عکس پروفایل رسام | روایت‌سرای استان مرکزی🇮🇷ر

رسام | روایت‌سرای استان مرکزی🇮🇷

۱۷۰ عضو
thumbnail
undefined مرد بزرگ وطن
این چین‌ و چروک‌ها را نبین!روزی همین دست‌ها صاف و صوف بودند. روزی که برای اولین‌بار تو را در آغوش گرفتم. سرت را به سینه‌ام چسبانده بودم و تندتند نفس می‌کشیدم. می‌ترسیدم حتی ذره‌ای از عطر تنت از من دور شود. همان لحظه که در آغوشم جا گرفتی، محبتت فوج‌ فوج در دلم ریخت و دیگر هیچ‌وقت از آن بیرون نرفت.
سال‌ها گذشت. تو آرام‌ آرام قد کشیدی. صدایت مردانه شد. قدم‌هایت از قدم‌های من بلندتر شد و من هر بار که نگاهت می‌کردم، احساس می‌کردم دلم دوباره جوان شده است.
همین دست‌ها روزی بند کفش‌هایت را بستند. روزی دیگر شانه‌هایت را از سرِ شوق فشردند. خیلی وقت‌ها در انتظار صدای قدم‌هایت بی‌قرار در هم گره خوردند.
و حالا همین دست‌ها روی تابوتِ پرچم‌پیچت آرام گرفته‌اند. انگار تمام سال‌های زندگی‌ام را آورده‌ام. تمام خنده‌هایت و تمام بوسه‌هایی را که از پیشانی‌ات گرفتم. تمام عطر حضورت را و همه را همین‌جا، روی این تابوتِ مقدس با خودم مرور می‌کنم.
عزیزِ مادر… این چین‌ و چروک‌ها نشانه‌ پیری نیستند؛ ردّ سال‌هایی‌اند که با عشقِ تو گذشتند، ردّ دعاهایی که شب‌ها برایت خواندم و جای خالیِ دستان کوچکی که روزی در میان همین دست‌ها جا می‌شدند.حالا همین دست‌های پر چین‌ و چروک روی تابوتت آرام گرفته‌اند.
آرام بخواب مردِ بزرگِ مادر،نه؛ آرام بخواب مردِ بزرگِ وطن.
undefined<img style=" />undefined #محدثه_اسماعیلی #سردار_شهید_محمد_پاکپور #جنگ_رمضان
┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi

۷۸

۲۱:۱۶

thumbnail
گیف
۰۰:۰۴
از تو باید گفت از موجهای ریز و درشتِ چَشم‌نوازت در اندک نسیمی.تو خَشّیت نمازِ حسینی در هنگامه‌ خضوع دشمن بر تفکر شدّاد.تو عطر خشم فریدونی بر زهرِ خنده‌ ضحاک.تو اشدّاء بر کودک‌کُشانی و رحمت بر آرزومندان مسجدالاقصی. از تو باید گفت تو که عَلَم وارثانِ حقیقی زمینی. از تو باید گفت؛ ای بوسه بر تو، تقدیسِ تمدنِ هزاران ساله‌ ایران.ای نور الهی بر لب فروبستگانِ از ترس در برابر جَوندگان اندیشه‌ی آدمیان.باید از تو گفت؛ ای غبارت توتیای چَشم مستضعفین.
از تو ای پرچم ایران۱۲ فروردین ۱۴۰۵
undefined<img style=" />undefined #طیبه_مجتهدی#روز_جمهوری_اسلامی
┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi

۸۵

۲۱:۱۷

رسام | روایت‌سرای استان مرکزی🇮🇷
undefined تصویر
thumbnail
#داستان_هفتم_جنگ#موشک‌های_خوشحال‌کننده#رواق_کودک

┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi

۹۹

۱۴:۰۱

رسام | روایت‌سرای استان مرکزی🇮🇷
undefined تصویر
thumbnail

۹۹

۱۴:۰۱

undefinedشهیدان ایستاده می‌میرند
با ماشین از مقابل شرکت هپکو رد شدم و رفتم روی پل. پلی که مشرف است به کمباین سازی، واگن پارس در غرب، و ماشین سازی، آذرآب و هپکو در شرق.
دیشب هم بعد از اینکه صدای هفت انفجار بلند را شنیدیم، آمدم روی همین پل. توی تاریکی شب معلوم بود که سمت شرق پل دارد توی آتش می‌سوزد. انگار که یکی از کارخانجات را زده بودند. شعله‌ها داشتند نرم نرم با تاریکی شب بازی می‌کردند. نفهمیدم کجا بود. شاید ماشین سازی، شاید آذرآب و شاید هم آلومینیوم.
امروز اما می‌شد فهمید کجا را زده‌اند. سرِ همین هم دوباره رفتم روی پل. از کارخانه فقط اسکلت فلزی سازه مانده بود. تمام سقف و دیوارها ریخته بود و تیرهای بلند آهنی کارخانه سیاه شده بود. از پل آمدم پایین. سوله سوخته در امتداد جاده بود و حالا افتاده بود پشت ساختمان‌های ماشین سازی. هرازگاهی از لابه‌لای دیوارهای ماشین سازی خودش را نشان می داد.
هرچه این یکی دو کیلومتر را جلو رفتیم، سوخته بود. تا رسیدیم به سردر شرکت. آرم شعله‌ور و سرخ‌رنگ آذرآب هم مجروح شده بود. از کارخانه فقط همین تیرهای سوخته باقی مانده بود.
کارخانه را با شدیدترین پرتابه‌هایشان از بین برده بودند. شهادت مبارک عزیز دلم؛ آذرآب. ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. اما تو زنده‌ای کارخانه.
ما برایت غصه می‌خوریم و اشک می‌ریزیم؛اما ستون‌هایت هنوز پابرجا است. روی همین ستون‌های استوار تو را دوباره خواهیم ساخت و راهت را ادامه خواهیم داد.
undefined<img style=" />undefined #مجید_مالکی#کارخانه_آذرآب_اراک#جنگ_رمضان
┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi

۷۵

۱۵:۴۹

undefinedرهبر شهید
چهل روز گذشت، چهل روزی که برای ما چهل سال بود.هنوز هم باور نداریم رفتنتان را....آقای ما!هنوز هم خیال می‌کنیم یکی از همین روزها پرده‌های بیت را کنار می‌زنید و در گوش آقای کریمی می‌گویید: «برایمان ای ایران بخوان...»رهبرمان! چقدر این روزها کربلا برای ما تداعی شد. اینکه شما در دهمین روز با اقتدا به امام شهیدمان و با عزیزانتان پر کشیدید.اینکه پیکر شما هم روی زمین ماند...!
این روزها ما مردمان وطن! مثل همان دوران گوشه‌ای از خیمه ایستاده‌ایم.هر لحظه خبر شهادت سردار و فرمانده‌ای را برایمان آوردند؛ اما هیچ‌کدام به اندازه غم نبودنتان بر ما سخت نگذشت.ما یکباره فرو ریختیم؛ اما ذره ذره بزرگ شدیم، با همدلی و در کنار یکدیگر ماندن...برای همه ما، غم یکی بود؛ اما سعی کردیم با صلابت زینبی بایستیم و از اصل نظام دفاع کنیم.ما از شما یاد گرفتیم که نظام به شخص قائل نبوده و نیست!هنوز صدای شما توی کوچه‌های این شهر می‌پیچد.«مبادا اتحادتان یادتان برود.»آری! رهبرمان! ما دیر فهمیدیم که شما خودتان را فدا کردید تا ایران، ایران بماند.ما مردمان وطن، بهای اتحادمان را با جای خالی شما دادیم.همه می‌گویند با مرگ زندگی پایان می‌یابد؛ اما خوشا به سعادت شما که شهادت برایتان تولدی دوباره رقم زد.
حالا دیگر همگان می‌دانند که شما چون سران کشورهای دیگر در پناهگاه نبودید.شما آزاده بودید چون مولایمان حسین علیه السلام.و به راستی که برای بزرگ‌مردی چون شما که با روح بلند خود مرگ را به سُخره گرفته بود، لباسی زیبنده‌تر از شهادت وجود نداشت.رهبرمان! این را می‌دانیم که تا همیشه نگاهتان با ماست و بی‌منت بر سرمان نور امید می‌پاشد.قائد امت! بگیرید دستمان را، دلمان را گره بزنید به جاده‌ی بی‌انتهای عاقبت بخیری...روا نیست! این روزها چون پدری مهربان کنارمان نباشید، چرا که ما هنوز همان کودکان بی‌پناهیم‌...
undefined<img style=" />undefined #اعظم_چهرقانی#دلنوشته#رهبر_شهید_امت ┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi

۸۰

۱۶:۱۷

undefinedمواسات صنعتی را هم توی دسته‌بندی‌ها جا بدید!
صبح با علی‌آقا مسئول روابط‌عمومی آذرآب هماهنگ کردیم و راهی کارخانه شدیم. مقابل کارخانه که رسیدیم ستون‌های پای‌برجا را دیدیم.دمِ در اول اسممان را نوشتیم و با علی‌آقا تماس گرفتند. دقایقی بعد اجازه دادند که برویم داخل. رسیدیم به در ورودی دوم. باز هم اسممان را نوشتند و به علی آقا زنگ زدند. صبر کردیم تا خودش بیاید و تحویلمان بگیرد.
علی‌آقا را هفت هشت سال پیش توی هیئت دیده بودم و چندبار، هیئتی با هم مشهد رفته بودیم. هنوز هم همانطوری خاکی است.
خوش‌وبش کردیم و قدم زنان به سمت داخل کارخانه حرکت کردیم:«ما خودمون باور نمی‌کردیم که این کارخانجات اطرافمون اینقدر برادرانه بیان پای کار. همین امروز صبح مدیرعامل کارخونه ماشین سازی اینجا بود. مدیرگروه‌ها و هیئت مدیره هم مدام با بچه‌های ما ارتباط دارن تا کارخونه رو بسازیم. ما با ماشین‌سازی رقابت داریم و محصولات مشابه هم زیاد می‌سازیم. الان باید از خداشون باشه ما از رده خارج شدیم اما این طوری نیست. از مدیرعامل تا مدیرهای عملیاتی‌شون هم اومدن آذرآب و دارن یک کاری انجام می دن.»
همینطور که علی‌آقا داشت برایمان تعریف می‌کرد رسیدیم مقابل سوله اصلی. یک گروه داشتند ورقه‌های زخمی و تا شده دیواره‌های سوله را می‌انداختند پایین. یک گروه داشتند درباره یکی دو تا از دستگاه‌ها صحبت می‌کردند. ما دم در ایستاده بودیم و به توضیحات علی آقا گوش می‌دادیم:«سمت راست رو ببین، مهندس فلانی لباس واگن پارس تنشه. از صبح اینجا است داره کار می کنه. اون یکیو می‌بینی؟ لباس قرمز داره و کلاه ایمنی دستشه؟ اون بازنشسته است. الان شیفت کاری تموم شده، اصلا نمی ره خونه. اون اصلا نباید الان کارخونه باشه ولی میگه من از قِبَل اینجا سر خونه زندگیم نون بردم. خونه‌دار شدم، ماشین‌دار شدم. نمی‌تونم ول کنم اینجا رو. اینقدر بچه‌ها اومدن برای راه‌اندازی شرکت که مازاد نیرو داریم. بچه ها رو فرستادیم خمین کار جهادی کنند.»
در همین حین یک لودر غول پیکر داشت بهمان نزدیک می شد. توی باکتش با یک خط خوش نستعلیق نوشته شده بود تا پای جان برای ایران.بچه‌های هپکو هم توی آذرآب مشغول تاخت و تاز بودند. هر کدام از این کارخانه‌ها خودشان یک غول صنعتی‌اند و کارشان کارخانه‌سازی و تولید تجهیزات است. درستِ کارخانه خورده، بد هم خورده، اما با دستان بلند و قدرتمند این صنایع، ساخت آذرآب دیری نمی‌پاید. ما هم به علی‌آقا قول دادیم که انشالله پای کار روایت ساخت شرکت هستیم.۲۴فروردین۱۴۰۵

undefined<img style=" />undefined #مجید_مالکی#آذرآب_اراک#جنگ_رمضان
┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi
undefined۲

۱۵۹

۲۱:۲۳

undefinedموقعیت: «اَمرآباد»، چند کیلومتری اراک
تا همین چند روز پیش ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش می‌کردیم ۴۰ سال برای مردمش تب می‌کرد و آنها هم پی درد آقاجان ما بالا می‌آمدند. جانشان برای هم در می‌رفت. در گوش چند نسل از مردم امرآباد را آقاجان ما اذان گفته بود و عقد و نماز میت خوانده بود اما من هیچ وقت امرآباد را ندیده بودیم تا همین دیروز.
راننده آمده بودم پی‌ام تا بروم اراک برای نشست «نبرد روایت». هفته‌ی قبلش که هنوز جنگ هوار نشده بود بر سرمان راننده گفته بود رفتند سوریه را آباد کردند و جوان‌های خودمان را کشتند. بداقبال بود که خورده بود به پست کسی که سوریه زندگی کرده و خیابان‌های دمشق را مثل کف دستش بلد بود. منبر رفتم برایش، عقب نشست اما هنوز زورش می‌آمد بپذیرد حرف حق را. این‌بار تا نشستم توی ماشین گفت:« دو روز است هواپیماها آسمان اراک را به هم می‌دوزند. اینجا چه خبر؟» حرف دل آدم را آرام و نرم می‌کند. خبرها را داد و گرفت و ذوق کرد از زدن عرب‌های حاشیه‌نشین.تا بیست کیلومتری اراک که امرآباد را نشانم داد و گفت:« این‌جا را زده‌اند. می‌خواهید برویم نشانتان بدهم؟» کور از خدا چه می‌خواهد؟ از خدا خواسته فرمان را گرداند به جاده‌ی فرعی. من حریص بودم به دیدن آبادی که آقاجانم سال‌ها متولی دین و ایمان مردمش بود و او احتمالا به از نزدیک دیدن خبر. روستا آباد بود. ظاهرش نشان می‌داد دوروبرش شهرک صنعتی است و احتمالا سر جوان‌هایش به تن‌شان می‌ارزد. پیش‌تر رفتیم تا از خرابه‌ها جای موشک را بجوریم. یک روستا چه داغی به دل صهیونیست‌ها گذاشته که خاکش را توبره کرده‌اند؟ جلوتر راه بسته بود اما چند خانه روی هم هوار شده بود. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. همه صاحب خانه‌ای که خورده بود را تا هفت پشت می‌شناختند. راننده از یکی پرسید:«چه خبر؟» مرد لاغر و استخوانی که چکمه‌هایش گِل داشت گفت:« پسر فلانی را می‌خواستند بزنند... مهندس بوده... از این‌ها که برای ایران موشک می‌ساخته.» یکی که جوان‌تر بود گفت:«چشمشان کور! زنده مانده اما خب داغ به دلش گذاشتند. آمده زن تازه زایمان کرده را بگذارد و برگردد همان جایی که بوده و ردش را زده‌اند.» آن یکی گفت:« بیچاره زن و بچه‌اش که سپر بلا شدند.» آن یکی جوابش را داد:«هرکس کار بزرگ کند، دشمن بزرگ دارد.» آن یکی گفت:« کینه‌کش‌ها به زن و بچه‌ چه کار دارید؟» یکی که دورتر ایستاده بود گفت:«چرا آمدند امرآباد؟ خانه‌ی پدر و پدر زنش با خاک یکی شد!» بقیه بی‌حرف و ابرو به هم کشیده برگشتند بهش. مرد عقب نشست و سبیل‌های پرپشتش را به دندان کشید:« اینجا هم نمی‌آمد، جای دیگر شکارش می‌کردند.» از کلمه «شکار» متلاطم شدم. رزمنده و شکار! عقاب و آهوی گریزپا به سرم پر می‌کشند و می‌دوند برای شکار. من به آقاجانم و پرنده‌هایی که از امرآباد برخاسته‌اند فکر می‌کنم. نمی‌دانم راننده به چی فکر می‌کند. هردو بین مردم و صداهایشان مانده بودیم و قهرمانی که داغدار زن و بچه و نوزاد چهار روزه احتمالا برگشته بود سر سنگرش.دلم می‌خواهد فکر کنم F35 دیروز را بابای مجتبی چهار روزه از امرآباد زده.@somaieh_alemi
undefined<img style=" />undefined #سمیه_عالمی#جنگ_رمضان┄┅═✧❁ undefinedundefinedundefined ❁✧═┅┄
undefinedرسام؛ روایت‌سرای استان مرکزی@Rasam_markazi
undefined۱

۸۸

۹:۵۰

بازارسال شده از رؤیت و روایت
thumbnail
مدتی بود که بچه‌های هیئت رزمندگان مشغول ساخت بنای هیئت بودند. یک روز که شهید پاکپور آمده بود اراک، بچه‌ها گفتند الان فرصت مناسبی است که سردار را بیاوریم هیئت. ساختمان در حال تعمیر را نشانش بدهیم و ازش کمک بگیریم. مادر سردار هم عضو هیئت بود. با مادر هم صحبت کردند و گفتند ما می‌خواهیم از حاجی کمک بگیریم. شما هم هنگام بازدید اینجا باشید و ازشان تقاضای کمک کنید. انشالله کمک می‌کنند. طراحی بچه‌ها ظاهرا درست بود و حاجی آمد هیئت. بچه‌ها ساختمان هیئت را نشان دادند و گفتند نیاز به کمک شما داریم. مادر سردار هم ازشان درخواست کرد برای ساخت بنا کمک کنند.سردار نگاهی به ساختمان کرد و گفت: آقا سعید شما تازه از زاهدان برگشتی، اوضاع اونجا رو هم دیدی. شما هم اگر جای من بودی پول‌های سپاه رو می بردی زاهدان و اینجا هزینه نمی‌کردی!پس نوشت: سرلشکر پاکپور اصالتا اهل روستاهای اراک بود. در مدت فرماندهی نیروی زمینی تمام استان‌ها را دوبار بازدید کرد و در هر مرتبه استان مرکزی آخرین استانی بود که بازدید می‌کرد.
راوی: سعید جلایی، مسئول وقت هیئت رزمندگان
@majidmaleki1402

۱

۱۴:۴۱

بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
thumbnail
شاید تا سحر زنده نماندیم…
آن شب، سفره‌های افطارشان زیر موج انفجار دفن شد، اما نیرو‌های پدافند، آسمانِ شهر را رها نکردند...
undefined #ببینید روایت جانفدایانِ وطن از شب‌های سخت جنگ رمضان در راوینا
روایت کامل
#راوینا_مدیا#جنگ_رمضانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها

۱

۱۹:۳۶