بله | کانال یک تکه آینه
عکس پروفایل یک تکه آینهی

یک تکه آینه

۲۹۱ عضو
عکس پروفایل یک تکه آینهی
۲۹۱ عضو

یک تکه آینه

حقیقت آیینه‌ای بود، از آسمان افتاد و شکست، هرکس تکه‌ای از آن را برداشت، خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست. حال آنکه حقیقت نزد همگان بود.فیه_ما_فیهسمیه عالمی
thumbnail
اولین صبحی که پرده‌های اتاق خواب خانه‌ی جدید را پس دادم #پدافند را دیدم. درست روبروی پنجره‌ی اتاق بچه‌ها بود، روی کوه «قاسیون» که خودش را پهن کرده بود پشت همه‌ی خانه‌های محله‌ی «المزّه».
فاصله‌ی کم آن دم‌ودستگاه آهنی تا شیشه‌های قدی اتاق‌خواب و تخت‌ها باید دلم را می‌لرزاند و لرزاند. نهیب زدم به خودم که زن حسابی! پای کاری که کردی وایستا! شب که چراغ اتاق را خاموش کردم، پدافند کار کرد. صدایش که رُمپید روی نازکی شیشه‌ها دستم آمد باید فکری به حال خودم کنم. من و آن پدافند قرار بود همسایه باشیم، باید با هم اُخت می‌شدیم. باید او را با بچه‌ها دوست می‌کردم.
به دوقلوها علاوه بر اینکه درباره شرایط جدید مصرف آب و برق گفتم از آن سربازی که روی سازه‌ی آهنی نشسته حرف زدم. گفتم ایرانی است! مطمئن نبودم، شاید سوری یا حتی روسی بود. من فقط شنیده بود پدافند سوریه دست بچه‌ایرانی‌هاست. گفتم او از اینجا دارد آسمان ما را امن می‌کند. جز آشنایی دادن و نسبت دادن همه چیز با ایران برای نترس کردن‌ طفلک‌ها راهی نبود.
آن روزی که پدافند صبح تا عصر کوبید همه‌ی قاعده‌های قبلی فرو ریخت. بازی تمام شده بود. موشک می‌بارید از آسمان و گلوله‌های پدافند سفیر می‌کشید پی‌شان. بچه‌ها را کشانده بودم به پذیرایی و بالکن غربی خانه. یکی از بچه‌ها پرسید مگر توی ایران چه خبر است که پدافند این‌قدر کار می‌کند؟ با همان استدلالی که روز اول خودم گفته بود سوال را پرسیده بود. واقعا تهران چه خبری بود؟ توی این اوضاع مرد خانه داشت می‌رفت لاذقیه. گفتم:« تنها آشنای ما اینجا تویی.» گفت: « با هم می‌رویم.» فردایش هم پدافند تیز‌وبُز آسمان را می‌دَراند و گلوله دَر می‌کرد. نمی‌فهمیدم دارند چه می‌کنند که موشک‌پشت‌موشک می‌بارد.
غروب لاذقیه بودیم. توپخانه و پدافند روس‌ها هم یک‌نفس کار می‌کرد. بچه‌ها را به زحمت با داستان صوتی خواباندم. برق نبود. زمین ویلای اجاره‌ای می‌لرزید و شیشه‌ها شنگ‌شنگ صدا می‌کرد. نور چراغ اضطراری ویلا کم شده بود. تا دریا فقط ده قدم بود. مهتاب افتاده بود بر مدیترانه و با موج‌ها لمبر می‌خورد و می‌رقصید. فقط یک کلید داشتیم، باید منتظر می‌بودم، مرد خانه برگردد. روی مبل نشیمن یله دادم. بعد از شش ساعت لامپ وسط سقف روشن شد. گوشی را زدم به شارژ و اینترنت را وصل کردم. انگشت اشاره را روی صفحه‌ی سرد گوشی پایین و بالا کردم. باز صدای انفجار آمد. سرم تاب خورد. انگار کنار گوش من باشد و موجش من را بگیرد. شاید موج خبری که خوانده بودم و انفجار با هم کارم را ساخته بودند. »*محسن فخری زاده ترور شد!*» آه از نهادم برآمد. تا صبح نخوابیدم. دلداری من بعد از هر صدای انفجار در دمشق، عوضش تهران امن است بود! با بچه‌ها باید چه استدلال تازه‌ای کنم؟
فردای آن روز هلیکوپترهای پهن‌پیکر روسی از پایگاهی نزدیک ویلا بلند شدند. زمین می‌لرزید و هوا هوف‌هوف خودش را می‌کوبید به گوش‌هامان. باز هم نمی‌دانستم چه خبر است. بچه‌ها را از ویلا کشیدم بیرون. آنقدر پایین بودند که حرکت نرمشان چنگ می‌انداخت به رخت‌ولباس ما. بچه‌ها از ترس تابیده بودند به من. باز آنجا به خودم گفتم خدا را شکر که ایران امن است.
خبر ورود هلیکوپترهای آمریکایی به آسمان ایران که آمد و دیدم برای بردن خلبان‌شان به آب‌وآتش می‌زنند، باز آن روز و شب برایم احضار شد. یک مشت کاش ته گلویم سنگ شد. سنگ‌ها بغض شد و آه! کار از کاش‌ها و دریغ‌ها گذشته است‌.
چاره‌ای نداریم جز اینکه باز برای عزت‌مان مردانه و زنانه بجنگیم و دوباره امنیت را به آسمان ایران برگردانیم. برای عزت یک ملت جنگیدن ارزش همه چیز را دارد، حتی اگر هزینه‌اش جان‌مان باشد.
اما بعد از جنگ اتاقی بسازیم که در آن صدا و تصویر موشک و هلیکوپتر و موج‌ها و بادهایش سه بعدی بازسازی شود. اگر باز کسی گفت چرا دورتر از ایران می‌جنگید او را ساعتی در آن اتاق بین موج‌ها و بادها و انفجارها رها کنیم. اگر مسئولی کم‌کاری کرد، برایش در این اتاق خانه‌ای شبیه‌سازی کنیم، او را یک شبانه‌روز بین گلوله و آوار حبس کنیم و مدام خانه‌اش را با موشک بزنیم. همه‌ی این‌ها برای آن کسی که وطنش را می‌فروشد هم لازم‌الاجراست.
پ‌ن تصویر: طلوع آن شب سنگین
@somaieh_alemi

۵:۴۳