به نامِ شیرینْ و فَرهادْ حاکِمانِ دریای عِشقْ.
۱۸:۵۱
روحی که بین جنگلهای رازآلود و آسمانی لاجوردی رنگ در رفت و آمد است. رد قدمهایش طعم نرسیدن دارد و نگاهش، قصهی کهکشان هاست...جایی که دلتنگیهای زمین، با غبار ستارههای مُرده در هم آمیخته و رایحهی یاس، خاطرات ناگفته را در سکوت شب زمزمه میکند. او، خودِ نرسیدن است؛ در آغوش ابدیت...
۱۸:۵۱
خب خب...اینجا... گاهی وقتها یه دختر بچهی سرگردون، کلید صندوقچهی افکار کهنه رو پیدا میکنه. یهو وسط بوی یاس و عطر بهارنارنج، یه فکر ناگهانی و آزار دهنده از اعماق خاطرات ستاره های مُرده بیرون کشیده میشه. از طبیعت تا اصالت...از اقیانوس ها یا کهکشان ها...از زمین تا آسمون و از پایداری تا تاروت.اینجا نه برنامه ریزی ای هست، نه نقشه راهی هست؛ و نه حتی مقصدی مشخص. فقط...هر چی که از دل شب گریون یا روز پرهیاهو در میاد و باید گفته شه، گفته میشه.
۷:۴۲
فنچ کوچولوها...
ناشناس هاتون منتقل میشه این طرف...
@Silent56
ناشناس هاتون منتقل میشه این طرف...
@Silent56
۹:۱۶
نُها¹:
چرا هیچ قورباغه ای برای این که دیگران دوسش داشته باشن، تلاش نمیکنه شبیه مرغآبی باشه؟قورباغه ها هیچوقت سعی نمیکنن ماسک بزنن تا مورد تایید قرار بگیرن...قورباغه یا قورباغست یا تبدیل به پادشاه میشه؛اون یه مزر قاطع با جهان داره.ما ادم ها هم همینطور.ما با تلاش برای "راضی نگه داشتن همه" فقط قورباغه هایی هستیم که ادای مرغآبی بودن رو در میاریم...این بزرگترین تظاهر ما برای خوب بودنه. و بهاش؟ همون نفس سنگینی که شبها به سراغمون میآد.ولی در نهایت هیچکس یه مرغآبی تقلبی رو دوست نداره..!
#نُها
چرا هیچ قورباغه ای برای این که دیگران دوسش داشته باشن، تلاش نمیکنه شبیه مرغآبی باشه؟قورباغه ها هیچوقت سعی نمیکنن ماسک بزنن تا مورد تایید قرار بگیرن...قورباغه یا قورباغست یا تبدیل به پادشاه میشه؛اون یه مزر قاطع با جهان داره.ما ادم ها هم همینطور.ما با تلاش برای "راضی نگه داشتن همه" فقط قورباغه هایی هستیم که ادای مرغآبی بودن رو در میاریم...این بزرگترین تظاهر ما برای خوب بودنه. و بهاش؟ همون نفس سنگینی که شبها به سراغمون میآد.ولی در نهایت هیچکس یه مرغآبی تقلبی رو دوست نداره..!
#نُها
۹:۴۸
بُنمایهٔ
راز وقتی به وجود میاد که ادم از فاش شدن چیزی بترسه.
ترس وقتی به وجود میاد که یه چیزی برای ادم مهم باشه.
مهم بودن وقتی به وجود میاد که بحث ابرو وسط باشه.
ابروی ادم وقتی ریخته میشه که توی زندگیش عملی یا چیزی غیر از حرفاش باشه.
عملی یا چیزی غیر از حرفاش وقتی به وجود میاد که ادم تحت فشار باشه.
ادم زمانی تحت فشار قرار میگیره که از طرف اطرافیانش درک نشه.
ادم وقتی از طرف اطرافیانش درک نمیشه که متفاوت باشه.
متفاوت بودن از جایی شروع میشه که انسان میفهمه همه نباید مثل هم باشن.
فهمیدن این که همه نباید مثل هم باشن وقتی به وجود میاد که ادم همه رو مثل هم ببینه.
ادم زمانی همه رو مثل هم میبینه که زخم خورده باشه.
ادم زمانی زخم میخوره که روی احساساتش تسلط نداشته باشه.
ادم وقتی روی احساستش تسلط نداره که توی مکان امنی رشد پیدا نکرده باشه.
رشد پیدا نکردن توی مکان امن زمانی به وجود میاد که مکان امنی وجود نداشته باشه.
وجود نداشتن مکان امن زمانی به وجود میاد که ادما فقط به فکر خودشون باشن.
ادما زمانی فقط به فکر خودشونن که بدی توی جامعه رواج پیدا کرده باشه.
بدی وقتی توی جامعه رواج پیدا میکنه که جواب بدی بدی باشه.
𝖈𝖔𝖓𝖙𝖎𝖓𝖚𝖊𝖘...
#بُنمایهٔ
راز وقتی به وجود میاد که ادم از فاش شدن چیزی بترسه.
ترس وقتی به وجود میاد که یه چیزی برای ادم مهم باشه.
مهم بودن وقتی به وجود میاد که بحث ابرو وسط باشه.
ابروی ادم وقتی ریخته میشه که توی زندگیش عملی یا چیزی غیر از حرفاش باشه.
عملی یا چیزی غیر از حرفاش وقتی به وجود میاد که ادم تحت فشار باشه.
ادم زمانی تحت فشار قرار میگیره که از طرف اطرافیانش درک نشه.
ادم وقتی از طرف اطرافیانش درک نمیشه که متفاوت باشه.
متفاوت بودن از جایی شروع میشه که انسان میفهمه همه نباید مثل هم باشن.
فهمیدن این که همه نباید مثل هم باشن وقتی به وجود میاد که ادم همه رو مثل هم ببینه.
ادم زمانی همه رو مثل هم میبینه که زخم خورده باشه.
ادم زمانی زخم میخوره که روی احساساتش تسلط نداشته باشه.
ادم وقتی روی احساستش تسلط نداره که توی مکان امنی رشد پیدا نکرده باشه.
رشد پیدا نکردن توی مکان امن زمانی به وجود میاد که مکان امنی وجود نداشته باشه.
وجود نداشتن مکان امن زمانی به وجود میاد که ادما فقط به فکر خودشون باشن.
ادما زمانی فقط به فکر خودشونن که بدی توی جامعه رواج پیدا کرده باشه.
بدی وقتی توی جامعه رواج پیدا میکنه که جواب بدی بدی باشه.
𝖈𝖔𝖓𝖙𝖎𝖓𝖚𝖊𝖘...
#بُنمایهٔ
۱۱:۳۷
★𝐓𝐚𝐥𝐚𝐟𝐚
اینجا قضاوت یه دروغه... حرفی، سخنی، انتقادی، درد و دلی، چیزی... خوشحال میشم بشنوم حرفایی رو که تا الان گوشِ شنوایی براشون پیدا نکردی.
🤏
فنچ کوچولو ها...توی ناشناس یه جملهی رندوم بگید... هر چی تو دلتونه. هر کلمهای که یهو اومد تو ذهنتون. هر چی که حس میکنید شاید یه قصهای توش باشه.و من با اون جمله یه گشت و گذار کوچیک تو دنیای کلمات و خیال میزنم و براتون یه انشا یا یه داستان کوتاه مینویسم.#اَدبار
۱۳:۳۴
You: با خورشید بگو.
۱۵:۱۱
★𝐓𝐚𝐥𝐚𝐟𝐚
You: با خورشید بگو.
Me: خورشید...
و ماه...
نام هایی که از ازل با واژهی نرسیدن گره خوردهاند.
نه داستانی از وصال بلکه سرودی از جداییت ابدی.
خورشید با تمام آتش و نورش، تنها میتوانست بنگرد.
و ماه با تمامِ سکوت و سردیاش، تنها میتوانست شاهد باشد.
یک قصه، از طلوع تا غروب ناگزیر.
دیگری، از شب تا شب تکراری.
آنها در یک پیمان کیهانی نه برای رسیدن که برای نشان دادن نرسیدن خلق شدند.
خورشید با هر چهرهاش داغ حسرت را بر صورت ماه میپاشید.
و ماه با هر هلالش سرمای تنهایی را در دل خورشید میدمید.
رسیدن...
گویی برای آنها ممنوع بود.
و این چرخه تنها تکرار این فاصلهی بی پایان بود.
نه برای رشد، و نه حتی برای اثرگذاری.
بلکه تنها، بودن در جدایی.
عمری در پی هم دویدند اما در این دویدن، فقط سایه هایشان کشیده و سردتر شد.
و حال...
تنها یک راه باقی ماند؛ خنثی شدن...
نگاه آخر را به هم دوختند.
تموم شد...
دیدی چی شد..؟
نه خورشیدی باقی ماند که بسوزاند، نه ماهی که سرد باشد.
فقط دو روح تهی در خلائی بی نام به هم رسیدند.
آری، آنها با هم یکی شدند.
اما...
وقتی که دیگر هیچکس نبودند.
و گویا جاودانگی آنها، در همین خاموشی مطلق بود...
#اَدبار
و ماه...
نام هایی که از ازل با واژهی نرسیدن گره خوردهاند.
نه داستانی از وصال بلکه سرودی از جداییت ابدی.
خورشید با تمام آتش و نورش، تنها میتوانست بنگرد.
و ماه با تمامِ سکوت و سردیاش، تنها میتوانست شاهد باشد.
یک قصه، از طلوع تا غروب ناگزیر.
دیگری، از شب تا شب تکراری.
آنها در یک پیمان کیهانی نه برای رسیدن که برای نشان دادن نرسیدن خلق شدند.
خورشید با هر چهرهاش داغ حسرت را بر صورت ماه میپاشید.
و ماه با هر هلالش سرمای تنهایی را در دل خورشید میدمید.
رسیدن...
گویی برای آنها ممنوع بود.
و این چرخه تنها تکرار این فاصلهی بی پایان بود.
نه برای رشد، و نه حتی برای اثرگذاری.
بلکه تنها، بودن در جدایی.
عمری در پی هم دویدند اما در این دویدن، فقط سایه هایشان کشیده و سردتر شد.
و حال...
تنها یک راه باقی ماند؛ خنثی شدن...
نگاه آخر را به هم دوختند.
تموم شد...
دیدی چی شد..؟
نه خورشیدی باقی ماند که بسوزاند، نه ماهی که سرد باشد.
فقط دو روح تهی در خلائی بی نام به هم رسیدند.
آری، آنها با هم یکی شدند.
اما...
وقتی که دیگر هیچکس نبودند.
و گویا جاودانگی آنها، در همین خاموشی مطلق بود...
#اَدبار
۱۵:۱۱
★𝐓𝐚𝐥𝐚𝐟𝐚
نُها¹: چرا هیچ قورباغه ای برای این که دیگران دوسش داشته باشن، تلاش نمیکنه شبیه مرغآبی باشه؟ قورباغه ها هیچوقت سعی نمیکنن ماسک بزنن تا مورد تایید قرار بگیرن... قورباغه یا قورباغست یا تبدیل به پادشاه میشه؛ اون یه مزر قاطع با جهان داره. ما ادم ها هم همینطور. ما با تلاش برای "راضی نگه داشتن همه" فقط قورباغه هایی هستیم که ادای مرغآبی بودن رو در میاریم... این بزرگترین تظاهر ما برای خوب بودنه. و بهاش؟ همون نفس سنگینی که شبها به سراغمون میآد. ولی در نهایت هیچکس یه مرغآبی تقلبی رو دوست نداره..! #نُها
نُها²:
تا حالا به این فکر کردید که رینگ بوکس قفس نیست؟اون، محدودهایه برای تمرکز و حفظ خود. اگه یه بوکسور از مرزهای رینگ خارج بشه، بازی تمومه و خودش آسیب میبینه.آدمهای دلسوز، بیشتر مواقع حفظ مرز رو با نفرت و خود خواهی اشتباه میگیرن. و فکر میکنن مهربونی یعنی اجازه بدیم دنیا، ما رو تا آخرین نفس تخلیه کنه.اگه یه بوکسور مرزهای رینگ رو نشناسه، حریفش تا دم مرگ اون رو دنبال میکنه.مهربونی بدون مرز، خودتخریبیه! مرزها رو بکشید، نه برای روندن دیگران، بلکه برای حفظ خودتون برای مبارزههای واقعی.
#نُها
تا حالا به این فکر کردید که رینگ بوکس قفس نیست؟اون، محدودهایه برای تمرکز و حفظ خود. اگه یه بوکسور از مرزهای رینگ خارج بشه، بازی تمومه و خودش آسیب میبینه.آدمهای دلسوز، بیشتر مواقع حفظ مرز رو با نفرت و خود خواهی اشتباه میگیرن. و فکر میکنن مهربونی یعنی اجازه بدیم دنیا، ما رو تا آخرین نفس تخلیه کنه.اگه یه بوکسور مرزهای رینگ رو نشناسه، حریفش تا دم مرگ اون رو دنبال میکنه.مهربونی بدون مرز، خودتخریبیه! مرزها رو بکشید، نه برای روندن دیگران، بلکه برای حفظ خودتون برای مبارزههای واقعی.
#نُها
۱۳:۵۴
فقط روز اولش رو بلد بودم ظاهرا...🦦
۲۰:۲۷
در دنیایی که جادو و واقعیت در هم تنیده شده، دختری به نام «آل» سفری پر فراز و نشیب را آغاز میکند؛ از محدودیت های گذشته تا آزادی پرواز...
او با کمک پسری که روحش با او پیوند ابدی می یابد، از پیلهی سنت ها رها شده و به پروانهای زیبا تبدیل میشود.
اما آیا این رهایی پایان ماجراست؟ یا تنها آغاز ماجرایی عمیقتر؟
چرا که گذشتهی پنهان و دشمنانی ناشناس در کمین نشسته اند تا این پیوند مقدس را بشکنند و رازهای سر به مهر زندگی را آشکار سازند...
.
.
اینجا قراره با هم سفر کنیم به دنیای قصه ها...
شمام اگه دوست داشتی یه حمایت ممنونت میشم تا این سفر رو با هم ادامه بدیم (:
او با کمک پسری که روحش با او پیوند ابدی می یابد، از پیلهی سنت ها رها شده و به پروانهای زیبا تبدیل میشود.
اما آیا این رهایی پایان ماجراست؟ یا تنها آغاز ماجرایی عمیقتر؟
چرا که گذشتهی پنهان و دشمنانی ناشناس در کمین نشسته اند تا این پیوند مقدس را بشکنند و رازهای سر به مهر زندگی را آشکار سازند...
.
اینجا قراره با هم سفر کنیم به دنیای قصه ها...
شمام اگه دوست داشتی یه حمایت ممنونت میشم تا این سفر رو با هم ادامه بدیم (:
۲۱:۳۱