#part334 
به ابروهای بالا رفتهشان خیره شد و نفس عمیقی کشید
با صدای لرزان ادامه داد :
شام ... بفرمایید سر میز
قبل از اینکه پدرش اعتراضی کند مروارید خانم بلند شد :
راست میگه دیگه والا سرمون رفت از بحث های فوتبالی و اقتصادی
یک شب دور هم جمع شدیم اما همین یک شب نمی تونید این بحثارو تموم کنید
به احترامش همه بلند شدند و دلارای نفس راحتی کشید
سر میز که نشستند حاج خانم خسته صندلیش را عقب کشید و نشست :
اگر کم و کسری هست به بزرگی خودتون ببخشید
تعارفات شروع شد و بعد همه که ساکت شدند صدای ارسلان بلند شد :
فلفل هست؟
حاج خانم با چشم و ابرو به دلارای اشاره زد
_ آره پسرم دلارای الان میاره
دلارای بدون اعتراض از سر میز بلند شد و با فلفل برگشت
به ابروهای بالا رفتهشان خیره شد و نفس عمیقی کشید
با صدای لرزان ادامه داد :
شام ... بفرمایید سر میز
قبل از اینکه پدرش اعتراضی کند مروارید خانم بلند شد :
راست میگه دیگه والا سرمون رفت از بحث های فوتبالی و اقتصادی
یک شب دور هم جمع شدیم اما همین یک شب نمی تونید این بحثارو تموم کنید
به احترامش همه بلند شدند و دلارای نفس راحتی کشید
سر میز که نشستند حاج خانم خسته صندلیش را عقب کشید و نشست :
اگر کم و کسری هست به بزرگی خودتون ببخشید
تعارفات شروع شد و بعد همه که ساکت شدند صدای ارسلان بلند شد :
فلفل هست؟
حاج خانم با چشم و ابرو به دلارای اشاره زد
_ آره پسرم دلارای الان میاره
دلارای بدون اعتراض از سر میز بلند شد و با فلفل برگشت
۱۸:۴۱
#part335 
قبل از این که بنشیند ارسلان با سرگرمی نگاهش کرد
لیوان نوشابه را روی میز گذاشت و گفت :
اگر کمی یخ هم بهم بدید ممنون میشم
دلارای کلافه نفسش را بیرون فرستاد و بلند شد
این بار با یخ برگشت و بلافاصله پشت میز نشست
صدای موبایل ارسلان در فضا پیچید ارسلان نگاهی به جمع انداخت و بعد از مکث کوتاهی خواست بلند شود که حاج خانم گفت :
بشین تو پسرم الان دلارای موبایل رو برات میاره
دلارای بهتزده به مادرش نگاه کرد :
مامان!
حاج خانوم چشم غره رفت
مروارید ضربه آرامی به دست ارسلان زد :
پاشو پسرم خودت
بزار این دخترم غذاشو بخوره دیگه
حاج خانم دوباره چشم غره رفت :
دلارای!
دلارای کلافه نفسش را بیرون فرستاد و عصبی از جا بلند شد :
نه خاله مروارید الان میارم مشکلی نیست
در اصل مشکلی هم نبود اگر ارسلان آنطور با سرگرمی و تمسخر خیرهاش نمیشد
موبایل را از جیب کتش در راهرو بیرون آورد و خواست سمت پذیرایی برگردد که چشمش به اسم آتنا افتاد
دندان هایش را روی هم فشرد و زیرلب غرید
( پس چی؟!
فکر کردی ارسلان این چندوقت تنها مونده؟
فقط تو بدبختی که نتونستی فراموش کنی
ندیدی سر میز چطور با تمسخر نگاهت میکرد؟
ککش هم نگزیده!)
عصبی شانه بالا انداخت و تماس را وصل کرد
حداقل میتوانست کمی تلافی کند که نمیتوانست؟!
بفرمایید؟
صدایش تهاجمی بود
طوری که اگر دستش میرسید دعوا میشد!
دختر پشت خطکمی مکث کرد و بالاخره بعد از چند ثانیه با شک پرسید :
با اقای ملک شاهان تماس گرفتم؟
دلارای با خشم غرید :
_ بله امرتون؟ من زنشم!
قبل از این که بنشیند ارسلان با سرگرمی نگاهش کرد
لیوان نوشابه را روی میز گذاشت و گفت :
اگر کمی یخ هم بهم بدید ممنون میشم
دلارای کلافه نفسش را بیرون فرستاد و بلند شد
این بار با یخ برگشت و بلافاصله پشت میز نشست
صدای موبایل ارسلان در فضا پیچید ارسلان نگاهی به جمع انداخت و بعد از مکث کوتاهی خواست بلند شود که حاج خانم گفت :
بشین تو پسرم الان دلارای موبایل رو برات میاره
دلارای بهتزده به مادرش نگاه کرد :
مامان!
حاج خانوم چشم غره رفت
مروارید ضربه آرامی به دست ارسلان زد :
پاشو پسرم خودت
بزار این دخترم غذاشو بخوره دیگه
حاج خانم دوباره چشم غره رفت :
دلارای!
دلارای کلافه نفسش را بیرون فرستاد و عصبی از جا بلند شد :
نه خاله مروارید الان میارم مشکلی نیست
در اصل مشکلی هم نبود اگر ارسلان آنطور با سرگرمی و تمسخر خیرهاش نمیشد
موبایل را از جیب کتش در راهرو بیرون آورد و خواست سمت پذیرایی برگردد که چشمش به اسم آتنا افتاد
دندان هایش را روی هم فشرد و زیرلب غرید
( پس چی؟!
فکر کردی ارسلان این چندوقت تنها مونده؟
فقط تو بدبختی که نتونستی فراموش کنی
ندیدی سر میز چطور با تمسخر نگاهت میکرد؟
ککش هم نگزیده!)
عصبی شانه بالا انداخت و تماس را وصل کرد
حداقل میتوانست کمی تلافی کند که نمیتوانست؟!
بفرمایید؟
صدایش تهاجمی بود
طوری که اگر دستش میرسید دعوا میشد!
دختر پشت خطکمی مکث کرد و بالاخره بعد از چند ثانیه با شک پرسید :
با اقای ملک شاهان تماس گرفتم؟
دلارای با خشم غرید :
_ بله امرتون؟ من زنشم!
۱۸:۴۱
#part336 
میتونم با خودشون صحبت کنم؟
نخیر نمیتونید!
دخترک بهت زده پرسید :
چرا اون وقت؟
دلارای وارد اتاق خودش شد تا صدایش را کمی نشنود و بلند گفت :
دارم میگم زن داره عوضی
هنوز میخوای باهاش حرف بزنی؟
چه قدر خودتو بی ارزش و.....
قبل ازین که ادامه دهد موبایل از دستش کشیده شد
ارسلان عصبی عقب هلش داد و با خشم موبایل را کنار گوشش فرستاد :
بله؟!
دلارای با حرص خندید :
ای وای دوست دخترت پرید!
باید به علیرضا جون بگی دختر جدید پیدا کنه
ارسلان بدون اینکه نگاهش کند مچ دستش را با شدت فشرد و در موبایل گفت :
_ یک بچه دیوونه داریم تو خونه!
شما اعتنا نکنید خانم کاظمی
مدارک رو ارسال کردم شرکت چک کنید اگر درست بود به همتی بگید بفرسته برای مشوق...
میتونم با خودشون صحبت کنم؟
نخیر نمیتونید!
دخترک بهت زده پرسید :
چرا اون وقت؟
دلارای وارد اتاق خودش شد تا صدایش را کمی نشنود و بلند گفت :
دارم میگم زن داره عوضی
هنوز میخوای باهاش حرف بزنی؟
چه قدر خودتو بی ارزش و.....
قبل ازین که ادامه دهد موبایل از دستش کشیده شد
ارسلان عصبی عقب هلش داد و با خشم موبایل را کنار گوشش فرستاد :
بله؟!
دلارای با حرص خندید :
ای وای دوست دخترت پرید!
باید به علیرضا جون بگی دختر جدید پیدا کنه
ارسلان بدون اینکه نگاهش کند مچ دستش را با شدت فشرد و در موبایل گفت :
_ یک بچه دیوونه داریم تو خونه!
شما اعتنا نکنید خانم کاظمی
مدارک رو ارسال کردم شرکت چک کنید اگر درست بود به همتی بگید بفرسته برای مشوق...
۱۸:۴۳
#part337 
دلارای نگاهش را دزدید
سعی کرد از موضعش پایین نیاید
بدون این که شرمندگی اش را در صورتش نشان دهد زمزمه کرد
دستمو ول کن
ارسلان انگار نمیشنید
به فرد پشت خط گفت :
نه مشکلی نداره خودم چک کردم
دلارای دستش را کشید
_ ولم کن لطفاً
ارسلان فشار دستش را زیاد کرد و بدون اینکه نگاهش کند کمی صدایش را بالا برد
_خانم کاظمی گوشت با منه؟!
میگم خودم چک کردم شخصا تو میگی دوباره چک بشن؟!
بفرست بره سوال دیگه ای هم نشنوم
دلارای دوباره دستش را کشید
ارسلان تماس را قطع کرد و همزمان با شدت به دیوار کوبیدش
نزدیک شد
طوریکه فاصله ای میان بدن هایشان نماند
دلارای نگاهش را دزدید
سعی کرد از موضعش پایین نیاید
بدون این که شرمندگی اش را در صورتش نشان دهد زمزمه کرد
دستمو ول کن
ارسلان انگار نمیشنید
به فرد پشت خط گفت :
نه مشکلی نداره خودم چک کردم
دلارای دستش را کشید
_ ولم کن لطفاً
ارسلان فشار دستش را زیاد کرد و بدون اینکه نگاهش کند کمی صدایش را بالا برد
_خانم کاظمی گوشت با منه؟!
میگم خودم چک کردم شخصا تو میگی دوباره چک بشن؟!
بفرست بره سوال دیگه ای هم نشنوم
دلارای دوباره دستش را کشید
ارسلان تماس را قطع کرد و همزمان با شدت به دیوار کوبیدش
نزدیک شد
طوریکه فاصله ای میان بدن هایشان نماند
۱۸:۴۳
#part338 
چندوقته گوشمالیت ندادم قانونارو یادت رفته موش فضول
دلارای دندان هایش را روی هم فشرد
اینکه هنوز هم دوستش داشت دلیل نمی شد تا تحقیر هایش را تحمل کند
آنهم اینجا در خانه خودشان
در اتاق خودش
جایی که خانواده اش بودند
خانوادهای که با هزار عیب و ایراد شان باز هم همخونش بودند
ارسلان اجازه نداشت مثل دختری بی کس و کار با او صحبت کند
اگر ارسلان پسر حاج ملکشاهان بود
او هم تک دختر حاج فرهمند بود
گستاخ نگاهش کرد :
موش فضول اون کسیه که سال تا سال تو هیچ دورهمی و مهمونی حاضر نمیشه ولی تا شنید خانوادش خونه ما هستن بدو بدو از کرج تا اینجا اومد تا منو ببینه و بفهمه چه خبره!!!
چندوقته گوشمالیت ندادم قانونارو یادت رفته موش فضول
دلارای دندان هایش را روی هم فشرد
اینکه هنوز هم دوستش داشت دلیل نمی شد تا تحقیر هایش را تحمل کند
آنهم اینجا در خانه خودشان
در اتاق خودش
جایی که خانواده اش بودند
خانوادهای که با هزار عیب و ایراد شان باز هم همخونش بودند
ارسلان اجازه نداشت مثل دختری بی کس و کار با او صحبت کند
اگر ارسلان پسر حاج ملکشاهان بود
او هم تک دختر حاج فرهمند بود
گستاخ نگاهش کرد :
موش فضول اون کسیه که سال تا سال تو هیچ دورهمی و مهمونی حاضر نمیشه ولی تا شنید خانوادش خونه ما هستن بدو بدو از کرج تا اینجا اومد تا منو ببینه و بفهمه چه خبره!!!
۱۸:۴۳
#part339 
توجهی به نگاه تیز ارسلان نکرد و محکم ادامه داد :
حالا موش فضول منم یا تو آلپ ارسلان ملک شاهان؟!
انتظار داشت ارسلان سمتش حمله کند ، دست رویش بلند کند و صدایش را بالا ببرد اما او تنها پشت انگشت اشاره اش را نوازش وار روی گونه اش کشید :
گربه کوچولومون بزرگ شده
دلارای با خشم دستش را کنار زد :
از اون موقع که موش بودم الان شدم گربه
ارسلان انگار جمله اش را نشنید
دستش را دوباره بلند کرد و اینبار انگشتش را آرام روی لبهایش کشید
پنجول نشون میده
دلارای با ترس زیر چشمی به در نگاه کرد
داراب هیچ زمان در نمیزد
بدون مکث وارد می شد
وای که اگر ارسلان را در اتاقش میدید...
توجهی به نگاه تیز ارسلان نکرد و محکم ادامه داد :
حالا موش فضول منم یا تو آلپ ارسلان ملک شاهان؟!
انتظار داشت ارسلان سمتش حمله کند ، دست رویش بلند کند و صدایش را بالا ببرد اما او تنها پشت انگشت اشاره اش را نوازش وار روی گونه اش کشید :
گربه کوچولومون بزرگ شده
دلارای با خشم دستش را کنار زد :
از اون موقع که موش بودم الان شدم گربه
ارسلان انگار جمله اش را نشنید
دستش را دوباره بلند کرد و اینبار انگشتش را آرام روی لبهایش کشید
پنجول نشون میده
دلارای با ترس زیر چشمی به در نگاه کرد
داراب هیچ زمان در نمیزد
بدون مکث وارد می شد
وای که اگر ارسلان را در اتاقش میدید...
۱۸:۴۴
#part340 
ارسلان لب پایینش را نوازش کرد
ناخن میکشه
دلارای زمزمه کرد
_ولم کن الان یکی میبینمون
ارسلان این بار چانه اش را گرفت و با شدت فشرد
همزمان با دست دیگر کمرش را گرفت و از دیوار فاصلهاش داد
سمت تخت هلش داد و پایش را پشت پاهای دلارای گذاشت
دلارای تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد
ارسلان همانطور که چانهاش را می فشرد روی بدنش خیمه زد
زبون دراز شده
با یک دست هر دو دستش را بالا برد و محکم گرفت و با دست دیگر نوازشوار از گردنش گذشت و سمت یقهاش رفت
_ شجاع شده
فقط حیف که نمیدونه این شجاع شدنا چه عواقبی براش داره
ارسلان لب پایینش را نوازش کرد
ناخن میکشه
دلارای زمزمه کرد
_ولم کن الان یکی میبینمون
ارسلان این بار چانه اش را گرفت و با شدت فشرد
همزمان با دست دیگر کمرش را گرفت و از دیوار فاصلهاش داد
سمت تخت هلش داد و پایش را پشت پاهای دلارای گذاشت
دلارای تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد
ارسلان همانطور که چانهاش را می فشرد روی بدنش خیمه زد
زبون دراز شده
با یک دست هر دو دستش را بالا برد و محکم گرفت و با دست دیگر نوازشوار از گردنش گذشت و سمت یقهاش رفت
_ شجاع شده
فقط حیف که نمیدونه این شجاع شدنا چه عواقبی براش داره
۱۸:۴۴
#part341 
دلارای نفس زنان غرید :
هیچ غلطی نمیتونی بکنی
ارسلان ابرو بالا انداخت
دخترک عوض شده بود!
در چشمانش هنوز هم ضعف و عشق را میدید اما این دلارای ، دلارای روز اول نبود
حرفتو اول تو دهنت بچرخون
دفعه بعد دندونات میریزه تو دهنت دلی
دلارای پوزخند زد
با حرص ، خشم و غم!
حاضر نبود خار به پای ارسلان برود و او با خونسردی از شکستن دندان هایش میگفت!
اون وقت بابام و داداشام دندون تو دهن خودت نمیذارن آلپارسلان ملک شاهان!
همون داداشی که هرسری کبودت میکنه؟!
_ راضیم بکشنم اما قبلش تو رو سرجات بنشونن! دستامو ول کن
دلارای نفس زنان غرید :
هیچ غلطی نمیتونی بکنی
ارسلان ابرو بالا انداخت
دخترک عوض شده بود!
در چشمانش هنوز هم ضعف و عشق را میدید اما این دلارای ، دلارای روز اول نبود
حرفتو اول تو دهنت بچرخون
دفعه بعد دندونات میریزه تو دهنت دلی
دلارای پوزخند زد
با حرص ، خشم و غم!
حاضر نبود خار به پای ارسلان برود و او با خونسردی از شکستن دندان هایش میگفت!
اون وقت بابام و داداشام دندون تو دهن خودت نمیذارن آلپارسلان ملک شاهان!
همون داداشی که هرسری کبودت میکنه؟!
_ راضیم بکشنم اما قبلش تو رو سرجات بنشونن! دستامو ول کن
۱۸:۴۶
#part342 
ارسلان با حرص پوزخند زد
تا به حال هیچ دختری به این مرحله نرسانده بودش!
دلارای دوباره غرید :
دستتو به من نزن ، چندشم میشه!
ارسلان حس کرد دندان هایش از فشاری که به آن ها آورد تا مرز شکستن رفت
چندشش میشد؟!
ار لمس ارسلان؟!
چطور جرات میکرد؟!
دیوانه شد
فراموش کرد کجاست و چند متر آن طرف تر چه کسانی نشسته اند
خشونت پوست شکم دخترک را فشرد و لباسش را بالا زد
دلارای بغض آلود نالید :
چیکار میکنی کثافت؟!
ارسلان با حرص پوزخند زد
تا به حال هیچ دختری به این مرحله نرسانده بودش!
دلارای دوباره غرید :
دستتو به من نزن ، چندشم میشه!
ارسلان حس کرد دندان هایش از فشاری که به آن ها آورد تا مرز شکستن رفت
چندشش میشد؟!
ار لمس ارسلان؟!
چطور جرات میکرد؟!
دیوانه شد
فراموش کرد کجاست و چند متر آن طرف تر چه کسانی نشسته اند
خشونت پوست شکم دخترک را فشرد و لباسش را بالا زد
دلارای بغض آلود نالید :
چیکار میکنی کثافت؟!
۱۸:۴۶
#part343 
از لمس دستای من چندشت میشه؟!
سمت بالا تنه اش رفت و چنان بدنش را فشرد که دلارای برای جیغ نزدن با شدت لبش را گاز گرفت
مثلا از این؟
دلارای هق زد :
نامرد آشغال
ارسلان لب هایش را روی لب های دلارای گذاشت
نبوسید!
تنها محکم گاز گرفت و دلارای اشک ریخت
یا این؟!
همش عوضی همش!
گریه اجازه نداد محکم ادامه دهد :
از ... از خودت ... از طعم... طعم لبات .... از گرمی دستات ... از بوی بدنت .... از همه چیت ... از همه چیت حالم بهم میخوره
از لمس دستای من چندشت میشه؟!
سمت بالا تنه اش رفت و چنان بدنش را فشرد که دلارای برای جیغ نزدن با شدت لبش را گاز گرفت
مثلا از این؟
دلارای هق زد :
نامرد آشغال
ارسلان لب هایش را روی لب های دلارای گذاشت
نبوسید!
تنها محکم گاز گرفت و دلارای اشک ریخت
یا این؟!
همش عوضی همش!
گریه اجازه نداد محکم ادامه دهد :
از ... از خودت ... از طعم... طعم لبات .... از گرمی دستات ... از بوی بدنت .... از همه چیت ... از همه چیت حالم بهم میخوره
۱۸:۴۶
#part344 
ارسلان خشمگین غرید :
از من حالت بهم میخوره؟
وقتی جلوم برهنه میشدی تا شاید هوس تنت رو بکنم هم حالت ازم به هم میخورد؟!
دستش را روی شکم برهنه اش سر داد و دخترک به خود پیچید
وقتی شبانه اومدی خونه ام و التماس کردی بیورونت نکنم بازم حالت ازم بهم میخورد؟
دستش را پایین تر فرستاد و دلارای با گریه نالید
_ دستت بهم بخوره جیغ میزنم
خودش هم می دانست تهدیدی بیش نیست
اگر ارسلان در این اتاق سلاخی اش هم می کرد صدایش در نمی آمد
ترجیح می داد شکنجهگرش همچنان او باقی بماند تا اینکه آبرویش جلوی خانواده اش برود
هم خانواده خودش و هم خانواده ارسلان!
ارسلان انگار می دانست که با تمسخر خندید و دستش را از کمر شلوارش رد کرد
دلارای پلک هایش را روی هم فشرد
دست ارسلان را که بین پاهایش احساس کرد تمام تنش مور مور شد
ارسلان خشمگین غرید :
از من حالت بهم میخوره؟
وقتی جلوم برهنه میشدی تا شاید هوس تنت رو بکنم هم حالت ازم به هم میخورد؟!
دستش را روی شکم برهنه اش سر داد و دخترک به خود پیچید
وقتی شبانه اومدی خونه ام و التماس کردی بیورونت نکنم بازم حالت ازم بهم میخورد؟
دستش را پایین تر فرستاد و دلارای با گریه نالید
_ دستت بهم بخوره جیغ میزنم
خودش هم می دانست تهدیدی بیش نیست
اگر ارسلان در این اتاق سلاخی اش هم می کرد صدایش در نمی آمد
ترجیح می داد شکنجهگرش همچنان او باقی بماند تا اینکه آبرویش جلوی خانواده اش برود
هم خانواده خودش و هم خانواده ارسلان!
ارسلان انگار می دانست که با تمسخر خندید و دستش را از کمر شلوارش رد کرد
دلارای پلک هایش را روی هم فشرد
دست ارسلان را که بین پاهایش احساس کرد تمام تنش مور مور شد
۱۸:۴۶
#part345 
وقتی پاهاتو برام باز کردی هم ازم چندشت میشد؟
تهدید فایده ای نداشت
به التماس افتاد
تورو خدا بسه
ارسلان سرش را پایین آورد و کنار گوشش غرید :
وقتی به دروغ گفتی باکره نیستی تا بیایی زیرم هم ازم چندشت میشد؟
چشمان دلارای که کمی خمار شد با پوزخند و خشونت دستش را عقب کشید و شانه هایش را چنگ زد
قبل از اینکه دلارای بفهمد چه اتفاقی افتاده است روی تخت نشاندش و با خشم چانه اش را فشرد
صدایش تهدید آمیز بود
آخه بچه جون من که نگاهم بهت نمی کردم تو خودتو جر دادی که بیای تو تختم
من دنبال دردسر نبودم که با دختر آفتاب مهتاب ندیده و باکره بخوابم ، تو دروغ گفتی!
دلارای نصف حرف هایش را نمیشنید
تنها نگران در را میپایید...
توروخدا صداتو بیار پایین الان همه میفهمن
تو دلبری کردی
تو لباس رقص عربی پوشیدی و بدنتو لرزوندی
تو با ظرف سوپ صبح به صبح جای مدرسه میومدی خونه من
دلارای با چشم های اشکی عصبی نگاهش کرد :
راست میگی!
ارسلان با تمسخر ابرو بالا انداخت
دلارای ادامه داد :
من خواستمت و تو نخواستی
نفس عمیقی کشید و محکم گفت :
اما الان من دیگه نمیخوامت و تو میخوای!
ارسلان دندان روی هم سایید و عقب کشید
دلارای از جا بلند شد و لباس هایش را درست کرد
ارسلان خیره نگاهش کرد :
میخواستی یا نمیخواستی وقتت سر اومده بود دخترجون!
خوب شد که زودتر عقب کشیدی ، بهت نمیومد!
دلارای گیج نگاهش کرد
ارسلان با لبخند جمله بعدی را گفت :
_ بهت میومد سیریش تر از اینا باشی
از اونجایی که هرچی کتک خوردی و تحقیر شدی باز برگشتی تو تختم فکر نمیکردم به همین آسونی از شرت خلاص شم
قبل ازینکه دلارای فرصت کند جوابی بدهد ، ارسلان در مقابل چشمان ناباور و خیسش عقب رفت و با همان پوزخندی که روی لب هایش بود در را بهم کوبید
دلارای دست های مشت شده اش را محکم تر فشرد
احساس میکرد از شدت حرص از گوش هایش آتش بیرون میزند
پشت سر هم نفس عمیق کشید تا شاید ارام شود
جملات ارسلان از سرش بیرون نمیرفتند
وقتی پاهاتو برام باز کردی هم ازم چندشت میشد؟
تهدید فایده ای نداشت
به التماس افتاد
تورو خدا بسه
ارسلان سرش را پایین آورد و کنار گوشش غرید :
وقتی به دروغ گفتی باکره نیستی تا بیایی زیرم هم ازم چندشت میشد؟
چشمان دلارای که کمی خمار شد با پوزخند و خشونت دستش را عقب کشید و شانه هایش را چنگ زد
قبل از اینکه دلارای بفهمد چه اتفاقی افتاده است روی تخت نشاندش و با خشم چانه اش را فشرد
صدایش تهدید آمیز بود
آخه بچه جون من که نگاهم بهت نمی کردم تو خودتو جر دادی که بیای تو تختم
من دنبال دردسر نبودم که با دختر آفتاب مهتاب ندیده و باکره بخوابم ، تو دروغ گفتی!
دلارای نصف حرف هایش را نمیشنید
تنها نگران در را میپایید...
توروخدا صداتو بیار پایین الان همه میفهمن
تو دلبری کردی
تو لباس رقص عربی پوشیدی و بدنتو لرزوندی
تو با ظرف سوپ صبح به صبح جای مدرسه میومدی خونه من
دلارای با چشم های اشکی عصبی نگاهش کرد :
راست میگی!
ارسلان با تمسخر ابرو بالا انداخت
دلارای ادامه داد :
من خواستمت و تو نخواستی
نفس عمیقی کشید و محکم گفت :
اما الان من دیگه نمیخوامت و تو میخوای!
ارسلان دندان روی هم سایید و عقب کشید
دلارای از جا بلند شد و لباس هایش را درست کرد
ارسلان خیره نگاهش کرد :
میخواستی یا نمیخواستی وقتت سر اومده بود دخترجون!
خوب شد که زودتر عقب کشیدی ، بهت نمیومد!
دلارای گیج نگاهش کرد
ارسلان با لبخند جمله بعدی را گفت :
_ بهت میومد سیریش تر از اینا باشی
از اونجایی که هرچی کتک خوردی و تحقیر شدی باز برگشتی تو تختم فکر نمیکردم به همین آسونی از شرت خلاص شم
قبل ازینکه دلارای فرصت کند جوابی بدهد ، ارسلان در مقابل چشمان ناباور و خیسش عقب رفت و با همان پوزخندی که روی لب هایش بود در را بهم کوبید
دلارای دست های مشت شده اش را محکم تر فشرد
احساس میکرد از شدت حرص از گوش هایش آتش بیرون میزند
پشت سر هم نفس عمیق کشید تا شاید ارام شود
جملات ارسلان از سرش بیرون نمیرفتند
۱۸:۴۶
#part346 
گوشه تخت نشست و آرام غرید :
خدایا چی رو میخوای بهم نشون بدی؟
سرش را بالا گرفت :
من که دیگه همه چیزو ول کردم
من که میخواستم فراموشش کنم
من که قسم خوردم پا تو خونش نذارم
اشک گونه هایش را خیس کرد
چرا باید سروکلهش پیداشه؟
چرا باید جرات کنه مثل یک دختر هرجایی باهام حرف بزنه؟
از جا بلند شد و سمت پنجره رفت
اشک هایش خشک شده بود :
پس صبر کن ببینیم ارسلان ملکشاهان وقتی نامزد برادر خوندشو تو خونشون ببینه چه حسی پیدا میکنه!
دو ماه گذشته بود
در این دو ماه چندین بار با هومن قرار گذاشته بود
تمام قرارها زیر نظر خانواده اش بود
یکبار داراب هم همراهشان آمده و هومن هم هنگامه را آورده
هنگامه سکوت کرده و هیچ حرفی از آلپ ارسلان نزده بود تنها تمام مدت با پوزخند و تمسخر نگاهش می کرد
چند بار اول سعی کرد به او توضیح دهد یا حتی با او همکلام شود تا بفهمد حدسی که زده بود واقعاً درست است یا نه
واقعا هنگامه و هومن خواهر و برادر ارسلان هستند یا خیر اما با رفتاری که هنگامه نشان داده بود پشیمان شد
اهمیت چندانی هم نداشت
هدف او چیز دیگری بود
هومن پسر بدی نبود
میدانست آلپارسلان با شنیدن این حرف دیوانه میشود اما به هومن بیشتر از ارسلان میآمد پسر حاجی باشد!
گوشه تخت نشست و آرام غرید :
خدایا چی رو میخوای بهم نشون بدی؟
سرش را بالا گرفت :
من که دیگه همه چیزو ول کردم
من که میخواستم فراموشش کنم
من که قسم خوردم پا تو خونش نذارم
اشک گونه هایش را خیس کرد
چرا باید سروکلهش پیداشه؟
چرا باید جرات کنه مثل یک دختر هرجایی باهام حرف بزنه؟
از جا بلند شد و سمت پنجره رفت
اشک هایش خشک شده بود :
پس صبر کن ببینیم ارسلان ملکشاهان وقتی نامزد برادر خوندشو تو خونشون ببینه چه حسی پیدا میکنه!
دو ماه گذشته بود
در این دو ماه چندین بار با هومن قرار گذاشته بود
تمام قرارها زیر نظر خانواده اش بود
یکبار داراب هم همراهشان آمده و هومن هم هنگامه را آورده
هنگامه سکوت کرده و هیچ حرفی از آلپ ارسلان نزده بود تنها تمام مدت با پوزخند و تمسخر نگاهش می کرد
چند بار اول سعی کرد به او توضیح دهد یا حتی با او همکلام شود تا بفهمد حدسی که زده بود واقعاً درست است یا نه
واقعا هنگامه و هومن خواهر و برادر ارسلان هستند یا خیر اما با رفتاری که هنگامه نشان داده بود پشیمان شد
اهمیت چندانی هم نداشت
هدف او چیز دیگری بود
هومن پسر بدی نبود
میدانست آلپارسلان با شنیدن این حرف دیوانه میشود اما به هومن بیشتر از ارسلان میآمد پسر حاجی باشد!
۱۸:۴۸
#part347 
نه اینکه مذهبی و خشک باشد نه اما مرد مهربان و خانواده دوستی بود
تمام مدت جز چند باری که دست دلارای را گرفته بود نزدیکش نشده و رعایت کرده بود
خانوادهاش هم به همین خاطر به او اعتماد می کردند
جدیداً تنها بیرون میرفتند
دوتایی
هومن از خودش میگفت
حال می دانست مادرش بیمار است و نمی تواند حتی از روی تخت بلند شود و یا حرف بزند
هنگامه تنها خواهرش است و طبق گفته خودش پدرش زمان تولد هنگامه فوت کرده است
نه او و نه هنگامه چیزی از پدرشان به یاد نداشتند
دلارای با ابروهای بالا رفته نگاهش کرده بود
یا واقعاً او هم خبر نداشت
یا نمیخواست دلارای به همین زودی مطلع شود که حاج ملک شاهان پدرشان است
و یا کلا این توهمات ساخته ذهن دلارای بود و هیچ کدام واقعیت نداشت!
نمی دانست اما باید سر در می آورد
نه به خاطر پاک شدن پوزخند های تمسخر آمیز هنگامه و یا به خاطر هومنی که ممکن بود همسرش شود
تنها به خاطر حرص دادن آلپ ارسلان
نه اینکه مذهبی و خشک باشد نه اما مرد مهربان و خانواده دوستی بود
تمام مدت جز چند باری که دست دلارای را گرفته بود نزدیکش نشده و رعایت کرده بود
خانوادهاش هم به همین خاطر به او اعتماد می کردند
جدیداً تنها بیرون میرفتند
دوتایی
هومن از خودش میگفت
حال می دانست مادرش بیمار است و نمی تواند حتی از روی تخت بلند شود و یا حرف بزند
هنگامه تنها خواهرش است و طبق گفته خودش پدرش زمان تولد هنگامه فوت کرده است
نه او و نه هنگامه چیزی از پدرشان به یاد نداشتند
دلارای با ابروهای بالا رفته نگاهش کرده بود
یا واقعاً او هم خبر نداشت
یا نمیخواست دلارای به همین زودی مطلع شود که حاج ملک شاهان پدرشان است
و یا کلا این توهمات ساخته ذهن دلارای بود و هیچ کدام واقعیت نداشت!
نمی دانست اما باید سر در می آورد
نه به خاطر پاک شدن پوزخند های تمسخر آمیز هنگامه و یا به خاطر هومنی که ممکن بود همسرش شود
تنها به خاطر حرص دادن آلپ ارسلان
۱۸:۴۸
#part348 
ارسلان تنها کسی بود که در ارتباط با او خودش را نمیشناخت
در یک لحظه چنان از او متنفر میشد که دلش میخواست سر به تنش نباشد و چنددقیقه بعد قلبش برایش به تپش در میآمد!
دو ماه ارسلان را ندیده بود
نه او زنگ زده بود و نه ارسلان
نمی توانست بگوید دلتنگش نیست
با خودش که باید صادق می بود!
دلش تنگ شده بود
برای دیدنش
در آغوش کشیدنش و حتی شنیدن صدایش
اما به هیچ عنوان به دلش اجازه پیشروی نداد
عقلش مانع می شد
نه تماس گرفت نه پیامک فرستاد و نه مثل قدیم ها سر از خانه او در آورد
تنها نیمه شب ها تا نزدیک صبح به او فکر میکرد و گاهی اوقات اشک هایش ناخواسته گونه هایش را خیس می کرد
با به یاد آوردن مکالمه آخرشان دندان روی هم می فشرد
تحقیر های ارسلان در طول رابطه شان از گوشش بیرون نمیرفت
انگار تمام مدت کور و کر بوده و تازه چشم هایش می دید و گوش هایش می شنید
چطور به ارسلان اجازه داده بود تا این حد تحقیرش کند
یک شب روبه روی آینه ایستاد
در حالی که ساعت ها گریه کرده بود و دلتنگی امانش را بریده بود
بلند حرف زده بود و تکرار کرده بود
_ دلم براش تنگ شده ، دیگه نمیتونم
مثل دیوانه ها موهایش را چنگ زده بود و ادامه داد بود
_باهام مثل یک تیکه آشغال رفتار کرد
تقاصشو پس میده
ارسلان تنها کسی بود که در ارتباط با او خودش را نمیشناخت
در یک لحظه چنان از او متنفر میشد که دلش میخواست سر به تنش نباشد و چنددقیقه بعد قلبش برایش به تپش در میآمد!
دو ماه ارسلان را ندیده بود
نه او زنگ زده بود و نه ارسلان
نمی توانست بگوید دلتنگش نیست
با خودش که باید صادق می بود!
دلش تنگ شده بود
برای دیدنش
در آغوش کشیدنش و حتی شنیدن صدایش
اما به هیچ عنوان به دلش اجازه پیشروی نداد
عقلش مانع می شد
نه تماس گرفت نه پیامک فرستاد و نه مثل قدیم ها سر از خانه او در آورد
تنها نیمه شب ها تا نزدیک صبح به او فکر میکرد و گاهی اوقات اشک هایش ناخواسته گونه هایش را خیس می کرد
با به یاد آوردن مکالمه آخرشان دندان روی هم می فشرد
تحقیر های ارسلان در طول رابطه شان از گوشش بیرون نمیرفت
انگار تمام مدت کور و کر بوده و تازه چشم هایش می دید و گوش هایش می شنید
چطور به ارسلان اجازه داده بود تا این حد تحقیرش کند
یک شب روبه روی آینه ایستاد
در حالی که ساعت ها گریه کرده بود و دلتنگی امانش را بریده بود
بلند حرف زده بود و تکرار کرده بود
_ دلم براش تنگ شده ، دیگه نمیتونم
مثل دیوانه ها موهایش را چنگ زده بود و ادامه داد بود
_باهام مثل یک تیکه آشغال رفتار کرد
تقاصشو پس میده
۱۸:۴۸
#part349 
دلارای درون آینه پوزخند زده بود
تقاص ، انتقام ، تاوان!!!
کی رو میخوای گول بزنی دلارای
خودتو؟!
دنبال انتقام نیستی
نمیخوای تقاص چیزی رو از ارسلان پس بگیری
تو فقط مثل دختر بچه های احمق میخوای نزدیک برادرش بشی تا ارسلان ببینتون و اذیت بشه
گوش هایش را فشرد
اینطور نبود...
اما حقیقت زیادی تلخ و آزاردهنده بود
میخوای مثل رمانا یقه هومن رو بگیره و بگه این دختر زن منه یا حداقل یک زمانی زن من بوده
نه عقد نه حتی صیغه روی کاغذ و کتبی اما بالاخره بوده
تو دلت می خواد ارسلان هنوزم رو تو حساس باشه
میخوای به دوتاتون بفهمونی که ارسلان هنوزم عاشقته
پتو را روی سرش کشیده بود اما صدای دلارای درون آینه ساکت نمی شد
چرا که حقیقت را می گفت ...
_ تو داری تمام این کارارو می کنی تا ارسلان بهت برگرده
غرورت اجازه نمیده این بار تو جلو بری و دوباره التماسش کنی اما عشقتم اجازه نمیده بخوای رهاش کنی و دیگه نبینیش
این تنها راهیه که داری
میخوای از طریق هومن دست رو نقطه ضعف ارسلان بذاری تا این بار اون پا پیش بزاره برای تموم نشدن این رابطه..
دلارای درون آینه پوزخند زده بود
تقاص ، انتقام ، تاوان!!!
کی رو میخوای گول بزنی دلارای
خودتو؟!
دنبال انتقام نیستی
نمیخوای تقاص چیزی رو از ارسلان پس بگیری
تو فقط مثل دختر بچه های احمق میخوای نزدیک برادرش بشی تا ارسلان ببینتون و اذیت بشه
گوش هایش را فشرد
اینطور نبود...
اما حقیقت زیادی تلخ و آزاردهنده بود
میخوای مثل رمانا یقه هومن رو بگیره و بگه این دختر زن منه یا حداقل یک زمانی زن من بوده
نه عقد نه حتی صیغه روی کاغذ و کتبی اما بالاخره بوده
تو دلت می خواد ارسلان هنوزم رو تو حساس باشه
میخوای به دوتاتون بفهمونی که ارسلان هنوزم عاشقته
پتو را روی سرش کشیده بود اما صدای دلارای درون آینه ساکت نمی شد
چرا که حقیقت را می گفت ...
_ تو داری تمام این کارارو می کنی تا ارسلان بهت برگرده
غرورت اجازه نمیده این بار تو جلو بری و دوباره التماسش کنی اما عشقتم اجازه نمیده بخوای رهاش کنی و دیگه نبینیش
این تنها راهیه که داری
میخوای از طریق هومن دست رو نقطه ضعف ارسلان بذاری تا این بار اون پا پیش بزاره برای تموم نشدن این رابطه..
۱۸:۴۹
#part350 
و واقعیت هم همین بود
هرچقدر انکار میکرد
هر چقدر به خودش و به ارسلان دروغ میگفت
حقیقت این بود
بدون ارسلان هیچ چیز نبود
دوری اش را چند روز و چند هفته و چند ماه دوام میآورد و بعد سینه اش به خس خس میافتاد
نفسش می گرفت و چشمانش سیاهی میرفت
انگار که ارسلان برایش اکسیژن بود
دور که میشدند مثل ماهی دور از آب مانده به دست و پا می افتاد
آنقدر تقلا میکرد تا دوباره بتواند نفس بکشد...
شومیز گلبهی رنگی را با شلوار سوارکاری جذب مشکی پوشید
میتوانست بگوید تقریباً هیچ زمانی در زندگی اینطور به خودش نرسیده بود
از صبح زود بیدار شد
دوش گرفته و ناخن هایش را لاک مشکی رنگ زده بود
موهایش را فر ریز کرده و آرایش کاملی روی صورتش نشانده بود
چندین بار سعی کرد و بالاخره خط چشم زیبایی پشت پلک هایش پیاده کرد
رژ لبش زیادی پر رنگ بود اما آنقدر به لبهایش میآمد که حتی حاج خانم هم دلش نیامد بگوید پاک کند
غرغرهای مادرش را شنید
انگار که با خودش حرف می زد و خودش را قانع میکرد
_ پسره چند روز دیگه شوهرش میشه
حاجی هم که جای پدرش
کس دیگه ای هم نمی مونه
و واقعیت هم همین بود
هرچقدر انکار میکرد
هر چقدر به خودش و به ارسلان دروغ میگفت
حقیقت این بود
بدون ارسلان هیچ چیز نبود
دوری اش را چند روز و چند هفته و چند ماه دوام میآورد و بعد سینه اش به خس خس میافتاد
نفسش می گرفت و چشمانش سیاهی میرفت
انگار که ارسلان برایش اکسیژن بود
دور که میشدند مثل ماهی دور از آب مانده به دست و پا می افتاد
آنقدر تقلا میکرد تا دوباره بتواند نفس بکشد...
شومیز گلبهی رنگی را با شلوار سوارکاری جذب مشکی پوشید
میتوانست بگوید تقریباً هیچ زمانی در زندگی اینطور به خودش نرسیده بود
از صبح زود بیدار شد
دوش گرفته و ناخن هایش را لاک مشکی رنگ زده بود
موهایش را فر ریز کرده و آرایش کاملی روی صورتش نشانده بود
چندین بار سعی کرد و بالاخره خط چشم زیبایی پشت پلک هایش پیاده کرد
رژ لبش زیادی پر رنگ بود اما آنقدر به لبهایش میآمد که حتی حاج خانم هم دلش نیامد بگوید پاک کند
غرغرهای مادرش را شنید
انگار که با خودش حرف می زد و خودش را قانع میکرد
_ پسره چند روز دیگه شوهرش میشه
حاجی هم که جای پدرش
کس دیگه ای هم نمی مونه
۱۸:۴۹
بازارسال شده از دلارای vip
۱۸:۵۰
بازارسال شده از دلارای vip
ble.ir/join/NDBiODZhMj
۱۸:۵۰
بازارسال شده از دلارای vip
یه خورده به لایکاتون سرو سامون بدین
۱۸:۵۰