله نداشت آنها را از توی کمد دربیاورد. کمی فکر کرد و بدون اینکه مادرش او را ببیند، با همان لباس رفت توی حیاط و با مهسا حسابی برف بازی کرد. شب شد، مینا احساس کرد بدنش داغ شده است و سرفه می‌کند. مادر دست روی پیشانی‌اش گذاشت و فهمید دخترش تَب دارد و سرما خورده است. مینا گفت: «مامان حالم خوب نیست و گلویم خیلی درد می کند.» مادر سریع مینا را روی تختش خواباند و پاشویه کرد تا تَبش کمتر بشود. بعد او را پیش دکتر برد. دکتر مهربان به مینا دارو داد و گفت: «چه شد که سرما خوردی مینا خانم؟» مینا گفت: «به اندازه‌ی کافی لباس گرم نپوشیدم و رفتم بیرون برف بازی کردم.» دکتر گفت: «حواست نبود که اگر در هوای سرد لباس گرم نپوشیم سرما می‌خوریم؟» مینا سرش را پایین انداخت و گفت: «من فکر می‌کردم قوی هستم و سرما نمی‌خورم!» دکتر گفت: «سرما بزرگ و کوچک و قوی و ضعیف نمی‌شناسد. من یا مامانت هم اگر لباس گرم نپوشیم و بیرون برویم مریض می‌شویم. بعضی چیزها برای همه آسیب‌زا است.» مینا به مادرش نگاهی کرد و تصمیم جدیدش را گرفت.
نویسنده: میترا طاهایی
#داستان#حرف_حساب_۱۰۴#زندگی_با_سوره_مسدhttps://ble.ir/amozesh_fahmequran

۱۱:۱۵