بله | کانال Living in South Korea
عکس پروفایل Living in South KoreaL

Living in South Korea

۷۳عضو
لتس گو

۱۳:۴۲

thumbnail
ترس از عاشقیپارت آشنایینقش ها ی اصلی
ا.تجیمینتهیونگنامجونجینشوگاجیهوپکوک سوهویون‌مینشان دادن نقش های اصلیات+جیمین- تهیونگ؟نامجون/جین!شوگا@جیهوپ٫کوک)سوهو؛یون‌می#
undefinedundefined️توجهundefinedundefinedممکنه پارت ها یکم دیر به دیر بیاد و اینکه نقش اصلی دوباره اضافه میشه
نویسنده:٪٪ممنونم از توجه شماundefined

۱۱:۴۸

thumbnail
ترس از عاشقیپارت ۱ویو اتاز خواب با حس بدی که هر روز از خواب بیدار میشم بیدار شدم ولی بد تر حالا اون حس چی بود؟خودکشیهمیشه از خواب بیدار میشدم می رفتم کافه ی سی‌ترودرس بخونم لپ تاپ آی‌پد ‌و دفترهایم رو برداشتم گذاشتم توی کیف و یه لباس ساده پوشیدم«۱»و راه افتادم رسیدم به کافه سی‌ترودیدم روی میز همیشگیم یه پسر خیلی کیوت نشسته بود بیخیال جای خودم شدم و رفتم یه جای دیگه بشینم ولی همه میزا پر شده بود رفتم پیشش و گفتم+ببخشید من همیشه اینجا میشینم و دیگه جا نیست میشه پیش شما بنشینم -بله حتما من الان پا میشم+نه نه نه لازم نیست شما بنشینید اگه بشه منم پیش شما بنشینم -چرا که نه من جای شما نشستم بفرمایید لطفا بنشینید+ممنونم -خواهش می کنم ویو اتوسایلم رو دراوردم گذاشتم روی میز و یه قهوه با یک کیک خریدم شروع کردم به درس خوندن که یک هو گفت -اسمت چیه+من ات- منم جیمینم+خوشبختم-همچنین-ازدواج کردی +نه چطور -همجوری دوست پسر چی؟+نه چیزی شده-ها نه همنجوری+من افسردگی دارم و هیچ وقت عاشق نشدم و نمیشم ویو اتولی شده بودم همین الان خیلی از جیمین خوشم اومده بود

۱۲:۱۶

thumbnail
لباس آت۱

۱۲:۱۶

undefinedundefined️توجهundefinedundefinedبه عدد های که توی داستانم نوشتم توجه کنید لطفا چون بعدش به همون عدد براتون عکسش رو میرارم

۱۲:۱۷

thumbnail
پارت ۲
جیمین با تعجب نگام کرد و گفت
_چی واقعا افسردگی داری
+آره خیلی وقت ها احساس تنهایی میکنم
اونم سرش را به نشونه تایید تکان داد و گفت
-میفهمم بعضی وقت ها این حس رو داریم
+تو چطور چرا اینجا نشستی
-منم میخواستم یه کم از خونه دور بشم و درس بخونم
ویو ات
دوباره مشغول درس خواندن شدم ولی جیمین ادامه داد
پس تو هم مثل من میخوای فقط فرار کنی از همه چیز
+شاید
-میتونیم با هم فرار کنیم
این حرفش باعث شد که لبخند بزنم
+چجوری
-مثلا میریم یه جا که هیچ کس نباشه و خوش بگذره
ویو ات
حس عجیب و جدیدی در قلبم حس میکردم جیمین خوشحال و شوخ بود و من رو وادار میکرد احساساتم رو فراموش کنم
+خوبه
در همین حین قهوه ام رو نوشیدم و گفتم
+اما من واقعا نمیدونم عاشقی چیه
-عاشقی حس عجیبیه شاید یه روز حسش کنی
+شاید
ویو ات
بعد از چند دقیقه سکوت جیمین گفت
-تو همیشه اینجا میای
+بله عادت دارم
-خب پس دیگه میبینمت
احساس خوبی داشتم
+آره امیدوارم
سکوت بین ما دوباره برقرار شد ولی این بار حس بدی نداشتم
حس میکردم چیزهایی دارم که ارزش حس خوب رو داره

۱۳:۰۰

thumbnail
پارت ۳
بعد از چند دقیقه جیمین گفت
- لعنتی خوشحالم که دیدمت
+ منم همینطور
دلم قنج رفت حس کردم شاید یه چیزی بین ما داره شکل می‌گیره
- میخوای بعد از امتحانا بریم یه جایی دور از شلوغی
+ اوهوم کجا
- یه جا کنار دریا یا کوه تا بتونیم چند ساعتی فقط با هم باشیم
ویو ات
تمام وجودم پر از انرژی و امید شد تصور اینکه ممکنه با جیمین خوش بگذره برام دلنشین بود
- به نظرم ایده خوبیه
+ بیا قول بدیم بعد از امتحانا حتما این کارو کنیم
- قرار شد
لحظه‌ای به چشماش نگاه کردم و احساس میکردم که دنیا دور ما گردش میکنه
+ فکر نمیکردم ارتباط با کسی اینقدر راحت باشه
- چون هیچ کدوم از ما دنبال دردسر نیستیم فقط میخوایم با هم باشیم
ویو ات
احساس میکردم که این رابطه میتونه یه دوستی ساده باشه یا شاید بیشتر از اون
- پس میخوام که بیشتر با هم صحبت کنیم
+ منم همینطور از این حس خوب خوشم اومده
چند دقیقه بعد من و جیمین با هم در مورد خیلی چیزا حرف زدیم و خندیدیم دلم نمیخواست این لحظه تموم بشه
- باید برم دیگه
+ آره منم باید برم
ویو ات
وقتی از کافه بیرون میرفتم قلبم هنوز تند میزد حس میکردم یه چیزی در قلبم روشن شده که قبلا وجود نداشت
شماره‌اش توی ذهنم بود و آرزو میکردم که زودتر دوباره ببینمش
حس تنهایی و افسردگی کمتر شده بود و به جاش امید و شوق نشسته بود
من به سمت خونه حرکت کردم ولی تمام راه به جیمین فکر میکردم و اینکه چه چیزای خوبی ممکنه در کنار هم تجربه کنیم

۱۳:۰۴

فرشته هام لایک کنید ممنونم میشوم زیباها-مالک ‌این‌هه

۱۴:۱۴

thumbnail
ترس از تنهاییویو اتراه افتادم یکم از کافه سی‌ترو گذشته بودم که یه ماشین خوشگل کنارم وایساد «۲»شیشه رو داد پایین جیمین بود -ماشین داری +نه -فکر نکنم رانندگی بلد باشی +راستش مامانم نمی زاره -پیش خانواده ات زندگی میکنی+چی آره مگه تو کجا زندگی میکنی-م……..من تنها «ناراحتی »فعلا بیا سوار شو برسونمت ویو اتسوار ماشینش شدم
٪من خیلی معذرت می خواهم که کم شدundefined

۱۷:۵۷

بازارسال شده از کی پاپ🎧 کیدراما🎬 کره جنوبی🇰🇷 چالش🎮
thumbnail

۱۷:۰۳

بازارسال شده از کی پاپ🎧 کیدراما🎬 کره جنوبی🇰🇷 چالش🎮
thumbnail

۱۷:۱۲

thumbnail
۲ماشین جیمین

۱۰:۰۵

چالش بریم

۱۴:۲۳

نوع چالش :ادیت

۱۴:۲۳

thumbnail
برام ادیتش بزنید تا ساعت18:50

۱۴:۲۶

اسم های قشنگتونم برام بنویسید و بعد بفرستید @lonelygirl9992

۱۴:۲۷

جایزه کلی عکس با هر موضوعی که خودتون بخواهید

۱۴:۲۷

ادامه ی رمان ترس از تنهایی

۱۷:۲۰

ترس از تنهایی سوار ماشینش شدم بهش آدرس دادم باشه ای گفت و راه افتاد کمکمک خسته شدم و خوابم برد چشمام رو آروم آروم و نم من باز کردم خودمو تو اتاق خیلیییییی بزرگ و جالب با تم مشکی سفید دیدم با سرعت تمام بلند شدم و گشتم دنبال یه آدم با صدایی از پشتم به خودم اومدم -بیدار شدی چاگی؟؟؟+ههههههههه....وای.....ترسی....ترسیدم -عزیزم تو داخل خونه ی منی نترس + کی منو آورده اینجا -من دیگه +برااااااا چییییییی چراااااااا-چون دوس داشتم+منو ببر خونمون -باشه بیب+بیب؟؟؟؟؟؟؟؟-از این به بد همینه girl friend(دوست دخترم)+چیییییی-.............ادامه دارد

۱۷:۲۹

های ببخشید یه مدت نبودم

۱۳:۲۱