عکس پروفایل Harry poter (fan fake)H

Harry poter (fan fake)

۲۰ عضو
پیرمرد: خب حس میکنم این برای خودت ساخته شده ۲۹ سانتی متر مغزیش از رگ قلب اژدها هستش و چوب درخت گردوساوانا: خب ، اممم مطمعن نیستمپیرمرد : بگیرش چوب دستی زیبایی بود وقتی گرفتمش احساس قدرت کردم اون چوب دستی خیلی گیرا بودتکونش دادم و دیگه خرابی به بار نیاورد پیرمرد : خودشه مطمعن بودم این بدردرت میخوره ساوانا : خیلی ممنونم پیرمرد: تو دختر مهربون و شجاعی هستی اینو از چشات میخونم

۹:۴۳

از مغازه بیرون اومدم و همراه با هاگرید تمام لیست رو خریدیم
هاگرید : خب ساوانا موفق باشی به سکوی ۹ و سه چهارم برو اونجا قطار هاگوارتز رو پیدا میکنی سوارش شو بقیه راه دیگه کاری نداره دنبال بچه ها بیا قلعه
ساوانا: خیلی ممنون هاگرید لطف بزرگی کردی هاگرید لبخند بزرگی رو صورتش اومد و با تکون دادن دست از من خدافظی کرد از هم دور شدیم هاگرید : مراقب خودت باش

خب حالا باید سکوی ۹ و سه چهارم رو پیدا کنم من نمیدونم واقعا کجاست ینی چی . به سمت یک خانم رفتم که موهای قرمز داشت وسایل بچه های اونم شبیه من بود حتما اونا هم به هاگوارتز میرن ساوانا : ببخشید خانم من میخوام به هاگوارتز برم میتونید کمکم کنید؟زن : اره چراکنه ، فقط تو برای اولین بارته؟ساوانا: بلهزن : جدی ولی بهت نمیخوره سال اولی باشیساوانا: نه هاگر... چیز نه من سال چهارم زن : اها پس برای اولین بار بهت نامه دادن فهمیدم راستی تو با رون پسرم هم پایه هستید ساوانا: واقعا چه جالبحتما اون میتونه کمکم کنهزن : اره اره حتما اون ....ااا کجا رفت روووون ، روووون کجایییبعد پسری با موهای قرمز و کمی کک و مک داشت میدویید به سمت ما رون : ببخشید مادر هری چوب دستیشو رو زمین انداخته بود رفتیم اونو برداریمزن : هری کجاست؟بعد پسری به سرعت به سمت ما اومدم و نفس نفس میزد مثل اینکه این هریه هری: ببخشید خانم ویزلی دیر کردمرون: مامان اون دختره کیه پیش شما ؟مادر رون : ام یکی از دانش آموز هاگوارتز هستش سال چهارمی هستشرون : ولی من تاحالا این دختر رو ندیدم ؟هری تو دیدیش هری : نه امم راستی اسمتون چیه خانم ؟ساوانا: اسم من ساوانا هستش هری : منم هری هستم ایشون هم دوستم رون هستش و اون خانومی که کنارتون هستش مادر رون هستش ساوانا: از آشنایی با همتون خوشبختم ^_^مادر رون : خیلی خوب بچه ها زود باشید برید دیرتون داره میشه هاهری اوه حق با شماست زود باشید بچه ها بیایید بریم رون و ساوانا: باشه ساوانا: ام خیلی ممنون خانوم مادر رون: خواهش میکنم برو عزیزم جا نمونی^_^ ساوانا: بله خداحافظ>_<بعد از اینکه از مادر رون خداحافظی کردم دیدم رون رفت تو دیوار ها از دیوار رد شد چیجوری؟هری: هی ساوانا چرا نمیای ساوانا : اممم آخه اونجا دیوارههری : خب اره باید ازش رد بشیم ساوانا: یعنی بریم تو دل دیوار ؟ اره v_vهری : بیخیال بیا هری دستم رو گرفت و منو کشوند کشوند برد منو سمت سکو چی چیشد چیجوری رسیدیم به قطار بعد از اینکه ویندوزم اومد بالا سوار قطار شدیم ( بچم حیرت زده شده بود بدبخت هنگ کرده بود^_^* ) بعد رفتیم نشستیم رون برامون جا گرفته بود

۹:۵۴

جووووین شید

۱۷:۴۵

از زبون ساوانا بعد از اینکه سوار قطار شدیم و نشستیم چشمامو بستم و یک نفس عمیقی کشیدم آخيش واقعا قراره یک سفر خیلی طولانی پیش روم باشه و بعد یکی در را باز کرد یک دختر با موهای قهوه ای روش چشمای به رنگ خرمایی وارد واگن ما شد هرماینی : سلام بچه ها هری و رون: سلام هرماینیبعد از اینکه بچه ها با او سلام کردن دختر نشست روبه روی من و چند ثانیه بهم نگاه کرد و پرسید ساوانا: تو کی هستی دانش آموز جدیدی ^_^ساوانا: امم اره سال چهارمم هستش هرماینی: خوشبختم م.......یکی در واگن رو باز کرد

۱۸:۵۶

این دیگه کیه؟ ما حدودا ۵ یا ۶ نفر تو واگن بودیمدیگه جای کافی نداشتپسری که موهاش به رنگ قرمز بود بلند شد و طلب کارانه به اون بیچاره گفت:تو اینجا چیکار داری مالفوی خودت میدونی ۴ ساله که اینجا واگن همیشگی ماست همون پسری که فامیلیش مالفوی بود اومد تو واگن و زد رو شونه ی رون و پوزخندی زد و گفت: بکش کنار ویزلی خودت خوب میدونی اگه اراده کنمو به پدرم بگم میتونه این قطار رو نگه داره و تو و خاندانتو از اینجا پرت کنه بیرون اومدم چون نگهبان این قطار گفت تو هر واگن فقط ۴ نفر میتونن بشینن یکی از شما احمق ها باید با من بیاد
تو فکر ساوانا: این دیگه داره زیاد روی میکنه به ما ها میگه احمق باید حسابشو برسم تا زیاد حرف نزنه معلوم نیست پدرش کدوم قبری رو اداره میکنه که این هوا برش داشته بلند شدم و رفتم بین رون و اون مالفوی شل مغز وایسادم پشتم به رون بود با لحنی اروم برگشتم و به رون گفتم :رون تو میتونی بشینی این یارو با من
رون: ساوانا ولی..ساوانا: بشین رون
بعد محکم و با قاطعیت برگشتم به سمت این مالفوی ظاهرا شجاع عمه جوزی خوب یادم داده جلوی این جور بچه ها وایسم بعد با صدای نسبتا بلند گفتم: ببین یارو ، اولا حرفی ک زدی دستوری بود ، دوما به جمعیت ما توهین کردی ، سوما راتو بکش برو خودمون تصمیم میگیرم کی بره بیرونحالا زود تر از جلو چشمام دور شو

۱۹:۰۸

از زبون دراکو مالفوی
من چم شده چرا در برابر این دخترا تازه وارد لال شدم چرا هیچی نمیگم این قدرتی چیزی داره نه دارم ضعف نشون میدم فقط باید خودمو دور کنم از اونجا به اصطلاح پوزخندی زدم و در رو باز کردم و رفتم بیرون
برگشتم پیش دوستاممایکی: هی چت شده دراکو چقد ساکتی اتفاقی افتاد اون پاتر احمق باز کاری کرده اگه اره بگو برم بزنمش دراکو : یه دیقه دهنتو ببند

از زبون ساوانا:
رون : اووو ساوانا تو چقد شجاعی انقد با قاطعیت رفتی جلو که دراکو تبدیل شد به پشمک و ترسید و اره
هرماینی : رون راست میگه دراکو بعد از ایکه اون حرفا رو زدی چهرش تغیر کرد تا حالا اون رو اینجوری ندیده بودم
هری : خب نمیخوای بیشتر خودت رو معرفی کنی؟
ساوانا: اممم ببخشید نمیخواستم اینجوری بشه یکم زود بود با این چهره بد اخلاق من اشنا بشید ولی اممم من ساوانا گرینچ هستم و ۱۸ سالمه عاشق کتاب خوندن نسکافه و ماه هستم
هری : خوشبختم منم هری ام ۱۸ سالمه و تو گروه گریفنیدور این رونالد ویزلی و اینم هرماینی اونا هم ۱۸ سالشونه و با من هم گروهی هستند
ساوانا : ینی چی گروه منظورت چیه
هرماینی : ببین تو هاگوارتز بچه ها به ۴ تا گروه تقسیم میشن گریفیندور ، هافلپاف ، ریونکلاو و اسلایدرین یه تقلب هر آدمی بدی که تو تاریخ هاگوارتز بود تو گروه اسلایدرین بوده از جمله ولدرموت و همین مالفوی بدجنس ساوانا: من نگرانم نکنه تو این اسلادرین بیوفتم اون موقع ینی من ذات بدی دارم؟ هری : ببین ساوانا ذات آدما هیچ ربطی به گروهشون نداره ولی تو اسلایدرین کمتر کسی خوب بوده

۱۹:۱۷

بعد از دو ساعت بالاخره رسیدیم به هاگوارتز منم به اونجا نریسیده دوستام رو پیدا کرده بودم فقط یه چیزی باعث میشه دوستیمون پایدار بمونه اونم اینه که برم تو گروه گریفیندور
قطار وایساد هوا کم کم داره تاریک میشه وسایل خودم رو برداشتم و از واگن بیرون اومدم همه به عجله میدوییدن به سمت بیرون همه سال اولی ها ذوق داشتن و برای اولین بار میخواستن هاگوارتز رو ببینن مثل من...اروم و با احتیاط پله هاش پایین میومدم که یهو یه پوست شکلات زیر پام رفت و سر خوردم ولی...نخوردم زمین برگشتم و دیدم دستم رو گرفتهمالفوی...صاف وایسادم و رو بهش گفتم :

از زبون دراکو وقتی میخواست بخوره زمین گرفتمش و نگهش داشتم انگار برخلاف ذهنش عمل کردم اون یه تصور دیگه ای از من داره اون فکر میکنه من واقعا آدم بدیم درسته یکم لجبازم ولی اون باورش راجب من اینه که ذات خنبی ندارم حتما تا الان یکی بهش گفته که کسایی که تو گروه اسلایدرین ذات خوبی ندارنولی اشتباههبرگشت رو به من و گفت: از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع میکنم در ضمن ممنون دراکو : ام..‌‌‌.
هرماینی: ساوانا بدو بریم
و دستشو گرفت و بردتش مایکی : دراکو تو چت شده؟


از زبون ساوانا
سوار قایق ها شدیم و به سمت قعله حرکت کردیمتو هر قایق یه فانوس بود که نورش مناسب اونجا بود قعله ای به عظمت کوه بزرگ و رویایی تا حالا تو زندگیم یه همچین چیزی رو ندیدمقایق ها یه جا وایسادن و یه آدم بزرگ به اونا کمک میکرد تا بیان پایین اومدم جلو تر تا به من کمک کنه نور فانوس بهش خورد ساوانا: هاگیرید توییهاگرید: سلام ساوانا دست منو بگیر دستشو دراز کرد دست من در برابر اون اندازه نوزاد هستش پیاده شدم و دیدم هرماینی و هری و رون دارن میرم منم دوییدم تا بهشون برسم هری : ساوانا وقتی کلاه رو روی سرت گذاشتن فکر کن که تو گریفیندوری و اسرار کن چون ذهنت هم میخونهساوانا: باشه حتماهمه بچه ها از راهرو ها بالا میرفتن من نا بلد هم دنبالشونتا ریسیدیم به یک در بزرگ دری بزرگ با علامت ها و مجسمه های طلایی سالن و راهرو ها به نور شمع ها روشن شده بود فضایی گرم و بزرگ

۱۱:۱۲

پیرزنی اومد جلو و به همه سلام میداد و گفت سال اولی ها بمونن پشت در بقیه برن تو بشین رو صندلی گروه هاشون دوستام داشتن میرفتن داخل که سریع رفتم نزدیکشون و گفتم:بچه ها من نمیدونم تو کدوم گروه هستم رون : راست میگی بزا به پرفسور مک‌گونگال بگیم رون ببخشید پرفسور این دختر تازه براش نامه اومده ولی سال چهارمی
پرفوسر مک‌گونگال: خیلی خب میدونم امسال ۵ نفر از بچه ها اینجورینشما بچه ها میتونید برید بعد بهم گفت : خب عزیزم اسم تو چیهساوانا: من ساوانا گرینچ هستمبهم خیره شده بود حتی پلک هم نمیزدساوانا: چیزی چشده پرفسور؟ پرفسور مک‌گونگال : نه نه هیچی بیا پیش این ۴ نفر وایسا بعد از سال اولی ها نوبت به شما ها میرسه بچه ها سال اولی هم به داخل رفتن جز ما بعد از ۴۵ دیقه حوصله سر بر پرفسور به دنبال ما ۵ تا اومدو گفت : خب بچه ها ، این اولین دیدار شما به هاکواترز و جاذو هستش شما نسبت به بچه های دیگه بیشتر باید کار کنید چون شما ۳ سال اول رو نخوندید د مطمعنم موفق میشید

۱۱:۲۱

راست میگه تا جایی که به سال چهارمی ها برسیم باید درس بخونیم و یاد بگیریم هروز و هرشب ، باید به خودم سخت بگیرممک‌گونگال: حالا تویت شما ۵ نفره به سمت در که رفت در ها خودشون باز شدن و بقل در وایساد و با اشاره گفت که وارد بشیم همه سکوت کرده بودند ما هم ۵ نفر ۲ دختر و ۳ پسر وارد شدیم من اخر از همه راه میرفتم فقط میتونستم بقل ها رو ببینم ۴ تا میز طولانی که بچه ها با رنگ لباس های متفاوت نشسته بودند پرفسور‌ مک‌‌گونگال از ما جلو تر زد و گفت وایسیم ما هم وایساده بودیم رفت روی یه سکوی کوچیک:خب بچه ها اسم هر کسی رو خوندم بیاد بشینه روی این صندلی اولین نفر : سوزان گوندای یه پسری نسبتا تپل که انگار استرس هم داشت کلاه: اووووم بزار .... هافلپاف نفر دوم و نفر سوم و ... خب بچه ها رفتن و نشستند و جلوی من بالاخره باز شده بود و استاد ها رو دیدم یه مرد ریشو انگار قبلا هزار بار دیدمش این کیه چقد آشنا من کجا دید..‌‌‌..مک گونگال: ساوانا گرینچ وقتی اسمم رو گفت چرا قیافه همه استادا تغیر کرد ولی اهمیت ندادم رفتم و نشستم روی صندلی کلاه : خببببب بزار بببینم آممم ذهن ساوانا: خواهش میکنم گریفیندور کلاه: اسلایدرینننن نه نباید این باشه نهههه
از زبون دراکو خوبه اگه میرفت تو گریفیندور حتما خاطر خای اون پاتر احمق میشد
هری : وای خدای من اسلادرین چرا هرماینی : عیب نداره

۱۴:۰۲

از زبون دراکو :
فقط خودم رو متقاعد میکنم و گول میزنم من چرا باید خوشحال باشم که اون دختر تو گروه اسلایدرین اومدهبه من چه زندگیمو میکنم بیخیالش حسی بهم میگه دارم خودمو گول میزنمچرا خوابم نمیبره الان هاست ک طلوع خورشید رو ببینم اون دختر ناراحت شد که تو گروه اسلایدرین افتاد حتما با پاتر و دوستاش قرار گذاشته بودن

۱۹:۰۱