🄾🄵🄵
[#ME] با چشمان خسته و خمار، صورتی زخمی و کبود و بدنی خسته و پریشان و با صدای زار و خش داری گفت: +خوب زندگی کن... با مشکلاتت رو به رو شو و گریه نکن یا نه گریه کن که راحت شی ولی موقعی که احساس میکنی خیلی خسته ایی.باشه؟ زندگیت سخت میگذره ولی قوی بمون و نا امید نشو حتی اگه نزدیک ترین آدمای زندگیت ازت نا امید باشن یا اگه از چند نفر ضربه بخوری و اذیت بشی.... هنرتو ادامه بده و ازش دست نکش بعداً یه نگاهی به کتابات و رمانات بکن و بزار حس نویسندگیت توی وجود قشنگت روشن بشه... باشه؟! تو خیلی با استعدادی من خیلی خوب میدونم... بعد بهت میگم چرا... حتی اگه پولت نرسید و هیچ کلاس ورزشی یا هنری نرفتی نا امید نشو سعی کن خودت یادت بگیری خودت از چیزی که فکر میکنی با استعداد تری راستش تو یه اعجوبه ایی، که کسی قدرتو نمیدونه... و من خیلی خوب میفهممت... [کم کم اشکاش سرازیر شد و سرشو پایین اورد با دستای کوچیکم صورتشو نوازش کردم و محکم بغلش کردم.... انگار تنها چیزی که نیاز داشت کسی بود که به حرفاش گوش بده و درکش کنه... من فقط۶ سالم بود ولی حس خوبی نسبت بهش داشتم... موهاشو با دستام نوازش کردم و صورتشو از خودم جدا کردم و دماغ کوچولومو به دماغش زدم و لبخند زدم... خندید..... .... تا حالا زیباتر از لبخندش ندیده بودم..... صورت و بدن و حال روحیش تضاد خاص و زیبایی با خنده اش داشت... ] بعد از خندیدن و با چشمانی قرمز و اشک آلود ادامه داد: هه هه فسقلی همینطور بامزه مهربون بمون قشنگم. تو قلب بزرگی داری (سرشو گذاشت رو قلبم و خوب گوش میداد) قلب خوش صدایی داری مراقب سلامتیت باش.همممم.... از الان عادت کن لباسای رنگی بپوشی و مثل بقیه لاک بزنی و از بچگیت لذت ببر یادت باشه مشکلات بزرگترا به تو مربوط نیس راستش حالتو خراب میکنن برات اصلا مهم نباشه.... اونا میگذرن... سعی کن قدرتمند بشی و بزرگ که شدی اگه کسی اذیتت کرد انتقامتو بگیری باشه... چون بعدا میفهمی به بعضیا که خوبی کنی تهش همونا اذیتت میکنن راستش نه زیاد مهربون باش نه زیاد عصبی و بد اخلاق باشه... ساکت نباش و با بقیه خوش و بِش کن کسی قرار نیس بخورتت:) از تاریکی هم نترس یه روزی میاد که تاریکی رفیق صمیمیت میشه.... [صورتمو نوازش کرد منم زخماشو با چسب زخمای رنگیم براش بستم که لبخند عمیقی زد. ازش پرسیدم که میشه خودتو بهم معرفی کنی؟که یهو گفت:] من ۱۸ سالگیه تواَم..... امسال(۱۹) #ICU
بخش اول
۲۲:۰۴
🄾🄵🄵
[#به_فراموشی_برم] صورتشو چرخونده بود و سیگار میکشید که من متوجه سیگار کشیدنش نشم.نشست روبه روم سیگارشو انداخت پایین و با پای سمت راستش سیگارو خاموش کرد. برگشت سمت من، دست به سینه و صاف. رو صورتش یه ماسک بود که نصف صورتشو پوشونده بود. چشماش و پیشونیش مشخص بود.. .ولی انگار حال مساعدی نداشت چشماش خسته بودن +هنوزم دوسش داری نه؟ سوالش خیلی یهویی بود ولی فکر کنم بدونم چیو میگه... _آره. +اون چی!؟ _نمیدونم +نمیدونی…خب همین نمیدونمه که باعث نمیشه بخوای بذاریش کنار؟ _بزارمش کنار؟ +پس هنوز دوسش داری! _خب؟ فقط دوسش دارم،برام عزیزه فکر کردن بهش لبخند میاره رو لبام، احساس میکنم اون دیگه بالغ تر و کامل تر و سر حال تره اما دیگه نمیخوام برگرده پیشم چون دیگ بر نمیگرده...خیلی وقته دور شده + پس که اینطور. _اممم +حرفات بوی اینو میده که، اگه هر لحظه اون بخواد برگرده، تو... با آغوش باز ازش استقبال میکنی و اصن برات مهم نیست که اینبار چاقو... کجای بدنتو زخمی میکنه چاقوی اون نه... چاقویی که توی مسیری که با اون میگذرونی به بدنت میخوره... تو هنوز ۷ سالته اصلا میدونی قرار دوباره چه چیزایی رو از سر بگذرونی؟ میدونی دوباره قراره تاریخ تکرار بشه؟ یعنی هنوز گوشه وجودت یه امید ریز داری .یعنی آماده ایی برای اینکه دوباره باهاش هزاران بار بمیری و هر چی تو ذهنت ساختی پر پر بشه... هه...این حماقته محضِ بچه جون چشاش از عصبانیت سرخ شده بود و یه رگ توی شقیقه اش نقش بسته بودخنده عصبی سر داد کم کم و بریده بریده ساکت شد... دستشو گرفتم... حالا،چشماش از اشک سرخ شده بودگفتم: _ولی تو نمیتونی تصمیم بگیری کی و چه موقع به استقبالش برم اون یه بخش از منه و من هنوز منتظرشم... یکمی سرشو پایین گرفت و خیره شد و سکوت کرد... _حالا نمیخوای خودتو معرفی کنی، انگار تو هم حالت گرفته... یکمی سرشو بلند کرد و با گوشه چشم بهم خیره شد هنوز چشماش قرمز بود +من؟! دوباره به رو به رو خیره شد... ماسکشو پایین کشید کبودی و زخم و خستگی رو صورتش نقش بسته بود... +من ۱۹ سالگیه تو ام... برای خوندنه بخش اول #Me
بخش دوم
۲۲:۰۴
برای ۲۰ سالگیم هم نوشتم ولی تو چنل تلگرامیمه
۲۲:۰۵
◇ یه سری حرفا هست که اصلا نمیدونی باید به کی بگی ،در آخر...تو دلت تلنبار میشه و تلنبار میشه.
۲۱:۵۶
◇ابر دلش گرفته بود و میبارید،ولی همه صورت خیابون رو خیس دیدن...
۱۳:۳۲
تایم
۲۰:۳۰
-779084030_-49747412.mp3
۰۳:۳۵-۷.۸۶ مگابایت
۱۵:۰۷
5971007525957541634_1021979656271461.mp3
۰۲:۲۲-۲.۲۳ مگابایت
GN
☆𝑰𝑪𝑼
۲۰:۰۳
ری اکتا برام کمه ؟ یا واقعا ری اکت نمیزنید
۲۰:۰۶
میدونی بزار صادقانه بگم ری اکتا برام مهم نیس ولی میخوام بدونم که دیدین و حداقل از متنا و اهنگا خوشتون اومده
۲۰:۰۷
◇◇◇
۹:۳۰
۹:۳۰
طبق گزارش کارگاه ری اکت گیری ممبرها هیچ گونه فشاری به انگشت خود جهت ری اکت زدن به پست های وی انجام نمیدن تا گزارش بعدی بدرود
۱۷:۴۱
جدی جدی از سوادتون یه ادیسون درمیاد یه اشتباه تایپی توی متن بود هیچکی متوجه نشد یعنی


۱۳:۴۷
◇همیشه سکوت نشانه تایید حرف طرف مقابل نیست گاهی نشانهی قطع امید از سطح شعور اوست.-میشل فوکو
۱۳:۴۹
◇هربار به خودت میگی:«دیگه بدتر از این نمیشه»و هربارم این زندگی تورو با یه اتفاق عجیبتر سورپرایز میکنه.
۱۳:۴۹
امروز به طرز عجیبی احساس سبکی دارم
۱۸:۲۳
بعد از ۴ سال به دومین هدفم رسیدم
۱۸:۲۴
◇شیرزاد: دروغگو نبودیخاتون: الانم نیستمشیرزاد:کم ازت نشنیدم که دوسم داریخاتون:داشتم و دروغ نبود،ندارم و بازم دروغ نیستشیرزاد: چه بد...
(خنده ی تلخِ بعدش...)
(خنده ی تلخِ بعدش...)
۲۱:۳۴
◇خیانت،دلیل نداره؛تاوان داره.-اشرف
۱۸:۰۲