دانلود کتاب: هنر گرافیک محیطی
نویسنده: مسیب استوار تعداد صفحات:110 #هنر
نویسنده: مسیب استوار تعداد صفحات:110 #هنر
۱۱:۴۵
1_1840304502.pdf
۲.۸۴ مگابایت
۱۱:۴۶
دانلود کتاب:The Queen of Nothing
نویسنده:نامشخص تعداد صفحات:231 زبان:انگلیسی #آموزشی #انگلیسی
نویسنده:نامشخص تعداد صفحات:231 زبان:انگلیسی #آموزشی #انگلیسی
۱۸:۱۶
1_1819908428.pdf
۲.۴۱ مگابایت
۱۸:۱۷
دانلود کتاب: توسعه مهارتهای حرکتی با توپ
نویسنده:نامشخصتعداد صفحات:۳۴۸ #ورزشی #درسی #دانشجویی
نویسنده:نامشخصتعداد صفحات:۳۴۸ #ورزشی #درسی #دانشجویی
۱۸:۱۷
1_1840231560.pdf
۱۴.۲۷ مگابایت
۱۸:۲۱
دانلود کتاب: شفای زندگی
نویسنده : لوییز هیمترجم : گیتی خوشدلتعداد صفحات : 332زبان : فارسی #روانشناسی #موفقیت
نویسنده : لوییز هیمترجم : گیتی خوشدلتعداد صفحات : 332زبان : فارسی #روانشناسی #موفقیت
۱۷:۰۷
1_1753887073.pdf
۱۲.۴۷ مگابایت
۱۷:۱۱
دانلود کتاب: نامت را می بوسم
نویسنده : فاطمه پور عباسی - طوبیتعداد صفحات : 806زبان : فارسی #رمان
نویسنده : فاطمه پور عباسی - طوبیتعداد صفحات : 806زبان : فارسی #رمان
۱۷:۱۲
1_1839493356.pdf
۸.۸۹ مگابایت
خلاصه ی کتاب:
زیر باران رحمت خدا چترت را ببند و اجازه بده تو را ، خوبِ خوب ، خیس محبتش کند.
نگران نباش باران که بند آمد کسی به رویت نخواهد آورد
لباست خیس محبت اوست تو هم به رویشان نیاور که خیسی لباسشان را درک کرده ای.
همین که چترت را بسته ای و خیابان یکطرفه را بازو به بازویش طی می کنی
یعنی خودِ خود عشق .
طنین صلوات فضا را پر کرد و بیش از پیش حس مرگ و درد را در وجود همه زنده کرد.سرش را روی پارچه ی سیاهی که سرتاسر قبر را فرا گرفته بود گذاشت و شانه هایش نیز به تبعیت از چشمانش گریست.عطر گلاب و حلوا که در مشامش پیچید عریان بوداین واقعیت بیش از پیش برایش محرز شد.دسته گلایل سفید با آن ربان های سسیاه برایش دهن کجی می کرد.
چشمه ی چشمانش با جوشید. صدای زجه دخترک سیاه پوش آن سوی قبر دلش را ریش کرد.
همان که این روز ها دایه ای شده بود برایش.
#کتابخانه_مجازی در پیام رسان بلهhttps://ble.ir/ketab_khane98
#کتابخانه_مجازی در پیام رسان سروشhttps://splus.ir/ketab_khane98
#کتابخانه_مجازی در پیام رسان ایتاhttp://eitaa.com/joinchat/1128923217C15a0227795
زیر باران رحمت خدا چترت را ببند و اجازه بده تو را ، خوبِ خوب ، خیس محبتش کند.
نگران نباش باران که بند آمد کسی به رویت نخواهد آورد
لباست خیس محبت اوست تو هم به رویشان نیاور که خیسی لباسشان را درک کرده ای.
همین که چترت را بسته ای و خیابان یکطرفه را بازو به بازویش طی می کنی
یعنی خودِ خود عشق .
طنین صلوات فضا را پر کرد و بیش از پیش حس مرگ و درد را در وجود همه زنده کرد.سرش را روی پارچه ی سیاهی که سرتاسر قبر را فرا گرفته بود گذاشت و شانه هایش نیز به تبعیت از چشمانش گریست.عطر گلاب و حلوا که در مشامش پیچید عریان بوداین واقعیت بیش از پیش برایش محرز شد.دسته گلایل سفید با آن ربان های سسیاه برایش دهن کجی می کرد.
چشمه ی چشمانش با جوشید. صدای زجه دخترک سیاه پوش آن سوی قبر دلش را ریش کرد.
همان که این روز ها دایه ای شده بود برایش.
۱۷:۱۴