ح

حدیث جنود عقل و جهل

۱۲ عضو
undefinedundefinedشرح حدیث جُنود عقل و جهل{۷۱}
مقصد دوازدهم: [در «علم» است و ضد آن که «جهل» است]
فصل سوم: در بیان آنکه علم، از لوازم فطرت مخموره و از جنود عقل است و جهل، از لوازم فطرت محجوبه و از جنود ابلیس است.
و این، به مراجعه به فطرت بنی‌الانسان واضح شود، که تمام سلسله بشر، عاشق کمال مطلق هستند، چنانچه سابقاً مذکور شد.و همه متنفر از نقص هستند، و چون علم با کمال مطلق، مساوق است، پس عشق به کمال، عشق به علم است، و همین طور، جهل نیز، با نقصان، توأم و مساوق است.علاوه، خود علم نیز به عنوان خود، مورد علاقه فطرت و جهل مورد تنفر آن است، چنانچه از مراجعه به فطرت بشر ظاهر شود.غایت امر آن که در تشخیص علوم، خلاف بین آنها هست و این خلاف نیز از احتجاب فطرت است، و اِلّا علم مطلق، مورد عشق و علاقه فطرت است. و باید دانست که علم به این معنی مشهور پیش عامه که عبارت از علم به مفاهیم و عناوین و علم ارتسمامی است، مورد عشق فطرت نیست؛ زیرا که اینها گرچه یک وجه‌ای در آن نیز باشد، ولی از جهاتی ناقص هستند و هر چه در او نقص باشد از حدود عشق فطرت خارج است.پس جمیع علوم جزئیه و کلیه مفهومیه، مورد عشق فطرت نخواهد بود، حتی علم بالله و شؤون ذاتیه و صفاتیه و افعالیه.بلکه مورد علاقه و عشق فطرت، معرفت به طور مشاهده حضوریه است که به رفع حجب حاصل شود، و حجب همه به نقص و عدم برگردد و آنگاه فطرت به معشوق و مطلوب خود رسد، که جمیع حجب ظلمانیه و نورانیه از میان برخیزد.پس شهود جمال جمیل مطلق، بی حجاب تعینات رخ دهد، و در این مشاهده، شهودِ «کُل‌ّالکمال» حاصل شود، و فطرت به محبوب خود برسد. {الا بذکر الله تطمئن القلوب}{و الی الله المصیر}{و الیه المرجع و المآب}
و از این بیانات و مطالب سابق بر این، معلوم شود که علم از لوازم فطرت است، به این معنی که اگر فطرت محتجب نشود، و در غلاف طبیعت نرود، متوجه به معرفت مطلقه شود، و اگر محتجب شود، به اندازه احتجاب، از معرفت باز ماند، تا برسد به آنجا که جهول مطلق شود.
undefined نقل از کتاب: شرح حدیث جنود عقل و جهل
@HadiseAghlOJahl
undefined۱

۱۶

۱:۱۱

بازارسال شده از حدیث جنود عقل و جهل
┄┅═๑ღ﴾﷽﴿ღ๑═┅┄

۱

۱:۱۱

undefinedundefinedشرح حدیث جُنود عقل و جهل{۷۲}
مقصد دوازدهم: [در «علم» است و ضد آن که «جهل» است]
فصل چهارم: در ذکر شمه مختصری در فضایل علم از طریق نقل:
چه که ذکر تمام آن از نطاق قدرت خارج و در تحت میزان تحریر بدین مختصرات در نیاید، زیرا که قرآن کریم به طوری درباره شأن علم و علماء و متعلمان، اهتمام فرموده که انسان را متحیر کند، که به کدام یک از آیات شریفه تمسک کند. چنانچه در تشریف آدم علیه‌السلام فرماید:{و عَلّم آدم الاسماء کلها}و تعلیم اسماء را سبب تقدم او بر صنوف ملائکةالله قرار داد، و فضل او را بر ملکوتیین به دانش و تعلم اسماء اثبات فرمود.و اگر چیزی در این مقام از حقیقت علم بالاتر بود، خدای تعالی به آن تعجیز می‌فرمود ملائکه را، و تفضیل می‌داد ابوالبشر را.از این جا معلوم شود که علم به اسماء، افضل همه فضایل است و البته این علم، علم به طرق استدلال و علم به مفاهیم و کلیات و اعتباریات نیست، زیرا که در آن فضلی نیست که حق تعالی آن را موجب فخر آدم و تشریف او قرار دهد.پس مقصود، علم به حقایق اسماء است، و رؤیت فناء خلق در حق که حقیقت اسمیت بدان متقوم است، در مقابل نظر ابلیس، که نظر استقلال به طین آدم و نار خود بود، و آن عین جهالت و ضلالت است.و این امتیاز آدم از ابلیس، دستور کلی است از برای بنی آدم که باید خود را به مقام آدمیت که تعلم اسماء است برسانند، و نظر آنها به موجودات، نظر آیه و اسم باشد، نه نظر ابلیس که نظر استقلال است.و خدای تعالی، در اول سوره‌ای که به پیغمبر خود نازل نموده، فرموده:{اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم}و این آیات شریفه را دلیل بر تقدم علم از تمام فضایل دانسته‌اند، به وجوهی:اول، آن که در بدو نزول وحی و مفتتح کتاب کریم خود، پس از نعمت خلقت، نعمت علم را گوشزد رسول خود فرموده.پس اگر فضیلتی بالاتر از علم متصور بود، مناسب بود آن را ذکر فرموده باشد.دوم، آن که وجه تناسب بین آیات شریفه در این سوره - که در یک آیه فرماید، خلق انسان را از علق فرموده، و پس آن، مقام تعلیم به قلم و تعلیم ما لم یعلم را ذکر فرماید، آن است که مقام قدرت خود را می‌خواهد گوشزد کند، که از یک ماده کثیفه متعفنه که اخسّ موجود است، یک موجود شریف عالمی خلق فرموده که اشرف کائنات است، و اگر علم اشرف فضایل انسانیه نباشد، مناسب نباشد ذکر آن در این مقام.سوم، آن که ترتب حکم بر وصفی، مشعر به علیت است، و حق تعالی در این آیات خود را به اکرمیت، توصیف فرموده، و تعلیم را بر آن مرتب فرموده، پس معلوم می‌شود، اکرمیت حق تعالی علت برای تعلیم علم است، و اگر چیزی افضل از علم بود، مناسب بود در این مقام که با صیغه افعل التفضیل ذکر شد، آن مذکور شود.چهارم، وجهی است که به نظر نویسنده رسید در این حال، و آن از تفضلات خداوند کریم است، که تعلیم کند، انسان را آنچه ندانسته است.آن وجه، آن است که خدای تعالی خلقت انسان و تعلیم او را به رَبّ محمد (ص) نسبت داده، و رَبّ محمد (ص) چنانچه در علم اسماء مقرّر است، اسم جامع اعظم است، و این اسم اعظم، مبدا خلقت انسان کامل است، و دیگر موجودات لیاقت مبدئیت این اسم را ندارند.و خدای تبارک و تعالی، از غایت تشریف علم و عظمت آن، خلقت او را نیز به رَبّ خاص به محمد (ص) نسبت داده، و حق تعالی در مواردی که عنایت خاص به امری دارد، ربّ محمد (ص) را ذکر می‌فرماید، چنانچه از مطالعه قرآن کریم و مراجعه به آیات شریفه که به این سیاق است، معلوم شود.چنانچه در آیه شریفه سوره هود فرماید:{ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم}صراط مستقیم را به ربّ محمد (ص) نسبت داده، و این علاوه بر تناسب مقام استقامت مطلقه با ربّ انسان کامل، به واسطه غایت به مطلوب، این اضافه مذکور شده.و نیز در آیه شریفه تحکیم فرماید:{فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک... الی آخر}و در سوره حجر فرماید:{فو ربک لنسئلنهم اجمعین}و این موارد، مورد عنایت خاص است.بالجمله نسبت تعلیم را به ربّ انسانِ کامل دادن، بزرگتر عظمت است از برای حقیقت علم، چنانچه واضح است.و از آیاتی که غایت شرف علم و فضیلت آن را مدلل کند، آیه شریف {شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم} است که شهادت اولواالعلم را قرین با شهادت خود و ملائکه قرار داده، و اصل قرین بودن گرچه فضیلت عظیمی است، ولی در کیفیت شهادت نیز شاید قرین باشند، و این از غایت کمال و عظمت است، زیرا که شهادت حق (تعالی شانه) فقط شهادت قولی نیست، چنانچه شهادت ملائکه نیز، شهادت قولی محض نیست، بلکه این شهادت ذاتی (است) که نفس کمال وجود دلیل بر وحدت است، چنانچه در محل خود مقرر است.بنابراین برای اولواالعلم نیز مقام صرافت وجود ثابت شده است، و این کمالی است که فوقِ کمالی نیست.
undefined نقل از کتاب: شرح حدیث جنود عقل و جهل
@HadiseAghlOJahl

۱۶

۱:۱۴

┄┅═๑ღ﴾﷽﴿ღ๑═┅┄
undefined۱

۱۵

۱۳:۳۳

undefinedundefinedشرح حدیث جُنود عقل و جهل{۷۳}
مقصد سیزدهم: [در «فهم» است و ضد آن که «حُمْق» است]
فصل اول: مقصود از فهم و حُمْق:
«فهم» گاهی اطلاق شود بر سرعت انتقال و تفطّن، و گاهی اطلاق شود بر صفای باطنی نفس و حدّت آن که موجب سرعت انتقال است.و مقابل اول، کندی و بلادت است، و مقابل دوم، حالت کدورت نفسانیه است، که لازم آن غباوت و حمق است، و در هر حال «حمق»، معنی جامع مقابل آن یا لازم مقابل آن است.و ممکن است، در این مقام، به مناسبت صدور آن از منازل وحی و نبوّت و مربیان بشر و انسانیت، مراد از فهم، حالت صفای باطن برای ادراک روحانیات باشد،چنانچه «حمق»، حالت کدورت و ظلمت نفس باشد که موجب غباوت در ادراک حقایق روحانیه و مطالب عرفانیه شود.و باید دانست که نفس انسانی، چون آینه‌ای است که در اول فطرت، مصفّی و خالی از هر گونه کدورت و ظلمت است.پس اگر این آئینه مصفای نورانی با عالم انوار و اسرار مواجه شود،(که مناسب با جوهر ذات او است)کم کم از مقام نقص نورانیت، به کمال روحانیت و نورانیت ترقی کند، تا آن جا که از تمام انواع کدورات و ظلمات رهائی یابد، و از قریهٔ مظلمهٔ طبیعت و بیت مظلم نفسیت خلاصی یابد و هجرت کند،پس نصیب او مشاهده جمال گردد و اجر او بر خدا واقع شود.چنانچه شاید اشاره به این معنی باشد آیه شریفه:{و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی اللهِ}(هر کس از خانه خویش بیرون آید، تا به سوی خدا و رسولش مهاجرت کند، آنگاه مرگ او را دریابد، مزد و اجر او، بر عهده خداوند است)
و همین طور آیه شریفه:{الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور}(خداون یاور مؤمنان است، ایشان را از تاریکی‌ها به روشنی می‌برد)
آری، کسی که متولی و متصرف باطن و ظاهر او، حق تعالی باشد، و در مملکت وجودش، جز حق تعالی تصرف نکند، ارض ظلمانی او، مبدل به نور الهی شود.{و اشرقت الارض بنور ربها}(و زمینِ، به نور پروردگارش روشن شود)و از تمام انواع ظلمت‌ها و کدورت‌ها خلاصی یابد، و به نور مطلق، که مساوق وحدت مطلقه است، رسد.و از این جهت، شاید نور را مفرد و ظلمات را به صیغه جمع ذکر فرموده.و اگر مرآت مصفای نفس را مواجه با عالم کدورت و ظلمت و دارِ طبیعت، (که اسفل سافلین است) کند، به واسطه مخالف بودن آن با جوهر ذات او، که از عالم نور است، کم کم کدورت طبیعت، در او اثر کند، و او را ظلمانی و کدر کند، و غبار و زنگار طبیعت وجه مرآت ذات او را فراگیرد.پس، از فهم روحانیات کور شود و از ادراک معارف الهیه و فهم آیات ربانیه، محروم و محجوب شود.و کم کم این احتجاب و حمق، روزافزون گردد تا آن که نفس، سجینی و از جنس سجین گردد.
{فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا}(در دلهای ایشان مرضی است، و خدا بر مرض ایشان افزوده است)(بقره، 10)
{و الذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات}(و آنها که کافر شدند، یاور ایشان طاغوت است که آنها را از روشنی به تاریکی می برد)(بقره،257)
{و جعلنا علی قلوبهم اکنة ان یفقهوه و فی آذانهم و قراً}(و قرار دادیم بر دلهای ایشان پرده هایی را، تا آن را فهم نکنند و ادراک ننمایند، و گوش های ایشان را سنگین کرده‌ایم)(اسراء، 46)
و در آیات شریفه قرآنیه، به این دو مقام، بسیار اشاره شده است، و خیلی مورد عنایت ذات مقدس حق (جل و علا) است، چه که تمام شرایع الهیه، مقصد اصلی آنها، همان نشر معارف است، و آن حاصل نشود، جز به علاج نفوس و طرد آنها از ظلمت طبیعت، و خلاص آنها به عالم نورانیت.
undefined نقل از کتاب: شرح حدیث جنود عقل و جهل
@HadiseAghlOJahl

۱۵

۱۳:۳۴

┄┅═๑ღ﴾﷽﴿ღ๑═┅┄

۱۵

۱۳:۳۴

undefinedundefinedشرح حدیث جُنود عقل و جهل{۷۴}
مقصد سیزدهم: [در «فهم» است و ضد آن که «حُمْق» است]
فصل دوم: در تعقیب این مقصد و موعظت در این باب:
حبیبا! لختی از خواب گران برخیز، و راه و رسم عاشقان درگاه را برگیر، و دست و رویی از این عالم ظلمت و کدورت و شیطانیت شستشو کن، و پا به کوی دوستان نِه، بلکه به سوی کوی دوست، حرکتی کن.عزیزا! این چند روز مهلت الهی، عَنْ‌قریب به سرآید، و - خواهی نخواهی - ما را خواهند از این دنیا برد، پس اگر با اختیار بِرَوی، روح و ریحان است و کرامات خدا، و اگر با زور و سختی ببرند، نزع است و صعق است و فشار است و ظلمت و کدورت.مثل ما در این دنیا، مثل درختی است که ریشه به زمین بند نموده، هر چه نورس باشد، زودتر و سهلتر ریشه آن بیرون آید.و فی‌المثل اگر درخت احساس درد و سختی می‌کرد، هر چه ریشه آن کمتر و سست تر بود، درد و سختی کمتر بود.نونهالی را که تازه پنجه به زمین بند کرده، با زور کمی، تمام ریشه‌اش بی زحمت و فشار بیرون آید، ولی چون سالها بر آن گذشت، و ریشه‌های آن در اعماق زمین فرو رفت، و ریشه های اصلی و فرعی آن در باطن ارض، پنجه افکند و محکم شد، در بیرون آوردن آن محتاج به تیشه و تبر شوند، تا ریشه‌های او را قطع کنند و درهم شکنند.اکنون اگر درخت، احساس درد می‌کرد در این کندن، بین این دو چقدر فرق بود!ریشه حب دنیا و نفس، - که به منزله ریشه اصلی است - و فروع آنها، از حرص و طمع و حبّ زن و فرزند و مال و جاه و امثال آن تا در نفس، نورس و نونهال است، اگر انسان را بخواهند از آنها جدا کنند و ببرند، زحمتی ندارد، نه فشار عمال موت و ملائکه الله را لازم دارد و نه فشار بر روح و روان انسانی واقع شود.و اگر خدای نخواسته ریشه‌های آن در عالم طبیعت و دنیا محکم شد و پهن گردید و بسط پیدا کرد، بسط آن چون بسط ریشه درخت نیست، بلکه در تمام عالم طبیعت ریشه می‌دواند.درخت هر چه بزرگ شود، چند متری بیشتر از زمین را فرا نگیرد و ریشه ندواند، ولی درخت حبّ دنیا، به تمام پهنا در عالم طبیعت - در ظاهر و باطن - ریشه افکند و تمام عالم را در تحت حیازت بیرون آورده، و لهذا از بن کندن این درخت را، به سلامت ممکن نیست.انسان با این محبت، در خطری عظیم است، ممکن است وقت معاینه عالم غیب که بقایایی از حیات ملکی نیز باقی است، چون کشف حجاب ملکوت تا اندازه‌ای شود، انسان ببیند که برای او در آن عالم چه تهیه شده و او را از محبوبش - حق تعالی - و مامورین او جدا کنند، و به درکات و ظلمات آن عالم کشانند.انسان با بغض و عداوت حق تعالی و مامورین او از ملائکه عماله از دنیا خارج شود، و معلوم است حال چنین شخصی، چه خواهد بود.و در روایات کافی شریف اشاره به این معنی فرموده، راوی حدیث گوید:از حضرت صادق سؤال کردم که کسی که دوست داشته باشد لقاء خدا را، خداوند ملاقات او را دوست دارد، و کسی که خشمناک باشد از ملاقات خدا، خداوند خشمناک است، از ملاقات او؟ فرمود: آری.گفت، گفتم: به خدا قسم که ما کراهت داریم از مردن.فرمود: چنین نیست که گمان کردی، همانا این وقت معاینه است.وقتی که ببیند آنچه را دوست دارد، چیزی محبوبتر پیش او از ورود به خدا نیست، و خدا دوست دارد ملاقات او را و او نیز دوست دارد ملاقات خدا را در این هنگام.و چون دید آنچه را که کراهت دارد، هیچ چیز مبغوضتر نیست پیش او از ملاقات خدا، خدای تعالی هم خشمناک است از ملاقات او.(فروع کافی ج۳ ص۱۳۴) انتهی.معلوم می‌شود که قبل از خروج از این عالم، انسان بعضی از مقامات و درجات و درکات خود را معاینه کند، و یا با سعادت تمام، که صورت کمال آن حبّ خداوندگار است، و یا با شقاوت کامل، که باطن آن بغض حق است، از دنیا خارج شود.و در اخبار و آثار و مکاشفات بزرگان این معنی بسیار مذکور است.انسان اگر احتمال هم بدهد که حبّ دنیا موجب چنین مفسده‌ای است و منتهی به سوء عاقبت شود، باید لحظه‌ای آرام نگیرد تا این حبّ را از دل ریشه کن کند، و البته با ریاضات علمی و عملی ممکن است، انسان موفق به این مقصد شود.آری در ابتداء امر، ورود در هر یک از مقامات عارفین و قطع هر مرحله از مراحل سلوک، مشکل به نظر آید. شیطان و نفس نیز به این معنی کمک کند که انسان را نگذارد وارد سلوک شود، ولی پس از ورود کم کم راه سهل و طریق آسان شود، هر قدمی که در راه حق و آخرت، انسان بردارد، برای قدم دیگر، نور هدایت الهی راه را روشن کند و سلوک را سهل و آسان فرماید.
undefined نقل از کتاب: شرح حدیث جنود عقل و جهل
@HadiseAghlOJahl

۱۶

۱۱:۰۹

┄┅═๑ღ﴾﷽﴿ღ๑═┅┄

۱۶

۱۱:۱۰

undefinedundefinedشرح حدیث جُنود عقل و جهل{۷۵}
مقصد سیزدهم: [در «فهم» است و ضد آن که «حُمْق» است]
فصل سوم: در بیان آنکه «فهم» از لوازم فطرت مخموره، و از جنود عقل است، و «حُمْق» از لوازم فطرت محجوبه، و از جنود جهل است:
اگر مراد از فهم، شدت ذکاء و سرعت انتقال یا صفای باطن - که لازمه آن، سرعت تفطن و انتقال است - باشد، فطری بودن آن، برای آن است که افاضه نعمت وجود و کمال وجود از جانب ذات مقدس است، و آنچه از جانب آن حضرت است، طاهر و پاکیزه و صافی و دارای تمام و کمال است، چنانچه در محل خود مقرر و مبرهن است.و قذارت و کدورت و نقص و امثال آن بالعرض و از اختلاط امور غریبه و احتجاب فطرت است.و اگر مراد از فهم، صفای باطن برای ادراک جمال جمیل و روحانیت باشد، واضحتر است، زیرا که فطرت بالذات متوجه کمال مطلق و عاشق جمال کامل است، و اگر احتجابات طبیعت نباشد، به هیچ موجودی جز جمال مطلق، بالذات و آنچه مربوط به ذات مقدس است، بالعرض متوجه نشود و چشم قلبش به روی احدی از کاینات باز نگردد و در مرآت صافی باطن روحش، نقشه موجودی جز حق - جل و علا - و اسماء و صفات و آثار آن - بما انَّها آثاره - نقش نبندد، و این معنی سلامت قلب است.و شاید آیه شریفه:{سلام هی حتی مطلع الفجر}نیز اشاره به این معنی باشد، زیرا که این سوره شریفه، اشاره به مقام نبوت و ولایت است و سوره اهل بیت است، چنانچه در روایت است.پس این آیه ممکن است، اشاره باشد به سلامت مطلقه، که از برای ولی مطلق است از اول ورود در لیله احتجابات خلقیه که از برای ولی مطلق، لیلةالقدر است، تا طلوع فجر مطلق، که رجوع ولی کامل است به مقام {قاب قوسین او ادنی} که ترک حجب است.و در تفسیر قول خدای تعالی:{اِلّا من اتی الله بقلب سلیم}(مگر آن کسی که با قلب سالم، نزد خدا بیاید)، از حضرت صادق - سلام‌الله‌علیه - در کافی شریف نقل شده که فرمود:قلب سلیم آن است که ملاقات کند پروردگار خود را، در صورتی که در آن احدی نباشد غیر از خدا.و نیز از حضرت صادق علیه‌السلام نقل شده که:قلب سلیم، آن است که سالم باشد، از محبت دنیا و چون حقیقت دنیا، عبارت از ما سوی‌الله است، از این جهت این معنی در احدی پیدا نشود، مگر ولی کامل.و تفسیر این آیه شریفه، به هر دو وجه با آیه شریفه سوره قدر به یک معنی برگردد، و متوافق شود.و از آنچه مذکور شد، حمق نیز معلوم شود که از جنود جهل و ابلیس است، و از لوازم فطرت محجوبه است، و فطرت چون محتجب شود، از ادراک حق و روحانیات که جنود الهیه‌اند، باز ماند، و به دنیا و خود متوجه شود، و در حجاب انیت و انانیت - آن هم انیت دنیاویه که آن نیز، به حقیقت خود او نیست - از تمام مراتب معنویات و جمیع معارف الهیه باز ماند، و این بالاترین مراتب حمق است، که کسی از خود و روحانیت خود نیز محجوب باشد، «نعوذ بالله منه».
undefined نقل از کتاب: شرح حدیث جنود عقل و جهل
@HadiseAghlOJahl
undefined۱

۱۶

۱۱:۱۷

┄┅═๑ღ﴾﷽﴿ღ๑═┅┄

۱۶

۱۱:۱۸