رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
_خب تو که از خجالتش دراومدی! آخرین بخیه رو زد و گفت: فقط یبار دیگه ببینمش دور و برت! دین بعد از درست کردن اوضاع من رفت تا دستاشو بشوره.با درد از جام بلند شدم. لبامو گاز میگرفتم تا صدام در نیاد. بیگ گای کمک کرد تا بشینم. ÷هی زاها... _هوم... ÷واقعا فقط تهدیدت کرد یا از ترس جون طرف نگفتی به دین؟! جدی توی چشماش زل زدم:خودت چی فکر میکنی؟! با چشمای ناراحت نگام کرد: دختر خوب! بهت میگم اینجا جای تو نیست؛ میگی نه.میگم واست یکی رو بذارم حواسش بهت باشه؛ بازم میگی نه! اینجا جای امثال تو نیست و اینکار مناسبت نیست زاها! همه فکمیکنن هرکی یه لیوان مشروب میده دستت هرزه ست. تو با اونا فرق داری! بیا ببرمت پیش داداشم. یه لباس فروشی داره. اونجا کار کن. _گفتم که...نه! من باید نزدیک اینجا باشم. خودت که بهتر میدونی! ÷آره آره میدونم باید نزدیک پاتوق باشی. ولی نگرانش نباش.من از خجالت اون عوضی درمیام. _ممنون... ×زاها... پایه ای یه چیزی دوتایی بزنیم؟! _مثلا چی؟ کوک؟؟؟ ×اوه نه بابا راه افتادی! _عزیزم اون موقع که شما تازه داشتی یاد میگرفتی تاتی تاتی راه بری، من میگفتم میگ میگ! دین با قهقهه در حالی که دستاشو خشک میکرد جلو اومد: واسه همین زبونته که عاشقتم! پوکر نگاهش کردم: خب تو نمیگی قلب من با باطری کار میکنه، بعد یه دفعه ابراز عشق میکنی، من قلبم کشش نداره، وایمیسه یه جنازه میوفته رو دستت؟! دین یه دفعه ایستاد و با یه لبخند نگاهم کرد: چقدر دلم واست تنگ شده بود... الان انگار بیشتر متوجه ش شدم... لبخندی زدم: منم همین طور لعنتی! دین بغلم کرد و منم دستامو دورش حلقه کردم. دین یه سال ازم بزرگتر بود و تقریبا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. اون از فامیلای مادری ادوارد بود و میشه گفت یکی از دلایل آشنایی ادوارد با خاله م بود. ×پایه ای یه پیک بزنیم و یه دست بازی کنیم؟! _بدون شرط بندی؟! ×بدون شرط بندی! از روی میز آروم پایین اومدم: بعد ساعت کاری. بیگگای تا اون موقع ساکت بود: بیخیال دختر! الان آخرای شبه دیگه. تو هم که حالت خوب نیست. برو یکم خوش بگذرون. _مشکلی نیست؟! ÷نه. تئودور رو میذارم سر جات. _اوکی. دستت درد نکنه. میزتم به گند کشیدم! ÷اوه زاها برای اولین بار خجالت کشید! نه حالا که میگی باید عوضش از حقوقت کم کنم!!! با دهن باز نگاهش کردم: ناموسا؟!!!! بیگ گای در حالی که قهقهه میزد گفت: برو! شوخی کردم. تا آخرای شب با دین ورق بازی کردیم و وودکا دادیم بالا.اون از سفراش گفت و افرادی که دیده بود و ماجراهایی که براش اتفاق افتاده بود. منم از ماجراهایی که برام پیش اومده بود و کارای هری. آخرای شب دیگه کاملا کله م داغ کرده بودم و مست بودم. یه دفعه زدم زیر گریه و ماجرای خواستگاری و حرفای فواد رو واسه دین تعریف کردم. اولش قرار بود نگم. ولی واقعا این موضوع اعصابمو بهم ریخته بود. پنه لوپه هنوز نتونسته بود چیز دندون گیری که بتونه یه تهدید برای فواد به حساب بیاد رو پیدا کنه. مهلت منم داشت تموم میشد. دین مست نبود و با دقت به حرفام گوش میداد. وقتی تموم شد، اشکامو پاک کرد و گفت: نگرانش نباش. من دیگه اینجام. کنار تو و هری و قرار نیست جایی برم. همه این سال ها دنبال متحدای درست و قدرتمند میگشتم. کسایی که واقعا پشتمون بمونن. اما انگار وفاداری فقط واسه تو قصه هاست. اینقدر مردم بدبختن که واقعا یه دلار میفروشنت و حتی آدم می کشن! حتی مخالفای سرسخت تک چشم هم اونقدرا ثابت قدم نیستن. فقط مسلمونا و یکتا پرستای معتقد به منجی بدون ترس و ثابت قدم بودن که اونا هم درباره موجودیت هری نظر مثبتی نداشتن و حاضر به همراهیش نبودن. الان که دیگه همه جا رو گشتم و خیال خودم رو راحت کردم، جایی نمیرم. همین جا میمونم کنارتون تا آخرش... لبخند بی حالی زدم و دستاشو سست فشردم. این قلبمو میشکوند که هری باید تنها مبارزه کنه. کسی رو غیر از ما چند نفر نداره در مقابل ارتش بزرگ تک چشم و خویی که هر روز بیشتر در درونش رشد میکنه. باید هم با درونش مبارزه کنه هم بیرون. اما خوش حال بودم که دین کنارمونه... اون یه متحد قدرتمنده... نمیدونم چند ساعت حرف زدیم و نوشیدنی خوردیم. فقط یادمه از خستگی و مستی بیهوش شدم... * سر و صدا نمی ذاشت بخوابم. یه چشممو به زور باز کردم. هیچ ایده ای نداشتم که کجام!!! چشمامو با دستم مالوندم و سعی کردم روی محیط اطراف تمرکز کنم. انگار هنوز الکل توی خونم بود. یکم که گذشت انگار مغزم تازه بالا اومد. تو پاتوق بودم! چندتا کاناپه قدیمی اما نرم توی پاتوق بود. من روی یکیش خوابیده بودم و دین روبروی من روی یه کاناپه دیگه. نشستم و به اطراف نگاه کردم. بچه ها بودن که اومده بودن. چقدر سرو صداشون زیاد بود!!! انگار پارتی گرفته بودن.
@nephilimprincenovel
به زور از جام بلند شدم و دنبال موبایلم گشتم. روی میز پیداش کردم. خدای من! ۱۱ صبح بود!!! کلی هم میس کال و پیام از هری و لیلی و جیمز داشتم. از استرس لبامو گاز میگرفتم. نمی دونستم چیکار کنم. رفتم سراغ دین._دین؟! دییننن؟!!×هوممم...._دین بلند شو!!!×خوابم میاد..._ساعت ۱۱ صبحه! صبح که چه عرض کنم! ظهر! بلند شو!!! باید برم خونمون و تو ام باید بیای!خوابالو پرسید: واسه چی من بیام؟!همون طور که پالتو و چکممو می پوشیدم، گفتم: چون من دیشبم اینجا خوابم برده و به هیچکس اطلاع ندادم. مهمون بودن تو بهونه خوبیه! بلند شو!×بیخیال..._چی چیو بیخیال! برم خونه تیکه بزرگه م انگشت کوچیکه پامه! لیلی زنده زنده تو دیگ می جوشونتم!×نگران نباش... من گفتم...متوقف شدم: چیو گفتی؟؟! به کی؟!دین چشماشو مالید: دیشب موبایلت خیلی زنگ خورد. منم جواب دادم. هری بود. داشت از نگرانی دق می کرد. منم گفتم که اینجام و تو هم خوابت برده. حالا میذاری بخوابم؟!نفس راحتی کشیدم: هوففف... آره آره بخواب خرس خوابالوی من!بعد یه لبخند پهن تحویلش دادم.×که من خرسم! آره؟!یه کوسنای روی مبل رو به طرفم پرت کرد که با خنده جاخالی دادم و یه کوسن هم من به طرفش پرت کردم. این شد شروع یه بالشت بازی حسابی! بعد یه ربع از خنده نمی تونستم خودمو جمع کنم. همه بدنم بی حس شده بود و فقط با بی حالی می خندیدم و از خودم دفاع می کردم. سکسکه م هم گرفته بود!_دین... هیک.... دین...هیک... بسه...هیک...!×نگاش کن دختره ی لوس چه سریع تسلیم شد! بلند شو بلند شو خودتو جمع کن! منو بزن! عجب پهلوون پنبه ای!یه دفعه یه صدای آشنا اومد: خوش میگذره؟!هر دو متوقف شدیم و به طرف منبع صدا برگشتیم که چشمای من گرد شد!×هرییی!!!! هرمس!!! اوه خدای من! فامیلای عزیز!دین خیلی سریع از روی من کنار کشید و به سمت هرمس رفت. هر دو رو بغل کرد.منم بلند شدم و سر و وضعمو درست کردم و به سمت جفتشون نگاه انداختم. نگاه هر دو شون یه جوری بود. هرمس یه جور همراه با غیض و حسادت و هری مخلوطی از خوش حالی و ناراحتی!بعد از احوال پرسی با دین جفتشون به من نگاه کردن._هی! چطورین؟! هری! تو اینجا چیکار میکنی؟! چطوری اومدی؟!هرمس به جای هری جواب داد: هری نگرانت بود. گویا هر چی بهت زنگ میزده دیشب جواب ندادی و نرفتی خونه. تا اینکه بالاخره دین به جات جواب داده و گفت که جفتتون اینجایین. وقتی که صبحم جواب ندادی و نرفتی خونه، هری به من زنگ زد که بیام دنبالش و بیارمش اینجا.بعد با اخم زل زد به من.جلو رفتم و با شرمندگی به هری نگاه کردم: شرمنده! ما تا نزدیکای صبح مشغول صحبت بودیم و اصلا متوجه گذرزمان و اطرافمون نبودیم.بعدم از خستگی خوابمون برد.هری همون طور اخمو گفت: حتما واست اهمیتی نداشته که فراموش کردی!جلو رفتم تا بغلش کنم: اوه نه اینطور نیست عزیزم! فقط بعد از مدت ها دین رو دیدم و کلی حرف داشتم که بهش بزنم!نزدیکش که شدم خودشو با قیافه در هم رفته عقب کشید و گفت: شایدم اینقدر الکل خوردی که مست شدی!اوه خدایا من هنوزم بوی گند الکل میدم!_نه خب میدونی که اولا من تو بار کار میکنم و بعدم... خب دوستا که دور هم جمع میشن ممکنه یه چیزی هم بخورن!هری عصبی با صدای بلند گفت: من بچه نیستم که سرمو شیره بمالی! این بوی یه عالمه الکله نه چهارتا پیک!و بعد با عصبانیت سریع از ما دور شد. پوفی کشیدم و به دین و هرمس نگاه کردم.دین شونه ای بالا انداخت و هرمس با اخم و دست به سینه گفت: میدونی! بهش حق میدم! تو از نگرانی نمیذاری هری از خونه خارج بشه! اون وقت خودت بیشتر از ۱۲ ساعت به گوشیت جواب نمیدی و بعد در حالی پیدات میکنیم که بوی الکل میدی و با یه پسر روی مبل در حال بالش بازی هستی! من بودم دیگه اصلا باهات حرف نمی زدم!معترضانه نگاهش کردم: هی! منظورت از این حرفا چیه؟! من با یه پسر روی مبل؟! اولا دین مثل برادرمه و تو اینو خوب میدونی! دوما من داشتم کارامو میکردم که بیام خونه! اون ذهن منحرفتو تمیز کن هرمس! من میرم دنبال هری!بی خیال صحبت اون دوتا شدم و به سمت راهی که فکر میکردم هری رفته باشه رفتم.بعد گشت زدن توی پاتوق کنار نورا پیداش کردم در حالی که اخمالو نشسته بود و نورا با لبخند باهاش صحبت می کرد. نورا من رو که دید، به بهونه گرفتن قهوه رفت.کنار هری نشستم. هری همچنان اخمالو و دست به سینه به روبه روش نگاه می کرد و هیچ توجهی به من نمی کرد._هی...اوممم...ببخشید که نگرانت کردم. واقعا قصدم این نبود که اذیتت کنم. فقط اینقدر از دیدن دین خوش حال بودم که زمان از دستم در رفت...+..._نمی خوای باهام صحبت کنی؟!+..._الان یعنی قهر کردی؟!+..._من که عذرخواهی کردم. قول میدم دیگه تکرار نشه!+...
@nephilimprincenovel
۷:۳۰
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
به زور از جام بلند شدم و دنبال موبایلم گشتم. روی میز پیداش کردم. خدای من! ۱۱ صبح بود!!! کلی هم میس کال و پیام از هری و لیلی و جیمز داشتم. از استرس لبامو گاز میگرفتم. نمی دونستم چیکار کنم. رفتم سراغ دین. _دین؟! دییننن؟!! ×هوممم.... _دین بلند شو!!! ×خوابم میاد... _ساعت ۱۱ صبحه! صبح که چه عرض کنم! ظهر! بلند شو!!! باید برم خونمون و تو ام باید بیای! خوابالو پرسید: واسه چی من بیام؟! همون طور که پالتو و چکممو می پوشیدم، گفتم: چون من دیشبم اینجا خوابم برده و به هیچکس اطلاع ندادم. مهمون بودن تو بهونه خوبیه! بلند شو! ×بیخیال... _چی چیو بیخیال! برم خونه تیکه بزرگه م انگشت کوچیکه پامه! لیلی زنده زنده تو دیگ می جوشونتم! ×نگران نباش... من گفتم... متوقف شدم: چیو گفتی؟؟! به کی؟! دین چشماشو مالید: دیشب موبایلت خیلی زنگ خورد. منم جواب دادم. هری بود. داشت از نگرانی دق می کرد. منم گفتم که اینجام و تو هم خوابت برده. حالا میذاری بخوابم؟! نفس راحتی کشیدم: هوففف... آره آره بخواب خرس خوابالوی من! بعد یه لبخند پهن تحویلش دادم. ×که من خرسم! آره؟! یه کوسنای روی مبل رو به طرفم پرت کرد که با خنده جاخالی دادم و یه کوسن هم من به طرفش پرت کردم. این شد شروع یه بالشت بازی حسابی! بعد یه ربع از خنده نمی تونستم خودمو جمع کنم. همه بدنم بی حس شده بود و فقط با بی حالی می خندیدم و از خودم دفاع می کردم. سکسکه م هم گرفته بود! _دین... هیک.... دین...هیک... بسه...هیک...! ×نگاش کن دختره ی لوس چه سریع تسلیم شد! بلند شو بلند شو خودتو جمع کن! منو بزن! عجب پهلوون پنبه ای! یه دفعه یه صدای آشنا اومد: خوش میگذره؟! هر دو متوقف شدیم و به طرف منبع صدا برگشتیم که چشمای من گرد شد! ×هرییی!!!! هرمس!!! اوه خدای من! فامیلای عزیز! دین خیلی سریع از روی من کنار کشید و به سمت هرمس رفت. هر دو رو بغل کرد. منم بلند شدم و سر و وضعمو درست کردم و به سمت جفتشون نگاه انداختم. نگاه هر دو شون یه جوری بود. هرمس یه جور همراه با غیض و حسادت و هری مخلوطی از خوش حالی و ناراحتی! بعد از احوال پرسی با دین جفتشون به من نگاه کردن. _هی! چطورین؟! هری! تو اینجا چیکار میکنی؟! چطوری اومدی؟! هرمس به جای هری جواب داد: هری نگرانت بود. گویا هر چی بهت زنگ میزده دیشب جواب ندادی و نرفتی خونه. تا اینکه بالاخره دین به جات جواب داده و گفت که جفتتون اینجایین. وقتی که صبحم جواب ندادی و نرفتی خونه، هری به من زنگ زد که بیام دنبالش و بیارمش اینجا. بعد با اخم زل زد به من. جلو رفتم و با شرمندگی به هری نگاه کردم: شرمنده! ما تا نزدیکای صبح مشغول صحبت بودیم و اصلا متوجه گذرزمان و اطرافمون نبودیم.بعدم از خستگی خوابمون برد. هری همون طور اخمو گفت: حتما واست اهمیتی نداشته که فراموش کردی! جلو رفتم تا بغلش کنم: اوه نه اینطور نیست عزیزم! فقط بعد از مدت ها دین رو دیدم و کلی حرف داشتم که بهش بزنم! نزدیکش که شدم خودشو با قیافه در هم رفته عقب کشید و گفت: شایدم اینقدر الکل خوردی که مست شدی! اوه خدایا من هنوزم بوی گند الکل میدم! _نه خب میدونی که اولا من تو بار کار میکنم و بعدم... خب دوستا که دور هم جمع میشن ممکنه یه چیزی هم بخورن! هری عصبی با صدای بلند گفت: من بچه نیستم که سرمو شیره بمالی! این بوی یه عالمه الکله نه چهارتا پیک! و بعد با عصبانیت سریع از ما دور شد. پوفی کشیدم و به دین و هرمس نگاه کردم. دین شونه ای بالا انداخت و هرمس با اخم و دست به سینه گفت: میدونی! بهش حق میدم! تو از نگرانی نمیذاری هری از خونه خارج بشه! اون وقت خودت بیشتر از ۱۲ ساعت به گوشیت جواب نمیدی و بعد در حالی پیدات میکنیم که بوی الکل میدی و با یه پسر روی مبل در حال بالش بازی هستی! من بودم دیگه اصلا باهات حرف نمی زدم! معترضانه نگاهش کردم: هی! منظورت از این حرفا چیه؟! من با یه پسر روی مبل؟! اولا دین مثل برادرمه و تو اینو خوب میدونی! دوما من داشتم کارامو میکردم که بیام خونه! اون ذهن منحرفتو تمیز کن هرمس! من میرم دنبال هری! بی خیال صحبت اون دوتا شدم و به سمت راهی که فکر میکردم هری رفته باشه رفتم. بعد گشت زدن توی پاتوق کنار نورا پیداش کردم در حالی که اخمالو نشسته بود و نورا با لبخند باهاش صحبت می کرد. نورا من رو که دید، به بهونه گرفتن قهوه رفت. کنار هری نشستم. هری همچنان اخمالو و دست به سینه به روبه روش نگاه می کرد و هیچ توجهی به من نمی کرد. _هی...اوممم...ببخشید که نگرانت کردم. واقعا قصدم این نبود که اذیتت کنم. فقط اینقدر از دیدن دین خوش حال بودم که زمان از دستم در رفت... +... _نمی خوای باهام صحبت کنی؟! +... _الان یعنی قهر کردی؟! +... _من که عذرخواهی کردم. قول میدم دیگه تکرار نشه! +...
@nephilimprincenovel
_خعله خب! حالا که اینطوره...آروم بهش نزدیک شدم و دستامو بردم توی پهلوش تا قلقلکش بدم.+اگه انگشتت بهم بخوره دیگه نه من نه تو!با تعجب بهش نگاه کردم! از کجا فهمید؟ همیشه غافلگیر میشد! خدایا خودت کمکم کن! هنوز ۲۰ سالش تموم نشده داره شاخ بازی درمیاره! وای به وقتی که ۲۰ سالش بشه!!!_باشه پس من میرم! تو که علاقه ای به صحبت کردن با من نداری! لااقل میرم با دین حرف بزنم.تا بلند شدم دوباره با شتاب پرت شدم سمت عقب. ولی ایندفعه نه روی مبل. توی بغل هری!وای خدای من! این دیگه خیلی زیاد بود! چه اتفاقی داره میوفته! اون از من هم جثه ش بزرگ تر شده! باورش واسم سخته که هری همون کوچولوییه که من بزرگش کردم!با تعجب بهش نگاه کردم. با بازوهاش سفت قفلم کرده بود و اخم وحشتناکی روی صورتش بود.+دیگه بسه هر چی با دین از دیشب تا حالا خوش گذروندی! بشین همینجا!_الان یعنی غیرتی شدی؟!با خنده گفتم و بهش نگاه کردم. پیدا بود زور میزنه تا نخنده.+من از دیروز تا حالا ندیدمت! بشین سرجات!_خب خودت نخواستی حرف بزنی! من که چیزی نگفتم!با قیافه مظلوم نگاش کردم. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده.با لبخند بهش که قهقهه میزد نگاه کردم. خدایا یه کاری کن همیشه این پسر کوچولوی من بخنده...دستم بالا رفت و تکه ای موهاشو که حالا بلند شده بود گذاشتم پشت گوشش. خنده هاش آروم آروم تموم شد و بهم نگاه کرد.+دیگه هیچوقت هیچوقت منو بی خبر نذار! تموم دیشب نخوابیدم از نگرانی!از روی پاش سرخوردم روی مبل. سرشو گذاشتم روی پام و شروع کردم به نوازش کردن موهاش._حالا میتونی استراحت کنی؟!_حالا می تونم استراحت کنم...چند دقیقه که گذشت، هری وول خورد: زاها! میتونم یه سوال بپرسم؟!_بپرس.+میگم دیشب... چیزه... وقتی الکل خوردی... بعد دین هم بود... خب... چیزه..._چی؟!به چشمام با ناراحتی زل زد و آروم پرسید: اتفاقی... بینتون افتاد؟!اولش نگرفتم که چی میگه... ولی بعد یه دفعه دوزاریم افتاد!با حیرت زدگی نگاهش کردم: خدای من! هری!!! منظورت چیه؟! اون مثل برادرمه!+ولی واقعا برادرت نیس!_این تو احساسات ما تاثیری نداره! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و احساسمون بهم مثل یه خواهر و برادره!×از قول خودت حرف بزن! نه یکی دیگه!!!دین بود! اول با تعجب بهش نگاه کردم و بعد بهش چشم غره رفتم:دیییننن!!!پرید روی کاناپه روبرویی ما نشست و دستاشو گذاشت زیر سرش و پاهاشم روی میز ولو کرد: شوخی کردم. زاها خواهر کوچولوی منه!هری بدون حس نگاهش می کرد.یه دفعه دین موبایلمو انداخت توی بغلم: این گوشیت خودشو کشت! جواب بده!نگاهی بهش انداختم. شماره لیلی بود._اوه... دین؟!×هوم...؟_دیننن!!!×چیه؟!_بلند شو بریم خونمون! به صرف شام دعوتت می کنم!×منم که پشت گوشام مخملیه نمی دونم تو منو به عنوان پرچم صلح می بری!هری سرشو از روی پام برداشت. منم از جام بلند شدم و به سمت دین رفتم: بلند شو خودتو لوس نکن! من میرم یه دوش بگیرم. حاضر شو.بعد از یه دوش حسابی که بدنم حال اومد و بوی گند عرق و الکل رو هم از بین برد، لباس تمیز از لاکر خودم توی پاتوق پوشیدم و رفتم بین بچه ها. هری بین جمع نشسته بود و جک های بی مزه همیشگی شو تعریف می کرد. هیچ وقت نفهمیدم خودش به کجای اون جکا می خنده! واسه من هیچ وقت تعریف نمی کرد چون همیشه پوکر بهش نگاه می کردم و نمی خندیدم!ولی انگار بچه ها خیلی خوششون اومده بود که صدای قهقهه شون بلند بود.+این یکی رو داشته باشین!یه روز دو تا گوجه از خیابون با هم رد میشدن. یه دفعه ماشین میزنه به یکیشون! اون گوجه سالمه به گوجه دیگه میگه: رُّب! پاشو بریم!جمعیت از خنده منفجر شد! من فک کنم اینا به تِرک روی دیوارم می خندن!_هری؟!جمعیت ساکت شدن و به من نگاه کردن.%هی زاها! چه خواهرزاده باحالی داری! کجا تا حالا قایمش کرده بودی؟!یکی از بچه های نگهبان قدرت گفت. بقیه هم تایید کردن.هری اومد کنارم: خب به نظرم دیگه بریم خونه. برو وسایلتو جمع کن.+حتما الان باید بریم؟!_آره دیگه! همین حالاشم دیر کردیم! لیلی کله مونو می کنه!+توروخدا! یکم دیگه بمونیم! من حوصله م تو خونه سر میره! حداقل اینجا با دوستات حرف میزنم دلم باز میشه!یه نگاه به قیافه مظلومش انداختم. چشمای سبزشو درشت کرده بود و لب پایینشو داده بود بیرون. با لبه تیشرتش بازی می کرد و توی چشماش پر التماس بود.
@nephilimprincenovel
۷:۳۱
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
_خعله خب! حالا که اینطوره... آروم بهش نزدیک شدم و دستامو بردم توی پهلوش تا قلقلکش بدم. +اگه انگشتت بهم بخوره دیگه نه من نه تو! با تعجب بهش نگاه کردم! از کجا فهمید؟ همیشه غافلگیر میشد! خدایا خودت کمکم کن! هنوز ۲۰ سالش تموم نشده داره شاخ بازی درمیاره! وای به وقتی که ۲۰ سالش بشه!!! _باشه پس من میرم! تو که علاقه ای به صحبت کردن با من نداری! لااقل میرم با دین حرف بزنم. تا بلند شدم دوباره با شتاب پرت شدم سمت عقب. ولی ایندفعه نه روی مبل. توی بغل هری! وای خدای من! این دیگه خیلی زیاد بود! چه اتفاقی داره میوفته! اون از من هم جثه ش بزرگ تر شده! باورش واسم سخته که هری همون کوچولوییه که من بزرگش کردم! با تعجب بهش نگاه کردم. با بازوهاش سفت قفلم کرده بود و اخم وحشتناکی روی صورتش بود. +دیگه بسه هر چی با دین از دیشب تا حالا خوش گذروندی! بشین همینجا! _الان یعنی غیرتی شدی؟! با خنده گفتم و بهش نگاه کردم. پیدا بود زور میزنه تا نخنده. +من از دیروز تا حالا ندیدمت! بشین سرجات! _خب خودت نخواستی حرف بزنی! من که چیزی نگفتم! با قیافه مظلوم نگاش کردم. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده. با لبخند بهش که قهقهه میزد نگاه کردم. خدایا یه کاری کن همیشه این پسر کوچولوی من بخنده... دستم بالا رفت و تکه ای موهاشو که حالا بلند شده بود گذاشتم پشت گوشش. خنده هاش آروم آروم تموم شد و بهم نگاه کرد. +دیگه هیچوقت هیچوقت منو بی خبر نذار! تموم دیشب نخوابیدم از نگرانی! از روی پاش سرخوردم روی مبل. سرشو گذاشتم روی پام و شروع کردم به نوازش کردن موهاش. _حالا میتونی استراحت کنی؟! _حالا می تونم استراحت کنم... چند دقیقه که گذشت، هری وول خورد: زاها! میتونم یه سوال بپرسم؟! _بپرس. +میگم دیشب... چیزه... وقتی الکل خوردی... بعد دین هم بود... خب... چیزه... _چی؟! به چشمام با ناراحتی زل زد و آروم پرسید: اتفاقی... بینتون افتاد؟! اولش نگرفتم که چی میگه... ولی بعد یه دفعه دوزاریم افتاد! با حیرت زدگی نگاهش کردم: خدای من! هری!!! منظورت چیه؟! اون مثل برادرمه! +ولی واقعا برادرت نیس! _این تو احساسات ما تاثیری نداره! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و احساسمون بهم مثل یه خواهر و برادره! ×از قول خودت حرف بزن! نه یکی دیگه!!! دین بود! اول با تعجب بهش نگاه کردم و بعد بهش چشم غره رفتم:دیییننن!!! پرید روی کاناپه روبرویی ما نشست و دستاشو گذاشت زیر سرش و پاهاشم روی میز ولو کرد: شوخی کردم. زاها خواهر کوچولوی منه! هری بدون حس نگاهش می کرد. یه دفعه دین موبایلمو انداخت توی بغلم: این گوشیت خودشو کشت! جواب بده! نگاهی بهش انداختم. شماره لیلی بود. _اوه... دین؟! ×هوم...؟ _دیننن!!! ×چیه؟! _بلند شو بریم خونمون! به صرف شام دعوتت می کنم! ×منم که پشت گوشام مخملیه نمی دونم تو منو به عنوان پرچم صلح می بری! هری سرشو از روی پام برداشت. منم از جام بلند شدم و به سمت دین رفتم: بلند شو خودتو لوس نکن! من میرم یه دوش بگیرم. حاضر شو. بعد از یه دوش حسابی که بدنم حال اومد و بوی گند عرق و الکل رو هم از بین برد، لباس تمیز از لاکر خودم توی پاتوق پوشیدم و رفتم بین بچه ها. هری بین جمع نشسته بود و جک های بی مزه همیشگی شو تعریف می کرد. هیچ وقت نفهمیدم خودش به کجای اون جکا می خنده! واسه من هیچ وقت تعریف نمی کرد چون همیشه پوکر بهش نگاه می کردم و نمی خندیدم! ولی انگار بچه ها خیلی خوششون اومده بود که صدای قهقهه شون بلند بود. +این یکی رو داشته باشین!یه روز دو تا گوجه از خیابون با هم رد میشدن. یه دفعه ماشین میزنه به یکیشون! اون گوجه سالمه به گوجه دیگه میگه: رُّب! پاشو بریم! جمعیت از خنده منفجر شد! من فک کنم اینا به تِرک روی دیوارم می خندن! _هری؟! جمعیت ساکت شدن و به من نگاه کردن. %هی زاها! چه خواهرزاده باحالی داری! کجا تا حالا قایمش کرده بودی؟! یکی از بچه های نگهبان قدرت گفت. بقیه هم تایید کردن. هری اومد کنارم: خب به نظرم دیگه بریم خونه. برو وسایلتو جمع کن. +حتما الان باید بریم؟! _آره دیگه! همین حالاشم دیر کردیم! لیلی کله مونو می کنه! +توروخدا! یکم دیگه بمونیم! من حوصله م تو خونه سر میره! حداقل اینجا با دوستات حرف میزنم دلم باز میشه! یه نگاه به قیافه مظلومش انداختم. چشمای سبزشو درشت کرده بود و لب پایینشو داده بود بیرون. با لبه تیشرتش بازی می کرد و توی چشماش پر التماس بود.
@nephilimprincenovel
آره! من که میدونم نقطه ضعف منو این پسره ی شیطون میدونه!لپشو کشیدم و لبخند زدم: خعل خب! باشه! جهنم و ضرر! قیافه تو شکل گربه شرک نکن! میرم به لیلی خبر بدم اینجا میمونیم. اما فقط یکی دو ساعت!هری با خوش حالی از جا پرید و گونمو بوسید: وای عاشقتم زاها! دمت گرم! خعلی خوبی!بعدم بدو دوید بین جمع بچه ها و شروع کرد به شلوغ بازی: یوهوووووو بکس من تا دو ساعت دیگه اینجام!!! باید کلی با هم خوش بگذرونیم!همه بچه ها هم با خوش حالی رفتن سمتش که برن دور همی پارتی بگیرن.با خنده و تاسف سری تکون دادم و برگشتم سمت استراحتگاه و روی مبل نشستم.دین در حال نوشیدن آبجو بود.×کار خوبی کردی. خیلی خوش حال شد. تو خونه خیلی تنهاس.همون طور که به لیلی پیام میدادم، با سر حرفشو تایید کردم.لیلی بعد از تهدید کردن من کلی بهم سفارش کرد که حواسم به هری باشه و این حرفا! انگار که من حواسم بهش نیست!یک ساعت بعدی رو من به صحبت با دین و هرمس، هری به وقت گذروندن با بچه ها و دیدن قدرتای عجیب غریبشون و پارتی گرفتن گذروند.وسطای گفت و گوی داغ سفرای دین توی این ۱۹ سال بودیم که یه دفعه گوشیم شروع کرد به زنگ زدن. لیلی بود. جواب دادم.~الو زاها؟_بله؟!~سریع بیا خونه! مهمون داریم!_کی این موقع روز میره مهمونی؟! ما رو گرفتی؟!~بهت میگم بلند شو بیا! کار واجب باهات داره؟!_کی اومده؟!~فواد! فواد اومده!
@nephilimprincenovel
۷:۳۱
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕
@nephilimprincenovel
۷:۳۲
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕
@nephilimprincenovel
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕خدای من... فواد...امروز روز آخر مهلتش بود و من چطور یادم رفته بود؟؟؟با آخرین سرعت با هری سوار موتورم شدیم و به سمت خونه روندم. دین هم با ماشینش پشت سرمون راه افتاد.تلفنم دائم زنگ می خورد و هری هی سوال می کرد. ولی من نمی شنیدم.از نگرانی نمی دونستم چیکار کنم.بالاخره رسیدیم. در رو باز کردم و رفتم توی خونه.فواد تنها روی مبل جلوی جیمز نشسته بود و تا منو دید، بلند شد و با پوزخند اومد به سمتم.=به به سلام عروس قشنگم!با نفرت نگاهش کردم._بیا بریم توی حیاط کارت دارم!نمی خواستم تحریکش کنم به کاری. اون مثل یه بمب ساعتی بود که هر لحظه آماده بود همه چیز رو تخریب کنه.=خب؟_فواد... بهتره بیخیال شی...=چی؟ شوخیت گرفته؟!_نه فواد، ببین...=نه تو ببین! یا جوابت مثبت خواهد بود و همه چی به خوبی و خوشی میره پی کارش؛ یا در غیر این صورت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!اومد نزدیک تر و بازومو گرفت و کشید سمت خودش و دم گوشم زمزمه کرد: دوست نداری که بلایی سر کوچولوی فرفریت بیاد!بغض بدی توی گلوم بود... خدایا کجا گیر کردم! از یه طرف میدونم اگه به فواد جواب مثبت بدم قبر خودمو هری رو کندم، ولی به صورت تدریجی! از طرفی هم اگه جواب مثبت ندم، در جا دخلمون اومده! اون مسلما از خیلی چیزا اطلاع داره که میدونه هری بچه لیلی و جیمز نیست!توی فکر بودم که صدای دین رو شنیدم: هی عزیزم! اینجا چیکار میکنی؟ این آقا کیه؟!با چشمای گرد شده به دین نگاه می کردم.فواد با نگاه موشکافانه به دین نگاه کرد و پرسید: شما؟!دین با خنده اومد سمت من، منو کشید توی بغلش و گوشه لبمو بوسید: ببخشید خودمو معرفی نکردم! دین هستم! نامزد زاها!قفل کرده بودم! نامزد؟ عجب نقشه ای!فواد و یه صدای دیگه هم زمان گفتن: چیییی؟؟!!!!به منبع صدای دیگه نگاه کردم. اوه خدای من هری بود!قیافش سرخ سرخ بود! انگار خیلی عصبی بود.هری به فواد مهلت نداد و اومد جلو و داد زد: نامزد؟! اوه برای همین کل دیروز رو باهاش بودی و شب پیشش خوابیدی! چرا گفتی هیچی بینتون نیست؟!!!_هری...+چرا بهم دروغ گفتی؟!!!×هری آروم باش...+تو خفه شو دین! فک نمی کردم بهم خیانت کنی!_هری احترام بزرگترت رو نگه دار!+مگه اون احترام فامیل بودنمون رو نگه داشت که من احترامشو نگه دارم؟!!!=مگه اون فامیلتونه؟!هر سه به فواد که این سوال رو پرسیده بود نگاه کردیم. فواد دین رو نمی شناخت.هری با حرص داد زد: به تو ربطی نداره! گمشو برو بیرون!_هری!!!+اینقدر اسممو صدا نزن! چرا بهم دروغ گفتی زاها؟! هانننن؟!!!=تازه خبر نداری چه دروغای بزرگ تری بهت گفته!_دهنتو ببند فواد!=اون دیگه بزرگ شده و باید بدونه بچه لیلی و جیمز نیست! مگه نه هری؟!با شدت به سمت فواد برگشتم و به قفسه سینه ش کوبیدم._خدا لعنتت کنه فواد! گمشو از خونمون بیرون!دین به سمت فواد رفت و به زور سعی داشت بیرونش کنه. ولی فواد ول کن نبود و دهنشو نمی بست...=آره هری باید بدونه یه تخم حرومیه! از یه متجاوز دورگه و یه زنیکه جن*ده!دین تونست بیرونش کنه. برگشت سمت من و چیزایی گفت. اما من نمی شنیدم. همه حواسم تو چشمای ناباور هری بود. اینکه چطور خورد شد...به سمتش رفتم تا بغلش کنم: هری... عزیزم...خودشو عقب کشید و فریاد زد: به من دست نزن! تو همه عمرم بهم دروغ گفتی!!!باز هم سعی کردم بغلش کنم: اینطور نیست عشق خاله...اما هری وحشی شده بود؛ گریه می کرد، فریاد می کشید و خودشو از آغوشم دور می کرد.+همه عمرم بهم دروغ گفتی؟!! آرههههه؟! من خواهرزادت نیستم نه؟! من حرومزاده م؟!_نه عزیزم! تو حرومزاده نیستی!+پس اون عوضی چی می گفت؟!!هاااانننن؟؟؟!!! هیچوقت شبیه هیچ کودومتون نبودم! حتما راست میگه! راست میگه که از یه دورگه و یه هرزه ام!!!گوشام دیگه چیزی نمی شنید و مغزم دائم کلمه ی "هرزه" رو توی ذهنم اکو می کرد... وقتی به خودم اومدم که کف دستم ذق ذق می کرد و دست هری روی یه طرف صورتش بود...!خدای من! برای اولین بار توی تموم عمرم روش دست بلند کردم! نمی خواستم اینطوری بشه ولی اون حق نداره مادرشو اینطوری خطاب کنه! اون یه زن پاک بود... هر کس ندونه من بهتر از همه میدونم...اشکم جاری بود و پشیمون بودم از کاری که کرده بودم... اما هیچ کس نباید اونا رو اینطور خطاب کنه! حتی بچه ای که به خاطرش جونشونو از دست دادن!!!_حق نداری زنی رو که به خاطر به دنیا آوردنت از جونش گذشت و مردی که به خاطر حفظ بچه ش از همه چیزش دست کشید رو اینطور خطاب کنی!!!هری همون طور که دستش روی صورتش بود با چشمایی مملو از اشک و ناباوری نگاهم کرد.+پس... پس... واقعیت داره...؟!با بغض و ناراحتی فقط به چشماش نگاه کردم.خواستم برم جلو و بابت سیلی که بهش زدم ازش عذرخواهی کنم که دوباره خودشو عقب کشید و بدون هیچ حرفی دوید سمت خونه و اتاقش...
@nephilimprincenovel
۷:۳۲
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕ خدای من... فواد... امروز روز آخر مهلتش بود و من چطور یادم رفته بود؟؟؟ با آخرین سرعت با هری سوار موتورم شدیم و به سمت خونه روندم. دین هم با ماشینش پشت سرمون راه افتاد. تلفنم دائم زنگ می خورد و هری هی سوال می کرد. ولی من نمی شنیدم. از نگرانی نمی دونستم چیکار کنم. بالاخره رسیدیم. در رو باز کردم و رفتم توی خونه. فواد تنها روی مبل جلوی جیمز نشسته بود و تا منو دید، بلند شد و با پوزخند اومد به سمتم. =به به سلام عروس قشنگم! با نفرت نگاهش کردم. _بیا بریم توی حیاط کارت دارم! نمی خواستم تحریکش کنم به کاری. اون مثل یه بمب ساعتی بود که هر لحظه آماده بود همه چیز رو تخریب کنه. =خب؟ _فواد... بهتره بیخیال شی... =چی؟ شوخیت گرفته؟! _نه فواد، ببین... =نه تو ببین! یا جوابت مثبت خواهد بود و همه چی به خوبی و خوشی میره پی کارش؛ یا در غیر این صورت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! اومد نزدیک تر و بازومو گرفت و کشید سمت خودش و دم گوشم زمزمه کرد: دوست نداری که بلایی سر کوچولوی فرفریت بیاد! بغض بدی توی گلوم بود... خدایا کجا گیر کردم! از یه طرف میدونم اگه به فواد جواب مثبت بدم قبر خودمو هری رو کندم، ولی به صورت تدریجی! از طرفی هم اگه جواب مثبت ندم، در جا دخلمون اومده! اون مسلما از خیلی چیزا اطلاع داره که میدونه هری بچه لیلی و جیمز نیست! توی فکر بودم که صدای دین رو شنیدم: هی عزیزم! اینجا چیکار میکنی؟ این آقا کیه؟! با چشمای گرد شده به دین نگاه می کردم. فواد با نگاه موشکافانه به دین نگاه کرد و پرسید: شما؟! دین با خنده اومد سمت من، منو کشید توی بغلش و گوشه لبمو بوسید: ببخشید خودمو معرفی نکردم! دین هستم! نامزد زاها! قفل کرده بودم! نامزد؟ عجب نقشه ای! فواد و یه صدای دیگه هم زمان گفتن: چیییی؟؟!!!! به منبع صدای دیگه نگاه کردم. اوه خدای من هری بود! قیافش سرخ سرخ بود! انگار خیلی عصبی بود. هری به فواد مهلت نداد و اومد جلو و داد زد: نامزد؟! اوه برای همین کل دیروز رو باهاش بودی و شب پیشش خوابیدی! چرا گفتی هیچی بینتون نیست؟!!! _هری... +چرا بهم دروغ گفتی؟!!! ×هری آروم باش... +تو خفه شو دین! فک نمی کردم بهم خیانت کنی! _هری احترام بزرگترت رو نگه دار! +مگه اون احترام فامیل بودنمون رو نگه داشت که من احترامشو نگه دارم؟!!! =مگه اون فامیلتونه؟! هر سه به فواد که این سوال رو پرسیده بود نگاه کردیم. فواد دین رو نمی شناخت. هری با حرص داد زد: به تو ربطی نداره! گمشو برو بیرون! _هری!!! +اینقدر اسممو صدا نزن! چرا بهم دروغ گفتی زاها؟! هانننن؟!!! =تازه خبر نداری چه دروغای بزرگ تری بهت گفته! _دهنتو ببند فواد! =اون دیگه بزرگ شده و باید بدونه بچه لیلی و جیمز نیست! مگه نه هری؟! با شدت به سمت فواد برگشتم و به قفسه سینه ش کوبیدم. _خدا لعنتت کنه فواد! گمشو از خونمون بیرون! دین به سمت فواد رفت و به زور سعی داشت بیرونش کنه. ولی فواد ول کن نبود و دهنشو نمی بست... =آره هری باید بدونه یه تخم حرومیه! از یه متجاوز دورگه و یه زنیکه جن*ده! دین تونست بیرونش کنه. برگشت سمت من و چیزایی گفت. اما من نمی شنیدم. همه حواسم تو چشمای ناباور هری بود. اینکه چطور خورد شد... به سمتش رفتم تا بغلش کنم: هری... عزیزم... خودشو عقب کشید و فریاد زد: به من دست نزن! تو همه عمرم بهم دروغ گفتی!!! باز هم سعی کردم بغلش کنم: اینطور نیست عشق خاله... اما هری وحشی شده بود؛ گریه می کرد، فریاد می کشید و خودشو از آغوشم دور می کرد. +همه عمرم بهم دروغ گفتی؟!! آرههههه؟! من خواهرزادت نیستم نه؟! من حرومزاده م؟! _نه عزیزم! تو حرومزاده نیستی! +پس اون عوضی چی می گفت؟!!هاااانننن؟؟؟!!! هیچوقت شبیه هیچ کودومتون نبودم! حتما راست میگه! راست میگه که از یه دورگه و یه هرزه ام!!! گوشام دیگه چیزی نمی شنید و مغزم دائم کلمه ی "هرزه" رو توی ذهنم اکو می کرد... وقتی به خودم اومدم که کف دستم ذق ذق می کرد و دست هری روی یه طرف صورتش بود...! خدای من! برای اولین بار توی تموم عمرم روش دست بلند کردم! نمی خواستم اینطوری بشه ولی اون حق نداره مادرشو اینطوری خطاب کنه! اون یه زن پاک بود... هر کس ندونه من بهتر از همه میدونم... اشکم جاری بود و پشیمون بودم از کاری که کرده بودم... اما هیچ کس نباید اونا رو اینطور خطاب کنه! حتی بچه ای که به خاطرش جونشونو از دست دادن!!! _حق نداری زنی رو که به خاطر به دنیا آوردنت از جونش گذشت و مردی که به خاطر حفظ بچه ش از همه چیزش دست کشید رو اینطور خطاب کنی!!! هری همون طور که دستش روی صورتش بود با چشمایی مملو از اشک و ناباوری نگاهم کرد. +پس... پس... واقعیت داره...؟! با بغض و ناراحتی فقط به چشماش نگاه کردم. خواستم برم جلو و بابت سیلی که بهش زدم ازش عذرخواهی کنم که دوباره خودشو عقب کشید و بدون هیچ حرفی دوید سمت خونه و اتاقش...
@nephilimprincenovel
خواستم برم دنبالش که دین دستمو گرفت: بذار یکم تنها باشه. الان جفتتون عصبانی هستین. آروم که شدین با هم صحبت کنین.با اشک به راهی که رفته بود نگاه کردم.نباید... نباید اینطوری میشد... نباید اینطور می فهمید... خدایا من چیکار کردم؟! زدم توی گوشش! احساس می کنم یه طرف دیگه قلبم سوخت...
دین با ناراحتی منو در آغوش کشید.
×درست میشه... همه چی درست میشه. یکم بهش زمان بده تا با خودش کنار بیاد. افکارتو مرتب کن و بعد برو ازش عذرخواهی کن و حقیقت رو بهش بگو. اون دیگه باید همه چیز رو بدونه.
چقدر خوبه که دین اینجاست! کنارم! از آغوشش بیرون اومدم و همون طور که اشکامو پاک میکردم، سرمو واسه تایید حرفش تکون دادم. یکم که آروم شدم متوجه شدم گوشیم داره میلرزه.
_بله؟!
÷هی زاها! خبرای خوب!
_چه عجب! چی شده پنه لوپه؟!
÷تونستم اون چیزایی که می خواستی از فواد رو پیدا کنم.
لبخندی زدم.
_باشه من خودمو سریع میرسونم.
÷منتظرتم.
*
وقتی با دین برگشتم خونه لیلی و جیمز متفکر و ناراحت نشسته بودن.
_سلام. چیزی شده؟!
لیلی با چشمای اشک آلود نگاهم کرد: هری... هری فهمیده؟!
با ناراحتی سر تکون دادم.
جیمز با خشم پرسید: کی بهش گفته؟!
بی خیال نگاهش کردم: مگه واست مهمه؟!
جیمز عصبانی گفت: منظورت چیه؟! معلومه که مهمه! اون پسرمه!
دست به سینه گفتم: قبلا که اینطور به نظر نمیومد! خصوصا که بدجور دنبال درمان بودی تا بچه دار بشی!
جیمز خشمگین به خودش و لیلی اشاره کرد و جواب داد: معلومه که دنبال درمان بودیم! ما همیشه بچه های زیادی می خواستیم! از گوشت و خون خودمون! ولی این دلیل نمیشه که هری رو پسر خودمون ندونیم! ما بزرگش کردیم! همیشه دوسش داشتیم!
چیزی نگفتم. لیلی با حال گریه از جاش بلند شد و گفت: میشه... میشه باهاش صحبت کنی؟! جواب ما رو نمیده... در اتاقو قفل کرده و بیرون نمیاد. میترسم بلایی سرش اومده باشه! یه کاری بکن!
به سمت اتاق مشترکمون راه افتادم. در زدم.
هری؟جواب نداد._عزیزم ببین... من متاسفم... واقعا نمی خواستم اونکارو بکنم... من خیلی عذر می خوام...بازم جواب نداد.نفس عمیقی کشیدم. کنار در سر خوردم و نشستم._میدونم دلخوری، ناراحتی، عصبانی هستی... بهت حق میدم... ما باید بهت میگفتیم... حتی پدرت از من خواست که بهت همه چیز رو بگم. و باور کن همون روزای اول لحظه شماری میکردم بزرگ بشی، همه چیز رو بهت بگم و با هم بریم دنبال انتقام خون خانواده مون... اما وقتی کم کم بزرگ شدی یه سری چیزا تغییر کرد. احساسم بیشتر از همه... من کسی ام که همه خانواده مو توی جنگ از دست دادم و تا مدت ها فکر میکردم لیلی رو هم ندارم... وقتی تو رو داشتم حس خوبی بود... یه لنگر بودی که منو زنده نگه می داشت، بهم هدف می داد، قدرت می داد، آرامش و عشق می داد... اما ترس هم می داد! ترس از دست دادنت همون روزایی شروع شد که توی بغلم شیر میخوردی و با چشمای سبزت که شبیه چشمای مادرم، خاله م و پدرت بود، نگاهم می کردی... وقتی که اولین بار با لحن کودکانه ت اسممو صدا زدی، دلم لرزید... با خودم گفتم من دیگه نمی تونم کسی رو از دست بدم... اون هم اگه تو باشی... شدی همه وجودم... همه کسم... دیگه نتونستم ازت دست بکشم... شدی بچه م... شدم مادرت... شدی نفسم... شدم همدمت... اگه بلایی سرت میومد من میمردم و تو میدونی که این دروغ نیست... میدونی که بمیرم نمیذارم واست اتفاقی بیوفته... و میدونی که این حرفام بلوف نیست! ما قرار بود امسال واسه تولد ۲۰ سالگیت همه چیز رو بهت بگیم. لیلی نمی خواست. اون همیشه اندازه من می ترسید که تو رو از دست بده... ولی راضی شده بود. میدونست که خیلی بهتره از زبون خودمون بشنوی تا کس دیگه ای... که خب فواد گند زد به همه چیز... بابت اون اتفاق هم... من واقعا معذرت می خوام. نمی خواستم روت دست بلند کنم... وقتی تو مادر خودت رو، خاله منو هرزه خطاب کردی، قلبم به شدت به درد اومد... اون زن پاکی بود... اینقدر که وقتی ادوارد، پدرت عشقشو بهش اعتراف کرد، باز هم روی خوش نشون نداد و گفت اگه واقعا دوسش داره می تونه از طریق خانواده ش اقدام کنه!!! وقتی ازدواج کردن می تونم بگم مرد ها بیشتر به پدرت حسادت می کردن تا زن ها به مادرت! همه خانواده سلطنتی عاشق مادرت شده بودن. ولی از اونجایی که فهمیدن پدر و مادرت چیز هایی دارن که می تونه دنیا رو تسخیر کنه، بهشون رحم نکردن و اگه تو رو هم می گرفتن، می کشتن! یا شاید بدتر، زنده ت می ذاشتن و ازت به عنوان حیوون دست آموز استفاده می کردن... برای همین من تو رو برداشتم و با آخرین سرعتم از انگلستان فرار کردم! دوست نداشتم یه بار دیگه جنگلای سبز زندگی مو تو طوفان و آتیش ببینم.مکثی کردم. صدایی ازش به گوشم نرسید._در هر صورت، مشکلی نیست اگه نخوای باهامون صحبت کنی. ولی اینو بدون ما همیشه عاشقتیم... تحت هر شرایطی...
@nephilimprincenovel
دین با ناراحتی منو در آغوش کشید.
×درست میشه... همه چی درست میشه. یکم بهش زمان بده تا با خودش کنار بیاد. افکارتو مرتب کن و بعد برو ازش عذرخواهی کن و حقیقت رو بهش بگو. اون دیگه باید همه چیز رو بدونه.
چقدر خوبه که دین اینجاست! کنارم! از آغوشش بیرون اومدم و همون طور که اشکامو پاک میکردم، سرمو واسه تایید حرفش تکون دادم. یکم که آروم شدم متوجه شدم گوشیم داره میلرزه.
_بله؟!
÷هی زاها! خبرای خوب!
_چه عجب! چی شده پنه لوپه؟!
÷تونستم اون چیزایی که می خواستی از فواد رو پیدا کنم.
لبخندی زدم.
_باشه من خودمو سریع میرسونم.
÷منتظرتم.
*
وقتی با دین برگشتم خونه لیلی و جیمز متفکر و ناراحت نشسته بودن.
_سلام. چیزی شده؟!
لیلی با چشمای اشک آلود نگاهم کرد: هری... هری فهمیده؟!
با ناراحتی سر تکون دادم.
جیمز با خشم پرسید: کی بهش گفته؟!
بی خیال نگاهش کردم: مگه واست مهمه؟!
جیمز عصبانی گفت: منظورت چیه؟! معلومه که مهمه! اون پسرمه!
دست به سینه گفتم: قبلا که اینطور به نظر نمیومد! خصوصا که بدجور دنبال درمان بودی تا بچه دار بشی!
جیمز خشمگین به خودش و لیلی اشاره کرد و جواب داد: معلومه که دنبال درمان بودیم! ما همیشه بچه های زیادی می خواستیم! از گوشت و خون خودمون! ولی این دلیل نمیشه که هری رو پسر خودمون ندونیم! ما بزرگش کردیم! همیشه دوسش داشتیم!
چیزی نگفتم. لیلی با حال گریه از جاش بلند شد و گفت: میشه... میشه باهاش صحبت کنی؟! جواب ما رو نمیده... در اتاقو قفل کرده و بیرون نمیاد. میترسم بلایی سرش اومده باشه! یه کاری بکن!
به سمت اتاق مشترکمون راه افتادم. در زدم.
هری؟جواب نداد._عزیزم ببین... من متاسفم... واقعا نمی خواستم اونکارو بکنم... من خیلی عذر می خوام...بازم جواب نداد.نفس عمیقی کشیدم. کنار در سر خوردم و نشستم._میدونم دلخوری، ناراحتی، عصبانی هستی... بهت حق میدم... ما باید بهت میگفتیم... حتی پدرت از من خواست که بهت همه چیز رو بگم. و باور کن همون روزای اول لحظه شماری میکردم بزرگ بشی، همه چیز رو بهت بگم و با هم بریم دنبال انتقام خون خانواده مون... اما وقتی کم کم بزرگ شدی یه سری چیزا تغییر کرد. احساسم بیشتر از همه... من کسی ام که همه خانواده مو توی جنگ از دست دادم و تا مدت ها فکر میکردم لیلی رو هم ندارم... وقتی تو رو داشتم حس خوبی بود... یه لنگر بودی که منو زنده نگه می داشت، بهم هدف می داد، قدرت می داد، آرامش و عشق می داد... اما ترس هم می داد! ترس از دست دادنت همون روزایی شروع شد که توی بغلم شیر میخوردی و با چشمای سبزت که شبیه چشمای مادرم، خاله م و پدرت بود، نگاهم می کردی... وقتی که اولین بار با لحن کودکانه ت اسممو صدا زدی، دلم لرزید... با خودم گفتم من دیگه نمی تونم کسی رو از دست بدم... اون هم اگه تو باشی... شدی همه وجودم... همه کسم... دیگه نتونستم ازت دست بکشم... شدی بچه م... شدم مادرت... شدی نفسم... شدم همدمت... اگه بلایی سرت میومد من میمردم و تو میدونی که این دروغ نیست... میدونی که بمیرم نمیذارم واست اتفاقی بیوفته... و میدونی که این حرفام بلوف نیست! ما قرار بود امسال واسه تولد ۲۰ سالگیت همه چیز رو بهت بگیم. لیلی نمی خواست. اون همیشه اندازه من می ترسید که تو رو از دست بده... ولی راضی شده بود. میدونست که خیلی بهتره از زبون خودمون بشنوی تا کس دیگه ای... که خب فواد گند زد به همه چیز... بابت اون اتفاق هم... من واقعا معذرت می خوام. نمی خواستم روت دست بلند کنم... وقتی تو مادر خودت رو، خاله منو هرزه خطاب کردی، قلبم به شدت به درد اومد... اون زن پاکی بود... اینقدر که وقتی ادوارد، پدرت عشقشو بهش اعتراف کرد، باز هم روی خوش نشون نداد و گفت اگه واقعا دوسش داره می تونه از طریق خانواده ش اقدام کنه!!! وقتی ازدواج کردن می تونم بگم مرد ها بیشتر به پدرت حسادت می کردن تا زن ها به مادرت! همه خانواده سلطنتی عاشق مادرت شده بودن. ولی از اونجایی که فهمیدن پدر و مادرت چیز هایی دارن که می تونه دنیا رو تسخیر کنه، بهشون رحم نکردن و اگه تو رو هم می گرفتن، می کشتن! یا شاید بدتر، زنده ت می ذاشتن و ازت به عنوان حیوون دست آموز استفاده می کردن... برای همین من تو رو برداشتم و با آخرین سرعتم از انگلستان فرار کردم! دوست نداشتم یه بار دیگه جنگلای سبز زندگی مو تو طوفان و آتیش ببینم.مکثی کردم. صدایی ازش به گوشم نرسید._در هر صورت، مشکلی نیست اگه نخوای باهامون صحبت کنی. ولی اینو بدون ما همیشه عاشقتیم... تحت هر شرایطی...
۷:۳۳
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
خواستم برم دنبالش که دین دستمو گرفت: بذار یکم تنها باشه. الان جفتتون عصبانی هستین. آروم که شدین با هم صحبت کنین. با اشک به راهی که رفته بود نگاه کردم. نباید... نباید اینطوری میشد... نباید اینطور می فهمید... خدایا من چیکار کردم؟! زدم توی گوشش! احساس می کنم یه طرف دیگه قلبم سوخت... دین با ناراحتی منو در آغوش کشید. ×درست میشه... همه چی درست میشه. یکم بهش زمان بده تا با خودش کنار بیاد. افکارتو مرتب کن و بعد برو ازش عذرخواهی کن و حقیقت رو بهش بگو. اون دیگه باید همه چیز رو بدونه. چقدر خوبه که دین اینجاست! کنارم! از آغوشش بیرون اومدم و همون طور که اشکامو پاک میکردم، سرمو واسه تایید حرفش تکون دادم. یکم که آروم شدم متوجه شدم گوشیم داره میلرزه. _بله؟! ÷هی زاها! خبرای خوب! _چه عجب! چی شده پنه لوپه؟! ÷تونستم اون چیزایی که می خواستی از فواد رو پیدا کنم. لبخندی زدم. _باشه من خودمو سریع میرسونم. ÷منتظرتم. * وقتی با دین برگشتم خونه لیلی و جیمز متفکر و ناراحت نشسته بودن. _سلام. چیزی شده؟! لیلی با چشمای اشک آلود نگاهم کرد: هری... هری فهمیده؟! با ناراحتی سر تکون دادم. جیمز با خشم پرسید: کی بهش گفته؟! بی خیال نگاهش کردم: مگه واست مهمه؟! جیمز عصبانی گفت: منظورت چیه؟! معلومه که مهمه! اون پسرمه! دست به سینه گفتم: قبلا که اینطور به نظر نمیومد! خصوصا که بدجور دنبال درمان بودی تا بچه دار بشی! جیمز خشمگین به خودش و لیلی اشاره کرد و جواب داد: معلومه که دنبال درمان بودیم! ما همیشه بچه های زیادی می خواستیم! از گوشت و خون خودمون! ولی این دلیل نمیشه که هری رو پسر خودمون ندونیم! ما بزرگش کردیم! همیشه دوسش داشتیم! چیزی نگفتم. لیلی با حال گریه از جاش بلند شد و گفت: میشه... میشه باهاش صحبت کنی؟! جواب ما رو نمیده... در اتاقو قفل کرده و بیرون نمیاد. میترسم بلایی سرش اومده باشه! یه کاری بکن! به سمت اتاق مشترکمون راه افتادم. در زدم. هری؟ جواب نداد. _عزیزم ببین... من متاسفم... واقعا نمی خواستم اونکارو بکنم... من خیلی عذر می خوام... بازم جواب نداد. نفس عمیقی کشیدم. کنار در سر خوردم و نشستم. _میدونم دلخوری، ناراحتی، عصبانی هستی... بهت حق میدم... ما باید بهت میگفتیم... حتی پدرت از من خواست که بهت همه چیز رو بگم. و باور کن همون روزای اول لحظه شماری میکردم بزرگ بشی، همه چیز رو بهت بگم و با هم بریم دنبال انتقام خون خانواده مون... اما وقتی کم کم بزرگ شدی یه سری چیزا تغییر کرد. احساسم بیشتر از همه... من کسی ام که همه خانواده مو توی جنگ از دست دادم و تا مدت ها فکر میکردم لیلی رو هم ندارم... وقتی تو رو داشتم حس خوبی بود... یه لنگر بودی که منو زنده نگه می داشت، بهم هدف می داد، قدرت می داد، آرامش و عشق می داد... اما ترس هم می داد! ترس از دست دادنت همون روزایی شروع شد که توی بغلم شیر میخوردی و با چشمای سبزت که شبیه چشمای مادرم، خاله م و پدرت بود، نگاهم می کردی... وقتی که اولین بار با لحن کودکانه ت اسممو صدا زدی، دلم لرزید... با خودم گفتم من دیگه نمی تونم کسی رو از دست بدم... اون هم اگه تو باشی... شدی همه وجودم... همه کسم... دیگه نتونستم ازت دست بکشم... شدی بچه م... شدم مادرت... شدی نفسم... شدم همدمت... اگه بلایی سرت میومد من میمردم و تو میدونی که این دروغ نیست... میدونی که بمیرم نمیذارم واست اتفاقی بیوفته... و میدونی که این حرفام بلوف نیست! ما قرار بود امسال واسه تولد ۲۰ سالگیت همه چیز رو بهت بگیم. لیلی نمی خواست. اون همیشه اندازه من می ترسید که تو رو از دست بده... ولی راضی شده بود. میدونست که خیلی بهتره از زبون خودمون بشنوی تا کس دیگه ای... که خب فواد گند زد به همه چیز... بابت اون اتفاق هم... من واقعا معذرت می خوام. نمی خواستم روت دست بلند کنم... وقتی تو مادر خودت رو، خاله منو هرزه خطاب کردی، قلبم به شدت به درد اومد... اون زن پاکی بود... اینقدر که وقتی ادوارد، پدرت عشقشو بهش اعتراف کرد، باز هم روی خوش نشون نداد و گفت اگه واقعا دوسش داره می تونه از طریق خانواده ش اقدام کنه!!! وقتی ازدواج کردن می تونم بگم مرد ها بیشتر به پدرت حسادت می کردن تا زن ها به مادرت! همه خانواده سلطنتی عاشق مادرت شده بودن. ولی از اونجایی که فهمیدن پدر و مادرت چیز هایی دارن که می تونه دنیا رو تسخیر کنه، بهشون رحم نکردن و اگه تو رو هم می گرفتن، می کشتن! یا شاید بدتر، زنده ت می ذاشتن و ازت به عنوان حیوون دست آموز استفاده می کردن... برای همین من تو رو برداشتم و با آخرین سرعتم از انگلستان فرار کردم! دوست نداشتم یه بار دیگه جنگلای سبز زندگی مو تو طوفان و آتیش ببینم. مکثی کردم. صدایی ازش به گوشم نرسید. _در هر صورت، مشکلی نیست اگه نخوای باهامون صحبت کنی. ولی اینو بدون ما همیشه عاشقتیم... تحت هر شرایطی...
@nephilimprincenovel
از جام بلند شدم تا به سمت پله ها برم که صدای باز شدن در توجهمو جلب کرد.برگشتم. لای در باز بود. با لبخند آروم وارد اتاق شدم. همه جا تاریک بود.چشم چرخوندم تا تونستم هیکل جمع شده ی هری که به صورت جنینی پشت به من روی تختش خوابیده بود رو پیدا کنم.کنارش روی تخت نشستم، بوسه ای رو گونه ش کاشتم و شروع کردم به نوازش موهاش.بعد چند دقیقه به صورتم نگاه کرد.+زاها؟!_بله هانی؟!+میشه از مامان بابام بگی؟!_از کجاش؟!+از اول اولش!_حوصله ت سر نمیره؟!+ نه نه اصلا! فقط قبلش بغلم کن!لپشو با خنده کشیدم و گفتم: پسر کوچولوی لوس شیطون من!روی تخت خوابیدم و از پشت بغلش کردم._خب... می خوام واست داستان بگم... یکی بود یکی نبود...
بین خواب و بیداری بودم که صدای زمزمه ی کسی به گوشم می رسید.
+"لطفاً به بند اولِ سبابه ات بگو
یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل ، زنگ خانه یِ من سکته می کند
دستت اگر کمی متمایل به دَر شود...
دَر میزنی که وارد تنهایی ام شوی
اما بعید نیست زمانی که میروی
در از خودش جلای وطن گفته مثل من
در جست و جوی در زدنت در به در شود...
این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست
از تخم در می آید و سوی تو می دود
اما مقدر است در آخرین قدم
یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود...
نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام
یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام
هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود
هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود
گفتم ورم شوم ورمی در درونِ تو
تا هِی بزرگ تر بشوم تا جنون تو
همراه قد کشیدن من بیشتر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت ، بلکه آرزو
از شرم ناتوانیِ خود جان به سَر شود
دستت مبارک است که چک میزند به گوش
دستت مبارک است که می آورد به هوش
عیسای دست های مبارک ، بزن مرا
تا مُرده ای به زنده شدن مفتخر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم"
یه دفعه چشمامو باز کردم. انگار همین الان بود که یه نفر یه شعری رو برام زمزمه می کرد.به کنارم نگاه کردم. هری هنوز همون طور خوابیده بود. اما سروصدای زیادی از بیرون میومد. رفتم توی ایوون خونه تا ببینم چه خبره.بعد از چک کردن هری سریع رفتم پایین تا ببینم چه خبره.افراد زیادی دم در خونه جمع شده بودن.مشعل دستشون بود و داد و فریاد می کردن.لیلی و جیمز هم جلوی در خونه بودن.-اون حرومزاده رو از محله ما بیرون کنید!-به چه حقی تو محله ما هستین؟!-این همه سال به هممون دروغ گفتین!-دروغگو های پست فطرت!-شما ها با دشمنای ما همکاری کردین!-از یه جاسوس نگه داری کردین این همه مدت؟!لیلی گریه می کرد و جیمز سعی داشت آرومش کنه و مردمو از جلوی در خونه ببره.یه دفعه جمعیت کنار رفتن و شیخ موسی اومد. با ناراحتی به لیلی و جیمز نگاه کرد.÷یعنی از هرکسی انتظار خیانت داشتم به جز خونواده خودم...!گریه لیلی شدت گرفت: به خدا اونطوری نیست که شما فکر می کنین! اون پسر منه! توی آغوش این خانواده و مسلمونا بزرگ شده!یه دفعه یکی از بین جمعیت داد زد: توی آغوش مسلمونا یا اون خواهر هرزه ت که تو بار کار می کنه؟!شیخ موسی نگاه متعجبی به لیلی انداخت و گفت: فَهَد چی میگه لیلی؟! راسته؟!جیمز با غیض فریاد زد: درباره ناموس من درست صحبت کن فهد! زاها هرزه نیست!شیخ با بهت سرش رو تکون داد: خدای من! پس اون واقعا توی یه بار کار میکنه؟! و من می خواستم اونو عروس خودم بکنم! بشه زن فواد نوه عزیزم!بعد روشو برگردوند و گفت: دیگه جای شما توی محله مسلمونا نیست... یک هفته وقت دارین از اینجا برین!لیلی با عجز گفت: آخه این چه کاریه شیخ؟! ما مسلمونیم! فامیلتیم!شیخ نگاه تندی بهش کرد: باید همون روزا که زاها برای هیچ کودوم از مراسمای مذهبی پیدا نمی شد و هری هم نمیومد می فهمیدم! روی همین حساب فامیلی ندید گرفتم! انگار که مار تو آستینم پرورش دادم! مثل ماجرای سارا! دیگه فامیلی مثل شما ندارم! مثل پسر نوح (ع)!جیمز جلو رفت: چرا قیاس مع الفارق می کنی شیخ؟! چه پسر نوحی؟! ما کفر گفتیم؟! به خدا دروغ بستیم یا براش شریک قائل شدیم؟! کتابمون عوض شده یا قبله مون؟! ما هنوز هم روبه کعبه نماز می خونیم. کتابمون قرآنه و دینمون اسلام! به خدای یگانه و قیامت و پیامبری محمد (ص) ایمان داریم! عمل صالح انجام میدیم و از عمل زشت دوری می کنیم! این چیزیه جز اسلام محمد(ص)؟انور پسر شیخ گفت: مگه غیر از اینه که زاها توی یه بار کار میکنه و تو و زنت از یه حرومزاده ۲۰ سال نگهداری کردین؟!
@nephilimprincenovel
بین خواب و بیداری بودم که صدای زمزمه ی کسی به گوشم می رسید.
+"لطفاً به بند اولِ سبابه ات بگو
یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل ، زنگ خانه یِ من سکته می کند
دستت اگر کمی متمایل به دَر شود...
دَر میزنی که وارد تنهایی ام شوی
اما بعید نیست زمانی که میروی
در از خودش جلای وطن گفته مثل من
در جست و جوی در زدنت در به در شود...
این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست
از تخم در می آید و سوی تو می دود
اما مقدر است در آخرین قدم
یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود...
نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام
یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام
هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود
هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود
گفتم ورم شوم ورمی در درونِ تو
تا هِی بزرگ تر بشوم تا جنون تو
همراه قد کشیدن من بیشتر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت ، بلکه آرزو
از شرم ناتوانیِ خود جان به سَر شود
دستت مبارک است که چک میزند به گوش
دستت مبارک است که می آورد به هوش
عیسای دست های مبارک ، بزن مرا
تا مُرده ای به زنده شدن مفتخر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم"
یه دفعه چشمامو باز کردم. انگار همین الان بود که یه نفر یه شعری رو برام زمزمه می کرد.به کنارم نگاه کردم. هری هنوز همون طور خوابیده بود. اما سروصدای زیادی از بیرون میومد. رفتم توی ایوون خونه تا ببینم چه خبره.بعد از چک کردن هری سریع رفتم پایین تا ببینم چه خبره.افراد زیادی دم در خونه جمع شده بودن.مشعل دستشون بود و داد و فریاد می کردن.لیلی و جیمز هم جلوی در خونه بودن.-اون حرومزاده رو از محله ما بیرون کنید!-به چه حقی تو محله ما هستین؟!-این همه سال به هممون دروغ گفتین!-دروغگو های پست فطرت!-شما ها با دشمنای ما همکاری کردین!-از یه جاسوس نگه داری کردین این همه مدت؟!لیلی گریه می کرد و جیمز سعی داشت آرومش کنه و مردمو از جلوی در خونه ببره.یه دفعه جمعیت کنار رفتن و شیخ موسی اومد. با ناراحتی به لیلی و جیمز نگاه کرد.÷یعنی از هرکسی انتظار خیانت داشتم به جز خونواده خودم...!گریه لیلی شدت گرفت: به خدا اونطوری نیست که شما فکر می کنین! اون پسر منه! توی آغوش این خانواده و مسلمونا بزرگ شده!یه دفعه یکی از بین جمعیت داد زد: توی آغوش مسلمونا یا اون خواهر هرزه ت که تو بار کار می کنه؟!شیخ موسی نگاه متعجبی به لیلی انداخت و گفت: فَهَد چی میگه لیلی؟! راسته؟!جیمز با غیض فریاد زد: درباره ناموس من درست صحبت کن فهد! زاها هرزه نیست!شیخ با بهت سرش رو تکون داد: خدای من! پس اون واقعا توی یه بار کار میکنه؟! و من می خواستم اونو عروس خودم بکنم! بشه زن فواد نوه عزیزم!بعد روشو برگردوند و گفت: دیگه جای شما توی محله مسلمونا نیست... یک هفته وقت دارین از اینجا برین!لیلی با عجز گفت: آخه این چه کاریه شیخ؟! ما مسلمونیم! فامیلتیم!شیخ نگاه تندی بهش کرد: باید همون روزا که زاها برای هیچ کودوم از مراسمای مذهبی پیدا نمی شد و هری هم نمیومد می فهمیدم! روی همین حساب فامیلی ندید گرفتم! انگار که مار تو آستینم پرورش دادم! مثل ماجرای سارا! دیگه فامیلی مثل شما ندارم! مثل پسر نوح (ع)!جیمز جلو رفت: چرا قیاس مع الفارق می کنی شیخ؟! چه پسر نوحی؟! ما کفر گفتیم؟! به خدا دروغ بستیم یا براش شریک قائل شدیم؟! کتابمون عوض شده یا قبله مون؟! ما هنوز هم روبه کعبه نماز می خونیم. کتابمون قرآنه و دینمون اسلام! به خدای یگانه و قیامت و پیامبری محمد (ص) ایمان داریم! عمل صالح انجام میدیم و از عمل زشت دوری می کنیم! این چیزیه جز اسلام محمد(ص)؟انور پسر شیخ گفت: مگه غیر از اینه که زاها توی یه بار کار میکنه و تو و زنت از یه حرومزاده ۲۰ سال نگهداری کردین؟!
۷:۳۳
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
از جام بلند شدم تا به سمت پله ها برم که صدای باز شدن در توجهمو جلب کرد. برگشتم. لای در باز بود. با لبخند آروم وارد اتاق شدم. همه جا تاریک بود. چشم چرخوندم تا تونستم هیکل جمع شده ی هری که به صورت جنینی پشت به من روی تختش خوابیده بود رو پیدا کنم. کنارش روی تخت نشستم، بوسه ای رو گونه ش کاشتم و شروع کردم به نوازش موهاش. بعد چند دقیقه به صورتم نگاه کرد. +زاها؟! _بله هانی؟! +میشه از مامان بابام بگی؟! _از کجاش؟! +از اول اولش! _حوصله ت سر نمیره؟! + نه نه اصلا! فقط قبلش بغلم کن! لپشو با خنده کشیدم و گفتم: پسر کوچولوی لوس شیطون من! روی تخت خوابیدم و از پشت بغلش کردم. _خب... می خوام واست داستان بگم... یکی بود یکی نبود... بین خواب و بیداری بودم که صدای زمزمه ی کسی به گوشم می رسید. +"لطفاً به بند اولِ سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود از بُخل ، زنگ خانه یِ من سکته می کند دستت اگر کمی متمایل به دَر شود... دَر میزنی که وارد تنهایی ام شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جست و جوی در زدنت در به در شود... این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست از تخم در می آید و سوی تو می دود اما مقدر است در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود... نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود گفتم ورم شوم ورمی در درونِ تو تا هِی بزرگ تر بشوم تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم پیوسته آرزو کنمت ، بلکه آرزو از شرم ناتوانیِ خود جان به سَر شود دستت مبارک است که چک میزند به گوش دستت مبارک است که می آورد به هوش عیسای دست های مبارک ، بزن مرا تا مُرده ای به زنده شدن مفتخر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم" یه دفعه چشمامو باز کردم. انگار همین الان بود که یه نفر یه شعری رو برام زمزمه می کرد. به کنارم نگاه کردم. هری هنوز همون طور خوابیده بود. اما سروصدای زیادی از بیرون میومد. رفتم توی ایوون خونه تا ببینم چه خبره. بعد از چک کردن هری سریع رفتم پایین تا ببینم چه خبره. افراد زیادی دم در خونه جمع شده بودن. مشعل دستشون بود و داد و فریاد می کردن. لیلی و جیمز هم جلوی در خونه بودن. -اون حرومزاده رو از محله ما بیرون کنید! -به چه حقی تو محله ما هستین؟! -این همه سال به هممون دروغ گفتین! -دروغگو های پست فطرت! -شما ها با دشمنای ما همکاری کردین! -از یه جاسوس نگه داری کردین این همه مدت؟! لیلی گریه می کرد و جیمز سعی داشت آرومش کنه و مردمو از جلوی در خونه ببره. یه دفعه جمعیت کنار رفتن و شیخ موسی اومد. با ناراحتی به لیلی و جیمز نگاه کرد. ÷یعنی از هرکسی انتظار خیانت داشتم به جز خونواده خودم...! گریه لیلی شدت گرفت: به خدا اونطوری نیست که شما فکر می کنین! اون پسر منه! توی آغوش این خانواده و مسلمونا بزرگ شده! یه دفعه یکی از بین جمعیت داد زد: توی آغوش مسلمونا یا اون خواهر هرزه ت که تو بار کار می کنه؟! شیخ موسی نگاه متعجبی به لیلی انداخت و گفت: فَهَد چی میگه لیلی؟! راسته؟! جیمز با غیض فریاد زد: درباره ناموس من درست صحبت کن فهد! زاها هرزه نیست! شیخ با بهت سرش رو تکون داد: خدای من! پس اون واقعا توی یه بار کار میکنه؟! و من می خواستم اونو عروس خودم بکنم! بشه زن فواد نوه عزیزم! بعد روشو برگردوند و گفت: دیگه جای شما توی محله مسلمونا نیست... یک هفته وقت دارین از اینجا برین! لیلی با عجز گفت: آخه این چه کاریه شیخ؟! ما مسلمونیم! فامیلتیم! شیخ نگاه تندی بهش کرد: باید همون روزا که زاها برای هیچ کودوم از مراسمای مذهبی پیدا نمی شد و هری هم نمیومد می فهمیدم! روی همین حساب فامیلی ندید گرفتم! انگار که مار تو آستینم پرورش دادم! مثل ماجرای سارا! دیگه فامیلی مثل شما ندارم! مثل پسر نوح (ع)! جیمز جلو رفت: چرا قیاس مع الفارق می کنی شیخ؟! چه پسر نوحی؟! ما کفر گفتیم؟! به خدا دروغ بستیم یا براش شریک قائل شدیم؟! کتابمون عوض شده یا قبله مون؟! ما هنوز هم روبه کعبه نماز می خونیم. کتابمون قرآنه و دینمون اسلام! به خدای یگانه و قیامت و پیامبری محمد (ص) ایمان داریم! عمل صالح انجام میدیم و از عمل زشت دوری می کنیم! این چیزیه جز اسلام محمد(ص)؟ انور پسر شیخ گفت: مگه غیر از اینه که زاها توی یه بار کار میکنه و تو و زنت از یه حرومزاده ۲۰ سال نگهداری کردین؟!
@nephilimprincenovel
جیمز با خشم فریاد زد: حرف دهنتو بفهم! پسرخونده ی من از یه ازدواج کاملا مشروع و دینی از یه پدر و مادر مسیحی متولد شده! کجای این نامشروع و حرومه؟!انور هم فریاد زد: اینکه مادرش به خاطر یه مسیحی از اسلام خارج شد! اینکه پدرش فرزند یه جادوگره و خون اجنه توی رگ هاشه! لیلی با شُک گفت: حق نداری به خاطر خاص بودن پدرش بهت تهمت حرومزادگی بزنی! اون از یه زن پاکدامن به دنیا اومده! خود شما همگی تا قبل از ازدواج خاله م سر پاکیش قسم میخوردین! حالا به خاطر اینکه از یه دین ابراهیمی به دین دیگه ای رفته بهش تهمت هرزگی میزنین؟! این انصافه؟! خدا خودش شاهده که سارا چقدر دینش رو دوست داشت و همیشه ادوارد رو به کار های مسلمونا تشویق می کرد! فقط از ترس جونشون مجبور شدن اعلام کنن که مسیحی هستن! وگرنه خاندان سلطنتی انگلیس زنده شون نمی ذاشت!انور گفت: مجبور نبود با اون تخم جن ازدواج کنه!لیلی جواب داد: اولا درباره ادوارد درست صحبت کن! دوما اونا فقط عاشق بودن! کجای عشق توی اسلام اشکال داره؟! خصوصا اگه به ازدواج و تشکیل خانواده بشه؟!شیخ به آرومی جواب داد: هر طور میخوای بگو. آخرش اون بچه از رگ و ریشه دشمن قسم خورده ی انسانه و من حتی نمی دونم این چطور امکان داره؟! در هر صورت ما از قبل درباره مولود عجیب و غریبی که تو آخرالزمان پیداش میشه خوندیم و همه میدونیم هیچ چیزی عجیب تر از این نیست که بچه ای وجود داشته باشه که نصفش انسان باشه و نصفش جن! از اونجایی هم که دشمنانمون هم دنبال این بچه ان و براشون باارزش و عزیزه پس به احتمال زیاد دشمن ماست!نفس عمیقی کشید و ادامه داد: شما دوتا انتخاب دارین؛ یا هری رو بفرستین بره و زاها هم دست از کار کردن تو جایی که در شان یه دختر مسلمون نیست بشه، یا همتون با هم از اینجا برین! البته دایی تون مالک میتونه بمونه. اون حسابش جداست.لیلی با ناله گفت: شیخ اینکارو با ما نکن! من اون بچه رو کجا بفرستم بره آخه؟!شیخ بازهم سرش رو متاسف تکون داد و گفت: خیلیه که به خاطر خیانتتون مجازات شدیدی براتون در نظر نگرفتم! همین که گفتم!من که تا اون لحظه شاهد همه ماجرا بودم فقط گوش می کردم داد زدم: که خیانت آره؟!همه جمعیت نگاهشون به سمت من برگشت که توی ایوون ایستاده بودم. پوزخندی زدم.بدو رفتم تو اتاق و نگاه مختصری به هری انداختم. هنوز هم خواب بود. عجیبه که با این همه سروصدا بیدار نشده!سریع مدارک رو برداشتم و رفتم دم در._خب! داشتین از خیانت صحبت می کردین!شیخ متعجب و ناراحت گفت: زاها من ازت انتظار نداشتم که اینکار رو با ما بکنی!پوزخندی زدم و گفتم: اتفاقا منم از نوه شما انتظار نداشتم که یه همچین کاری با همه ما بکنه!خب... حالا که قرار من غرق بشم، بذار بقیه هم باهام غرق بشن!شیخ گفت: از چی حرف میزنی؟جواب دادم: از خیانت های نوه عزیزتون فواد!انور با خشم جواب داد: دروغ نگو سلیطه! این وصله ها به پسر من نمی چسبه!بازهم با آرامش حرص دربیاری گفتم: چه نمی چسبه،هان؟! خیلی خب! ببینم باز هم میتونی بعد از دیدن مدارک از پسرت دفاع کنی؟!بعد مدارک رو بین چند نفر جلویی جمعیت از جمله خود شیخ و پسرش پخش کردم._۱۰ سال پیش، اون اولای شروع نهضتمون، زمانی که شما داشتین با سختی و مشقت و صرفه جویی زندگی میکردین تا پولتونو برای دفاع از اسلام پس انداز کنین و بتونین دینتون رو پا برجا نگه دارین، همین آقا پسر گلتون رفت سراغ سر دسته دشمنای ما تا مبادا هفته ای یکبار خاویار و کباب بره ش قطع بشه و با دادن اطلاعات با ارزش فعالیت هامون جایگاه خوبی رو پیش اونا گرفت! وقتی همه عزادار عزیزای از دست رفتشون توی نبرد های پنهانمون بودن و نمی دونستن نیرو های دشمن از کجا اطلاعات عملیات رو گیر آورده، ایشون باز رفتن سراغ دشمنامون تا با خبر شکست نصفه نیمه ی ما خوش حالشون کنن! وقتی ما بعد از اون شکست که احتمال سقوطمون رو داشت تموم ثروت خانوادگی مون رو خرجتون کردیم، خائن نبودیم! الان که از یه بچه بی پناه و یتیم حفاظت می کنیم خائنیم؟! خوشا به غیرتتون! هری اگه نصف خونش از اوناست، نصفش از ماست! چرا زیر بال و پرتون تربیتش نمی کنین که مثل ما باشه؟! خدا رو چه دیدین؟! شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم!میدونم که حرفام زیاد جالب نبود از نظر هری. اما خب چاره ای نداشتم. اونا می خواستن حمایتشون از هری رو بردارن. در این صورت دست دشمن خیلی زود به هری می رسید!جیمز هم شروع کرد به تایید حرف های من تا نظر مساعد شیخ رو جلب کنه.ما تقریبا موفق شده بودیم. خصوصا که شیخ موسی و انور با دیدن خیانت فواد کلی شرمنده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که صرف مسلمون زاده بودن باعث نمیشه طرف درستکار و وفادار به دین باقی بمونه!
@nephilimprincenovel
۷:۳۳
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
جیمز با خشم فریاد زد: حرف دهنتو بفهم! پسرخونده ی من از یه ازدواج کاملا مشروع و دینی از یه پدر و مادر مسیحی متولد شده! کجای این نامشروع و حرومه؟! انور هم فریاد زد: اینکه مادرش به خاطر یه مسیحی از اسلام خارج شد! اینکه پدرش فرزند یه جادوگره و خون اجنه توی رگ هاشه! لیلی با شُک گفت: حق نداری به خاطر خاص بودن پدرش بهت تهمت حرومزادگی بزنی! اون از یه زن پاکدامن به دنیا اومده! خود شما همگی تا قبل از ازدواج خاله م سر پاکیش قسم میخوردین! حالا به خاطر اینکه از یه دین ابراهیمی به دین دیگه ای رفته بهش تهمت هرزگی میزنین؟! این انصافه؟! خدا خودش شاهده که سارا چقدر دینش رو دوست داشت و همیشه ادوارد رو به کار های مسلمونا تشویق می کرد! فقط از ترس جونشون مجبور شدن اعلام کنن که مسیحی هستن! وگرنه خاندان سلطنتی انگلیس زنده شون نمی ذاشت! انور گفت: مجبور نبود با اون تخم جن ازدواج کنه! لیلی جواب داد: اولا درباره ادوارد درست صحبت کن! دوما اونا فقط عاشق بودن! کجای عشق توی اسلام اشکال داره؟! خصوصا اگه به ازدواج و تشکیل خانواده بشه؟! شیخ به آرومی جواب داد: هر طور میخوای بگو. آخرش اون بچه از رگ و ریشه دشمن قسم خورده ی انسانه و من حتی نمی دونم این چطور امکان داره؟! در هر صورت ما از قبل درباره مولود عجیب و غریبی که تو آخرالزمان پیداش میشه خوندیم و همه میدونیم هیچ چیزی عجیب تر از این نیست که بچه ای وجود داشته باشه که نصفش انسان باشه و نصفش جن! از اونجایی هم که دشمنانمون هم دنبال این بچه ان و براشون باارزش و عزیزه پس به احتمال زیاد دشمن ماست! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: شما دوتا انتخاب دارین؛ یا هری رو بفرستین بره و زاها هم دست از کار کردن تو جایی که در شان یه دختر مسلمون نیست بشه، یا همتون با هم از اینجا برین! البته دایی تون مالک میتونه بمونه. اون حسابش جداست. لیلی با ناله گفت: شیخ اینکارو با ما نکن! من اون بچه رو کجا بفرستم بره آخه؟! شیخ بازهم سرش رو متاسف تکون داد و گفت: خیلیه که به خاطر خیانتتون مجازات شدیدی براتون در نظر نگرفتم! همین که گفتم! من که تا اون لحظه شاهد همه ماجرا بودم فقط گوش می کردم داد زدم: که خیانت آره؟! همه جمعیت نگاهشون به سمت من برگشت که توی ایوون ایستاده بودم. پوزخندی زدم. بدو رفتم تو اتاق و نگاه مختصری به هری انداختم. هنوز هم خواب بود. عجیبه که با این همه سروصدا بیدار نشده! سریع مدارک رو برداشتم و رفتم دم در. _خب! داشتین از خیانت صحبت می کردین! شیخ متعجب و ناراحت گفت: زاها من ازت انتظار نداشتم که اینکار رو با ما بکنی! پوزخندی زدم و گفتم: اتفاقا منم از نوه شما انتظار نداشتم که یه همچین کاری با همه ما بکنه! خب... حالا که قرار من غرق بشم، بذار بقیه هم باهام غرق بشن! شیخ گفت: از چی حرف میزنی؟ جواب دادم: از خیانت های نوه عزیزتون فواد! انور با خشم جواب داد: دروغ نگو سلیطه! این وصله ها به پسر من نمی چسبه! بازهم با آرامش حرص دربیاری گفتم: چه نمی چسبه،هان؟! خیلی خب! ببینم باز هم میتونی بعد از دیدن مدارک از پسرت دفاع کنی؟! بعد مدارک رو بین چند نفر جلویی جمعیت از جمله خود شیخ و پسرش پخش کردم. _۱۰ سال پیش، اون اولای شروع نهضتمون، زمانی که شما داشتین با سختی و مشقت و صرفه جویی زندگی میکردین تا پولتونو برای دفاع از اسلام پس انداز کنین و بتونین دینتون رو پا برجا نگه دارین، همین آقا پسر گلتون رفت سراغ سر دسته دشمنای ما تا مبادا هفته ای یکبار خاویار و کباب بره ش قطع بشه و با دادن اطلاعات با ارزش فعالیت هامون جایگاه خوبی رو پیش اونا گرفت! وقتی همه عزادار عزیزای از دست رفتشون توی نبرد های پنهانمون بودن و نمی دونستن نیرو های دشمن از کجا اطلاعات عملیات رو گیر آورده، ایشون باز رفتن سراغ دشمنامون تا با خبر شکست نصفه نیمه ی ما خوش حالشون کنن! وقتی ما بعد از اون شکست که احتمال سقوطمون رو داشت تموم ثروت خانوادگی مون رو خرجتون کردیم، خائن نبودیم! الان که از یه بچه بی پناه و یتیم حفاظت می کنیم خائنیم؟! خوشا به غیرتتون! هری اگه نصف خونش از اوناست، نصفش از ماست! چرا زیر بال و پرتون تربیتش نمی کنین که مثل ما باشه؟! خدا رو چه دیدین؟! شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم! میدونم که حرفام زیاد جالب نبود از نظر هری. اما خب چاره ای نداشتم. اونا می خواستن حمایتشون از هری رو بردارن. در این صورت دست دشمن خیلی زود به هری می رسید! جیمز هم شروع کرد به تایید حرف های من تا نظر مساعد شیخ رو جلب کنه. ما تقریبا موفق شده بودیم. خصوصا که شیخ موسی و انور با دیدن خیانت فواد کلی شرمنده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که صرف مسلمون زاده بودن باعث نمیشه طرف درستکار و وفادار به دین باقی بمونه!
@nephilimprincenovel
مردم در حال گفت و گو بودن. یه دفعه یه رعد و برق عجیبی زد. هیچ کس حواسش نبود اما من دیدم. یه حالت خاصی داشت. انگار رنگی بود و به شدت نزدیک. دستمو گرفتم سمت آسمون. یه قطره چکید کف دستم.خب! مثل اینکه باید زنگ بزنم پنه لوپه شاید خبری باشه. دنبال موبایلم می گشتم که یادم افتاد کنار هری جاش گذاشتم. رفتم داخل و به محض ورود دیدم کسی تو تاریکی ایستاده. سرم رو بالا آوردم و هری رو دیدم با چشمای اشک آلود.شکه جلو رفتم: هری؟ چی شده؟!+قیمت من چند؟!_قیمت... یعنی چی؟! متوجه نمی شم!گریون فریاد زد: چقدر پول گرفتی بابت بزرگ کردن من تا به دردت بخورم؟!صداش از ناراحتی و گریه خش برداشته بود. آخ قلبم...+این چه حرفیه؟! واسه چی باید واسه بزرگ کردنت پول بگیرم؟!+خب آره! بعدا بابت تربیت سلاح جنگیت کلی پول به جیب می زنی!_سلاح جنگی چیه هری؟! تو عزیز منی! مگه من میذارم کسی ازت استفاده کنه اونم به عنوان سلاح؟!+پس اون حرفا چی بود زدی؟! هان؟! "شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم!"اوه خدایا اون حرفامو شنیده...رفتم جلوتر: نه هری ببین داری اشتباه می کنی! من... من مجبور بودم...فریاد زد: نزدیک من نیا!آخ دوباره قلبم... اون خیلی دلگیره... اشکام سرازیر شدن..._اونطوری نیست که فکر میکنی! خب؟ بذار همه چیزو واست توضیح بدم...+نمی خوام! راحتم بذار!دوید و هلم داد تا از کنارم فرار کنه...آخ سه باره قلبم...دنبالش با پای برهنه دویدم بیرون. بارون شدت گرفته بود و ظرف یک دقیقه خیس آب شدم. هری از جلوی در همه رو هل داد تا فرار کنه. اما به کجا؟! نمی دونم!با گریه دنبالش میدویدم و صداش می کردم. اون توجهی نمی کرد و فقط از این کوچه با اون کوچه می دوید. صدای دویدنای کسی هم از پشت سرم میومد.اینقدر سرعت هری زیاد شده بود که بالاخره گمش کردم. با ضعف، زیر بارون و پای برهنه وسط یه چهارراه کوچیک ایستادم و به چهار طرفم نگاه کردم. نمی دونستم از کودوم طرف رفته.اصلا چرا فرار کرد؟! اون که جایی رو نداره بره! یعنی ممکنه خودش تا صبح برگرده؟! اگر هم بخواد، قبلش گیر شوالیه ها میوفته!با فکر به شوالیه های معبد دست و پام سِر شد. اگه دست اونا می افتاد دیگه نمی تونستم پیداش کنم...یه دفعه صدای یه انفجار اومد و بعدم درخشش یه نور بنفش از یه کوچه سمت راستم تا آسمون بلند شد.با وحشت به سمت منبع صدا و نور دویدم که همچنان ادامه داشت. بعد از پیچیدن به چندتا کوچه بالاخره پیداش کردم. به نفس نفس افتاده بودم. ولی دیدمش...اون نور بنفش...نور بنفش لعنتی! خودشون بودن. یه دو رگه ی سیاه میون شعله های بنفش ایستاده بود و دستشو به سمت هری دراز کرده بود و چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد. هری هم آروم و بی تعادل به سمتش می رفت...فریاد کشیدم: هری!یه دفعه هری ایستاد. سرش رو برگردوند... اوه خدایا چشماش! اونا سبز نبودن... سیاه کامل بودن!با وحشت دوباره اسمش رو فریاد زدم. رنگ سیاه از بین رفت. کامل برگشت به سمتم.+زاها!دوید که بیاد پیشم. رفتم به سمتش. یه دفعه یه چیز بلند دور بدنش پیچیده شد... پای هشت پا... نه نه! یکی از پاهای ده سر! در واقع یکی از پاهایی که روی سرش بود! کابوس همه این سال هام... وقتی سر پدرمو از سرش جدا کرد... یا وقتی ادوارد رو گرفت... هیچوقت اون صحنه ها رو یادم نمیره...!با عجله دویدم سمت هری و تونستم وقتی داشت با سرعت به سمت اون شعله های بنفش بلعیده میشد، دستشو بگیرم و بکشم.+خاله خاله ولم نکن!_ولت نمی کنم! تو هم ولم نکن! سفت دستمو بگیر!لعنتی هر چی زور میزدم باز هم هری به سمت اون شعله ها کشیده میشد.توی ذهنم شروع کردم به کاری که مدت ها انجام ندادم: دعا!"خدایا... من خیلی وقته به کمکت ایمان ندارم... چیزی ندیدم که داشته باشم... ولی خواهشا کمکم کن پسر کوچولومو نجات بدم! اگه این بار کمکم کنی من دیگه هیچوقت ایمانمو از دست نمیدم و از هر کاری در راهت دریغ نمی کنم... فقط همین یه بار!"همین بین هری داد زد: زاها! دارم خورد میشم!بهش نگاه کردم. پاهای دور بدنش فشار زیادی بهش وارد می کردند. در حدی که هری رو به کبودی بود.اشکام بی اختیار می ریخت و با قطرات بارونی که روی صورتم می کوبید، مخلوط می شد. یه دفعه دستای کسی دور بدنم حلقه شد.×ولش نکن زاها! ولش نکن!صدای دین بود. قدرت گرفتم. فریاد بلندی کشیدم و بیشتر به هری چنگ زدم تا نذارم ببرتش. این وسط سروکله ی دوتا از شوالیه های معبد از درون شعله ها پیدا شد. به سمت ما اومدن و شروع کردن ضربه زدن به ما. دین منو ول کرد تا حملاتشون رو دفع کنه.دستام عرق کرده بودن و هر لحظه بیشتر انگشتای هری از بین دستام سر میخورد. آب بارون هم مزید بر علت شده بود.صدای مبارزه بالا رفت. نگاه سریعی انداختم. هرمس و بقیه بچه ها اومده بودن کمک! اما از اون طرف هم تعداد بیشتری از شوالیه ها از اون شعله ها خارج میشدن.
@nephilimprincenovel
۷:۳۴
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
مردم در حال گفت و گو بودن. یه دفعه یه رعد و برق عجیبی زد. هیچ کس حواسش نبود اما من دیدم. یه حالت خاصی داشت. انگار رنگی بود و به شدت نزدیک. دستمو گرفتم سمت آسمون. یه قطره چکید کف دستم. خب! مثل اینکه باید زنگ بزنم پنه لوپه شاید خبری باشه. دنبال موبایلم می گشتم که یادم افتاد کنار هری جاش گذاشتم. رفتم داخل و به محض ورود دیدم کسی تو تاریکی ایستاده. سرم رو بالا آوردم و هری رو دیدم با چشمای اشک آلود. شکه جلو رفتم: هری؟ چی شده؟! +قیمت من چند؟! _قیمت... یعنی چی؟! متوجه نمی شم! گریون فریاد زد: چقدر پول گرفتی بابت بزرگ کردن من تا به دردت بخورم؟! صداش از ناراحتی و گریه خش برداشته بود. آخ قلبم... +این چه حرفیه؟! واسه چی باید واسه بزرگ کردنت پول بگیرم؟! +خب آره! بعدا بابت تربیت سلاح جنگیت کلی پول به جیب می زنی! _سلاح جنگی چیه هری؟! تو عزیز منی! مگه من میذارم کسی ازت استفاده کنه اونم به عنوان سلاح؟! +پس اون حرفا چی بود زدی؟! هان؟! "شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم!" اوه خدایا اون حرفامو شنیده... رفتم جلوتر: نه هری ببین داری اشتباه می کنی! من... من مجبور بودم... فریاد زد: نزدیک من نیا! آخ دوباره قلبم... اون خیلی دلگیره... اشکام سرازیر شدن... _اونطوری نیست که فکر میکنی! خب؟ بذار همه چیزو واست توضیح بدم... +نمی خوام! راحتم بذار! دوید و هلم داد تا از کنارم فرار کنه... آخ سه باره قلبم... دنبالش با پای برهنه دویدم بیرون. بارون شدت گرفته بود و ظرف یک دقیقه خیس آب شدم. هری از جلوی در همه رو هل داد تا فرار کنه. اما به کجا؟! نمی دونم! با گریه دنبالش میدویدم و صداش می کردم. اون توجهی نمی کرد و فقط از این کوچه با اون کوچه می دوید. صدای دویدنای کسی هم از پشت سرم میومد. اینقدر سرعت هری زیاد شده بود که بالاخره گمش کردم. با ضعف، زیر بارون و پای برهنه وسط یه چهارراه کوچیک ایستادم و به چهار طرفم نگاه کردم. نمی دونستم از کودوم طرف رفته. اصلا چرا فرار کرد؟! اون که جایی رو نداره بره! یعنی ممکنه خودش تا صبح برگرده؟! اگر هم بخواد، قبلش گیر شوالیه ها میوفته! با فکر به شوالیه های معبد دست و پام سِر شد. اگه دست اونا می افتاد دیگه نمی تونستم پیداش کنم... یه دفعه صدای یه انفجار اومد و بعدم درخشش یه نور بنفش از یه کوچه سمت راستم تا آسمون بلند شد. با وحشت به سمت منبع صدا و نور دویدم که همچنان ادامه داشت. بعد از پیچیدن به چندتا کوچه بالاخره پیداش کردم. به نفس نفس افتاده بودم. ولی دیدمش... اون نور بنفش... نور بنفش لعنتی! خودشون بودن. یه دو رگه ی سیاه میون شعله های بنفش ایستاده بود و دستشو به سمت هری دراز کرده بود و چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد. هری هم آروم و بی تعادل به سمتش می رفت... فریاد کشیدم: هری! یه دفعه هری ایستاد. سرش رو برگردوند... اوه خدایا چشماش! اونا سبز نبودن... سیاه کامل بودن! با وحشت دوباره اسمش رو فریاد زدم. رنگ سیاه از بین رفت. کامل برگشت به سمتم. +زاها! دوید که بیاد پیشم. رفتم به سمتش. یه دفعه یه چیز بلند دور بدنش پیچیده شد... پای هشت پا... نه نه! یکی از پاهای ده سر! در واقع یکی از پاهایی که روی سرش بود! کابوس همه این سال هام... وقتی سر پدرمو از سرش جدا کرد... یا وقتی ادوارد رو گرفت... هیچوقت اون صحنه ها رو یادم نمیره...! با عجله دویدم سمت هری و تونستم وقتی داشت با سرعت به سمت اون شعله های بنفش بلعیده میشد، دستشو بگیرم و بکشم. +خاله خاله ولم نکن! _ولت نمی کنم! تو هم ولم نکن! سفت دستمو بگیر! لعنتی هر چی زور میزدم باز هم هری به سمت اون شعله ها کشیده میشد. توی ذهنم شروع کردم به کاری که مدت ها انجام ندادم: دعا! "خدایا... من خیلی وقته به کمکت ایمان ندارم... چیزی ندیدم که داشته باشم... ولی خواهشا کمکم کن پسر کوچولومو نجات بدم! اگه این بار کمکم کنی من دیگه هیچوقت ایمانمو از دست نمیدم و از هر کاری در راهت دریغ نمی کنم... فقط همین یه بار!" همین بین هری داد زد: زاها! دارم خورد میشم! بهش نگاه کردم. پاهای دور بدنش فشار زیادی بهش وارد می کردند. در حدی که هری رو به کبودی بود. اشکام بی اختیار می ریخت و با قطرات بارونی که روی صورتم می کوبید، مخلوط می شد. یه دفعه دستای کسی دور بدنم حلقه شد. ×ولش نکن زاها! ولش نکن! صدای دین بود. قدرت گرفتم. فریاد بلندی کشیدم و بیشتر به هری چنگ زدم تا نذارم ببرتش. این وسط سروکله ی دوتا از شوالیه های معبد از درون شعله ها پیدا شد. به سمت ما اومدن و شروع کردن ضربه زدن به ما. دین منو ول کرد تا حملاتشون رو دفع کنه. دستام عرق کرده بودن و هر لحظه بیشتر انگشتای هری از بین دستام سر میخورد. آب بارون هم مزید بر علت شده بود. صدای مبارزه بالا رفت. نگاه سریعی انداختم. هرمس و بقیه بچه ها اومده بودن کمک! اما از اون طرف هم تعداد بیشتری از شوالیه ها از اون شعله ها خارج میشدن.
@nephilimprincenovel
صدای هق هق هری به گوشم خورد. رومو به سمتش برگردوندم. از درد کبود شده بود و اشکاش سرازیر بود.+زا...ها... درد...دارم...دیگه... نمی...کشم...!_خواهش میکنم یکم دیگه تحمل کن! بچه ها اومدن! میان کمک!یه دستشو ول کردم و سریع به مچش چنگ انداختم جای یه دستمو که محکم کردم، به اون یکی مچش چنگ انداختم و بعد دیگمو سریع جدا کردم و آرنجش رو گرفتم. دستمو از دور مچش برداشتم و بازوشو گرفتم و سریع به سمت خودم کشیدمش. هری هم سریع آرنجمو گرفت. قفل یکی از دستامون محکم شد. اون یکی دستامون رو هم محکم کردم و به سمت بچه ها فریاد زدم: هرمس! کمک!هرمس درگیر سه از اون شوالیه های لعنتی بود. ولی همزمان چندتا حمله به پاهای ده سر کرد و نتیجه ش باز شدن یکی از پاهاش از دور قفسه سینه هری بود.هری در ثانیه با آزاد شدن قفسه سینه ش هوای رو بلعید و رنگش دوباره سفید شد.اشکام و بارون بهم اجازه نمیدادن جلوی چشمامو ببینم.در همون بین لبخندی به هری زدم وگفتم: یکم دیگه فقط! بعدش بازم من میمونم و تو!هری سریع با موافقت سرشو تکون داد و سعی کرد به سمت من بیاد.یه دفعه یکی از پاهای ده با شدت توی صورتم خورد و یکی از دستام ول شد. صدای فریاد بلند هری دین رو به سمت ما کشوند. با یه دستش کمرمو چنگ زد و با دست دیگش شونه ی هری رو.اینبار دوتا از پاهای ده سر به سمت سر من و دین اومد تا ما رو پس بزنه. ما زودتر جاخالی دادیم. اما زیر پامون رو خالی کرد.لحظه به لحظه هری دور تر میشد و فریاداش بلند تر...اینبار چندتا پای بلند دیگه به سمتمون اومد و همزمان ضربه ای پس سرم خورد که منگ شدم. انگشتام شل شدن و دین هم به عقب کشیده شد. هری با سرعت به سمت شعله های بنفش در حالی که اسممو فریاد میزد کشیده شد...با گیجی چند قدم به سمتش برداشتم. چشمام تار می دید. هری با فریاد درون شعله ها ناپدید شد.دستایی دورم حلقه شدن. اسم هری رو زمزمه کردم و دیگه چیزی نفهمیدم...
@nephilimprincenovel
۷:۳۴