عکس پروفایل ♕کّاّ☕فهّ رُمان📖♕

♕کّاّ☕فهّ رُمان📖♕

۲۴ عضو
thumbnail

۱۶۷

۲۱:۵۰

thumbnail
عکس برای تصویر سازی بهترundefined🫠undefined(اشکان؛شوهر‌ کیاناundefined🫠undefined)
@mehra123 🧴🫧

۱۷۱

۲۱:۵۴

thumbnail

۱۷۱

۲۱:۵۴

دوستان عزیز واقعا بابت تاخیر ازتون عذر خواهی میکنم؛چون درگیر رمان جدیدی که قرار بود بزاریم بودم و نتونستیم براتون پارت بزاریم.🥹🫠undefinedundefinedولی الان با انرژی بیشتر شروع به فعالیت میکنیم🧴🪷🫧اگر نظری راجب رمان داشتید یا خواستید چیزی بگید من اینجامundefined🪸undefined
آیدی :@mehra123
undefined۱

۱۶۴

۱۸:۳۷

--------------------------------------------------------------خواننده ی جذابundefined🫧#پارت_۹
ریخته بودن توی خونه امزنمو تنها گیر آورده بودن
معلوم نبود که باهاش چیکار کرده بودنکه کارش به بیمارستان کشیده شده بود ..
رگ غیرتم باد کرده بودداشت میترکیدمادرم داشت از حال و روزم میپرسید ...
آخ خدا آخ!
نفس عمیقی کشیدم تا بد بیراه نگم و داد نکشم!
+حاج خانم لطفا آدرسو بدید بهم
فهمید حالم بدهکوتاه گفت:-آدرس بیمارستان رو برات میفرستم پسرم
قطع کردمبا چشمای سرخ شده و منتظر زل زدم به گوشی ...
دستم از شدت فشار میلرزید!باورم نمیشد این من بودم تو این سرعت به این حال افتادم ...
میگرنم عود کرده بودبرای بار هزارم به خودم لعنت فرستادم
زن جوونم توی خونه تنها گذاشته بودم و رفتم؛سراغ کارم؟
مادر آدرسو فرستادخداراشکر بیمارستان نزدیک بود
سوار ماشین شدیمبا تموم سرعتی که میتونستم به سمت بیمارستان حرکت کردم ...
صدای بوق ماشین بغلی کلافه ام کرده بود ..اما بالاخره رسیدم.
@mehra123 🧴🫧

۱۶۵

۱۹:۰۹

thumbnail
#Prof🦦🎀
@mehra123🧴🪷🫧undefined

۱۶۶

۱۹:۱۳

thumbnail
#Prof🦦🎀
@mehra123🧴🪷🫧undefined

۱۷۱

۱۹:۱۴

--------------------------------------------------------------خواننده ی جذابundefined🫧#پارت_۱۰
شرع رفتم سمت باجه اطلاعات و اسمشو گفتم
+کیانا....کیانا-یاس چی؟فامیلیش یادم نمیومد ...
کلافه اطرافمو نگاه میکردم ...
دونفر من رو شناختن و طولی نکشید که عده ای دورم جمع شدن؛صدا های اضافه مزاحم افکارم میشد و راحتم نیذاشت.
برای جی زنمو آورده بودن اینجا؟
یه بیمارستان دولتی؟برای چی؟
دستم و مشت کردم و قدم عقب رفتمتا برگردم داخل ماشین ولی همین که برگشتم صدای آشنایی به گوشم رسیدمادرم دیدمو قدم برداشتم به سمتش
+مامان
ناخودآگاه سرشو انداخت پایینبا صدای من در حال که کمپوت و آبمیوه دستش بود؛سرشو بالا آورد.
با دستای مادرانش دستمو گرفت و سعی داشت آرمم کنه
-اومدی؟
+اون کجاست؟
مامان با نگرانی دستمو ول کرد و گذاشت روی صورتم-خوبی مادر؟
صدای جمعیت چند نفره ای که دروم جمع شده بودن و امضا میخواستن همچنان آزار دهنده بود.
کلافه برگشتمخواستم عربده بزنم گمشین کنارکه صدای آروم مامانم مانعم شد.+آروم باش پسرم ...
@mehra123 🧴🫧

۱۷۹

۱۹:۳۴

thumbnail
#Prof🦦🎀
@mehra123🧴🪷undefined🫧

۱۸۷

۱۹:۳۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.