بازارسال شده از یا علی
ه از ریشه ربو: اصل الواحد در اين ماده، انتفاخ همراه با افزايش است؛ به اين معنا كه چيزي در ذات خود ورم كند، سپس در آن افزايشي پيدا شو
۲:۴۶
بازارسال شده از یا علی
وی از ریشه أوی: اصل الواحد در اين ماده روي كردن ابتدايي يا بازگشت به سوي جايگاهي مادي يا معنوي است، به منظور سكونت يا استقرار يا استراحت.اِذ اَوَی الفِتيَةُ اِلَی الكَهفِ (سورۀ مباركۀ كهف، آيۀ 10): يعني قصد رفتن به غار كردند و به سوي آن حركت كردند تا در آن استراحت كنند و از شرّ دشمنان خلاصي يابند.فَلَمَّا دَخَلوا عَلی يوسُفَ آوی اِلَيهِ اَبَوَيهِ (سورۀ مباركۀ يوسف، آيۀ 99): يعني او را فراخواند تا در كنارش بنشيند و او را در حمايت خويش قرار داد.اين معناي حقيقي ماده است، اما معاني چون جمع شدن، مهرباني كردن، پيوستگي، رقّت، رحمت، بازگشت و غيره.. از لوازم اين معنا هستند و از قرائن فهميده ميشوند.آية: اين كلمه از ماده اَوَي/يَأوي به معناي روي كردن به جايي به قصد استراحت در آنجا، گرفته شده است.. اين كلمه بر وزن فَعلَة است، كاربرد اين كلمه از ريشه يائي (أيي) فراوان است، هر چند معنايش به معناي ريشه اول نزديك است؛ يعني تعمّد. بنابراين آيه آن چيزي است كه مدخلي براي روي آوردن به مقصود و وسيلهاي براي رسيدن به آن واقع ميشود و اين در همه موارد كاربردش، مورد نظر است. پس آيه هر چيزي است كه براي رسيدن به خداي تعالي و شناخت او مورد قصد و توجه واقع ميشود.وَ لا تَتَّخِذوا آياتِ اللَّهِ هُزواً (سورۀ مباركۀ بقره، آيۀ
۲:۴۶
بازارسال شده از یا علی
نزل از ریشه نزل: اصل الواحد در ماده، سرازير شدن چيزي از بالا به سمت پايين است و چيز نازل، طبعاً در مرتبه بالاتر است؛ خواه مادي باشد يا معنوي و در هبوط گفتيم كه: منظور از آن جهت استقرار در محلي و تحقق اقامت به دنبال نزول است، بر خلاف نزول؛ زيرا در آن جهت ابتداي نزول مورد نظر است و از مصاديق آن: نزول (پياده شدن) سوار از مركبش و نزول (بارش) باران از آسمان و نزول (فرود آمدن) سختيهاي روزگار در موردي خاص و نزول مرد در ميدان جنگ و نزول شخص در خانه و منزلش و نزول (ورود) مهمان (نَزيل) و نزول مستطيع در انجام دادن عمل حج و نازل شدن غذاي آماده و نزول بركت، ريع (زيادت و نمو)، رحمت، خير، آيه، كتاب و ... است. اما فرق ميان إنزال، تنزيل و تَنَزُّل اين است كه: در إنزال؛ جهت صدور فعل نزول از فاعل لحاظ ميشود. مانند:سوره مباركه اعراف آيه 26: يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا، ای فرزندان آدم، در حقيقت، ما برای شما لباسی فرو فرستاديم.اما در تنزيل؛ جهت وقوع و تعلق فعل به مفعول لحاظ ميشود. مانند:سوره مباركه فرقان آيه 1: تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ، بزرگ [و خجسته] است كسی كه بر بنده خود، فرقان [كتاب جداسازنده حق از باطل] را نازل فرمود.اما تَنَزُّل: صيغه تَفَعُّل بر مطاوعه از تفعيل (تنزيل) دلالت ميكند؛ به اين معنا كه قبول فعل، همراه با طوع و اختيار است و مانند: صيغه انفعال، به طور قهري نيست. مانند:سوره مباركه شعراء آيات 221 و 222: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ/ تَنَزَّلُ عَلَی كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ، آيا شما را خبر دهم كه شياطين بر چه كسی فرود میآيند؟/ بر هر دروغزن گناهكاری فرود میآيندمنظور نزولش از روي طوع، رغبت، تمايل و اختيار است. اما نَزلَة: بر وزن فَعلَة است و بر وحدت و يكبار واقع شدن دلالت ميكند. مانند:سوره مباركه نجم آيات 13 و 14: وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَی/ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی، و قطعاً بار ديگری هم او را ديده است/ نزديك سدرالمنتهیهمچنين صيغههاي مَنزِل، مُنزَل و منزّل: بر مكان دلالت ميكنند كه مَنزِل؛ اسم مكان از فعل مجرد است و بر مطلق محل نزول - بدون قيد - دلالت ميكند.سوره مباركه يس آيه 39: وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّی عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ، و برای ماه منزلهايی معين كردهايم، تا چون شاخك خشك خوشه خرما برگردد.مَنازِل جمع مَنزِل است. اما صيغه مُنزَل: اسم مكان از باب إفعال است. پس در آن - همانگونه كه در باب إفعال گفتيم - جهت صدور لحاظ ميشود. مانند:سوره مباركه مؤمنون آيه 29: وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ، و بگو: پروردگارا، مرا در جايی پربركت فرود آور [كه] تو نيكترين مهماننوازانی.پس معناي مُنزَل؛ محلي است كه در آن نزول صادر از خداي متعال واقع ميشود. همچنان كه صيغه مُنَزَّل از باب تفعيل است و بر محلي دلالت ميكند كه در آن نزولي كه جهت تعلق و وقوع در آن لحاظ ميشود، واقع شده است.
۲:۴۶
بازارسال شده از یا علی
رائق از ریشه طرق: اصل الواحد در اين ماده، ضرب (زدن) و تثبيت بر حالت و كيفيتي مخصوص است. پس اين ماده به مواد طبع، طبق، طحی و طرح نزديك است و در هر يك از آنها خصوصيتي است كه آن را از ساير مواد متمايز ميكند. در طبع؛ مطلق ضرب و تثبيت و در طرق؛ تثبيت بر كيفيتي مخصوص لحاظ ميشود. بنابراين از مصاديق اين اصل است: طريق؛ به شرط اينكه تقدير و تنظيمش بر اساس خصوصيات معين، مورد نظر باشد و طرق الصوف (زدن پشم)؛ بهگونهاي كه نرم و گسترده شود و طرق الفحل علي الناقة؛ يعني جفت كردن شتر نر با شتر ماده، به قصد توليد مثل و ... پس مفاهيم مطلق ضرب، طلوع، خصف (چسباندن و پوشاندن) و سبيل: از معاني اصل نبوده و معناهايي مجازي هستند. پس اين دو قيد بايد در همه معاني آن لحاظ شوند. اين تقدير و تثبيت در يك ويژگي يا در سبيل است كه طريق ناميده ميشود و منظور از آن: سبيل كه انسان را به مطلوبش ميرساند، نيست؛ بلكه تعبير، به اين كلمه به اينكه اين راه تقدير و اندازهگيري شده و بر ويژگي خاص مناسب و مربوطي تثبيت شده، اشاره دارد. مانند: طريق خاصي كه در دريا براي عبور موسي(ع) و اصحابش مقدّر شد و همينگونه است طريقي كه بر اساس كيفيات و ويژگيهاي مرتبط و متناسب با جهنم يا حق يا طريق مستقيم، تقدير شده است؛ زيرا هر يك از دو طريق، نيازمند طَرق و تثبيت بر ويژگيهاي متناسب با آنها هستند يا اينكه اين طَرق در موضوع طبيعي خارجي به ذات خودش است، نه از آن جهت كه سبيل است. مانند:سوره مباركه مؤمنون آيه 17: وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ، و به راستی [ما] بالای سر شما هفت راه [آسمانی] آفريديم و از [كار] آفرينش غافل نبودهايم.سبع طرائق؛ به هفت منظومه در آسمانها اشاره دارد كه بر نظم مخصوص و ويژگيهاي معين، تثبيت و تقدير شدهاند و يا اينكه طَرق از سوي موضوعي خارجي است.سوره مباركه طارق آيات 1 تا 3: وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ/ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الطَّارِقُ/ النَّجْمُ الثَّاقِبُ، سوگند به آسمان و آن اختر شبگرد و تو چه دانی كه اختر شبگرد چيست؟/ آن اختر فروزان.اشاره به خورشيدي دارد كه در هر منظومهاي هست و آن همان است كه روشنايياش، ذاتي است و در منظومه خود گرما و نور ايجاد ميكند و در هر يك از سيارات و قمرهايش، نظم، حركت و ويژگي خاص و مشخصي را تثبيت ميكند و يا طرق در تشريع برنامه عملي يا اخلاقي است
۲:۴۶
بازارسال شده از مولایی
ازمولفه های دعای روز چهارشنبه حضرت فاطمه سلام الله علیها درخواست حفاظت با مددگرفتن از اسماءالهی است
از نظر نگاه اهل معرفت، گرچه همه اسماء الهی اسم ذاتند، اما از جهت دیگر، به اسماء ذات، صفات و افعال تقسیم می شوند؛ چون اسمایی که دلالت آن ها بر ذات ظاهرتر است، به نام «اسماء ذات» خوانده می شوند؛ مانند: «الله، قدّوس، سبّوح، اوّل، آخر، سلام، عزیز، عظیم، ظاهر، باطن، صمد، غنی و امثال آن و اسمائی که دلالت آن ها بر صفات اظهر است، «اسماء صفات» نامیده می شوند؛ مثل: عالم، قادر، سمیع، بصیر، رحمان، رحیم، علیم، و اسمایی که دلالت آن ها بر افعال ظاهرتر است، «اسماء افعال» نامیده می شوند؛ مانند: وکیل، باعث، مجیب، خالق، مصوّر، وهّاب، رزّاق، فتّاح، قابض، باسط، رافع، منتقم، جامع، نافع و امثال آن.(9)
حضرت امام خمینی در تفسیر سوره حمد، پس از طرح و تحلیل این مسأله دیدگاه خاص خود را درباره تفاوت اسماء ذات، و صفات و افعال چنین اظهار نموده است: «این مطلب در مذاق نویسنده درست نیاید و مطابق ذوق عرفانی نشود، بلکه آنچه در این تقسیم به نظر می رسد آن است که میزان در این اسماء آن است که سالک به قدم معرفت پس از آن که فنای فعلی برای او دست داد، حق تعالی تجلّیاتی که به قلب می کند، تجلّیات به اسماء افعال است. و پس از فنای صفاتی، تجلّیات صفاتیه و پس از فنای ذاتی، تجلّیات به اسماء ذات برای او می شود. و اگر قلب او قدرت حفظ داشت، پس از محو، آنچه که از مشاهدات افعالیه خبر دهد اسماء افعال است، و آنچه که از مشاهدات صفاتیه، اسماء صفات و و هکذا اسماء ذات.»#دعای روز چهارشنبه -صحیفه فاطمیه #موضوع :اسماء الهی #امام خمینی
۲:۴۶
ره از ریشه غمر: اصل الواحد در ماده، وارد شدن يا وارد كردن چيزي، در محيطي پست يا جرياني ناملايم (ناسازگار) است و فرق ميان اين ماده و موادّ غمس، غور، غَلّ و غوص اين است كه غمس؛ داخل كردن چيزي در چيزي ديگر به سهولت است. مانند: داخل كردن چيزي در آب و غوص؛ به معناي وارد شدن در باطن و درون چيزي و تحرّك در آن است و غور؛ به معناي ورود در قعر چيزي و فرو رفتن در آن است و غَلّ؛ داخل كردن چيزي در چيزي است؛ بهگونهاي كه موجب تحول و تغيّر شود. اما مصاديق غمر: وارد كردن شخصي در سيلاب، يا آب فراوان، يا در امري شديد، يا در زحمت و ازدحام (شلوغي) يا در مهلكه (محل هلاكت) است و يا ورود شخص در محيط غفلت يا حيرت يا عماية (كوري) يا مستي يا لهو، يا جريان يا مضيقة (تنگنا) يا خمول (سستي) يا قهر يا شدت عطش يا حِقد (كينه) يا حزب گرايي و ... است و از لوازم اين اصل: تستّر (پوشيدگي)، محجوبيّت، غرق، سرعت حركت و مانند آن است.سوره مباركه ذاريات آيه 11: قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ ساهُونَ، مرگ بر دروغپردازان! همانان كه در ورطه نادانی بیخبرندغَمرَة؛ مصدر مرّة است و منظور از آن غَمره مناسب در هر مورد است و گفتيم كه غَمرَة؛ به معناي وارد شدن يا وارد كردن چيزي در حالتي منحطّ يا جريان پست ناسازگار است و حالات مرگ، شرك، كفر و تكذيب: همگي پست و منحطّاند. همچنين غمر؛ شديدترين حالت ابتلاء به لهو، جهل، غفلت، تاريكي، حيرت و گمراهي است؛ زيرا غمر به معناي ورود در سيطره اين حالات پست است.
۳:۱۱
أر از ریشه جأر: اصل الواحد در اين ماده تضرُّع و إستِغاثة (فريادخواهي) با صداي بلند در هنگام سختي و ابتلاء است.ثُمَّ اِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فاِلَيهِ تَجئَرونَ (سورۀ مباركۀ نحل آيه 53)
۳:۱۸
رفیهم از ریشه ترف: اصل الواحد در اين ماده بهرهمندي از نعمتهاي دنيوي و وسعت زندگاني دنيا و تمتّع در آن، از هر جهت است. إتراف به معناي وسعت دادن در زندگي و بهرهمند ساختن از تمتّعات دنيوي از هر جهت است. اما إتراف به معناي إبطار و إطغاء (به بطرو طغيان افكندن) معنايي مجازي و از لوازم وسعت زندگي است.وَ اَترَفناهُم في الحَياةِ الدُّنيا(سورۀ مباركۀ مؤمنون آيه 33)تفاوت مُترَف و مُنعَم اين است كه مُنعَم كسي است كه به او به صورت مادي يا معنوي، ناقص يا كامل، نعمت داده شده؛ خواه فرد مُنعَم نسبت به غير آن نعمت غافل يا متوجه باشد. اما مُترَف كسي است كه در نعمتهاي مادي فرو رفته، در حالي كه از معنويات غافل است.اِنَّهُم
۳:۱۹
ین داستان را قاضی نور الله شوشتری در کتاب احقاق الحق به نقل از کتاب «روض الرياحين في مناقب الصالحين» از علامة عفيف الدين عبد اللّه بن أسعد اليافعي الشافعي اليمني (از علمای اهل سنت) آورده است:بهلول (1) گوید: روزی از یکی از خیابان های بصره عبور می کردم. کودکانی را دیدم که با گردو و بادام بازی می کردند و دیدم کودکی به آنها نگاه می کند و گریه می کند . با خودم گفتم این بچه دارد حسرت این را می خورد که بچه ها وسیله ای برای بازی دارند و او چیزی ندارد تا با آن بازی کند.به او گفتم : پسرم برای چه گریه می کنی؟ من الان برایت گردو و بادام می خرم تا با آنها با بچه ها بازی کنی.پس سرش را بالا کرد و به من نگاه کرد و گفت: ای کسی که عقل تو اندک است ما برای بازی خلق نشده ایم پس گفتم : پسرم برای چه پس خلق شده ایم؟گفت: برای علم و عبادتگفتم: تو از کجا این را متوجه شده ای؟ بارک الله به توگفت: از گفتار خداوند عز وجل: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَآیا گمان می کنید که ما شما را بیهوده آفریده ایم و شما به سوی ما باز نمی گردید؟به او گفتم: ای پسرم! من تو را حکیم می بینم. پس من را موعظه و نصیحتی بکن پس شروع به خواندن این شعر نمود: أرى الدنيا تجهز بانطلاق مشمرة على قدم و ساق فلا الدنيا بباقية لحي و لا حي على الدنيا بباق كأن الموت و الحدثان فيها إلى نفس الفتى فرقا سباق فيا مغرور بالدنيا رويدا و منها خذ لنفسك بالوساقدنیا را می بینم که آماده رفتن شدهو آستین ها و پاچه هایش را بالا زدهپس نه دنیا برای زنده ای باقی مانده استو نه زنده ای در دنیا باقی می ماندگویا مرگ و حوادث ناگوار دنیا به سوی جان آدمی سوار بر اسبی تیزرو می تازندپس ای فریفته به دنیا لحظه ای درنگ کنو از دنیا بار و توشه ای برای خود برداربهلول رضی الله عنه گفت:آنگاه چشمانش را به آسمان انداخت و و دستانش را بالا گرفت و در حالی که اشکانش بر گونه هایش می ریخت می خواند: يا من إليه المبتهل يا من عليه المتكل يا من إذا ما آمل يرجوه لم يخط الأملای کسی که تضرع کننده به سوی او تضرع می کندای کسی که توکل کننده بر او تکیه می کندای کسی که چون آرزومندی به او امید داشته باشدامیدش به خطا نمی رود.پس چون کلامش تمام شد از حال رفت و بر خاک افتاد. پس سرش را به دامن گرفتم و با آستینم خاک را از صورتش پاک کردم. و چون حالش به جا آمد به او گفتم: پسرم برای تو چه پیش آمده که این حال را داری؟ تو بچه کوچکی هستی و گناهی برای تو نوشته نشده ! گفت: ای بهلول! من مادرم را دیدم که می خواست با چند قطعه هیزم ضخیم آتشی بر پا کند. پس برای روشن کردن آن هیزم های بزرگ، هیزمهای کوچکی را روشن کرد گریه من از این جهت است که مبادا ما جزئی از آن هیزم های ریز و کوچک دوزخیان قرار گیریم!» پس گفتم: ای پسرم من تو را حکیم می بینم من را موعظه ای کن. پس گفت: غفلت و حادي الموت في أثري يحدو فإن لم أرح يوما فلا بد أن أغدو أنعّم جسمي باللباس و لينه و ليس لجسمي من لباس البلا بد كأني به قد مر في برزخ البلا و من فوقه ردم و من تحته لحد و قد ذهبت مني المحاسن و انمحت و لم يبق فوق العظم لحم و لا جلد أرى العمر قد ولى و لم أدرك المنى و ليس معي زاد و في سفري بعد و قد كنت جاهرت المهيمن عاصيا و أحدثت أحداثا و ليس لها رد و أرخيت خوف الناس سترا من الحيا و ما خفت من سري غدا عنده يبدو بلى خفته لكن وثقت بحلمه و ان ليس يعفو غيره فله الحمد فلو لم يكن شيء سوى الموت و البلا و لم يكن من ربي وعيد و لا وعد لكان لنا في الموت شغل و في البلا عن اللهو لكن زال عن رأينا الرشد عسى غافر الزلات يغفر زلتي فقد يغفر المولى إذا أذنب العبد أنا عبد سوء خنت مولاي عهده كذلك عبد السوء ليس له عهد فكيف إذا أحرقت بالنار جثتي و نارك لا يقوى لها الحجر الصلد أنا الفرد عند الموت و الفرد في البلا و ابعث فردا فارحم الفرد يا فردبهلول گفت: چون سخنش تمام شد من سر در گریبانم فرو بردم و کودک رفت، پس چون از آن حال در آمدم به کودکان نگاه کردم و او را در بین آنها ندیدم. از آنها پرسیدم : آن پسر که بود؟ گفتند: او را نشناختی؟ گفتم: نه گفتند: او از فرزندان حسین بن علی ع است.
۱۶:۰۴
جوانى خدمت امام حسین علیه السلام رسید و گفت: «من مردى گناه کارم و نمى توانم خود را از انجام گناهان بازدارم، مرا نصیحتى فرما» امام حسین علیه السلام فرمود: پنج کار را انجام بده و آن گاه هرچه مى خواهى، گناه کن. اول، روزى خدا را مخور و هرچه مى خواهى گناه کن. دوم، از حکومت خدا بیرون برو و هرچه مى خواهى گناه کن. سوم، جایى را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هرچه مى خواهى گناه کن. چهارم، وقتى عزراییل براى گرفتن جان تو آمد، او را از خود بران و هرچه مى خواهى گناه کن. پنجم، زمانى که مالک دوزخ، تو را به سوى آتش مى برد، در آتش وارد مشو و هرچه مى خواهى گناه کن.جوان اندکى فکر کرد و شرمنده شد و در برابر واقعیت هاى طرح شده، چاره اى جز توبه نیافت.
۱۶:۳۰
۱۹:۴۹
۱۹:۴۹
رق از ریشه طرق: اصل الواحد در اين ماده، ضرب (زدن) و تثبيت بر حالت و كيفيتي مخصوص است. پس اين ماده به مواد طبع، طبق، طحی و طرح نزديك است و در هر يك از آنها خصوصيتي است كه آن را از ساير مواد متمايز ميكند. در طبع؛ مطلق ضرب و تثبيت و در طرق؛ تثبيت بر كيفيتي مخصوص لحاظ ميشود. بنابراين از مصاديق اين اصل است: طريق؛ به شرط اينكه تقدير و تنظيمش بر اساس خصوصيات معين، مورد نظر باشد و طرق الصوف (زدن پشم)؛ بهگونهاي كه نرم و گسترده شود و طرق الفحل علي الناقة؛ يعني جفت كردن شتر نر با شتر ماده، به قصد توليد مثل و ... پس مفاهيم مطلق ضرب، طلوع، خصف (چسباندن و پوشاندن) و سبيل: از معاني اصل نبوده و معناهايي مجازي هستند. پس اين دو قيد بايد در همه معاني آن لحاظ شوند. اين تقدير و تثبيت در يك ويژگي يا در سبيل است كه طريق ناميده ميشود و منظور از آن: سبيل كه انسان را به مطلوبش ميرساند، نيست؛ بلكه تعبير، به اين كلمه به اينكه اين راه تقدير و اندازهگيري شده و بر ويژگي خاص مناسب و مربوطي تثبيت شده، اشاره دارد. مانند: طريق خاصي كه در دريا براي عبور موسي(ع) و اصحابش مقدّر شد و همينگونه است طريقي كه بر اساس كيفيات و ويژگيهاي مرتبط و متناسب با جهنم يا حق يا طريق مستقيم، تقدير شده است؛ زيرا هر يك از دو طريق، نيازمند طَرق و تثبيت بر ويژگيهاي متناسب با آنها هستند يا اينكه اين طَرق در موضوع طبيعي خارجي به ذات خودش است، نه از آن جهت كه سبيل است. مانند:سوره مباركه مؤمنون آيه 17: وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ، و به راستی [ما] بالای سر شما هفت راه [آسمانی] آفريديم و از [كار] آفرينش غافل نبودهايم.سبع طرائق؛ به هفت منظومه در آسمانها اشاره دارد كه بر نظم مخصوص و ويژگيهاي معين، تثبيت و تقدير شدهاند و يا اينكه طَرق از سوي موضوعي خارجي است.سوره مباركه طارق آيات 1 تا 3: وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ/ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الطَّارِقُ/ النَّجْمُ الثَّاقِبُ، سوگند به آسمان و آن اختر شبگرد و تو چه دانی كه اختر شبگرد چيست؟/ آن اختر فروزان.اشاره به خورشيدي دارد كه در هر منظومهاي هست و آن همان است كه روشنايياش، ذاتي است و در منظومه خود گرما و نور ايجاد ميكند و در هر يك از سيارات و قمرهايش، نظم، حركت و ويژگي خاص و مشخصي را تثبيت ميكند و يا طرق در تشريع برنامه عملي يا اخلاقي است. مانند:سوره مباركه طه آيه 63: بِسِحْرِهِمَا وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلَی، با سحر خود (میخواهند شما را از سرزمينتان بيرون كنند) و آيين والای شما را براندازندطريقه مُثلي؛ راه و روشي است كه نسبت به راههاي ديگر، به اعتدال نزديكتر و عادلانهتر است و صاحب اين روش نيز همينگونه است و يا اينكه طرق، در خلق و تكوين فرض ميشود. مانند:سوره مباركه جن آيه 11: وَأَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَمِنَّا دُونَ ذَلِكَ كُنَّا طَرَائِقَ قِدَدًا، و از ميان ما برخی درستكاراند و برخی غير آن و ما فرقههايی گوناگونيم.منظور اختلاف انواع ايشان و پراكندگي و تمايزشان از جهت صفات ذاتي و ويژگيهاي خلق و تقدير است. پس روشن شد كه طريقة، چيزي است كه به مطروق بودن وصف ميشود و در آن طرق هست و به معناي سبيل نيست، بلكه سبيل مطروق، از مصاديق آن است.
۱۲:۲۷
لح از ریشه فلح: اصل الواحد در ماده، نجات از شرور، ادراك، دريافت خير و صلاح است و با اين دو قيد از مواد نجات، ظفر و صلاح تمايز مييابد و در فارسي از آن به كلمه پيروزي تعبير ميشود. و فوز؛ مرتبهاي پس از فلاح است و آن رسيدن به خير و نعمت است. همچنين بقاء در خير و فوز از آثار اين ماده است. اما معاني شقّ (فلح:شكافتن) و سَحَر (فلاح: سپيده صبح): به اين دليل است كه نجات، خروج از تاريكي، آمدن نور، خير و نعمت، فَلاح و از مصاديق اصل است؛ زيرا در سَحَر، رفتن تاريكي و طلوع نور است و در شكافتن زمين براي كشاورزي، آسودگي زمين از باير بودن و بيحاصلي و آغاز كاشت لحاظ ميشود.
۵:۴۰
از ریشه نکص: صل الواحد در ماده، رجوع شخص از چيزي است كه شأن او به حكم عقل يا به اقتضاي وظيفه شرعي يا انسانياش، استقرار در آن است. پس اين قيود در اصل لحاظ ميشوند. بنابراين مفاهيم مطلق رجوع (بازگشت) يا بازگشت به قهقرا يا كَفّ (خودداري) يا منع از ديگري يا مطلق تأخُّر (عقب ماندن) يا بازگشت به عقب: نُكوص نيستند. اما بازگشت از روي ترس: از مصاديق اصل است البته نه به طور مطلق -؛ بلكه به اين شرط بودن در موردي كه اقتضاي عقل و شرع، ثبات و استقرار در آن است. اما بازگشت از خير: اگر مطلق خير چه در ظاهر و چه در باطن اراده شود از مصاديق اصل است. ضمناً ماده از جهت لفظ و معنا به دو ماده نكث و نكض نزديك است.سوره مباركه انفال آيه 48: وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ ... وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَی عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ، و [ياد كن] هنگامی را كه شيطان اعمال آنان را برايشان بياراست ... و من پناه شما هستم. پس هنگامی كه دو گروه، يكديگر را ديدند [شيطان] به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارمنُكوص شيطان؛ رجوع ازتعهد و قول و تمايلش ميباشد؛ زيرا او در قلب پيروانش، تقويت، تزيين، ياري و ميل به ايشان را القاء و وحي كرده است. اما در هنگام عمل، از تقويت، ياري و پناه دادن به ايشان باز ميگردد. سوره مباركه مؤمنون آيات 66: قَدْ كَانَتْ آيَاتِي تُتْلَی عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلَی أَعْقَابِكُمْ تَنْكِصُونَ، در حقيقت، آيات من بر شما خوانده میشد و شما بوديد كه همواره به قهقرا میرفتيد.
۸:۱۷
بازارسال شده از مولایی
امام هادی علیه السلام :الدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آلاخرون دنیا یک بازاری است یک عده سودمیکنندو یک عده زیان میکنند
شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت
بررسی دعای روز یکشنبه حضرت فاطمه سلام الله علیها :دراین دعای شریف به رستگاری اشاره شده ، احادیثی راجع به رستگاری بیان میشود:
امام صادق علیه السلام : ثَلاثٌ فيهِنَّ النَّجاةُ: لُزومُ الحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الباطِلِ وَ رُكوبُ الجِدِّ؛
نجات و رستگارى در سه چيز است: پايبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مركب جدّيت.تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 69 ، ح 973
امام حسین علیه السلام:
لَا أَفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَرَوْا مَرْضَاةَ الْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخَالِق
رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.
بحارالانوار(ط-بیروت) ج 44 ، ص 383
#دعای روز یکشنبه -صحیفه فاطمیه #موضوع :رستگاری
۲:۵۹
و آيه: (وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ - 4/ مؤمنون).يعني: اينگونه عبادات را كه بايستي انجام دهند، انجام ميدهند و خداوند تزكيهشان ميكند و خود خويشتن پاكيزه گردانند كه هر دو معني- يكي است.در آيه اخير واژه- لِلزَّكاةِ «3»- براي فاعِلُونَ، مفعول نيست بلكه حرف (ل) بر سر - زكاة- براي علّت و قصد و هدف است (يعني: به خاطر اطاعت امر خداي تعالي و رسيدن به تزكيه نفساني زكات ميپردازند).
۷:۵۹