ماجرا را از قول بزرگترهایمان شنیدهام. حاجآقای مهدوی کنی در جمع امامصادقیها نشسته بودهاند و یکی از جملات پدرانهشان را نقل به مضمون اینچنین گفتهاند: «من نمیگویم از دانشگاه امام صادق(ع) برای خودتان خرج نکنید! اما میگویم ارزان نفروشید.»
در تمام این سالها یادم نمیآید کار درست و حسابیای در سطح افکار عمومی برای معرفی خوب دانشگاهمان انجام شده باشد. بعضاً آقایان مسئول در جوابدادن به خزعبلات بقیه هم کمکاری کردهاند، چه برسد به اینکه بخواهند برای دانشگاه تبلیغات کنند!
من هم البته تبلیغاتچی دانشگاه نیستم! اصلا کانال را نزدهام که هی برای دانشگاه امام صادق(ع) تبلیغ کنم. اما حتما این اتفاق بهناچار در فرایند برخی نوشتهها رخ خواهد داد! چرا؟ چون میخواهم روزمرهنویسی هم انجام بدهم. روزمرهنویسی حتی برای منِ تهرانی هم با "خوابگاه" دانشگاه امام صادق(ع) در همین شهر گره خورده! از تعامل شبانهروزی بدون ساعت پایانی با رفقای امام صادقی. از دعوا با این استاد و آن ساختار و از بساط چای تا صبح با این رفیق و از گپزدن با آن هماتاقی. نوشتن از اینها با تبلیغ دانشگاه امام صادق(ع) گره خورده است! بهنظرتان دارم گزافه میگویم؟! نظر شما را که از بیرون این متن را میخوانید، نمیدانم ولی من باورمند به این جملهها، آنها را نوشتهام. دستکم شاید برای عدهای جالب باشد حتی همین گزافهنویسیهای یک امام صادقیِ هنوز-دانشجو را دنبال کنند!
و البته این روزمرهنگاریها را فقط برای یکبخشی از کانال جا دادهام. چراکه میفرماید: «اینهمه چریدی، کو دنبهات؟» بنا بر همین پرسش تلخ، نمیشود بعد از چهارسال تحصیل در این دانشگاه و چند سال تحصیل دبیرستانی ماقبلش، صرفاً بگویم بیایید بنشینیم کنار هم برایتان خاطره تعریف کنم!
هشتگهای کانال، گویای دستهبندیها خواهند بود. بیجا نیست که فریاد بزنم در هیچکدام از زمینههایی که مینویسم تخصصی ندارم و فقط بچهی هر زمینهام! یعنی در آن زیستهام و تنفسش کردهام ولاغیر. امیدوارم اگر غنای مطالب کمکی نکرد، دستکم لفاظیهایم برایتان جذاب باشد (:
#امامصادقی #روزنگار
۱۹:۳۲
شارلاتان کیست؟ مرحوم دهخدا نوشته است: «کسی که با زبان خوش مردم را فریب دهد.» یعنی در فریبدادنش همچون حقهباز، شیاد، متقلب و امثالهم است اما تفاوتش در همین "زبان خوش" است. مثلا در دنیای رسانه، «بیبیسی» یک شارلاتان حرفهایست. چیزی که اتفاقا «اینترنشنال» نیست. اینترنشنال در فریبدادنش کودکانه رفتار میکند. عجول است. اینکه از تیتر «عملیات آمریکا و اسرائیل در حمایت از مردم ایران» در طی چند روز دنده عوض کنی به سمت «همدستی پشت پردهی ترامپ و سپاه برای نابودی ایران»، نشانهی کمتوانی در شارلاتانبودن است. نشانهی ناشیگریست.
بیبیسی در فریبدادن "شارلاتان حرفهای" است. زبان خوش میفهمد. تکنیک و کاربرد میفهمد. بیش از صد سال تجربه پشت خود حمل میکند. اینترنشنال اما انگار دست چهار تا کودک عجول افتاده که موقع نشستن در کلاس درس بازیگوشی میکردهاند. درسِ "انگلیسبودن" را از جناب بیبیسی خوب یاد نگرفتهاند. مردودیهای فروردین.
#رسانهپور #جهادآبادی
۱۶:۳۳
سر به زیر بود. اگر کسی نمیشناختش، فرقش را به راحتی با یک کارمند عادی در دانشگاه متوجه نمیشد. من که رشتهام مدیریت نبود و با او کلاس نداشتم. اما بعضاً پیش میآمد که اگر برای استراحت بین کلاسها خارج میشدم تا یک نوشیدنیای چیزی به جای صبحانه بخورم، او را در محوطهی جلوی سالن شهید مطهری(ره) ببینم که یک دانشجویی به حرفش گرفته یا اینکه در حال ترددِ بیتکلفِ روزانهی خود است.
آوازهی بلندی داشت. برعکس تلاشی که خودش برای کسب این آوازه انجام نمیداد! یکبار در اتاق اقامتگاهمان که بحث از وضعیت مدیریت دانشگاه مطرح بود، صحبت به این رسید که چرا «آقا مصباح» برای ریاست دانشگاه انتخاب نمیشوند؟ که خب پاسخ قابل انتظار این بود که «بخاطر نسبت خویشاوندی با رهبری، این کار را انجام نمیدهند.» همان موقع سکوتی اتاق را فرا گرفت از حسرت اینکه کاش میشد قضیه جور دیگری باشد. کفایتی که از او در «مرکز رشد» شنیده بودیم و پرمغزی و حکمتی که در سخنرانیهایش آشکار بود، ما را به حسرتِ نداشتنِ همچون اویی در بالای سرمان دچار میکرد.
در همان مرکز رشد هم نقش پدری داشت و رئیس نبود. اما تقریبا برای همهی دانشگاه، نام مرکز با نام او گره خورده بود. یکبار یکی از شاگردان نزدیکترش تعریف میکرد که سالها قبل آقا مصباحالهدی باقری به او توصیه کرده بود به مرکز رشد بیاید چراکه «این مرکز را برای آدمهایی مثل او که فراری از قید و بندهای سیستماتیک هستند، بنا کرده». نمیدانم ولی مرکز رشد دانشگاه امام صادق(ع)، برای منِ دانشجوی این دانشگاه که تاکنون ذیل آن فعالیت ویژهای نکردهام، انگار از دور جایی بود که تلاش دارد بگوید دانشجوی امام صادق(ع) ظرفیتش بالاتر از پیچوخمهای کنونی دانشگاه است، "البته اگر بتواند استخوانش را از زیر چرخدندههای نظام دانشگاهی و آکادمیک، سالم خارج کند".
نزدیکترین مواجههام با او، همین عکس باقیمانده از ۲۹ بهمنماه ۱۴۰۳ است. همزمان جلسهای در انجمن علمی رشتهی خودمان برگزار میشد که مسئول عکاسی جلسه بودم. آن شب بار خورده بود که چند عکسی هم از جلسهی انجمن معارف اسلامی و مدیریت بیندازم. در آن چند روز اول جنگ، وسط خطورات ذهنیام، یک حدس و گمان پرسه میزد که احتمالا من عکس خوبی از آقا مصباح گرفتهام... جستجو کردم و دیدم بله! دو تا عکس از شهید هم وسط زندگی پربرکت او به من هدیه داده شده. خدا را شکر.
گرچه حافظهی کمعمقی از آقا مصباحالهدی باقری کنی دارم اما شاید از همان کمها باز هم برایتان نوشتم. کمهایی که البته بعید نیست رفتهرفته از گفتن ناگفتههای دوروبریها زیادتر شود.
#امامصادقی #روزنگار #جهادآبادی
۱۵:۵۳
در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم!
سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟
حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است.
امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند!
حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند.
خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟
به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟
#فرهنگزاده #جهادآبادی
۱۳:۱۴
مغشوش | شهروز حسامی
پاسخ دادهشده را به سؤال مناسب وصل کنید! در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم! سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟ حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است. امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند! حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند. خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟ به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟ #فرهنگزاده #جهادآبادی
@ShahroozHesami
#مغشوشنگار
@ShahroozHesami
۱۷:۴۵
مغشوش | شهروز حسامی
پاسخ دادهشده را به سؤال مناسب وصل کنید! در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم! سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟ حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است. امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند! حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند. خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟ به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟ #فرهنگزاده #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۱۷:۴۵
مغشوش | شهروز حسامی
پاسخ دادهشده را به سؤال مناسب وصل کنید! در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم! سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟ حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است. امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند! حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند. خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟ به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟ #فرهنگزاده #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۱۷:۴۵
مغشوش | شهروز حسامی
پاسخ دادهشده را به سؤال مناسب وصل کنید! در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم! سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟ حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است. امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند! حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند. خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟ به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟ #فرهنگزاده #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۱۷:۴۵
مغشوش | شهروز حسامی
پاسخ دادهشده را به سؤال مناسب وصل کنید! در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم! سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟ حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است. امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند! حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند. خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟ به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟ #فرهنگزاده #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۱۷:۴۵
مغشوش | شهروز حسامی
پاسخ دادهشده را به سؤال مناسب وصل کنید! در وسط این گفتوشنود پیرامون آتشبس، حرفزدن از چیزهای دیگر نامأنوس و چهبسا نامطلوب است. اساساً از سختیهایِ گفتنِ حرفهای مهمِ بلندمدت، بهگوشرساندنشان هنگام صحبت از حرفهای مهمِ کوتاهمدت است. اما اینجا جسارتاً سنتشکنی میکنم و میخواهم اتفاقاً از یک حرفِ بلندمدت بگویم. شاید حرف مهمی هم بود، خدا میداند! میخواهم برایتان از یک پاسخ که روی زمین محقق شده اما سوالش را گویی یادمان رفته است، بگویم! سالهاست که با تبدیل تلخ «اعتراضات» به «اغتشاشات» روبهرو هستیم. بعضاً اعتراضاتِ بهحقّی که با ورود نیروهای بیگانه و طمع دشمن، به سمت و سوی دیگری کشیده میشد. بنزینی که ناگهان سر صبح گران شده، برای خیلی از مردم شوکآور و ناراضیکننده بود. همین که به خیابان میریختند تا صدای اعتراضشان را به حکومت برسانند، آنورآب چند آدمکِ پلید، شاد و خندان میشدند که فرصتی دیگر برای به هم ریختن کشور فراهم شده! وقتِ کرهگیریِ یک مُشت وطنفروش از رنجکشیدن هموطنانشان فراهم میشد. حال آنکه دغدغهی رانندهی اسنپ اینجا این بود که چگونه خرج ماهانهاش کفاف این وضعیت را خواهد داد اما آن بیشرف آنطرف آبی، ماجرا را به گونهای منحرف میکرد که قضیهی مطالبهی سرراست این بندهخدا را دگرگون میکرد! دیگر راننده باید بین یک دوگانه انتخاب میکرد: «پیوستن به جماعتی که دارند شعارهای ضدحکومت، ضداسلام، ضدوطن و... را هم کنار شعار اقتصادی فریاد میزنند» یا «نگهداشتن استخوان در گلو و سکوت برای نپیوستن به جماعت مورد حمایت دشمن»؟ حاکمیت هم در دفعات مختلف به شیوههای متفاوتی وارد شد. حالا یا به خاطر تفاوت شرایط هر اعتراض با دیگری یا بخاطر تغییر رویکرد در داخل حکومت یا بالأخره به دلایل مختلف. یکبار شیوهی «مدارا و تلاش برای آرامسازی شرایط با برخوردهای حداقلی» که نمونههای آن را میتوان در ماجراهای ۴۰۱ و روزهای اول اعتراضات اقتصادی دی ماه ۴۰۴ دید و یکبار هم «پاسخ محکم در اثر خشونتآمیزشدن فضا با دخالت بیگانگان» همچون شبهای هجدهم و نوزدهم دیماه. چه کسی مقصر بود؟ چند نفر کشته شدند؟ از کدام طرفیها کشته شدند؟ چه کسی راست میگوید؟ الان مسئلهام پاسخ به هیچکدام از اینها نیست. مسئلهام اساساً چیز دیگری است. امروز از همهی آن روزها گذشتهایم و روزهای جدیدی برای ایران در کف میدان در حال رقم خوردن است. چهل شب است مردم در سراسر کشور، در میدانهای متعدد کف خیابانند. کف کدام خیابان؟ همان خیابانی که سالهای ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و ۴۰۴ را به خود دید! کدام مردم؟ همان مردم عادیای که از گرانی بنزین در سال ۹۸ همگی شوکه شدند و ایبسا عدهای از آنان هم در ماجراهای ۴۰۱ حضور داشتند! حال و هوای میدانهای امروز چطور است؟ در اطراف میدان، عدهای از تأمینکنندگان امنیت بیشتر به عنوان نظارتکنندهی فضا حضور یافتهاند. خیلی از مردم هم وقتی از کنارشان رد میشوند، برای ابراز همدلی به آنان "خداقوت" میگویند. افراد مختلف مردم از جایجای میدان کمکم وارد میشوند و به جمعیت میپیوندند تا در ساعتی مشخص و هماهنگ با برگزارکنندگان برنامه، مراسم را برپا کنند. برنامهها را چه کسانی برگزار میکنند؟ بخشی به همت بسیجیها و مسجدیهای محل، بخشی به همت شهرداریها، بخشی به همت جمعیتهای کوچک و بزرگ مردمی، بخشی به همت دانشجویان دانشگاههای اصلی شهر، بخشهایی هم به همت نهادهای مختلف کوچک و بزرگ. مردم، همسو با برگزارکنندگانِ مراسم و برگزارکنندگانِ مراسم همسو با مردم، هر شب برنامهها را جلو میبرند و در ساعتهایی مشخص آن را شروع و به سرانجام میرسانند. خب! چیزی که حقیر نگاه میکنم و به ذهنم میرسد این است که چرا ما در آینده از چنین فرصتی استفاده نکنیم؟ مگر ما بسیجیها در دردمندبودن خودمان برای کشور شک داریم؟ مگر شک داریم که همیشه برای حفظ اولویتها مجبور بودیم سکوت کنیم تا دشمنشاد نشویم، حال آنکه رنج اقتصادی، فرهنگی و... را بهخوبی لمس کردهایم؟ خب دیگر چرا این «فناوری نوین ملّی» را از دست بدهیم؟ به این میدانها خوب نگاه کنید! آیا شما هم فرصتهایی را برای پساجنگ در شکلدهی به اعتراضات اصولی و حل چالشهای کشور در این میدانها میبینید؟ آیا شما هم فرصتهای شنیدهشدن سؤالات مردم و پاسخ به آنها را در روزهای پساجنگ جمهوری اسلامی ایران میبینید؟ #فرهنگزاده #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۱۷:۴۵
فرصت نشده است آنقدر از خوابگاه دانشجویی امام صادق(ع) و حال و هوای راهپلههایش برایتان بنویسم. فعلا خلاصهاش همین باشد که بعضاً شبها، راهپلههای اقامتگاه، محل دورهمی هممباحثهایهاست. از ابتدای سال تحصیلی جدید با آقا امیررضا یادگاری و سیدعلی آقای شبیری، قسمتمان این بود که بنشینیم پای مباحث کتاب «انسان ۲۵۰ ساله». البته این یکی حلقهی سوم کتاب است.
چند وقت پیش که به بخش زندگی امام حسن(ع) رسیده بودیم، این قسمت را خواندم و بخشی را خط کشیدم. بالاخره بچهمذهبیها یک خط و ربطی با شهید دوستی و شهادتطلبی دارند. حتی بهتر است بگویم ایرانیها اینگونهاند. یا نه، اصلاً انسانها اینچنیند. در کل، وقتی حرفی از شهادت و شهید میشود، ممکن است سخن به شکل پررنگتری در ذهنشان نقش ببند. برایم این چند خط از سخنان آقا سیدعلی خامنهای عجیب بود. این کلمات طوری در ذهنم حک شد که از روزهای اول شهادتش دارد مدام در ذهنم میچرخد و ولکنم نیست. رفتهام کتاب را باز کردهام، ببینم کجا بود که عکس بگیرم و منتشر کنم.
دیدم در صفحهی ۴۰۵ کتاب است! آقای عزیز، در سال جدید ما را خوب با «مرگ زندگیبخش» آشنا کردی. خوب نشان دادی که حرف و عملت یکی بود. تو حرفهایت را زندگی میکردی...
#پینوشت #امام_صادقی #روزنگار
۱۷:۴۵
Mohsen Chavoshi - Bamdad Khomar.mp3
۰۳:۴۸-۹.۳۲ مگابایت
نهایتاً نام کانال، در میانهی این بحث ذهنی، راهنما به این منزل است که غشدار بودن را پنهان نکرده و "دستکم" اگر بار خورد، از این جنس محتوا هم بارگذاری کنم!
این قطعهی موسیقی از چاوشی آغاز بدی بهنظر نمیآید... یادش بخیر؛ اولین شبهایی که منتشر شد، بدجور رویش قفلی زده بودم! زیبایی نحوهی اجرای شعر حافظ درگیرم کرده بود. مرا به روزهای کوتاهی میبُرد که توانسته بودم کمی از شعر حافظ را به دور از کتاب درسیِ دبیرستان بغل کنم و چند خطی را بهتر بفهمم و به اصطلاح، "لذت ادبی" ببرم.
بعد از قفلیزدنم روی این قطعه، کار انقدر جلو رفت که رفتم غزلیات حافظ را از خانه برداشتم و به اقامتگاه بردم تا اگر بشود، شبی یک غزل مهمان لسانالغیب شوم. البته که روزگار باز به اقتضای ذات خود پیچید و من با آن نپیچیدم! ولی نهایتاً همان چند شب مهمانی حافظ هم همگی دنبالهی تاثیر این اجرای زیبای چاوشی بود!
#سازپرورده #ادبیاتدوست #روزنگار
۳:۳۰
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"!
«از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است.
خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است.
می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند.
متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر.
ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده.
#تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
«از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است.
خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است.
می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند.
متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر.
ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده.
#تربیتپژوه #جهادآبادی
۲۳:۲۲
مغشوش | شهروز حسامی
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"! «از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است. خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است. می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند. متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر. ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده. #تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
مثلا شما تصور کنید چندتا نسل زدی که به جای نالهی صرف از اینکه «این چه وضعیت فشلی است که در رسانهها داریم» پای سیستمهایشان نشستند و چنین اثری را تولید کردند. و حالا این اثرشان به اضافهی چند اثر لگویی دیگر در کل جهان صدا کرده!
از بیبیسی و سیانان گرفته تا فرانس ۲۴ و تلویزیون ژاپن دارند چه میگویند؟! دارند «قدرت تبلیغاتی و رسانهای ایران» را تحلیل میکنند! و این خروجی چند جوان برای حلکردن مشکل رسانهای بینالمللی کشورشان بود!
#تربیتپژوه #جهادآبادی #رسانهپور
۲۳:۵۶
مغشوش | شهروز حسامی
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"! «از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است. خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است. می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند. متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر. ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده. #تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
#مغشوشنگار
@ShahroozHesami
۳:۴۶
مغشوش | شهروز حسامی
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"! «از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است. خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است. می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند. متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر. ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده. #تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۳:۴۶
مغشوش | شهروز حسامی
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"! «از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است. خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است. می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند. متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر. ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده. #تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۳:۴۶
مغشوش | شهروز حسامی
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"! «از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است. خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است. می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند. متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر. ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده. #تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۳:۴۶
مغشوش | شهروز حسامی
🧨 دقیقاً همین شما یک نفر هم "میتوانی"! «از مشکلات فرد فرد ما ایرانیها این است که در دوران نوجوانی، لذت انجام کارهای بزرگ را نچشیدهایم.» اگر ادامهی این یادداشت را هم نخواندید، چیز خیلی عجیبی نخواهم گفت! بلکه توضیحاتی پیرامون همین گزاره است. خلاصهی سادهی یکی از بندهایی که رهبر جدیدمان در آخرین پیامش آورده، این است: «امروز همه دارند طلوعِ جمهوری اسلامی ایران را به عنوان یک قدرت بزرگ میبینند. این نعمتی است که باید شکر کرد تا باقی بماند و رشد کند. شکر عملی این نعمت، این است: تلاش بیوقفه برای رسیدن به ایران قوی». و دَرد در همین جملۀ آخر است. می توان گفت ما در ایران غالباً با دو جور آدم طرفیم. یک دسته از ابتدای پهن شدن سفره، آمدهاند نشستهاند که خانمها و احیاناً آقایان از آشپزخانه وسایل غذا را بیاورند روی سفره بچینند تا اینها بسمالله بگویند! یک دستهی دیگر هم تا دیدند صاحبخانه میخواهد سفره را پهن کند، آن سر سفره را برای کمک گرفتهاند و در ادامه پیگیر چینش غذا و وسایل آن بر سر سفره هستند. متأسفانه آموزش و پرورش ما دائم در حال پرورش آدمهای سر سفره است و کشور ما محتاج آدمهای کمککار به آشپزخانه! تا این را مینویسم احتمالاً فریادی برآید که «چه میگویی؟ حکومت باید وظایفش را برای این مردم انجام دهد دیگر! ما که نمیتوانیم کارهای حکومت را انجام دهیم!» بله! درست میفرمایید. در دنیایی که شما قبولش دارید، اینچنین تفسیر میشود که یک طرف، مردم ایستادهاند و طرف دیگر حکومت است و هر دو نسبت به هم تکالیف و حقوق متعارفی دارند. خیلی هم پذیرفته است و مطابق روز. اما در دنیای دیگر، دغدغۀ آدمها این است که کشورمان باید در راه قدرتمندترشدن حرکت کند و به همین خاطر، اگر حکومت پای کار آمد که فبهاالمراد! اگر نیامد یا دست میاندازم و میآورمش یا اینکه خودم آستین بالا میزنم و مشکلی را در آن نقطه حل میکنم. قاعده این است که در چنین دنیایی، کشور یک جور پیش خواهد رفت و در آن دنیای خطکشیشده، یک جور دیگر. ریشههایی از این مسئله را میتوان در نظام آموزشیمان پیدا کرد. اینکه نوجوان ما تاکنون تجربه نکرده که میتواند اقدامی بکند که صدایش در کل کشور و چهبسا فضای بینالملل بپیچد و یا تجربه نکرده که میتواند مشکلی را ولو در آن پاییندستها حل کند و همه، متوجه اثرگذاری او بشوند؛ این عدم تجربهها او را در جوانی وادار خواهد کرد تا در قبال چنین نگاهی به حل مسائل کشور، بگوید: «آخر من مگر میتوانم چه کار کنم؟! من که حد و اندازهی این کارها نیستم! من همین که بتوانم شغلی گیر بیاورم و دوران دانشجویی و بعد هم بساط زندگیام را بگذرانم، هنر کردهام!». یک چنین آدمی که وطنش را هم از درون دوست دارد، عملاً راهها را محدود خواهد دید! یا باید حکومت فلان مشکل را حل کند، یا اگر ناکارآمد بود و گند زد، تنها راه باقیمانده، حذف آن است. محدودیت نگاهی که حاصل نحوهی رشد ما در چنین آموزش و پرورشیست. محدودیتی که البته قابل رفع است و اتفاقاً شاید زمانش هم همین شبها فرا رسیده. #تربیتپژوه #جهادآبادی
@ShahroozHesami
۲۱:۵۹
نوشته بود: «آقای فلانی! شما که رسانهها را خوب میشناسی، به ما بگو هر کدام از این رسانههای خبریِ X و Y، کدامطرفیاند؟» بعد آقای فلانی هم آمده بود و مثلاً جلوی برخی از اینها نوشته بود:«گرایش فکری رسانهی X = بیطرف»
و بنده اینجا بود که در شناخت آقای فلانی از رسانهها که حالا داشت به بقیه هم انتقال میداد، حیرتزده شدم! البته درست نیست که زود قضاوت کنم؛ شاید در واقع خواسته سادهتر راهنمایی کند یا مثلاً منظورش این بوده که این رسانهها بین یک دوگانهی خاصی، بیطرفند و امثال اینها؛ اما در غیر این صورت، بهکاربردن عبارت «رسانهی بیطرف» دستکم نمایانگر یک سادگیِ مضحک است! ما هیچ رسانهی بیطرفی نداریم. این دیگر از ابتدائیات رسانه است!
هر رسانهای در هر جای دنیا، مطابق با ارزشهایی گردانده میشود که به آن سمتوسو میدهد. برای الجزیره یک چیزهایی ارزشمند است، برای بیبیسی یک چیزهایی و برای شبکهی خبر هم به همین شکل. حالا دیگر همین ارزشها در کلماتشان جاریست، در اینکه کدام خبرها را بیشتر بگویند جاریست، در اینکه چه عکسی را برای فلان خبر انتخاب کنند جاریست و قسعلیهذا.
مثلا ممکن است در این جنگ، انگلیس تصمیم بگیرد رسماً وارد نشود، بهتبعش «بیبیسی» هم فاز ضدجنگ برمیدارد. از آن طرف اسرائیل تصمیم بگیرد محکمتر به ما حمله کند، بهتبعش «اینترنشنال» مخاطب ایرانی را برای شورش داخلی پختوپز میکند. از طرف دیگر پایگاههای آمریکاییِ قطر توسط ایران موشک بخورد، بهتبعش «الجزیره» هم کمی به ایران اخم میکند! قضیه خیلی پیچیده و عجیب نیست. دربارهی هر رسانهی خبریای همین است. فارس و مهر و مشرق و شرق که داخل یک کشور واحدند هم همینند! طبعاً هر کدام یک سمتوسویی دارند.
مسئلهی درونی ما گاهی این است که شاید برای رسیدن به حقایق، به چیزی بیشتر از دنبالکردن روزانهی اخبار نیازمندیم! به مطالعه؛ به تماشای مستند؛ به عمیق فکر کردن! تا بعد تازه آمادهشده باشیم که بنشینیم اخبار را هم درست دنبال کنیم.
#رسانهپور #تربیتپژوه
۴:۳۴