عکس پروفایل 🌻شهید ابراهیم هادی🌷

🌻شهید ابراهیم هادی🌷

۲۲۲ عضو
thumbnail
#سلام_برابراهیم✋🏻

تو #هادی_منی و مرا همواره هدایت میکنیundefined
آشنایی با بزرگ مردی چون تو، لطف خداوند متعال و عنایت آقا صاحب الزمان به ما بوده است؛ وگرنه ما کجا و ابراهیم هادی کجا؟!undefined
#شهیدابراهیم_‌هادی #علمدار_کمیل
.•°°•.undefined.•°°•. undefined undefined `•.¸ ༄༅ https://ble.im/ebrahimhadi_com °•
undefinedیــادتــــون نـــرهundefined undefined
undefined۷

۷۲

۷:۵۳

thumbnail
خوشحالم کهundefinedاز بین تمام موجوداتــــــانسان آفریده شده ام و از بین انسان ها دخــتــرundefinedو چه چیز بهتر از اینکهundefinedمن از بین تمام دخترهاحجابم را دارمundefinedundefined
و از بین حجاب ها چادرم راundefined
#‌اَلَّلهُمـّ_عجِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفَرَج_اَلــــــسٰاعة undefined
.•°°•.undefined.•°°•. undefined undefined `•.¸ ༄༅ https://ble.im/ebrahimhadi_com °•
undefinedیــادتــــون نـــرهundefined undefined
undefined۳

۶۲

۷:۵۴

تلنگرانهundefined
یہ‌مداحے‌هست‌که‌میخونه: - باید‌با‌چادرت‌سپر‌عمہ‌جون‌باشیundefinedundefinedاماناگفته‌نماند‌ڪہ‌گاهے‌وقت‌هااین‌چادری‌نماها ..همان‌هایےڪہ‌مرز‌های‌ِخدا‌را‌رد‌ڪردنهمان‌هایےڪہ‌حرمت‌شڪنےڪردند ..undefinedبہ‌جاے‌ِسپرمیشوند‌تیرےبه‌قلب‌ِعمه !جا‌داره‌سوال‌ڪنمروز‌ محشر‌ جواب‌ِ مادر زینب‌(س)را‌چہ‌میدهے ؟!
#رفیق‌هواے‌چادر‌مادر‌روداری..
.•°°•.undefined.•°°•. undefined undefined `•.¸ ༄༅ https://ble.im/ebrahimhadi_com °•
undefinedیــادتــــون نـــرهundefined undefined
undefined۴

۶۲

۷:۵۷

«undefined🤍»--فڪرنڪنید‌هرڪس‌ڪھ‌ازراھ رسید..هرڪس‌ڪھ‌باشمـٰاخندید..هرڪس‌ڪھ‌چندصبـٰاحۍگیردادپیگیرشدمیتوـٰاوندرفیق‌شمـٰابـٰاشد..رفـٰاقت‌جریـٰانۍ‌ست‌توۍخون آدم‌ڪھ یڪبـٰارھ‌میجوشد،وقت‌هـٰایۍڪھ بدـٰاندبودنش‌لـٰازم‌است،همین‌بہ‌موقع بودن،چگونہ‌بودن؛میشود‌اصـٰالت‌یك‌رفـٰاقت..(:undefined'#ازرفـٰاقت‌تـٰاشهـٰادت🙂🌱--.•°°•.undefined.•°°•. undefined undefined `•.¸ ༄༅ https://ble.im/ebrahimhadi_com °•
undefinedیــادتــــون نـــرهundefined undefined
undefined۳

۶۲

۸:۰۲

[میگفتشما‌خودڪار‌رومیخری‌دو‌هزارتومن‌ولیلاڪ‌غلط‌گیر‌رو‌چهارهزارتومن!!تواین‌دنیا‌حتی‌روی‌ڪاغذهم‌اشتباه‌کنیبرات‌گرون‌تموم‌میشه!undefinedundefinedچه‌برسه‌به‌زندگی]
#به‌خودمون‌بیایم#آره‌خلاصه‌رفیق
‌‌.•°°•.undefined.•°°•. undefined undefined `•.¸ ༄༅ https://ble.im/ebrahimhadi_com °•
undefinedیــادتــــون نـــرهundefined undefined
undefined۵

۶۲

۸:۰۳

ضرب المثل روزundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedدم روباه از زرنگی در تله است
ماجرای ضرب المثلundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedروزی بود و روزگاری بود، پیرمرد کشاورزی بود که در نزدیکی ده خودش «بنچه»ای داشت و هندوانه‌اش زیاد بود ولی از یک بابت خیلی ناراحت بود، یک روباه مکار شب که می‌شد به طرف «بنچه» (جالیز) راه می‌افتاد و در چشم به هم زدنی مقدار زیادی از خربزه و هندوانه‌های رسیده و «کغ» ( کال) را خرد می‌کرد و همه «بیاچها» ( بوته ) را می‌کند، پیرمرد هر کاری کرد که روباه را بگیرد مثل اینکه او می‌فهمید و به تله نمی‌افتاد.
پیرمرد سر راه یک چاه کند و روی آن را با ساقه و برگ نازک علف پوشاند ولی روباه از این حیله پیرمرد باخبر شد. پیرمرد ناچار آرد آورد و خمیری درست کرد و توی آن زهر ریخت و سر راه روباه گذاشت، ولی روباه مکار همین که خمیر را بو کشید فهمید که زهر دارد و آن را نخورد.
عاقبت پیرمرد با یک نفر مشورت کرد و او به پیرمرد گفت که سر راه روباه تله‌ای در زمین کار بگذارد و به زمین، میخ کند و یک تکه گوشت سالم و نازک هم بغل آن بگذارد تا روباه در تله بیفتد، پیرمرد وسایل کار را فراهم کرد و تله را با گوشت سر راه روباه گذاشت، روباه شب که آمد سراغ «بنچه» سفره آماده و چرب و نرمی دید جلو رفت، بو کشید و نگاه کرد دید عجب غذای لذیذی است ولی از این فکر هم غافل نبود که ممکن است دامی برایش گذاشته باشند، به همین جهت دم خودش را به طرف اسبابی که به نظرش خطرناک می‌آمد نزدیک کرد و عقب‌عقب رفت که ناگهان تله دم روباه را گرفت روباه به هر طرف که زد و هر طرف که رفت و هر زرنگی که به خرج داد خلاص نشد که نشد تا صبح آنقدر تلاش کرد که خسته و بی‌حال افتاد.
پیرمرد آمد و گفت: «آقا روباه تو با آن همه مکر و زرنگی چطور شد که توی تله افتادی؟» روباه گفت: «من که در تله نیستم بلکه این دم من است که در تله افتاده، من به این سادگی‌‌ها در تله نمی‌افتم!» پیرمرد گفت: «بله دم روباه از زرنگی در تله است».
undefined۴

۶۵

۱۶:۴۱

ضرب المثل روزundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedدر یمنی پیش منی
ماجرای ضرب المثلundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedوقتی که شدت عشق و علاقه به مرحلۀ غایت و نهایت برسد عاشق واقعی جز معشوق نمی بیند و چیزی را درک نمی کند. برای این زمره از عاشقان واله و شیدا قرب و بعدی وجود ندارد. معشوق و محبوب را در همه حال علانیه و آشکار می بینند و زبان حالشان همواره گویای این جمله است که: در یمنی پیش منی. یعنی: هر جا باشی در گوشۀ دلم جای داری و هرگز غایب از نظر نبودی تا حضورت را آرزو کنم. نقطۀ مقابل این عبارت ناظر بر کسانی است که به ظاهر اظهار علاقه و ارادت می کنند ولی دل در جای دیگر است. در مورد این دسته از دوستان مصلحتی عبارت پیش منی در یمنی صادق است. در هر صورت چون واقعه ای جاذب و جالب این دو عبارت را بر سر زبانها انداخته است، فی الجمله به ذکر واقعه می پردازیم:
اویس بن عامر بن جزء بن مالک یا به گفتۀ شیخ عطار:«آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنی، یعنی اویس قرنی رحمة الله علیه» از پارسایان و وارستگان روزگار بوده است. اصلش از یمن است و در زمان پیغمبر اسلام در قرن واقع در کشور یمن می زیسته است. عاشق بی قرار حضرت رسول اکرم (ص) بود ولی زندگانیش را ادراک نکرد و به درک صحبت آن حضر موفق نگردید. ملبوسش گلیمی از پشم شتر بود. روزها شتر چرانی می کرد و مزد آن را به نفقات خود و مادرش می رسانید. به شهر و آبادی نمی آمد و با کسی همصحبت نمی شد مقام تقربش به جایی رسیده بود که پیامبر اسلام فرموده است: «در امت من مردی است که بعدد موی گوسفندان قبایل ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.» پرسیدند:« این کیست که چنین شأن و مقامی دارد؟» حضرت فرمودند:« اویس قرنی» عرض کردند:«او ترا دیده است؟»
فرمود:«به چشم سر و دیدۀ ظاهر ندید زیرا در یمن است و به جهانی نمی تواند نزد من بیاید ولی با دیدۀ باطن و چشم دل همیشه پیش من است و من نزد او هستم.» آری:«در یمن است ولی پیش من است.» آن گاه حضرت رسول اکرم (ص) در مقابل دیدگان بهت زدۀ اصحاب ادامه دادند که:« اویس به دو دلیل نمی تواند نزد من بیاید یکی غلبۀ حال و دیگری تعظیم شریعت اسلام که برای مادر مقام و منزلت خاصی قابل شده است. چه اویس را مادری است مومنه و خداپرست ولی علیل و نابینا و مفلوج. برای من پیام فرستاد که اشتیاق وافر دارد به دیدارم آید اما مادر پیر و علیل را چه کند؟ جواب دادم:«تیمارداری و پرستاری از مادر افضل بر زیارت من است. از مادر پرستاری کن و من در عالم رسالت و نبوت همیشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش، در یمنی پیش منی. یک بار در اثر غلبۀ اشتیاق چند ساعتی از مادرش اجازت گرفت و به مدینه آمد تا مرا زیارت کند ولی من در خانه نبودم و او با حالت یأس و نومیدی اضطراراً بازگشت. «چون به خانه آمدم رایحۀ عطرآگین اویس را استشمام کردم و از حالش جویا شدم اهل خانه گفتند: « اویس آمد و مدتی به انتظار ماند ولی چون زمانی را که به مادرش وعده داده بود به سر آمد و نتوانست شما را ببیند ناگزیر به قرن مراجعت کرد.» متأسف شدم و از آن به بعد روزی نیست که به دیدارش نروم و او را نبینم.» اصحاب پرسیدند:«آیا ما را سعادت دیدارش دست خواهد داد؟» حضرت فرمود:«ابوبکر او را نمی بیند ولی فاروق و مرتضی (ع) خواهند دید. نشانیش این است که بر کف دست و پهلوی چپش به اندازۀ یک درم سپیدی وجود دارد که البته از بیماری برص نیست.» سالها بدین منوال گذشت تا اینکه هنگام وفات و ارتحال پیغمبر اکرم (ص) در رسید. به فرمان حضرت ختمی مرتبت هر یک از ملبوسات و پوشیدنیهایش را به یکی از اصحاب بخشید ولی نزدیکان پیغمبر (ص) چشم بر مرقع دوخته بودند تا ببینند آن را به کدام یک از صحابی مرحمت خواهد فرمود زیرا می دانستند که رسول خدا مرقع را به بهترین و عزیزترین امتانش خواهد بخشید.

حضرت پس از چند لحظه تأمل و سکوت در مقابل دیدگان منتظر اصحابش فرمود: «مرقع را به اویس قرنی بدهید.» همه را حالت بهت و اعجاب دست داد و آنجا بود که به مقام بالا و والای اویس بیش از پیش واقف شدند. باری، بعد از رحلت پیغمبر (ص) در اجرای فرمانش مرتضی (ع) و فاروق یعنی علی بن ابی طالب (ع) و عمربن خطاب مرقع را برداشتند و به سوی قرن شتافتند و نشانی اویس را طلبیدند. اهل قرن حیرت کردند و پاسخ دادند:«هواحقر شأناً ان یطلبه امیرالمؤمنین» (اطلاق لقب امیرالمؤمنین به خلفا از زمان خلیفه دوم معمول و متداول گردید.) یعنی: او کوچکتر از آن است که امیرالمؤمنین او را بخواهد و بخواند. اویس دیوانۀ احمق! و از خلق گریزان است ولی حضرت علی المرتضی (ع) و فاروق بدون توجه به طعن و تحقیر اهل قرن به جانب صحرا شتافتند و او را در حالی که شتران می چریدند و او به نماز مشغول بود دریافتند. اویس چون آنها را دید نماز را کوتاه کرد تا ببیند چه می خواهند. از نامش پرسیدند. جواب داد:«عبدالله» گفتند:«ما همه بندگان خداییم اسم خاص تو چیست؟» گفت:«اویس». حضرت امیر و عمر بر کف دست راست و پهلوی چپش آن علامت سپیدی را دیدند و سلام پیغمبر (ص) را ابلاغ کردند. اویس به شدت گریست و گفت:«می دانم محمد (ص) از دار دنیا رفت و شما مرقعش را برای من آوردید.» پرسیدند:«تو که حتی برای یک بار هم پیغمبر را ندیدی از کجا دانستی که او از دار دنیا رفت و به هنگام رحلت مرقع را به تو بخشید؟» اویس که منتظر چنین سؤالی بود سر را بلند کرد و گفت:«آیا شما پیغمبر را دیدید؟» جواب دادند:«چگونه ندیدیم؟ غالب اوقات ما در محضر پیغمبر گذشت و حتی در واپسین دقایق حیات نیز در کنارش بودیم.» اویس گفت:«حال که چنین ادعا و افتخاری دارید به من بگویید که ابروی پیغمبر پیوسته بود یا گشاده؟ شما که دوستدار محمد (ص) بودید و همیشه درک محضرش را می کردید در چه روز و ساعتی دندان پیغمبر را شکستند و چرا به حکم موافقت، دندان شما نشکست؟» پس دهان خود باز کرد و نشان داد که همان دندانش شکسته است.
آن گاه گفت:«شما که در زمرۀ بهترین و عزیزترین اصحاب و پیغمبر بوده اید آیا می دانید در چه روز و ساعتی خاکستر گرم بر سرش ریخته اند؟ اگر دقیقاً نمی توانید تطبیق کنید پس بدانید که در فلان روز و فلان ساعت چنین اتفاقی روی داده است.» پرسیدند:«به چه دلیل؟» گفت:«به این دلیل که در همان ساعت موی سرم سوخت و فرقم جراحت برداشت. آری، پیغمبر را به ظاهر ندیدم ولی همیشه در یمن و نزد من بود و هرگز او را از خود دور نمی دیدم.» فاروق گفت:«می بینم که گرسنه ای، آیا اجازه می دهی که غذایی برایت بیاورم؟» اویس دست در جیب کرد و دو درم درآورده گفت: «این مبلغ را از شتربانی کسب کرده ام. اگر تو و مرتضی (ع) ضمانت می کنید که من چندان زنده می مانم که این دو درم را خرج کنم در آن صورت قبول می کنم برای من آذوقه ای که بیش از این مبلغ ارزش داشته باشد تهیه و تدارک نمایید!» آن گاه لبخندی زد و گفت:«بیش از این رنجه نشوید و باز گردید که قیامت نزدیک است و باید بر تأمین زاد راحله و توشۀ آخرت مشغول شویم.» سرگذشت و شرح حال زندگی اویس قرنی در کتب اولیاء و عرفا متصوفه به تفصیل آمده و در حوصلۀ این مقال نیست که بیش از این بحث و وصف شود.
undefined۴

۶۳

۴:۳۸

ضرب المثل روزundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedگوهر شبچراغ
ماجرای ضرب المثلundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedواژه مرکب بالا در شرح و توصیف قصص و داستانها و همچنین زیبایی لعبتان طناز و دلربا به کار می رود ولی دانش پژوهان از آن در تعریف مقام رفیع دانش و معرفت استفاده می کنند چه اگر به حقیقت مداقه نماییم علم و دانش گوهر شبچراغی است که حجاب جهل و تاریکی را دریده حقایق و دقایق جهان را در نظر آدمی جلوه گر می سازد.
به همین جهت است که غالباً در تعریف و توصیف شخیتهای بارز و مؤثر جهانی گفته می شود:«این دانای محقق گوهر شبچراغی است که افق آفاق را به نور کمال و هنرش روشن کرده است.»
اکنون ببینیم گوهر شبچراغ چیست که تا این اندازه مورد توجه و عنایت محققان و روشنفکران جهان واقع شده است.» به طوری که در مقاله بادآورده را باد می برد و این کتاب شرح داده شده خسرو پرویز پادشاه ساسانی به مال و خواسته و نفایس عجیبه و گرانبها اشتیاق وافر داشته است و به جرأت می توان گفت تقریباً تمام خزائن و تجملاتی که بعد از جنگ قادسیه به دست اعراب افتاد و همه به وسیله خسرو پرویز تهیه و تدارک شده بود.
ماحصل مطالبی که در کتب تاریخی به ویژه کتاب ایران در زمان ساسانیان در این زمینه نوشته شده است به شرح زیر است:
از عجایب و نفایس دستگاه پرویز یکی شطرنج بود که مهره هایش را از یاقوت و زمرد ساخته بودند. دیگری نرد از بسد و فیروزه قطعه ای زری به وزن دویست مثقال که آن را مشت افشار یا دست افشار می گفتند زیرا چون موم نرم بود و می توانستند آن را به شکلهای مختلفه در آوردند.
دیگری دستار که ظاهراً از پنبه کوهی بود و شاه دستهایش را با آن پاک می کرد. دستار مزبور چون چرکین می شد آن را در آتش می افکندند و آتش چرکهای دستار را از بین می برد ولی دستار را نمی سوزانید. بزرگترین نفایس خسرو پروز تخت طاقدیس بود یعنی تختی به شکل طاق که در غایت وسعت و مرصع به جواهر قیمتی بود و یکصد و چهل هزار میخ نقره در اطراف آن به کار برده بودند.
دیگر قالی بزرگ و زربفت موسوم به وهاری خسرو یا بهار کسری و یا به اصطلاح معروف بهارستان بود که به قول بلعمی آن را فرش زمستانی می گفتند به طول و عرض شصت ارش که تالار بزرگ قصر سلطنتی تیسفون را مفروش می کرد و گل و بوته ها و نقش و نگارهای قالی مزبور در فصل زمستان منظره بهاری را در نظر شاهنشاه جلوه می داده است.


همچنین خسرو پرویز تاج مرصعی داشت که شصت من زر خالص در آن به کار رفته بود. بدون شک این همان تاجی است که نوشته اند مرصع به زر و سیم و یاقوت و زمرد بوده به وسیله زنجیری از طلا به سقف تیسفون آویخته بوده اند. این زنجیر چنان نازک بود که از دور دیده نمی شد و چون بیننده از مسافتی نسبتاً بعید نگاه می کرد می پنداشت که واقعاً تاج بر سر شاه قرار دارد در صورتی که این کلاه به قدری سنگین بود که هیچ سری تاب نگاه داشتن آن را نداشته است.
در سقف تالار یکصد و پنجاه روزنه به قطر دوازده تا پانزده سانتیمتر تعبیه کرده بودند که نوری لطیف از آنها به درون می تافت و در این روشنایی اسرار آمیز، آن همه شکوه و جلال و تجمل، اشخاصی را که برای دفعه اول به آنجا قدم می نهادند چنان مبهوت می کرد که بی اختیار به زانو درمی آمدند. چون پادشاه پس از بار از تخت برمی خاست و می رفت، تاج همچنان آویخته بود و آن را با جامه زربفت مستور می کردند که از گرد و غبار محفوظ بماند. حلقه ای که زنجیر تاج را به سقف می بست تا سال ۱۸۱۲ میلادی بر جای بود و در آن وقت آن را برداشتند.
باری، یاقوتهای رمانی آن در شب چون چراغ روشنایی می داد و آن را در شبهای تار به جای چراغ به کار می بردند. بدون شک مقصود از گوهر شب چراغ همین یاقوتهای رمانی تاج خسروپرویز بود که بعدها به صورت ضرب امثل در آمده است چه قبل و بعد از این تاریخی مدارک و شواهدی موجود نیست که دال بر اثر وجودی گوهر شب چراغ باشد.
شاردن سیاح معروف فرانسوی راجع به گوهر شب چراغ نوشته است: «... ایرانیان می گویند که یاقوت احمر و زبرجد و همچنین گوهر شب چراغ که سنگ مشهوری است که دیگر وجود خارجی ندارد و قریبت به یقین است که فقط یاقوت آتشی است که دارای رنگ و جلای عالی می باشد از کانهای مصر استخراج می گردد. در ایران برای این سنگ خاصیت درخشندگی خاصی که تمام اطراف خود را روشن کند قائل می باشند و به همین جهت آن را شب چراغ یعنی شعله شب می نامند و شاه مهره یعنی سنگ سلطانی و شاه جواهرات یعنی سلطان گوهرها نیز می خوانند.
ایرانیان برای این سنگ صفات مافوق الطبیعه ای قائل اند و برای آنکه داستان کاملاً اسرارآمیز باش حکایت می کند که گوهر شب چراغ در سر اژدهایی یا بر سر سیمرغ و یا عنقایی در کوه قاف به وجود می آید. مشرق زمینیان از این کوه جبال اقصای شمال را قصد می کنند»
undefined۲

۶۷

۸:۵۳

ضرب المثل روزundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedیخرج الحی من المیت
ماجرای ضرب المثلundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedهرگاه فرزندی عاقل و دانا از پدری جاهل و گمراه به وجود آید در مقام مقایسه و تمثیل می گویند:
یخرج الحی من المیت. مقصود این است که ابراهیم با وجود آنکه در خانواده کفر و الحاد به دنیا آمد و در آغوش مربی عنود و گمراهی چون آزر پرورش یافت مع ذالک فروغ توحید و ایمان دل و جانش را روشن ساخت و پس از نزول کتاب آسمانی قرآن کریم مصداق کامل و گویایی از آیه یخرج الحی من المیت گردید و از آن به عنوان استشهاد و تمثیل استفاده می کنند.
undefined۲

۶۹

۱۱:۳۲

ضرب المثل روزundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedملا بد نباشد
ماجرای ضرب المثلundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedمی‌گویند یک ملایی بود که به شاگردان درس می‌داد. یکی از شاگردانش هر روز که می‌آمد به جای احوالپرسی و دعا می‌‌گفت: «ملا بد نباشد» ملا پیش خودش فکر می‌کرد که بچه می‌داند که من مریض هستم. چند روز بعد که بچه به ملا گفت: «ملا بد نباشد» یک روز ملا جواب داد: «والله امروز پایم درد می‌کند» روز دوم ملا گفت: «سرم درد می‌کند» خلاصه بعد از چند روز ملا گفت: «والله امروز کمی تب دارم» . عاقبت روزی رسید که راستی ملا سخت مریض شد و به جان کندن افتاد. باز بچه گفت: «ملا بد نباشد» و ملا به خیال ناخوشی مرد. حضرت مولانا جلال‌الدین محمد، حکایتی نزدیک به همین مضمون و با این عنوان دارد: «مثال رنجور شدن آدمی به وهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان به وی و حکایت معلم و کودکان».کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهادمشورت کردند در تعویق کار تا معلم درفتد در اضطرار «مثنوی معنوی دفتر سوم»
undefined۸

۷۴

۱۶:۳۸