۱۴۴
۴:۵۳
۱۴۴
۴:۵۳
«حماسه خدمت »
روایت خاطرات جهادگران (قسمت 2)
روزگار عجیبی بودشهادت سرداران و فرماندهان در جنگ 12 روزه از یک سواز یک سو دیگر گرونی و مشکلات اقتصادی که منجر به اعتراضات و سپس اغتشاشات شدبعد از اون هم بانگ جنگ به گوش رسید و غمگین ترین خبر ممکن رو به تمام ایرانیان رسوندشهادت مظلومانه رهبر انقلابمنم مثل همه مردم چشمام پر از اشک بود و دلم داغ داراما دو تا چیز رو از ته قلبم بهش باور داشتمیکی اینکه ما در این جنگ پیروز میشیمدوم اینکه حضرت اقا من و امثال من رو طوری تربیت نکرده که تو این شرایط زانوی غم بغل کنیمباید دست به زانو زد و بلند شد برای کمک به مردممدتهاست که اردو جهادی میرم اما این دفعه فرق داره چون وسط جنگ هستشاختلافات که از قبل در میان مردم به وجود آمده بود با شروع جنگ انگار کنار گذاشته شده بود و مردم یک دل شده بودن تا به دنیا نشون بدن ایران تسلیم شدنی نیستتو این اردو چیز های زیادی دیدم و یاد گرفتم اما قشنگترین اون ها این بود که فهمیدم سربازان سید علی خامنه ای از سرتاسر ایران پای کار هستن و احساس وظیفه میکنند فارغ از هر قوم و نژاد و طرز فکرهمه اون ها عاشقانه برای ایران و مردمش کار میکردندبه معنی واقعی کلمه جهادی بودند و لیاقتشان را نشان دادندشک ندارم روزی خواهد رسید که دوباره از سرتاسر ایران همین جوان ها جمع میشن برای بازسازی قبرستان بقیع به یاد مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها
┄┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
روایت خاطرات جهادگران (قسمت 2)
روزگار عجیبی بودشهادت سرداران و فرماندهان در جنگ 12 روزه از یک سواز یک سو دیگر گرونی و مشکلات اقتصادی که منجر به اعتراضات و سپس اغتشاشات شدبعد از اون هم بانگ جنگ به گوش رسید و غمگین ترین خبر ممکن رو به تمام ایرانیان رسوندشهادت مظلومانه رهبر انقلابمنم مثل همه مردم چشمام پر از اشک بود و دلم داغ داراما دو تا چیز رو از ته قلبم بهش باور داشتمیکی اینکه ما در این جنگ پیروز میشیمدوم اینکه حضرت اقا من و امثال من رو طوری تربیت نکرده که تو این شرایط زانوی غم بغل کنیمباید دست به زانو زد و بلند شد برای کمک به مردممدتهاست که اردو جهادی میرم اما این دفعه فرق داره چون وسط جنگ هستشاختلافات که از قبل در میان مردم به وجود آمده بود با شروع جنگ انگار کنار گذاشته شده بود و مردم یک دل شده بودن تا به دنیا نشون بدن ایران تسلیم شدنی نیستتو این اردو چیز های زیادی دیدم و یاد گرفتم اما قشنگترین اون ها این بود که فهمیدم سربازان سید علی خامنه ای از سرتاسر ایران پای کار هستن و احساس وظیفه میکنند فارغ از هر قوم و نژاد و طرز فکرهمه اون ها عاشقانه برای ایران و مردمش کار میکردندبه معنی واقعی کلمه جهادی بودند و لیاقتشان را نشان دادندشک ندارم روزی خواهد رسید که دوباره از سرتاسر ایران همین جوان ها جمع میشن برای بازسازی قبرستان بقیع به یاد مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها
┄┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
۱۳۸
۱۹:۱۴
«حماسه خدمت»
روایت خاطرات جهادگران(قسمت 3)
روز دوم اردو جهادی بود. شیشه های بریده شده را سوار ماشین کردیم و راه افتادیم سمت یک برج مسکونی که از موج انفجار شیشه هایش شکسته بود.برج در نزدیکی محل اصابت موشک رژیم صهیونی آمریکایی بود. شیشه های شکسته زیادی داشت. آن روز همه بچه ها به دسته های دو الی چهار نفری تقسیم شده بودند تا بتوانند سریع تر شیشه های برج را تعویض کنند .ما هم به همراه سه نفر از بچه ها رفتیم طبقه سوم. درب را زدیم و یک مادر مسن با خوشحالی درب را باز کرد. همین که وارد ساختمان شدیم شیرینی تعارف کرد و جایتان خالی شیرینی ها را زدیم بر بدن! یاد صحبت یکی از بچه ها افتادم که گفته بود تیم نصب همیشه به قول ما خراسانی ها دهنشون می جُنبه(به اصطلاح یعنی همیشه از تیم نصب پذیرایی میشه)! خلاصه در حال نصب شیشه ها بودیم که مادربزرگ با قدم های آرام و با طمأنینه به جمع ما پیوست و بی مقدمه گفت :«خدا خیرتون بده چند روزه منتظرم بیان شیشه ها رو نصب کنن شب هوا خیلی سرد میشه.» معلوم بود بنده خدا مریض بود چون آن هوا برای ما گرم بود اما ایشان روی مبل پتو انداخته بود روی خودش!همین که داشتیم شیشه ها را نصب می کردیم، اذان شد و از مادربزرگ اجازه گرفتیم که وضو بگیریم و همانجا نماز بخوانیم؛ مادربزرگ هم اجازه داد و نماز را به جماعت خواندیم و رفتیم سراغ آخرین شیشه که دیدیم اندازه شیشه خیلی کوچکتر از چهارچوب پنجره است! بلافاصله تماس گرفتیم با بچه های کارگاه و اندازه شیشه را دادیم تا شیشه را برش بزنند و به دستمان برسانند که کار را ناتمام نگذاریم. در همین حین رفتیم شیشه های راهروی برج را نصب کردیم که بالاخره شیشه آخر هم رسید و نصبش تمام شد.مادربزرگ خیلی از بچه ها تشکر کرد و ما هم خیلی خوشحال بودیم چون توانسته بودیم در این هیاهوی دوران یک مشکل کوچک را از روی دوش مادربزرگ برداریم.در پایان روز که به محل اسکان برمیگشتیم با به یادآوردن لبخندهایی که روی لب صاحبخانه ها میآمد و خانه ها و برجهایی که ترکش های ظلم به پیکره شان نشسته بود و بعد از اتمام کار تنها گرد و غباری از آن میماند، زمان از دستم در رفت و وقتی به خود آمدم که رسیده بودیم!حماسه خدمت، یادآوری است از اینکه دلها باهم است، و این عشق و همت است که وطن را میسازد. ناگهان همان جمله به یادم آمد که: «مردم علاج در وطن است!»
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات @JahadiAnsarozahrQaynat
روایت خاطرات جهادگران(قسمت 3)
روز دوم اردو جهادی بود. شیشه های بریده شده را سوار ماشین کردیم و راه افتادیم سمت یک برج مسکونی که از موج انفجار شیشه هایش شکسته بود.برج در نزدیکی محل اصابت موشک رژیم صهیونی آمریکایی بود. شیشه های شکسته زیادی داشت. آن روز همه بچه ها به دسته های دو الی چهار نفری تقسیم شده بودند تا بتوانند سریع تر شیشه های برج را تعویض کنند .ما هم به همراه سه نفر از بچه ها رفتیم طبقه سوم. درب را زدیم و یک مادر مسن با خوشحالی درب را باز کرد. همین که وارد ساختمان شدیم شیرینی تعارف کرد و جایتان خالی شیرینی ها را زدیم بر بدن! یاد صحبت یکی از بچه ها افتادم که گفته بود تیم نصب همیشه به قول ما خراسانی ها دهنشون می جُنبه(به اصطلاح یعنی همیشه از تیم نصب پذیرایی میشه)! خلاصه در حال نصب شیشه ها بودیم که مادربزرگ با قدم های آرام و با طمأنینه به جمع ما پیوست و بی مقدمه گفت :«خدا خیرتون بده چند روزه منتظرم بیان شیشه ها رو نصب کنن شب هوا خیلی سرد میشه.» معلوم بود بنده خدا مریض بود چون آن هوا برای ما گرم بود اما ایشان روی مبل پتو انداخته بود روی خودش!همین که داشتیم شیشه ها را نصب می کردیم، اذان شد و از مادربزرگ اجازه گرفتیم که وضو بگیریم و همانجا نماز بخوانیم؛ مادربزرگ هم اجازه داد و نماز را به جماعت خواندیم و رفتیم سراغ آخرین شیشه که دیدیم اندازه شیشه خیلی کوچکتر از چهارچوب پنجره است! بلافاصله تماس گرفتیم با بچه های کارگاه و اندازه شیشه را دادیم تا شیشه را برش بزنند و به دستمان برسانند که کار را ناتمام نگذاریم. در همین حین رفتیم شیشه های راهروی برج را نصب کردیم که بالاخره شیشه آخر هم رسید و نصبش تمام شد.مادربزرگ خیلی از بچه ها تشکر کرد و ما هم خیلی خوشحال بودیم چون توانسته بودیم در این هیاهوی دوران یک مشکل کوچک را از روی دوش مادربزرگ برداریم.در پایان روز که به محل اسکان برمیگشتیم با به یادآوردن لبخندهایی که روی لب صاحبخانه ها میآمد و خانه ها و برجهایی که ترکش های ظلم به پیکره شان نشسته بود و بعد از اتمام کار تنها گرد و غباری از آن میماند، زمان از دستم در رفت و وقتی به خود آمدم که رسیده بودیم!حماسه خدمت، یادآوری است از اینکه دلها باهم است، و این عشق و همت است که وطن را میسازد. ناگهان همان جمله به یادم آمد که: «مردم علاج در وطن است!»
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات @JahadiAnsarozahrQaynat
۱۵۴
۹:۵۰
۱۵۴
۹:۵۰
۱۵۵
۹:۵۰
قدردانی از قلمهای جهادی 
از همراهان عزیز و پرتلاش گروه جهادی که با ارسال خاطرات ارزشمند جهادی، حالوهوای خدمت و اخلاص را زنده نگه داشتند. با حضور فرمانده پایگاه پیامبر اعظم (ص) دانشگاه بزرگمهر تقدیر و تشکر به عمل آمد
افراد برتر در ارسال خاطره جهادی:رضا صابری متین قربانپور
بیشک روایتهای شما الهامبخش مسیر خدمت و چراغ راه دیگران خواهد بود.
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر@JahadiAnsarozahrQaynat
از همراهان عزیز و پرتلاش گروه جهادی که با ارسال خاطرات ارزشمند جهادی، حالوهوای خدمت و اخلاص را زنده نگه داشتند. با حضور فرمانده پایگاه پیامبر اعظم (ص) دانشگاه بزرگمهر تقدیر و تشکر به عمل آمد
بیشک روایتهای شما الهامبخش مسیر خدمت و چراغ راه دیگران خواهد بود.
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر@JahadiAnsarozahrQaynat
۹۷
۱۰:۱۲
۹۷
۱۰:۱۲
۹۸
۱۰:۱۲
۹۷
۱۰:۱۲