فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه هشتم- بخش سومما نمی توانیم علیت امروز را برای علیت گذشته هم به کار ببریم. بیولوژیست ها می گویند یا این عامل سازشی است است یا سازش است. ممکن است عاملی در گذشته موثر بوده و حالا هم موثر است مثلا ضربان نبض در مچ دست یا قرمزی خون که پدیده های تصادفی هستند یا وجود پستان در مردها که محصولات فردی بدون کارکرد هستند، عاملی در گذشته موثر نبوده و حالا هم نیست، قبلا موثر بوده ولی الان نیست، قبلا موثر نبوده ولی الان هست مانند بخشی از مغز که قبلا کارکردی نداشته ولی الان کارکرد دارد. ما می خواهیم در مورد هر خصیصه انسان تصمیم بگیریم که جزو کدام یک از این دو دسته است.
۱۱۷
۱۴:۱۴
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه نهم- بخش اولدر ادامه جلسه گذشته باید بگوییم به چیزی که در گذشته باعث سازش می شده است می گوییم «سازش» و به چیزی که الان باعث سازش می شود می گوییم «سازش دهنده». - گزاره هایی که احتمال صدق آنها خیلی بالاست، فایده ای ندارد و علم ما را زیاد نمی کند. ولی اگر گزاره ای بگوییم که احتمال صدق آن خیلی کمتر باشد، بیشتر باعث رشد معرفت بشر میشود حتی اگر حرف ما نادرست باشد. همچنین اگر در مورد خصیصه ای صحبت کنیم که هم سازش باشد و هم سازش دهنده، بیشتر باعث رشد معرفت شده ایم. - برای فهمیدن سازش بودن یک چیز، باید سراغ روایت های تاریخی رفت. - یک مفهوم مهم اِسپَندرِل است. اسپندرل در معماری وجود دارد و وقتی را می گوییم که ما ابتدا برای ساخت بنا طرحی داریم ولی در حین ساختن، مجبور میشویم کارهایی را انجام دهیم زیرا برخی ویژگی های بنا خودش را به ما تحمیل می کند. در طبیعت هم وقتی در فرایند تکامل، خصیصه هایی دارند شکل می گیرند، بعضی این خصیصه ها در ابتدا باعث سازگاری موجود نمی شده اند بلکه در ادامه این کارکرد برای آن ها ایجاد شده است. بنابراین اینگونه نیست که ما در بهترین جهان ممکن زندگی کرده باشیم. پدر این مکتب استیفن جیبورد است. من این نقد را می پذیرم ولی این را می گوییم که با فرض کارکرد داشتن یک خصیصه، میتوانیم به سراغ پژوهش در مورد کشف امکان کارکرد آن برویم و درغیراینصورت راه برای کشف کارکرد خصیصه ها از بین میرود. - مفهوم بعدی اِکسَپتیشن است. اکسپتیشن سازش دهنده ای بوده است که تغییر کرده و تبدیل به سازش دهنده دیگری شده است. پر پرندگان در ابتدا برای پرواز نبوده بلکه برای تنظیم دمای حیوان بوده است اما در ادامه همین خصیصه در دسته ای از موجودات به کار پرواز می آید. بنابراین پر پرنده یک سازش دهنده است و باعث بقای آنها میشود ولی همین پدیده، یک اکسپتیشن است زیرا برای این کار به وجود نیامده است.- با این مفهوم میتوان مسائلی انسانی مانند دین را بررسی کرد و ببینیم که جزو کدام یک از این هاست. - همچنین ممکن است یک خصیصه ای برای بقا کارکرد داشته باشد ولی برای تولیدمثل کارکرد نداشته باشد یا برعکس یا اینکه برای هیچکدام یا اینکه هردو. مثلا قلب هم به بقا کمک می کند و هم تولید مثل یا اینکه دویدن گوزن هم باعث جلب توجه ماده میشود و هم باعث فرار از شکار. مثلا پر طاووس نر برای تولید مثل خوب است ولی برای بقا خوب نیست زیرا این پر ها باعث جلب توجه حیوانات درنده دیگری هم میشود و داروین همیشه در مورد این موجود دچار سوال بوده است. مثلا حالتی را در نظر بگیرید که میمون، ببر را می بیند و سر و صدا می کند و نزدیک ترین فرد به ببر، اولین کسی است که سر و صدا می کند و اینگونه این خصیصه نه برای بقای او خوب است و نه برای تولید مثل. مثلا خفاشی را در نظر بگیرید که به غار برمیگردد و می بیند که بقیه خفاش ها غذا نخورده اند و برای همین بالا می آورد تا با هم بخورند و در نتیجه این خصیصه برای بقا و تولید مثل خوب نیست. خصیصه ای برای بقا خوب باشد ولی برای تولید مثل خوب نباشد خیلی کم است اما در انسانها زیاد است. مثلا دیر ازدواج کردن یا بچه دار نشدن باعث افزایش میزان طول عمر در مجموع جامعه میشود(نه به صورت فردی بلکه به صورت میانگین و جمعیتی زیرا ژن معیوب کمتر امکان گسترش پیدا می کند) و به بقا کمک می کند ولی نقش منفی در تولیدمثل دارد. - ممکن است برای بقا از انتخاب طبیعی استفاده کنیم و برای تولید مثل از انتخاب جنسی استفاده کنیم.
۱۱۶
۱۴:۵۷
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه نهم- بخش دوم- داروین مفهومی دارد با عنوان انتخاب جمعی. مشکل اینجاست که مثلا مورچه هایی را می بینیم که این ها نمی توانند تولید مثل کنند و بقای خودشان از بین رفته است اما همچنان کار می کنند یعنی دارند برای بقای دیگران زحمت می کشند. داروین گفت ما هر کلونی مورچه را یک سوپرارگانیسم در نظر می گیریم که هر مورچه به مثابه یک سلول از سوپرارگانیسم عمل می کند یعنی برای بقای کل ارگانیسم کلونی فعالیت می کند. البته در آینده این پدیده را با انتخاب ژنی توضیح دادند و گفتند چیزی که دارد انتخاب میشود، درواقع ژن ها هستند. بنابراین ژن های این مورچه نازا در ژن ملکه هم وجود دارد و او برای بقای ژن خودش فعالیت می کند که از طریق ملکه ادامه می یابد.- اصل انتخاب طبیعی به طور ساده این را می گوید: موجوداتی باقی می مانند که شانس بیشتری برای باقی ماندن داشته باشند. برای اینکه این اصل، به شکل این همانی نباشد، آن را به شکل های مختلفی بیان کرده اند. یک قرائت این اصل این است که اگر موجود ایکس داشته باشیم که گرایش احتمالاتی برای تولید زادگان داشته باشد و گرایش احتمالی برای تولید زادگان او از موجود ایگرگ بیشتر باشد، در اینصورت احتمالا ایکس زادگان بیشتری از ایگرگ در آن محیط خواهد داشت. این جمله دیگر این همانی نیست زیرا از گرایش احتمالی و عبارت احتمالا استفاده کرده ایم. اگر در شیر و خط، سکه ما به سمت شیر، سو داشته باشد، در هزار بار انداختن سکه، احتمال می دهیم که تعداد شیرها بیشتر باشد. اما اگر ما در آزمایشگاه امتحان کنیم و بفهمیم که که سکه ما گرایش به شیر دارد، دیگر نیازی نیست که هزار بار آن را امتحان کنیم. این یک تفسیر گرایشی از احتمال است. اما وقتی می گوییم «احتمالا زادگان بیشتری خواهد داشت» یعنی از یک تفسیر شمارشی استفاده کرده ایم. اما اگر دیدیم که احتمال گرایشی با احتمال شمارشی مطابقت نداشت، نشان می دهد که ما در محاسبات خود اشتباه کرده ایم. در جهان زیستی هم همینطور است. ما می توانیم پیش بینی کنیم که کدام موجود احتمال دارد که بیشتر باقی بماند، سپس می رویم و در شمارش گونه ها، می بینیم که آیا آن گونه بیشتر باقی مانده است یا نه. اگر دیدیم که احتمال ما درست نبوده است، باز هم اصل انتخاب طبیعی زیر سوال نمی رود، چراکه اصل انتخاب طبیعی یک اصل ریاضیاتی و غیرقابل انکار است و یک آزمایش تجربی نمیتواند اصل ریاضیاتی را نفی کند و مثلا ممکن است مشکل از تعداد نمونه ما بوده باشد یا هر مشکل دیگر. یک مدل دیگر از اصل انتخاب طبیعی این است که فقط در مورد یک موجود صحبت کنیم که وام گرفته از منطق موقعیت پوپر است. موجودی(ممکن است ژن باشد، گله باشد، نوع باشد و ...) را می بینیم که یک رفتاری را انجام می دهد و در یک موقعیتی قرار دارد. ما می بینیم که انجام رفتار ایکس یک، شایستگی این موجود را افزایش می دهد یعنی شانس او برای بقا و تولید مثل بیشتر میشود. بنابراین می توان گفت بیوسیستم ها این قابلیت را دارند که از بین رفتارهای ممکن، آن رفتاری را انجام دهند که بیش از سایر رفتارهای ممکن، شایستگی آن بیوسیستم را افزایش میدهد. تفاوت این مدل با مدل قبلی این است که انتخاب را در سطح رفتارهای ممکن قرار می دهد. در دهه شصت میلادی جورج پرایس معادله ای را معرفی کرد که در نظریه تکامل به کار میرود و خیلی مهم است. معادله یک همانگویی ریاضی است. می گوید فرض کنید ما یک جمعیتی از والدین و جمعیتی از فرزندان را داشته باشیم. او به طور خلاصه می گوید که اگر میان میزان یک خصیصه و میزان زاد و ولد یک رابطه ای برقرار باشد، میگوییم که اصل انتخاب طبیعی دارد به درستی عمل می کند. سال ها بعد سمیر عکاشا گفت برای فهمیدن انتخاب طبیعی، لازم نیست که نسلی نگاه کنید، بلکه ببینید که اگر تعداد خواهر و برادر ها زیاد است، آیا تعداد آن خصیصه هم بیشتر است یا نه؟ هر جا در میان افراد و خانواده های بزرگتر، خصیصه ای بیشتر دیده میشود، نشان میدهد که انتخاب طبیعی دارد عمل میکند.
۱۱۷
۱۲:۲۸
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه نهم- بخش سومنگاه دیگری نیز وجود دارد که با تاکید بر محیط است. در حالتی که محیط ما تغییر نکند، اگر ارگانیسم تغییر کند، یک مثال مشخصی از رانش را می بینیم زیرا محیط تغییری نکرده است و تغییر به خاطر شانس است. در حالتی که محیط ثابت بماند و نسبت ها هم ثابت مانده باشد، صد درصد انتخاب طبیعی دارد عمل می کند زیرا اساس جهان زیستی بر تغییر است. درحالتی که محیط تغییر می کند و ارگانیسم ثابت بماند، نتیجه ای که دارد انقراض است زیرا نمی تواند خودش را با شرایط منطبق کند. اگر ارگانیسم تغییر کند و محیط هم تغییر کند، باید دید آیا می توان نوعی همبستگی میان این دو تغییر در نظر گرفت. اگر نتوانیم همبستگی پیدا کنیم، نشان دهنده رانش است ولی اگر تغییرات همسو دیدیم، ممکن است که انتخاب طبیعی در حال رخ دادن باشد. حالا اگر رابطه علی بین این دو وجود داشته باشد، مثالی از انتخاب طبیعی داریم و اگر رابطه علی میان این دو نباشد، مثالی از رانش است.
۱۲۰
۱۲:۳۶
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه دهم- بخش اول- دعوی داروین این بود که اگر بتوانید خصیصه ای را در موجودات پیدا کنید که به درد بقا و تولیدمثل نخورد، نظریه من با مشکل مواجه شده است. داروین خودش مواردی از این جنس را فهمیده بود مانند دم طاوس نر که به درد خودش نمیخورد. برای توضیح این موضوع، به سراغ انتخاب جنسی رفت. یک پرنده نر مانند طاووس را می بینیم که برای پیدا کردن جفت، باید پر رنگین داشته باشد ولی برای فرار، باید جمع و جور باشد. داروین برای حل این مشکل، به جای اینکه یک طاووس را در انتخاب طبیعی قرار دهد، نر ها را در فرمول انتخاب طبیعی(که در جلسه پیش گفتیم) قرار داد. به اینصورت ماده ها تبدیل به محیط میشوند و رقابت در انتخاب طبیعی، میان هم جنس را شامل میشود. بنابراین انتخاب جنسی، باز هم چیزی شبیه انتخاب طبیعی میشود.انتخاب جنسی را میتوان در سطوح دیگر هم توضیح داد. مثلا بگوییم رقابت در میان دو نفر از نوع رخ نمی دهد، بلکه رقابت در میان ژن های آنها صورت می گیرد. یا اینکه انتخاب طبیعی را در سطح رقابت گروهی در نظر بگیریم و بگوییم کدام گروه در رقابت پیروز میشود. آیا خود طاووس ها برای این کار هوشمندی دارند؟ آنها هیچ درکی از این ندارند. به این موضوع می گویند استراتژی تعادل پایا. مثلا اگر دو مسیر برای رفتن به شمال وجود داشته باشد، کم کم در طول زمان، ترافیک یکسانی برای این دو مسیر خواهیم دید زیرا وقتی یکی خیلی شلوغ باشد، مردم به سمت راه دیگر میروند تا آنجا که تعادل برقرار شود. این اتفاق کاملا اتوماتیک رخ میدهد. در انتخاب طبیعی هم استراتژی های بهتر، شانس بیشتری برای پیروزی در رقابت دارند. در بین موجودات مختلف، تقریبا تعداد زن ها برابر با تعداد مردهاست. فیشر گفت آیا داشتن فرزند نر بهتر نیست؟ زیرا یک فرزند نر میتواند هزاران اسپرم تولید کند ولی ماده فقط میتواند تعداد محدودی بچه بیاورد. پس چرا نسبت برابر است؟ پاسخ در این است که اگر نر ها زیاد شوند، چگونه میتوانند از اسپرم خود استفاده کنند و تولید مثل کنند؟ بنابراین باید این تعادل برقرار باشد. در اینجا نیز هیچ تصمیم گیری وجود ندارد ولی این تعادل رخ میدهد. حتی در انسان ها هم که تغییر میتواند رخ دهد، باز هم تعادل وجود دارد با اینکه اغلب خانواده ها می خواهند پسر داشته باشند ولی استراتژی های طبیعی را نمی توان به راحتی تغییر داد. آیا این چیزهایی که داروین اضافه می کند را میتوان فرار داروین از ابطال دانست؟ به نظر من هیچ خطایی رخ نداده است زیرا وقتی در واقعیت چیزهایی می بینیم که با نظریه ما جور در نمی آید، اگر بگوییم که نظریه ما صادق است به جز این مورد خاص؛ در اینجا فرار از ابطال رخ داده است. اما اگر بگوییم که این قاعده به این دلیل نقض شد که فلان علتی دارد و یک مکانیسم و توضیح جدیدی دارد. با این توضیح جدید، داریم به دانش انسان می افزاییم زیرا علتی بیان شده است و نکات جدیدی راجع به جهان مطرح میشود.
۱۱۸
۱۳:۴۳
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه دهم- بخش دومیکی از موارد دیگری که برای داروین سوال هست، چیزهایی هست که با انتخاب جنسی هم درست نمیشود. به اینها میگویند همدردی. مثلا فردی که جان خود را به خطر می اندازد برای نجات جان عده ای دیگر. این فداکاری نه به درد بقا میخورد و نه به درد تولیدمثل. این پدیده را در سطح گروهی توضیح میدهیم که می گوییم دارد برای منفعت گروه این کار را می کند. این موضوع را با ژن هم میتوان توضیح داد یعنی برای کسی حاضرید فداکاری کنید که بیشترین اشتراکات ژنتیکی را با آنها داشته باشید. پس هرچه اشتراک ژنی بیشتر باشد، فداکاری هم بیشتر میشود. ولی ما مواردی هم دارید که کار آنها به درد کل گونه هم نمیخورد. مثلا سمندرهای ببری، بچه های نوزاد را میخورند یا اینکه شیر پیروز، بچه شیر ها را می کشد. در سطح فردی که آنها را نمیخورد و فایده ای ندارد و در سطح گروهی هم که دارد به گروه ضربه می زند. این موارد را با انتخاب ژنی می تواند توضیح داد. این حیوان با این کار دارد فراوانی ژن های شبیه خودش را بالا می برد و ژن های رقیب را از بین میبرد.در مرغداری ها تلاش می کنند تا با کمترین غذا، بیشترین بهره وری را داشته باشند. و مرغ هایی را که تخم گذار نیستند خارج میکنیم و میخوریم. همچنین در آینده هم بچه های اینها نیز همین روند را طی خواهند کرد. اما پس از مدتی فهمیدند که اگر به صورت گروهی این کار را انجام دهیم، بهره وری بیشتر میشود. مرغ هایی که تخم می گذارند، غذای بیشتری نیز میخورند. اما در مجموع، بهره وری کل قفس را کم می کند زیرا اجازه نمیدهد که بقیه مرغ ها غذا بخورد و مثلا به آنها نوک میزند و دائما بین آنها درگیری ایجاد میشود. (برای همین نوک مرغ ها را می سوزانند) ویلسون از بین صد قفس، آن قفسی که بالاترین میزان بهره وری را دارد انتخاب کرد و از تخم های آنها استفاده کرد یعنی کل قفس را انتخاب کرد و نه تک تک مرغ ها را. اگر تک تک مرغ ها را انتخاب کنیم، به جای اینکه بهره وری را زیاد کنیم، داریم مرغ های جنگجو را بار می آوریم.اما خودکشی نهنگ ها نه به درد انتخاب طبیعی میخورد، نه به درد انتخاب جنسی میخورد و نه به درد انتخاب گروهی. عنکبوت هم خودکشی میکند ولی برای انتقال ژن هایش به نسل بعد زیرا بعد از جفتگیری، جفتش را میکشد. شاید فکر کنیم خودکشی نهنگ ها، پدیده نادری است اما موارد زیادی هست. مثلا در طبیعت مورچه هایی را می بینیم که ساعت های زیادی از روز، از یک ساقه بالا میرود و سپس می افتد و این هیچ فایده ای برایش ندارد. یا اینکه جیرجیرک ها به کنار آب می روند و خودشان را در آب غرق می کنند که این کار هیچ فایده ای برایشان ندارد. مواردی از این دست را چگونه باید توضیح داد؟ بعضی از این موارد در سطح ژنی قابل توضیح هستند به شرط اینکه برخی موارد را تغییر دهیم. داوکینز در نظریه ژن خودخواه می گوید که صاحب ژن هر کاری میکند که ژن خود را منتقل کند و کاری ندارد که برایش ضرر داشته باشد. در مثال مورچه و جیرجیرک ولی حتی نمی بینیم که ژن به نسل بعدی منتقل شود. داوکینز برای حل این مشکل نظریه ای طرح کرد. او گفت مورچه هایی که این کار را می کنند در واقع توسط یک کرم آلوده شده اند. یعنی یک ژن خودخواه در کرم است که از سطح گونه و بدن خود نیز فراتر رفته است و به گونه دیگر تاثیر می گذارد. یا در مثال جیرجیرک نیز یک کرم دیگری هست که مغز او را آلوده می کند و برای اینکه بتواند به زندگی خودش ادامه دهد، جیرجیرک را غرق می کند تا بتواند خودش درون دریا زندگی کند. مثال هایی از این دست، قدرت تبیین ژنتیکی را نشان میدهد. با این تبیین، مشکلات خود داروین هم حل میشود مانند حل مسئله مورچه های کارگر. گاهی کرم یا پارازیت میتواند وارد بدن موجود هم نشود ولی کنترل او را در دست بگیرد. مثلا فاخته ها به جای اینکه خودشان بروند و لانه سازی کنند، به طبیعت میروند و می بینند که کجاها تخم هایی شبیه تخم های خودش وجود دارد و میرود و تخم های خودش را قاطی آنها می کند. آن پرنده دیگر هم میرود و روی آن تخم ها می خوابد و آنها هم به دنیا می آیند و در مسیر رشد هم، اتفاقا بچه های فاخته بیشتر از بچه های خود میزبان غذا میخورند. اینجا می بینیم که یک عمل حیوان، به درد خودش نمی خورد. علتش این است که یک گونه دیگر بر روی این ها تاثیر گذاشته و آنها را به خدمت گرفته است مانند نقشی که آن کرم ها روی مورچه داشتند.
۱۱۸
۱۴:۰۳
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه دهم- بخش سوموقتی این قواعد را برای انسان به کار می بریم، برای ما مشکل ساز میشود. مثلا ما در مورد انتخاب گروهی برای فداکاری گفتیم. اگر این را برای انسان به کار ببریم و بگوییم کمک کردن به یک انسان و کشتن یک انسان، تبیین ژنتیکی یکسانی دارد، پذیرش آن برای ما دشوار خواهد شد. زیرا بسیاری از رفتارهای انسانی در سطح فرهنگی شکل می گیرد و همگی زیستی نیستند. اگر انسان را با پرایمت ها(میمون، گوریل، اورانگوتان و ...) مقایسه کنیم، می بینیم که سر انسان بسیار بزرگتر از سر آنهاست. برای این خصیصه میتوانیم بگوییم که تصادفی بوده باشد یا اینکه براساس انتخاب طبیعی بوده است. ما تا دوازده هزار سال پیش، فقط گرگ داریم و سگ نداریم و سگ ها بین ده تا پانزده هزار سال پیش شکل گرفته اند. سگ ها دسته ای از گرگ ها بوده اند که وارد داستان شده اند. در آن دوره آدم ها میتوانستند علاوه بر شکار، کشاورزی هم داشته باشند. در آن دوره انسان ها میتوانسته اند که هر موجودی را شکار کنند و برای همین از هر موجود دیگری قوی تر بوده اند. بنابراین گرگ ها می دانستند که نمی توانند به انسان ها حمله کنند. گرگ ها می توانستند از بقایای شکار انسان استفاده کنند و همچنین گروهی از گرگ ها توانایی هضم نشاسته داشتند و میتوانستند مابقی غذاهای انسانی را هم بخورند. اما شریک شدن در غذای انسان شرطش این بود که مثل بچه آدم و خیلی آرام بیایند و در کنار انسان بنشینند. در نتیجه آن گرگی که آرام تر بود، بچه هایی به دنیا می آورد که در میان آنها، گرگ هایی که آرام تر هستند، شانس این را دارند که از غذاهای انسان استفاده کنند. در طی این فرایند گرگ ها خودشان را اهلی کردند. نتیجه این قضیه این بود که سگ ها در مقابل گرگ های واقعی مانند بچه گرگ هستند یعنی دندان های کوچکتری دارند و جمجمه ضعیف تری داشته باشند. این فرایند خوداهلی سازی را در روباه ها آزمایش کرده اند. دسته ای از روباه های خاکستری را انتخاب کردند. از بین این روباه ها، آرام تر ها را انتخاب کردند و چند نسل همین کار را کردند. بعد از چهار یا پنج نسل با دسته ای از روباه ها مواجه شدیم که کاملا رام شدند. روباه های رام شده، جمجه کوچکتری داشتند، دندان های ضعیف تری داشتند، دست و پای کوتاهتری داشتند و ... زیرا دسته ای از ژن ها درگیر شده بودند و این تغییرات را ایجاد کرده بودند. این ها را گفتیم تا توضیح انسان را بگوییم. در انسان زن ها به مردهایی توجه بیشتری دارند که رفتارهای پرخاشگرانه کمتری از خودشان بروز دهند. بنابراین مردهای شانس تولیدمثل بیشتری پیدا می کنند که رفتارهای پرخاشگرانه کمتری داشته باشند. در میان پرایمت های مختلف، جمجه و دندان انسان از همه ضعیف تر است. اما علت بزرگ شدن سر این بود که مردهایی که جمجمه ضعیف تری داشتند و رفتارهای پرخاشگرانه کمتری داشتند، چهره های بیبی فیس داشتند و بیشتر هم مورد توجه زن ها قرار می گرفتند. اما چهره های بیبی فیس به لحاظ آناتومی به بچه ها هم نزدیک ترند یعنی سر آن ها نسبت به بدنشان بزرگتر است. بنابراین در چرخه بازتولیدی می افتیم که منجر به بزرگتر شدن سر انسان میشود. کسانی که طرفدار این نظریه هستند و می گویند این داستان ادپتیشن نیست، می گویند مغز بیشترین انرژی را مصرف می کند و کمترین فضا را می گیرد و در طول این فرایند این عضو، بزرگتر میشود و البته این بزرگتر شدن به ضرر انسان است زیرا امنیت او را کاهش میدهد. درواقع یک نوع معلولیت و ناتوانی ایجاد میشود. مانند طاووس که پر و بالش نوعی ناتوانی را برایش ایجاد میکرد. بنابراین بزرگ شدن سر را با انتخاب جنسی تبیین کردیم. اما همین را میتوانیم با انتخاب فردی هم توضیح دهیم. مثلا بگوییم همین سر با بزرگ شدنش میتواند مسئله های بیشتر و سخت تری را حل کند و در نتیجه ادپتیشن است و ساده ترین نوع ادپتیشن هم هست. کسانی نیز که می گویند انتخاب جنسی است، میگویند مسئله ها و مشکلاتی که ایجاد می کند خیلی بیشتر است مثلا باعث ایجاد درد زایمان میشود و یا اینکه نوزادش بسیار ناقص تر از موجودات دیگر به دنیا می آید و وابستگی زیادی برای نوزاد پدید می آورد. عده ای نیز گروهی توضیح میدهند و می گویند بزرگ شدن سر باعث شده انسجام درون گروهی این دسته افزایش پیدا کند زیرا افراد برای به دنیا آوردن و نگهداری از فرزند، نیاز به کمک دیگران داشتند. یا نگاه ژنی هم می گوید که این ژن میخواسته خودش را در جهان گسترش دهد و بقای خود را ادامه دهد و دیگر کاری نداشته که این باعث ضرر به انسان میشده یا نه، بلکه فقط برایش تداوم ژن مهم بوده است. بنابراین در ادامه جلسات از قواعد تکامل برای تبیین تکامل انسان استفاده می کنیم. اما روایت های ما بسیار اصلاح پذیر است و با کشف هر فسیل ممکن است کلا تغییر کند. پس ما کلا داستانی تعریف میکنیم که ممکن است کلا غلط باشد ولی شواهدی که الان داریم، این داستان ما را تایید می
۱۲۱
۸:۳۷
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه یازدهم- بخش اول- تولید مثل جنسی یک و نیم بیلیون سال قبل به وجود می آید و اینکه چه میشود که ناگهان این نوع تولیدمثل شکل میگیرد خودش معمای بزرگی است. ولی با شروع این مدل تولیدمثل، تکامل سرعت بسیار بیشتری می گیرد زیرا با تولیدمثل جنسی امکان تنوع بسیار زیادی شکل می گیرد و تنوع هم موتور تکامل است و حق انتخاب را به انتخاب طبیعی میدهد. - پانصد و پنجاه میلیون سال پیش تقارن چپ و راست در بین موجودات شکل می گیرد و همین منشا شکل گیری درک زیبایی است. و گفته میشود که آنهایی که تقارن بیشتری دارند، امکان تولیدمثل بیشتری دارند. یکی از دانشمندان تکاملی معتقد است که مغز و عضله با هم شکل گرفته اند. مغز برای حرکت کردن شکل گرفته است و موجوداتی که ثابت میشوند، مغز خود را میخورند. - در 410 میلیون سال پیش سلکانت ها را می بینیم و نکته جالب این است که این موجود هنوز هم به همان شکل 410 میلیون سال پیش است. به این موجودات می گویند فسیل های زنده زیرا سرعت تکامل در آنها خیلی کم است. به این موارد می گویند انتخاب تثبیت کننده زیرا شرایط ثابت میشود و میانگین ابقا میشود و درنتیجه تغییری رخ نمیدهد. کروکودیل ها هم همین ویژگی را دارند.- در حدود 380 میلیون سال پیش ماهی هایی را می بینیم که چیزهایی شبیه پا دارند و می توانند روی خشکی حرکت کنند. مشاهده شده که از وقتی ماهی ها توانایی حرکت یافته اند، مغز دو تکه شده است. علاوه بر آن وقتی وارد خشکی میشوند، علاوه بر اینکه به پا نیاز دارند باید بتوانند سرشان را به اطراف بچرخانند و نیاز به گردن دارند. حدودا ده سال پیش توانستند فسیل ماهی ای را پیدا کنند که دارای گردن است و سپس در لهستان هم چنین موجودی را یافتند. - از 300 میلیون سال پیش اولین خزنده ها را داریم که شبیه مارمولک ها هستند و سیستم عصبی آنها پیچیده تر از ماهی هاست و هرچه سیستم عصبی موجودات پیچیده تر باشد، انتظارات حرکات پیچیده تر هم داریم.- در 220 میلیون سال پیش پستانداران را می بینیم و ویژگی آنها وجود لایه نئوکورتکس در مغز است و هر چه مغز پیچیده تر میشود، حرکات و رفتارهای خاص تری ایجاد میشود. - در 65 میلیون سال پیش نخستی ها به وجود می آیند و چون انگشت دارند، می توانند از درخت ها بالاتر بروند، میتوانند در شب زندگی کنند و همچنین حشره خوار هستند. در این دوره خزندگان دوره تکاملی سریعی را طی کردند و به دایناسورهایی تبدیل شدند که بسیار بزرگ بودند ولی به دلیل قابلیت های پستانداران، نمی توانستند از آنها تغذیه کنند. - از 60 میلیون سال پیش چشم های نخستی ها در یک سطح قرار میگیرد. چشم های خرگوش در دو طرف سرش است (مانند همه گیاهخواران چراکه بتوانند با میدان دید بزرگ، از دست شکارچیان فرار کنند) در حالیکه میدان دید گربه بسیار کمتر و میدان دید فوکوس است (زیرا برای شکارچی میدان دید باید فوکوس باشد). - حدودا 62 میلیون سال پیش شهاب سنگی به کره زمین برخورد می کندو شدت برخورد آنقدر زیاد است که منجر به گرد و خاک زیادی میشود که به مدت هشت سال طول میکشد تا به زمین برسد و همین باعث میشود که نور خورشید به زمین نرسد و زمستانی بسیار طولانی داشته باشیم. این موضوع منجر به انقراض دایناسور ها شد و از طرف دیگر آنهایی که شبزی بودند میتوانستند در تاریکی زندگی کنند. همین باعث گسترش بسیار زیاد پستانداران در کره زمین شد. - در 62 میلیون سال پیش نخستی ها به دو دسته پوزه خشک ها و پوزه مرطوب ها تقسیم میشوند. پوزه مرطوب ها مانند لمور ها هستند که هنوز هم هستند ولی پوزه خشک ها یک نقصی پیدا می کنند و یک جهشی رخ میدهد که دیگر نمی توانند ویتامین ث را تولید کنند و همین باعث میشود که به طور دائم وابسته به مصرف میوه ها میشوند. بنابراین همه پوزه خشک ها احتیاج دائمی پیدا می کنند به خوردن میوه و دیگر نمی توانند با حشره زندگی را سر کنند. حالا اگر فرض کنیم که یک موجودی میوه خوار باشد و یک موجود دیگر گیاهخوار باشد، خواهیم دید که موجودات میوه خوار مغز بسیار بزرگتری دارند زیرا مغز یک عضو پرمصرف است و نمی توان از طریق خوردن برگ، نیازهای آن را برطرف کرد و اندازه مغز موجود، بستگی دارد به میزان غذایی که میخورد. اگر شامپانزه میخواست با گیاه مغزش را تامین کند، نیاز داشت که روزانه نه ساعت گیاه بخورد.- 30 میلیون سال بعد دسته ای از پوزه خشک ها به آفریقا میروند و دسته ای به آمریکای جنوبی. در 25 میلیون سال میمون هایی را داریم که میتوانند سه رنگ را از هم متمایز کنند. فایده این قضیه این است که میتوانند تفاوت میان میوه ها را تشخیص دهند و رسیدگی یا نرسیدگی آن را بفهمند.
۱۲۴
۱۳:۰۵
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه یازدهم- بخش دوم- حدود ده میلیون سال پیش آردیپیتکوس شکل می گیرد که پاهای بسیار بلندی دارد. ما در آفریقا می بینیم که در آن دوران، آفریقای بسیار سرسبز، در طی زمان به دلایلی یخبندان شکل می گیرد، آب ها کمتر میشوند، رطوبت کمتری وارد جو زمین میشود، باران های کمتری می بارد و در نتیجه در آفریقا شاهد دوره های خشکی هستیم. در این دوران جنگل ها کوچکتر میشوند. در این شرایط دسته ای از موجودات را در نظر بگیرید که همچنان درخت زی هستند ولی میوه های درختان کم است و باید از واحه به واحه دیگری بروند و باید نقطه الف به نقطه ب را حرکت کنند و باید این کار را سریع انجام دهند زیرا باید به سرعت از دست شکارچیان دیگر فرار کنند. اما در این زمان، فاصله این واحه ها زیاد نیست. پس این موجودات راست قامت هستند ولی همچنان درخت زی هستند. این موجود احتمالا روی دو پا راه میرفته است. - اگر به 3.3 میلیون سال قبل برویم، شاهد موجودی به نام استرالاپیتکوس آفریکانوس هستیم. این موجود حتما روی دو پا راه میرفته و وزن 35 کیلو داشته است. بر روی دو پا راه رفتن فایده اش این بوده که میتوانسته دست های آزاد داشته باشد تا غذاهای در مسیر را بردارد. همچنین با روی دو پا راه رفتن،میتواند میدان دید وسیعتری داشته باشد و چشم ها نیز در یک سطح است و میتواند بر یک نقطه تمرکز کند. مهمترین فایده ولی این است که میزان انرژی کاهش می یابد. کسی که روی دو پا راه میرود، 400 درصد انرژی کمتری مصرف میکند و درنتیجه یک چهارم مواد غذایی نیز لازم دارد. زمانی نیز که انرژی کمتری مصرف شود، انرژی برای مغز باقی میماند و مغز بزرگتر میشود. فایده دیگر این است که اینگونه سطحی که در معرض آفتاب است کمتر میشود و درنتیجه تبخیر کمتری انجام میشود. بنابراین انسان از کم مصرف ترین موجودات در مصرف آب است با اینکه انسان غدد عرقی دارد. راه رفتن بر روی دو پا، برای زندگی در محیط صحرا خیلی بهتر است تا زندگی در محیط درخت. به علاوه این موجودات هم باید سرعت زیاد می داشتند و هم حرکت فراوان و همین موضوع منجر به این میشود که حرارت زیادی تولید شود تا آنجا که مغز و دیگر پروتئین های بدن انسان، منعقد شود.(تکامل نمیتواند خصوصیات شیمیایی رو تغییر دهد) بنابراین مغز باید بسیار از پا و مرکز حرارت دور باشد و برای همین است که انسان در دوی استقامت، از بسیاری از موجودات قوی تر است. در همین دوران ما واجد دو سیستم خنک کننده میشویم که اولی ریختن موهای بدن است و دومی پیداشدن غدد عرقی. این دو پدیده موجب میشود که انسان بتواند خیلی خوب بدود. همه اینها یکباره انجام نمیشود و بین دو میلیون تا سه میلیون سال پیش موهای بدن انسان میریزد.در 2.6 میلیون سال پیش انسان دست ورز یا هوموهابیلیس به وجود می آید. دراین دوره سنگ های دستی ای را داریم که در مشت انسان جا میشود اما لبه های آن تیز است و برای همین به آنها دست ورز می گویند(به آن مشته می گویند). مغز انسان در این دوران، یک سوم مغز انسان امروزی است یعنی اندازه شامپانزه امروزی. اتفاق عجیب این است که از آن زمان تا یک میلیون سال بعد از آن، هنوز مشته ها را می بینیم و تکنولوژی رشد نمی کند. هشتصد هزار سال بعد از آن، هوموهراکتوس را مشاهده می کنیم که مغزش بیش از دو سوم انسان امروزی است. (ببینید که زمان کوتاه تر است) اولین شواهدی که برای آتش برای پخت و پز داریم، در همین دوران است. البته قبلا فکر می کردند که آتش آنقدرها هم قدیمی نیست زیرا می گفتند این انسان چه چیزهایی باید بخورد تا چنین مغزی داشته باشد و با همین روش حساب کردند که با این میزان از مغز، غذا باید پخته باشد زیرا غذای پخته افراد را بیشتر چاق می کند. از طرفی شواهدی داریم که در این دوره، دستگاه گوارش کوچک شده است و این موضوع تناقض شدیدی پیش روی ما گذاشته بود تا اینکه محاسبات بیومکانیکی به ما گفت که آتش باید یک و نیم میلیون سال پیش حضور داشته باشد. این نکته را هم دقت کنیم که آتش یک تکنولوژی است و نه اینکه چیزی فطری باشد؛ یعنی اینها چیزهایی آموختنی و از جنس فرهنگ هستند و اتفاقا در همین دوره هم تغییراتی را در مشته ها مشاهده میکنیم؛ تغییراتی که در ظاهر به درد بقا و تولیدمثل هم نمیخورد مانند مشته ای که دور تا دورش تیز شده یعنی دست را می برد.
۱۳۱
۱۱:۱۸
فلسفه تکاملی- هادی صمدیجلسه یازدهم- بخش سومدر آن دوره تراش هایی را می بینیم که شکلی کاملا تزیینی دارد و شبیه الماس تراشی های ماست.در رسیدن از یک نقطه به نقطه دیگر، این نوع انسان ممکن بوده است که راه را گم کند و در اینصورت باید چیزهایی غیرعادی بخورد و دیگر نمیتواند فقط گیاه بخورد. مثلا مجبور است که یک لاشه باقی مانده را پیدا کند و مغز استخوان را بخورد. حیوانات دیگر نمیتوانستند این مغز استخوان را بخورند زیرا دست و انگشتی شبیه انسان نداشتند. بنابراین آزاد بودن دست ها، به انسان کمک می کند تا تغییر رژیم غذایی داشته باشد و از گیاهخواری صرف(البته حشره خواری همچنان وجود داشته و امروزه هم در قبایل بدوی وجود دارد) بنابراین انسان از همان ابتدا گوشتخوار و شکارچی نمیشود بلکه ابتدا لاشه خوار است. مغز استخوان یک ویژگی دیگر دارد و آن هم وجود فسفر خیلی زیاد است و این فسفر به شدت به کار مغز می آید. همچنین این انسان برای حرکت از یک نقطه به نقطه دیگر، لازم دارد که نقشه مسیر را در ذهن داشته باشد و یادش باشد که چه شکارچیانی در کجای مسیر حضور دارند و همین لازم دارد که مغز بزرگتر باشد. یعنی مثلا شیر اگر آهو را نبیند و بوی او را احساس نکند، دیگر هیچ درکی نسبت به آهو ندارد ولی انسانی که در این مسیر حرکت می کند، لازم دارد که تا حدودی دستگاه ایده ساز را در ذهنش داشته باشد. نکته دیگر این است که برای شروع سنگ تراشی، انسان نیاز دارد که طرح اولیه ای برای تراشیدن این سنگ داشته باشد. همچنین برای سنگ تراشی، باید بتوانیم حرکات ظریفی در دست داشته باشیم و حرکات ظریف نیازمند مغز بزرگتر است. از این زمان یک لوپ ایجاد میشود که برای ساخت تکنولوژی، نیازمند دستگاه ایده ساز هستیم و برای دستگاه ایده ساز نیازمند انرژی بیشتری هستیم و برای انرژی بیشتر، نیازمند یک سری تکنولوژی هستیم. این چرخه باعث میشود رشد تکنولوژی و رشد مغز انسان به شدت تغییر کند. انسان علاوه بر اینکه مغزش از همه موجودات بزرگتر است، مغزش بسیار ساختار سازمان یافته تری دارد و تعداد نورون های مغز به تعداد معناداری بسیار بیشتر است.از دقیقه 64 به بعد ناگهان پاک شد!!!!!
۱۳۳
۱۱:۱۸