بله | کانال ♡☆✧sonic x story ✧♡
عکس پروفایل ♡☆✧sonic x story ✧♡

♡☆✧sonic x story ✧♡

۱۵۶ عضو
بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
🩸ساخته شده از نفرت🩸:جهانی فراترundefinedپارت اولاو از پشت بوم به شهر نگاه میکنه_لوکاس: چه خبر شده...چرا اینقدر...تغییر...جریان چیه...و بعدش از پله های فوری فرار کرد_یه کوچه پیدا کرد و رفت داخلش_اونجا روزنامه های مختلفی دید از نابود شدن ازمایشگاه و گم شدن بچه که خودش بود_اون تو اولین تلاش سعی کرد بره به مدرسش سر بزنه_ ولی دوستاش اونجا نبودن_متوجه شد هفت سال گذشته.ولی لوکاس نا امید نشد و رفت خونه دوستش آیور. لوکاس به پنجره اتاق ایور ضربه زد و ایور پرده رو زد کنار_ایور تا اونو دید خوشحال شد ولی وقتی قایفشو و چشاشو دید پنجره رو باز کرد و به سمتش هرچی داشت پرتاب کرد_لوکاس: بابا منم..نزن ... اروم باش..منم لوکاسundefinedایور: نه این حقیقت نداره تو اون نیستی عوضی . اون اینقدر وحشتناک نبود . گمشو بیرون مزاحمundefinedلوکاس فرار کرد_او پیش همه دوستاش رفت ولی همین رفتار رو ازشون دید_لوکاس رها شده بود.تو شهر ولو شده بود. اون به ازمایشگاه قدمیش برگشت. اونجا یه قسمتش هنوز خراب شده بود یه قسمت بازسازی. روی دیوار اونجا ادرس قبر کسایی که در اون حادثه مرده بودند بود. لوکاس کاغذ و کند و رفت_رسید به قبرستون. کاغذ و دید دنبال چیزی که بود گشت_بعد از ۱۰ دقیقه پیداش کرد_چیزی که خواست رو پیدا کرد. باورش نمیشد.چشماش تکون تکون میخوردن و ثابت نبودن.زانو زد و دستشو گزاشت رو صورتش و شروع به گریه کردن کرد_بعد از نیم ساعت لوکاس کنار خاک برادرش زانو بقل کرده بود و به غروب نگاه کرد.قشنگ بود_اون قبر برادرشو با کمی اب اطراف شست.روی قبر یه شالگردن بود. مال برادرش بود. لوکاس اونو برداشت و اونجا رو با یه لبخند ترک کرد_یه خونه متروکه دید و اونجا ساکن شد_یه هفته رو با بدبختی سپری کرد.عجیب بود گشنش نبود.‌وقتی خواست بقیه جاهای خونه رو بگرده زیر پاهاش خالی شد. یه زیرزمین دید. یه چیز دروازه یا پورتال مانند جلوش بود که روشن بود. صدای اژیر و مامور های گان هم شنیده شد. تمام وسایلشو جمع کرد اما وقتی خواست فرار کنه گان درو باز کرد و به اون شلیک کردن_لوکاس که دستاش بالا بود پرید تو همون زیر زمین. و به اجبار وارد اون پورتال شد و پورتال خاموش شد_ادامه دارد. . .(در انتظار تایید این داستان توسط مالک هستیم. . .)@Dark_Hero0

۲۰:۲۲

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت بیست و سوم:
_یدفعه الینا متوجه شد که هردو چشمای شدو مشکی شده(بخاطر کت شلوارش فکر می کنه وکیله) شدو اومد و جلو و گفتشدو: شاه حق با شما بود شدو عوض بشو نیست اون واقعا ی هیولاست منم مثل دخترتون سعی کردم باهاش صحبت کنم ولی خودتون دارید می بینین که چجوری یَقم و گرفته بودundefinedشاه: خوش حالم به این نتیجه رسیدی_الینا اخم می کنهشدو: از نظرم بهتره هرچه زودتر....انتقام خون پدرتون و ازش بگیرینundefinedچون متاسفانه عوض بشو نیست و مطمئنم اگه فقط زندانیش کنیم فرار می کنه و افراد بیشتری و می کشهundefined_همون لحظه وکیل جا خورد و با نگاه ترس زده و متعجب نگاشون می کردundefinedundefinedشاه: حق باتوعه، بهترین راه اینکه تا فرار نکرده همین الان بکشمش، اون ی پروژه ی کامل نشدش _شاه رفت سمت وکیل... شمشیرش و دروردundefinedالینا سریع جلوی شاه وایستاد و گفتالینا: نه نه تو حق نداری بکشیش بهت اجازه نمیدم اون حق زندگی داره اون کاری به کار وکیل یا من نداشت همش داشت نقش بازی می کرد خواهش.. _شاه وسط حرف دخترش پرید، دستش و گرفت پرتش کرد اون طرفundefinedسربازا هم محکم گرفتنشundefinedوکیل که با چهره ی ترسیده شدو رو نگاه می کرد و تو فکر فرو رفته بود، و بعد دوباره شاه و نگاه کرد،درحالی که صداش می لرزید گفتوکیل: می خوای من و بکشی؟... فکر کردی به همین سادگیاستundefinedundefinedمن از اونیم که فکر کنی قویی ترم و ... به خون دخترت و خودت و حتی مردمینت تِشنم، پس هیچ راهی نداریundefinedundefinedالینا: ششدوووو نهه خواهش می کنمundefinedundefinedاین کار و نکنننن ولم کنیننundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedشاه: کافیه دیگه _دارکلید که فقط خشکش زده بود و نمی دونست چه خبره رفت پیش الینا و سربازای کنارش واستاد، اما شاه.... شمشیرش و بالا اورد.... سربازا وکیل و نشوندن و..... بعد...... شاه شمشیرش و پایین اورد و وکیل و... کشتundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedالینا: شدوووووووووووووووووووووووundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined_همون لحظه بود که شدو چشم سمت چپش دوباره قرمز شد و از سیاهی درومد. شدو خشکش زده بود، الینا جیغ می زد و مدام اسم شدو رو می گفت.... خیلی بد گریه می کرد.... شمشیر شاه از پشت توی قلب وکیل بود..و.. از جنازش... خون میومد... شدو ی نگاه به دورش انداخت و فهمید چی کار کرده... . سربازا مجبور شدن الینا رو ول کنن چون خیلی تکون می خورد؛ الینا داشت می رفت سمت وکیل که شدو محکم بقلش کرد و جلوشو و گرفت. شدو: الینااااا اروووومم باش خواهش می کنمممم_الینا شدو رو پَس زد و روش کرد بهش، بعد محکم زد تو صورتش...
ادامه دارد.... @shadowxsonic/@shadowxx

۱۶:۱۴

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت سی و چهار:
_همه با تعجب نگاشون می کردنundefinedundefinedهمون لحظه بود که شدو.... کتی که وکیل بهش داده بود و درورد و بلند داد زدشدو: منننننن شدوووو خارپشتممم_همه ی قدم رفتن عقب..... شدو: من شدوم من مع من اون حرفا رو نزدم من.. _شاه وسط حرفش پرید و گفتشاه: وکیل هدفت از این کار چیه نمی بینی موقعیت حساسه؟ _شدو که چشماش پر اشک شده بود و بخاطر غرورش بزور خودش و نگه می داشت...با صدای لرزون و بغض گفتشدو: شما کس اشتباهی و کشتین اون وکیل بود من شدوم،مع.. من نمی یعنی خودم نبودم. _بعدش صداش و بلند کرد و ادامه دادشدو: مننن نمی خواستم وکیل و بکشمundefinedundefined_برای چند ثانیه همه تو سکوت و شوک بودن... دارکلیدم واقعا... هنگ کرده بود..، همون لحظه الینا با اینکه دید شدو چی کار کرد، و غم از دست دادن وکیل تو دلش بود، با این حال وقتی برای اولین بار چیزی که فکرشم نمی کرد و دید یعنی اشک ریختن شدو، سکوت و شکست و برای ارامش خودشم که شده محکم شدو رو از جلو بقل کرد. اما شاه بعدش بلند داد زدشاه: کافیههه،سربازا.. دارکلید: ببخشید حرفتون و قطع می کنم ولی این تنها راهیه که الینا اروم میشه لطفاً دست بردارید برای چند لحظه هم که شده باید بزارید جَو اروم بشه. _بعدش دوید رفت بلا سر وکیل... اروم نشست و خشکش زده بود..اشک می ریخت.... باورش نمی شد یکی از رفیقاش.... جلوی چشماش مرد.. اما چرا چرا این کار و کرد؟ الینا چرا اینجوری رفتار می کنه؟ سوالات زیادی تو مغزش بود. بعد از چند ثانیه شاه طاقتش به سر اومد و گفتشاه: الینا کافیه ازش دور شوundefined_شمشیرش و دوباره بیرون کشید و صداش پیچید الینا محکم تر شدو رو تو بقل گرفت و بلند داد زدالینا: نهههههههههههه نمی زارم بکشیش، نمی زارم اگه می خوای بمیره اول باید من و بکشیundefinedچرا نمی فهمی اخه! وکیل جونش و داد تا شدو زنده بمونه، اون وقت باز می خوای بکشیش؟ وکیل ی صلاحی می دونست که از جون خودش مایه گذاشتundefined_بعدش دوباره زد زیر گریه.. شاه ی مکث کرد و گفتشاه: سربازا، هردوشون و بندازین تو سلول، به دست و پای شدو زنجیر ببندین، نزارید فرار کنه..... هرچند با توجه به گفته ی خودش اگه بخواد می کنهundefined_بخاطر الینا، نه دارکلید تونست اعتراضی کنه نه شدو چون همینجوریشم شاه بهشون ی فرصت داده بود. وقتی که سربازا داشتن الینا و شدو رو می بردن تو سلول شاه زانو زد و وکیل و نگاه می کرد، به خودش می گفت شاه: جواب دارک هیرو و چی بدم؟ بگم پسری که بهت دادم و کشتم؟ نه نه من نکشتمش شدو اینکار و کرد_و از دارکلید قول گرفت که به هیچکس اصل ماجرا رو نگه و بزاره همه فکر کنن شدو خودش با دستاش وکیل و کشت.... دارکلیدم بخاطر کوتاه اومدن شاه مجبور شد قبول کنه و کوتاه بیاد هرچند می دونست در هر صورت شدو میمیره، یا توسط شاه یا توسط دارک؛ الینام هیچ کاری نمی تونه بکنه....
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۰:۲۷

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
S A R V I Nپارت ۱
فلــــــــش‌ بک
ساروین،شیطانی بود که انقدر ضعیف بود که همیشه توسط دیگران کتک میخورد،ولی یه روزی،موجودی به نام سونیک رو پیدا کرد...وقتی تسخیرش کرد،فقط کفش ها و چشم هاش بنفش شد،با اینکه قوی تر شده بود،ولی هنوز نه تا حدی که بتونه تیلز،ناکلز،اگمن،امی،کریم،سالی رو بکشه،اونا همه از دستش فرار کردن و یه پناهگاه ساختن...
ساروین هم که دیگه دیوونه شده بود،یه نقشه کشید...امی که بیرون پناهگاه بود و دلش واسه سونیک تنگ شده بود،ساروین رفت پیش امی و از خاطرات سونیک یجوری رفتار کرد که انگار خود سونیک بود و با دلبازی امی،تونست پناهگاه رو پیدا کنه،و امی رو کشت و یکی یکی بقیه رو هم کشت...و قدرت هاش رو آشکار کرد...
زمــــــان حال
ساروین با فشاز زیادی به یه کوه برخورد کرد و اکستیور همون لحظه هم بهش ضربه زد و گلو ساروین رو گرفتساروین : واو اکستیور،تو جنگیدنت بهتر شدی،اکستیور : دهنتو ببند! فقط بگو نگاژن کجاس و کم درگیر من شو!ساروین همون لحظه یکی از اور های انرژیش رو زد و باعث شد اکستیور از کوه پرتاب بشه پایین،ساروین هم کنار اون تلپورت کرد،ولی اکستیور سریع بلند شد و به ساروین تند تند مشت می‌زد و ساروین هم جاخالی میدادساروین (هم زمان که جاخالی میداد) : خب کسانی که دارن داستان منو میخونن،نویسنده این داستان یا میتونم بگم سازندم الان قرار بگه که من به بقیه شیطان ها چیکار کردم!
فلــــــش بک
ساروین که هنوز میخواست کنار خواهرش،*اکستریون* قوی ترین باشه،خواست شیطان های دیگه رو هم بکشه،اول رفت سراغ اکستیور،ولی تند تند شکست میخورد پس رفت سراغ نگاژن و اونو کشت...و دید که قدرت بدرد بخوری داره،پس واسه خودش کردو کلی تمرین کرد تا قدرت های جدیدشو تقویت کنه و بدونه چجوری استفادشون کنه،رفت پرویژن رو هم کشت،و خب همون کاری که به نگاژن انجام داد رو به پرویژن انجام داد...و بعدش سارک و...ساروین گفت که این بدن دیگه قدیمی شده،پس رفت تو بدن سارک و...خب شکلش شد یه موجود تک چشم و بنفش،با کفش های بنفش،با قدرت های زیاد و...و تبدیل به یکی از قوی‌ترین اگزه ها،و اونو شکارچی اگزه ها صداش میکردن...
زمــــــان حال
اکستیور (با غرور) : اولا اینکه،اون قوی‌ترین و شکارچی اگزه ها منم،و تو چه غلطی کردیییییییییاکستیور با سرعت زیاد و با مشت اون جلوساروین : او،باشه پس،قدرت تو دنده پنج!ساروین هم رفت جلو و مشت های هردوشون به صورت هم خورد و موج خیلی قدرتمندی رخ داد،و خب هردوشون از پا در اومدنساروین (با لبخند) : هه عجب موجی بودساروین پا شد و دید اکستیور نیستساروین : باع حتما فرار کرده،وللش مهم نیست...و ساروین،تلپورت کرد و رفت،
این داستان،ادامه دارد...
‎@Sarvin_The_God_of_exes

۷:۰۶

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
S A R V I Nپارت ۲(تمدن مخفی اکستیور،شب)اکستیور (خسته) : اون ساروین رو دست کم گرفتم...اون بزرگترین تهدید ممکنه،نمیخوام اینو بگم ولی،باید با بقیه همکاری کنم تا اون مارو نابود نکنه...اکسلر...اونم با ساروین دشمنی داره،پس احتمالا همکاریمو باهاش شروع کنم،و بقیه اگزه هااکستیور حلقه‌ای باز کرد و پرید توش،وقتی رسید تو دنیای اکسلر،اون دنیا کاملا نابود تر شده بوداکستیور: خب خب خب اینجا داغون شده،و وقتی اکستیور داشت راه میرفت،اکسلر پرید جلوشاکسلر : اکستیور باز چه چیزی میخوای؟؟؟اکستیور: صبر کن،اون تک چشمی این دنیاتو تبدیل به خرابه کرده؟اکسلر : تو از کجا میدونی؟ اصلا چرا اینجای؟اکستیور: من فقط اومدم با تو همکاری کنم تا ساروین رو نابود کنیم،هستی آیا؟اکستیور دستش رو آورد،اکسلر کمی فکر کرد و...اکسلر : اگه برای نابودی اون باشه،هستماکستیور : پس بزن بریماکستیور یه حلقه دیگه باز کرد و رفتن یه جای عجیباکسلر : اکستیور اینجا کجاس؟اکستیور: اینجا جایی هستش که سونیک او ام تی زندگی میکنه-*سونیک او ام تی اونو میگیره*او ام تی : انگار باز اومدی برا جنگ،نه؟اکستیور: من فقط برای همکاری با تو برای نابودی ساریون اومدماو ام تی : او،اون موجود رقت‌انگیز که خیلی از اگزه هارو کشته؟اکسلر : همونی که یه تهدید برا ماساکستیور: به جمع ما میایی تا این تهدید رو رفع کنیم؟او ام تی (آروم شدن) : ولی آخرش خیانت نداریم،وگرنه بد براتون میشهاو ام تی،اکستیور رو ول میکنه،و بعد اکستیور با خودش گفت که دنیا او ام تی رو ببینه،ولی خب دنیایی پر از خون و جسد بوداکستیور: خب یه آدم وحشی تو تیممون باشه که خیلی بهتره...یک روز بعد،دنیای ساروینساروین : خب خب خب،باید اون الان بیاد...یه حلقه باز شد،یک اگزه سفید رنگ با شال گردن اومدساروین : خوش اومدی!؟؟؟ : سلام،خوشحالم که تورو میبینم،ساروین : خب خب خب خواهر عزیزم،حالت چطوره،منم خوشحالم که میبینمت!اکستریون : خو داداشم،چیکار کنیم؟ میدونی دیگه برا دیدنت و کمی وقت گذروندن اومدم،ساروین : خب پس-*یک انفجار بزرگ از یکی از کوه ها اومد*اکستریون : ساروین این اتفاق تو دنیای تو عادیه؟ساروین: هیچوقت این اتفاق نیوفتاده بودا...و بعد، درون اون انفجار،او ام تی،اکسلر و اکستیور ایستاده بودنساروین : عجب انگار اینا تازه از خواب بیدار شدن و الان میخوان جنگ کنن؟ عجب...یعنی تو این روزی که خواهرمو دعوت کردم این اتفاق افتاد؟ خب پس،بزن بریم
این داستان،ادامه دارد...
‎@Sarvin_The_God_of_exes

۷:۰۷

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
S A R V I Nپارت ۳فلـــــش بکتمدن مخفی اکستیور-بعد آوردن او ام تی و اکسلر-شباکستیور: خب،باید قبل اینکه حمله کنیم،یه نقشه خوب بکشیماکسلر : هوم،فکر کنم یکی از اون ضربه هات بتونه اونو نصف کنهاو ام تی : میتونم منم قشنگ بگیرمش تا اون کارو کنید،فقط یچیز،آیا اون قدرت درمان دارهاکستیور: نه نداره،واستا ببینم آره میتونیم اونجوری نابودش کنیم،پس اکسلر تو اونو سرگرم میکنی تا اینکه او ام تی بیاد و اونو بگیره،و منم ضربه آخر رو بهش میزنمزمـــــان حــــــالاکسلر از انفجار میپره پاییناکسلر : آقای ساروین،وقتشه انتقاممو بگیرمساروین : انتقام چی؟ آها دنیاتو نابود کرده بودماکسلر توپ شد و به سمت ساروین اومد و ساروین رو زد و ساروین پرتاب شد تو هوا،ولی اکستریون،پشت سر ساروین تلپورت کرد و اونو گرفت،ساروین سریع یه ایده بهش خورد و از دو زنجیرهاش استفاده کرد و دوتا درخت رو گرفتساروین: خواهر منو بکش عقب ترو اکستریون،کشید تا قدرت زنجیر به آخر رسیدحالا ولم کن!اکسلر مونده بود که ساروین داشت چیکار میکرد،که یک دفعه ساروین با سرعت و قدرت زیاد
به صورت اکسلر برخورد کرد و اکسلر صورتش قشنگ رفت تو زمین
او ام تی : اکستیور اون خواهرش اصلا چیکار میکنه؟ داره نقشمون خراب میشه!اکستیور: پس باید فیزیکی دست به کار بشیماکستیور و او ام تی هم از کوه پردین پایینساروین : مگه چندتایی اومدین؟اکستیور: به تو چه! اکستیور با یک ضربه اومد جلو،ساروین جاخالی داد،ولی او ام تی که پشت سرش بود به یه ضربه خیلی بد زدش و ساروین پرتاب شد بالاساروین (تو ذهنش) : چ-چی؟اکستیور سریع رفت بالای ساروین و یه مشت زد،ولی اکستریون سریع اومد و مشت اکستیور رو گرفت و خودش به اکستیور ضربه زد و اون پرتاب شد به زمینساروین : او،مرسی خواهر،ساروین و اکستریون و زمین اومدن،ولی او ام تی اونجا نبوداکستریون: اون یکی کجاس؟ساروین: فقط اون نرفته،اکسلر و اکستیور هم نیستبعد یه صدای خنده بلند اومد،ساروین چرخید به سمت صدا تا دید...ساروین: ام خواهر،یک لحظه این ور رو نگاه کناکستریون هم چرخید و دید که او ام تی...رفت بود تو نسخه مارساروین (خندیدن) : بابا چرا اینجوری شدیییییی undefined🫵و بعد او ام تی عصبانی میشه و میزه زیر خاک و بعد از اون جایی که ساروین وایستاده بود در اومد و ساروین هم با خودش زیر خاک میبرد و ساروین هم تند تند به سنگ اینا میخورداکستریون : داداشییییی-*اکستریون هم پرید تو اون چاله*و اکستیور و اکسلر رفت بودن بالای کوه و داشتن نگاه میکردناکسلر : واقعا که،اگه خواهرش اینجا نبود کار ماهم راحت تر بوداکستیور: ولی او ام تی احتمال کار هردوشونو تموم کنه...
این داستان،ادامه دارد...‎@Sarvin_The_God_of_exes

۷:۰۸

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedundefinedundefinedیک تیر به سوی موفقیت undefinedundefinedundefinedپارت6
چشماشو باز می‌کنه...با وحشت به دور و اطراف نگاه می‌کنه...اووو نهههundefinedundefinedundefinedundefined
الان یا باید مرده باشم یا رفته باشم ی جا دیگه undefined
بابا ملت وقتی میرن تو یه سیاه چاله ، میرن تو ی خونه ی خفن و پر از امکاناتundefined
بعد من اومدم وسط ساحلundefined»
بلند میشه و لباسش رو تکون میده..
می‌ره جای اسکله و میگه:«
الان اگه یه نفر بیاد اینجا ببینه:« سانیکا کریستین
وسط ساحله..»اووو عجب چیزی...undefined
این همه جا حالا برا چی ساحل؟!»
بعد ادامه میده:« بزار این طرفا ی دوری بزنم...شاید حالا بَدم نباشه»
دستاش و گذاشته پشت سرش و داره قدم می‌زنه.
ی دفعه ی موجود آبی(که فقط آبی بودنش دیده میشهundefined)چون انقدر با سرعت حرکت می‌کنه که شن ها نمیزارن حتی قیافشو بینی....
داره نزدیک سانیکا میشه..
سانیکا:«...اون دیگه چیهه؟»
البته نباید بگم نزدیک..
میخوره به سانیکا..
سانیکا در حال آنالیز ذهنی..
_. «هعیی سرمم، حواست کجاستت؟!
وقتی میبینی من دارم میام جلوت یعنی باید بری کنار!»
سانیکا:«....undefined
داداش احیانا تو فضایی چیزی هستی؟
یعنی چی که...undefined
گربه+موش+تیغ+آبی+سبز+کفش+دستکش=؟undefined»
«
...undefined
من خارپشتم نه گربه نه موش.اسمم هست ،سونیک خارپشته، سریع ترین موجود جهانundefinedundefined+اوه...خوشبختم رفیقundefinedخارپشت...؟عجیبه..undefinedاسم منم سانیکاست بهترین تیرانداز توی کل جهان undefinedundefined»_تیرانداز؟! عجب..undefinedundefinedلباسات کمی عجیبه»+..عجیب؟! این لباس مخصوص تیراندازیه اما متاسفانه توی ساحل محل مناسبی برای پوشیدن این لباس نیستundefined»_مگه چی شده که اومدی اینجا.؟!»+خب..تعریفش تا فردا طول می‌کشهخلاصش: رفتیم تو سیاه چاله اومدیم اینجاundefinedundefined»_رفتیم؟؟ مگه چند نفرین؟»+اوه...اینو یادم رفته بوددددد.شرمنده خارپشت، اما متاسفانه وقت خوش بش ندارم باید برم.!»_به همین زودی؟ من که همین الان دیدمت و تازه تو خیلی مشکوک میزنی...ولی خب من احمق نیستم که همچنین داستانه مسخره ای رو باور کنمundefinedundefinedشاید تو ساخته ی جدید روباتنیکی! یا شاید شرور جدید هستی!!»+...undefinedشوخید گرفته نیم وجبی؟روباتنیک ؟؟یه حسی بهم میگه یه بچه ای که لباس اون خارپشته تو بازی سگا پوشیدیundefined آره اسم اونم سونیک بوددددundefinedخب من وقت ندارم کوچولو! فعلا خداحافظ »_باشه به همین فکر ادامه بده ولی می‌دونی که اگرم من لباس جعلی پوشیده باشم..بازم تو شبیه رباتا صحبت می‌کنی حتی لباساتم شبیه رباتاسundefined🫵undefined»+تو واقعا داری منو به شک میدازی که واقعی باشیundefinedundefinedولی خب من بازم باور نمیکنمundefined🫶undefined بعدا ی تستی برا واقعی بودند میگیرم، اما الان وقت این مسخره بازیا رو ندارمundefinedundefined فعلا بدرود »سانیکا حرکت کرد و رفت..ولی خب اون سر راه تنها نبودundefined🫶undefinedقطعا که یک نفر کنجکاوی کرده...

این داستان ادامه دارد...#sonic

۱۳:۴۲

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedundefinedundefinedیک تیر به سوی موفقیت undefinedundefinedundefinedپارت 8
سانیکا داشت قدم می‌زد...لبخند روی لباش بود و داشت با خودش حرف میزد و می‌گفت:«هنوزم توی این فکرم که از بین هزار تا جا چرا اومدم اینجا ؟ پر از چیزای عجیب غریب undefinedدرخت‌های نخل، دریا، اصلا چرا اینجا همه چیز گرافیکش این شکلیهundefinedو حتی اون خارپشته، چرا اون شکلیه.»ی دفعه همون خارپشتی که راجبش حرف میزد، اومد جلوش با تمسخر گفت:« چه شکلیم؟! تو که سرعتت انقدر کمه باید تعجب کردundefinedundefinedشدو که انقدر کنده از تو بهتره!»سانیکا با عصبانیت گفت:« ...undefinedشدو دیگه چیه؟خدایی این بچه شوخیش گرفتهundefinedundefinedترو خدا بهم بگو اسم مامان باباتو شاید گم شده باشی»ی دفعه سونیک با سرعت باور نکردنی ، دور سانیکا چرخید ...شاید ۱۲ دور و یا بیشتر.بعد اومد سر جاش و گفت :« فکر نمیکنم بچه ها بلد باشن با سرعت من بدوعنundefined»سانیکا در حالی که نشسته بود و سرش می‌چرخید گفت:« آ آ ره...راست میگی....دیگه داره کم کم باورم میشه که واقعی هستی..واقعا این سرعتت از کجا میاد...undefinedundefined»بعد بلند شد دستشو گذاشت روی سرش ._انگار زمین داره دورم می‌چرخهundefinedundefined»بعد ی دفعه دوباره افتاد..سونیک شروع کرد به خندیدن، بعد گفت:« خب..برای چی اومدی اینجا؟!این دفعه راست بگو!»+ بابا صد بار دارم بهت میگم از سیاه چاله اومدیم..ببخشید اومدم اینجا!!»_سطح شوخ طبعیت خیلی بالاست ...undefinedاسمت سانیکا بود دیگه؟ سانیکا اگه میخوای من باور کنم که واقعا ی شرور نیستی باید ی کاری انجام بدی!»+ به نظرت هنوز من باورم شده که تو یه خارپشت سخنگویی؟undefinedخب پس بیا بی طرف باشیم ، هم تو حرف منو باور نکن هم من نمیکنمundefinedچه کاری؟؟»_بیا باهم مسابقه بدیم! شاید اون موقع باور کنم، تو که به هر حال به پای من نمی‌رسی ولی خب دیگهundefined»سانیکا شروع کرد به خندیدن.*بعد ادامه داد:« مسابقه؟undefinedحالا مسابقه ی چی هس؟»_مسابقه ی دو. اگه نیای ، قطعا ترسیدیundefined مسابقه طوریه که هر کی طی مسابقه خسته. بشه کارش تمومه »+دو؟!!! شاید بیام، اما از بین این همه مسابقه حالا چرا دو؟»_چون خیلی کندی🫵undefinedundefined و قطعا میبازی»سانیکا پوزخند زد و سریع جدی شد و گفت:« همیشه باید به موقع از سرعتت استفاده بکنی!اما تو هر جا میرسی سرعتت و به کار میبری و خب قطعا خسته میشی و میبازی!تو که کند بودن منو دیدی ولی برنده شدنمو چی؟undefinedundefined»_شاید باختنتو ببینم اما بردنتو نه ، چون هیچ شکی توش نیundefined»+خب اگه شک توش نیست...»شروع به دویدن کرد دور شد و داد زد:«بپا خودت نبازی!🫵undefinedundefined»سونیک هم شروع کرد به دویدن گفت:« هنوز شمارش معکوس و نگفته بودیممم!!!!»_ی دونده همیشه در هر شرایطی آمادس...!undefinedundefined»سونیک از سانیکا جلو زد گفت:«تو خیلی کندی!!!undefined»سانیکا :« خب..»سانیکا ازش جلو زد همون طوری که تند حرکت می‌کرد برگشت و گفت :« فعلا که کلمه ی کند باید روی تو به کار بره سونیک خارپشته undefinedundefined»هر دو یا جلو میزدن با عقب می‌موندن ..چند ساعت گذشت.هر دوشون خیلی خسته شده بودن مخصوصا سانیکا، سانیکا ی دفعه وایستاد، تند تند نفس نفس میزد، سونیک سر جاش ایستاد،برگشت بیش سانیکا و شروع کرد به خندیدن _دیدی بهت گفتم؟!undefined»سانیکا انقدر خسته شده بود که نای حرف زدن هم نداشت بعد نفس نفس زنان گفت:«اوه پسر..تو واقعا سریع هستی.»بعد با آخرین نفسش ادامه داد:«من اصلا به پای تو نمیرسمundefinedundefined»بعد افتاد.سونیک ی ضبط صوت دستش بود اونو روشن کرد ، صدای سانیکا بودundefinedدکمه ی بخش و زد:«من اصلا به پای تو نمیرسم» ی بار دیگه بخشش کرد:«من اصلا به پای تو نمیرسم»دوباره:«من اصلا به پای تو نمیرسم»سانیکا:« بسههه »سونیک:« خب این دست من موند، کسی که خیلی از سرعت حالیش میشد اعتراف کرد که من بهترمundefined»سانیکا بلند شد و لباسش و تکون داد_زیاد مغرور نشو، من با اینکه خیلی خسته بودم بازم باهات مسابقه دادم و انقدر🤏undefined مونده بود که ببرمundefined»+ همه همینو میگن وقتی میبازنundefined»ی دفعه آسمون تیره شد.کمی نم نم بارون اومد.سونیک:«چرا آسمون اینطوری شد؟!»_آخرین باری که اینطوری شد اتفاق خوبی نیوفتاد...»ی دفعه ی رعد و برق زد.سانیکا ی دفعه با داد گفت:«سوووووووووننننننیییییککککککککک پشت سرتتتتتتتت»

این داستان ادامه داد....

۱۳:۴۳

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
S A R V I Nفصل ۱ قسمت ۴ساروین: خب موجود گنده،زیادی رفتی رو مخم!بعد ساروین تلپورت کرد و اکستریون هم کنارش تلپورت کرداکستریون: چجوری اینو شکست بدیم؟ساروین : همون‌جوری که قبلا شیطان هارو شکست میدادیم! خواهر از خودت کلون بساز و یه کاری کن یجایی وایستهاکستریون: حله داشو بعد،اکستریون کلون ساخت و اون کلون ها اونو میزدن و باعث میشدن او ام تی سرگرم بشه و یجا وایسته اونا رو بزنهساروین: خب،چشم لیزی تو دنده ۵!یه انرژی خیلی قدرتمندی از چشم ساروین پرتاب شد،و باعث شد که او ام تی کم کم پودر بشهاکستریون: خب خب،نابود شد-*او ام تی تو نسخه عنکبوت پشت سر ساروین و اکستریون ظاهر شد*ساروین : چی؟؟؟-*با اینکه نصف صورت او ام تی سوخته بود،ولی هنوز داشت میجنگید،*اکستریون: این چقدر مگه سگ جونه؟ساروین : نمیدونم،ولی...دنده های قدرت تو ۵،اور های انرژی،چشم لیزی تو دنده پنج،سرعت تا حد آخراکستریون : نه داداش! چند تا قدرتت تو سطح آخر ممکنه به تو آسیب برسونه!ساروین: وگرنه این قرار خون مارو بمکه!او ام تی حمله کرد،ولی ساروین به سرعت زیاد جلوش اومد و با یه ضربه اونو زد،او ام تی پرتاب شد بالا،و به یکی از دیوار های اون غاری که او ام تی ساخت برخورد کرد،ساروین ۱۰ تا اور های انرژیش رو به اون زد و از اون طرف از چشم لیرزیش استفاده کرد و بهش ضربه زدساروین: آخ،با اینکه درد داره ولی فک کنم دارم نابودش میکنمو وقتی ساروین کارشو تموم کرد،او ام تی بدنش سوخته بود و تکون نمیخورد و افتاد پاییناکستریون: فکر کنم دیگه تا یه حدی این کاریمون ندارعاکستریون یه حلقه به دنیای او ام تی باز کرد و بدنشو انداخت و حلقه رو بست،ساروین و اکستریون از اون غاری که او ام تی ساخته بود در اومدنساروین: خب خب حالا اکسلر و اکستیور کجاس؟اکستیور و اکسلر هنوز هم از اون بالا داشتن نگاه میکردناکستیور: اون موجود او ام تی رو زد داغون کرد،نقشمون هم خراب شداکسلر : به این سادگیا اینو نگو،هنوز فرصت اینو داریم که دوباره حمله کنیم و تو هم اونو نابود کنیاکستیور: راست میگی،برو سرگرمشون کن،قول میدم با یه ضربه ساروین رو نابود میکنماکسلر : حلهاکسلر رفت یه جای دور تر و گفت :شما دوتا اسکلا! من اینجاممممساروین: او دوباره میخوای صورتتو بکنم تو زمین؟اکسلر: اگه بتونی!اکستریون احساس کرد که اینجا یچیزی درست نیست،ولی ساروین بی خیال بود و رفت جلو که اکسلر رو بزنهاکستریون: داداش! صبر کن! این یه تله هست!ساروین: اون که تنهاس،چطور ممکنه یه تله باشه؟ساروین به حرف اکستریون گوش نداد و رفت،و اکستریون دنبالش رفت و وقتی سمت راست رو نکاه کرد،دید که اکستیور با تمام قدرتش داشت به سمت ساروین میومد که اونو بزنهاکستریون: ساروین!!! مراقب باش!!!بعد در آخرین لحظه،اکستریون،پرید جلو اکستیور و اون ضربه به اکستریون خوردساروین: چ-چیشد؟؟؟اکستیور: نه نه نه نباید اینجوری میشد...و از وسط بدن اکستریون،خون اومد و بدن اکستریون از وسط نصف شد،چشم ساروین گرد شد،و یک لحظه به خودش اومد و خاطراتش با خواهرش هم یادش افتادساروین: خواهر!!!! نههههههساروین سریع رفت و بغلش کرد و اشک از چشم های ساروین میریختساروین : همش تخسیر منه...خواهرممممممم،انتقاممو میگرمممساروین زیادی خشمگین شد و...چشمش کاملا بنفش شده بود،از دهنش هم آتش های بنفش در میومد،کفش هاش هم آتشین مانند شدهساروین : همتونو میکشممممم!!!!!!
این داستان،ادامه دارد‎@Sarvin_The_God_of_exes

۱۷:۳۲

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
S A R V I Nفصل ۱‌ قسمت آخرزمین دور و بر ساروین ترکید و دود بالا اومد،اکستیور مونده بود که چخبر شده،یک دفعه چهار تا زنجیر اکستیور رو گرفت،ولی انگار یه خط افتاده بود رو چشمشاکستیور: چ-چی؟ این که خیلی محکم تر از زنجیر های اصلیشه؟
شکستن محدودیت: ساروین فقط میتونه دوتا زنجیر بسازه،ولی حالا که خیلی عصبانی شده،عصبانیتش باعث شد که یکی از محدودیت‌ هاش بشکنه،یعنی هرچقدر دوست داشت زنجیر از بدنش درمیاورد
اکسلر : خب خب اکستیور همکاری ما دیگه تموم شده-*اکسلر شروع به دویدن کرد*اکستیور: ای-*ساروین جلوی اکستیور با سرعت زیاد اومد و یک مشت به صورتش زد و همون لحظه ولش کرد و اکستیور با سرعت خیلی زیاد به یکی از کوه ها برخورد کرد و اون کوه یک دفعه از وسط نصف شد،صورت اکستیور پر از خون شد*اکستیور: نه...نباید اون خواهرش رو-*ساروین باز با سرعت زیاد به سمتش اومد و اونو گرفت،و چشم لیزی رو آماده کرد بهش بزنه*ساروین: زمان مرگت فرارسیده!!!!ساروین،یه مشت دیگه بهش زد که بخوره یه زمین،بعد از اور هاش استفاده کرد که اونو بزنه تا فلج‌ترش کنه،بعد با قدرت خیلی زیاد چشم لیزی رو بهش زد،و دوباره محدودیت شکوند و اون دو خط خونین تر و بزرگتر شدن شدن،اکستیور که داشت میسوخت،ساروین دوباره اونو با زنجیر هاش گرفتساروین: انگار هنوز نمردی نه؟ چرا نمیمیرییی؟؟؟؟ساروین با یه مشت دیگه اومد جلو،ولی لحظه آخر اکسلر پیداش شد و اکستیور رو برداشت و مشت ساروین به یه صخره‌ای برخورد کرد و اون صخره نابود شدساروین: تو یکی چرا مزاحم میشییی؟؟؟اکسلر : هیچی،فقط برو لالایی کن!اکسلر بایه لگد سریع ساروین رو زد که بخوره تو زمین،اکسلر اکستیور رو دوباره برداشت و فرار کردناکستیور (با صورت سوخته،بدجور مجروح) : خ-خب... فرارتو می-میکردی دیگه...اکسلر : خب همش بازی برای نجات تو بود،مگه قرار نبود اونو نابود کنیم؟اکستیور: ...ساروین،که گوشش پر خاک شده بود،تمیز کرد و از زمین بلند شدساروین (کم کم رفتن به حالت عادی* : فرار کنید،چون دفعه بعدی که همدیگه رو میبینیم،قرار بدتر از کاری که با نگاژن،پرویژن،سارک کردم رو انجام میدم،ساروین میره جلوی آب و خودشو میبینه،قرینه بنفشش دیگه از بین رفته بودساروین : دیگه حتی قرینه هم ندارم،یه خط ایکس مانند هم افتاده روم،بخاطر شکستن اون محدودیت ها بود،پس واقعا اینجوریهساروین یه گل هم دید،اونو کند،و سریع دوید و رفت پیش جسد اکستریون،ساروین : خواهرم...من...من...*اشک دوباره از چشم ساروین اومد* خیلی متاسفم....نمیتونم تورو حالا دفع کنم،باز میگم منو ببخش،*اون گل رو گذاشت روی بدن اکستریون،و شال گردنش رو برداشت و واس خودش کرد*این هم تنها چیزی که از تو دارم،خواهرم،حالا من باید برم،ساروین چرخید و آروم آروم از اونجا گذشت...شب و روز ها تند تند میگذشت...چنـــــد ماه بعــــدشب،ساروین بالای یه تپه بود،کاملا فرق داشت،کفش هاش دیگه داشتن پاره پوره میشدن،دستکش هاش هم کهنه،رنگش هم سیاه ترساروین : خب دیگه،وقتشه اینجا رو هم زیر و رو کنم،*ساروین از تپه افتاد پایین،و از زنجیر هاش استفاده کرد که بتونه از بالا همه‌چیز رو ببینه...*
و در آخر...پایان فصل اول...‎@Sarvin_The_Killer_of_exes

۱۶:۴۳

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
𝐁𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐦
سازنده AD:@fleetway_1
توجـہ בاشتـہ باشیـב این בاستاט از پارت هاے بعـב هیجانے تر میشـہ پس این בاستاט رو از בست نـבـہ 彡پارت ۱ 彡
همـہ چے از یک روز آ؋ـتابے בر گریل هیلز شروع میشـہ باב چناט مے وزیـב کـہ شن ها رو بـہ همراـہ خوבش می‌برב سونیک و تیلز و شـבو تو کلبـہ ے چوپے بوבن༻سونیک ༻بچـہ ها تو این طو؋ـاט پر از شن چکار کنیم من حوصلم سر ر؋ـتـہ ༻شـבو༻بهترـہ منتظر بمونیم تا بقیـہ بیاט ممکنـہ نگرانموט باش༻سونیک ༻راست میگے ولے من نمے تونم ے جا بیکار بشینم ༻تیلز ༻خب .... مے خواین בاستاט بگیم ؟༻شـבو༻موا؋ـقم ༻سونیک ༻باشـہ ولے בاستاט خستـہ کننـבـہ اے نباشه
تیلز شروع بـہ گـ؋ـتن בاستاט کرב صـבاش رو ترسناڪ و کلـ؋ـت کرב از زباט تیلز :༻تیلز ༻خوب گوش کنیـב این בاستاט בرمورב یک ا؋ـسانـہ ے زنـבـہ هست (روِنِ تِک) یک نگهباט با قـבرت هاے زیاב کسے کـہ בنبال جنگ نیست کسے کـہ هیچ کس نمے تونـہ اونو شکست بـבـہ یک جنگ جوے ماهر چیز هاے عجیبے בربارش میگن اوט یک الگوے هیچیزے کم نـבارـہ کسے کـہ בنبال محبت و__سونیک وسط حر؋ـ تیلز گـ؋ـت :༻سونیک༻صبر کن ببینم این کسے کـہ میگے اصلا בیـבیش ؟ اوט از همـہ برتر ؟ یعنے چ_چے ؟༻تیلز ༻من نـבیـבماما اوט بے نقصکسے نمیـבونـہ تو בلش چے میگذرـہ ༻شـבو༻مگـہ چقـבر قـבرت בارـہ ؟༻تیلز༻بے نهایت از چیزے کـہ ؋ـکر میکنے برتره.༻سونیک ༻خیلے בوست בارم ببینمش༻تیلز༻اما هیچکے نمے בونـہ اوט کجاست ༻شـבو༻ام.....خب بیخیال این בاستاט الاט حـבوבا یک ساعت گذشتـہ ༻سونیک ༻بهترـہ بریم בنبال بقیـہ ...༻تیلز༻باشـہ ◁❚❚▷این בاستاט اבامـہ בارב ....امیـבوارم خوشتوט اومـבـہ باشه♡براے پارت بعـב ۱۰ تا رے اکشن#fleetway

۸:۱۷

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت سی و پنج:
_سلولی که الینا و شدو رو توش بردن، دوتا نیمکت داشت که در موازی هم قرار داشتن و به دیوار چسبیده بودن، به الینا دستبند نزدن و فقط رفت روی یکی از نیمکتا نشست، ولی به دستور شاه، دست و پایه شدو رو محکم با زنجیر بستن و بعد نشست روی نیمکت روبه روی الینا. جنازه ی وکیل هم بردن سرد خونه و شاه و دارکلید به دارک و بقیه ی دوستای وکیل پیام دادن تا اروم قضیه رو براشون بگن و توی دفتر شاه منتظر بودن. در همین هنگام الینا و شدو توی سلول، شدو سرش پایین گرفته بود و اروم گریه می کرد... 🥺الینا: شدو... گریه رو تموم کن..بهم بگو.. چرا اون حرفا رو زدی که پدرم وکیل و بکشهundefinedشدو: من.. من نمی خواستم.. من اون حرفا رو نزدم یعنی خودم نبودم، من نمی خواستم وکیل بمیره،اونم یکی از رفیقام بود، شک ندارم ی ربطی به این دستبند داره. الینا: توهم از این دستبندا داری؟ undefined_همون لحظه روح ماریا توی سلول پدیدار شد(فقط شدو می تونه ببینتش) شدو: ماع ماریا؟ undefinedالینا: ماریا؟ undefinedماریا: سلام شدو، می بینم که کاملا کیاس امرالد و فراموش کردی؟undefinedundefinedبگذریم مهم نیست عزیزم، الان پیشته؟ شدو: اَع اره... حق با توعه.... من چقدر احمقممممundefinedاگه یادم می بود که دارمش الان وکیل زنده بود🥺ماریا: مهم نیست شدو، عیب نداره اون لحظه مغزت قفل بوده، حالا بگو کیاس امرالد کجاستundefinedundefinedشدو: توی تیغامundefinedالینا: صبر کن صبر کن، اینجا چه خبرههundefinedشدو کیاس امرالد و... کی... مخفی کردی.... undefinedundefinedماریا: خب بزار دستات و باز کنم تا بهم بدیشundefined_بعدش ی بشکن زد و همه ی زنجیزای شدو ناپدید شدنundefinedدر سلولم باز شد. الینا: اینجا چه خبرههههundefinedundefinedشدو: الینا الینا اروم باش برات توضیح میدم، ماریا چطور این کار و کردی undefined_بعدش شدو دست کرد توی تیغاش و کیاس امرالد و داد به ماریا... ماریا یدفعه شروع به درخشیدن کرد و یدفعه جسم گرفت و کامل زنده شدundefinedundefined🥳الینا: یا حضرت امرالد ها و کریستال هاundefined_شدو رفت سمت الینا، دستش و گرفت از روی صندلی بلندش کرد بعدش ماجرای ماریا رو براش گفت. راستی الان الینا می تونه ماریا رو ببینهundefinedماریا: شدو تو.. تو اصلا خوش حال نیستیundefinedundefinedمی دونستم، تو دوستم نداری، من مطمئنم من و از قصد کشتی همونجوری که بقیه رو کشتی، بعد اون همه خوبیی که بهت کردم، چطور دلت اومد؟ شدو:نه نه ماریا، من نمی خواستم نه تو بمیری نه وکیل من.._ماریا وسط حرفش می پره و داد می زنهماریا: دروغ میگی، تو می خواستی من بمیرم و از مرگم خوش حال بودیundefinedundefined_شدو که همینجوریم حالش خراب بود و دیگه تحمل نداشت، بغض می کنه و میگه. شدو: نه ماریا تو نمی دونی به من توی این مدت چی گذشت، من.. من الانشم به زور زندم.... من فقط زندم تا... _ماریا دوباره وسط حرفش پریدماریا:وقتی اونا من و کشتن تو خوش حال بودی و از خوش حالی گریه می کردی. شدو: ماریا ازت خواهش می کنم خودت که حقیقت و می دونی چرا اینجوری می کنی؟ 🥺undefined_طفلک الینا هم فقط با تعجب نگاشون می کرد. اما ماریا یدفعه دست کرد تو جیب دامنش و... همون تفنگی که باهاش کشته شد و دروردundefinedماریا: تو شدو من نیستی تو عوض شدی اگه دروغ نمیگی پس زودباش_تفنگ و به شدو میدهundefinedundefinedماریا: خودت و بکش_الینا رنگش می پره دیگه...شدو تفنگ و توی دستاش میگیره و نگاش می کنه... شدو: من اول اخرش میمیرم، یا توسط شاه، یا دارک هیرو، چه بهتر که قربانیه تو بشم. _الینا دیگه کامل هنگ می کنه و میره سمت شدو، شدو هم همینجوری که تفنگ و نگاه می کرد گفتشدو: الینا از اینجا برو، فقط برو، برو پیش پدرت.
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۹:۱۶

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
S A R V I Nفصل ۲ قسمت ۱ساروین بعد زیر و رو کردن همه جای اون دنیا،چیزی پیدا نکردساروین: چرا نمیتونم اونو پیدا کنم...ساروین روی یه سنگ نشست و یک دفعه اون سنگ باز شد و ساروین افتاد توشساروین: وایییی اینجا یه چاله هست؟و آخرین لحظه ای که میخواست بخوره رو اون زمین،یچیزی پاشو گرفتساروین : چی؟ یدونه روبات؟بعد روبات شروع به حرف زدن کرد؟؟؟ : خب خب خب،انگار مهمون داریمساروین : چ؟ مهمون؟ حوصله ندارامابه اندازه کافی چند ماه پیش عذاب و جنگ دیدم؟؟؟ : خب حالا،بگو ببینم اسمت چیه؟ساروین: اصلا چرا باید اسم منو بدونی؟؟؟؟ : چون صدات شبیه یه نفریه که میشناسمساروین: ها؟؟؟؟ : خب بزار خودمو معرفی کنم...بعد ساروین جلو رو نگاه کرد و یه خارپشت با یه موی فرفری،و یه عینک و لباس،و خار هاش هم بالا بودسونیکا : اسمم سونیکاس،اسم تو چیهساروین: صبر کن...سونیکا سونیکا...نگو که تو...سونیکا : آره ساروین،منم سونیکا
فلـــــش بکساروین،وقتی توسط دیگران کتک میخورد،یک نفر اومد که از اون دفاع کنه،ولی خب آخرش هم اون هم کنک خورد،بعد اون روز،ساروین و سونیکا تبدیل به بهترین دوستا شدن و تقریباً ۴۰۰۰ سال بود که همدیگه رو ندیده بودن
بعد اون روباته ساروین رو ول کرد و ساروین سونیکا رو بغل کردساروین: وایییی رفیقققق دنبالت میکردمممسونیکا: خب پس شانس آوردی به تله من افتادی،چون من بیشتر وقتا اینجام،با چیز هایی که ساختم کار میکنم،و خب،خواهرت کجاس؟ساروین: ... نگو...سونیکا : پس یعنی اتفاقی براش افتاده؟ساروین : ... اون....اون مرده...سونیکا (چشماش گرد میشه) : حالا اون چرا؟ اصلا خودتم آسیب دیدی،و اونم شال گردن اونه دیگه درسته؟ساروین: چند ماه پیش اکستیور به دنیای من حمله کرد،و خب داستانش طولانیهآخرش اکستیور خواهرم رو کشت،خیلی دردناک بود،و خب محدودیت هامو شکوندم و آره،آسیب دیدمسونیکا یک دستگاه اسکنر برداشت و بدن ساروین رو اسکن کردسونیکا : ساروین یکمی دیگه اگه زیاده روی میکردیممکن بود بمیری!ساروین: میدونم میدونم خودمم وقتی فهمیدم بدنم آسیب دیده دیگه هیچوقت محدودیت هامو نشکوندمسونیکا : حالا خوب که هنوز سالمی،بیا این آزمایشگاه،یا میتونم بگم خونمو به تو نشون بدمساروین: او باشه! تو از همون اول که همدیگه رو دیدیم باهوش بودی،حالا باهوشترین شدی!سونیکا (یک در رو باز کرد) : ممنون،و بفرمایید،اینجا آزمایشگاه منهساروین: وایستا ببینم،تو همه‌ی حیوون هارو نکشتی بجاش داری آزمایششون میکنی؟سونیکا: بله،و کلی دم دستگاه اینا ساختم،ساروین: پس اون تیلز نمیدونم بقیه رو چیکار کردی؟سونیکا : با اونا کاری نداشتم،و از اینجا دور شدن و حالا نمیدونم اونا کجا هستن،ساروین: یادم میاد وقتی همدیگه رو دیدیم،هم باهوش بودی و خشن،سونیکا: ولی من راه دیگه‌ای رو انتخاب کردم که بجای اینکه با قدرتام به بقیه آسیب برسونم،بجاش وسایل جدیدی اختراع کنم و آزمایش کنمساروین: عجب‌‌...حالا قدرتت چی بود؟سونیکا : انگار یادت رفته،سونیکا چشماش نورانی شد و چند تا کاغذ برداشته شد و با ذهنش تونست چند تا هواپیما درست کنهساروین : آها پس از قدرت ذهنی داری دیگه؟ میتونی از ذهنت استفاده کنی که چیکار کنی؟ چه جالببببببببسونیکا : بله،ولی اگه چیزای خیلی بزرگ یا خیلی وسایل رو اینجوری کنم،سردرد میکنم و باید استراحت کنم،ولی خب تو جنگ استفادش نکردمساروین: همین که تونستی استفادش کنی عالیهسونیکا : ممنون :)و کل روز،اونا خندون و خوشحال گذروندنساروین: خوشحال شدم که تورو دوباره دیدم،حالا من باید برمسونیکا : کجا؟ اینجا جا برات هستساروین: فقط امیدوارم برات دردسر ساز نباشمسونیکا : بابا چه دردسر سازی! بیا بمونساروین: اوکی پس،میمونم پیش توسونیکا : عالی!و خب،ساروین پیش دوست قدیمیش موند،ولی وقتشه ببینیم چه اتفاقاتی به اکستیور و اکسلر تو این چند ماه اتفاق افتاد...فلـــش بکتمدن مخفی اکستیور-بعد جنگیدن با ساروین-شباکستیور: رسما...ا-او-اونو دست کم...اکسلر : به خودت فشار نیار،و صورتتم سوخته،برو استراحت کن،و بعد،اکستیور دور صورتش رو باند پیچی کرداکستیور: یروزی انتقاممو از تو میگیرم،ساروین
این داستان،ادامه دارد...‎@Sarvin_The_Killer_of_exes

۱۶:۳۹

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
𝐁𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐦
نویسنده AD:@fleetway_1
彡پارت בوم 彡
از زباט سونیک هواے هنوز طو؋ـانے بوב نمے تونستم چیزے ببینم پس این بچـہ ها کجاט ༻تیلز ༻منم نتونستم چیزے زیاבے ببینم ༻شـבو ༻اونها مے تونن خوבشوט بیاט سیلور باهاشوט هست ༻تیلز༻اونها حتے نمے בونن ما کجا هستیم ༻شـבومن از تو بچـہ نظرے نخواستم ༻سونیک ༻(ـ؋ـریاב زב)بس کنیـב !!تیلز و شـבو ساکت شـבט چنـב בقیقـہ گذشت اما خبرے نشـב شـבو בیـבش از بقیـہ قوی‌تر چشم هاشو خوب باز کرב یک ב؋ـعـہ شوکـہ شـב ༻شـבو༻(م_من کرב)نـ؋ـس عمیق کشیـבم...سونیک بیا اینجا ༻سونیک༻شـבو چے شـבـہ .؟༻شـבو ༻اینجا رو نگاـہ کن
سونیک ترسیـב قلبش تنـב تنـב میزב این خوט مال کیـہ ؟؟༻شـבو༻نمیـבونم راستے تیلز کجاست ؟༻سونیک༻(ـ؋ـریاב زב)تیلززززز ༻شـבو༻بے ؋ـایـבـہ است بهترـہ بریم בنبال رב خوט شایـב چیزے پیـבا کرבیم ༻سونیک༻باشـہ شـבو و سونیک ر؋ـتن בنبال رב خوט بـہ یک خونـہ رسیـבט کـہ براشوט آشنا نبوב༻سونیک༻ام...شـבو اینجا رو میشناسے ؟༻شـבو ༻نـہ ولے رב تا بـہ این خونـہ تموم میشـہ بهترـہ بریم בاخل سونیک موا؋ـقت کرב ر؋ـتن בاخل خونـہ בر رو باز کرבט همـہ جا تاریک بوבیک ב؋ـعـہ چنـב نـ؋ـر پریـבט جلو سونیک از تر๛ ر؋ـت هوا ༻سونیک༻شـבو چے شـבـہ ؟༻شـבو༻سرنوشت مارو ؋ـراخوانـבـہ ༻سونیک ༻چے خونـבـہ ؟༻شـבو༻هیچے سیلور و تیلز ایسگا موט کرבن(واکنش نویسنـבـہ ב اخـہ نامسلماט ایسگا موט کرבے )༻سونیک ༻صبر کن ببینم پس این خوט ها چے بوבט ༻سیلور༻سس
سیلور شـבو از خنـבـہ مرבט بایـב قیا؋ــہ سونیک رو میـבیـבט
◁❚❚▷اבامـہ בارב ...امیـבوارم از این پارت راضے بوבـہ باشیـב♡◡̈⃝ㅤ#fleetway

۱۶:۳۹

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت سی و شیش:
_الینا اشک توی چشماش جمع میشه...... گیج شده کلافست خستست نمی دونه چه خبره.... به سرعت اونجا رو ترک می کنه و از زندان خارج میشه و میدوعه سمت دفتر پدرش. در همین هنگام شاه و دارکلید، سونیک بخاطر سرعتش زودتر از بقیه به قصر میرسه، دم در دفتر شاه وای می ایسته و در می زنه. شاه: بیا تو_سونیک میاد داخلسونیک: درود بر شاه و دارکلید undefinedundefinedچه کمکی از دست من ساختست عالی جنابundefinedراستی بابت جشن دیروز ممنونم واقعا خوش گذشت مخصوصا اون قسمت که وکیل با... دوست دخترش می رقصیدundefinedundefinedشاه: اون دختر شدو بود، مگه نه؟ _سونیک خشکش می زنهشاه: دارکلید همه چیو و بهم گفت، حتی قضیه ی دوستیه تو و شدو، کی فکرش و می کرد دیشب وکیل با قاطلش می رقصید... سونیک:ام... منظورتون و نمی فهممundefinedشاه: ساعتی پیش.... _همون لحظه الینا نفس زنان محکم در و باز کرد و اومد داخل، همینجوری که نفس می زد (پنج طبقه از پله ها دویده بالا...راه رو ها رو دیگه نگم) گفتالینا: هه سونیک ههundefinedundefined شدو...می خواد خودکشی کنه هه، ماریا... سونیک: چییییundefinedالینا: تو زندانه ههشاه: فرار کرده؟ undefined_سونیک تا شنید این و خبر و سریع اونجا رو ترک کرد و طبقه ها رو رفت پایین تا به زندان برسه. دارکلیدم رفت پیش الینا و بقلش کرد. دارکلید: الینا الینا اروم باش، الان برات اب میارم. شاه: ماریا کیه؟ undefinedشدو کجاستتت؟ undefined_در همین هنگام ماریا و شدوماریا: منتظر چی هستی؟ شدو: می دونم... می دونم حق با توعه، من برای محافظت از تو به دنیا اومدم ولی کشتمت... من به کمک تیغه وکیل زندم ولی اونم کشتم... باید هرچه زودتر قربانیت بشم... _بعد اروم رفت سمت ماریا و برای اخرین بار در اغوشش گرفت 🥺undefinedundefinedبعد اروم گفتشدو: ولی هیچ وقت از عمد نبوده... بدون که دوست دارم و خواهم داشت... _بعد ماریا رو ول کرد و تفنگ و بهش داد و خواست خوده ماریا بکشتش....سکوت همه جا رو گرفت... همون لحظه ماریا تفنگ و بالا اورد... نشونه گرفت و بعد.. undefinedundefinedundefinedشلیککککک کرددددundefined........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................اما سونیک همون لحظه رسید و جلوی شدو وایستادundefinedundefinedundefinedسرعت و عشقهههههundefinedundefinedundefinedشدو: سسونیکککککک نهههههههههههه _سونیک افتاد روی زمین.... شدو سریع رفت بالا سرششدو: سونیک سونیک، وای نه چرا اینکار و کردی چرا نمی زارین من بمیرمundefinedundefinedسونیک خواهش می کنم با من حرف بزن... سونیک: اروم باش اروم نمردم کهههundefinedundefinedundefinedدستم تیر خوردهundefinedundefined
ادامه دارد.... @shadowxsonic/@shadowxx

۱۵:۲۶

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت سی و هفت:
شدو: چرا این کار و کردی؟ سونیک: چون رفیقمیundefinedundefinedاین خانم... ماریاستundefinedماریا: هوف... از اونیم که فکر می کردم چندش تریundefinedمهم نیست من که الان کیاس امرالد و دارم هر وقت باعث ازارم شدی می کشمتشدو: چیundefinedundefined_همون لحظه ی دود سیاهیی دور ماریا و رو گرفت و شدو به سرعت رفت سمتشundefinedشدو: ماریااااااااundefinedundefinedundefined_شدو به عقب پرتاب شد و اون دود به ارومی ناپدید شد..... اما ماریا.... تبدیل به سیلکادوم شده بود.... undefinedسونیک: سی سی سیلکادومundefinedسیلکادوم: اره، خب که چی؟خوش بختانه به هدفم رسیدم، و به کمک شدو و بازی کردن با احساساتش، به خواستم رسیدمundefinedفقط شدو می تونست من و ببینه چون ی پروژه ی کامل نشدست، اون می تونه بعضی از ارواح و ببینه و به... _شدو که روی زمین افتاده بود، وسط حرفش پرید و داد زدشدو: تمومش کنننن مرتیکههههه ماریا کجاستتتتundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedسیلکادوم: تو بهشته مجنون جان، تو خیلی ادمه احساسیی هستیا، و چندشundefined🥴سونیک: دارک تورو کشت تو چجوری روحت مونده..؟ سیلکادوم: حرف زدن کافیه من کار های مهم تری مثل انتقام از دارک هیرو و بر تخت پادشاهی نشستن دارمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined_و بعد محو شد.. شدو هنگامی که دست و پاش می لرزید از جاش بلند شد... سونیک: شدو... اروم باش... جیزی نیست.. شدو:ماریا... اون با احساساتم بازی کرد... اون با این دستبند کنترلم کرد و وکیل و کشت... سونیک: چییی، منظورت چیههههundefinedundefined_شدو رفت سمت سونیک، کرباتی که وکیل بهش داده بود و درورد و باهاش بازوی تیر خورده ی سونیک و بست. شدو: اروم باش.... برو ی جای امن، بقیش و بسپر به من و خدا، یادمه همیشه ماریا از خدا صحبت می کرد.... می گفت راز موفقیتش همکاری با اونه... سونیک: چی چی من نمی فهمم اینچا چه خبرهundefined_بعدش شدو به کمک کفشاش و سرعتش اونجا رو ترک کرد. در همین هنگام دارک هیرو و بقیه، توی سالن ورودیه قصر بودن که سالن خیلی بزرگی بودundefinedشَد: می تونم شرط ببندم تا الان سونیک رسیده، بنظرتون شاه برای چی خبرمون کرده؟ _همون لحظه بود که یدفعه ی مه سیاه دور تا دورشون و گرفت... undefinedundefined
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۶:۳۱

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedصفر تا صدundefinedمقدمه:
این داستان مربوط به کانال sonic x shadow هست، کانالی که امروزه جزوه بهترین، فعال ترین و خفن ترین کانال سونیکی در بله به حساب میرهundefined
undefinedسوالات زیادی در سر هممونهundefinedچی شد که این کانال هزار تایی شد؟چجوری اینقدر ادمین پیدا کرد؟ چجوری اینقدر ممبرای وفادار داره؟ ایا کسایی بودن که جلوی پیشرفت این چنل و بگیرن؟ جشنا که و توسط چه کسی ساخته شدن؟ اولین جشن تولد مال کی بوده؟ اولین صداگذاری و کیا کرد؟چی شد که مالک شدو این کانال و ساخت؟
این داستان خلاصه ای از تمام وقایعه اتفاق افتاده خواهد بودundefined
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۱۹:۴۵

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت سی و هشت:
دارک: وای نه... بازم این مه.. شَد: بهتره این سری کاری نکنم تا مثل دفعه ی پیش گند نزنم و فرار نکنهروژ: نه نه اینجوری به خودت نگو_همون لحظه مه وسط سالن، دقیقا جایی که بچه ها وایستاده بودن از بین رفت(هنوز مه دور تا دور سالن و گرفته بود)، و... سیلکادوم از بین مه بیرون اومدundefinedسیلکادوم:هه می بینم مثل او. سک. لا دارین هم و با تعجب نگاه می کنیدundefinedدارک: تو.. تو چجوری زنده ایundefinedمن تورو کشتمundefinedسیلکادوم: جوش نیار عمو، تویی که من و اینقدر می شناختی نمی دونستی به همین راحتیا نمی میرم؟ undefinedراستی، به غافلگیریم سلام کن_بعدش مه دوره سالنم از بین رفت و موجودات عجیب و سیاه بیرون اومدنundefinedدارک: خب که چی ی مُش...هیولای زشت؟ سیلکادوم: نه؟_بعد کمی مکث گفتسیلکادوم: اصلا می دونی پسرت کجاست؟ ازش خبری داری؟... خب بزار روشنت کنم، من به کمک شدو کشتمشundefinedundefinedتا تو رو زجر بدم البته قرار نبود بمیره دست سرنوشت بودundefinedدارک: چی.... خ. فه 🩸 بگیرررررundefinedundefinedundefinedundefined_بعدش دارک مشتش و بلند کرد و می خواست بزنه تو صورت سیلکادوم ولی... سیلکادوم مچ دارک و گرفتundefinedسیلکادوم: هه، توقع نداشتی قوی تر شده باشمundefinedundefinedخوش بختانه به کمک نیروم دو سوم قدرته شدو رو گرفتم، وقتی اومده بود بقلمundefinedالبته شما نمی دونین برای چی اومده بود بقلمundefinedundefinedخب..مسخره کردن کافیه،داشتم می گفتم، پسرت مردهundefined_همه خشکشون زده بود و نمی تونستن باور کنن، دارکم...طفلکی اینقدر حالش بد بود که نمی تونست درست فکر کنه که سیلکادوم راست میگه یا نه.... همون لحظه یهویی سرش و بالا اورد و با مشت زد به صورت سیلکادوم و داد زددارک: فکر کردیییی به همین راحتیاست؟ با خاک یکسانتتتت می کنمممممundefinedundefinedundefinedundefined🩸🩸🩸🩸_و جنگ اغاز شد، دارک و سیلکادوم باهم خیلی.. وحشیانه می جنگیدن.... هر لحظه ممکن بود یکیشون بمیره.... بقیه هم با هیولا های سیاه می جنگیدن. همون لحظه شاه، بلیز و الینا اومدن. شاه: یا خدا اینجا چه خبرهundefinedبلیز: نه نه.... الینا بیاا بچه ها از پس اون همه هیولا بر نمیانشاه: دخترم و کجا می بریییundefinedسربازاundefined_بلیز و الینا هم وارد جنگ شدن.
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۲۰:۰۶

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
undefinedخوبی در بدیundefinedپارت سی و نه:
_وقتی شاه سربازاش و صدا کرد اونا هم اومدن و وارد جنگ شدنundefinedنا گفته نماند بعضیاشون اروم فرار کردنundefinedالبته خود شاهم توی دفترش قایم شده بود و پناه گرفته بودundefinedناکس: یسسس همینه، می دوسنتم من و مشتام و البته دوستام از پس این هیولا ها بر میایم🥳شَد: به این موضوعم نگاه کن که دارن تکثیر میشن...ناکس: پس خوش حال باش که داریم به سرعت نابودشون می کنیم وگرنه تا الان خیلی بیشتر شده بودنundefinedundefined_همون لحظه سونیک با دست تیر خوردش، در سالن و باز کرد و داخل شد... وحشت زده بود... و با دیدن جنگه بینه دارک و سیلکادوم بیشترم ترسیده بود.... امی: سونیکککک، بیا کمکundefined_دوستای سونیک اینقدر سرشون به جنگ گرم بود که متوجه ی دستش نشدن، و سونیک از همین فرصت استفاده کرد و وارد جنگ شد... حتی با وجود دستش.. undefinedسونیک: از دوستام دور شینن هیولا های کثیفundefinedدارک..... undefinedundefined_و اما دارک همینجوری که با سیلکادوم مبارزه می کرد با ی دست دیگش با هیولا هایی که بهش حمله می کردنم می جنگیدundefinedundefinedundefinedundefinedشَد: دارک دارم میامممم_شَد تا اون صحنه رو دید وارد عمل شد و هیولا هارو از دارک دور کردundefinedundefinedundefinedاما یدفعه.... دارک پخش زمین شد و دیگه توان نداشتundefinedسیلکادوم خیلی قوی شده بود.... همه ی بچه ها: دارکککککundefinedundefinedundefined_هیولا ها جلوشون و گرفتن......undefinedنزاشتن برن به دارک کمک کنن... سیلکادوم: چی شده؟ خسته شدی؟ undefinedدارک: نه... تا وقتی نکشمت دست بردار نیستمundefinedundefinedundefinedundefinedسیلکادوم: فعلا که نمی تونی از روی زمین بلند بشیundefined_دارک زمین و هول داد ولی.. نتونست بلند بشهundefinedهمون لحظه بود که سیلکادوم......ی شمشیر سیاه با نیروش ساخت و دارک و هدف گرفت........
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۲۰:۰۶

بازارسال شده از ❤🖤sonic x shadow💙💙
thumbnail
و صفر تا صدundefinedپارت اول:
_روزی روزگاری، دوست یک سونیک فن، بهش یک کانال سونیکی که برای رفیقش بود و معرفی می کنه، اونم دنبالش می کنهundefinedهفته ای دو سه بار اون کانال که توی ایتا بود فعالیت می کرد و حدود بیست تا پست می زاشتundefinedسونیک فن قصه ی ما با وجود کم بودن محتوا بازم راضی بودundefinedundefinedتا اینکه یک روز.... مالکش اون کانال و حذف می کنه.... undefinedسونیک فن تصمیم می گیره دنبال کانال دیگه ای بره و سر اتفاقاتی میاد توی بله و دنبال کانال سونیکی می گرده، هر کانال ی ایرادی داشت، یا همه پستاشون سونیکی نبود، یا نظم نداشتن، یا پستا جالب نبودundefinedتا اینکه اون سونیک چنل، کانال مورد علاقش و پیدا می کنهundefinedundefinedاونجا فعالیت بیشتر بود، در طول هفته حدود پنج بار فعالیت می کرد و سر هر فعالیت سی تا پست می زاشتundefinedاخبار سونیکی هم داشت، گاهیم بیشتر فعالیت می کردنundefinedنزدیک به ۹ ماه همین روال می مونه و سونیک فنمون از کانال لذت می بره تا اینکه.... ی ادمین اونجا رو بهم می ریزه... و پستایی که قابل پسند نبود می زاشت... حتی می خواست محتوای غیر سونیکی بزاره که خوش بختانه مالکش اجازه ندادundefined۱۶تیر ماه بودundefinedو سونیک چنل یک گروه رول پلی سونیکی و تبلیغ می کرد، سونیک فن ماهم عضو شد، مالک اون گروه خودش و به نام سونیک معرفی کردundefinedundefinedهرکس اونجا ی شخصیت و داشت انتخاب می کردundefinedاونم داشت فکر می کرد کدوم شخصیت و برداره. همون لحظه توی مغزش: سونیک فن: ای کاش من می تونستم سونکیو باشم حیف مالکش انتخابش کرده، دلم می خواد سونیا خارپشت باشم ولی...از نظرم شخصیت لوسیه، اهان فهمیدم، می تونم شدو بشمundefinedundefinedundefinedکسی که کاملا شخصیتش و درک می کنمundefinedو دوسش دارمundefined_و بعد با ی بنر اعلام کرد که شدو خارپشتهundefined
ادامه دارد... @shadowxsonic/@shadowxx

۱۶:۴۰