عکس پروفایل رؤیت و روایتر

رؤیت و روایت

۲۵۱ عضو
thumbnail
ترک موتور بودم و راننده گاز می‌داد به سمت ترمینال جنوب. تا رسیدیم نبش اتوبان بعثت یا همان شهید رئیسی، در اتوبوس باز شد و شاگرد گفت اراک! اراک!. از موتور پریدم پایین و از پله‌های اتوبوس رفتم بالا. شاگرد به صندلی تاشوی خودش اشاره کرد و گفت: آقا بشین همین جا.گفتم: اتوبوس پره؟ جا نداره؟گفت: بشین همین جا ویو عالی، جاده رو فول‌اچ‌دی ببین حال کن.گفتم: اتفاقا همینجا یه بار نشستم. شب بود. از رشت میومدیم قم، تو جاده مه بود و برف می‌اومد.شاگرد شوفر از ما جدا شد و رفت وسط اتوبوس.راننده که از بین همه کلماتم کلمه رشت را شنیده بود گفت: رشت بودی؟ از رشت داری میای؟ پس تهران چه کار می‌کردی؟گفتم: زمستون رشت بودم. داشتم می‌گفتم اون‌شب هوا خیلی خراب بود.راننده گفت: رشت بودی هوا چطور بود؟راننده انگار فعل‌های ماضی را مضارع می‌فهمید. هرچه از گذشته حرف می‌زدم به زمان حال ربط می‌داد. وقتی دیدم او ول‌کن نمی‌شود خودم بی‌خیال شدم و آمدم توی زمان حال.گفتم: آره اتفاقا هفته پیش رشت بودم. هوا خیلی بارونی بود. دو سه روز هم رامسر بودم.راننده این‌دفعه کلمه رامسر را برداشت: رامسر! عجب جاییه! اروپاست! رامسر رو شاه ساخته! خیلی قشنگه!انگار که آب از لب و لوچه راننده می‌ریخت.یک لحظه از این کشف راننده شاخ درآوردم و نیم‌کره چپ و راستم آب روغن قاطی کرد.رامسر!دریا!جنگل!شاه ساخته؟خدا رحم کرد که شاگرد شوفر زود به دادم رسید: داداش پاشو بریم عقب یه جا برات خالی کردم اونجا بنشین
@majidmaleki1402
undefined۵
undefined۲

۳۳۸

۱۲:۱۰

برنج‌های عاقبت به‌خیر
پیرمرد نشسته بود سر سفره. مهمانِ خانه محمد، پسرش بود. آهسته آهسته غذایش را می‌خورد. محمد تند تند شامش را خورده بود و مشغول سالاد بود. چشمش به بابا افتاد. پیرمرد بشقاب را گرفته بود دستش. داشت یکی یکی دانه‌های برنج مانده در بشقابش را با دست بر‌می‌داشت و در دهان می‌گذاشت.محمدآهسته در گوش پیرمرد گفت: آقا جون کافیه دیگه. چیزی نمونده که!توجه عروسش جلب شد. گفت: آقاجون گرسنتونه؟ پلو بریزم براتون؟ غذا هستا!پیرمرد گفت: نه بابا! گرسنه‌ام نیست. دارم همین برنج‌های باقی‌مونده توی بشقابم رو می‌خورم. من به اندازه این شهر حق‌الناس گردنمه. نمی‌خوام دیگه این برنجا هم روز قیامت ازم شکایت کنند. برن بگن ما خیلی زحمت کشیدیم تا برسیم به سفره این مرد، بعد ایشون ما رو ضایع کرد و ریخت سطل آشغال.
@majidmaleki1402
undefined۲
undefined۱

۳۰۳

۶:۴۷

thumbnail
پدرم رزمنده دفاع مقدس بود. عمویم از فرماندهان جنگ بود. من پای صحبت پدر و عمویم با دفاع مقدس و قصه‌هایش انس گرفتم. جنگ را از زبان آنها شنیدم. اما ما بچه‌های دهۀ شصت همیشه یک فاصله‌ای از جنگ داشتیم. بین ما جنگ یک دیوار شیشه‌ای وجود داشت که هیچ وقت جزو مشاهداتمان نبود؛ اما نُقل محافل و نَقلِ کتاب‌هایمان بود.با شروع ماجرای سوریه درک عمیق‌تری از جنگ پیدا کردیم. جنگ با اسلام تکفیری در عراق و سوریه را از قاب تلویزیون دیدیم. از شدت خشونت و جنایت داعشی‌ها می‌ترسیدیم و از گوشه و کنار می‌فهمیدیم که فلانی هم رفته سوریه. اما باز هم جبهه این جنگ در کشورهای دیگری بود و پای ما به جنگ باز نشد.اما جنگ دوازده روزه و چهل روزه این‌طور نبود. خودمان وارد جنگ شدیم. در این جنگ صدای جنگنده‌های دشمن را می‌شنیدیم. حتی اگر هوا روشن بود و صاف، می‌توانستیم در آسمان ببینیم‌شان. ترور فرماندهان و نخبگان را می‌شنیدیم و لحظه به لحظه در اخبار پیگیری می‌کردیم. حرص می‌خوردیم که چرا نمی‌توانیم از جان سرمایه‌هایمان حفاظت کنیم.این دوجنگ، خصوصا جنگ چهل روزِ یک کارخانه انسان‌سازی بود. دیگر از جنس روایت نبود؛ بلکه جزئی از مشاهدات خودمان بود و آن دیوار شیشه‌ای فروریخت. در این کارخانه هم نسل جنگ، هم ما دهه شصتی‌ و هفتادی‌ها و هم فرزندانمان یک تجربه مشترک داشتیم.در این تجربه فرزندان کم‌سن و سال ما هم با داغ شهادت رهبری مواجه شدند و تا 50 سال این داغ را با خود خواهند برد. ولو به اندازه یک خاطره کوتاه که بچه بودم، رهبر را شهید کرده بودند و ما هر شب می‌رفتیم میدان جمع می‌شدیم.شب‌های میدان شب‌های مهمی است. هر گوشه از میدان پاتوق گروه خاصی است. یک گوشه‌ای پاتوق رزمندگان مهندسی رزمی است. یک گوشه بچه‌های گردان‌های لشکر 17 هستند، آزادگان هم کنار هم قرار شبانه دارند. حتی یک شب دوربین گوشی‌شان را به من دادند تا ازشان عکس بگیرم. پاتوق ما دهه شصتی و هفتادی‌ها هم کنار میزهای نقاشی است. فرزندان هفت، هشت ده ساله‌مان ما را می‌کشانند سمت میزهای نقاشی. در سایه صدای «تو رستم تهمتنی»، برگه‌های نقاشی را رنگ می‌کنند. اما زیر همین سایه، تمام شعارهای انقلاب اسلامی را یاد گرفته‌اند. معنای دشمن را فهمیده‌اند. تشییع شهید را به چشم دیده‌اند و حالا در سنین کودکی تجربه عظیمی از این اتفاقات دارند. این تجربه یک سرمایه بزرگ فرهنگی و اجتماعی برای آینده ما است که انتقال آن در نظام آموزشی با این کیفیت شدنی نبود.
@majidmaleki1402
undefined۸

۲۹۰

۱۳:۳۲

thumbnail
مدتی بود که بچه‌های هیئت رزمندگان مشغول ساخت بنای هیئت بودند. یک روز که شهید پاکپور آمده بود اراک، بچه‌ها گفتند الان فرصت مناسبی است که سردار را بیاوریم هیئت. ساختمان در حال تعمیر را نشانش بدهیم و ازش کمک بگیریم. مادر سردار هم عضو هیئت بود. با مادر هم صحبت کردند و گفتند ما می‌خواهیم از حاجی کمک بگیریم. شما هم هنگام بازدید اینجا باشید و ازشان تقاضای کمک کنید. انشالله کمک می‌کنند. طراحی بچه‌ها ظاهرا درست بود و حاجی آمد هیئت. بچه‌ها ساختمان هیئت را نشان دادند و گفتند نیاز به کمک شما داریم. مادر سردار هم ازشان درخواست کرد برای ساخت بنا کمک کنند.سردار نگاهی به ساختمان کرد و گفت: آقا سعید شما تازه از زاهدان برگشتی، اوضاع اونجا رو هم دیدی. شما هم اگر جای من بودی پول‌های سپاه رو می بردی زاهدان و اینجا هزینه نمی‌کردی!پس نوشت: سرلشکر پاکپور اصالتا اهل روستاهای اراک بود. در مدت فرماندهی نیروی زمینی تمام استان‌ها را دوبار بازدید کرد و در هر مرتبه استان مرکزی آخرین استانی بود که بازدید می‌کرد.
راوی: سعید جلایی، مسئول وقت هیئت رزمندگان
@majidmaleki1402
undefined۲۰
undefined۲

۱.۲K

۱۳:۰۲

بازارسال شده از ســربـاز
thumbnail
نیروها را در مسجد روستا مستقر کرده‌اند. دیر رسیده‌ایم و بچه‌ها جاهای خوب کنار شوفاژ دور مسجد را گرفته‌اند و به نشانه مالکیت کنار هر بالش یک کلاشینکف کاشته‌اند. چاره‌ای نیست! همانجا وسط مسجد پتو سربازی را پهن میکنم و دراز می‌کشم. کمردرد امانم را بریده. سرعت‌گیرهای تبریز کردستان پدر صاحب کمر را درمیاورد. سرعت‌گیر که چه عرض کنم؛ خاکریز است بی‌پدر!نگاهم دوخته شده به پنکه سقفی مسجد و یاد پنکه‌ سقفی موکب‌های اربعین می‌افتم. آن گوشه مسجد یک نفر توئیت اخر ترامپ را می‌خواند این طرف مسجد فحش آبداری نثار کله زرد می‌کنند. میان این فحش‌ها من دارم به این فکر میکنم اگر الان آتش بس نقض بشود اینجا جزو اولین اهداف در منطقه غرب کشور است. توی تخیلاتم تاماهاوک سقف را میشکافد و در کمتر از ثانیه‌ای همه‌ تکه تکه می‌شویم. راستش را بخواهید زنده ماندنم غیرمنطقی به نظر می‌رسد. در نتیجه با اصابت تاماهاوک دوم کار خودم را هم میسازم!محسن کنارم دراز می‌کشد و جفتمان خیره به پنکه ‌خوابمان می‌برد. هنوز خوابم عمیق نشده با صدای انفجار از خواب می‌پرم! محسن را بیدار می‌کنم تا به خودم بیایم صدای انفجار دوم شدیدتر می‌آید و از خواب می‌پرم. آنقدر افکارم درگیر است که صدای کوبیده شدن دیگ‌ از آشپزخانه را به عنوان بمب به مغزم قالب می‌کند!

@saarbaaz#کردستان#سفرنامه#جنگ_رمضان

۱۴

۱۴:۱۴

thumbnail
مشهورِ شهرت‌گریزرفقا رفته بودند پیش پسر سپهبد شهید پاکپور و تقاضا کرده بودند که: برادرجان چه شد پس؟ ما با پالایشگاه صحبت کردیم قول دادند بنای یادمان را در دهسد هزینه کنند. حفظ آثار هم دارد کارهایی می‌کند. چرا شما نمی‌آیید وسط؟ کارها را پیگیری و مطالبه نمی‌کنید؟ بالاخره باید برای یادمان شهید در روستا کار کرد.پسر سپهبد پاسخ دادند که : پدرم من رو
منع کردند. چه در زمان حیات و چه بعد از شهادت‌شان راضی نیستن که دنبال این کارها باشم.

راوی: محسن جودکی
پس‌نوشت:تاریخ‌سازان آینده انسان، همه گمنام‌اند. گمنامی برای شهرت‌پرست‌ها دردآور است وگرنه همه اجرها در گمنامی است... تقدیر حقیقی جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند. مردان حق اهل شهرت نیستند.سید مرتضی آوینی
@majidmaleki1402
undefined۷

۲۲۴

۱۳:۰۳

الحمدلله حال پدر خوب است
امروز تبریز بودم. بابای یکی از بچه‌ها نانوایی داشت. یک شب توی جنگ جلوی نانوایی موشک خورد و یک نفر مجروح شد. مردم جمع شدند. زنگ زدند آمبولانس و مجروح را فرستادند بیمارستان. صدای گوشی آمد. داشت زنگ می‌خورد. گوشی مجروح افتاده بود زمین. گوشی را جواب دادند. زن مجروح بود. برای اینکه خاطرش جمع شود گفتند: خانم حال همسرتون خوبه. نگران نباشید. یک مجروحیت سطحی داشت فرستادیمش بیمارستان.همسر گفت: آقا پسرم با باباش بوده. پسرم کجاست؟هرچه گشتند اثری از پسر نبود. دوربین‌های مداربسته را که چک می‌کنند. تازه متوجه می‌شوند که وقتی پدر به نانوایی می‌رود؛ موشک زده به دل ماشین. پسرشان را نیست کرده و فقط دستش برجای ماند.
۱۲ خرداد ۱۴۰۵تبریز
@majidmaleki1402
undefined۱۲

۱۹۹

۱۵:۲۸

احمد تو را ز خلق الی ربنا شمردوقتی نبی شمرد یقیناً خدا شمرد
خود را علی شمرد و گهی مرتضی شمردجبریل یک شبه به چهل جا تو را شمرد
ای نازم این فرشته ی حیدر شمار را
محمد سهرابی@majidmaleki1402
undefined۸

۱.۵K

۸:۳۶

سلطه اکسل بر فرهنگ و هنر
ده سالی می‌شود که با ده‌ها مدیر فرهنگی کار کرده و گفت‌وگو داشته‌ام. علی‌رغم تفاوت‌ها و نگاها‌یشان؛ فکر می‌کنم می‌شود آن‌ها را به چهار دسته تقسیم کرد.
دسته اول: صندلی بزرگ، قامت کوچکاین مدیران اساسا محصول انتخاب اشتباه‌اند. آن‌ها هرگز نباید روی صندلی مدیریت مجموعه می‌نشستند و حالا که نشستند شده‌اند مبصر سیستم و آدم‌ها. این‌ها توان طراحی عملیات برای نیروهایشان را ندارند؛ بنابراین مجموعه را مبتلا به رکود می‌کنند و نیروها درجا می‌زنند.ماحصل چنین مدیریتی افزایش پچ‌پچ‌های سازمانی است. نیروها کار جدی ندارند؛ پس می‌افتند به بحث‌های حاشیه‌ای. مدیر هم مبصر کنترل حواشی است.
دسته دوم: مدیران سیستم‌بازنقطه کانونی این مدیران طراحی سیستم بوروکراتیک در مجموعه و پایبندی به آن است. این مدیر پایبند به نظم سیستمی است یعنی یک سازوکار مالی و یک ساز و کار عملیاتی دارد. این‌ها را ابتدای سال طراحی و جمع‌بندی می‌کند. بعد تا آخر سال همین نظم را تا انتها می‌رود. مشکل کجا است؟ جایی که سیستم اجازه انعطاف نمی‌دهد. برای سیستم عامل انسانی و خلاقیت عملیاتی مهم نیست. مواجه‌اش با جذب یک نخبه فرهنگی این است که متأسّفانه برنامه و بودجه بسته شده، نمی‌توانیم جذب داشته باشیم. اصلاً نمی‌پرسد که طرف کیست و چقدر ارزش جنگیدن دارد.بدترین مواجهه هم این است که این‌ها فاقد احساسات انسانی‌اند. درکی از ذائقه هنری و فرهنگی افراد ندارند و اصلاً ورود عمیق به احساسات آدم‌ها نمی‌کنند. همه چیز برایشان عدد و کمیت است. امسال چند تا پروژه؟ امسال چند تا مقاله؟ امسال چند تا مستند و چند تا کتاب؟ چند تا هنرآموز جدید تبدیل به هنرمند حرفه‌ای می‌شوند؟ او با چنین سوالات کمی مواجه است.
دسته سوم: مدیران عملیاتیاین مدیرها ساختار بسته ندارند. با تکیه بر احوالات و تخصص‌های نیروی انسانی ساختار می‌چینند و طی یک سال ده بار ساختارشان را تغییر می‌دهند. این مدیران استاد طراحی عملیات‌اند. مدام پروژه‌های خلاقانه باز می‌کنند. ده برابر بودجه‌ای که دارند کار می‌تراشند و می‌دوند دنبال پول. به همین دلیل برخلاف دو مدیر قبلی مجموعه زیر دستشان را خلاقانه مدیریت می‌کنند و نرخ تولید محصول فرهنگی و هنری را با یک جهش چشمگیر مواجه می‌کنند. برای این مدیران مهم نیست شما چه زمانی سر کار می‌آیید؛ بلکه مهم است کاری که بنابر انجامش بوده به نتیجه برسد. نحوه مدیریت این مجموعه از بیرون بسیار شلخته و نامنظم است و همیشه از این منظر قابل نقد هستند.ویژگی دیگر این گونه سازمان‌دهی، این است که چون سیستم بوروکراسی ضعیف است؛ همه کارها مستقیم با خود مدیر پیش می‌‌رود. از خرید شوینده برای نظافت گرفته تا قرارداد میلیاردی ساخت سریال.البته این نکات، نقاط ضعف این مدیران نیست بلکه نقطه ضعف‌شان جای دیگری است. آنجایی که برای این مدیران آنقدر کار و عملیات مهم می‌شود که بعضا از روی عامل‌های انسانی رد می‌شوند. از روی هنرمندی که کارش الف ویژه نبوده رد می‌شوند. نقطه ضعف جایی است که این‌ها هنرمندان را به عنوان تولیدکننده محصول می‌بینند نه انسانی که عواطف دارد.
دسته چهارم: مدیریت انفسیاین مدیران فارغ از سیستم سازمان‌دهی مجموعه و طراحی پروژه، با انسان‌ها سر و کار دارند. با لیست هنرمندان، پژوهشگران و فعالانی که توی اکسل از یک تا هزار شماره شده‌اند، کار ندارد. البته این لیست برایش مهم است؛ اما مهم تر ارتباط با افراد و نفوذ به قلبشان است‌. او برای هر انسانی مبتنی بر کشفی که می‌کند عملیات طراحی می‌کند. مسائل مالی و کاری و خانوادگی هر کارمند یا طرف قراردادش برایش مهم است. این مدیر هم سیستم می فهمد و هم طراحی عملیات. اما از دو مدیر قبلی جلوتر است چون او برای فرد فرد مجموعه‌اش نظام شغلی و مالی و عملیاتی طراحی می‌کند. اصلا صحبت‌کردن با فرد فرد زیر مجموعه برایش مهم است و تلاش می‌کند سیستم را مبتنی بر توان و احوالات این افراد طراحی کند.این گونه مدیریت بسیار فرساینده است و انرژی زیادی از مدیر می‌گیرد. متأسفانه مدیران این تیپی زود پیر و خسته می‌شوند، چون فشار روانی بیشتری را تحمل می‌کنند.
@majidmaleki1402
undefined۲۸

۳۶۶

۹:۲۰