در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#داستان_چهاردهم_بخش_اول
The purpose of lifeمقصد زندگی
A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered. Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area as possible.سالها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمینهایی را که بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار میرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن میتاخت و میتاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود، متوقف نمیشد، چون میخواست تا جاییکه امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند.
Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury myself."وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید. خسته بود و داشت میمرد. از خودش پرسید:«چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدر زمین بدست بیاروم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم!.»
... در ادامه با ما همراه باشید
ble.ir/join/43fBMoV9Gu

The purpose of lifeمقصد زندگی
A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered. Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area as possible.سالها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمینهایی را که بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار میرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن میتاخت و میتاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود، متوقف نمیشد، چون میخواست تا جاییکه امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند.
Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury myself."وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید. خسته بود و داشت میمرد. از خودش پرسید:«چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدر زمین بدست بیاروم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم!.»
... در ادامه با ما همراه باشید
۱۱:۲۱
#داستان_چهاردهم_بخش_دوم
... The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the hobbies we love. One day when we look back, we will realize that we don't really need that much, but then we cannot turn back time for what we have missed.داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش میکنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد، غفلت میکنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم، مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه میکنیم. متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمیتوان آب رفته را به جوی بازگرداند.
Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul?زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیباییها و لذتهای زندگی بهره مند شد و استفاده کرد. زندگی تعادلی است بین کار و تفریح، خانواده اوقات شخصی. بایستی تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور میتوانی با دیگران به توافق برسی، اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد. شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان. اما شادی معنا های متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب میکنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟!.
با ما همراه باشید
ble.ir/join/43fBMoV9Gu

... The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the hobbies we love. One day when we look back, we will realize that we don't really need that much, but then we cannot turn back time for what we have missed.داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش میکنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد، غفلت میکنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم، مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه میکنیم. متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمیتوان آب رفته را به جوی بازگرداند.
Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul?زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیباییها و لذتهای زندگی بهره مند شد و استفاده کرد. زندگی تعادلی است بین کار و تفریح، خانواده اوقات شخصی. بایستی تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور میتوانی با دیگران به توافق برسی، اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد. شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان. اما شادی معنا های متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب میکنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟!.
با ما همراه باشید
۱۴:۴۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#داستان_پانزدهم
Captain & fishermanکاپیتان و ماهیگیر
The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar , so he tried to find a qualified pilot to guide him. He went ashore in one of the small ports where his ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money. The captain took him on board and let him tell him where to steer the ship. ناخدای محتاط یک کشتی کوچک مجبور شد در امتداد ساحلی برود که با آن ناآشنا بود، بنابراین او سعی کرد یک ملوان واجد شرایط برای راهنمایی پیدا کند. او در یکی از بندرهای کوچکی که در آنجا بود به ساحل رفت و ایستاد، یک ماهیگیر محلی وانمود کرد که او یک ملوان ماهر است زیرا به مقداری پول نیاز داشت. کاپیتان او را سوار کرد و به او اجازه داد تا به او بگوید کشتی را کجا براند.
After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know what he was doing or where he was going so he said to him,' are you sure you are a qualified pilot? 'Oh, yes' answered the fisherman .'I know every rock on this part of the coast.' Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship. At once the fisherman added," and that's one of them." بعد از نیم ساعت کاپیتان شک کرد که ماهیگیر (ملوان) واقعاً نمی داند چه کاری انجام می دهد یا کجا می رود، بنابراین به او گفت: "مطمئنی که یک ملوان ماهر (واجد شرایط) هستی؟" ماهیگیر پاسخ داد: "اوه، بله."من تمام سنگ های این بندر را می شناسم. ناگهان صدای پارگی وحشتناکی از زیر کشتی به گوش رسید. ماهیگیر بلافاصله اضافه کرد: "و این یکی از آنهاست."
با ما همراه باشید
ble.ir/join/43fBMoV9Gu

Captain & fishermanکاپیتان و ماهیگیر
The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar , so he tried to find a qualified pilot to guide him. He went ashore in one of the small ports where his ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money. The captain took him on board and let him tell him where to steer the ship. ناخدای محتاط یک کشتی کوچک مجبور شد در امتداد ساحلی برود که با آن ناآشنا بود، بنابراین او سعی کرد یک ملوان واجد شرایط برای راهنمایی پیدا کند. او در یکی از بندرهای کوچکی که در آنجا بود به ساحل رفت و ایستاد، یک ماهیگیر محلی وانمود کرد که او یک ملوان ماهر است زیرا به مقداری پول نیاز داشت. کاپیتان او را سوار کرد و به او اجازه داد تا به او بگوید کشتی را کجا براند.
After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know what he was doing or where he was going so he said to him,' are you sure you are a qualified pilot? 'Oh, yes' answered the fisherman .'I know every rock on this part of the coast.' Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship. At once the fisherman added," and that's one of them." بعد از نیم ساعت کاپیتان شک کرد که ماهیگیر (ملوان) واقعاً نمی داند چه کاری انجام می دهد یا کجا می رود، بنابراین به او گفت: "مطمئنی که یک ملوان ماهر (واجد شرایط) هستی؟" ماهیگیر پاسخ داد: "اوه، بله."من تمام سنگ های این بندر را می شناسم. ناگهان صدای پارگی وحشتناکی از زیر کشتی به گوش رسید. ماهیگیر بلافاصله اضافه کرد: "و این یکی از آنهاست."
با ما همراه باشید
۱۸:۰۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#داستان_شانزدهم
One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he said to his friend Dick. 'Why don't you go to a sho~maker?' Dick said. 'A good one can make you the right shoes.' 'I've never been to a shoemaker,' Harry said. 'Aren't they very expensive?' 'No,' Dick said, 'some of them aren't. There's a good one in our village, and he's quite cheap. Here's his address.'He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry. Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him some shoes. Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker angrily, 'You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one smaller than the other!'
یکی از پاهای هری از دیگری بزرگتر بود. او هرگز نمیتوانم چکمه و کفشی برای پایم پیدا کنم به دوستش دیک گفت: هرگز نمیتوانم چکمه و کفشی برای پایم پیدا کنم دیک گفت"چرا پیش کفاش نمی روی؟" . یک کفاش خوب می تواند کفش مناسبی برای شما بسازد. هری گفت: من هرگز یک کفاش نداشته ام. آیا آنها بسیار گران نیستند؟ دیک گفت: «نه، برخی از آنها نیستند. یک کفاش خوب در روستای ما وجود دارد، و او کاملاً ارزان است. اینم آدرسش.» روی یک کاغذ چیزی نوشت و به هری داد. هری چند روز بعد نزد کفاش روستای دیک رفت و کفاش کفش مناسب او را ساخت. هری یک هفته بعد دوباره به مغازه رفت و به کفشش نگاه کرد. سپس با عصبانیث به کفاش گفت: "تو مرد احمقی هستی!" من گفتم: یکی از کفش ها را بزرگتر از دیگری بسازید، اما شما یکی را کوچکتر از دیگری درست کرده اید!
با ما همراه باشید
ble.ir/join/43fBMoV9Gu

One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he said to his friend Dick. 'Why don't you go to a sho~maker?' Dick said. 'A good one can make you the right shoes.' 'I've never been to a shoemaker,' Harry said. 'Aren't they very expensive?' 'No,' Dick said, 'some of them aren't. There's a good one in our village, and he's quite cheap. Here's his address.'He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry. Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him some shoes. Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker angrily, 'You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one smaller than the other!'
یکی از پاهای هری از دیگری بزرگتر بود. او هرگز نمیتوانم چکمه و کفشی برای پایم پیدا کنم به دوستش دیک گفت: هرگز نمیتوانم چکمه و کفشی برای پایم پیدا کنم دیک گفت"چرا پیش کفاش نمی روی؟" . یک کفاش خوب می تواند کفش مناسبی برای شما بسازد. هری گفت: من هرگز یک کفاش نداشته ام. آیا آنها بسیار گران نیستند؟ دیک گفت: «نه، برخی از آنها نیستند. یک کفاش خوب در روستای ما وجود دارد، و او کاملاً ارزان است. اینم آدرسش.» روی یک کاغذ چیزی نوشت و به هری داد. هری چند روز بعد نزد کفاش روستای دیک رفت و کفاش کفش مناسب او را ساخت. هری یک هفته بعد دوباره به مغازه رفت و به کفشش نگاه کرد. سپس با عصبانیث به کفاش گفت: "تو مرد احمقی هستی!" من گفتم: یکی از کفش ها را بزرگتر از دیگری بسازید، اما شما یکی را کوچکتر از دیگری درست کرده اید!
با ما همراه باشید
۱۷:۲۹
در کتابخانه اطلاعات عمومی خود را افزایش دهید@ketabkhanee
۱۵:۵۶
جنوبی سیاوش فراهانی مددپ73
۱۳:۱۹
جنوبی سیاوش فراهانی مددپ73
۱۵:۰۹