کلاس روسری به سر ها.pdf
۱۳.۹۳ مگابایت
این چیه ، این چی چیه؟یه کتاب نایاب
هفته پیش به یه مادری توی همین بله، به عنوان یه کتاب خوب درباره حجاب، این کتاب رو معرفی کردم. بعدش رفتم توی اینترنت و هر چی گشتم، هیچ راهی برای رسیدن بهش پیدا نشد.حتی سفارش دادم که اگه یه روزی گیسوم پیداش کرد، با هر قیمتی برام بخره.نشد که نشد. با خودم گفتم چه آدمی هستم ها ، یه چیزی معرفی می کنم حال طرف گرفته بشه از پیدا نشدنش. یه کمی حرص خوردم از اینکه چرا همیشه کتاب های خوبم رو بخشیدم یا امانت دادم رفته، حالا ندارمشون. کم کم داشت توی ذهنم این تئوریزه می شد که درست اینه کتاب ها رو ندم به کسی، شاید دیگه چاپ نشدن کههه...
امروز به طور اتفاقی به سبب در غل و زنجیر بودن شیاطین، با بچه ها رفتیم کتابخونه فرهنگسرا خاوران، رفتیم جریمه بشیم و کتاب قبلی ها رو پس بدیم. دم در ورودی، توی اولین قفسه دیدمش. کلاس روسری به سرها
و شیرین تر: بالای قفسه زده بود اهدایی (یعنی بردارین برای خودتون)
ممنون خدا جون. باشه باشه دیگه تصمیم نمی گیرم کتاب هامو حبس کنم.خودت هر وقت لازم بدونی این موسی های عزیز رو به دامن مادر بر می گردونی.
حالا که کتاب سالهاست چاپ نمی شه، می شه انگار ازش کپی کرد. پی دی اف تقدیم شما
به درد کی می خوره؟ قصه کوتاه نوجوانه. حالا کوتاهه، خودتون بخونین ببینین مناسب بچه تون هست یا نه. درباره تصمیم یه دختر ترک تبار آلمان نشینه که دوست داره هم فوتبال بازی کنه هم روسری و دامن بپوشه
پ.ن.کیفیت فایل خیلی خوب نیست، اگه دوست داشتین بدین بچه های بدقلق، بیایین از خودم فیزیکی رو امانت بگیرین، دیگه نمی ترسم از برنگشتنشون
هفته پیش به یه مادری توی همین بله، به عنوان یه کتاب خوب درباره حجاب، این کتاب رو معرفی کردم. بعدش رفتم توی اینترنت و هر چی گشتم، هیچ راهی برای رسیدن بهش پیدا نشد.حتی سفارش دادم که اگه یه روزی گیسوم پیداش کرد، با هر قیمتی برام بخره.نشد که نشد. با خودم گفتم چه آدمی هستم ها ، یه چیزی معرفی می کنم حال طرف گرفته بشه از پیدا نشدنش. یه کمی حرص خوردم از اینکه چرا همیشه کتاب های خوبم رو بخشیدم یا امانت دادم رفته، حالا ندارمشون. کم کم داشت توی ذهنم این تئوریزه می شد که درست اینه کتاب ها رو ندم به کسی، شاید دیگه چاپ نشدن کههه...
امروز به طور اتفاقی به سبب در غل و زنجیر بودن شیاطین، با بچه ها رفتیم کتابخونه فرهنگسرا خاوران، رفتیم جریمه بشیم و کتاب قبلی ها رو پس بدیم. دم در ورودی، توی اولین قفسه دیدمش. کلاس روسری به سرها
ممنون خدا جون. باشه باشه دیگه تصمیم نمی گیرم کتاب هامو حبس کنم.خودت هر وقت لازم بدونی این موسی های عزیز رو به دامن مادر بر می گردونی.
حالا که کتاب سالهاست چاپ نمی شه، می شه انگار ازش کپی کرد. پی دی اف تقدیم شما
به درد کی می خوره؟ قصه کوتاه نوجوانه. حالا کوتاهه، خودتون بخونین ببینین مناسب بچه تون هست یا نه. درباره تصمیم یه دختر ترک تبار آلمان نشینه که دوست داره هم فوتبال بازی کنه هم روسری و دامن بپوشه
پ.ن.کیفیت فایل خیلی خوب نیست، اگه دوست داشتین بدین بچه های بدقلق، بیایین از خودم فیزیکی رو امانت بگیرین، دیگه نمی ترسم از برنگشتنشون
۱۴:۳۰
وَلَمّا رَأَى المُؤمِنونَ الأَحزابَ قالوا هٰذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسولُهُ ۚ وَما زادَهُم إِلّا إيمانًا وَتَسليمًا
《 خب جنگ احزاب، جنگ کوچکی نبود؛ تمام طوائف عرب از قریش و طائف و مکّه و همه جا جمع شدند آمدند به جنگ یک شهر مدینه با چند هزار نفر جمعیّت. جنگ احزاب بود، این باید دلها را بلرزاند؛ وقتی که مؤمنین این را دیدند، قالوا هٰذا ما وَعَدَنَا اللَهُ وَ رَسولُه؛ گفتند این چیز جدیدی نیست، خدا گفته بود که میآیند، برایتان دشمن هست، دشمنانها میآیند سراغتان، آمدند؛ وَ صَدَقَ اللَهُ وَرَسولُهُ وَ ما زادَهُم اِلّا ایمانًا وَ تَسلیما.
این «وَ ما زادَهُم اِلّا ایمانًا وَ تَسلیما» همان فرصت است؛ تهدید بود، از این تهدید استفاده کردند، ایمانشان بیشتر شد؛ یعنی یک فرصتی برای ازدیاد ایمان پیدا شد.》
۹:۳۷
🛜بچه هاتون توی جنگ چیکار می کنن؟
تمرین خبرنگاری
بچه های من بعد از ظهری اند. برای همین لحظه حمله داشتن مشق های آخر هفته شون رو می نوشتن. وقتی حمله ها شروع شد به پیشنهاد پسرم برای هر کدوم یه گروه زدیم توی بله. اسمشون رو خودشون انتخاب کردن. و قرار شد توش چی باشه؟
صوت
هر چند ساعت یه بار میان گوشی رو می گیرن می رن توی اتاق ساکت، برای خودشون تاریخ نگاری می کنن. هر صدایی که شنیدن، هر حرفی که از دهن کسی در رفته، و از اون خوشمزه تر : تحلیل های خودشون از وقایع !
چرا موافقت کردم؟
جنگ موقعیت بلاتکلیفی ایجاد می کنه برای بچه ها. وقتی براش کارویژه ای دارند، احساس انفعال کمتری دارن. هر چقدر حس فعال بودن داشته باشی، استرست پایین تر میاد.
من و باباشون فقط عضو گروه هاشون هستیم. برامون خوبه بشنویم فکرهاشون رو حول و هوش وقایع و هوشیارتر عمل کنیم.
برای خودشون فرصت خوبیه بعدا این ها رو گوش کنن و کر کر بخندن و رشد تفکر خودشون رو نظاره کنن.من تو انتخابات ۸۴ هم سن های الان پسرم بودم. بابام گفت یه دفتر بردار و تحلیل هات رو بنویس. الان یکی از منابع طنز خانواده س
ترس طبیعیه. به قول استاد روان کاوی مون به کلام در آوردن احساسات، اون ها رو به چنگ میاره. هر چقدر به کلام در نمیان، مبهم می مونن، قدرت شون برای خرد کردن ما بیشتر میشه.
آیا ما دوست نداریم بچه هامون بی خبر از جنگ باشن؟ چرا ولی پنجره مون دو جداره نیست،جنگ میاد تو
پیشنهاد می کنم اگه بچه هاتون گنده تر از اون اند که بتونین بی خبری بذارین شون، با درست کردن یه دفتر، روزنامه دیواری، یا مثل ما یه گروه خونوادگی از خاطرات روزهای جنگی، چشم در چشم احساسات روزهای جنگی بدوزین. همینجا عکسشم بذارین از هم ایده بگیریم.
پی نوشت: یکی شون فهمید دارم یه چیزی راجع به گروه هاشون می نویسم، می گه مامان شبیه اون پیرمرده شدی که همسایه نقی ایناست تو پایتخت، درباره شیر الاغ محتوا تولید می کنه. #بی_ادب🥶
تمرین خبرنگاری
بچه های من بعد از ظهری اند. برای همین لحظه حمله داشتن مشق های آخر هفته شون رو می نوشتن. وقتی حمله ها شروع شد به پیشنهاد پسرم برای هر کدوم یه گروه زدیم توی بله. اسمشون رو خودشون انتخاب کردن. و قرار شد توش چی باشه؟
صوت
هر چند ساعت یه بار میان گوشی رو می گیرن می رن توی اتاق ساکت، برای خودشون تاریخ نگاری می کنن. هر صدایی که شنیدن، هر حرفی که از دهن کسی در رفته، و از اون خوشمزه تر : تحلیل های خودشون از وقایع !
چرا موافقت کردم؟
پی نوشت: یکی شون فهمید دارم یه چیزی راجع به گروه هاشون می نویسم، می گه مامان شبیه اون پیرمرده شدی که همسایه نقی ایناست تو پایتخت، درباره شیر الاغ محتوا تولید می کنه. #بی_ادب🥶
۱۴:۳۶
#قصه_ی_قصه#قسمت_اول
یکی از اولین قصه هایی که یادمه مامانم تعریف می کرد، قصه ی بره ها و معاویه بود. می گفت بره رو می بردن می دادن به یتیم ها، می گفتن این رو معاویه داده. خووب که باهاش انس می گرفتن، می اومدن می گفتن علی (ع) گفته پس بگیرین. بچه هم ساده، حب معاویه و بغض علی (ع) می رفت توی قلبش
نمی دونم چرا این رو مامانم برامون تعریف می کرد. ولی از یه سنی به بعد، حساسم کرده بود به حب و بغض هام. با خودم می گفتم نکنه از فلان چیز خوشم نمیاد، فقط به خاطر این که یکی یه کاری کرده خوشم نیاد؟ نکنه فلانی رو دوست دارم، چون توی یه برنامه ریزی باید دوست می داشتم؟
اینجا محله ما سمت خاوران تهرانه، صدای کف و سوتی من نشنیدم، ولی توی گروه ها خوندم دقایقی پیش چند تا از همسایه هاشون، کل کشیدن و یاد بچه های قصه بره ها و معاویه افتادم.
سالها بهشون گفتن این، این مرد، این داره بره هایی که ما به شما می دیم رو می گیره. بغض رو کاشتن
باورتون می شه عین همین قصه رو به افغان های مهاجر هم گفته بودن؟ دوست افغانم می گفت ایران پول هایی که سازمان های جهانی برای ما می فرسته رو برمی داره به ما نمی ده.
شاید هی با خودتون بگین خب آخه چطور می شه که باور می کنن؟ اینجاست که باید بریم راجع به رابطه ی جذاب حقیقت و روایت حرف بزنیم.
فرض کنین اتفاقات، یه سری ستاره هستن توی آسمون تاریک. این ستاره ها همین جوری معنای خاصی ندارن. ولی ذهن ما عاشق معنا سازیه. پس موقعی که نگاهشون می کنیم، یه خط فرضی بین ستاره ها می کشیم و می گیم اها، ببین، این ۵ تا ستاره، شبیه یه مرد با تیرکمانه. این ۶ تا ستاره شبیه یه خرسه(دب اکبر)
حالا که براشون یه تصویر کشیدیم، معنا پیدا کردن. مغز آدمیزاد وقتی به یه سری چیز پراکنده معنا می ده، حالش خوب می شه. می گه آخيش... فهمیدمش. حتی اگه به خاطر کشیدن اون شکل، دو تا از ستاره ها رو مجبور شه حذف کنه. یا یه کمی خودش رو زورکی با کمی شباهت، قانع کنه که این شبیه خرسه.
روایت، مثل اون دب اکبر و مرد کمان به دست، چیزیه که ما برای معنا دادن به اتفاقات می سازیم. اتفاقات همون ستاره هان.مثلا ما گرونی روغن رو می بینیم، فیلم های جنگ غزه رو می بینیم و سختی سفر به کشورهای اروپایی رو برای ایرانی جماعت می دونیم. سه تا ستاره به عنوان نمونه
یکی با اتصال این سه ستاره، این ها رو توی روایت "ما برای ستم کاران جهان خطرناک هستیم" می بینه. یکی توی پازل "جنگ افروزی ایران" می بینه.
تا اینجا رو همه ته قلبمون بلد بودیم. اما ماجرا اینجاست که بعدش چی؟ وقتی یکی روایتی متعارض با ما داره، چیکار کنیم؟
#ادامه_دارد
یکی از اولین قصه هایی که یادمه مامانم تعریف می کرد، قصه ی بره ها و معاویه بود. می گفت بره رو می بردن می دادن به یتیم ها، می گفتن این رو معاویه داده. خووب که باهاش انس می گرفتن، می اومدن می گفتن علی (ع) گفته پس بگیرین. بچه هم ساده، حب معاویه و بغض علی (ع) می رفت توی قلبش
نمی دونم چرا این رو مامانم برامون تعریف می کرد. ولی از یه سنی به بعد، حساسم کرده بود به حب و بغض هام. با خودم می گفتم نکنه از فلان چیز خوشم نمیاد، فقط به خاطر این که یکی یه کاری کرده خوشم نیاد؟ نکنه فلانی رو دوست دارم، چون توی یه برنامه ریزی باید دوست می داشتم؟
اینجا محله ما سمت خاوران تهرانه، صدای کف و سوتی من نشنیدم، ولی توی گروه ها خوندم دقایقی پیش چند تا از همسایه هاشون، کل کشیدن و یاد بچه های قصه بره ها و معاویه افتادم.
سالها بهشون گفتن این، این مرد، این داره بره هایی که ما به شما می دیم رو می گیره. بغض رو کاشتن
باورتون می شه عین همین قصه رو به افغان های مهاجر هم گفته بودن؟ دوست افغانم می گفت ایران پول هایی که سازمان های جهانی برای ما می فرسته رو برمی داره به ما نمی ده.
شاید هی با خودتون بگین خب آخه چطور می شه که باور می کنن؟ اینجاست که باید بریم راجع به رابطه ی جذاب حقیقت و روایت حرف بزنیم.
فرض کنین اتفاقات، یه سری ستاره هستن توی آسمون تاریک. این ستاره ها همین جوری معنای خاصی ندارن. ولی ذهن ما عاشق معنا سازیه. پس موقعی که نگاهشون می کنیم، یه خط فرضی بین ستاره ها می کشیم و می گیم اها، ببین، این ۵ تا ستاره، شبیه یه مرد با تیرکمانه. این ۶ تا ستاره شبیه یه خرسه(دب اکبر)
حالا که براشون یه تصویر کشیدیم، معنا پیدا کردن. مغز آدمیزاد وقتی به یه سری چیز پراکنده معنا می ده، حالش خوب می شه. می گه آخيش... فهمیدمش. حتی اگه به خاطر کشیدن اون شکل، دو تا از ستاره ها رو مجبور شه حذف کنه. یا یه کمی خودش رو زورکی با کمی شباهت، قانع کنه که این شبیه خرسه.
روایت، مثل اون دب اکبر و مرد کمان به دست، چیزیه که ما برای معنا دادن به اتفاقات می سازیم. اتفاقات همون ستاره هان.مثلا ما گرونی روغن رو می بینیم، فیلم های جنگ غزه رو می بینیم و سختی سفر به کشورهای اروپایی رو برای ایرانی جماعت می دونیم. سه تا ستاره به عنوان نمونه
یکی با اتصال این سه ستاره، این ها رو توی روایت "ما برای ستم کاران جهان خطرناک هستیم" می بینه. یکی توی پازل "جنگ افروزی ایران" می بینه.
تا اینجا رو همه ته قلبمون بلد بودیم. اما ماجرا اینجاست که بعدش چی؟ وقتی یکی روایتی متعارض با ما داره، چیکار کنیم؟
#ادامه_دارد
۲۰:۲۴
#قصه_ی_قصه#قسمت_دوم
اینجا همون جائیه که راحت ترین کار نا امید شدنه، دقیقا با همین جمله ها می ریم تو فاز راحت کردن خودمون:
●اینا دستگاه معادلات شون دیگه فرق داره●اینا اصلا منطق شون فرق داره●ما اصلا نمی تونیم با هم حرف بزنیم ، کلا تعطیلن●اگه کسی اینترنشنال می بینه، هر چی گفت فقط لبخند بزن و رد شو●عرزشی جماعت می خواد مغزش آکبند باشه●التماس تفکر●آخه من به کسی که می گه فلان، چی دیگه دارم بگم؟●کلا طرف تعطیله●ببین اینا هر چی بگی یه چیز می گن●وقتتو تلف نکن، کسی می خواست بفهمه تا الان می فهمید.
اووف. تا دل تون بخواد از این جمله ها شنیدیم همه. از اینور و اونوری. جمله هایی که از اون فرد "عقل زدایی" میکنه و بار مسئولیت ارتباط و توضیح و تبیین رو، از روی دوش خودمون بر می داره.
بیایین بریم دوباره سراغ آسمون و ستاره ها و دب اکبر
چی می شه که یک نقش آسمونی برای ما خیلی واضح به نظر برسه؟ تعداد بالای ستاره هایی که بتونه پوشش ش بده. هر چقدر اینا بیشتر باشن، بیشتر مطمئن می شیم که این مرد کمان داره، نه چیز دیگه. هر چقدر تعداد ستاره هایی که بیرون از شکل ما قرار می گیرن بیشتر باشه، ما به روایت مون، به تصویر مون، شک می کنیم.
اما قدم اول، برای این که با کسی از قصه ش صحبت کنیم، این نیست که فورا بگین چی رو ندیده توی روایتش:(کاری که همیشه می کنیم)□یعنی مثلا می گه ببین روغن گرون شده. پس یعنی حکومت بی کفایته □ما هم می گین ببین توی نانو و سلول های بنیادی چقدر پیشرفت کردیم، پس یعنی حکومت بی کفایت نیست.
چون اینجوری اون برای دفاع از روایت ش، ۳۰۰ تا ستاره داره، که میاد هی اونا رو نشون تو می ده. تو هم برای دفاع از روایتت ۳۰۰ تا، اصلا ۷۰۰ تا ستاره داری، هی اونا رو نشون می دی. بعد خسته می شی، اعصابت خرد می شه می گی:هر چی می گین یه چیزی می گن! اینا اصلا نمی خوان بفهمن
قدم اول اینه که خودمون، آگاه بشیم به اینکه چی قصه و روایته، چی اتفاق.کجا خطای هر کسی توی ساخت روایت هاست.(یعنی همین دعوای بین اینکه دب اکبر هست این بالاخره یا مرد کمان دار)و کجا آدم خطا داره در اتفاقات (اصلا اینجا ستاره ای هست، یا توهم زدم؟)
البته اغلب ما آدم ها، توی دوتاش خطا داریم. ولی نحوه پرداختن راجع به هر کدوم فرق داره.
#ادامه_دارد#پایان_قسمت_دوم
اینجا همون جائیه که راحت ترین کار نا امید شدنه، دقیقا با همین جمله ها می ریم تو فاز راحت کردن خودمون:
●اینا دستگاه معادلات شون دیگه فرق داره●اینا اصلا منطق شون فرق داره●ما اصلا نمی تونیم با هم حرف بزنیم ، کلا تعطیلن●اگه کسی اینترنشنال می بینه، هر چی گفت فقط لبخند بزن و رد شو●عرزشی جماعت می خواد مغزش آکبند باشه●التماس تفکر●آخه من به کسی که می گه فلان، چی دیگه دارم بگم؟●کلا طرف تعطیله●ببین اینا هر چی بگی یه چیز می گن●وقتتو تلف نکن، کسی می خواست بفهمه تا الان می فهمید.
اووف. تا دل تون بخواد از این جمله ها شنیدیم همه. از اینور و اونوری. جمله هایی که از اون فرد "عقل زدایی" میکنه و بار مسئولیت ارتباط و توضیح و تبیین رو، از روی دوش خودمون بر می داره.
بیایین بریم دوباره سراغ آسمون و ستاره ها و دب اکبر
چی می شه که یک نقش آسمونی برای ما خیلی واضح به نظر برسه؟ تعداد بالای ستاره هایی که بتونه پوشش ش بده. هر چقدر اینا بیشتر باشن، بیشتر مطمئن می شیم که این مرد کمان داره، نه چیز دیگه. هر چقدر تعداد ستاره هایی که بیرون از شکل ما قرار می گیرن بیشتر باشه، ما به روایت مون، به تصویر مون، شک می کنیم.
اما قدم اول، برای این که با کسی از قصه ش صحبت کنیم، این نیست که فورا بگین چی رو ندیده توی روایتش:(کاری که همیشه می کنیم)□یعنی مثلا می گه ببین روغن گرون شده. پس یعنی حکومت بی کفایته □ما هم می گین ببین توی نانو و سلول های بنیادی چقدر پیشرفت کردیم، پس یعنی حکومت بی کفایت نیست.
چون اینجوری اون برای دفاع از روایت ش، ۳۰۰ تا ستاره داره، که میاد هی اونا رو نشون تو می ده. تو هم برای دفاع از روایتت ۳۰۰ تا، اصلا ۷۰۰ تا ستاره داری، هی اونا رو نشون می دی. بعد خسته می شی، اعصابت خرد می شه می گی:هر چی می گین یه چیزی می گن! اینا اصلا نمی خوان بفهمن
قدم اول اینه که خودمون، آگاه بشیم به اینکه چی قصه و روایته، چی اتفاق.کجا خطای هر کسی توی ساخت روایت هاست.(یعنی همین دعوای بین اینکه دب اکبر هست این بالاخره یا مرد کمان دار)و کجا آدم خطا داره در اتفاقات (اصلا اینجا ستاره ای هست، یا توهم زدم؟)
البته اغلب ما آدم ها، توی دوتاش خطا داریم. ولی نحوه پرداختن راجع به هر کدوم فرق داره.
#ادامه_دارد#پایان_قسمت_دوم
۲۰:۵۴
#کتابخوندم#مقابل_تجدد_مقابل_تحجر
سال ۸۶ بود، من آن روزها تازه یک کتابخوان آماتور شده بودم. بچه های کلاس قران مان با پیشنهاد دادن مادام بواری و سینوهه داشتند قدم قدم راهم می انداختند. توی جمع بچه های کلاس قران، کتاب خواندن چندان چیز ارزشمندی حساب نمی شد. جز کتاب های سیدمهدی شجاعی و رضا امیرخانی، دیگر فقط خارجی می خواندیم. حس مان به این رمان خوانی ها یک جهاد مومنانه نبود که هیچ، طعم گناه آلودی هم داشت.
مگر می شود شاگردهای کلاس قران حفظ یک ساله باشی و به جای اینکه همه ی وقتت را بگذاری و همه ی معارف عالم را از قران بگیری، سرت توی رمان ها بچرخد؟ آن هم این خارجکی ها. ما ولی حرف سرمان نمی شد. دنیای بزرگ را می خواستیم ببینیم و بشناسیم و این ، نزدیک ترین جاده بود.
یک روز که حوالی خیابان انقلاب برای پیدا کردن رستوران جدید می چرخیدیم، مامان یکی از بچه ها گفت بپرید توی کتابفروشی ها و بپرسید رمان دا دارند؟ نمی دانستم ایرانی است یا خارجی. به چهره ی حدودا ۶۵ ساله ی مادر فاطمه نمی خورد رمان خوان باشد. فوقش قصص الانبیا. پرسیدیم، هیچ جا دا نداشت. او هم بی خیال کتاب شد و رفتیم دوباره تو نخ رستوران یابی. باز سرک کشیدن به داستان فروشی های بین راه، شد خلاف ریز ما جوانک ها.
۱۸ سال گذشت. قهرمان یک تنه با تقریض بازی روی دا و آثار بعد از دا، لشکر مؤمنان حتی ۶۵ ساله را کتاب خوار کرد.سبد خرید خانواده را اصلا تغییر داد. آن میز فروش محصولات فرهنگی که همیشه جلوی هیات بود و رویش عطر و مشک و برچسب عکس شهدا و تسبیح بود و فکر می کردیم به این ها می گویند محصولات فرهنگی و حالا گوشه ای هم چند تا کتابچه ی کوچک نیمه پنهان داشت ، حالا ۸۰ درصدش کتاب چیده می شود.
قهرمان کتاب باز قصه، با تعریفش از ویکتورهوگو و تولستوی، چهره ی مامان های ما را که نگران رمان خارجی بودنمان بودند، تغییر داد. حس گناه آلودمان را گرفت. سرمان را بالا آورد.
آری، من #کتابخواندمو حالا می ترسم در نبود تو، کدام فقیه جامع الشرایعی پیدا می شود که برای رعایت انصاف یادمان بدهد باید جنگ ناپلئون را یک بار از قلم روس ها بخوانی، یک بار از قلم فرانسوی ها.
تو وسط ایستادی و من را با دا و پاییکهجاماند ها دوست کردی، مادرم را با بینوایان و تیبو. من می ترسم در نبودنت، دوباره در دوگانه های موهوم گیر بیافتیم.من خیلی می ترسم، احساس می کنم پشتم نه فقط مقابل دشمن، که مقابل تحجر هم خالی شده. کجایی؟
سال ۸۶ بود، من آن روزها تازه یک کتابخوان آماتور شده بودم. بچه های کلاس قران مان با پیشنهاد دادن مادام بواری و سینوهه داشتند قدم قدم راهم می انداختند. توی جمع بچه های کلاس قران، کتاب خواندن چندان چیز ارزشمندی حساب نمی شد. جز کتاب های سیدمهدی شجاعی و رضا امیرخانی، دیگر فقط خارجی می خواندیم. حس مان به این رمان خوانی ها یک جهاد مومنانه نبود که هیچ، طعم گناه آلودی هم داشت.
مگر می شود شاگردهای کلاس قران حفظ یک ساله باشی و به جای اینکه همه ی وقتت را بگذاری و همه ی معارف عالم را از قران بگیری، سرت توی رمان ها بچرخد؟ آن هم این خارجکی ها. ما ولی حرف سرمان نمی شد. دنیای بزرگ را می خواستیم ببینیم و بشناسیم و این ، نزدیک ترین جاده بود.
یک روز که حوالی خیابان انقلاب برای پیدا کردن رستوران جدید می چرخیدیم، مامان یکی از بچه ها گفت بپرید توی کتابفروشی ها و بپرسید رمان دا دارند؟ نمی دانستم ایرانی است یا خارجی. به چهره ی حدودا ۶۵ ساله ی مادر فاطمه نمی خورد رمان خوان باشد. فوقش قصص الانبیا. پرسیدیم، هیچ جا دا نداشت. او هم بی خیال کتاب شد و رفتیم دوباره تو نخ رستوران یابی. باز سرک کشیدن به داستان فروشی های بین راه، شد خلاف ریز ما جوانک ها.
۱۸ سال گذشت. قهرمان یک تنه با تقریض بازی روی دا و آثار بعد از دا، لشکر مؤمنان حتی ۶۵ ساله را کتاب خوار کرد.سبد خرید خانواده را اصلا تغییر داد. آن میز فروش محصولات فرهنگی که همیشه جلوی هیات بود و رویش عطر و مشک و برچسب عکس شهدا و تسبیح بود و فکر می کردیم به این ها می گویند محصولات فرهنگی و حالا گوشه ای هم چند تا کتابچه ی کوچک نیمه پنهان داشت ، حالا ۸۰ درصدش کتاب چیده می شود.
قهرمان کتاب باز قصه، با تعریفش از ویکتورهوگو و تولستوی، چهره ی مامان های ما را که نگران رمان خارجی بودنمان بودند، تغییر داد. حس گناه آلودمان را گرفت. سرمان را بالا آورد.
آری، من #کتابخواندمو حالا می ترسم در نبود تو، کدام فقیه جامع الشرایعی پیدا می شود که برای رعایت انصاف یادمان بدهد باید جنگ ناپلئون را یک بار از قلم روس ها بخوانی، یک بار از قلم فرانسوی ها.
تو وسط ایستادی و من را با دا و پاییکهجاماند ها دوست کردی، مادرم را با بینوایان و تیبو. من می ترسم در نبودنت، دوباره در دوگانه های موهوم گیر بیافتیم.من خیلی می ترسم، احساس می کنم پشتم نه فقط مقابل دشمن، که مقابل تحجر هم خالی شده. کجایی؟
۷:۰۲
يادداشت
#قصه_ی_قصه #قسمت_دوم اینجا همون جائیه که راحت ترین کار نا امید شدنه، دقیقا با همین جمله ها می ریم تو فاز راحت کردن خودمون: ●اینا دستگاه معادلات شون دیگه فرق داره ●اینا اصلا منطق شون فرق داره ●ما اصلا نمی تونیم با هم حرف بزنیم ، کلا تعطیلن ●اگه کسی اینترنشنال می بینه، هر چی گفت فقط لبخند بزن و رد شو ●عرزشی جماعت می خواد مغزش آکبند باشه ●التماس تفکر ●آخه من به کسی که می گه فلان، چی دیگه دارم بگم؟ ●کلا طرف تعطیله ●ببین اینا هر چی بگی یه چیز می گن ●وقتتو تلف نکن، کسی می خواست بفهمه تا الان می فهمید. اووف. تا دل تون بخواد از این جمله ها شنیدیم همه. از اینور و اونوری. جمله هایی که از اون فرد "عقل زدایی" میکنه و بار مسئولیت ارتباط و توضیح و تبیین رو، از روی دوش خودمون بر می داره. بیایین بریم دوباره سراغ آسمون و ستاره ها و دب اکبر چی می شه که یک نقش آسمونی برای ما خیلی واضح به نظر برسه؟ تعداد بالای ستاره هایی که بتونه پوشش ش بده. هر چقدر اینا بیشتر باشن، بیشتر مطمئن می شیم که این مرد کمان داره، نه چیز دیگه. هر چقدر تعداد ستاره هایی که بیرون از شکل ما قرار می گیرن بیشتر باشه، ما به روایت مون، به تصویر مون، شک می کنیم. اما قدم اول، برای این که با کسی از قصه ش صحبت کنیم، این نیست که فورا بگین چی رو ندیده توی روایتش:(کاری که همیشه می کنیم) □یعنی مثلا می گه ببین روغن گرون شده. پس یعنی حکومت بی کفایته □ما هم می گین ببین توی نانو و سلول های بنیادی چقدر پیشرفت کردیم، پس یعنی حکومت بی کفایت نیست. چون اینجوری اون برای دفاع از روایت ش، ۳۰۰ تا ستاره داره، که میاد هی اونا رو نشون تو می ده. تو هم برای دفاع از روایتت ۳۰۰ تا، اصلا ۷۰۰ تا ستاره داری، هی اونا رو نشون می دی. بعد خسته می شی، اعصابت خرد می شه می گی:هر چی می گین یه چیزی می گن! اینا اصلا نمی خوان بفهمن قدم اول اینه که خودمون، آگاه بشیم به اینکه چی قصه و روایته، چی اتفاق. کجا خطای هر کسی توی ساخت روایت هاست.(یعنی همین دعوای بین اینکه دب اکبر هست این بالاخره یا مرد کمان دار) و کجا آدم خطا داره در اتفاقات (اصلا اینجا ستاره ای هست، یا توهم زدم؟) البته اغلب ما آدم ها، توی دوتاش خطا داریم. ولی نحوه پرداختن راجع به هر کدوم فرق داره. #ادامه_دارد #پایان_قسمت_دوم
#قصه_قصه#قسمت_سوم
بیا حالا بریم گفت و گو کنیم
■وقتایی که می خوایم حرص کسی رو در بیاریم رو بذار کنار■وقتایی که می خوایم با برنده شدن، اعتماد به نفس مون رو ببریم
وقتایی رو بیا، که حس می کنی یه حقیقتی رو می دونی ، داره از قلبت لبریز می شه، حالا می خوای به دوستت هم منتقلش کنی.
حالا که توی قسمت های قبلی فرق بین ستاره ها (حقایق) و صور فلکی (روایت ها) رو متوجه شدیم، بیا از این مساله استفاده کن.
اولش باید گوش کنی، ولی نه اون گوش کردنی که هی می گن گوش کن تا خالی بشه. خالی شدن خوبه، ولی کافی نیست. چون می تونه به تثبیت قصه ش (صورت فلکی، همون دب اکبر مثال مون) کمک هم بکنه.تجربه کردی آدم داستانی رو که برای کسی تعریف کرد بیشتر باور می کنه.
بعد از شنیدن، خلاصه قصه ش رو ، دقیقا با تاکیدهای خودش، بهش برگردون.تو این مرحله یه ذره هم نباید داستان خودت رو بیاری وسط. یا از عبارت های خودت برای توضیح اون داستان استفاده کنی. مثال بزنم:
مریم اگه اشتباه نکنم روایت تو از ماجرا اینه، ما اومدیم مسالمت آمیز راه پیمایی کنیم، ولی حکومت عوضی (عوضی شم بگو
) به رگبارمون بست. خودش یه سری مسجد رو آتش زد بندازه گردن ما که راه پیمایی مسالمت آمیز ما رو خراب کنه. مردم تو ایران که اسلحه ندارن، خودش کشته همه رو.و واقعا هم با شواهد می خونه این روایتت مریم. چون تو ایران اسلحه داشتن ممنوعه. مردم حتی برانداز با مسجد مشکلی ندارن و حکومت هم از تغییر رژیم می ترسه.
وقتی شواهد به نفع یک روایت رو تایید می کنی، بیشتر از هر چیزی داری "روایت بودن" رو یاد می دی و اینکه "هر روایتی به یه سری شواهد متکی هستش" رو. پس از این تایید نترس.
به شرطی که وقت داشته باشی، بگی که شاید این روایت کامل ترین نباشه. مثلا این جزئیات رو پوشش نمی ده.اینکه جفتمون دیدیم جوون کرد و لر اون شب رو بسته بین جمعیت بود، حتی تو کرمان اونور کشور. مگه برای اعتراض آروم ما خودمون کافی نبودیم؟ نکنه ماجرا فقط یه لایه نداشته؟ هم اینی که می گی درسته، هم یه چیزای دیگه ای کنارش بوده و حقیقت قر و قاطی تر از این حرفاس؟
اینجا اگه بتونی تردیدی وارد کنی، می تونی بگی ببین شاید این روایت هم به همه ی اتفاقات بخوره. کامل تر باشه.یه عده می خواستن اعتراض کنن به گرونی فقط، یه عده می خواستن آروم نشون بدن حکومت رو نمی خوان. ولی یکی تصمیم گرفته بود به جای صبح روشن مثل اعتراضات بازار که همه دیدیم سرکوبش با ابزارهای نرم معمول مثل گاز و پینت بال بود، راه پیمایی رو بندازن ۸ ، ۹ شب سیاه زمستون! چیکار مگه تو تاریکی می شد کرد که توی اعتراضات صبح و ظهر و عصر روزهای قبل نمی شد؟ بعد دیگه قر و قاطی شد...
اینجا تو داری یه روایت جدید رو ، با اضافه کردن چند تا فکت(ستاره) مشترک بین تون که توی روایت اون فرد مهم نبود یا بهش اشاره نشده بود، می سازی. هر چقدر روایتت داستان کامل تری داشته باشه، هر چقدر بتونه داده های اون رو ، نیت خیر اون رو ، بهتر پوشش بده، شنیدنی تره.
شما مثل دو نفری هستین که توی آسمون نگاه می کنین و با نشون دادن ستاره های جدید، سعی می کنین بگین بالاخره این دب اکبره یا مرد کمان دار؟ بدون عصبانی شدن، بدون تعصب، بدون اینکه فکر کنی طرف مقابل نفهم، مزدور، شست و شوی مغزی داده شده یا دور از هدایت خداست.
اما... همه ماجرا سر روایت ها نیست. #پایان_قسمت_سوم
بیا حالا بریم گفت و گو کنیم
■وقتایی که می خوایم حرص کسی رو در بیاریم رو بذار کنار■وقتایی که می خوایم با برنده شدن، اعتماد به نفس مون رو ببریم
وقتایی رو بیا، که حس می کنی یه حقیقتی رو می دونی ، داره از قلبت لبریز می شه، حالا می خوای به دوستت هم منتقلش کنی.
حالا که توی قسمت های قبلی فرق بین ستاره ها (حقایق) و صور فلکی (روایت ها) رو متوجه شدیم، بیا از این مساله استفاده کن.
اولش باید گوش کنی، ولی نه اون گوش کردنی که هی می گن گوش کن تا خالی بشه. خالی شدن خوبه، ولی کافی نیست. چون می تونه به تثبیت قصه ش (صورت فلکی، همون دب اکبر مثال مون) کمک هم بکنه.تجربه کردی آدم داستانی رو که برای کسی تعریف کرد بیشتر باور می کنه.
بعد از شنیدن، خلاصه قصه ش رو ، دقیقا با تاکیدهای خودش، بهش برگردون.تو این مرحله یه ذره هم نباید داستان خودت رو بیاری وسط. یا از عبارت های خودت برای توضیح اون داستان استفاده کنی. مثال بزنم:
مریم اگه اشتباه نکنم روایت تو از ماجرا اینه، ما اومدیم مسالمت آمیز راه پیمایی کنیم، ولی حکومت عوضی (عوضی شم بگو
وقتی شواهد به نفع یک روایت رو تایید می کنی، بیشتر از هر چیزی داری "روایت بودن" رو یاد می دی و اینکه "هر روایتی به یه سری شواهد متکی هستش" رو. پس از این تایید نترس.
به شرطی که وقت داشته باشی، بگی که شاید این روایت کامل ترین نباشه. مثلا این جزئیات رو پوشش نمی ده.اینکه جفتمون دیدیم جوون کرد و لر اون شب رو بسته بین جمعیت بود، حتی تو کرمان اونور کشور. مگه برای اعتراض آروم ما خودمون کافی نبودیم؟ نکنه ماجرا فقط یه لایه نداشته؟ هم اینی که می گی درسته، هم یه چیزای دیگه ای کنارش بوده و حقیقت قر و قاطی تر از این حرفاس؟
اینجا اگه بتونی تردیدی وارد کنی، می تونی بگی ببین شاید این روایت هم به همه ی اتفاقات بخوره. کامل تر باشه.یه عده می خواستن اعتراض کنن به گرونی فقط، یه عده می خواستن آروم نشون بدن حکومت رو نمی خوان. ولی یکی تصمیم گرفته بود به جای صبح روشن مثل اعتراضات بازار که همه دیدیم سرکوبش با ابزارهای نرم معمول مثل گاز و پینت بال بود، راه پیمایی رو بندازن ۸ ، ۹ شب سیاه زمستون! چیکار مگه تو تاریکی می شد کرد که توی اعتراضات صبح و ظهر و عصر روزهای قبل نمی شد؟ بعد دیگه قر و قاطی شد...
اینجا تو داری یه روایت جدید رو ، با اضافه کردن چند تا فکت(ستاره) مشترک بین تون که توی روایت اون فرد مهم نبود یا بهش اشاره نشده بود، می سازی. هر چقدر روایتت داستان کامل تری داشته باشه، هر چقدر بتونه داده های اون رو ، نیت خیر اون رو ، بهتر پوشش بده، شنیدنی تره.
شما مثل دو نفری هستین که توی آسمون نگاه می کنین و با نشون دادن ستاره های جدید، سعی می کنین بگین بالاخره این دب اکبره یا مرد کمان دار؟ بدون عصبانی شدن، بدون تعصب، بدون اینکه فکر کنی طرف مقابل نفهم، مزدور، شست و شوی مغزی داده شده یا دور از هدایت خداست.
اما... همه ماجرا سر روایت ها نیست. #پایان_قسمت_سوم
۵:۵۰
#قصه_قصه#قسمت_چهارم
بخش زیادی از مشکل ما در بحث و حرف ها، داشتن ستاره های متفاوت (حقایق مختلف) توی یک آسمون مشترکه (بستر زمانی)
□این از کجا میاد؟ همه بلدیم. داشتن منابع خبری متفاوت
□چیکارش می شه کرد؟ به سقراط ایمان بیاریم۱
□ها؟ ببینین من باید باور داشته باشم که خودم چیزی رو از روی شیکم و الکی قبول نکردم، و طرف مقابلم هم ، این حساسیت رو داره. باور داشته باشم که اون هم حقیقت جویی ش زنده است.
□آخه زنده نیست. چرا هست. تو نگران حقیقت جویی خودت باش. یه وقتایی با خودت خلوت کن ببین چقدر داری ستاره های مخالف خودت رو ایگنور می کنی؟ چقدر به روایت های بسیط و ساده ی دل خوش کنک، دل بستی؟ تو ایمان داشته باش اصلا به کورسوی امیدی از حقیقت جویی دوستت. با همون بحث رو ادامه بده. اگه نمی تونی ایمان داشته باشی به اینکه اونم حقیقت جویی داره در قلبش اصلا باهاش وارد بحث نشو. نه چون اون آدم بدیه، چون تو آماده نیستی, تا زمانی که نشانه هایی ببینی و به اینکه اونم انسانیه دنبال راستی و حقیقت، ایمان بیاری.
□به سقراط ایمان بیاریم چی بود این وسط؟ سوفسطایی ها دو دسته بودن. یه دسته می گفتن حقیقت فردیه، شخصیه، نمی شه با کسی به اشتراکش گذاشت. یه دسته می گفتن حقیقت اصلا وجود نداره. این وسط سقراط پاشد گفت جمع کنین بابا، با برهان می شه به حقیقت مشترک رسید، حوصله کنین باووو. و فلسفه رو پایه نهاد. و توی روش گفت و گوش که توسط افلاطون نوشته شد(و کتابای آسونه می تونین بخونین خیلی شیرینه) این قابل رسیدن بودن حقیقت با برهان رو نشون داد.
□حالا در عمل چیکار کنیم؟ سند ارائه بدین و سند بخواین. نسبت به راستی و درستی ستاره های خودتون حساس باشین، و برای اونا رو هم. به دوست مخالف تون، نشون بدین که ستاره ی سست رو از دوست هم فکر قبول نمی کنین. این خیلی اعتماد سازی می کنه. برای ماهر شدنتون در پیدا کردن ستاره های دقیق کتاب مغالطات خندان رو بخونین، پر از مثال های بامزه و جالبه.حتی سرچ ساده با عنوان "لیست مغالطات" هم خوبه. لطف کنین بعد از خوندنش وسواس نگیرین
نکته اخر... پشت کسی رو توی بحث به خاک نمالید. تا نزدیک روشن شدن حقیقت گاهی برید، بهتره تا اینکه برید برسونیدش توی یه چیز به غلط کردم.آدمیزاد روبات نیست. حساسه، لطیفه. جدل کنیم بدتر عناد پیدا می کنه. به قول این روان شناسی اجتماعی ها، از چیزی که دفاع کنی، بیشتر توش محکم می شی.
□حواسمون باسه اگه جدل کنیم نور ایمان مون می رهو اگه تبیین رو رها کنیم، واجب رو زمین گذاشتیم. اگه تبیین مون از پشت دیوار و پینگ پونگی باشه(برم متن بنویسم و فیلم مستند بسازم شاید ببینه) دیدیم که بهش نمی رسه، منابع متفاوته. اگه نرسه واجب کفایی انجام نشده.
پس به قول اخراجی های یک، جلوبریم صدام آسفالت می کنه، عقب بریم مجید. مگه ما جاده خاکی هستیم؟
خلاصه اوضاع خیطه، واجب زمینه، ما وسط پل باریک صراط ایستادیم. اهل بیت رو صدا کنین که کمک کنن بدون اینور اونور افتادن، رد شیم.
#پایان
بخش زیادی از مشکل ما در بحث و حرف ها، داشتن ستاره های متفاوت (حقایق مختلف) توی یک آسمون مشترکه (بستر زمانی)
□این از کجا میاد؟ همه بلدیم. داشتن منابع خبری متفاوت
□چیکارش می شه کرد؟ به سقراط ایمان بیاریم۱
□ها؟ ببینین من باید باور داشته باشم که خودم چیزی رو از روی شیکم و الکی قبول نکردم، و طرف مقابلم هم ، این حساسیت رو داره. باور داشته باشم که اون هم حقیقت جویی ش زنده است.
□آخه زنده نیست. چرا هست. تو نگران حقیقت جویی خودت باش. یه وقتایی با خودت خلوت کن ببین چقدر داری ستاره های مخالف خودت رو ایگنور می کنی؟ چقدر به روایت های بسیط و ساده ی دل خوش کنک، دل بستی؟ تو ایمان داشته باش اصلا به کورسوی امیدی از حقیقت جویی دوستت. با همون بحث رو ادامه بده. اگه نمی تونی ایمان داشته باشی به اینکه اونم حقیقت جویی داره در قلبش اصلا باهاش وارد بحث نشو. نه چون اون آدم بدیه، چون تو آماده نیستی, تا زمانی که نشانه هایی ببینی و به اینکه اونم انسانیه دنبال راستی و حقیقت، ایمان بیاری.
□به سقراط ایمان بیاریم چی بود این وسط؟ سوفسطایی ها دو دسته بودن. یه دسته می گفتن حقیقت فردیه، شخصیه، نمی شه با کسی به اشتراکش گذاشت. یه دسته می گفتن حقیقت اصلا وجود نداره. این وسط سقراط پاشد گفت جمع کنین بابا، با برهان می شه به حقیقت مشترک رسید، حوصله کنین باووو. و فلسفه رو پایه نهاد. و توی روش گفت و گوش که توسط افلاطون نوشته شد(و کتابای آسونه می تونین بخونین خیلی شیرینه) این قابل رسیدن بودن حقیقت با برهان رو نشون داد.
□حالا در عمل چیکار کنیم؟ سند ارائه بدین و سند بخواین. نسبت به راستی و درستی ستاره های خودتون حساس باشین، و برای اونا رو هم. به دوست مخالف تون، نشون بدین که ستاره ی سست رو از دوست هم فکر قبول نمی کنین. این خیلی اعتماد سازی می کنه. برای ماهر شدنتون در پیدا کردن ستاره های دقیق کتاب مغالطات خندان رو بخونین، پر از مثال های بامزه و جالبه.حتی سرچ ساده با عنوان "لیست مغالطات" هم خوبه. لطف کنین بعد از خوندنش وسواس نگیرین
نکته اخر... پشت کسی رو توی بحث به خاک نمالید. تا نزدیک روشن شدن حقیقت گاهی برید، بهتره تا اینکه برید برسونیدش توی یه چیز به غلط کردم.آدمیزاد روبات نیست. حساسه، لطیفه. جدل کنیم بدتر عناد پیدا می کنه. به قول این روان شناسی اجتماعی ها، از چیزی که دفاع کنی، بیشتر توش محکم می شی.
□حواسمون باسه اگه جدل کنیم نور ایمان مون می رهو اگه تبیین رو رها کنیم، واجب رو زمین گذاشتیم. اگه تبیین مون از پشت دیوار و پینگ پونگی باشه(برم متن بنویسم و فیلم مستند بسازم شاید ببینه) دیدیم که بهش نمی رسه، منابع متفاوته. اگه نرسه واجب کفایی انجام نشده.
پس به قول اخراجی های یک، جلوبریم صدام آسفالت می کنه، عقب بریم مجید. مگه ما جاده خاکی هستیم؟
خلاصه اوضاع خیطه، واجب زمینه، ما وسط پل باریک صراط ایستادیم. اهل بیت رو صدا کنین که کمک کنن بدون اینور اونور افتادن، رد شیم.
#پایان
۶:۲۱
#بچهها_و_جنگ۱امشب چهار نمونه از گفت و گوهای روزهای اخیر با دخترک رو می ذارم. من روان شناس بالینی ام و به فراخور تجربه کاریم، یه چیزایی از گفت و گو با کودکان بلدم. گذاشتم شون، چون سعی کردم عین مکالمه قبل خوابمون رو بنویسم، احتمالا بیشتر از کلی گویی به کار مادرها بیاد.
حالا بی نقص نیست اگه می خواستم اصولی حرف بزنم شاید یه کمی فرق می کرد، ولی این تقریبا چیزی بود که بداهه به عنوان یه مادر به ذهنم می رسید.
□مامان صدای چیه؟■صداها یادته گفتم سه دسته اند؟ یا پدافندن، یعنی از زمین داریم هواپیمای اونا رو می زنیم. یا موشک هامون داره می ره هوا، مثل فیلم خدای جنگ صدا می ده، یا اونا یه جایی رو زدن (ما پنجره رو به فضای باز داریم و بعضی انفجار ها رو بچه ها دیدند، نمی شه گفت وجود نداره. به شوخی می گیم پنجره مون قارچ در آورده: اون حالت شبیه قارچ دودها منظوره) □من می ترسم، اگه بمب بندازن چی؟■اونا براشون فایده نداره مامان، که ما رو بزنن. چون ما اسلحه نداریم که از ما بترسن. اونا دوست دارن پلیس ها رو بزنن.□یعنی این که قارچی شد، خونه پلیس ها بود؟ الان پلیس ها مردن؟ ■نه دیگه، پلیس ها می دونن می خواد بزنه، نمی رن تو پاسگاه شون بمونن دیگه.□پس کسی نمرده؟■چرا بعضی پلیس ها مجبورن حتما برای یه کاری برن تو ساختمون شون، اونا بعضی هاشون شهید شدن. رفتن بهشت. ولی بیشتر پلیسا سر حالن. □اها خب
حالا بی نقص نیست اگه می خواستم اصولی حرف بزنم شاید یه کمی فرق می کرد، ولی این تقریبا چیزی بود که بداهه به عنوان یه مادر به ذهنم می رسید.
□مامان صدای چیه؟■صداها یادته گفتم سه دسته اند؟ یا پدافندن، یعنی از زمین داریم هواپیمای اونا رو می زنیم. یا موشک هامون داره می ره هوا، مثل فیلم خدای جنگ صدا می ده، یا اونا یه جایی رو زدن (ما پنجره رو به فضای باز داریم و بعضی انفجار ها رو بچه ها دیدند، نمی شه گفت وجود نداره. به شوخی می گیم پنجره مون قارچ در آورده: اون حالت شبیه قارچ دودها منظوره) □من می ترسم، اگه بمب بندازن چی؟■اونا براشون فایده نداره مامان، که ما رو بزنن. چون ما اسلحه نداریم که از ما بترسن. اونا دوست دارن پلیس ها رو بزنن.□یعنی این که قارچی شد، خونه پلیس ها بود؟ الان پلیس ها مردن؟ ■نه دیگه، پلیس ها می دونن می خواد بزنه، نمی رن تو پاسگاه شون بمونن دیگه.□پس کسی نمرده؟■چرا بعضی پلیس ها مجبورن حتما برای یه کاری برن تو ساختمون شون، اونا بعضی هاشون شهید شدن. رفتن بهشت. ولی بیشتر پلیسا سر حالن. □اها خب
۲۱:۳۷
#بچهها_و_جنگ۲
□مامان دزد می تونه از درمون بیاد تو؟■نه قفله□خب می تونه بشکنه در رو بیاد تو؟■معمولا نه. چون خیلی در سفته□اگه خیلی زور داشته باشه چی؟■میاد تو□بعدش ما رو می کشه!■دزد که نمی خواد ما رو بکشه. دزده، پولامو رو می خواد. می گه یا پولاتون رو بدین یا بزنمتون. ما هم می گیم بیا پولامون رو ببر. می بره دیگه ما رو نمی زنه□خب دیگه بی پول می شیم■نه خیر بیشتر پولامون اینجا نیست که، توی بانکه. □اها
□مامان دزد می تونه از درمون بیاد تو؟■نه قفله□خب می تونه بشکنه در رو بیاد تو؟■معمولا نه. چون خیلی در سفته□اگه خیلی زور داشته باشه چی؟■میاد تو□بعدش ما رو می کشه!■دزد که نمی خواد ما رو بکشه. دزده، پولامو رو می خواد. می گه یا پولاتون رو بدین یا بزنمتون. ما هم می گیم بیا پولامون رو ببر. می بره دیگه ما رو نمی زنه□خب دیگه بی پول می شیم■نه خیر بیشتر پولامون اینجا نیست که، توی بانکه. □اها
۲۱:۳۸
#بچهها_و_جنگ۳□مامان چرا حمله کردن؟■می خوان پلیس های ما رو بکشن.□خب براشون چه فایده ای داره؟■دوستای خودشون رهبر ما بشن. برای همین رهبر ما رو کشتن. ما می گیم بذارین خودمون رهبر دیگه مون رو انتخاب کنیم. اینا می گن نه ما انتخاب کردیم قبلا براتون، بذارین بازم ما انتخاب کنیم. □خب دوستاشون رهبر بشن. مگه چی می شه؟ ما حرفشون رو گوش نمی کنیم اگه رهبرمون هم بشن.■ما می تونیم حرف شون رو گوش نکنیم. ولی هر کسی رهبر می شه پلیس ها باید حرفش رو گوش کنن که کشور خراب نشه. برای همین اگه اونا رئیس ما بشن، پلیس ها رو مجبور می کنن به حرف خودشون گوش بدن.□خب حالا چی می شه اگه به حرفشون گوش بدیم؟■اخه همون رهبرهای قبلی و وزیرهاشونم که انتخاب کردن تا میومدن کار خوبی کنن برای مردم یا حرف شون رو گوش نکنن، اخراج می کردن. نمی شه اعتماد کرد به دوستای ترامپ. چون از خودشون زور ندارن فقط از ترامپ زور دارن. مجبورن همیشه حواسشون به خوشحال کردن ترامپ باشه نه ما.□اهان
۲۱:۴۵
بچهها_و_جنگ۴
□چطوری یکی میاد توی ایران؟■سوار هواپیما می شه میاد خب□یعنی می شه ترامپ هم بیاد؟■نه، باید ویزا داشته باشه. یه کاغذی که ما به آدم های خوب فقط می دیم، هر کسی نداشته باشه دم در ایران راهش نمی دیم.□من قیافه ترامپرو می شناسم، یه جوریه. ولی سربازاش رو که همه نمی شناسن، از کجا بفهمن به اینا نباید کاغذ اجازه رو بدن؟ ■ما یه سری پلیس مخفی تو کشورهای مختلف داریم. اونا حواسشون هست دوستای ترامپ رو می شناسن بهشون ویزا نمیدن. □چطوری می فهمن کی دوست ترامپه؟■ترامپ که قیافه ش معلومه. هر کسی بره خونه ش یا باهاش ببینن داره کار می کنه.می فهمن این آدم بده نباید بهش ویزا بدن.□اهان
□چطوری یکی میاد توی ایران؟■سوار هواپیما می شه میاد خب□یعنی می شه ترامپ هم بیاد؟■نه، باید ویزا داشته باشه. یه کاغذی که ما به آدم های خوب فقط می دیم، هر کسی نداشته باشه دم در ایران راهش نمی دیم.□من قیافه ترامپرو می شناسم، یه جوریه. ولی سربازاش رو که همه نمی شناسن، از کجا بفهمن به اینا نباید کاغذ اجازه رو بدن؟ ■ما یه سری پلیس مخفی تو کشورهای مختلف داریم. اونا حواسشون هست دوستای ترامپ رو می شناسن بهشون ویزا نمیدن. □چطوری می فهمن کی دوست ترامپه؟■ترامپ که قیافه ش معلومه. هر کسی بره خونه ش یا باهاش ببینن داره کار می کنه.می فهمن این آدم بده نباید بهش ویزا بدن.□اهان
۲۱:۴۵
#روان_شناسی
استرس دارم، وسواسم زده بالا چیکار کنم؟
آقا... با امتداد اضطراب ، تعلیق(نمی دونی فردا چی می شه) و بیکاری (برنامه هدف مند روزانه نداریم) خیلی طبیعیه اختلال های قبلی مون برگرده
وقتی اومد و دسترسی به درمان ندارین به هر دلیلی (وسواس، اضطراب ، معده درد، سر درد، تکرر ادرار، نشخوار فکری، هر کوفتی) بشینین بهش بگین عهه، اومدی، والا حق داری بیایی. فکر کردی ازت می ترسم؟
اصلا خودم از قصد می شینم دوبار می شورم که تو نخوای هی فکرشو تو کله م بندازی
این درمان ش نمی کنه، ولی یه پذیرشی توشه که باعث می شه وخیم تر نشن. چون ترسیدن از علائم، خودش علائم رو تشدید می کنه (مثلا بگی وای تکرر ادرار استرسی گرفتم، واهاهاهای روانی شدم رفت و ...بدتره)
بعدا می ریم درمان هم می شیم یا خودش فروکش می کنه. ولی الان فقط همون که بالا گفتم، نظاره گر باشین دلداری ش بدین بگین روان عزیزم، می دونم استرس داری، حق داری، بیا اصلا می شورم ، تو غصه نخور وسط جنگیم الان. حق داری انقدر رو ویبره باشی.
نخند من خیر سرم لیسانس و فوق لیسانس و دکترای روان شناسی خوندم تو بهترین دانشگاه ها. جدی می گم وقتی دم دستت درمان نیست، حداقل علائم رو بگیر در آغوش نذار ترس از ترس، از خود ترس بیشتر فلجت کنه.
استرس دارم، وسواسم زده بالا چیکار کنم؟
آقا... با امتداد اضطراب ، تعلیق(نمی دونی فردا چی می شه) و بیکاری (برنامه هدف مند روزانه نداریم) خیلی طبیعیه اختلال های قبلی مون برگرده
وقتی اومد و دسترسی به درمان ندارین به هر دلیلی (وسواس، اضطراب ، معده درد، سر درد، تکرر ادرار، نشخوار فکری، هر کوفتی) بشینین بهش بگین عهه، اومدی، والا حق داری بیایی. فکر کردی ازت می ترسم؟
این درمان ش نمی کنه، ولی یه پذیرشی توشه که باعث می شه وخیم تر نشن. چون ترسیدن از علائم، خودش علائم رو تشدید می کنه (مثلا بگی وای تکرر ادرار استرسی گرفتم، واهاهاهای روانی شدم رفت و ...بدتره)
بعدا می ریم درمان هم می شیم یا خودش فروکش می کنه. ولی الان فقط همون که بالا گفتم، نظاره گر باشین دلداری ش بدین بگین روان عزیزم، می دونم استرس داری، حق داری، بیا اصلا می شورم ، تو غصه نخور وسط جنگیم الان. حق داری انقدر رو ویبره باشی.
نخند من خیر سرم لیسانس و فوق لیسانس و دکترای روان شناسی خوندم تو بهترین دانشگاه ها. جدی می گم وقتی دم دستت درمان نیست، حداقل علائم رو بگیر در آغوش نذار ترس از ترس، از خود ترس بیشتر فلجت کنه.
۲۱:۵۹
ما داریم لیبی می شیم؟ #قسمت_اولراستش ما اولین کشوری نیستیم که نوابغش کشف کرده اند راه راحت تر برای حل مشکلات داخلی ، کمک گرفتن از قدرت برتر خارجی است. امریکا هم اولین بار نیست که قرار است مردم بیچاره ای را نجات بدهد. برای رسیدن آدم ها به این نقطه نجات خواهی، معمولا یک برنامه تکراری دارد. ماه قبل وقتی برای بچه ها دبیرستانی پروژه آب لیبی را توضیح می دادم، در تحقیق به شایعات پیچیده شده در فضای مجازی این کشور برخوردم. انقدر این سیر تکراری است که می توانید بعد از مطالعه ، حدس بزنید فردا قرار است چه چیزی پخش شود، با ما همراه باشید!
شایعه تجاوز جنسی به عنوان سلاح جنگی (توزیع ویاگرا به نیروهای قذافی)توصیف: ادعا شد که نیروهای قذافی به طور سیستماتیک زنان رو تجاوز میکنن و برای تشویق، ویاگرا به سربازها میدن. این شایعه در مارس-آوریل ۲۰۱۱ توسط مقامات غربی مثل سوزان رایس (سفیر آمریکا در ООН) پخش شد. چگونگی باور: از طریق رسانههای غربی (CNN، BBC) و سوشال مدیا (فیسبوک و توییتر) که ویدیوها و گزارشهای اولیه رو بدون تأیید به اشتراک گذاشتن. در لیبی، مخالفان از دهان به دهان و شبکههای محلی برای ترساندن مردم استفاده کردن؛ بایاس تأییدی (confirmation bias) باعث شد مردم مخالف رژیم، این رو باور کنن چون با تصویر دیکتاتوری قذافی جور درمیاومد.
خب بعدی چی شد؟ واقعی بود؟
ژوئن ۲۰۱۱، بعد از تحقیقات آمنستی اینترنشنال و هران واتچ که هیچ مدرک مستقلی پیدا نکردن. گزارشها نشون داد ادعاها بر اساس شهادتهای غیرقابل تأیید مخالفان بود و هیچ شواهدی از توزیع ویاگرا نبود. این شایعه نقش کلیدی در توجیه "حمایت از غیرنظامیان" توسط ناتو داشت و احساسات جهانی رو علیه قذافی برانگیخت، که منجر به قطعنامه ۱۹۷۳ سازمان ملل شد. بدون این، مداخله نظامی سختتر توجیه میشد.منبع: ویکیپدیا - ۲۰۱۱ Libyan rape allegations | منبع: Consortium News
خب شما فکر می کنین این مرحله رو رد کردیم یا هنوز شروع نشده، یا وسط شیم؟
#ادامه_دارد@Stkhodabakhshy
خب بعدی چی شد؟ واقعی بود؟
خب شما فکر می کنین این مرحله رو رد کردیم یا هنوز شروع نشده، یا وسط شیم؟
#ادامه_دارد@Stkhodabakhshy
۱۲:۰۱
داریم لیبی می شیم؟
#قسمت_دوم
بریم سراغ شایعه بعددی ماه، توی خبرها می دیدیم که چند تا شهر مثل ملکشاهی داره سقوط می کنه و ماشین سرکوب، برای کشتار مردم غیور این خطه در حال عزیمت هست. بعد از این که رسیدن چی شد؟ آیا کشتار جمعی رخ داد؟ اگه بخوایم به عدد 40 هزارتا کشته دی ماه رجوع کنیم، باید بگیم بله. اونجا چیزی شبیه یک نسل کشی رخ داده. آیا این خبر هم در اتفاقات سال 2011 لیبی ما به ازایی داره؟ آخرش تایید شد واقعی بوده یا تکذیب؟
ادعا شد قذافی داره برای نسلکشی در بنغازی (دومین شهر بزرگ لیبی) آماده میشه و هزاران نفر رو میکشه. این در مارس ۲۰۱۱ توسط رهبران غربی و رسانهها پخش شد.
چگونگی باور: سوشال مدیا (توییتر و فیسبوک) با تصاویر و ویدیوهای جعلی یا اغراقشده از اعتراضات، و گزارشهای اولیه الجزیره و BBC که بدون بررسی پخش کردن. در میان مردم لیبی، ترس از رژیم و شبکههای محلی باعث شد باور کنن؛ رسانههای غربی هم با پروپاگاندای ضدقذافی، این رو تقویت کردن.
بعد از حمله ناتو (آوریل-مه ۲۰۱۱)، تحقیقات هران واتچ و گزارشهای مستقل نشون داد هیچ مدرکی از برنامه نسلکشی وجود نداشته؛ تلفات قبل از مداخله عمدتاً از درگیریهای خیابانی بود، نه کشتار جمعی.
اهمیت: مستقیماً باعث شد ناتو مداخله کنه (با استناد به "مسئولیت حفاظت" یا R2P). این شایعه اعتراضات رو به جنگ تمامعیار تبدیل کرد و حمایت بینالمللی رو جلب کرد، اما بعداً به عنوان پروپاگاندا نقد شد.
منبع: Medium - Betraying Libya | منبع: Frontiers in Communication
فکر می کنم با پیش رفت عملیات های اتحاد گروهک های کرد، این خبر رو بتونیم هفته های آینده دوباره درباره خطه من، کردستان بشنویم. به نظرتون چطوری می شه برای فهمیدن راست و دروغ، مثل اون ها، منتظر کمیته های حقیقت یاب بعد از جنگ نموند؟
#ادامه_دارد@Stkhodabakhshy
#قسمت_دوم
بریم سراغ شایعه بعددی ماه، توی خبرها می دیدیم که چند تا شهر مثل ملکشاهی داره سقوط می کنه و ماشین سرکوب، برای کشتار مردم غیور این خطه در حال عزیمت هست. بعد از این که رسیدن چی شد؟ آیا کشتار جمعی رخ داد؟ اگه بخوایم به عدد 40 هزارتا کشته دی ماه رجوع کنیم، باید بگیم بله. اونجا چیزی شبیه یک نسل کشی رخ داده. آیا این خبر هم در اتفاقات سال 2011 لیبی ما به ازایی داره؟ آخرش تایید شد واقعی بوده یا تکذیب؟
چگونگی باور: سوشال مدیا (توییتر و فیسبوک) با تصاویر و ویدیوهای جعلی یا اغراقشده از اعتراضات، و گزارشهای اولیه الجزیره و BBC که بدون بررسی پخش کردن. در میان مردم لیبی، ترس از رژیم و شبکههای محلی باعث شد باور کنن؛ رسانههای غربی هم با پروپاگاندای ضدقذافی، این رو تقویت کردن.
اهمیت: مستقیماً باعث شد ناتو مداخله کنه (با استناد به "مسئولیت حفاظت" یا R2P). این شایعه اعتراضات رو به جنگ تمامعیار تبدیل کرد و حمایت بینالمللی رو جلب کرد، اما بعداً به عنوان پروپاگاندا نقد شد.
منبع: Medium - Betraying Libya | منبع: Frontiers in Communication
فکر می کنم با پیش رفت عملیات های اتحاد گروهک های کرد، این خبر رو بتونیم هفته های آینده دوباره درباره خطه من، کردستان بشنویم. به نظرتون چطوری می شه برای فهمیدن راست و دروغ، مثل اون ها، منتظر کمیته های حقیقت یاب بعد از جنگ نموند؟
#ادامه_دارد@Stkhodabakhshy
۱۲:۵۹
يادداشت
داریم لیبی می شیم؟ #قسمت_دوم بریم سراغ شایعه بعد دی ماه، توی خبرها می دیدیم که چند تا شهر مثل ملکشاهی داره سقوط می کنه و ماشین سرکوب، برای کشتار مردم غیور این خطه در حال عزیمت هست. بعد از این که رسیدن چی شد؟ آیا کشتار جمعی رخ داد؟ اگه بخوایم به عدد 40 هزارتا کشته دی ماه رجوع کنیم، باید بگیم بله. اونجا چیزی شبیه یک نسل کشی رخ داده. آیا این خبر هم در اتفاقات سال 2011 لیبی ما به ازایی داره؟ آخرش تایید شد واقعی بوده یا تکذیب؟
ادعا شد قذافی داره برای نسلکشی در بنغازی (دومین شهر بزرگ لیبی) آماده میشه و هزاران نفر رو میکشه. این در مارس ۲۰۱۱ توسط رهبران غربی و رسانهها پخش شد. چگونگی باور: سوشال مدیا (توییتر و فیسبوک) با تصاویر و ویدیوهای جعلی یا اغراقشده از اعتراضات، و گزارشهای اولیه الجزیره و BBC که بدون بررسی پخش کردن. در میان مردم لیبی، ترس از رژیم و شبکههای محلی باعث شد باور کنن؛ رسانههای غربی هم با پروپاگاندای ضدقذافی، این رو تقویت کردن.
بعد از حمله ناتو (آوریل-مه ۲۰۱۱)، تحقیقات هران واتچ و گزارشهای مستقل نشون داد هیچ مدرکی از برنامه نسلکشی وجود نداشته؛ تلفات قبل از مداخله عمدتاً از درگیریهای خیابانی بود، نه کشتار جمعی. اهمیت: مستقیماً باعث شد ناتو مداخله کنه (با استناد به "مسئولیت حفاظت" یا R2P). این شایعه اعتراضات رو به جنگ تمامعیار تبدیل کرد و حمایت بینالمللی رو جلب کرد، اما بعداً به عنوان پروپاگاندا نقد شد. منبع: Medium - Betraying Libya | منبع: Frontiers in Communication فکر می کنم با پیش رفت عملیات های اتحاد گروهک های کرد، این خبر رو بتونیم هفته های آینده دوباره درباره خطه من، کردستان بشنویم. به نظرتون چطوری می شه برای فهمیدن راست و دروغ، مثل اون ها، منتظر کمیته های حقیقت یاب بعد از جنگ نموند؟ #ادامه_دارد @Stkhodabakhshy
بریم با#داریم_لیبی_میشیم؟
#قسمت_سوم
یه بار دیگه بگم اینجا داریم چیکار می کنیم؟توی هر قسمت، یه شایعه ، که بعدها معلوم شد شایعه بوده ، ولی اون روزهای حمله امریکا خیلی پخش شده بود در لیبی رو می ذاریم وسط ، یه دور واکسن شیم!
بفرستین برای دوستاتون جهت واکسیناسیون عمومی
این قسمت ثروت افسانه ای:شایعه ثروتمندترین رهبر آفریقا بودن قذافی (با ۲۰۰ میلیارد دلار شخصی)
چی می گفت : ادعا شد قذافی ثروت شخصی عظیمی داره و لیبی "ثروتمندترین کشور آفریقا" بود (قبل از ۲۰۱۱).
چطور مردم باورش کردن؟ گزارشهای رسانهای مثل Forbes و سوشال مدیا، که با تصاویر لوکس قذافی جور بود. مردم باور کردن چون نفت لیبی واقعی بود.
کی معلوم شد خالی بندیه؟ بعد از سقوط (۲۰۱۲)، تحقیقات نشون داد ثروت بیشتر دولتی بود، نه شخصی؛ ارقام اغراقشده.
چرا مهم بود؟ برای نشان دادن فساد رژیم استفاده شد و حسادت و خشم مردم رو برانگیخت.- منبع: Al Bawaba
حالا کجاش شبیه شرایط ماست؟ حتما شنیدین که می گن ایران ثروت بی نظیر افسانه ای از معاون و نفت داره، که اگه دزدی نکنن به هر ایرانی انقدر می رسه که بی نیاز شه ، همه ما ذوق زده می شیم که زودتر با سقوط کردن حکومت به این ثروت برسیم.
این حرفا توی بخشی از مردم ما الان کاملا تثبیت شده. چیزی که با یه سرچ ساده توی آمارهای جهانی نفت ایران یا سرانه تولید ناخالص داخلی ، می شه فهمید چقدر اشتباه اند.ولی خب اگه سرچ نکنیم، باید منتظر رسیدن رویاها بشینیم، رویاهایی که اگه مردم لیبی بعد از حمله ناتو مفت مفت بهشون رسیدن، مام می رسیم


#ادامه_دارد
#قسمت_سوم
یه بار دیگه بگم اینجا داریم چیکار می کنیم؟توی هر قسمت، یه شایعه ، که بعدها معلوم شد شایعه بوده ، ولی اون روزهای حمله امریکا خیلی پخش شده بود در لیبی رو می ذاریم وسط ، یه دور واکسن شیم!
بفرستین برای دوستاتون جهت واکسیناسیون عمومی
این قسمت ثروت افسانه ای:شایعه ثروتمندترین رهبر آفریقا بودن قذافی (با ۲۰۰ میلیارد دلار شخصی)
چی می گفت : ادعا شد قذافی ثروت شخصی عظیمی داره و لیبی "ثروتمندترین کشور آفریقا" بود (قبل از ۲۰۱۱).
چطور مردم باورش کردن؟ گزارشهای رسانهای مثل Forbes و سوشال مدیا، که با تصاویر لوکس قذافی جور بود. مردم باور کردن چون نفت لیبی واقعی بود.
کی معلوم شد خالی بندیه؟ بعد از سقوط (۲۰۱۲)، تحقیقات نشون داد ثروت بیشتر دولتی بود، نه شخصی؛ ارقام اغراقشده.
چرا مهم بود؟ برای نشان دادن فساد رژیم استفاده شد و حسادت و خشم مردم رو برانگیخت.- منبع: Al Bawaba
حالا کجاش شبیه شرایط ماست؟ حتما شنیدین که می گن ایران ثروت بی نظیر افسانه ای از معاون و نفت داره، که اگه دزدی نکنن به هر ایرانی انقدر می رسه که بی نیاز شه ، همه ما ذوق زده می شیم که زودتر با سقوط کردن حکومت به این ثروت برسیم.
این حرفا توی بخشی از مردم ما الان کاملا تثبیت شده. چیزی که با یه سرچ ساده توی آمارهای جهانی نفت ایران یا سرانه تولید ناخالص داخلی ، می شه فهمید چقدر اشتباه اند.ولی خب اگه سرچ نکنیم، باید منتظر رسیدن رویاها بشینیم، رویاهایی که اگه مردم لیبی بعد از حمله ناتو مفت مفت بهشون رسیدن، مام می رسیم
#ادامه_دارد
۱۴:۰۲
#بمب_اتم
بهتر نیست بمب اتم داشته باشیم؟
چند سال پیش وقتی در یک دوره ی سینوسی بحث بمب اتم بالا گرفت، هنوز حال اینترنت انقدر خوب بود که بشود سایت رهبر شهید را زیر و رو کرد. رفتم و هر چیزی که به چشمم خورد درباره بمب اتم را خواندم.
جمع بندی من: آیه الله خامنه ای، دنبال دنیایی می گشت که کشورها مجبور نباشند برای اطمینان از امنیت بمب اتم بسازند. این مسابقه از اساس برای محیط زیست و نسل و انسان خطرناک است. پس مجبور شد به جای راه آسان و کم دردسر ، ولی با آثار خطرناک بشری ،برود به دنبال راه سخت، ولی درست تر در بلند مدت. که آن هم یعنی همین توسعه موشکی غیر هسته ای.
اسمش را می گذارید قمار کردن روی جان ۸۰ میلیون ایرانی؟ من می گذارم ایستادن روی حفظ بلند مدت سلامت و جان ۸ میلیارد انسان و بیشتر از آن حیوان و گیاه.
مساله اینجاست که بوضوح، بشر به سمت عاقل تر شدن نمی رود! درست است دوره هایی از صلح و بچه مثبتی را هر از چندی تجربه می کند، ولی مد شدن این اسباب بازی خطرناک، این بمب اتم، وقتی دولت مردان کشورها را در ده سال و بیست سال بعد نمی شناسی و نمی دانی چقدر خرفت اند و با در دست داشتنش چه می کنند، خیانت در حق بشریت است.
مثل اینکه نت هنوز هم در این حد کار می کند، یک سری به بیانات با کلید واژه بمب ک هسته ای و اتم بزنید، برای من که حسابی درس آموز بود
@Stkhodabakhshy
بهتر نیست بمب اتم داشته باشیم؟
چند سال پیش وقتی در یک دوره ی سینوسی بحث بمب اتم بالا گرفت، هنوز حال اینترنت انقدر خوب بود که بشود سایت رهبر شهید را زیر و رو کرد. رفتم و هر چیزی که به چشمم خورد درباره بمب اتم را خواندم.
جمع بندی من: آیه الله خامنه ای، دنبال دنیایی می گشت که کشورها مجبور نباشند برای اطمینان از امنیت بمب اتم بسازند. این مسابقه از اساس برای محیط زیست و نسل و انسان خطرناک است. پس مجبور شد به جای راه آسان و کم دردسر ، ولی با آثار خطرناک بشری ،برود به دنبال راه سخت، ولی درست تر در بلند مدت. که آن هم یعنی همین توسعه موشکی غیر هسته ای.
اسمش را می گذارید قمار کردن روی جان ۸۰ میلیون ایرانی؟ من می گذارم ایستادن روی حفظ بلند مدت سلامت و جان ۸ میلیارد انسان و بیشتر از آن حیوان و گیاه.
مساله اینجاست که بوضوح، بشر به سمت عاقل تر شدن نمی رود! درست است دوره هایی از صلح و بچه مثبتی را هر از چندی تجربه می کند، ولی مد شدن این اسباب بازی خطرناک، این بمب اتم، وقتی دولت مردان کشورها را در ده سال و بیست سال بعد نمی شناسی و نمی دانی چقدر خرفت اند و با در دست داشتنش چه می کنند، خیانت در حق بشریت است.
مثل اینکه نت هنوز هم در این حد کار می کند، یک سری به بیانات با کلید واژه بمب ک هسته ای و اتم بزنید، برای من که حسابی درس آموز بود
@Stkhodabakhshy
۵:۱۷
می گویند خلبان رفت!می گویم دم خدا گرم. چه برنامه ای چید برای رسوایی دروغ گوها
یادتان هست می گفتین دی ماه همه رو خودتون کشتین، مردم که اسلحه ندارن؟ همه دیدیم که داشتند. طبیعی هم بود، کشور یه وجبی که نیستیم، کیلومترها مرز و بیابان و کوه ایم. آن هم با همسایه هایی... بگذریم.
اما از آن شیرین تر، صحنه اسلحه اضافی دادن بسیج بود به عشایر . رسانه ها خیلی ریلکس اعلام کردند اگه لازم دارین بیایین ببرین. شاهدی زنده برای اینکه "ما همگی یه تیم ایم"، از مسلح شدن مردم کمامکانات ترین بخش هامون هم نمی ترسیم، چون جز عده ای فریبخورده، قاطبه مردم اگه اسلحه پیدا کنن باهاش می رن شکار آمریکایی

خدایا شکرت. به هر دلیلی اگه خلبان رو خواستی برسونی دست مادرش، ولی آشکار سازی بخشی از حقیقت رو هدیه دادی به ما، بیشتر لازمش داشتیم
پ.ن. چک کردن خبر تحویل اسلحه با شما
یادتان هست می گفتین دی ماه همه رو خودتون کشتین، مردم که اسلحه ندارن؟ همه دیدیم که داشتند. طبیعی هم بود، کشور یه وجبی که نیستیم، کیلومترها مرز و بیابان و کوه ایم. آن هم با همسایه هایی... بگذریم.
اما از آن شیرین تر، صحنه اسلحه اضافی دادن بسیج بود به عشایر . رسانه ها خیلی ریلکس اعلام کردند اگه لازم دارین بیایین ببرین. شاهدی زنده برای اینکه "ما همگی یه تیم ایم"، از مسلح شدن مردم کمامکانات ترین بخش هامون هم نمی ترسیم، چون جز عده ای فریبخورده، قاطبه مردم اگه اسلحه پیدا کنن باهاش می رن شکار آمریکایی
خدایا شکرت. به هر دلیلی اگه خلبان رو خواستی برسونی دست مادرش، ولی آشکار سازی بخشی از حقیقت رو هدیه دادی به ما، بیشتر لازمش داشتیم
پ.ن. چک کردن خبر تحویل اسلحه با شما
۵:۱۸
می شود آیا که ما روزی ، اسراییل را نابود کنیم؟مذاکره کنیم یا نه؟
جواب هر دوی این سوال ها برای من، به هم گره خورده. اول برویم سراغ اولی. من دوست ندارم ایران اسراییل را نابود کند. نابودی نهایی این غده باید به دست مردم فلسطین صورت بگیرد. فقط و فقط در این صورت است که آن ها می توانند امنیت پایدار کشورشان را حفظ کنند. همان قدر که امریکا نمی تواند با بمباران برای ما از آسمان پهلوی بریزد، همان قدر که نتوانست لیبی را خوشبخت کند، ما هم نمی توانیم زحمت بکشیم و موشک بسازیم و اسراییل را بیرون کنیم و کلید آماده یک سرزمین سبز را به دست مردم فلسطین بدهیم و بگوییم بروید خوش بخت شوید. نگهداشتن یک مملکت ، نگهداشتن یک انقلاب، یک ملت قوی، از به دست آوردن اولیه ش هم سخت تر است. کشور داری یعنی باید روی هزاران میل به کم کاری و هزاران خدعه دنیای سیاست سایر کشورها را بلد باشی کم کنی. باید دور یک محور سفت ایستادن را بلد باشی(حالا می خواهد آن محور یک فرد باشد مثل رهبر یا یک ایده باشد مثل لیبرالیسم یا یک قانون اساسی). در هر حال این چسبیدن و رها نشدن در کوران حوادث دوران برای نگه داشتن یک کشور ضروری است و سرزمینی را که دیگری آزاد می کند، سرزمین تو نخواهد شد.
فلسطینی ها لیاقتش را دارند که قرن ها به خود افتخار کنند که اسراییل را از خانه شان یک روزی توانستند بیاندازند بیرون. کلید این فتح دست خود خود آن هاست.
توی این 40 روز جنگ چشمم به دنبال خبر تحرکی از سمت کرانه باختری بود. مثلا بگویند حالا که اسراییل سرگرم نبرد با ایران است، برویم و این زمین های فلان شهرک را پس بگیریم مثلا! نمی دانم آنجا اوضاع چطوری است ولی فکر می کنم کاربرد ما باید چیزی شبیه این باشد که ابهت پوشالی دشمن را بریزیم تا مردم همان سرزمین ها جرات شان را باز بیابند و خانه را پس بگیرند
تا آن روز که خبرهای افتخار آمیز نهایی از سمت کرانه باختری رسید چه ؟ جنگ را بس کنیم و برویم مذاکره و هر چه کسب کرده ایم پنبه کنیم؟
اینجایش یک مثال مهم داریم! فرض کنید روی نیمکت نشسته اید که بغل دستی هی می آید به سمت شما و جایتان را می گیرد. بعد از چند بار هشدار و صحبت ، بالاخره یک کف گرگی حسابی در بین شاخ چشم هایش خالی می کنید! بعد دیگر د بزن. او می زند و شما می زنید. آخر این بزن بزن کجاست؟ انقدر بزنمش تا بمیرد و تمام شود؟ یا انقدر دعوا را ادامه بدهیم که بیاید سر میز مذاکره! (و مثلا حاضر بشود با خط کش یک خط بکشد که مرز را تعیین کنید.) آیا ممکن نیست دوباره به همین خط خیانت کند؟ یا توی معامله کلاه سر شما بگذارد؟ چرا قطعا هست. "هیچ تضمینی در حرف این فرد! وجود ندارد" جز " باز بودن دست شما برای ادامه دادن کتک"
تا زمانی که شما بتوانید هر وقت جر زنی کرد، کتک بعدی را بزنید این مذاکره معنی دار خواهد بود! چ.م هر بار خلف وعده کرد نوبت کتک بعدی و بعدی است. و هر وقت نشست سر مرزهای تعیین شده یا منطق برابر در معامله ، #سکوت_صحنه_نبرد آغاز می شود. در واقع در این مثال ، اساسا چیزی به اسم اعتماد و تضمین وجود ندارد که حالا نگران باشیم آیا او متعهد خواهد بود یا نه، همه چیز یک حساب کتاب ساده است. آیا زور شما می رسد بدتر از قبل بزنیدش؟ دوره های سکوت صحنه نبرد طولانی تر می شود. زورتان نمی رسد؟ زودتر وسوسه می شود خیانت را شروع کند.
من فکر میکنم انقدر باید این بازی ادامه پیدا کند که یک میلیارد مسلمان و میلیون ها فلسطینی و میلیاردها آزاده در جهان، ترسشان از اقدام علیه اسراییل بریزد. آن وقت که سست بودن تار عنکبوت عیان شد، وارثان اصلی آن خاک خودشان افتخار فتح تپه هایشان را بر دوش می کشند و حالا با شجاعتی که در این راه کسب می کنند، می توانند خاکشان را قرن ها نگه دارند. نه امریکا می تواند ایران را به آزادی پایدار برساند، نه ایران فلسطین راخدا آن ملتی را سروری داد ، که تقدیرش به دست خویش بنوشت
پی نوشت1: یه وقتی برداشت نشه که می گم فلسطینی ها شجاع نیستن! اون منطقه جای خاصیه، تاریخ سالها جنگ صلیبی و ... می گوید مشتری ش زیاد است. برای حفظش شجاعت و قدرت و انگیزه های فوق عادی می طلبد.
پی نوشت2: یعنی تو به مذاکرات خوش بینی؟ نه ، ولی من به قانون جنگل خوش بینم. مثلا در چنین موردی باید بپرسم، آیا دشمن از اردنگی ما که هنوز رونمایی نشده می ترسد؟ آیا نقشه اش را برای کم کردن فشار ضربه من به جایی رسانده؟ هر وقت توی این پاسخ دادن به خیانت ، احساس سستی و رخنه کنم، نگران می شوم. من قبول ندارم که چون ما مذاکره کردیم جنگ شد، جنگ شد چون از اینجا سیگنال های ضعف داخلی مخابره شد. چه با مذاکره چه بی مذاکره، هر لحظه که آن پسرک نیم کت بغلی بفهمد ما قدرت قبل را (چه نظامی و چه اجتماعی) نداریم، #فریاد_صحنه_نبرد آغاز می شود.
ما که نمی ترسم

جواب هر دوی این سوال ها برای من، به هم گره خورده. اول برویم سراغ اولی. من دوست ندارم ایران اسراییل را نابود کند. نابودی نهایی این غده باید به دست مردم فلسطین صورت بگیرد. فقط و فقط در این صورت است که آن ها می توانند امنیت پایدار کشورشان را حفظ کنند. همان قدر که امریکا نمی تواند با بمباران برای ما از آسمان پهلوی بریزد، همان قدر که نتوانست لیبی را خوشبخت کند، ما هم نمی توانیم زحمت بکشیم و موشک بسازیم و اسراییل را بیرون کنیم و کلید آماده یک سرزمین سبز را به دست مردم فلسطین بدهیم و بگوییم بروید خوش بخت شوید. نگهداشتن یک مملکت ، نگهداشتن یک انقلاب، یک ملت قوی، از به دست آوردن اولیه ش هم سخت تر است. کشور داری یعنی باید روی هزاران میل به کم کاری و هزاران خدعه دنیای سیاست سایر کشورها را بلد باشی کم کنی. باید دور یک محور سفت ایستادن را بلد باشی(حالا می خواهد آن محور یک فرد باشد مثل رهبر یا یک ایده باشد مثل لیبرالیسم یا یک قانون اساسی). در هر حال این چسبیدن و رها نشدن در کوران حوادث دوران برای نگه داشتن یک کشور ضروری است و سرزمینی را که دیگری آزاد می کند، سرزمین تو نخواهد شد.
فلسطینی ها لیاقتش را دارند که قرن ها به خود افتخار کنند که اسراییل را از خانه شان یک روزی توانستند بیاندازند بیرون. کلید این فتح دست خود خود آن هاست.
توی این 40 روز جنگ چشمم به دنبال خبر تحرکی از سمت کرانه باختری بود. مثلا بگویند حالا که اسراییل سرگرم نبرد با ایران است، برویم و این زمین های فلان شهرک را پس بگیریم مثلا! نمی دانم آنجا اوضاع چطوری است ولی فکر می کنم کاربرد ما باید چیزی شبیه این باشد که ابهت پوشالی دشمن را بریزیم تا مردم همان سرزمین ها جرات شان را باز بیابند و خانه را پس بگیرند
تا آن روز که خبرهای افتخار آمیز نهایی از سمت کرانه باختری رسید چه ؟ جنگ را بس کنیم و برویم مذاکره و هر چه کسب کرده ایم پنبه کنیم؟
اینجایش یک مثال مهم داریم! فرض کنید روی نیمکت نشسته اید که بغل دستی هی می آید به سمت شما و جایتان را می گیرد. بعد از چند بار هشدار و صحبت ، بالاخره یک کف گرگی حسابی در بین شاخ چشم هایش خالی می کنید! بعد دیگر د بزن. او می زند و شما می زنید. آخر این بزن بزن کجاست؟ انقدر بزنمش تا بمیرد و تمام شود؟ یا انقدر دعوا را ادامه بدهیم که بیاید سر میز مذاکره! (و مثلا حاضر بشود با خط کش یک خط بکشد که مرز را تعیین کنید.) آیا ممکن نیست دوباره به همین خط خیانت کند؟ یا توی معامله کلاه سر شما بگذارد؟ چرا قطعا هست. "هیچ تضمینی در حرف این فرد! وجود ندارد" جز " باز بودن دست شما برای ادامه دادن کتک"
تا زمانی که شما بتوانید هر وقت جر زنی کرد، کتک بعدی را بزنید این مذاکره معنی دار خواهد بود! چ.م هر بار خلف وعده کرد نوبت کتک بعدی و بعدی است. و هر وقت نشست سر مرزهای تعیین شده یا منطق برابر در معامله ، #سکوت_صحنه_نبرد آغاز می شود. در واقع در این مثال ، اساسا چیزی به اسم اعتماد و تضمین وجود ندارد که حالا نگران باشیم آیا او متعهد خواهد بود یا نه، همه چیز یک حساب کتاب ساده است. آیا زور شما می رسد بدتر از قبل بزنیدش؟ دوره های سکوت صحنه نبرد طولانی تر می شود. زورتان نمی رسد؟ زودتر وسوسه می شود خیانت را شروع کند.
من فکر میکنم انقدر باید این بازی ادامه پیدا کند که یک میلیارد مسلمان و میلیون ها فلسطینی و میلیاردها آزاده در جهان، ترسشان از اقدام علیه اسراییل بریزد. آن وقت که سست بودن تار عنکبوت عیان شد، وارثان اصلی آن خاک خودشان افتخار فتح تپه هایشان را بر دوش می کشند و حالا با شجاعتی که در این راه کسب می کنند، می توانند خاکشان را قرن ها نگه دارند. نه امریکا می تواند ایران را به آزادی پایدار برساند، نه ایران فلسطین راخدا آن ملتی را سروری داد ، که تقدیرش به دست خویش بنوشت
پی نوشت1: یه وقتی برداشت نشه که می گم فلسطینی ها شجاع نیستن! اون منطقه جای خاصیه، تاریخ سالها جنگ صلیبی و ... می گوید مشتری ش زیاد است. برای حفظش شجاعت و قدرت و انگیزه های فوق عادی می طلبد.
پی نوشت2: یعنی تو به مذاکرات خوش بینی؟ نه ، ولی من به قانون جنگل خوش بینم. مثلا در چنین موردی باید بپرسم، آیا دشمن از اردنگی ما که هنوز رونمایی نشده می ترسد؟ آیا نقشه اش را برای کم کردن فشار ضربه من به جایی رسانده؟ هر وقت توی این پاسخ دادن به خیانت ، احساس سستی و رخنه کنم، نگران می شوم. من قبول ندارم که چون ما مذاکره کردیم جنگ شد، جنگ شد چون از اینجا سیگنال های ضعف داخلی مخابره شد. چه با مذاکره چه بی مذاکره، هر لحظه که آن پسرک نیم کت بغلی بفهمد ما قدرت قبل را (چه نظامی و چه اجتماعی) نداریم، #فریاد_صحنه_نبرد آغاز می شود.
ما که نمی ترسم
۴:۳۰
من امسال به حج می روم ؛ ان شالله
قصه من و حج امسال هنوز به هم پیوند نخورده. اصلا کاروانی ندارم. تا حالا یک جلسه هم توجیحی نرفته ام، واکسن نزده ام، آزمایش های پزشکی نرفته ام، هیچ لباس احرامی ندارم و از قضا گذرنامه هم ندارم.
ولی انقدر غریبه و دوست و آشنا خبرم داده اند که خواب دیده ایم رفتی حج، خواب دیده ایم زنگ زدی و گفتی کاروان برایت جور شده که جدی جدی دارد باورم می شود!
یک ماه قبل از جنگ یک روز ظهر همسرم از شرکت پیام داد که می خواهم مهریه ات را بدهم. (مهریه من 5 تا سکه است. یه روز قصه شو شاید گفتم) بلافاصله گفتم انقدری می شود که مستطیع حساب شوم؟ برویم حج؟ موافق بود.رفتیم و فیش خریدیم و پیگیر ورود زورچپانی در تکمیل ظرفیت بودیم که جنگ شد.
به نظرم کنسل بود. نشستم سر جایم ولی خواب ها ولمان نمی کرد. کلاس زبانی که می رفتم و قرار بود کمک کند آنجا عین بلبل رفیق مسلمان پیدا کنم و بشوند در آینده توییت رد و بدل کنیم هم دیگر برایم مزه قبل را نداشت. یک سر فقط رفتیم با همسر سازمان حج که آقای مسئول گفت همینایی که کاروان دارن هم معلوم نیست برن . شما دیگه...
حالا ولی فقیه که می تواند حج را تعطیل کند (تازه نه فقط برای ایرانی ها که برای تمام شیعیان و مقلدین هم می تواند) تصمیم گرفته برای ایران تعطیلش نکند. نمی دانم چرا. یک حدس هایی می زنم
1. شاید دلیلش پایدار بودن این تهدید باشد. امسال و سال دیگر ندارد. عربستان همیشه همین است! و البته بسیار مشتاق به حذف ما مجوس ها از کنگره سالانه مسلمانان جهان ، ولی بدون بَدِ شدن خودش. پایدار بودن تهدید مثل این است که بپرسیم تا کی باید مدرسه ها بسته باشند؟ مهر ماه سال دیگر چه تضمینی هست امریکا ساعت 10 صبح یک روز شنبه، دوباره مدرسه ای را نزند؟ مهرماه 5 سال دیگر چطور؟ چه کسی می تواند بعد از این جنایت، به مادر مینابی بگوید حالا دیگر بچه دیگرت را بفرست برود کلاس اول؟ اما تا چند سال؟ چند دهه؟ می توان به خاطر این خطر واقعی، مدرسه را تعطیل کرد. خطر جنایت گروگان گیری حجاج در حج ، چیزی شبیه همین خطر زدن مدرسه هاست. تازه دومی بعمل هم درآمده و میناب همیشه جلوی چشم ماست. وقتی خطری خط پایان نداشته باشد، نوع مواجهه با آن، متفاوت خواهد بود. باید پرسید بالفرض که 20 سال حج را تعطیل کردید، سال 21 م چه می کنید؟
2. شاید دلیلش اهمیت حج برای ارتباطات نامرئی جبهه مقاومت باشد و نیاز مبرمی که امسال برای آن هست. بیشتر بازش نکنم.
3. شاید دلیلش اهمیت مقتدرانه حضور داشتن و کمرنگ نشدن ایرانی ها باشد، وقتی که برخی کشورها سعی در انزوایش دارند.
من فقط این را می دانم که ولی فقیه تصمیم گرفته درباره تعطیلی حج، حکمی صادر نکند.و شعام تصمیم گرفت اتفاقا مثل یک تیر توی چشم منطقه اعتماد به نفس ایران را با حضور فرو کند. شاید اگر من ولی فقیه بودم، تصمیم اصلا این نبود و حتما اگر تصمیم می گرفت تعطیل کند هم می نشستم اینجا چای و کیکم را می خوردم.
حالا که تصمیم گرفته، من پای پرچمی که بلند شده، می ایستم. می خواهید باشکوه برگزارش کنید؟ من برای افزودن شکوهش حاضرم. البته که هنوز نه کاروان دارم، نه گذرنامه. فقط استدلالی به تصمیم نظام جمهوری اسلامی ایران دارم و چند خواب و رایحه عجیبی از اطمینان که یک دل شدم توی قلبم احساسش می کنم.
پی نوشت اول: حکم این که "می توانی اگر خوف عقلایی داری نروی حج" چیز جدیدی نیست. همیشه بوده. این که امروز انقدر وایرال می شود و به اشتباه به عنوان فتوای شرایط فعلی بیان می شود، من را به جریان سازی های مصنوع، مشکوک کرده.
پی نوشت دوم: اگه گروگان بگیرن چی؟ سرم را می گیرم بالا و می گویم، خدایا من نه فقط شیفته آیه الله خامنه ای، نه فقط شیفته امام خمینی، که شیفته ساختمانی شده ام به اسم جمهوری اسلامی ایران، که برای ساختنش هزاران شهید و حتی خود رهبرم رفته. این ساختمان ولو به اشتباه، تصمیم گرفت پرچمی را با شکوه بلند کند؟ من دستم را گذاشتم روی میله تا محکم تر شود. از من قبولش کن.
پی نوشت سوم: حج همیشه در بخشی از ادبیات ما، چیز بیهوده ای حساب می شده:)). مخصوص پولدارهای پیر. نمونه؟ "اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند..." ، "حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست؟" ، "ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید، معشوق همینجاست بیایید بیایید" و تا فردا از این شعرها ! که از قضا هیچ نسبتی با اهمیت "بزرگترین اجتماع سیاسی معنوی مسلمانان جهان" ندارد. چرایش را نمی دانم. ولی حس می کنم بخشی از این شدت واکنش به حج و عدم واکنش به رفتن بازیکنان به جام جهانی (اگر می شد) به عنوان بزرگترین اجتماع فوتبالی های عالم، ریشه در این قصه های نادرست دارد.
قصه من و حج امسال هنوز به هم پیوند نخورده. اصلا کاروانی ندارم. تا حالا یک جلسه هم توجیحی نرفته ام، واکسن نزده ام، آزمایش های پزشکی نرفته ام، هیچ لباس احرامی ندارم و از قضا گذرنامه هم ندارم.
یک ماه قبل از جنگ یک روز ظهر همسرم از شرکت پیام داد که می خواهم مهریه ات را بدهم. (مهریه من 5 تا سکه است. یه روز قصه شو شاید گفتم) بلافاصله گفتم انقدری می شود که مستطیع حساب شوم؟ برویم حج؟ موافق بود.رفتیم و فیش خریدیم و پیگیر ورود زورچپانی در تکمیل ظرفیت بودیم که جنگ شد.
به نظرم کنسل بود. نشستم سر جایم ولی خواب ها ولمان نمی کرد. کلاس زبانی که می رفتم و قرار بود کمک کند آنجا عین بلبل رفیق مسلمان پیدا کنم و بشوند در آینده توییت رد و بدل کنیم هم دیگر برایم مزه قبل را نداشت. یک سر فقط رفتیم با همسر سازمان حج که آقای مسئول گفت همینایی که کاروان دارن هم معلوم نیست برن . شما دیگه...
حالا ولی فقیه که می تواند حج را تعطیل کند (تازه نه فقط برای ایرانی ها که برای تمام شیعیان و مقلدین هم می تواند) تصمیم گرفته برای ایران تعطیلش نکند. نمی دانم چرا. یک حدس هایی می زنم
1. شاید دلیلش پایدار بودن این تهدید باشد. امسال و سال دیگر ندارد. عربستان همیشه همین است! و البته بسیار مشتاق به حذف ما مجوس ها از کنگره سالانه مسلمانان جهان ، ولی بدون بَدِ شدن خودش. پایدار بودن تهدید مثل این است که بپرسیم تا کی باید مدرسه ها بسته باشند؟ مهر ماه سال دیگر چه تضمینی هست امریکا ساعت 10 صبح یک روز شنبه، دوباره مدرسه ای را نزند؟ مهرماه 5 سال دیگر چطور؟ چه کسی می تواند بعد از این جنایت، به مادر مینابی بگوید حالا دیگر بچه دیگرت را بفرست برود کلاس اول؟ اما تا چند سال؟ چند دهه؟ می توان به خاطر این خطر واقعی، مدرسه را تعطیل کرد. خطر جنایت گروگان گیری حجاج در حج ، چیزی شبیه همین خطر زدن مدرسه هاست. تازه دومی بعمل هم درآمده و میناب همیشه جلوی چشم ماست. وقتی خطری خط پایان نداشته باشد، نوع مواجهه با آن، متفاوت خواهد بود. باید پرسید بالفرض که 20 سال حج را تعطیل کردید، سال 21 م چه می کنید؟
2. شاید دلیلش اهمیت حج برای ارتباطات نامرئی جبهه مقاومت باشد و نیاز مبرمی که امسال برای آن هست. بیشتر بازش نکنم.
3. شاید دلیلش اهمیت مقتدرانه حضور داشتن و کمرنگ نشدن ایرانی ها باشد، وقتی که برخی کشورها سعی در انزوایش دارند.
من فقط این را می دانم که ولی فقیه تصمیم گرفته درباره تعطیلی حج، حکمی صادر نکند.و شعام تصمیم گرفت اتفاقا مثل یک تیر توی چشم منطقه اعتماد به نفس ایران را با حضور فرو کند. شاید اگر من ولی فقیه بودم، تصمیم اصلا این نبود و حتما اگر تصمیم می گرفت تعطیل کند هم می نشستم اینجا چای و کیکم را می خوردم.
حالا که تصمیم گرفته، من پای پرچمی که بلند شده، می ایستم. می خواهید باشکوه برگزارش کنید؟ من برای افزودن شکوهش حاضرم. البته که هنوز نه کاروان دارم، نه گذرنامه. فقط استدلالی به تصمیم نظام جمهوری اسلامی ایران دارم و چند خواب و رایحه عجیبی از اطمینان که یک دل شدم توی قلبم احساسش می کنم.
پی نوشت اول: حکم این که "می توانی اگر خوف عقلایی داری نروی حج" چیز جدیدی نیست. همیشه بوده. این که امروز انقدر وایرال می شود و به اشتباه به عنوان فتوای شرایط فعلی بیان می شود، من را به جریان سازی های مصنوع، مشکوک کرده.
پی نوشت دوم: اگه گروگان بگیرن چی؟ سرم را می گیرم بالا و می گویم، خدایا من نه فقط شیفته آیه الله خامنه ای، نه فقط شیفته امام خمینی، که شیفته ساختمانی شده ام به اسم جمهوری اسلامی ایران، که برای ساختنش هزاران شهید و حتی خود رهبرم رفته. این ساختمان ولو به اشتباه، تصمیم گرفت پرچمی را با شکوه بلند کند؟ من دستم را گذاشتم روی میله تا محکم تر شود. از من قبولش کن.
پی نوشت سوم: حج همیشه در بخشی از ادبیات ما، چیز بیهوده ای حساب می شده:)). مخصوص پولدارهای پیر. نمونه؟ "اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند..." ، "حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست؟" ، "ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید، معشوق همینجاست بیایید بیایید" و تا فردا از این شعرها ! که از قضا هیچ نسبتی با اهمیت "بزرگترین اجتماع سیاسی معنوی مسلمانان جهان" ندارد. چرایش را نمی دانم. ولی حس می کنم بخشی از این شدت واکنش به حج و عدم واکنش به رفتن بازیکنان به جام جهانی (اگر می شد) به عنوان بزرگترین اجتماع فوتبالی های عالم، ریشه در این قصه های نادرست دارد.
۱۵:۳۶