عکس پروفایل مغز سبز | روزنوشته‌های یک نورولوژیستم

مغز سبز | روزنوشته‌های یک نورولوژیست

۳۷۴ عضو
thumbnail
تو تنها داغی بودی که وقتی بر دلمان نشستی، گفتیم ای کاش پیش از این‌ها مرده بودیم...
ما ناسپاسِ داشتنت نبودیماما تو را نه چنان که بی‌تابِ قد برافراشتنمان بودی شناختیمو نه آن‌گونه که دنیا را فهمیده‌بودی فهمیدیم.
که اگر جز این بود،از سه بار تماشای سریال ۹۰ قسمتیِ فرار از زندان،یعنی حوالی ۲۰۰ ساعت، آن‌هم توسط مردی چون‌تو پرمشغله،حیرت نمی‌کردیم...
تو اگر دنیا را چنین با ظرافت نمی‌شناختی،در روزگاری که ما با هم‌فکرهایمان،در همین وطن، دست‌به‌یقه بودیم،و بر صورت هم چنگ می‌کشیدیم،نامه به جوانان غربی نمی‌نوشتی.
تو اگر جهان را از دریچه‌ی هنر نشناخته بودی،مسیر عالم را با خونتاین‌چنین ناگهان،تغییر نمی‌دادی...
هرچند برای شناساندن تو و سرو بلند انقلابی که با خون پاکت آبیاری کردی،هزاران ساعت فیلم،و میلیون‌ها صفحه کتاب هم کافی نیست،ما جز قلم و صدایمان، بضاعتی نداریم.
دست ما دختران دل‌شکسته‌ات را بگیرپدر مهربانِ آسمانی‌مان!

@dawnoftruth_ir 🪴@maghzesabz
undefined۳K
undefined۴۹
undefined۳۸
undefined۳۵
undefined۵
undefined۴
undefined۳
undefined۲
undefined۲

۲۲۴.۸K

۲۱:۱۳

thumbnail
موزیک-لِگوی "آزادی‌بخش" یا "Liberator"، یکی از زیباترین و خلاقانه‌ترین لگوهایی بود که تابحال دیدم.
از کودتای شیلی توسط آمریکا می‌گوید،از آمریکای آزادی‌بخش،که باعث سقوط و قتل آلنده شد؛
از ویکتور خارا، خواننده‌ی انقلابی شیلیایی،که در جمع دانشجویان دانشکده‌ی فنی دستگیر شد،و به همراه شمار زیادی از دانشجویان به استادیوم سانتیاگو منتقل شد.در آن‌جا استخوان‌های دست و انگشت‌های او را شکستند،و از او خواستند در حضور سایر بازداشت‌شدگان آواز بخواند،و او ترانه «ما پیروز خواهیم شد»،سرودِ مخصوص حزب اتحاد مردمی را خواند.
در روز ۱۶ سپتامبر ۱۹۷۳،جسد تیرباران شده‌ی او را در کنار خیابان پیدا کردند...

"همان سناریو،همان دروغ‌ها،همان نفت،همان طرز‌ فکر...کشور و پرچم فرق می‌کند،اما طرح یکی‌ست."
موزیک-لِگوی آزادی‌بخش،برای من، نماد مقاومت بود.مقاومت تمام آزادی‌خواهان جهان...

@maghzesabz
undefined۲۰
undefined۴
undefined۱

۱.۳K

۲۱:۵۴

آقای امام رضا (ع)!من هیچ‌گاه نخواهم فهمید کجای زندگی‌ام خیری از میان روسیاهی‌هایم سر زده، که شما مرا شایسته‌ی همسایگی‌ات دانستی.
منی که وقتی در عالم کودکی برایت نامه می‌نوشتم تا پدرم در ضریحت بیندازد، می‌دانستم نامه‌هایم را با دقت می‌خوانی.
منی که وقتی نام مشهدت را در سایت سنجش دیدم، انگار دنیا به رویم خندید...انگار خداوند تمام جهان را در دستانم گذاشت.
آقای امام رضای ما...حالا و امروز که همسایه‌ی شما هستم،از خیر آرزوهای کودکی‌ام گذشتم.یک چیز از شما می‌خواهم:
پدر مهربان امت را،نایب شهید فرزندت را،که حالا در آغوش امن شماست،به شما می‌سپاریم.ما سخت دلتنگ اوییم.رمضان ما را یاد او می‌اندازد،نوروز ما را یاد او می‌اندازد،روز طبیعت ما را یاد او می‌اندازد،تولد شما هم ما را...
تولدت مبارک، مهربان‌ترین همسایه‌ی دنیا undefined
@maghzesabz
undefined۲۴
undefined۲

۱.۲K

۲۲:۳۱

بازارسال شده از طلوع حقیقت | Dawn of truth
thumbnail
.پویش مردمی بانوان ایرانی
خطاب به مردم دنیا

دکتر پریسا فرزادنیا: داروساز
تحریم دارویی، یعنی محکوم کردنِ بیماران بی‌گناه به مرگ، صرفاً به جرم استقلال‌خواهی!ما ایرانی ها در جنگ با صهیونیست ها کم نگذاشتیم. آمریکا و دوستانش سعی کردند با تحریم‌، داروهای بیماران ما را قطع کنند اما فراموش کردند که ایران، سرزمینِ «توانستن» است. ما تسلیم نشدیم. با تکیه بر دانش بومی، صنعت داروسازی ما از نو شکل گرفت. امروز، ما انسولین، واکسن‌ هایی مانند واکسن کرونا و داروهای پیشرفته سرطان را خودمان تولید می‌کنیم. ما ثابت کردیم که می‌توانیم بدون تکیه بر غرب، هم زندگی را حفظ کنیم و هم بر دیوارهای تحریم غلبه کنیم. ما در صنعت داروسازی خودکفا شدیم تا هیچ‌کس نتواند با نیازهای ما بازی کند. ما ایستادیم، می‌ایستیم و پیروز خواهیم شد.شما برای نابودی اسرائیل و اخراج آمریکا از منطقه چه می‌کنید؟
صفحه‌ی "طلوع حقیقت" را،در اینستاگرام دنبال کنید.undefined instagram.com/dawnoftruth_ir

•| @Dawnoftruth_ir undefined |•.

۳۷

۱۹:۳۳

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined تا ساعتی دیگر پیام حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلّم منتشر خواهد شد.
undefined @rahbar_enghelab_ir

۱۳

۱۶:۰۶

بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی

پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم.pdf

۳۵۱.۷۸ کیلوبایت

undefined متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
undefined farsi.khamenei.ir/news-content?id=62870
undefined @rahbar_enghelab_ir

۱

۱۷:۰۶

بازارسال شده از طلوع حقیقت | Dawn of truth
thumbnail
.پویش مردمی بانوان ایرانی
خطاب به مردم دنیا

مترجم و مدرس انگلیسی، عضو هلال احمر
قهرمانان واقعی نه نقاب می‌زنند و نه شنل به دوش می‌کشند، آنها دل شجاعی دارند. این همان ابرقدرت واقعی است.ما ایرانی‌ها در جنگ با صهیونیست‌ها کم نگذاشتیم.هر ساله در ۸ مه، جهان روز جهانی صلیب سرخ و هلال احمر را گرامی می‌دارد؛ روزی برای پاسداشت بی‌طرفی، انسانیت و خدمت بی‌چشم‌داشت.‌در ایران، این روز معنایی عمیق‌تر دارد. در کنار اصول جهانی، ما قهرمانان خودمان را نیز به یاد می‌آوریم.یکی از این قهرمان‌ها، خانواده‌ای ۸ نفره است که داوطلب بودند و همه به شهادت رسیدند.‌ما هزینه‌ی زیادی برای ایستادگی مقابل امپریالیسم جهانی دادیم.شما برای نابودی اسرائیل و اخراج آمریکا از منطقه چه می‌کنید؟
صفحه‌ی "طلوع حقیقت" را،در اینستاگرام دنبال کنید.undefined instagram.com/dawnoftruth_ir

•| @Dawnoftruth_ir undefined |•.

۳۱

۱۸:۴۴

thumbnail
حوالی دوونیم صبح، بعد از ویزیت مریض خونریزی مغزی و در حالی که منتظر بیمار جوان اعزامی بودم، داشتم لیوانم را از بین لیوان‌های پرسنل بخشمان برمی‌داشتم تا چای، گلوی خشکیده‌ام را تازه‌تر کند. با خودم فکر کردم من چرا اینجا ایستاده‌ام؟ منی که مادرم خانه‌دار بود و زندگی ساده‌ای داشتیم، و کسی انتظار پزشک شدن از من نداشت. دغدغه‌مان ساختن دفتر کلکسیون برگ‌ها بود و دنبال کردن پروانه‌ها و گیپوربافی و معرق‌کاری. قرار بود شاعر و نویسنده و شاید نقاش شوم. ذهن تحلیل‌گر و روح عصیان‌گرم اما چیز بیشتری می‌خواست. من با شعر، زبان باز کردم، آموختم، دریچه‌ی نگاهم را وسعت دادم. با هشت کتاب سهراب، که اولین کتاب شعر هدیه‌ی مادرم بود، فهمیدم زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود ھواپیماست. من با شعر، پرواز کردن را تمرین کردم تا هر چیز زمینی را کوچک‌تر ببینم، و واقعی‌تر. تا پهنای آسمان را بفهمم. بلندپروازی، روحی بود که عیسای شعر در من دمید.اما برای زیستن، چیزی فراتر از این می‌خواستم.می‌خواستم آدم‌های رنگ‌رنگ ببینم. می‌خواستم ذهنم فراخ‌تر شود، علمم بیشتر شود، زندگی‌ام سخت‌تر و پیچیده‌تر شود.من دخترِ خانه بودم، و خانه برایم امن‌ترین جای دنیا بود. اما پرنده‌ی خیالم، دنیای بزرگ‌تری می‌خواست. دنیایی که در آن، هرچند خانه هنوز مرکز ثقل رویاها و پناه خستگی‌هاست، "مردم"، در آن زنده‌اند، حیات دارند، دیده و شنیده می‌شوند، و حتی مرهم بر زخم‌هایشان گذاشته می‌شود.می‌خواستم در دل هزاررنگی و یکرنگی مردم باشم.می‌خواستم شنونده‌ی رنج‌هایشان باشم، امیدبخش روزهای سختشان باشم...حتی اگر بدانم بیمار سکته‌ی مغزی‌ام قرار نیست دیگر راه برود، یا بیمار ترومبوز مغزی‌ام، قرار نیست دیگر برای کودکانش مادری کند.نتوانستم و نخواستم در واژه بمانم.درست یا غلط، واژه را به دل اجتماعی بردم که دوستش داشتم، و تا ابد دوستش خواهم داشت؛حتی اگر قرار باشد هزار شب دیگر تا اذان صبح دستور بستری بنویسم و سی.تی ببینم و نگران فشارخون بیمارانم باشم...

پ.ن: روز پاسداشت زبان فارسی، و روز حکیم فردوسی بزرگ، گرامی 🪴
@maghzesabz
undefined۳۳
undefined۲
undefined۱

۳۵۴

۰:۰۹

thumbnail
برای منی که چیزی از روزهای کودکی امام زمانم، دوران غیبت صغری و ۴ نایب خاص ایشان نمی‌دانستم، کتاب "داستان موعودِ" علیرضا نظری‌خرم، مثل چشمه‌ایست که ناگهان خدا در مسیر تشنه‌ای گذاشته‌باشد.
@maghzesabz
undefined۸
undefined۱

۲۶۴

۲۲:۳۷

بازارسال شده از طلوع حقیقت | Dawn of truth
thumbnail
فراسوی مرزها با طلوع حقیقت undefinedundefined

روز شلوغی را برای تماس ویدئویی با دوست جدید آرژانتینی‌مان انتخاب کرده بودیم. لااقل برای من که این‌طور بود. از صبح سر ویزیت بیمارانم بودم، و قرار بود تا قبل از ساعت ۱۰ خودم را به خانه برسانم تا به خریدهایم برسم و ۱۱ وبینار مشترکمان را شروع کنیم و بعد هم مهیا کردن خانه و پختن غذا برای میهمانان شام...از قضا بیمار جوانی که در سرویس عفونی بستری بود و من مشاوره‌اش را انجام داده بودم، وقت ال‌پی‌اش شده بود (اخذ مایع نخاع از میان مهره‌های کمر!). باید فشار مایع مغزی هم چک می‌شد. با اینکه می‌دانستم همین‌که از دهانم دربرود، می‌گوید خودت سوزن بزن، دلم نیامد به پزشکش یادآوری نکنم. دستکش دست کردم و مایع را گرفتم و ویزیت و نوشتن خلاصه‌پرونده‌ی بیماران ترخیصی و ثبت داروهایشان تا همان حوالی ۱۱ طول کشید. در همان لحظات، دوست مشترک اسپانیایی‌بلدمان که واسطه‌ی آشنایی ما بود، خبر داد که جلسه تا ساعت یک ظهر به تاخیر افتاده، و من با خیال راحت سراغ خرید و کارهای دیگرم رفتم.اولین بار بود که دوست آرژانتینی‌مان، کارینا، و دوست دیگرمان را که مدرس اسپانیایی هستند و سال‌ها ساکن بارسلونا بودند ملاقات می‌کردم. کارینای عزیز، حالا ساکن لبنان بود و شاهد جنگی سخت و نابرابر، و البته حالا دیگر خانواده‌ی شهید.خیال نمی‌کردم با زن محجبه‌ای روبرو شوم که عکس رهبران مقاومت را پشت سرش گذاشته و لبخند گرمی به لب دارد. خیال نمی‌کردم این‌قدر دیدنش مرا دلگرم و هیجان‌زده کند. خیال نمی‌کردم این‌قدر حرف هم را از عمق جان بفهمیم. دنیا خیلی کوچک‌تر از تصور ماست. آن‌قدر که دختر ترک ارومیه‌ای در خراسان، با بانویی آرژانتینی در لبنان که هیچ از او نمی‌داند، احساس عمیق خواهری دارد.از زن مسلمان و الگوی سوم و آقای شهید گفتیم و از رنجی که زنان جهان می‌برند، و او از آگاهی روزافزون زنان آمریکای جنوبی و فرقه‌های تازه‌ی انحرافی و روزهای سخت زندگی در جنگ حرف‌ها زد. لهجه‌ی شيرين اسپانیایی‌اش را قبل از ترجمه، شکسته‌بسته می‌فهمیدم، اما بیش و پیش از آن روح‌ها و جان‌ها با هم سخن می‌گفتند.
من آن روز فهمیدم ما با بسیاری از زنان جهان، درد مشترک داریم.دردی استخوان‌سوز به اعماق رنج‌های بشر و به بلندای تاریخ مظلومیت تمام زنان روی زمین...

دکتر عذرا رشیدنژاد متخصص مغز و اعصاب
#پشت‌صحنه#آنسوی‌دوربین#روایت‌قاب‌ها
@dawnoftruth_ir
undefined۱

۲۳

۲۱:۵۲