از این تاریکی
خانه یا اتاق هرکسی، شاید بهترین بازنمایی از کیستی او باشد؛ از اینکه یک انسان، در محاصرۀ همۀ جبریات سرگذشتیاش، به آن بخشی از جهان که در اختیار اوست چگونه شکل میدهد. پس از چهارماه برگشتهام به خانۀ خودم و خانه را همان قدر از یاد بردهام که خودم را. یادم نبود که ادویهها را کجا نگه میداشتم. یادم نبود که از محبت یک دوست، در یخچال روغن کرمانشاهی مرغوبی دارم. یادم نبود قبل از اینکه بروم، کدام کتابها را شروع کرده بودم و کدام کتابهای دیگر در صف انتظار خوانده شدن بودند. کتابهای نخوانده هم شاید بهترین بازنمایی آرزوهای ما باشند، از آن کسی که میخواهیم باشیم و هنوز نیستیم.
باید خانه را دوباره بشناسم، دوباره بسازم. باید احساس ِ در خانه بودنم را دوباره بسازم؛ البته اگر این جنگ بگذارد. همان قدر هم محتاجم که خودم را دوباره بشناسم و بسازم. من فکر میکنم عزیزانمان و پیوندهایمان با آنها بخشی از خودمان هستند و وقتی یکی از آنها را از دست میدهیم، در واقع خودمان به درجاتی از دست رفتهایم. باید وقت بگذاریم و از نو، از میان ویرانهها، یک هویت تازه علم کنیم؛ شبیه شهری پس از جنگ. هنوز خودم را بدون برادرم درست نمیشناسم؛ خواستههایم را، ترجیحاتم را، نسبتم را با جهان. انگار من و او دو کلمه بودیم در یک ترکیب دوتایی؛ مثل «شرح و بسط»، مثل «هم و غم»، مثل «برگ و بار». حالا که یک کلمه از این ترکیب به دست خشن مرگ از جا کنده شده، من دیگر معنای خودم را نمیدانم.
دارم به آهستگی برمیگردم به برخی از آن جلوههای زندگی که قبلا برایم مانوس بودند؛ به نوشتن و خواندن، نظم و ترتیبهای قدیمی، بعضی ارتباطات، شغلم به عنوان رواندرمانگر، جایگاهم در شهر و محله. به کندی حلزون حرکت میکنم؛ به کندی کسی که زخم خورده یا بار سنگینی حمل میکند. دارم چیزی را که به دیگران موعظهاش میکردم با خودم میآزمایم، یعنی نقاهت را؛ اینکه بدانم و بپذیرم که این تن و ذهن، همانی نیستند که قبلا بودند. سعی میکنم به داوری دیگران اهمیت ندهم؛ به اینکه آهستگیام را ضعف یا خودخواهی بدانند. منم که سرگذشت خودم را زیستهام. منم که یادم هست در روزهای قبل از این جراحت، چه کسی بودهام. معنای جدید کلمهای که من باشم را، در نهایت خودم هستم که باید تصدیق کنم.
دلم میخواهد اوضاع جوری پیش برود که بتوانم همین جا در خانۀ خودم بمانم. اما هیچ چیز روشن نیست. در پس این تاریکی هر چیزی که در انتظار ما باشد، روسیاهی آنهایی که چانه زدند و همدستی کردند تا آلودهترین دستهای جهان به خاک وطنشان زخم بزند، با آب هفت دریا هم شستنی نخواهد بود.
18 فروردین 04روز چهلم جنگ@madsigns
خانه یا اتاق هرکسی، شاید بهترین بازنمایی از کیستی او باشد؛ از اینکه یک انسان، در محاصرۀ همۀ جبریات سرگذشتیاش، به آن بخشی از جهان که در اختیار اوست چگونه شکل میدهد. پس از چهارماه برگشتهام به خانۀ خودم و خانه را همان قدر از یاد بردهام که خودم را. یادم نبود که ادویهها را کجا نگه میداشتم. یادم نبود که از محبت یک دوست، در یخچال روغن کرمانشاهی مرغوبی دارم. یادم نبود قبل از اینکه بروم، کدام کتابها را شروع کرده بودم و کدام کتابهای دیگر در صف انتظار خوانده شدن بودند. کتابهای نخوانده هم شاید بهترین بازنمایی آرزوهای ما باشند، از آن کسی که میخواهیم باشیم و هنوز نیستیم.
باید خانه را دوباره بشناسم، دوباره بسازم. باید احساس ِ در خانه بودنم را دوباره بسازم؛ البته اگر این جنگ بگذارد. همان قدر هم محتاجم که خودم را دوباره بشناسم و بسازم. من فکر میکنم عزیزانمان و پیوندهایمان با آنها بخشی از خودمان هستند و وقتی یکی از آنها را از دست میدهیم، در واقع خودمان به درجاتی از دست رفتهایم. باید وقت بگذاریم و از نو، از میان ویرانهها، یک هویت تازه علم کنیم؛ شبیه شهری پس از جنگ. هنوز خودم را بدون برادرم درست نمیشناسم؛ خواستههایم را، ترجیحاتم را، نسبتم را با جهان. انگار من و او دو کلمه بودیم در یک ترکیب دوتایی؛ مثل «شرح و بسط»، مثل «هم و غم»، مثل «برگ و بار». حالا که یک کلمه از این ترکیب به دست خشن مرگ از جا کنده شده، من دیگر معنای خودم را نمیدانم.
دارم به آهستگی برمیگردم به برخی از آن جلوههای زندگی که قبلا برایم مانوس بودند؛ به نوشتن و خواندن، نظم و ترتیبهای قدیمی، بعضی ارتباطات، شغلم به عنوان رواندرمانگر، جایگاهم در شهر و محله. به کندی حلزون حرکت میکنم؛ به کندی کسی که زخم خورده یا بار سنگینی حمل میکند. دارم چیزی را که به دیگران موعظهاش میکردم با خودم میآزمایم، یعنی نقاهت را؛ اینکه بدانم و بپذیرم که این تن و ذهن، همانی نیستند که قبلا بودند. سعی میکنم به داوری دیگران اهمیت ندهم؛ به اینکه آهستگیام را ضعف یا خودخواهی بدانند. منم که سرگذشت خودم را زیستهام. منم که یادم هست در روزهای قبل از این جراحت، چه کسی بودهام. معنای جدید کلمهای که من باشم را، در نهایت خودم هستم که باید تصدیق کنم.
دلم میخواهد اوضاع جوری پیش برود که بتوانم همین جا در خانۀ خودم بمانم. اما هیچ چیز روشن نیست. در پس این تاریکی هر چیزی که در انتظار ما باشد، روسیاهی آنهایی که چانه زدند و همدستی کردند تا آلودهترین دستهای جهان به خاک وطنشان زخم بزند، با آب هفت دریا هم شستنی نخواهد بود.
18 فروردین 04روز چهلم جنگ@madsigns
۴۸۷
۱۷:۰۱
مسئولیتِ سکوت محمدمهدی اردبیلی
از زمان دسترسیام به آبباریکۀ متزلزل اینترنت، بسیاری از دوستان و مخاطبان خارج از ایران از سر نیکخواهی و تعهد، پیامهایی از این دست را برایم ارسال کردهاند که «ما برای ایران جنگزده چه کنیم؟» یا «آیا راهی برای کمک مالی هست؟»، «آیا راهی برای کمک به آوارگان هست؟» «آیا پیشنهاد میدهید به ایران برگردیم؟» یا «آیا میتوانیم برای دستیابی ایرانیان به اینترنت کاری کنیم؟» جواب من این بود:همه این کارها البته مفید و لازم است، اما به نظر من وظیفۀ اصلی شما این است که ضدتجاوز موضعی صریح، روشن و علنی بگیرید و سلطۀ این افسانۀ رسانهای را بشکنید که «ایرانیان خواهان حمله به ایران هستند». هموطنان عزیزم، آنها که حامی جنگاند و هنوز احتمالاً از رویای تسخیر ایران و تاجگذاری بیدار نشدهاند، مخاطبِ «این» کلام من نیستند. اما اگر شما مخالف این جنگ هستید، بدانید سکوت دربرابر این جنایات جایز نیست. اگر میخواهید کاری کنید، هرکجا که هستید، براساس امکانات محل زندگیتان، با هرشیوه و روشی که میتوانید، متجاوز را بهصراحت محکوم کنید و کمکاریِ روشنفکران خجالتی یا عافیتطلبی را جبران کنید که هرچند شاید در دل با جنگ مخالف باشند، اما از ترس ریزش فالورهایشان یا برچسب خوردن و هزینه دادن سکوت کردهاند، با این قبیل توجیهات که «اوضاع پیچیده است» یا «این جنگ من نیست» یا «من بین جمهوری اسلامی واسرائیل، طرف هیچکدام نیستم» یا «چون جمهوری اسلامی مرا مصادره میکند، موضعی علیه تجاوز به ایران نمیگیرم». آنها فراموش کردهاند که سکوت و انفعال نیز، دقیقاً نوعی عمل است و در نتیجه به همان میزان باید مسئولیت آن را پذیرفت. برخی هم بهنحوی هوشمندانهتر از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردهاند و به جای سکوت، موضعی بینابینی و مبهم گرفتهاند تا نه سیخ بسوزد نه کباب، و همه را راضی نگه دارند و فردا در صورت تحقق هر سناریویی، بتوانند خود را در کنار طرف برنده جای دهند. برخی هم با ژستی مردمسالارانه، به جای نقد اسطورههای حاکم برجامعه، به دنبالهرو و سخنگوی مردم زخمخوردهای بدل شدند که ازفرط خشم و استیصال هروعدۀ فریبکارانهای را باور کردهاند و بلندگوی قاتلانِ خود شدهاند. این روشنفکران فراموش کردهاند که رسالت روشنفکر، علاوه بر نقد حکومت، نقد مردم هم هست. در یک کلام، وظیفۀ روشنفکر نه بازگوییِ حماقت توده وسخن گفتن به مذاق آنها، بلکه نقد اسطورههای فریبندۀ حاکم بر اذهانشان است. پس روشنفکر علاوه بر مرزکشی قاطع با حکومت، باید به جای تلاش برای محبوب ماندن نزد توده یا مخاطبانش و تکرارِ حرفهای باب میلشان، خود را به حقیقت و اخلاق متعهد بداند و «شجاعت منفور بودن» داشته باشد. رفتار روشنفکران، به ویژه در سه ماه اخیر، نه تنها به مصادرۀ موضع مردم ایران از سوی آمریکا و اسرائیل یاری رساند و حتماً در شکلگیری جنگ (بهویژه درزمان شروع آن) موثر بود، بلکه حتی به فضای سنگین و برچسبهای غیرمنصفانه علیه مخالفان جنگ دامن زد. دروضعیت جنگی فعلی و آتشبس شکننده، متجاوزین علاوه بر فریادهای رقتانگیز عشاق ترامپ و نتانیاهو، روی سکوت و عافیتطلبیِ ما و شما نیز حساب وسرمایهگذاری کردهاند. البته روشن است که این سخن نباید بهانه به دست کسانی دهد که در قطب دیگر، میکوشند تا هر کنش ضدجنگی را به نفع سرکوب داخلی مصادره کنند و امروز و فردا از آن هیزمی برای آتش انتقامجویی و تسویهحساب داخلی و بستنِ بیشتر فضای سیاسی بسازند و همه را به زور زیر یک پرچم و یک رهبر جای دهند و هرحضوری را به عنوان بیعت با خودشان جا بزنند. میتوان درعین فاصلهگذاری انتقادی از سرکوب داخلی و با تجدید میثاق با تاریخ جنبشها و آرمانهای رهاییبخش و مقاومتهای مدنی، و بدون فراموش کردن جانباختگان و قربانیانِ مبارزات ضداستبدادی (ازجناح مترقی انقلاب ۵۷ گرفته تا جناح مترقی جنبش «زن، زندگی، آزادی»)، و البته همزمان بدون درافتادن به برداشتی یکجانبه، غیرانتقادی و رمانتیک از آنها و ندیدن ترفندهای امپریالیستی برای مصادرۀ این جنبشها، تجاوز خارجی را به صراحت محکوم کرد. دراین معنا، باید بتوان در عین ایستادن دربرابر متجاوزان امریکایی و اسرائیلی، دربرابر هرتلاش سرکوبگرانۀ داخلی برای بستهتر شدنِ فضای سیاسی، میلیتاریزه شدنِ ناموجه فضای کشور بعد ازپایان احتمالیِ جنگ، غنیمتطلبی سیاسیِ نهادهای نظامی، مسدود نگه داشتنِ غیرضروری اینترنت و ابزارهای ارتباط جمعی ایستاد و از آغاز گفتگوهای واقعی ملی-مردمی و شنیدهشدن صدای همگان، و بهویژه عفوعمومی زندانیان سیاسی-عقیدتی دفاع کرد و با هر شکلی از اعدام و برگزاری دادگاههای غیرقانونی به مخالفت پرداخت. تنها در این صورت است که میتوان به سوی نوعی ائتلافِ میهنی براساس پذیرش کثرت و تفاوت عقاید با محوریت وطندوستی، عدالتطلبی، آزادیخواهی، استقلال وتشکیل جبهۀ مشترک ضدتجاوز خارجی گام برداشت.
از زمان دسترسیام به آبباریکۀ متزلزل اینترنت، بسیاری از دوستان و مخاطبان خارج از ایران از سر نیکخواهی و تعهد، پیامهایی از این دست را برایم ارسال کردهاند که «ما برای ایران جنگزده چه کنیم؟» یا «آیا راهی برای کمک مالی هست؟»، «آیا راهی برای کمک به آوارگان هست؟» «آیا پیشنهاد میدهید به ایران برگردیم؟» یا «آیا میتوانیم برای دستیابی ایرانیان به اینترنت کاری کنیم؟» جواب من این بود:همه این کارها البته مفید و لازم است، اما به نظر من وظیفۀ اصلی شما این است که ضدتجاوز موضعی صریح، روشن و علنی بگیرید و سلطۀ این افسانۀ رسانهای را بشکنید که «ایرانیان خواهان حمله به ایران هستند». هموطنان عزیزم، آنها که حامی جنگاند و هنوز احتمالاً از رویای تسخیر ایران و تاجگذاری بیدار نشدهاند، مخاطبِ «این» کلام من نیستند. اما اگر شما مخالف این جنگ هستید، بدانید سکوت دربرابر این جنایات جایز نیست. اگر میخواهید کاری کنید، هرکجا که هستید، براساس امکانات محل زندگیتان، با هرشیوه و روشی که میتوانید، متجاوز را بهصراحت محکوم کنید و کمکاریِ روشنفکران خجالتی یا عافیتطلبی را جبران کنید که هرچند شاید در دل با جنگ مخالف باشند، اما از ترس ریزش فالورهایشان یا برچسب خوردن و هزینه دادن سکوت کردهاند، با این قبیل توجیهات که «اوضاع پیچیده است» یا «این جنگ من نیست» یا «من بین جمهوری اسلامی واسرائیل، طرف هیچکدام نیستم» یا «چون جمهوری اسلامی مرا مصادره میکند، موضعی علیه تجاوز به ایران نمیگیرم». آنها فراموش کردهاند که سکوت و انفعال نیز، دقیقاً نوعی عمل است و در نتیجه به همان میزان باید مسئولیت آن را پذیرفت. برخی هم بهنحوی هوشمندانهتر از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردهاند و به جای سکوت، موضعی بینابینی و مبهم گرفتهاند تا نه سیخ بسوزد نه کباب، و همه را راضی نگه دارند و فردا در صورت تحقق هر سناریویی، بتوانند خود را در کنار طرف برنده جای دهند. برخی هم با ژستی مردمسالارانه، به جای نقد اسطورههای حاکم برجامعه، به دنبالهرو و سخنگوی مردم زخمخوردهای بدل شدند که ازفرط خشم و استیصال هروعدۀ فریبکارانهای را باور کردهاند و بلندگوی قاتلانِ خود شدهاند. این روشنفکران فراموش کردهاند که رسالت روشنفکر، علاوه بر نقد حکومت، نقد مردم هم هست. در یک کلام، وظیفۀ روشنفکر نه بازگوییِ حماقت توده وسخن گفتن به مذاق آنها، بلکه نقد اسطورههای فریبندۀ حاکم بر اذهانشان است. پس روشنفکر علاوه بر مرزکشی قاطع با حکومت، باید به جای تلاش برای محبوب ماندن نزد توده یا مخاطبانش و تکرارِ حرفهای باب میلشان، خود را به حقیقت و اخلاق متعهد بداند و «شجاعت منفور بودن» داشته باشد. رفتار روشنفکران، به ویژه در سه ماه اخیر، نه تنها به مصادرۀ موضع مردم ایران از سوی آمریکا و اسرائیل یاری رساند و حتماً در شکلگیری جنگ (بهویژه درزمان شروع آن) موثر بود، بلکه حتی به فضای سنگین و برچسبهای غیرمنصفانه علیه مخالفان جنگ دامن زد. دروضعیت جنگی فعلی و آتشبس شکننده، متجاوزین علاوه بر فریادهای رقتانگیز عشاق ترامپ و نتانیاهو، روی سکوت و عافیتطلبیِ ما و شما نیز حساب وسرمایهگذاری کردهاند. البته روشن است که این سخن نباید بهانه به دست کسانی دهد که در قطب دیگر، میکوشند تا هر کنش ضدجنگی را به نفع سرکوب داخلی مصادره کنند و امروز و فردا از آن هیزمی برای آتش انتقامجویی و تسویهحساب داخلی و بستنِ بیشتر فضای سیاسی بسازند و همه را به زور زیر یک پرچم و یک رهبر جای دهند و هرحضوری را به عنوان بیعت با خودشان جا بزنند. میتوان درعین فاصلهگذاری انتقادی از سرکوب داخلی و با تجدید میثاق با تاریخ جنبشها و آرمانهای رهاییبخش و مقاومتهای مدنی، و بدون فراموش کردن جانباختگان و قربانیانِ مبارزات ضداستبدادی (ازجناح مترقی انقلاب ۵۷ گرفته تا جناح مترقی جنبش «زن، زندگی، آزادی»)، و البته همزمان بدون درافتادن به برداشتی یکجانبه، غیرانتقادی و رمانتیک از آنها و ندیدن ترفندهای امپریالیستی برای مصادرۀ این جنبشها، تجاوز خارجی را به صراحت محکوم کرد. دراین معنا، باید بتوان در عین ایستادن دربرابر متجاوزان امریکایی و اسرائیلی، دربرابر هرتلاش سرکوبگرانۀ داخلی برای بستهتر شدنِ فضای سیاسی، میلیتاریزه شدنِ ناموجه فضای کشور بعد ازپایان احتمالیِ جنگ، غنیمتطلبی سیاسیِ نهادهای نظامی، مسدود نگه داشتنِ غیرضروری اینترنت و ابزارهای ارتباط جمعی ایستاد و از آغاز گفتگوهای واقعی ملی-مردمی و شنیدهشدن صدای همگان، و بهویژه عفوعمومی زندانیان سیاسی-عقیدتی دفاع کرد و با هر شکلی از اعدام و برگزاری دادگاههای غیرقانونی به مخالفت پرداخت. تنها در این صورت است که میتوان به سوی نوعی ائتلافِ میهنی براساس پذیرش کثرت و تفاوت عقاید با محوریت وطندوستی، عدالتطلبی، آزادیخواهی، استقلال وتشکیل جبهۀ مشترک ضدتجاوز خارجی گام برداشت.
۳۸۸
۱۴:۳۵
دربارۀ تفالۀ چای، خشکاله و آهستگی
خیلی به این پرسش اندیشیدهام که ارز نهایی و غایی در این جهان چیست؟ آن کدام کمیت یا کیفیتی است که همۀ ارزهای دنیا در نهایت تبدیل و ترجمهای از آن هستند؟ در مواقع مختلف به پاسخهای مختلفی رسیدهام. دو تا از جدیترین پاسخها، «توجه» و «زمان» است که راستش گاهی به نظرم میرسد دو روی یک پدیدۀ واحد باشند.
گاهی آدمهایی که به خانۀ من میآیند از فرآیندهای مربوط به پسماند صفر و خشکالهسازی خوششان میآید و هیجانزده و بیمحابا میخواهند خودشان را دخیل کنند؛ شروع میکنند به خرد کردن پوستهای میوهای که کلفتکلفت بریدهاند، تفالۀ چایی را آبنگرفته و سرسری، خالی میکنند در سطل مخصوص تفالهها، تفکیک پوستهای چوبی از پوستهای علفی را رعایت نمیکنند و خلاصه، با مداخلات خوشنیتشان، به خصوص اگر من به موقع متوجه نشوم، باعث میشوند یک سبد خشکاله، تبدیل بشود به یک سبد زبالۀ گندیده یا کپکزدۀ بدبو.
چیزهایی هست که ناظر بیرونی خوشنیت هیجانزده نمیداند؛ اینکه فرآیندهای خشکالهسازی با تغییر فصل و الگوهای آبوهوایی باید تغییر کند؛ اینکه خشکالهسازی نیازمند تفکیک و تفکیک و تفکیک است، چون بافتهای گیاهی مختلف برای خشک شدن، میزان مختلفی از دما و هوادهی میطلبند؛ اینکه رطوبت دشمن این فرآیند است و همیشه باید به حداقل برسد. پشت همین فرآیندهای ساده، کلی وقت و توجه و دقت و آهستگی وجود دارد. باید مدتها رفتار پسماندهای تر را زیر نظر گرفت و هزار نکتۀ باریکتر ز مو را به تجربه دریافت.
خروجی جالبی که به دست میآید (یک کیسه پر از پسماند خوشبو که آلایندۀ خاک نیست و قابل مصرف برای دام است) قیمت قابل توجهی دارد: حداقل روزی نیم ساعت وقت و مقدار زیادی توجه و دقت در جزئیاتی که در هیچ جزوه و دستورالعملی شرح داده نشدهاند. هیچ میزانی از اشتیاق و هیجانزدگی اولیه، نمیتواند این قیمت را بپردازد. حتی تضمینی هم نیست که این اشتیاق اولیه، بعدا به تعهد واقعی و صرف زمان و توجه تبدیل شود. برای همین من هیجانزدگی «نوکیش»ها را خیلی جدی نمیگیرم و آن را نه با خوشامدگویی گرم، که اغلب با نگاهی بیتفاوت، خونسرد و گاهی هم بدبینانه پاسخ میدهم.
اینها را که مینویسم یاد خاطرهای از دوران کارشناسیام میافتم. تازه با یک سازمان مردمنهاد مشهور آشنا شده بودم و به بهانههای مختلف به دفترشان سرمیزدم. در یکی از این دیدارها، مدیر خوشنام سازمان را دیدم و با هیجانزدگی از ارادت خودم گفتم. شاید منتظر لبخند گرم و آغوش بازی بودم. شاید فکر میکردم مرا به دفترش میبرد و با علاقه به داستان آشناییام با موسسۀ تحتمدیریتش گوش میدهد. اما آن خانم مسن فقط با خونسردی از من خواست از بلندی صدایم بکاهم و کمی بعد، وقتی کارش در آن واحد دفتر انجام شد، راهش را کشید و رفت.
الان که از ورای سالها به آن برخورد فکر میکنم، میتوانم به آن زن حق بدهم. لابد آدمهایی شبیه مرا فراوان دیده بود که با اشتیاق میآیند و چندصباحی هستند و میروند. در درستی قضاوت او، همین بس که چهارده سال گذشته و آن نهاد هنوز پابرجاست، ولی من جز همان علاقهمندی و آشنایی مختصر که اینجا و آنجا حرفش را میزنم، ارتباطی با آنها ندارم. گذشت زمان تعیین کرد که من وقت و توجهام را صرف چه چیزهایی خواهم کرد و ماموریتهای متعهدانه و آهسته و پیوستۀ آنها، در میان این چیزها نبود.
کم کم وقتش شده که از خودم بپرسم این نوشته دربارۀ چیست. برای خودم هم دقیقا روشن نیست. شاید بیانیهای است در حمایت از تعهد و آهستگی در مقابل اشتیاق آتشفشانی گذرا. شاید تذکری است دربارۀ اینکه ما در این جهان، با ارز اندکی که در اختیار داریم، در نهایت توشۀ اندکی هم میتوانیم دست و پا کنیم و بهتر است هرچه زودتر در این قضیه با خودمان روراست باشیم. شاید هم صرفا غرغرهای زن خستهای است که حجم زیادی از تقالههای چای خوبخشکشدهاش، به واسطۀ یک قاشق تقالۀ مرطوب، گندیده و کپک زده است.
* توضیح بیشتر دربارۀ اینکه خشکاله و پسماند صفر چیست، باشد طلب خوانندههای محترم این کانال. بعدا مینویسم.
25 فروردین 05@madsigns
خیلی به این پرسش اندیشیدهام که ارز نهایی و غایی در این جهان چیست؟ آن کدام کمیت یا کیفیتی است که همۀ ارزهای دنیا در نهایت تبدیل و ترجمهای از آن هستند؟ در مواقع مختلف به پاسخهای مختلفی رسیدهام. دو تا از جدیترین پاسخها، «توجه» و «زمان» است که راستش گاهی به نظرم میرسد دو روی یک پدیدۀ واحد باشند.
گاهی آدمهایی که به خانۀ من میآیند از فرآیندهای مربوط به پسماند صفر و خشکالهسازی خوششان میآید و هیجانزده و بیمحابا میخواهند خودشان را دخیل کنند؛ شروع میکنند به خرد کردن پوستهای میوهای که کلفتکلفت بریدهاند، تفالۀ چایی را آبنگرفته و سرسری، خالی میکنند در سطل مخصوص تفالهها، تفکیک پوستهای چوبی از پوستهای علفی را رعایت نمیکنند و خلاصه، با مداخلات خوشنیتشان، به خصوص اگر من به موقع متوجه نشوم، باعث میشوند یک سبد خشکاله، تبدیل بشود به یک سبد زبالۀ گندیده یا کپکزدۀ بدبو.
چیزهایی هست که ناظر بیرونی خوشنیت هیجانزده نمیداند؛ اینکه فرآیندهای خشکالهسازی با تغییر فصل و الگوهای آبوهوایی باید تغییر کند؛ اینکه خشکالهسازی نیازمند تفکیک و تفکیک و تفکیک است، چون بافتهای گیاهی مختلف برای خشک شدن، میزان مختلفی از دما و هوادهی میطلبند؛ اینکه رطوبت دشمن این فرآیند است و همیشه باید به حداقل برسد. پشت همین فرآیندهای ساده، کلی وقت و توجه و دقت و آهستگی وجود دارد. باید مدتها رفتار پسماندهای تر را زیر نظر گرفت و هزار نکتۀ باریکتر ز مو را به تجربه دریافت.
خروجی جالبی که به دست میآید (یک کیسه پر از پسماند خوشبو که آلایندۀ خاک نیست و قابل مصرف برای دام است) قیمت قابل توجهی دارد: حداقل روزی نیم ساعت وقت و مقدار زیادی توجه و دقت در جزئیاتی که در هیچ جزوه و دستورالعملی شرح داده نشدهاند. هیچ میزانی از اشتیاق و هیجانزدگی اولیه، نمیتواند این قیمت را بپردازد. حتی تضمینی هم نیست که این اشتیاق اولیه، بعدا به تعهد واقعی و صرف زمان و توجه تبدیل شود. برای همین من هیجانزدگی «نوکیش»ها را خیلی جدی نمیگیرم و آن را نه با خوشامدگویی گرم، که اغلب با نگاهی بیتفاوت، خونسرد و گاهی هم بدبینانه پاسخ میدهم.
اینها را که مینویسم یاد خاطرهای از دوران کارشناسیام میافتم. تازه با یک سازمان مردمنهاد مشهور آشنا شده بودم و به بهانههای مختلف به دفترشان سرمیزدم. در یکی از این دیدارها، مدیر خوشنام سازمان را دیدم و با هیجانزدگی از ارادت خودم گفتم. شاید منتظر لبخند گرم و آغوش بازی بودم. شاید فکر میکردم مرا به دفترش میبرد و با علاقه به داستان آشناییام با موسسۀ تحتمدیریتش گوش میدهد. اما آن خانم مسن فقط با خونسردی از من خواست از بلندی صدایم بکاهم و کمی بعد، وقتی کارش در آن واحد دفتر انجام شد، راهش را کشید و رفت.
الان که از ورای سالها به آن برخورد فکر میکنم، میتوانم به آن زن حق بدهم. لابد آدمهایی شبیه مرا فراوان دیده بود که با اشتیاق میآیند و چندصباحی هستند و میروند. در درستی قضاوت او، همین بس که چهارده سال گذشته و آن نهاد هنوز پابرجاست، ولی من جز همان علاقهمندی و آشنایی مختصر که اینجا و آنجا حرفش را میزنم، ارتباطی با آنها ندارم. گذشت زمان تعیین کرد که من وقت و توجهام را صرف چه چیزهایی خواهم کرد و ماموریتهای متعهدانه و آهسته و پیوستۀ آنها، در میان این چیزها نبود.
کم کم وقتش شده که از خودم بپرسم این نوشته دربارۀ چیست. برای خودم هم دقیقا روشن نیست. شاید بیانیهای است در حمایت از تعهد و آهستگی در مقابل اشتیاق آتشفشانی گذرا. شاید تذکری است دربارۀ اینکه ما در این جهان، با ارز اندکی که در اختیار داریم، در نهایت توشۀ اندکی هم میتوانیم دست و پا کنیم و بهتر است هرچه زودتر در این قضیه با خودمان روراست باشیم. شاید هم صرفا غرغرهای زن خستهای است که حجم زیادی از تقالههای چای خوبخشکشدهاش، به واسطۀ یک قاشق تقالۀ مرطوب، گندیده و کپک زده است.
* توضیح بیشتر دربارۀ اینکه خشکاله و پسماند صفر چیست، باشد طلب خوانندههای محترم این کانال. بعدا مینویسم.
25 فروردین 05@madsigns
۴۱۸
۲۱:۳۶
سیمکارت سفید و شمیم و پرو جامعه را فرومیپاشد(محمد منصوری بروجنی)
یکصدوپانزدهسال پیش در بحبوحه تصویب متمم نظامنامهی دارالشورای ملی -که به متمم قانون اساسی مشروطیت مشهور شد- بحثی فقهی دربارهٔ برابری در پیشگاه قانون شکل گرفت. شیخ فضلالله نوری، مجتهدی که محضر پررسمی در بین اهالی تهران داشت اصل هشتم متمم قانون اساسی را خلاف اسلام میدانست. او میخواست این اصل حذف شود و نویسندگان متمم این اصل را ستون فقرات مشروطیت میدانستند که بدون آن مشروطیت ممکن نیست. چون شیخ فضلالله این را شنید گفت پس کل مشروطیت خلاف اسلام است: مگر صغیر و بالغ مساویند؟ مگر مسلم و کافر مساویند؟ چگونه ممکن است اصناف مختلف جامعه را با هم مساوی دانست؟ نویسندگان متمم برای لحاظ ملاحظات فقهی شیخ فضل الله وصف دولتی را نیز در اصل آوردند، اما او رضایت نداد و نهایتاً اصل هشتم به این نحو تصویب شد: «اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساویالحقوق خواهند بود». شیخ فضلالله از همان لحظه در عداد مخالفان مشروطیت درآمد تا داستان چنان که افتد و دانی به استبداد صغیر انجامید.
مخالفت شیخ فضلالله، پاسخ فقهای دیگری را دربرداشت. از جمله میرزامحمدحسین نایینی، -که خود دو دهه بعد در شمار یکی از زعمای نامدار شیعیان ایران و عراق درآمد- در کتاب گرانسنگ تنبیهالامه و تنزیه المله به ایرادات مختلف مخالفان مشروطه پاسخ داد و به شیخ فضلالله یادآوری کرد برابری در پیشگاه قانون، بر خلاف طبیعت اجتماع انسان و نظام اسلامی نیست. غرض این است که هر گاه قانونی وضع میشود، این قانون بر همهی افراد در هر مقام و موقعیتی باشند به نحوی مساوی اعمال شوند؛ و افرادی که وصف یکسانی دارند، در معرض دو قانون قرار نگیرند. اگر «وضیع» (فرد دونپایه) و «شریف» (فرد بلندپایه) در معرض اتهامی قرار گرفتند، مشمول رفتار یکسانی شوند یا اگر دعوایی طرح کردند، طبق روال واحدی با آنها برخورد شود. آن تفاوتی که در طبیعت اجتماع وجود دارد و باعث میشود افراد در اصناف مختلفی طبقهبندی شوند، اولاً خود باید به موجب به قانون باشد و ثانیاً قانون هم نمیتواند در مسائل مورد اشتراک همه انسانها -خواه مسلمان و خواه کافر- ایجاد تبعیض کند.
میرزای نایینی برای این که قدمت اصل برابری در پیشگاه قانون را نشان دهد، منکرین را ملتفت ماجرای شکایت امیرالمؤمنین از یهودی در ماجرای زره کرد و این که چگونه خلیفه و امام مسلمانان، آن هنگام که دعوایی در دادگاه طرح کرد، موظف شد که مثل سایر مدعیان دلیل بیاورد و چون نتوانست دلیل محکمهپسند اقامه کند، قاضی حکم به بیحقی او داد. میرزای نایینی به درستی از اصل برابری در پیشگاه قانون دفاع کرد و یادآور شد که بدون این اصل نه فقط نظام مشروطیت که هر نظام حقوقی دیگری، حتی نظام حقوقی اسلام استوار نمیماند.
اصل مذکور، در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز امتداد یافت و نه تنها در اصول نوزدهم و بیستم بر برابری حقوقی شهروندان ایران تأکید شد که با توجه به سابقه نه چندان خوشایند عصر مشروطه سلطنتی در اجرای این اصل برای افراد بلندپایهٔ مملکت، در فصل رهبری این را افزودند که «رهبر در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوی است». اگر مدعیان معتقدند قانونی برای فیلترینگ در کشور وجود دارد؛ حتی رهبر حق ندارد به عنوان رهبری خود به چیزی دسترسی داشته باشد که سایر شهروندان ایران دسترسی ندارند. این رکن رکین نظام حقوقی اسلام و جمهوری اسلامی ایران است. آنگاه که رهبری حق ندارد اینترنت متفاوتی از سایر شهروندان مصرف کند؛ متولیان بیندیشند و در خود بنگرند که سیمکارت سفید و پرو و شمیم و قس علیهذا چه بنیانی دارد؟
در منابع شیعه به امام صادق نسبت داده شده است که «بنیاسرائیل هلاک شدند چرا که حدود را بر افراد دونپایه اجرا میکردند و از افراد بلندپایه صرف نظر میکردند». سنتهای الهی، قوانین جهان اند که به نیت و موقعیت افراد متأثر از خود نمینگرند. فرقی نمیکند که جامعهی متدینین باشد یا جامعهی کفار؛ آن جامعهای که مساوات شهروندان در برابر قانون را رعایت نمیکند؛ گرفتار فروپاشی میشود.
یکصدوپانزدهسال پیش در بحبوحه تصویب متمم نظامنامهی دارالشورای ملی -که به متمم قانون اساسی مشروطیت مشهور شد- بحثی فقهی دربارهٔ برابری در پیشگاه قانون شکل گرفت. شیخ فضلالله نوری، مجتهدی که محضر پررسمی در بین اهالی تهران داشت اصل هشتم متمم قانون اساسی را خلاف اسلام میدانست. او میخواست این اصل حذف شود و نویسندگان متمم این اصل را ستون فقرات مشروطیت میدانستند که بدون آن مشروطیت ممکن نیست. چون شیخ فضلالله این را شنید گفت پس کل مشروطیت خلاف اسلام است: مگر صغیر و بالغ مساویند؟ مگر مسلم و کافر مساویند؟ چگونه ممکن است اصناف مختلف جامعه را با هم مساوی دانست؟ نویسندگان متمم برای لحاظ ملاحظات فقهی شیخ فضل الله وصف دولتی را نیز در اصل آوردند، اما او رضایت نداد و نهایتاً اصل هشتم به این نحو تصویب شد: «اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساویالحقوق خواهند بود». شیخ فضلالله از همان لحظه در عداد مخالفان مشروطیت درآمد تا داستان چنان که افتد و دانی به استبداد صغیر انجامید.
مخالفت شیخ فضلالله، پاسخ فقهای دیگری را دربرداشت. از جمله میرزامحمدحسین نایینی، -که خود دو دهه بعد در شمار یکی از زعمای نامدار شیعیان ایران و عراق درآمد- در کتاب گرانسنگ تنبیهالامه و تنزیه المله به ایرادات مختلف مخالفان مشروطه پاسخ داد و به شیخ فضلالله یادآوری کرد برابری در پیشگاه قانون، بر خلاف طبیعت اجتماع انسان و نظام اسلامی نیست. غرض این است که هر گاه قانونی وضع میشود، این قانون بر همهی افراد در هر مقام و موقعیتی باشند به نحوی مساوی اعمال شوند؛ و افرادی که وصف یکسانی دارند، در معرض دو قانون قرار نگیرند. اگر «وضیع» (فرد دونپایه) و «شریف» (فرد بلندپایه) در معرض اتهامی قرار گرفتند، مشمول رفتار یکسانی شوند یا اگر دعوایی طرح کردند، طبق روال واحدی با آنها برخورد شود. آن تفاوتی که در طبیعت اجتماع وجود دارد و باعث میشود افراد در اصناف مختلفی طبقهبندی شوند، اولاً خود باید به موجب به قانون باشد و ثانیاً قانون هم نمیتواند در مسائل مورد اشتراک همه انسانها -خواه مسلمان و خواه کافر- ایجاد تبعیض کند.
میرزای نایینی برای این که قدمت اصل برابری در پیشگاه قانون را نشان دهد، منکرین را ملتفت ماجرای شکایت امیرالمؤمنین از یهودی در ماجرای زره کرد و این که چگونه خلیفه و امام مسلمانان، آن هنگام که دعوایی در دادگاه طرح کرد، موظف شد که مثل سایر مدعیان دلیل بیاورد و چون نتوانست دلیل محکمهپسند اقامه کند، قاضی حکم به بیحقی او داد. میرزای نایینی به درستی از اصل برابری در پیشگاه قانون دفاع کرد و یادآور شد که بدون این اصل نه فقط نظام مشروطیت که هر نظام حقوقی دیگری، حتی نظام حقوقی اسلام استوار نمیماند.
اصل مذکور، در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز امتداد یافت و نه تنها در اصول نوزدهم و بیستم بر برابری حقوقی شهروندان ایران تأکید شد که با توجه به سابقه نه چندان خوشایند عصر مشروطه سلطنتی در اجرای این اصل برای افراد بلندپایهٔ مملکت، در فصل رهبری این را افزودند که «رهبر در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوی است». اگر مدعیان معتقدند قانونی برای فیلترینگ در کشور وجود دارد؛ حتی رهبر حق ندارد به عنوان رهبری خود به چیزی دسترسی داشته باشد که سایر شهروندان ایران دسترسی ندارند. این رکن رکین نظام حقوقی اسلام و جمهوری اسلامی ایران است. آنگاه که رهبری حق ندارد اینترنت متفاوتی از سایر شهروندان مصرف کند؛ متولیان بیندیشند و در خود بنگرند که سیمکارت سفید و پرو و شمیم و قس علیهذا چه بنیانی دارد؟
در منابع شیعه به امام صادق نسبت داده شده است که «بنیاسرائیل هلاک شدند چرا که حدود را بر افراد دونپایه اجرا میکردند و از افراد بلندپایه صرف نظر میکردند». سنتهای الهی، قوانین جهان اند که به نیت و موقعیت افراد متأثر از خود نمینگرند. فرقی نمیکند که جامعهی متدینین باشد یا جامعهی کفار؛ آن جامعهای که مساوات شهروندان در برابر قانون را رعایت نمیکند؛ گرفتار فروپاشی میشود.
۱K
۱۸:۰۳
مرا که مرگ من است اینکه از تو بیخبرم
با مادرم سریال هزارویک شب را تماشا میکنیم، روزی یک یا دو قسمت، موقع غذا. بدک نیست. حتی ایدهاش به نظرم خوب است؛ فقط اینکه اجرای چنین ایدهای فراتر از ظرفیتهای سینمای سانسورکُششدۀ ایران است و فیلمبرداری در ترکیه یا هرجای دیگری هم نمیتواند این مساله را رفع و رجوع کند. با این حال، برایند ایدۀ خوب و اجرای شکستهبسته، شده فیلمی که بدک نیست، داستان دارد، فکر دارد و میشود ادامهاش داد.
آهنگ تیتراژ را دوست ندارم در حضور کسی گوش بدهم، چون نمیتوانم گریهام را کنترل کنم. ولی مثلا امروز که مامان نبود و خودم تنهایی تماشا میکردم گذاشتم تا انتها پخش بشود: «مرا که خستهترم هرچه از تو دورترم...صدا بزن که سکوت جهان تمام شود». و یادم آمد که سکوت جهان برای من هرگز قرار نیست تمام شود؛ آن سکوت به خصوص را میگویم، سکوت ناشی از نبودن یک صدای خاص، تنها صدایی که واقعا میخواهی بشنوی ولی برای همیشه خاموش شده. این آهنگ را برادرم در آخرین سفری که آمده بود خانۀ من برایم گذاشت. آن وقت هنوز سریال را نه دیده بودم و نه میشناختم.
دیروز بالاخره بر مقاومت خودم غلبه کردم و برای اولین بار بعد از برادرم رفتم استخر. همۀ اولین بارها یک وزن سنگینی دارند که دوست داری از زیرشان شانه خالی کنی. مربی شنایم را برای اولین بار دیدم. فکر کردم موفق شدهام از شنیدن تسلیتش فرار کنم. ولی در انتهای یک ساعت و ربع شنای بیوقفه، صدایم کرد که بروم برایش داستان تعریف کنم؛ که چه شد و چطور شد و چرا مُرد و غیره. بعد هم خودش خطابهای گفت در باب اینکه در ورای توهم این جهانی، ما و مردگان همه در نقاط مختلف یک جادهایم. چیزی شبیه به این، بر مبنای یک جور عرفان مندرآوردی مدرن، که مشکلی با آن ندارم؛ جز اینکه آدمها گاهی یادشان میرود که معنویتهای جدیدشان در ذات و در اساس، فرقی با مذاهب کهنه ندارند.
از مربی نرنجیدم که در نوع خودش عجیب بود. من این مدت از آدمهای بسیار نزدیکتر از او، به خاطر حرفهای خیلی سادهتر از این رنجیدهام. اول فکر میکردم مساله بر سر خوب و بد حرفی است که زده میشود. بعد فکر کردم مساله این است که آن آدم از نظر نزدیکیاش به من یا تجربۀ شخصیاش در موقعیتی هست که آن حرف را بزند یا نه. بعد دیدم این هم نیست. شاید موضوع بر سر شیوۀ بودن آدمها و رزونانس اذهان و ارواح است؛ اینکه با بعضیها احساس همنوسانی داری و حتی وقتی موعظۀ گلدرشتی مثل این میکنند، به دل نمیگیری و با بعضیها احساس دوری درونی و جهانجدایی داری و حتی یک سرسلامتی ساده از زبانشان دلخورت میکند؛ چون احساس میکنی با همان کلمات بیآزارشان در واقع دارند به تو و عزیز از دست رفتهات دهنکجی میکنند.
به نظرم خیلی نباید احوالات خودم را جدی بگیرم. خیلی نباید در ظرایف ذهن کنکاش کنم. فقط باید بگذارم و بگذرم و حتیالمقدور هم از آدمها، مخصوصا از برخوردهای دو به دو با آدمها فاصله بگیرم؛ برای نرنجیدن و نرنجاندن.
1 اردیبهشت 05@madsigns
با مادرم سریال هزارویک شب را تماشا میکنیم، روزی یک یا دو قسمت، موقع غذا. بدک نیست. حتی ایدهاش به نظرم خوب است؛ فقط اینکه اجرای چنین ایدهای فراتر از ظرفیتهای سینمای سانسورکُششدۀ ایران است و فیلمبرداری در ترکیه یا هرجای دیگری هم نمیتواند این مساله را رفع و رجوع کند. با این حال، برایند ایدۀ خوب و اجرای شکستهبسته، شده فیلمی که بدک نیست، داستان دارد، فکر دارد و میشود ادامهاش داد.
آهنگ تیتراژ را دوست ندارم در حضور کسی گوش بدهم، چون نمیتوانم گریهام را کنترل کنم. ولی مثلا امروز که مامان نبود و خودم تنهایی تماشا میکردم گذاشتم تا انتها پخش بشود: «مرا که خستهترم هرچه از تو دورترم...صدا بزن که سکوت جهان تمام شود». و یادم آمد که سکوت جهان برای من هرگز قرار نیست تمام شود؛ آن سکوت به خصوص را میگویم، سکوت ناشی از نبودن یک صدای خاص، تنها صدایی که واقعا میخواهی بشنوی ولی برای همیشه خاموش شده. این آهنگ را برادرم در آخرین سفری که آمده بود خانۀ من برایم گذاشت. آن وقت هنوز سریال را نه دیده بودم و نه میشناختم.
دیروز بالاخره بر مقاومت خودم غلبه کردم و برای اولین بار بعد از برادرم رفتم استخر. همۀ اولین بارها یک وزن سنگینی دارند که دوست داری از زیرشان شانه خالی کنی. مربی شنایم را برای اولین بار دیدم. فکر کردم موفق شدهام از شنیدن تسلیتش فرار کنم. ولی در انتهای یک ساعت و ربع شنای بیوقفه، صدایم کرد که بروم برایش داستان تعریف کنم؛ که چه شد و چطور شد و چرا مُرد و غیره. بعد هم خودش خطابهای گفت در باب اینکه در ورای توهم این جهانی، ما و مردگان همه در نقاط مختلف یک جادهایم. چیزی شبیه به این، بر مبنای یک جور عرفان مندرآوردی مدرن، که مشکلی با آن ندارم؛ جز اینکه آدمها گاهی یادشان میرود که معنویتهای جدیدشان در ذات و در اساس، فرقی با مذاهب کهنه ندارند.
از مربی نرنجیدم که در نوع خودش عجیب بود. من این مدت از آدمهای بسیار نزدیکتر از او، به خاطر حرفهای خیلی سادهتر از این رنجیدهام. اول فکر میکردم مساله بر سر خوب و بد حرفی است که زده میشود. بعد فکر کردم مساله این است که آن آدم از نظر نزدیکیاش به من یا تجربۀ شخصیاش در موقعیتی هست که آن حرف را بزند یا نه. بعد دیدم این هم نیست. شاید موضوع بر سر شیوۀ بودن آدمها و رزونانس اذهان و ارواح است؛ اینکه با بعضیها احساس همنوسانی داری و حتی وقتی موعظۀ گلدرشتی مثل این میکنند، به دل نمیگیری و با بعضیها احساس دوری درونی و جهانجدایی داری و حتی یک سرسلامتی ساده از زبانشان دلخورت میکند؛ چون احساس میکنی با همان کلمات بیآزارشان در واقع دارند به تو و عزیز از دست رفتهات دهنکجی میکنند.
به نظرم خیلی نباید احوالات خودم را جدی بگیرم. خیلی نباید در ظرایف ذهن کنکاش کنم. فقط باید بگذارم و بگذرم و حتیالمقدور هم از آدمها، مخصوصا از برخوردهای دو به دو با آدمها فاصله بگیرم؛ برای نرنجیدن و نرنجاندن.
1 اردیبهشت 05@madsigns
۴۶۷
۱۰:۵۶
دربارهٔ قطعی اینترنت، اینترت پرو و هیولای لَختی که ناگهان چابک شده!
سازمان نظام روانشناسی پیامک داده که میتوانید اطلاعاتتان را ارسال کنید تا اینترنت پرو دریافت کنید. همۀ دوستان من که این پیامک را دریافت کردهاند مرددند چه کنند. به خصوص آنهایی که تعهداتشان به مراجعان خارج از کشور در این مدت روی زمین مانده. من مراجع خارج از کشور ندارم. سه سال پیش تصمیم گرفتم نداشته باشم. فکر کردم حالا که در دانشگاههای این کشور، با هزینۀ مالیات شهروندان ایرانی درس میخوانم، وظیفهام ارائۀ خدمات به اعضای همین جامعه است. فکر کردم نمیشود که دولت ایران هم به خرج شهروندانش، نیروی متخصص ارزان برای کشورهای دیگر آماده کند، هم پس از آنکه صادر کرد، خدمات تعمیر و نگهداری ارزانقیمت ارائه کند! این نگاه من بود و هنوز هم هست.
دغدغۀ من رسالۀ دکتری است، یا در واقع پیشنهادۀ رسالۀ دکتری. آخرین فایلهای مقالهای که روی کامپیوتر دارم تقریبا به تاریخ دو سال پیشاند. مقالات جدیدتری که پیدا کرده بودم را دانلود نکردم؛ به خودم ایمیل کردم و حالا به آنها دسترسی ندارم. استادم گفت میتوانم بروم کرج، از اینترنت دانشگاه استفاده کنم. از دوری راه و هزینۀ رفت و آمد که بگذریم، کارورزیام که به زودی شروع خواهد شد در تهران است. باید طیالارض بلد باشم که بتوانم به هر دو جا برسم! دروغ چرا، پیشنهاد اینترنت پرو را توی ذهنم بالا و پایین میکنم.
از دوستی دربارهاش میپرسم. خودش هم مطمئن نیست که اینترنت پرو را سازمان نظام روانشناسی برایش فعال کرده یا مخابرات به طور تصادفی به او هم، در میان هزاران شمارۀ دیگر پیشنهاد داده. فرآیند را برایم توضیح میدهد. دو میلیون تومن پرداخت اولیه برای فعال شدن خط، احراز هویت چندین مرحلهای، همراه با پرداخت و در نهایت پرداختهای جداگانه برای خرید بسته در نوبتهای بعدی! این بستۀ گرانقیمت را فقط برای مراجعان خارج از کشور مصرف میکند. من که درمانگرم میدانم چقدر مهم است وقتی کار درمان کسی را شروع کردهای، از نیمه رهایش نکنی. دوستم را و تعهدش را به مراجعانش تحسین میکنم. همزمان حرص میخورم که انگار وزارت ارتباطات کمر بسته تمام کموکسری مالیاش را یک جا از همین محل تامین کند!
همیشه فکر میکردم یکی از ایرادات حاکمیت در ایران، ناتوانی از تصمیمگیریهای فوری و قاطع، مخصوصا در موقعیت بحران است. انگار با خودشان یا مردم رودربایستی دارند که نمیتوانند صاف و ساده بایستند و برخی حقایق روشنتر از روز را بیان کنند. همچنین یک جور لَختی دارند که شاید خاصیت دیوانسالاریهای عظیمالجثه است. وقتی رویهای را مدتها ادامه دادهاند، نمیتوانند از آن دست بکشند؛ حالا هرچقدر هم که از منطق خودش خالی شده باشد یا به ضد خودش تبدیل شده باشد. حالا برایم جای عجب دارد که همین سیستم لخت و فشل، جایی که منافعش اقتضا کرده، با چه چابکیای، دست به چنین تغییر بیسابقه و خطیری زده است.
شهروند ایرانی که تا چند ماه پیش، دسترسی نهچندان آزاد، نهچندان ارزان اما تقریبا ثابتی به اینترنت داشت و آموزش و معاش و سرگرمی و تقریبا همۀ شئون زندگیاش را حول این دسترسی سامان داده بود، حالا در عرض چند ماه برای کمتر از همان دسترسی باید پول گزافی خرج کند؛ تازه اگر صلاح بدانند و برای سیمکارت پرو تایید صلاحیتش کنند. اما تمامش همین نیست. این شهروند به تازگی تجربۀ یک اعتراض خیابانی به خشونتکشیدهشده و یک جنگ هولناک را هم پشت سر گذاشته، هنوز با عواقب همان جنگ در قالب کمبودها و کسریها و گرانیها دست و پنجه نرم میکند و سایۀ جنگ بعدی هم روی سرش چرخ میزند. در این میان، تصمیمگیرانی که حکم به قطعی اینترنت سراسری و توزیع سیمکارتهای سفید و پرو میدهند، چه همتی دارند برای اینکه بازگشت از وضع استثنایی به زندگی اندکی عادیتر را برای این شهروند غیرممکن کنند!
باورش سخت است که همان سیستم فشل که قادر نبود به موقع از طنابکشی بر سر حجاب اجباری دست بردارد تا سرمایۀ اجتماعی بیشتری به باد نرود، که قادر نبود چشمدرچشم به مردم دربارۀ جنگی که وقوعش دیگر قطعی شده بود اطلاع بدهد، که قادر نبود سیستم هشدار برای حملههای هوایی اجرایی کند و مردم مرزنشینش این لطف را در حق بستگان مرکزنشینشان انجام میدادند، بله، همان سیستم که هر تغییری در آن باید از تونل وحشت بروکراسی اداری بگذرد و هزار کارشناس و کارنشناس دربارهاش نظر بدهند، حالا که منفعتش اقتضا میکند این قدر چست و چابک و در عین تغافل (تو گویی نه خانی آمده، نه خانی رفته)، طرح اینترنت طبقاتی را عملیاتی کرده و چنین گسست عظیمی در تجربۀ شهروندانش در عرض چند ماه رقم زده. باورش سخت است!
(ادامه در یادداشت بعدی)
سازمان نظام روانشناسی پیامک داده که میتوانید اطلاعاتتان را ارسال کنید تا اینترنت پرو دریافت کنید. همۀ دوستان من که این پیامک را دریافت کردهاند مرددند چه کنند. به خصوص آنهایی که تعهداتشان به مراجعان خارج از کشور در این مدت روی زمین مانده. من مراجع خارج از کشور ندارم. سه سال پیش تصمیم گرفتم نداشته باشم. فکر کردم حالا که در دانشگاههای این کشور، با هزینۀ مالیات شهروندان ایرانی درس میخوانم، وظیفهام ارائۀ خدمات به اعضای همین جامعه است. فکر کردم نمیشود که دولت ایران هم به خرج شهروندانش، نیروی متخصص ارزان برای کشورهای دیگر آماده کند، هم پس از آنکه صادر کرد، خدمات تعمیر و نگهداری ارزانقیمت ارائه کند! این نگاه من بود و هنوز هم هست.
دغدغۀ من رسالۀ دکتری است، یا در واقع پیشنهادۀ رسالۀ دکتری. آخرین فایلهای مقالهای که روی کامپیوتر دارم تقریبا به تاریخ دو سال پیشاند. مقالات جدیدتری که پیدا کرده بودم را دانلود نکردم؛ به خودم ایمیل کردم و حالا به آنها دسترسی ندارم. استادم گفت میتوانم بروم کرج، از اینترنت دانشگاه استفاده کنم. از دوری راه و هزینۀ رفت و آمد که بگذریم، کارورزیام که به زودی شروع خواهد شد در تهران است. باید طیالارض بلد باشم که بتوانم به هر دو جا برسم! دروغ چرا، پیشنهاد اینترنت پرو را توی ذهنم بالا و پایین میکنم.
از دوستی دربارهاش میپرسم. خودش هم مطمئن نیست که اینترنت پرو را سازمان نظام روانشناسی برایش فعال کرده یا مخابرات به طور تصادفی به او هم، در میان هزاران شمارۀ دیگر پیشنهاد داده. فرآیند را برایم توضیح میدهد. دو میلیون تومن پرداخت اولیه برای فعال شدن خط، احراز هویت چندین مرحلهای، همراه با پرداخت و در نهایت پرداختهای جداگانه برای خرید بسته در نوبتهای بعدی! این بستۀ گرانقیمت را فقط برای مراجعان خارج از کشور مصرف میکند. من که درمانگرم میدانم چقدر مهم است وقتی کار درمان کسی را شروع کردهای، از نیمه رهایش نکنی. دوستم را و تعهدش را به مراجعانش تحسین میکنم. همزمان حرص میخورم که انگار وزارت ارتباطات کمر بسته تمام کموکسری مالیاش را یک جا از همین محل تامین کند!
همیشه فکر میکردم یکی از ایرادات حاکمیت در ایران، ناتوانی از تصمیمگیریهای فوری و قاطع، مخصوصا در موقعیت بحران است. انگار با خودشان یا مردم رودربایستی دارند که نمیتوانند صاف و ساده بایستند و برخی حقایق روشنتر از روز را بیان کنند. همچنین یک جور لَختی دارند که شاید خاصیت دیوانسالاریهای عظیمالجثه است. وقتی رویهای را مدتها ادامه دادهاند، نمیتوانند از آن دست بکشند؛ حالا هرچقدر هم که از منطق خودش خالی شده باشد یا به ضد خودش تبدیل شده باشد. حالا برایم جای عجب دارد که همین سیستم لخت و فشل، جایی که منافعش اقتضا کرده، با چه چابکیای، دست به چنین تغییر بیسابقه و خطیری زده است.
شهروند ایرانی که تا چند ماه پیش، دسترسی نهچندان آزاد، نهچندان ارزان اما تقریبا ثابتی به اینترنت داشت و آموزش و معاش و سرگرمی و تقریبا همۀ شئون زندگیاش را حول این دسترسی سامان داده بود، حالا در عرض چند ماه برای کمتر از همان دسترسی باید پول گزافی خرج کند؛ تازه اگر صلاح بدانند و برای سیمکارت پرو تایید صلاحیتش کنند. اما تمامش همین نیست. این شهروند به تازگی تجربۀ یک اعتراض خیابانی به خشونتکشیدهشده و یک جنگ هولناک را هم پشت سر گذاشته، هنوز با عواقب همان جنگ در قالب کمبودها و کسریها و گرانیها دست و پنجه نرم میکند و سایۀ جنگ بعدی هم روی سرش چرخ میزند. در این میان، تصمیمگیرانی که حکم به قطعی اینترنت سراسری و توزیع سیمکارتهای سفید و پرو میدهند، چه همتی دارند برای اینکه بازگشت از وضع استثنایی به زندگی اندکی عادیتر را برای این شهروند غیرممکن کنند!
باورش سخت است که همان سیستم فشل که قادر نبود به موقع از طنابکشی بر سر حجاب اجباری دست بردارد تا سرمایۀ اجتماعی بیشتری به باد نرود، که قادر نبود چشمدرچشم به مردم دربارۀ جنگی که وقوعش دیگر قطعی شده بود اطلاع بدهد، که قادر نبود سیستم هشدار برای حملههای هوایی اجرایی کند و مردم مرزنشینش این لطف را در حق بستگان مرکزنشینشان انجام میدادند، بله، همان سیستم که هر تغییری در آن باید از تونل وحشت بروکراسی اداری بگذرد و هزار کارشناس و کارنشناس دربارهاش نظر بدهند، حالا که منفعتش اقتضا میکند این قدر چست و چابک و در عین تغافل (تو گویی نه خانی آمده، نه خانی رفته)، طرح اینترنت طبقاتی را عملیاتی کرده و چنین گسست عظیمی در تجربۀ شهروندانش در عرض چند ماه رقم زده. باورش سخت است!
(ادامه در یادداشت بعدی)
۱۵۵
۹:۰۱
مَد
دربارهٔ قطعی اینترنت، اینترت پرو و هیولای لَختی که ناگهان چابک شده! سازمان نظام روانشناسی پیامک داده که میتوانید اطلاعاتتان را ارسال کنید تا اینترنت پرو دریافت کنید. همۀ دوستان من که این پیامک را دریافت کردهاند مرددند چه کنند. به خصوص آنهایی که تعهداتشان به مراجعان خارج از کشور در این مدت روی زمین مانده. من مراجع خارج از کشور ندارم. سه سال پیش تصمیم گرفتم نداشته باشم. فکر کردم حالا که در دانشگاههای این کشور، با هزینۀ مالیات شهروندان ایرانی درس میخوانم، وظیفهام ارائۀ خدمات به اعضای همین جامعه است. فکر کردم نمیشود که دولت ایران هم به خرج شهروندانش، نیروی متخصص ارزان برای کشورهای دیگر آماده کند، هم پس از آنکه صادر کرد، خدمات تعمیر و نگهداری ارزانقیمت ارائه کند! این نگاه من بود و هنوز هم هست. دغدغۀ من رسالۀ دکتری است، یا در واقع پیشنهادۀ رسالۀ دکتری. آخرین فایلهای مقالهای که روی کامپیوتر دارم تقریبا به تاریخ دو سال پیشاند. مقالات جدیدتری که پیدا کرده بودم را دانلود نکردم؛ به خودم ایمیل کردم و حالا به آنها دسترسی ندارم. استادم گفت میتوانم بروم کرج، از اینترنت دانشگاه استفاده کنم. از دوری راه و هزینۀ رفت و آمد که بگذریم، کارورزیام که به زودی شروع خواهد شد در تهران است. باید طیالارض بلد باشم که بتوانم به هر دو جا برسم! دروغ چرا، پیشنهاد اینترنت پرو را توی ذهنم بالا و پایین میکنم. از دوستی دربارهاش میپرسم. خودش هم مطمئن نیست که اینترنت پرو را سازمان نظام روانشناسی برایش فعال کرده یا مخابرات به طور تصادفی به او هم، در میان هزاران شمارۀ دیگر پیشنهاد داده. فرآیند را برایم توضیح میدهد. دو میلیون تومن پرداخت اولیه برای فعال شدن خط، احراز هویت چندین مرحلهای، همراه با پرداخت و در نهایت پرداختهای جداگانه برای خرید بسته در نوبتهای بعدی! این بستۀ گرانقیمت را فقط برای مراجعان خارج از کشور مصرف میکند. من که درمانگرم میدانم چقدر مهم است وقتی کار درمان کسی را شروع کردهای، از نیمه رهایش نکنی. دوستم را و تعهدش را به مراجعانش تحسین میکنم. همزمان حرص میخورم که انگار وزارت ارتباطات کمر بسته تمام کموکسری مالیاش را یک جا از همین محل تامین کند! همیشه فکر میکردم یکی از ایرادات حاکمیت در ایران، ناتوانی از تصمیمگیریهای فوری و قاطع، مخصوصا در موقعیت بحران است. انگار با خودشان یا مردم رودربایستی دارند که نمیتوانند صاف و ساده بایستند و برخی حقایق روشنتر از روز را بیان کنند. همچنین یک جور لَختی دارند که شاید خاصیت دیوانسالاریهای عظیمالجثه است. وقتی رویهای را مدتها ادامه دادهاند، نمیتوانند از آن دست بکشند؛ حالا هرچقدر هم که از منطق خودش خالی شده باشد یا به ضد خودش تبدیل شده باشد. حالا برایم جای عجب دارد که همین سیستم لخت و فشل، جایی که منافعش اقتضا کرده، با چه چابکیای، دست به چنین تغییر بیسابقه و خطیری زده است. شهروند ایرانی که تا چند ماه پیش، دسترسی نهچندان آزاد، نهچندان ارزان اما تقریبا ثابتی به اینترنت داشت و آموزش و معاش و سرگرمی و تقریبا همۀ شئون زندگیاش را حول این دسترسی سامان داده بود، حالا در عرض چند ماه برای کمتر از همان دسترسی باید پول گزافی خرج کند؛ تازه اگر صلاح بدانند و برای سیمکارت پرو تایید صلاحیتش کنند. اما تمامش همین نیست. این شهروند به تازگی تجربۀ یک اعتراض خیابانی به خشونتکشیدهشده و یک جنگ هولناک را هم پشت سر گذاشته، هنوز با عواقب همان جنگ در قالب کمبودها و کسریها و گرانیها دست و پنجه نرم میکند و سایۀ جنگ بعدی هم روی سرش چرخ میزند. در این میان، تصمیمگیرانی که حکم به قطعی اینترنت سراسری و توزیع سیمکارتهای سفید و پرو میدهند، چه همتی دارند برای اینکه بازگشت از وضع استثنایی به زندگی اندکی عادیتر را برای این شهروند غیرممکن کنند! باورش سخت است که همان سیستم فشل که قادر نبود به موقع از طنابکشی بر سر حجاب اجباری دست بردارد تا سرمایۀ اجتماعی بیشتری به باد نرود، که قادر نبود چشمدرچشم به مردم دربارۀ جنگی که وقوعش دیگر قطعی شده بود اطلاع بدهد، که قادر نبود سیستم هشدار برای حملههای هوایی اجرایی کند و مردم مرزنشینش این لطف را در حق بستگان مرکزنشینشان انجام میدادند، بله، همان سیستم که هر تغییری در آن باید از تونل وحشت بروکراسی اداری بگذرد و هزار کارشناس و کارنشناس دربارهاش نظر بدهند، حالا که منفعتش اقتضا میکند این قدر چست و چابک و در عین تغافل (تو گویی نه خانی آمده، نه خانی رفته)، طرح اینترنت طبقاتی را عملیاتی کرده و چنین گسست عظیمی در تجربۀ شهروندانش در عرض چند ماه رقم زده. باورش سخت است! (ادامه در یادداشت بعدی)
(ادامه از یادداشت قبلی)
باورش سخت است که کسانی در این کشور فکر میکنند جبران کردن کسری بودجۀ این وزارتخانه و آن سازمان میارزد به اینکه دست ببرند در کیسۀ امنیت ملی و عدالت اجتماعی و رضایت عمومی و به بهای ناترازی در آنچه اصل است، یک چیز فرعی را تراز کنند (تازه اگر بکنند). خون به سر و به انگشتانم میدود از تصور چنین منطق معیوبی که در کار است و حاکم بر مقتضیات زندگی نود میلیون ایرانی شده. نفسم بند میآید از تصورش. قلبم درد میگیرد برای وطن زخمخوردهام.
هنوز بالا و پایین میکنم. هنوز تردید دارم. فعلا راضی نمیشوم که در این بازار فروش عدالت اجتماعی به ثمن بخس، من هم سکهای خرج کنم و اینترنت پرو بخرم. امید دارم که از این ستون به آن ستون فرجی بشود و جور دیگری از این محذور عبور کنم. از لختی بروکراسی ایرانی میترسم که وقتی خرش از پل گذشت دوباره برگردد به عادت معهود سنگین و دیرتکان بودن. آن وقت چه کسی میتواند این تنۀ عظیمالجثه را، به خصوص که مزۀ پول هم زیر دهانش رفته باشد، وادار به بازگشتن از مسیر ناصوابی کند که به آن عادت هم کرده؟ چرا که دیدهایم و میدانیم که چابکی و گسست از عادتها در این سیستم، اصل نیست، استثناست و تازه آن استثنا هم فقط وقتی بروز میکند که خردهمنفعتهای سیستم در میان باشد، نه خیر جمعی و مصلحت میهنی.
@madsigns
باورش سخت است که کسانی در این کشور فکر میکنند جبران کردن کسری بودجۀ این وزارتخانه و آن سازمان میارزد به اینکه دست ببرند در کیسۀ امنیت ملی و عدالت اجتماعی و رضایت عمومی و به بهای ناترازی در آنچه اصل است، یک چیز فرعی را تراز کنند (تازه اگر بکنند). خون به سر و به انگشتانم میدود از تصور چنین منطق معیوبی که در کار است و حاکم بر مقتضیات زندگی نود میلیون ایرانی شده. نفسم بند میآید از تصورش. قلبم درد میگیرد برای وطن زخمخوردهام.
هنوز بالا و پایین میکنم. هنوز تردید دارم. فعلا راضی نمیشوم که در این بازار فروش عدالت اجتماعی به ثمن بخس، من هم سکهای خرج کنم و اینترنت پرو بخرم. امید دارم که از این ستون به آن ستون فرجی بشود و جور دیگری از این محذور عبور کنم. از لختی بروکراسی ایرانی میترسم که وقتی خرش از پل گذشت دوباره برگردد به عادت معهود سنگین و دیرتکان بودن. آن وقت چه کسی میتواند این تنۀ عظیمالجثه را، به خصوص که مزۀ پول هم زیر دهانش رفته باشد، وادار به بازگشتن از مسیر ناصوابی کند که به آن عادت هم کرده؟ چرا که دیدهایم و میدانیم که چابکی و گسست از عادتها در این سیستم، اصل نیست، استثناست و تازه آن استثنا هم فقط وقتی بروز میکند که خردهمنفعتهای سیستم در میان باشد، نه خیر جمعی و مصلحت میهنی.
@madsigns
۱۸۰
۹:۰۱
بازارسال شده از قدح اندیشه
میلیونها سال پیش با یک مجموعه بسیار جذاب آشنا شدم با عنوان روانشناسی همهچیز از انتشارات راتلج. تقریبا ۴۸ تا عنوان داره و هنوزم داره چاپ میشه.
توی هر جلد به یک موضوع از زاویه روانشناختی پرداخته. هر موضوعی فکرش رو بکنید، از روانشناسی تئوری توطئه تا خونآشام
هر جلد از یک متخصص در اون زمینه خواسته که موضوع رو برای عموم توضیح بده و واقعا هر یکیش بهتر از دیگری! آنچه خوبان دارند این مجموعه یکجا داره.
خلاصه منم با ذوق برای خودم کار تراشیدم و یک گروه مترجم متخصص رو دونه دونه پیدا کردم و شروع کردیم به ترجمه. هرکس عنوانی رو انتخاب کرد که به علایقش بیشتر مربوط بود. مثلا روانشناسی موسیقی رو درمانگر عزیزی ترجمه کرده که معلم پیانو هم هستمترجم رویابینی یک درمانگر متخصص در حوزه تروماست و...
اینکه اولش گفتم میلیونها سال پیش به خاطر اینکه چاپشون خیلی خیلی طول کشید و فعلا هم ۴ تا عنوان چاپ شده. همون ۴ تا عنوان هم هفته دوم دی ۱۴٠۴ چاپ شدن، زمانی که وقت و انرژی و دسترسی برای معرفیشون نبود. الان چک کردم و دیدم توی نمایشگاه کتاب هم هست!
اگر دوست دارید در مورد هوش، قلدری در مدرسه، موسیقی و رویابینی از زبان بهترین متخصص این حوزه چیزی بخونید، تعلل نکنید که این کتابها واقعا نگاه جدیدی براتون ایجاد میکنن.
اینم لینک خریدشون:
توی هر جلد به یک موضوع از زاویه روانشناختی پرداخته. هر موضوعی فکرش رو بکنید، از روانشناسی تئوری توطئه تا خونآشام
خلاصه منم با ذوق برای خودم کار تراشیدم و یک گروه مترجم متخصص رو دونه دونه پیدا کردم و شروع کردیم به ترجمه. هرکس عنوانی رو انتخاب کرد که به علایقش بیشتر مربوط بود. مثلا روانشناسی موسیقی رو درمانگر عزیزی ترجمه کرده که معلم پیانو هم هستمترجم رویابینی یک درمانگر متخصص در حوزه تروماست و...
اینکه اولش گفتم میلیونها سال پیش به خاطر اینکه چاپشون خیلی خیلی طول کشید و فعلا هم ۴ تا عنوان چاپ شده. همون ۴ تا عنوان هم هفته دوم دی ۱۴٠۴ چاپ شدن، زمانی که وقت و انرژی و دسترسی برای معرفیشون نبود. الان چک کردم و دیدم توی نمایشگاه کتاب هم هست!
اگر دوست دارید در مورد هوش، قلدری در مدرسه، موسیقی و رویابینی از زبان بهترین متخصص این حوزه چیزی بخونید، تعلل نکنید که این کتابها واقعا نگاه جدیدی براتون ایجاد میکنن.
اینم لینک خریدشون:
۱
۱۴:۱۳
مَد
میلیونها سال پیش با یک مجموعه بسیار جذاب آشنا شدم با عنوان روانشناسی همهچیز از انتشارات راتلج. تقریبا ۴۸ تا عنوان داره و هنوزم داره چاپ میشه. توی هر جلد به یک موضوع از زاویه روانشناختی پرداخته. هر موضوعی فکرش رو بکنید، از روانشناسی تئوری توطئه تا خونآشام
هر جلد از یک متخصص در اون زمینه خواسته که موضوع رو برای عموم توضیح بده و واقعا هر یکیش بهتر از دیگری! آنچه خوبان دارند این مجموعه یکجا داره. خلاصه منم با ذوق برای خودم کار تراشیدم و یک گروه مترجم متخصص رو دونه دونه پیدا کردم و شروع کردیم به ترجمه. هرکس عنوانی رو انتخاب کرد که به علایقش بیشتر مربوط بود. مثلا روانشناسی موسیقی رو درمانگر عزیزی ترجمه کرده که معلم پیانو هم هست مترجم رویابینی یک درمانگر متخصص در حوزه تروماست و... اینکه اولش گفتم میلیونها سال پیش به خاطر اینکه چاپشون خیلی خیلی طول کشید و فعلا هم ۴ تا عنوان چاپ شده. همون ۴ تا عنوان هم هفته دوم دی ۱۴٠۴ چاپ شدن، زمانی که وقت و انرژی و دسترسی برای معرفیشون نبود. الان چک کردم و دیدم توی نمایشگاه کتاب هم هست! اگر دوست دارید در مورد هوش، قلدری در مدرسه، موسیقی و رویابینی از زبان بهترین متخصص این حوزه چیزی بخونید، تعلل نکنید که این کتابها واقعا نگاه جدیدی براتون ایجاد میکنن. اینم لینک خریدشون:
از این مجموعه، روانشناسی رویابینی را من ترجمه کردم. مانند هر پروژه مشترک دیگری (شخصی و کاری) که با دوست عزیزم، خانم راضیه امین انجام دادیم، لحظه به لحظهاش سرشار از لذت همراهی و همفکری و همدغدغگی بود. اگر مایل به تهیه این کتاب از نمایشگاه کتاب هستید، از آدرس زیر استفاده کنید:
https://book.icfi.ir/book/f882b0de-ef08-4bc9-afe3-6a9d369979e2/روان-شناسی-رویابینی?paginatedParams=page%3D1%26size%3D12%26search%3Dروان%2Bشناسی%2Bرویابینی%26searchType%3Dquick-search
https://book.icfi.ir/book/f882b0de-ef08-4bc9-afe3-6a9d369979e2/روان-شناسی-رویابینی?paginatedParams=page%3D1%26size%3D12%26search%3Dروان%2Bشناسی%2Bرویابینی%26searchType%3Dquick-search
۱۴:۱۷
مَد
میلیونها سال پیش با یک مجموعه بسیار جذاب آشنا شدم با عنوان روانشناسی همهچیز از انتشارات راتلج. تقریبا ۴۸ تا عنوان داره و هنوزم داره چاپ میشه. توی هر جلد به یک موضوع از زاویه روانشناختی پرداخته. هر موضوعی فکرش رو بکنید، از روانشناسی تئوری توطئه تا خونآشام
هر جلد از یک متخصص در اون زمینه خواسته که موضوع رو برای عموم توضیح بده و واقعا هر یکیش بهتر از دیگری! آنچه خوبان دارند این مجموعه یکجا داره. خلاصه منم با ذوق برای خودم کار تراشیدم و یک گروه مترجم متخصص رو دونه دونه پیدا کردم و شروع کردیم به ترجمه. هرکس عنوانی رو انتخاب کرد که به علایقش بیشتر مربوط بود. مثلا روانشناسی موسیقی رو درمانگر عزیزی ترجمه کرده که معلم پیانو هم هست مترجم رویابینی یک درمانگر متخصص در حوزه تروماست و... اینکه اولش گفتم میلیونها سال پیش به خاطر اینکه چاپشون خیلی خیلی طول کشید و فعلا هم ۴ تا عنوان چاپ شده. همون ۴ تا عنوان هم هفته دوم دی ۱۴٠۴ چاپ شدن، زمانی که وقت و انرژی و دسترسی برای معرفیشون نبود. الان چک کردم و دیدم توی نمایشگاه کتاب هم هست! اگر دوست دارید در مورد هوش، قلدری در مدرسه، موسیقی و رویابینی از زبان بهترین متخصص این حوزه چیزی بخونید، تعلل نکنید که این کتابها واقعا نگاه جدیدی براتون ایجاد میکنن. اینم لینک خریدشون:
از این مجموعه، روانشناسی رویابینی را من ترجمه کردم. مانند هر پروژه مشترک دیگری (شخصی و کاری) که با دوست عزیزم، خانم راضیه امین انجام دادیم، لحظه به لحظهاش سرشار از لذت همراهی و همفکری و همدغدغگی بود. اگر مایل به تهیه این کتاب از نمایشگاه کتاب هستید، از آدرس زیر استفاده کنید:
https://book.icfi.ir/book/f882b0de-ef08-4bc9-afe3-6a9d369979e2/روان-شناسی-رویابینی?paginatedParams=page%3D1%26size%3D12%26search%3Dروان%2Bشناسی%2Bرویابینی%26searchType%3Dquick-search
https://book.icfi.ir/book/f882b0de-ef08-4bc9-afe3-6a9d369979e2/روان-شناسی-رویابینی?paginatedParams=page%3D1%26size%3D12%26search%3Dروان%2Bشناسی%2Bرویابینی%26searchType%3Dquick-search
۶۶
۱۴:۱۷