۲۷
۱۹:۰۲
۲۷
۱۹:۰۲
[ Video ]
گزارش تصویری
سخنرانی مهرداد احمدنژاد، نماینده جاد در مراسم استقبال از دانشجویان جدیدالورود دانشگاه
@JadSbu
۲۷
۹:۵۹
[ Photo ]
گزارش تصویری از غرفه تشکل جامعه اسلامی دانشجویان در مراسم استقبال از دانشجویان جدیدالورود دانشگاه
@JadSbu
۲۷
۱۰:۰۰
شمارش معکوس-نسخه 6.pdf
۲.۰۱ مگابایت
[ File : شمارش معکوس-نسخه 6.pdf ]
نشریه| ششمین شماره نشریه #شمارش_معکوس منتشر شد
#گاهنامه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی
@JadSbu
۲۷
۱۰:۰۱
شعر حافظ.mp3
۴.۷۵ مگابایت
[ Audio file : شعر حافظ.mp3 ]
کاری از گروه صوتی جاد شهید بهشتی
غزلی از حافظ
قطعه ی سنتور از استاد فرامرز پایور
گوینده:مهرداد احمدنژاد
@JadSbu
@ava_beheshti
۲۸
۱۰:۰۱
۲۸
۱۰:۰۷
ثبتنام و کسب اطلاعات از طریقِ
۲۹
۱۰:۰۸
۲۹
۱۰:۰۸
یادداشتی دانشجویی برای "نمایش میدانی تنهاتر از مسیح"
ابتدا فکر میکردم چیزی شبیه همان تعزیه هایی باشد که در شهر خودمان بارها به تماشا نشسته بودم و آرام همراه با نوای حزین تعزیه خوانان اشک ریخته بودم.
اما این نمایش فرق داشت...اینجا نمیتوانستم آرام بمانم و شاید اگر میتوانستم با تمام وجودم فریاد میزدم یاحسین.حس نمایش تداعی کننده غم روز عاشورا بود لحظه شهادت علی اکبر(ع)،لحظه فرود آمدن عمود آهنین بر سر قمربنی هاشم، لحظه نشستن تیر سه شعبه بر گلوی علی اصغر شش ماهه، لحظه تنهایی امام و نوای هل من ناصر ینصرنی....همه این ها مرا به اشک ریختن وامیداشت تنها کاری ک میتوانستم بکنم همین بود. اِماما کاش بودم و خودم را جلوی ضربت شمشیر ها می انداختم.لحظه غارت خیمه ها پر از حس ترس بود حس نبودن عباس را به عمق قلبت فرو میکرد، آن لحظه پر از حس بی کسی بود، آنجا فقط باید از عمق جانت یا زینب میگفتی...خرابه های شام و حس غریبی دخت سه ساله به قدری جگرخراش بود که فقط اشک سرد داغ دلت را کم میکرد...و اما لحظات پایانی نمایش باز هم حس وحشت و عدم امنیت را در وجودت می انداخت...داعش، تیرباران جوانان، سوزاندن مردان، و سخت ترینش اسارت زنان...اینجا بود که درب حرم زینب باز میشد و مدافعان رشیدش، عباس ها و قاسم ها و علی اکبرهای زمانش حس افتخار و قدردانی و امید را در دلت مینشاندند و آنجا حس رسیدن قائم آل محمد را نشانت میدادند و تو با عمق جان میخواندی الهی عظم البلا و برج الخفا....الغوث الغوث الغوث ادرکنی ادرکنی ادرکنی الساعه الساعه الساعه العجل العجل العجلهیچ کدام از این حس ها را تا به حال در هیچ روضه و تعزیه ای درک نکرده بودم.و این بهترین فرصت بود تا دلم را التیام ببخشم که درست است امسال هم جاماندی ولی امام هوایت را داشت و اشک ریختن برای اهلش را قسمتت کرد...
و اخرین حس هم حس سپاسگزاری بود. از شما که تدارک دیدید تا قسمت مان شود، خدا قوت عاقبتمان حسینی
@JadSbu
ابتدا فکر میکردم چیزی شبیه همان تعزیه هایی باشد که در شهر خودمان بارها به تماشا نشسته بودم و آرام همراه با نوای حزین تعزیه خوانان اشک ریخته بودم.
اما این نمایش فرق داشت...اینجا نمیتوانستم آرام بمانم و شاید اگر میتوانستم با تمام وجودم فریاد میزدم یاحسین.حس نمایش تداعی کننده غم روز عاشورا بود لحظه شهادت علی اکبر(ع)،لحظه فرود آمدن عمود آهنین بر سر قمربنی هاشم، لحظه نشستن تیر سه شعبه بر گلوی علی اصغر شش ماهه، لحظه تنهایی امام و نوای هل من ناصر ینصرنی....همه این ها مرا به اشک ریختن وامیداشت تنها کاری ک میتوانستم بکنم همین بود. اِماما کاش بودم و خودم را جلوی ضربت شمشیر ها می انداختم.لحظه غارت خیمه ها پر از حس ترس بود حس نبودن عباس را به عمق قلبت فرو میکرد، آن لحظه پر از حس بی کسی بود، آنجا فقط باید از عمق جانت یا زینب میگفتی...خرابه های شام و حس غریبی دخت سه ساله به قدری جگرخراش بود که فقط اشک سرد داغ دلت را کم میکرد...و اما لحظات پایانی نمایش باز هم حس وحشت و عدم امنیت را در وجودت می انداخت...داعش، تیرباران جوانان، سوزاندن مردان، و سخت ترینش اسارت زنان...اینجا بود که درب حرم زینب باز میشد و مدافعان رشیدش، عباس ها و قاسم ها و علی اکبرهای زمانش حس افتخار و قدردانی و امید را در دلت مینشاندند و آنجا حس رسیدن قائم آل محمد را نشانت میدادند و تو با عمق جان میخواندی الهی عظم البلا و برج الخفا....الغوث الغوث الغوث ادرکنی ادرکنی ادرکنی الساعه الساعه الساعه العجل العجل العجلهیچ کدام از این حس ها را تا به حال در هیچ روضه و تعزیه ای درک نکرده بودم.و این بهترین فرصت بود تا دلم را التیام ببخشم که درست است امسال هم جاماندی ولی امام هوایت را داشت و اشک ریختن برای اهلش را قسمتت کرد...
و اخرین حس هم حس سپاسگزاری بود. از شما که تدارک دیدید تا قسمت مان شود، خدا قوت عاقبتمان حسینی
۳۴
۱۰:۰۹