عکس پروفایل روایت جمهورر

روایت جمهور

۸۴ عضو
thumbnail
۲۰۰۱ که رفتیم، من ذره ای زبان نمی‌فهمیدم. حتی الفبایش هم بلد نبودم. ۶ ماه طول کشید تا بفهمم اطرافیان چه میگویند و یکی از اولین سوال ها این بود که کشورت پرچم هم دارد؟یادم است کاغذ و مدادرنگی آوردم و برایشان پرچممان را کشیدم. با الله وسطش. و آنها که اولین بارشان بود این پرچم را می‌دیدند لبخند کمرنگی زدند، سرشان را با ترحم کج کردند و از پیش من گذشتند.حالا اما گمان نمیکنم کسی در گوشه ای از جهان باشد که نداند ایران کجاست و پرچمش چه شکلی دارد. صدقه سر خون گلگون رهبرم است که ایران به عنوان ابر قدرتی بر سر زبان ها افتاده است و پرچمش در جای جای جهان بالاست.‌دیر هم نمی‌پاید که به گفته آقامان، مردم دنیا باید برای کسب علم بیایند فارسی یاد بگیرند.خدا را چه دیدی! شاید سال ۲۰۳۱ ما توی مدرسه هایمان به بچه هایی که از کشورهای تجزیه شده آن سوی دنیا آمده اند بگوییم شما پرچم هم دارید؟ و آنها مجبور شوند پرچم هایشان را برایمان نقاشی کنند.
#روایت#طیبه_براتی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour
undefined۱

۳۶

۱۰:۵۸

thumbnail
نشسته بود در میان جمعیت و نکات مهم جزوه اش را با ماژیک، رنگی می کرد .دعای امام زمان را که خواندند ، ایستاد و همان دست ماژیک به دستش را روی سرش گذاشت و سلامی داد. هیچ چیز مانع حضور ما در میدان نیستحتی درس و امتحان
#عکس_نوشت #سمیه_مصطفی_پور
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۲

۶:۳۱

thumbnail
جزو برنامه ی روزانه ام شده همین عکست را باز کنم و مانند مادری که عاشقانه فرزندش را نگاه میکند مدتها عاشقانه نگاهت کنم، نمیدانم چرا هر چه به این عکس نگاه میکنم سیر نمی‌شوم، محبتت در قلبم فوران میکند و از عمق وجودم به تو افتخار میکنم و یقین دارم که مادرت زهرا س نیز به تو افتخار میکندنمیدانم کی بوده و اینجا کجاست اما مشخص است که امکانات حداقل است و تو نازنین مثل همیشه آرام و با یقین و زیبا خوابیده ای، با چهره ای نورانی و دست مشت کرده...

#عکس_نوشت#سیده_حسینی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۱

۶:۳۲

چیزی وول خورد و میان رختخواب من خزید. یک لحظه بعد، صورت کوچک حنا فضای خالی بین گلو و سینه ام را پر کرد. دست داد استخوانی لطیفش حلقه ای شد به دور ستون بدنم. شبیه پیچکی که خود را به دور درخت میتند. موهای پرپشت مشکی اش بینی ام را قلقلک داد و من زیر لب، طوری که این آخرین حرف قبل از خوابش باشد، با بوسه ای به روی سرش زمزمه کردم دوستت دارم.بعد یک دل سیر، برای همه مادرانی که در حسرت همین تک صحنه روزمرگی شان، شبهاست که چشم روی هم نگذاشته اند زار زدم.
#مینی_روایت#طیبه_براتی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۳

۶:۳۲

undefined«آنچه هست»
آخر این چه زمان‌بندی بود که انتخاب کردی پسر... شنیده بودم بعضی‌ها روز تولدشان پیش‌دستی می‌کنند و قبل از اینکه دیگران سورپرایزشان کنند، خودشان بقیه را غافلگیر می‌کنند. ولی فکر نمی‌کردم پسربچه‌های هفت‌ساله هم از این کارها بلد باشند. آخر قایم‌باشک‌بازی این‌قدر حرفه‌ای؟!‌ که دو ماه دنبالت بگردند و پیدایت نکنند؟ آن لنگه‌ی کفش را هم لابد فقط برای دل‌خوش‌کنی جا گذاشتی... تا دست از گشتن بردارند و تو در کنج دنجی که برای خودت دست‌وپا کرده‌ای، به بازی‌گوشی‌ات برسی...سورپرایزت زیادی بزرگ بود. ولی از نسل تو و هم‌سن و سال‌هایت هیچ چیز بعید نیست. کلاً زود شبیه آدم‌بزرگ‌ها می‌شوید. زودتر از سن‌تان چیزهایی را یاد می‌گیرید که آدم انتظار ندارد. حتی شهید شدن را...
میدانی ماکان؟ من از وقتی توی عالم بچگی فهمیدم کلمه‌ها مشتق و مرکب دارند، خیلی بیشتر درگیرشان شدم. دلم‌ می‌خواست کلمات را بشکنم و رازشان را کشف کنم. اولش فقط فارسی، و کم‌کم که نیمچه‌سوادم به چهارتا کلمه‌ی انگلیسی و عربی قد داد، دنبال کشف آن‌ها هم بودم. گاهی به روش خودم!آن روزی که خبرها پر شده بود از اسم و عکس تو و اینکه هنوز پیدایت نکرده‌اند، اسمت هی توی سرم می‌چرخید... «ماکان... ماکان... ما کان!» آخر چرا «آنچه بود»؟ چرا تو نباید آنچه هنوز هم هست می‌بودی؟ «ما یکون»! هنوز می‌بودی تا مادرت هر بار با دیدن موهای خوش‌حالت و چشم‌های بادامی و ابروهای به هم پیوسته‌ات (که عجیب شبیه پسر کوچکم است) دلش غنج برود؟ چرا نباید هنوز هم می‌بودی تا پدرت دلش به داشتن پسری خوش باشد که روزی در آن شهر غریب (این را از لهجه‌ی اصفهانی‌اش می‌گویم) هم‌دم پیری‌اش ‌بشود؟ ای کاش زودتر این قایم‌باشک طولانی را تمام می‌کردی پسر...
اما نه... تو هنوز هم هستی. هنوز و همیشه. اصلا همه‌ی آنچه هست، تویی و آن رئالیسم جادویی که حول اسمت خلق کردی... حقایقی چنان در هاله‌ای از خیال پیچیده، که سخت می‌توانیم باور کنیم واقعاً در حیات ما اتفاق افتادند و به چشم دیدیم‌شان! تو باید همین‌ طور باشی تا یادمان ‌بماند این دنیا چه‌قدر جای عجیبی است. جایی که در آن گاهی کودکان هفت‌ساله هم پرواز می‌کنند...
#محدثه_مظهری
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۴

۶:۳۲

جبران نمیشوی حتی به گریه های سختundefined
نزدیک میلاد امام رضا( علیه السلام )بود،قرار بود با آقای شهبازی مسئول فرهنگی ایستگاه هماهنگ کنم،محمدحسین با اساتید مداحی اش که از خادمین رضوی هستند، لباس خادمی امام رضا (علیه السلام )را تن کنند،با شمعدان های سبز و حمایل هایشان در ایستگاه مترو امام حسین (علیه السلام )بیایند خلاصه حس و حال خشک ایستگاه های مترو قرار بود پر شود از عطر امام رضایی.از یک طرف محمد حسین تماس پشت تماس و در پوست خود نمی گنجید از این برنامه،هماهنگی های کارهاش را مو به مو به من زنگ میزد و میگفت.من هم طبق معمول باید به آرامش دعوتش میکرد.از طرف دیگر تماس ها و هماهنگی هایی که باید با مسئولین برنامه داشتم.تلفن همراه م مدام بدستم بود،دفعه ی اولی بود که کمتر متوجه اطرافم بودم.بعضی خانم ها و آقایان که با سرعت به سمت گیت ها میرفتند،صدای جیغ پشت سر هم گیت ها که بلند میشد میگفتم: ببخشید یک لحظه گوشی و به آقا و خانم محترم اشاره میکردم عقب بیایید تا در گیت باز شود.آنها هم بلند فریاد می زدند آخیش کشته شد،جیگرمون حال اومد،بعدشم چند تا چند تا پله برقی ها را یکی می کردند و بسمت مترو می دویدند.تلفن را قطع کردم و دنبال منظور کارهایشان بودم.نگاهی به اطراف کردم.انگار خبری نبود.از دور پرسنل حراست را دیدم که هراسان سمت من می آیند.یکی شان که بر سر خود میزد مثل هروله کردن.دلم هزار راه رفت.یعنی چی شده؟نتوانست جلوی خودش را بگیرد.فریاد زد:عزیز دلمان رفت،تازه آمده بود،یک ایران مثل جگر پاره پاره دستش دادند،تازه داشت همه چیز درست می کرد.به گیت رسید گفت :خانم زمانی فهمیدین؟؟فکر کنم انقد رنگ من پریده بود و لبهام سفید بود که اشک هایش را با آستینش پاک کرد،بغض ش را قورت داد و گفت:من خیلی دوستش داشتم.رفت کنار همکاران بلیط فروش و مسئول ایستگاه و خدمات و...خلاصه قیامتی شد ایستگاه.بقیه ی همکارانم آمدند.بعضی مردم می خندیدند،کارت میزدند و میرفتند سمت قطار.جان به لب شده بودم.حس میکردم همه صدای ضربان قلبم را میشنوند.باید حالت نظم پایدار همیشگی ایستگاه بر میگشت.با مردم صحبت میکردم و میگفتم که واقعا چیزی نمیدانم.یک دفعه همکارم در گوشم گفت:هلی کوپتر آقای ریئسی سقوط کرده..زانوهایم برید...مگر میشود؟هلی کوپتر آن هم در کورترین نقطه ی مرزی ایران و آذربایجان.باورم نمی شد.نگاهم را به قاب گوشی انداختم.محمدحسین پیام داده بود:مامان اگر مراسم آقا هم برگزار بشه من نمی آیم،کل ایران عزادار شد مامااااان.آن روز معنی بغض های مانده در گلو را نمیدانستم.آنروز معنی جواهری که از دست دادیم را نمی دانستم.ولی الان وقتی یاد جمله ی آقای شهید که فرمودند: دلم برای رئیسی سوخت،می افتم،متوجه می شوم بعضی چیزها،بعضی انسانها هرگز جبران نمی شوند حتی با گریه های سخت.بوی هیزم های سوخته ایی که آن هلی کوپتر را در آغوش کشید را استشمام میکنم.آنها باید به دست شقی ترین و وحشی ترین دشمنان جهان شهید شوند تا جاودان بمانند در ذهن ها.هیچوقت یادم نمی رود آن روزها را.میلاد امام رئوف و شهادت خادمش با هم.
#روایت #فاطمه_زمانی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۴

۶:۳۲

thumbnail
undefinedآرزو
پسرک دست مادرش را رها کرد و از لابه‌لای جمعیت زد بیرون. مسیر رفتنش را با چشم دنبال کردم. تازه فهمیدم چی را از مهر مادری دوست‌تر داشته! شاید به‌زور هفت سالش شده بود ولی دست دراز کرد و مردانه و محکم با تک‌تک‌شان دست داد. صدایش را نمی‌شنیدم اما از واکنش نیروهای یگان ویژه می‌شد حدس زد که سلام گفتن و حرف زدنش هم درست مثل زبان بدنش محکم بوده. چیزی که بعضی مسئولان ما هنوز یاد نگرفته‌اند. حتی وقتی چشم کل دنیا بهشان است! در روزهایی نفس می‌کشیم که سرعت بزرگ شدن آدم‌ها زیاد شده. مخصوصا بچه‌ها! بچه‌هایی که قرار است سربازان روزهای پرتلاطم‌تر آینده باشند. پیش‌گویی نمی‌کنم... فقط یک نگاه به اتفاقات دهه‌ی گذشته افزایش فرکانس رخدادهای سرنوشت‌ساز را به وضوح نشان می‌دهد. پسرک وقتی خندان به طرف مادرش برگشت، حس پیروزی در چشمانش موج می‌زد. پیروزی در یک قدم نزدیک شدن به آرزویش؛ سرباز وطن شدن!
#روایت#عکس_نوشت#محدثه_مظهری
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۷

۶:۳۲

thumbnail
پدر شهیدم، تنها من و تو برای ادامه‌ دادن این راه کافی هستیم...

#عکس_نوشت#شش_کلمه‌ای#محدثه_مظهری
عکاس: مرضیه آقاجانی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۲۸

۶:۳۳

thumbnail
هزار پرده، هزار نسل هم که از این پرچم بگذرد، ما ایستاده‌ایم...
#عکس_نوشت#شش_کلمه‌ای#محدثه_مظهری
عکاس: مرضیه آقاجانی
«روایت جنگ ایران را اینجا بخوانید» @revayatejomhour

۳۳

۶:۳۳

بازارسال شده از مکتب روایت
undefined خاک یا خاک؟undefinedفاطمه حاجی عبدالرحمانی
هیچ‌وقت اجازه گریه به خودم ندادم.  اگر اشک می‌ریختم آذربایجان شکست می‌خورد و شکست آذربایجان یعنی سقوط ایران.نه‌ماه از محاصره می‌گذشت. محمدعلی‌شاه قاجار سپاهش را برای سرکوب مشروطه بسیج کرده بود. چهل‌هزار سرباز پخش کرده بود دور و بر تبریز. نمی‌گذاشتند دانه‌ای برنج و گندم وارد تبریز شود؛ حتی اگر باد اشتباهی می‌آورد. قوت مردم شده بود علف و یونجه. مدتی می‌شد آتشی در تنورها روشن نبود. بعضی به شکم‌شان سنگ می‌بستند. پوست به استخوان چسبیده بود. بدن‌ها بی‌حال و صورت‌ها رنگ‌پریده.
از قرارگاه بیرون امدم. زنی بچه‌بغل از روبرویم رد شد. بچه کلافه بود. دست‌و‌پا می‌زد و بهانه‌گیری می‌کرد. از بغل مادرش پایین آمد. مادر نای نگه‌داشتنش را نداشت. کمی نشست. بچه چهار دست و پا رفت سمت بوته علف. از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی خاک ریشه‌ها را خورد. مادر لب‌هایش را ورچید. معلوم بود بغض در گلویش بزرگ‌تر شده. ما برای عدالت و آزادی مردم قیام کرده بودیم. حالا در چهاردیواری خانه‌ها و کوچه‌بازار، حرف نمردن از گرسنگی بود.‌ اگر وعده‌شان را قبول می‌کردیم و تسلیم می‌شدیم، کودک به جای خاک ریشه علف، شیر مادرش را می‌‌خورد. با خودم گفتم مادرش بهم فحش می‌‌دهد و می‌‌گوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته. مادر به طرف کودک رفت. بغلش کرد و گفت:《عیبی نداره فرزندم، خاک می‌خوریم؛ اما خاک نمی‌دیم.》
آن‌جا برای اولین‌بار گریه کردم. شرمنده شدم. باید می‌ایستادم به خاطر مردم که سردار صدایم می‌زدند و اینطور هزینه می‌دادند.  بار روی شانه‌‌هایم سنگین‌تر از همیشه شده بود.
#روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱

۱۱:۰۵