♥️رمانهای دوست داشتنی من♥️

۹۷ عضو
undefinedاَلنَّـــــــundefinedــــفْسْundefined:undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_نونزدهم
عصر به دنبال مهسا و زیبا رفتم تا خرید کنیم .جلوی در خانه مهسامنتظر ایستادم .کمی که گذشت هردو از خانه بیرون آمدند .به انها نگاه کردم صورت هایشان غرق آرایش بود و لباسشان مرا به فکر فرو برد .هردو مانتو جلو باز با یک شومیز کوتاه که دقیقا تا کمرشان بود به همراه شلوار جین قد نود.خودم هم شاید تا چندوقت پیش همین گونه می پوشیدم و برایم مهم نبود که لباسم جلب توجه میکند ولی حالا از دیدن آنها حرصم میگرفت .نگاهی به پوشش خودم کردم .یه مانتو ساده تا روی زانو که اکثرا تو دانشگاه میپوشیدم تا حراست گیر ندهد.با صدای مهسا که صدایم میکرد به خودم امدم و گفتم:_سلام .خوبیدمهسا:_سلام ما که خوبیم ولی تو معلوم نیست چته؟
زیبا سری تکان داد و گفت:_روژان یه نگاه به خودت بنداز .مگه قرارِ بری دانشگاه که انقدر ساده اومدی؟در حالی که به راه افتادم گفتم:_نه ولی مجلس عروسی هم نمیرم.بی خیال قیافه من بشید بگید چه خبرا .خوش میگذره؟
مهسا خندید و گفت:_یه خبر دارم واستون داغ داغ ولی خب خرج داره واستون_باشه بابا خبرت رو بده ,بستنی مهمون زیبا
زیبا با دست زد به سرم و گفت:_خاک برسرت تو میخوای خبر بشنوی پولشو من بدم .نچایی عزیزم؟_دیوونه چرا میزنی تو سرم.سرگیجه گرفتم .باشه بابا پولش رو خودم میدم.مهسا بگو دیگه _عرضم به حضورتون که من عاشق شدمخندیدم و گفتم:_این کجا داغ داغه.همه میدونن تو عاشق پسرداییت هستی_د ن د اشکان کیلو چنده .دیگه ازش خوشم نمیاد.عاشق یکی دیگه شدم_مهسا جان مگه الکیه که هی امروز عاشق بشی و فردا فارغ!!زیبا خندید و گفت:_قلب مهسا شبیه گاراژ می مونه یکی میاد یکی میره .خلاصه خرتو خریه واسه خودش_البته هنوز مشخص نیست این خره هی عاشق میشه یا اونایی که با این دوست میشن خرن.خلاصه امیدوارم یه خری بیاد تو خر رو بگیره
با اتمام حرفم با زیبا زدیم زیر خنده.مهسا که حرصش گرفته بود گفت: _خیلی بیشعورید .منو بگو با کیا اومدم سیزده بدر .حسودیتون میشه که همه دوسم دارند و بهم پیشنهاد دوستی میدن .نکنه دوست دارید مثل شما دوتا باشم.
با اتمام حرفش دوباره با زیبا بلند خندیدیم. مهسا با حرص گفت :_کوفت به چی میخندید.شما روژان خانم تا حالا تو عمرت با کی دوست شدی, با هیچکس! چون همه پسرا رو فراری میدادی یا شما زیبا خانم همه وقتت رو صرف عشقت به یه آدم بیکار کردی که حتی خرجش رو هم تو میدی .چندبارگفتم ولش کن ارزش نداره.

میدونستم اگر جلو مهسا را نگیرم تا اشک زیبا را در نیاورد ول کن قضیه نیست .الکی خندیدم و گفتم:_باشه بابا نخور ما رو .حالا بگو این عاشق دلخسته کیه؟مهسا با ذوق گفت:_آرش اصلانی
من و زیبا همزمان با هم گفتیم:_اصلانیمهسا با افتخار گفت:_بله آرش جون دیروز به من پیشنهاد دوستی دادند و گفتند عاشقم شدند.
باورم نمیشد پسری که دخترها برایش فقط نقش عروسک را داشتند و هنگامی که از آنها خسته میشد آنها را دور می انداخت حال به مهسا پیشنهاد داده.پسری که به چشم چرانی و هزار کثافت کاری دیگر معروف است و البته از حق نگذریم پولدارترین پسر دانشگاه هم محسوب میشود.از مهسا در عجبم که این پسر را میشناسد و ادعا میکند عاشق شده است با عصبانیت به او گفتم:_مهسا دیوونه شدی آیا؟تو عاشق اصلانی شدی؟کسی که به دخترها مثل یک کالا نگاه میکند و بویی از انسانیت نبرده._همه آدمها یک روزی عاشق میشن .اونم ادعا کرده عاشق من شده_مهسا ساده نباش.خودت خوب میدونی یکی دو روز دیگه تو رو هم مثل بقیه میزاره کنار.تو ارزشت خیلی بیشتر از اونه بفهم اینو!!_نمیخوام باهاش ازدواج کنم که نگران کثافت کاریاش باشم .میخوام چندروزی رو باهاش دوست باشم.دوست دختر اصلانی شدن خیلی کلاس داره
زیبا که تا حالا ساکت بود گفت:_مهسا داری اشتباه میکنی من و روژان به فکر خودتیم .اون آدم درستی نیست._برام مهم نیست زیبا.تو هم به فکر خودت باش با اون عشقت_من عاشق سهیل هستم چون خیلی مهربونه .درسته وضع مالی خوبی نداره و واسه خرج دانشگاهش کار میکنه ولی مطمئنم به جز من به کسی دیگه فکرهم نمیکنه.مردونگیش واسه من مهمتره.
برای جلوگیری از دعوا و بحث اضافه ,ماشین را روبه روی مجتمع خرید پارک کردم و گفتم:_بچه ها بی خیال .بپرید پایین که نوبتی هم که باشه نوبت خرید کردنههرسه به سمت مجتمع خرید رفتیم .

&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیستم

هرسه به سمت مجتمع خرید رفتیم .ا

۱۹:۳۰

ول از همه به طبقه سوم که مخصوص مانتو و شلوار بود, رفتیم.از پشت ویترین به مانتو ها نگاه میکردم دلم یه مانتو خیلی خاص میخواست .ناگهان نگاهم به یک فروشگاه افتاد که اول از همه نام فروشگاه مرا به سمت خود کشید (حجاب زیبا)وقتی پشت ویترین ایستادم از دیدن آن همه مانتو های زیبا و بلند دهانم باز مانده بود.با لبخند به داخل فروشگاه رفتم و مانتوها را نگاه کردم .چشمم به یک مانتو عبایی بلند افتاد که با نوار های باریک سفید رنگ کار شده بود,بسیار زیبا بود .به فروشنده که خیلی محجبه و البته زیبا بود گفتم :_ببخشید خانم این مانتو, سایز من رو دارید؟_بله عزیزم سایزتون هست الان میارم خدمتتون.فروشنده رفت مانتو را بیاورد تازه به یاد بچه ها افتادم .
با زیبا تماس گرفتم و آدرس فروشگاه را دادم کمی نگذشت که سر و کله شان پیدا شد .با ذوق مانتو را به آنها نشان دادم و گفتم :_بچه ها این مانتو رو ببینید چطوره؟
مهسا نگاهی به مانتو کرد و گفت:_زیادی بلند نیست؟_چون بلنده خوشم اومد ازش_من میگم تو یه چیزیت هست میگی نه!بفرما تو از کی تا حالا مانتو بلند میپوشی ؟_ای بابا مهسا حالا دلم میخواد بپوشم.
لباس را از فروشنده گرفتم و به داخل اتاق پرو رفتم.مانتو در تنم به زیبایی نشسته بود با مانتو پیش فروشنده رفتم و گفتم :_یه شلوار و روسری یا شال هم میدید که به این لباس بیاد؟
_ببین عزیزم به نظرم اگه شلوار سفید با یک روسری سورمه ای با طرح های سفید و یا یک شال سورمه ای ساده بپوشی زیبا تر میشه_خیلی عالیه پس لطفا واسم بیارید.
بعد از گرفتن آنها دوباره وارد اتاق پرو شدم .با دیدن تصویر خودم در آینه شوکه شدم .بسیار از لباس ها راضی بودم دوباره از اتاق پرو خارج شدم .زیبا با دیدنم گفت:_واای روژان چقدر نازشدی.خیلی بهت میاد._جدی میگی؟خودم خیلی خوشم اومده.
مهسا نگاهی انداخت و گفت :_با اینکه از مانتو بلند متنفرم ولی خب این مدل هم خوشگله!!!فروشنده صدایم زد و گفت:_خیلی زیبا شدید .اجازه هست من شالتون رو درست کنم_ممنونم.بله حتما
روبه رویش ایستادم با دقت شال را روی سرم درست میکردو در آخر با یک گیره که به نظرم زیبا بود شال را محکم کرد.خیلی دلم میخواست خودم را ببینم.انگار او هم میدانست چقدر مشتاقم , برای همین روبه رویم آینه را گرفت.
با دیدن مدل شال دهانم باز مانده بود.شال را مدل لبنانی بسته بود حتی یک تار از موهایم دیده نمیشد.همیشه فکرمیکردم حجاب جلوی زیبایی را میگیرد ولی حالا با دیدن خودم به این باور میرسیدم که حجاب از همه چیز زیباتر است.از فروشنده تشکر کردم و نگاهی به مهسا و زیبا انداختم

&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
لایُمکِن الفرارمِن عِشـقِundefinedالحُسین:undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_یکم

زیبا با تحسین نگاهم میکرد ولی مهسا در حالی که اخم کرده بود گفت:_خیلی دوست دارم ببینم چی باعث این همه تغییر شده .خودتو بقچه پیچ کردی برای چی و شاید بهتره بگم برای کی؟
در برابر حرفهایش سکوت کردم و بعد از حساب کردن لباس ها از فروشگاه خارج شدیم .به زیبا چشمکی زدم و رو به مهسا گفتم:_قهرنکن خوشگله.آرش ببینه پشیمون میشه هاخندید و گفت:_قهرنیستم واسه خودت میگم.اخه عزیز من این چه تیپیه واسه خودت درست کردی!!!نگاهی دوباره به تیپم کردم و گفتم:_مهسا ببین چقدر خوشگله .اونقدر که حیفم اومد مانتو قبلیم رو بپوشم و همین رو پوشیدم.اره خب با این کتونی های طوسی این تیپ نمیاد.اگه بیای بریم یه کفش سفید ساده هم بگیرم عالیه_هرکاری دوست داری کن فقط بگو تو اون سر وامونده ات چی میگذره_ببین من تا حالا با مانتوهای کوتاه پوشیدن میخواستم خاص باشم ولی الان دلم میخواد با حجاب خاص باشم.نپرس چرا ,چون خودمم نمیتونم بفهمم چرا _روژان عاشق شدی ؟نکنه واسه جلب توجه اون اینکاررو میکنی_عشق چی ؟خیالت راحت عاشق نشدم.بیاین بریم کفش بخرم
به خودم که نمیتوانستم دروغ بگویم وقتی که این پوشش را انتخاب کردم فقط دلم میخواست توجه کیان شمس را به خودم ببینم.عاشقش نبودم ولی حس خوبی نسبت بهش داشتم .میدانستم که من جایی در زندگی او نخواهم داشت ولی نمیتوانستم منکر احساسم شوم.
بعد از اینکه چنددست مانتو شلوار و کیف و کفش دیگه هم خریدم به سمت ماشین رفتیم که زیبا گفت:_بچه من دیگه دارم میمیرم از خستگی بیاین بریم اون کافی شاپ یه چیزی بخوریم_بریم مهمون من .امروز خیلی خسته اتون کردم
بعد از گذاشتن خرید ها داخل ماشین به سمت کافی شاپ آن طرف خیابان رفتیم.طبق معموا هرسه بستنی شکلاتی سفارش دادیم.در حالی که ذهنم درگیر کیان شمس بو

۱۹:۳۰

د زیبابه شانه ام زد وگفت:_زیاد فکرنکن یا خودش میاد یا نامه اش_دیوونه.مهسا که در حال چک کردن گوشیش بود گفت :_بچه ها روزبه امشب تو خونه اش جشن گرفته.میاید بریم؟فقط بچه های کلاس هستندزیبا:_اره .خیلی وقت مهمونی نرفتم .من میام .روژان توهم میای دیگه؟
با یادآوری قولم به کیان گفتم:_نه .نمیام .خوش بگذره بهتونمهسا پوزخندی زد و گفت:_نمیخوای بگی چت شده که انقدر تغییر کردی ؟_چیزیم نشده .فقط دیگه دلم نمیخواد بیام به این مهمونی ها.میشه دیگه انقدر به من گیر ندید؟_نه نمیشه.معلوم نیست خانوم عاشق کی شده که از این رو به اون رو شده .دوروز دیگه حتما از اینکه با ما دوست هستی هم خجالت میکشی.
مهسا بدون اینکه بگذارد من جوابی بدهم کیفش را برداشت و رفت .زیبا هم به دنبالش رفت تا صدایش بزند.من اما نشستم و فکرکردم .فکرکردم به خدا و امام زمان عج و کیان شمس.وقتی به خودم آمدم که زیبا تماس گرفت و بعد از کلی عذرخواهی گفت مجبور شده با مهسا برود.بعد از پرداخت پول بستنی ها به سمت خانه به راه افتادم
&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_دوم

وقتی به خانه رسیدم با روهام رو به رو شدم که مشغول حرف زدن با تلفن بود و از شواهد پیدا بود که پشت خط دوست دخترش مینا است.با دست به نشانه خاک برسرت دستی تکان دادم و از پله ها بالارفتم.در حال مرتب کردن خریدهایم بودم که روهام بدون در زدن وارد اتاق شد و گفت:_سلامت رو نشنیدم جغله_احیانا ,مامان خانم بهت یاد نداده وارد جایی میشی دربزنی؟_من هرموقع دلم بخواد درمیزنم_پس منم هرموقع دلم بخواد سلام میکنم!_زبون دراز.میبینم که کلی خرید کردی _فکرنکنم اندازه ای که تو واسه دوست دخترات خرید میکنی ,خرید کرده باشم._حسود کوچولو میخوای واسه تو هم خرید کنم؟_از شما به ما خیلی رسیده,دستت دردنکنه.حالا بفرمایید امری داشتید؟_روژان جونم _نه!!!!_بزار حرف بزنم بعد بگو نه_میدونم دیگه هرموقع میشم روژان جونت یعنی بعدش باید واست کاری انجام بدم!!_چقدر تو باهوشی ,کاملا مشخصه به خودم رفتی._بلا به دور خدانکنه.بچه پررو_روژان ,جون روهام کمکم کن .فقط تو میتونی کمکم کنی_باشه بابا قسم نخور.بگو چه کمکی از دست من برمیاد؟_تینا رو یادته؟_همون دختر جیغ جیغوئه؟_بینگو آفرین!دقیقا همون.چندوقته خیلی سیریش شده و زنگ میزنه میخوام از دستش راحت بشم._خب من چیکارکنم؟_فردا عصر بیا باهم بریم کافی شاپ به اونم میگم بیاد بهش میگم با تو نامزد کردم_یعنی اون نمیدونه من خواهرتم؟_نه نمیدونه.خودت میدونی من تا کسی رو واقعی نخوام اطلاعاتی بهش نمیدم _باشه میام .روهام تو خسته نشدی؟_از چی؟_از همین کارا دیگه؟دوست شدن با دخترای دیگه !!!جدای از اینکه تو با احساساتشون بازی میکنی, اینو که میدونی اونا ناموس کسی دیگه هستند.دوست داری من برم با یکی مثل تو دوست بشم؟_معلومه که نه.میدونم تو اهل چنین کارایی نیستی که اگه بودی خودم گردن تو و اون پسر رو شکسته بودم!!_چطوریه نوبت من که میشه ,این کارهابده ولی واسه تو ایرادی نداره !!!پس داداش اون دخترا هم باید گردن تو رو بشکنن مگه نه؟_بیا از منبرت پایین ابجی کوچیکه .نمیخوای کمک کنی خب بگو این حرفا چیه میزنی؟_من کمکت می کنم ولی تو هم به حرفام فکر کن ._باشه فکرمیکنم.راستی نگفتی رفتی بازارچی خریدی؟؟؟
تمام خریدهایم را به روهام نشان دادم و او با لبخند از من بخاطر انتخاب آنها تعریف کرد و سپس با بوسیدن سرم از اتاق خارج شد.

&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_سوم

صبح با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم .بعد از نماز صبح دوباره شروع به مطالعه کتاب کردم.عطش دانستن زندگیم را دستخوش تغییرات کرده بود .همچون تشنه ای که به دنبال آب است و به هرجایی سرمیزند تا قطره ای آب بیابد ,من هم همانگونه به دنبال فهمیدن و شناخت بیشتر بودم .با شنیدن صدای قار و قور شکمم به خودم آمدم و راهی طبقه پایین شدم تا در کنار خانواده صبحانه بخورم.در حین خوردن صبحانه به روهام گفتم :_روهام تو امام زمان عج رو چقدر میشناسی؟_زیاد نمیشناسم و قبول هم ن

۱۹:۳۰

دارم, به نظرم اصلا چنین امامی وجود نداره!!!_چرا چنین تصوری داری؟_خودت یکم فکر کن .وجود امامی که همیشه غایب بوده چه فایده ای داره ؟مگه نمیگن امام میاد تا مردم رو راهنمایی کنه ؟خوب پس این امامی که حضور نداره چطوری میخواد ما رو هدایت کنه؟خواهر ساده من ,به جای فکرکردن به امامی که نیست برو درست رو بخون!!!
پاسخی برای سوالش نداشتم و این بیشتر ذهنم را بهم میریخت .با تصور اینکه نکند واقعا امامی وجود ندارد قلبم تیر کشید حس بدی پیدا کردم.خودم خوب میدانستم که دلم میخواهد چنین امامی واقعا باشد .حس پوچی به قلبم سرازیر شد .بدون گفتن حرفی بلند شدم و به اتاقم پناه بردم .بی قرارشده بودم و دلیلش شکی بود که روهام به دلم انداخته بود .بدون توجه به زمان شماره کیان را گرفتم کمی که بوق خورد اشغالی زد .مطمئن شدم که در کلاس است که نمیتواند پاسخ بدهد.با عجله لباس پوشیدم و حتی نگاهی به پوششم نیانداختم .با برداشتن کیفم از خانه خارج و راهی دانشگاه شدم.نمیتوانستم تا پایان کلاسش صبر کنم باید سریع جواب سوالم را پیدا میکردم. نیم ساعت بعد, جلو در اتاقش ایستادم و ضربه ای به در زدم ولی پاسخی نگرفتم .از یکی از مسئولین آموزش ,سراغش را گرفتم و با گرفتن شماره کلاس راهی طبقه دوم شدم.با چند ضربه به در کلاس و شنیدن بفرمایید از او در را باز کردم .کیان با تعجب به من نگاهی انداخت و گفت:_سلام خانم ادیب_سلام استاد.ببخشید مزاحم کلاستون شدم .میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم .
کیان نگاهی به ساعتش کرد و گفت :_چندلحظه بیرون تشریف داشته باشید خدمت میرسم_چشمدر کلاس را بستم و کنار دیوار ایستادم.کمی که گذشت ,کیان از کلاس خارج شد و به من گفت:_سلام.اتفاقی افتاده.؟_سلام ببخشید که مزاحم شدم_خواهش میکنم کلاس منم آخراش بود .حالا میگید چی شده که شما با این وضع آشفته به دانشگاه اومدید!!!!_وضع آشفته؟؟
نگاهی به سرتا پایم انداختم با دیدن دکمه های جابه جا بسته شده و روسری شل و ول روی سرم از خجالت لبم را گزیدم و گفتم:_ببخشید میشه من چنددقیقه برم جایی و برگردم_بله حتما تو اتاقم منتظرتون می مونم._ممنون
با خجالت سریع به سمت سرویس بهداشتی دویدم و در دلم خودم را بخاطر این وضع آشفته فحش باران کردم .دکمه های مانتو را دوباره بستم و روسری ام را دوباره مرتب بستم و بعد از مطمئن شدن از وضعم به سمت اتاق کیان رفتم.بعد از زدن چندضربه و با شنیدن بفرمایید او وارد دفترش شدم
&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_چهارم

بعد از زدن چند ضربه و با شنیدن بفرمایید کیان وارد دفترش شدم._سلام استاد_سلام .بفرمایید بشینید
روی دورترین مبل نسبت به میز کیان نشستم و به او نگاه کردم .مثل همیشه مرتب بود یک اسپرت طوسی با پیراهنی آبی آسمانی پوشیده بود که او را از همیشه جذابتر نشان میداد.با شنیدن صدایش از آنالیز او دست برداشتم و گفتم:_ببخشید استادچی فرمودید؟
در حالی که لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بسته بود گفت:_عرض کردم خدمتتون حالا میگید چه اتفاقی افتاده؟_خب راستش یه شبهه ای ذهنم رو اونقدر درگیر کرده که آرامش ندارم_واون شبهه چیه؟_استاد وجود امامی که حضور نداره چه سودی داره؟_کی گفته حضور ندارند؟_مگه نمیگید غایبه پس حضور نداره دیگه واسه همین هم شما منتظر ظهورش هستید_نه دیگه .ظهور با حضور فرق داره_متوجه نمیشم چه فرقی داره؟_ببینید امام بین ما زندگی میکنند .ممکنه من تو خیابون با ایشون برخوردداشته باشم .ممکنه ایشون به خیلیا سلام کرده باشند .ممکنه با بعضی ها همسایه باشند.این یعنی امام حضور داره ولی _ولی چی استاد؟_ولی اینکه ما ایشون رو نمیشناسیم و وقتی این شناخت به دست میاد که ایشون ظهور کنند یعنی خودشون رو نشون بدهند و بفرمایند من امامتون هستم.تا اینجا سوالی ندارید؟_نه استاد متوجه شدم_و اما قسمت اول سوالتون فایده وجود امام .من واستون یکی از فوایدش رو میگم شما بعد برو تحقیق کن و فواید دیگه اش رو پیدا کن._چشم بفرمایید_یه مثال میزنم واستون.تو همه میدانهای نبرد.همه تلاش سربازان کشور ها معطوف این امرِکه پرچم کشورشون همیشه در اهتزاز باشه و دشمن اون رو پایین نیاره و از طرف دیگه تلاش میکنند تا پرچم کشور دشمن رو پایین بیارند.میدونید چرا؟_حتما بخاطر تعصبشون به پرچم کشورشون._این شاید کوچکترین دلیلش باشه.مهمترین دلیلش اینه که بالا بودن اون پرچم بالاست چون مایه دلگرمی سربازان و تلاش بیشتر اونا میشه.تا وقتی اون پرچم بالاست همه امید دارن به پیروزی ولی وقتی پایین بیاد دیگه امیدی وجو

۱۹:۳۰

د نداره.حتی تو جنگ هم تا وقتی فرمانده ای وجود داره حتی اگه تو میدون نبرد نباشه و پشت جبهه باشه به نیروها امید میده که یه فرمانده پشت سرشون هواشون رو داره .اعتقاد بچه شیعه ها به وجود امام زنده ,هرچند ایشون رو نبینند اما خودشون رو تنها نمیدونند.اثر روانی این اعتقاد در روشن نگهداشتن چراغ امید در دلها و وادار کردن شیعه ها به خودسازی و آمادگی برای یک قیام جهانی هستش.میبینید وجود امام باعث میشه ما هم دلگرمی داشته باشیم و هم امیدوار باشیم به آینده و زندگی در یک جامعه بدون ظلم و ستم.جواب سوالتون رو گرفتید_بله کاملا._خب خدا روشکر.خانم ادیب دفعه بعد که دچار شبهاتی شدید که بی قرارتون کرد قبل اینکه اینقدر آشفته بشید تحقیق کنید .تو گوگل سرچ کنید تو سایت های معتبر دنبالش بگردید.
احساس کردم از اینکه من انقدر مزاحمش میشم خسته شده .برای همین با ناراحتی گفتم:_چشم .دیگه مزاحم شما نمیشم_خانم ادیب .منظورم این نبود که شما مزاحمید .اتفاقا من خوش حال میشم جواب شبهاتتون رو بدم ولی امروز که با این وضع آشفته دیدمتون نگرانتون شدم.اگر وقتی رانندگی میکردید بخاطر بی قراری و هراسونیتون تصادف میکردید چی؟من همیشه در خدمت هستم و هرموقع سوالی داشتید تماس بگیرید پاسخ میدم و اگر احیانا مثل امروز سرکلاس بودم تو سایتهای معتبر دنبال جوابتون بگردید منم بعد کلاسم تماس میگیرم.

حسی نابی از دلنگرانی کیان به وجودم سرازیر شد وباعث شد لبخند بر لب بیاورم و نتوانم لبخندم را جمع کنم .با همان حس خوب گفتم:_چشم.اجازه هست من برم؟_چشمتون بی گناه.اجازه ماهم دست شماست ._ممنونم و خداحافظ_خواهش میکنم .خدانگهدارتون.
کیان مرا تا دم در راهنمایی کرد با حال خوب از دفترش خارج شدم و به سمت خانه رفتم

&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay

۱۹:۳۰

undefinedاَلنَّـــــــundefinedــــفْسْundefined:undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_پنجم

هنوز در حیاط را باز نکرده بودم که دستی مردانه روی شانه ام نشست .ترسیده بودم و تنها کاری که آن لحظه به ذهنم رسید این بود که با کیفم به او بزنم.با شتاب کیف را به فرد پشت سرم زدم که دستش برداشته شد و صدای آخش بلند شد.با شتاب به سمتش برگشتم که با روهام روبه رو شدم که دستش روی دماغش بود و خون از دستش سرازیرشد با وحشت به او نگاه کردم:_وااای داره خون میاد_دختره وحشی جنبه شوخی نداریا ببین با دماغ خوشگلم چیکار کردی؟_طلبکار هستی؟من علم و غیب داشتم تو مثل جن پشت سرم ظاهر شدی و دستت رو گذاشتی رو شونم.فکرکردم مزاحمه و سزای مزاحمم همینه_خیلی رو داری به خدا.باز کن این در رو همه وضعم پر خون شد_باشه بابا غر نزن.سرتو بگیر بالا خون قطع بشه .بیا بریم داخل
در حیاط را باز کردم و به همراه روهام به داخل خانه رفتیم .روهام به سمت سرویس بهداشتی رفت .من هم با عجله به اتاقش رفتم و لباس تمیز برایش آوردم.روهام لباسش را عوض کرد و به آشپزخاته آمد برایش یک لیوان شربت درست کردم و روی میز مقابلش گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم.شربت را خورد :_یادت که نرفته قول داده بودی عصر بیای باهم بریم کافی شاپ_نه یادم نرفته فقط بگو ساعت چند حاضر باشم_ساعت شش خوبه ._باشه پس من برم تو اتاقم .
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم .به کیان و حرفهایش فکر کردم .هرروز که بیشتر با او برخورد میکردم بیشتر شیفته میشدم و بیشتر دلم میخواست او را ببینم.این روزها همه فکر و ذهنم را او به خود مشغول کرده بود.برای اولین بار به پسری دل داده بودم .پسری که زمین تا آسمان با من ,خانواده و اعتقاداتم تفاوت داشت.پسری که روز اول سوژه خنده و تمسخر من و دوستانم قرارگرفته بود.آن روزها فکرنمیکردم روزی شیفته او شوم.نمیدانم کیان شمس برایم جذاب بود ,که اعتقاداتش هم مرا جذب کرد و یا برعکس اعتقادات جذابش مرا به سمت او سوق داد ,هرچه بود باعث شد از روژانی که این سالها ساخته بودم دور شوم و تبدیل شوم به شخصی که دیگر مثل سابق نیست.
نمیدانم کی خوابم برد, وقتی از خواب بیدار شدم که صدای اذان ظهر به گوش میرسید.به سمت سرویس بهداشتی رفتم و وضو گرفتم .درحال آماده شدن برای نماز بودم که با صدای مادرم که مرا صدا میزد از اتاق خارج شدم و به سمت پذیرایی رفتم.روی مبل نشسته بود و گوشی بی سیم تلفن در دستش بود و به فکر فرو رفته بود.نزدیکش شدم :_سلام مامان جان. کارم داشتید؟نگاهی به چادر نمازم کرد و گفت:_سلام .میخواستم بگم عصر آماده باش باهم بریم مهمونی خونه هیلدا !!_مامان جان من نمیتونم بیام .خودتون میدونید که از این مهمونی ها که همه دارند فخر فروشی میکنند و از خواستگارهای پولدار دختراشون و یا خودشیفتگی پسراشون حرف میزنند .بدم میاد. درضمن من به روهام قول دادم عصر باهاش برم بیرون._خوبه خوبه .نمیخواد الکی بهونه بیاری!حتما باید بیای بریم . پسر هیلدا از فرانسه برگشته واسه همین تو باید بیای بریم!!! قبل از اینکه هیلدا جشن بگیره برای اومدن فرزاد ,تو باید باهاش آشنا بشی.پسره همه چیز تمومه ,متخصص اطفال هستش .تو باید کاری کنی که جز تو به کسی نگاه نکنه.
با شنیدن حرفهای مادرم عصبانی شدم :_ماااامااان .معلوم هست چی میگید ؟؟!پولدارِ که پولداره به من چه ؟چرا باید انقدر خودمو حقیر کنم که آقا رو به سمت خودم بکشم؟مامان خانم من دخترتم ,چطوری میتونی واسه آینده من بدون رضایت من نقشه بکشی؟؟_من مادرتم و خوشبختیت رو میخوام .کاش به جای اینکه این همه به نمازت اهمیت بدی یکم هم به مادرت اهمیت میدادی.من هیچ بهونه ای رو قبول نمیکنم عصر اماده میشی تا بریم.برو از الان به فکر لباس و مدل موهات باش.برو منم برم بفکر لباسم باشم_مامان.اصلا گوش میدی من چی میگم؟_نمیخوام گوش بدم ,برو ببینم وقتمو نگیر
در حالی که آماده باریدن بودم به سمت اتاقم رفتم
&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_ششم

باورم نمیشد که مادرم بخواهد بدون در نظر گرفتن آینده من چنین تصمیمی بگیرید .خودم که بدون شک نمیتوانستم حریف تصمیم مادرم شوم. با روهام تماس گرفتم تا او مرا از این مخمصه نجات دهد.بعد از خوردن چندبوق تماس برقرار شد .در حالی که سعی میکردم بغض نکنم ,گفتم:_سلام داداشی_سلام عزیزم .خوبی؟_اره خوبم.کی میای خونه؟_روژان چیزی شده ؟چرا صدات اینجوریه؟_داداشی لطفا بیا خونه حرف میزنیم_باشه

۱۹:۳۱

عزیزم الان راه میفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ام.باشه مواظب خودت باش.خداحافظ

در حالی که دلم گرفته بود به نماز ایستادم تا کمی از هم صحبتی با خالقم آرامش پیدا کنم.
بعد نماز روی تخت دراز کشیدم و به مراسم عصر فکر کردم .
با صدای روهام که صدایم میزد از فکر خارج شدم .
روهام وارد اتاقم شد

_خواهرکوچیکه چی شده عزیزم؟
_سلام داداشی .بیا بشین تا واست توضیح بدم.

روی تختم نشست
_حالا بگو چی شده؟
_هیچی مامان عصر میخواد منو ببره مهمونی خونه هیلدا خانم
_اگه میخوای بری ایرادی نداره من قرارم رو میزارم واسه یه روز دیگه

با گریه گفتم:
_داداشی مامان منو کرده عروسک خیمه شب بازیش.پسر هیلداخانم از فرانسه برگشته.مامان هم گیر داده باید بیای واسش خودنمایی کنی و اونو جذب خودت کنی .
_چییییی؟یعنی چی اونو جذب خودت کنی
_داداش من نمیخوام عصر برم به اون مهمونی. تو رو خدا برو با مامان حرف بزن .تو رو جون من!!!!
_نگران نباش من میرم الان باهاش حرف میزنم.
_مرسی داداش

روهام از اتاقم خارج شد و من پشت در ایستادم تا بهتر بتوانم صدایشان را بشنوم.
صدای عصبانی روهام به گوشم رسید

_مامان یعنی چی که اون لیاقت روژان رو داره؟مامان جان اصلا از کجا معلوم این دونفر از هم خوششون بیاد؟مامان روژان دخترتونه!!!چرا با آینده اش بازی میکنید؟
_من بفکر آینده اونم.روهام تو حق نداری دخالت کنی فهمیدی؟
_چرا من حق ندارم؟مامان جان فکرکنم باید یادآوری کنم اون موقع ای که شما دنبال کارهای گالری و سفرهای خارجه ات بودی من مواظبش بودم .پس من حق دارم دخالت کنم .مامان خانم عصر روژان بامن میاد بیرون تمام.

با صدای شنیدن صدای بسته شدن در خانه به سمت پنجره رفتم و به بیرون نگاهی انداختم .
روهام با عصبانیت سوار ماشین شد و از خانه خارج شد.
در حالی که اشک میریختم روی تخت دراز کشیدم و خدا خدا میکردم که خدا کمکم کند تا به آن مجلس نروم .

&ادامه دارد...

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined @ROMANKADEMAZHABI undefined
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1

undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined

undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined
@repelay

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefinedهوالحبیب undefined

undefined #رمان_روژان undefined

undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️

undefined #قسمت_بیست_هفتم


بر خلاف انتظارم حرفهای روهام تاثیری روی مادر نداشت و من مجبور شدم به مهمانی بروم .
ساعتهای پنج عصر بود که با صدای مادرم بلند شدم و از داخل کمد مانتو عبایی جدیدی که خریده بودم را برداشتم و پوشیدم.
روسری را مدل لبنانی بستم و آرایش کمی کردم تا صورتم از بی روحی در بیاید.
درآینه نگاهی به خودم انداختم از همیشه باحجابتر بودم و این باعث خوشحالی ام بود .
کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم .
تا پایم را به سالن گذاشتم با اخم مادرم مواجه شدم .
نگاهی به من کرد و با عصبانیت فریاد زد
_روژان این چیه پوشیدی ؟این چه وضعته!!برو لباستو عوض کن .من نمیفهمم چرا خودتو انقدر پوشوندی؟

_مامان من به اصرار شما دارم میام .پس اگه ناراحتید میتونم بمونم خونه و نیام.مامان از این به بعد این پوشش منه .لطفا به انتخابم احترام بگذارید

روژان برو لباستو عوض کن منو عصبانی نکن!!
مامان جان خودتون میدونید همیشه احترامتون رو نگه داشتم و رو حرفتون حرفی نزدم ولی شرمنده اتونم, مامان من پوششم رو تغییر نمیدم.
_بعدا باید در مورد این تیپ مسخره ات حرف بزنیم .فعلا بیا بریم به اندازه کافی دیرمون شده.

بالاخره به مهمانی خاله هیلدا رسیدیم.
مقابل خانه ویلاییشان که بسیار زیبا و مجلل بود نگه داشتم.
ماشین را پارک کرده و به همراه مادر به داخل رفتیم.
وقتی وارد شدیم همه میهمانان رسیده بودند و نگاه ها به سمت ما بود .
دچار استرس شده بودم برای اولین بار با ظاهری متفاوت در میان جمع حاضر
شده بودم.
خاله هیلدا به سمتم آمد

_سلام روژان جانم خوبی عزیزم؟
_سلام خاله جون .ممنونم شما خوبید؟

_قربونت برم عزیزم.میتونی بری بالا لباسات رو عوض کنی.
_ممنونم خاله جون, من همینجوری راحتم!!
_واااا.مطمئنی؟؟؟حالا چرا این همه خودتو پوشوندی؟؟
_بله من راحتم .سلیقه آدمها تغییر میکنه دیگه خاله جون

هیلدا خانم در حالی که ما رو به سمت مهموناش میبردلبخندی زد و گفت:
_عزیزم دختر باید زیبایی هاش توچشم باشه نه اینکه خودشو بپوشونه

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
به جمع که رسیدیم مادرم به سمت خانمها رفت و با همه احوالپرسی کرد و من هم مجبور شدم با تک تک انها دست بدهم و روبوسی کنم .
خاله هیلدا مرا کنار خودش نشاند

_روژان جون چه خبرا عزیزم؟دیگه به ما سری نمیزنی؟بی معرفت شدی خاله
_ببخشید خاله جون مشغول درس و دانشگاه هستم .

یکی از خانمها رو به مادرم کرد و لبانش جنبید
با این تیپی که روژان جون زده ,الان هرکسی باهم ببینتون فکر میکنه تو دخترشی و روژان مامانت.عزیزم هیچ تناسبی باهم ندارید نه به تو با این خ

۱۹:۳۱

وشگلی و لباسهای فاخر ,نه به روژان جون با اون لباس شبیه راهبه ها!!!
با گفتن این حرف صدای خنده همه بالا رفت .مادرم با عصبانیت به من نگاه کرد.مشخص بود از اینکه من باعث شدم این حرفها را بشنود ناراحت است.ناراحت سرم را پایین انداختم دوست نداشتم بخاطر سلیقه من مادرم عذاب بکشد.دلم میخواست مثل همیشه حاضر جواب باشم و جواب دندان شکنی به او بدهم تا دهانم را باز کردم که حرفی بزنم با صدای مرد جوانی که میگفت:سلام بر بانوان زیبا روی مجلس
دهانم را بستم و به پشت سرم نگاهی انداختم .
پسری حدودا سی ساله با ست لباس ورزشی و عینکی افتابی گران قیمت که روی موهایش خودنمایی میکرد ,صاحب صدا بود.
هیلدا جون از کنارم بلند شد و به سمت او رفت

_دوستان ,فرزاد عزیزم بعد سالها به ایران برگشته

بعد روبه فرزاد کرد
بیا تا دوستانم رو بهت معرفی کنم البته چندتاشون رو میشناسی

در حالی که دستش را دور بازوی فرزاد حلقه کرده بود به سمت میهمانان رفت و همه را معرفی کرد وقتی به مقابل من و مادرم رسیدند فرزاد گفت:_بزارید من خودم حدس بزنم.نگاهی به مادرم کرد و ادامه داد:_احیانا شما خاله سوده نیستید؟
مادرم تبسمی کرد
_سلام عزیزم.درست حدس زدی! فکر نمیکردم بعد این همه سال بشناسی._خاله جون به قول ایرونیا بزنم به تخته شما تغییر زیادی نکردی البته از گذشته خیلی زیباتر شدید.خاله جون رمز جوان موندنتون چیه؟
مادرم خندید
_هنوزم مثل گذشته ها شیرین زبونی عزیزم.
فرزاد در حالی که میخندید به من نگاهی انداخت
_سلام بانوی جوان._سلام اقا فرزاد ,به کشورتون خوش اومدید._ممنون عزیزم.مامان جان ایشون رو معرفی نمیکنی؟
خاله هیلدا در حالی که لبخند میزد گفت:_ایشون روژان جون هستند چطوری یادت نمیاد ؟دختر خاله سوده است_واقعا!!!!روژان خودمونه_بله عزیزم
فرزادبه من نگاهی کرد و گفت:_چطوری روژان جون ؟
_ممنونم خوبم.

&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_هشتم

خاله هیلدا مبلی که تا دقایقی پیش ,من و خاله روی آن نشسته بودیم را به فرزاد نشان داد
_بیا اینجا کنار روژان جون بشین .شما جوونها باهم اختلاط کنید
فرزاد روی مبل کنار من نشست .همه سعیم را میکردم که با او فاصله داشته باشم .وقتی همه مشغول پذیرایی از خودشون شدن ,فرزاد بشقابی برداشت درونش میوه گذاشت و به سمتم گرفت.با اینکه اشتهایی به خوردن نداشتم و دلم میخواست هرلحظه از ان میمهانی کذایی بروم ,بشقاب را گرفتم
_ممنونم_روژان جون تو همیشه اینجوری لباس میپوشی؟_چطور؟_من این نوع پوشش رو تو خانم هایی که از لبنان اومده بودند به دانشگاهمون برای تحصیل دیدم.برام جالبه که شما هم چنین پوششی دارید_منم به تازگی از این نوع پوشش خوش اومده و انتخابش کردم._پوشش بدی نیست ولی خب برازنده شما هم نیست؟شما یک خانم زیبا رویی که اگه بیشتر آرایش کنی و زیبایی های ظاهریت رو پنهون نکنی آرزوی خیلی از پسرها میشی که دوست دارند باهات دوست بشن._ولی من نمیخوام آرزوی کسی بشم .اهل دوستی با هیچکس هم نیستم_پس نظام حاکم بر جامعه افکار پوسیده و قدیمیش رو به خورد تو دادهدر حالی که عصبانی شده بودم گفتم .من یک ایرانی ام و ربطی به نظام کشورم نداره .یک زن ایرانی از اینکه بازیچه چند پسر غرب زده متنفره._منظورت به من که نیست_دقیقا منظورم خودتو و امثالهم هست که دختر رو شبیه کالا میبینید .
با اتمام حرفم سریع ایستادم رو به خاله و مادرم کردم
_ببخشید من یادم اومد با روهام باید جایی برم منتظرمه. خاله جون مهمونی خوبی بودبا اجازه اتون.قبل از اینکه فرصت بدهم کسی حرفی بزند نگاهی عصبانی به فرزاد کردم و از ویلا خارج شدم.
با رهام تماس گرفتم مدتی که گذشت تماس برقرارشد_الو روهام_سلام عزیزم_سلام .میتونی بیای دنبالم_اره عزیزم .کجایی؟_جلو خونه خاله هیلدا_باشه عزیزم بمون الان میام_ممنونم.منتظر می مونم .فعلابیست دقیقه ای منتظر شدم تا اینکه بالاخره ماشین روهام را از دور دیدم ,نزدیکم توقف کرد و شیشه ماشین را داد پایین
_ببخشید خانم شما بامن تماس گرفته بودید
سوار شدم
_بی مزه .بله جنابعالی منو یک ساعته علاف کردی_آبجی کوچیکه این چه تیپیه زدی ؟_روهام جون من تو دیگه گیر نده .از عصر به صدنفر جواب پس دادم.چرا انقدر عجیبه که من خودم برای پوششم تصمیم بگیرم.ای بابا.من از این که انگشت نما باشم خسته شدم از اینکه راحت نتونم تو خیابون قدم بزنم چون صدنفر مزاحمم میشن خسته شدم .داداشی تو دیگه به انتخابم احترام بگذار_باشه بابا چرا میزنی عزیزم.
روهام با دستش دماغم

۱۹:۳۱

رو کشید :_ببین چه بغضی هم میکنه.غمت نباشه خوشگله خودم هرکی گیر داد بهت رو میشونم سر جاش_ممنونم که درکم میکنی .بگو ببینم چه خبر از تینا_هیچی بابا .دیوونه کرده منو.از صبح ده بار زنگ زده._برنامه رو که کنسل نکردی؟_قبل اینکه زنگ بزنی میخواستم بپیچونم ولی با تماس تو بی خیال شدم.حاضری بریم _اره .حداقل دق و دلی مهمونی رو سر اون خالی میکنم._پس پیش به سوی شکست غول تینا
هردو بلند خندیدم و به سمت کافی شاپ به راه افتادیم.
&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
لایُمکِن الفرارمِن عِشـقِundefinedالحُسین:undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_بیست_نهم

روهام ماشین را گوشه پارک کرد و هردو از ماشین پیاده شدیم.اولین قدم را که برداشتم که روهام مانعم شد
_یک لحظه صبر کن,کارت دارم_جانم بگو _ببین روژان من خودم از دیدن تیپت شوکه شدم .ممکنه وقتی باهم به دیدن تینا رفتیم اون حرفی بزنه که ناراحت بشی .لطفا خودتو ناراحت نکن.اگه عکس العمل نشون بدی اون بیشتر توهین میکنه ولی اگه ریلکس باشی بیشتر حرصش میگیره.کامل برو تو نقش نامزدم چون با این تیپ تو نمیخوره دوست دخترم باشی.آماده ای بریم؟_بریم من آماده ام.
دستم را دور بازویش حلقه کردم و باهم به سمت کافی شاپ رفتیم.روهام در را باز کرد اول من وارد شدم و بعد هم او .با دستش مرا به سمت میزی که تینا نشسته بود راهنمایی کرد.در یک نگاه کامل مشخص بود که تینا از دیدن من به همراه روهام شوکه شده و باورش نمیشد که حرفهای روهام واقعیت داشته باشد.روهام صندلی را برایم کنارکشید
_بشین عزیزملبخندی زدم
_ممنون عزیزمتینا که عصبانی شده بود با تحقیر لب زد_به شما یاد ندادن سلام کنیدروهام کنارم روی صندلی نشست و عصبانی گفت :_واسه سلام و خوش و بش نیومدم.اومدم بفهمم چرا هرروز و هردقیقه زنگ میزنی؟یکبار گفتم نامزد کردم .باور نکردی !منم با نامزدم اومدم ._از من گذشتی بخاطر این!!بد سلیقه نبودی از کی تا حالا با امل ها میگردی
در حالی که سعی میکردم به روی تینا نیاورم که ناراحت شده ام .لبخندی زدم
_عزیزم اگه به روز بودن یعنی اینکه مثل تو اونقدر آرایش کنم که قیافه واقعیم دیده نشه,ترجیح میدم امل باقی بمونم.میدونی منم یک روزی مثل تو بودم البته انقدر ولنگار نبودم که همه از دیدنم لذت ببرند ولی خب این مدلی هم نبودم .یک روزی فهمیدم ارزشم خیلی بیشتر از این حرفاست.بهت پیشنهاد میکنم تو هم به فکر ارزش خودت باش و آویزون نامزد من نشو که رهات نکنه._خیلی حرف میزنی دختر پشت کوهی_عزیزم از هر طرف نگاه کنی یک طرف پشت کوهی محسوب میشه از جایی که من ایستادم هم تو پشت کوهی هستی
از روی صندلی بلند شدم و به روهام نگاه کردم
_عزیزم فکرکنم بهتره بریم.تحمل بعضیا سخت شده_بریم خوشگلمروهام دستم را گرفت تابرویم. هنوز چندقدم بیشتر برنداشته بودیم که تینا باعصبانیت گفت:_میدونستی نامزدت هرماه بایکی بوده؟
روهام میخواست جواب بده که دستش رو آهسته فشار دادم و رو به تینا گفتم:_گذشته روهام واسم مهم نیست .مهم الانه که امثال تو رو گذاشته کنار .روز خوش
روهام در حالی که ریز ریز میخندید,آهسته لب زد:_بیا بریم الان منفجر میشه و ترکشاش به ما میخوره.باهم از کافی شاپ خارج شدیم و باهم پقی زدیم زیر خنده..
&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedهوالحبیب undefined
undefined #رمان_روژان undefined
undefinedنویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
undefined #قسمت_سی_ام
روزها به سرعت پشت سر هم میگذشت و تغییرات مشهودی در رفتار و ظاهرم پیدا شده بود که نتیجه روزها مطالعه و تغییر نگرشم بود.تغییراتی که باعث شده بود مادرم بارها و بارها مرا مورد سرزنش و توبیخ قراردهد چراکه از دیدگاه او رفتار من شایسته یک پیرزن هشتاد ساله بود نه یک دختر جوان.یکی از همان روزها که از دست توبیخهای مادرم کلافه شده بودم,تصمیم گرفتم با مهسا تماس بگیرم ومدتی را همراه او و بچه ها بدون دغدغه بگذرانم
چندلحظه ای گذشت تا این که تماس برقرارشد و صدای خواب آلود مهسا بگوشم رسید _الو _سلام مهسا خوبی؟ _سالم خانووم چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید؟؟ _فکرکنم نباید زنگ میزدم اینجور که پیداست هنوز تو خوابی و داری هزیون میگی _چه زود هم به خانم برمیخوره .حالا که از خواب ناز بیدارم کردی بگو چه خبرا؟چند وقته نیستی کلاس ها رو هم نمیای

۱۹:۳۱

_امروز زیبا میگفت استاد ضیایی گفته که دیگه سر کلاسش نیای و بری درس رو حذف کنی_ای واای چرا؟_تازه میپرسی چرا.معلومه دیگه از بس غیبت داشتی .اصلا حواست هست دوماه هر وقت عشقت میکشه میای دانشگاه _چندوقته خیلی بهم ریختم .یه حس عجیبی دارم هرروز لحظه شماری میکنم سه شنبه بشه و من برم سرکلاس استاد شمس و به حرفاش گوش بدم.بعضی وقتها هم اونقدر بی حوصله میشم که حتی حوصله بیام دانشگاه رو ندارم
مهسا خندید
_خاک بر سرت عاشق شمس شدی ؟اون که همش زمین رو مترمیکنه .از چی اون خوشت اومده اخه ؟؟دختره عقلت..
با کلافگی گفتم:_اه بس کن دیگه مهسا دارم جدی حرف میزنم .انکارنمیکنم که از استاد شمس خوشم اومده ولی این حس عجیبم مربوط به حرفاشه .مربوط به امام زمان عج هستش .هرلحظه دلم میخواد فقط دعا کنم که زودتر بیاد عاشق اینم که ببینمش.نمیتونی درکم کنی چه حالی دارم._دیوونه شدی روژان !!میدونی همین امامی که شمس درموردش باهات حرف زده وقتی بیاد همه گناهکارها روردیف میکنه و گردنشون رو میزنه .فکرکردی وقتی بیاد با اون همه گناه های تو میاد دیدنت نه عزیزم سرت رو میزنه تا درس عبرت شی واسه بقیه.
با عصبانیتی که ناشی از شنیدن حرفهای مهسابود پرخاش کردم
_چی میگی واسه خودت !! اون امامی که من تو این چند هفته شناختمش خیلی مهربونه مهسا:حالا چرا عصبانی میشی برو بپرس مطمئنم به حرف من میرسی اون موقع واسه همه دعاهایی که کردی خودتو نفرین میکنی!هرچند من خودم اصلا باور ندارم وجود داشته باشه.ولی اگه حتی وجود هم داشته باشه دشمن من و توئه بفهم عزیزمن _مهساکاردارم فعلا
با عصبانیت گوشی تلفن را به زمین کوبیدم و خودم را روی تخت پرت کردم.
&ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined @ROMANKADEMAZHABI undefinedeitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
undefinedundefined کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال داردundefinedundefined
undefined کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)undefinedundefined@repelay

۱۹:۳۱