در غروب شهر غریب، در سکوتی سنگین نخلها سر بهزیر، به درد دل میچینند بادی خسته از دل دشتهای دور به یاد غربتِ من، به خواب میرود.
تنهایی در دل کوچهها، چون سایهای میگرید صدای نخلها در گوشم، فریاد فراموشی میسازد باد میآید از آن سوی دل، از سوی بادیه که هیچکس نمیداند چگونه میگذرد.
تنها آشنا، در میان تاریکیها در این شهر غریب، دلی سرد و خالی دارد در دلِ غروب، من همصدا با باد در جستجوی نوری، در اندوهی بیپایان میسازم.
تنهایی در دل کوچهها، چون سایهای میگرید صدای نخلها در گوشم، فریاد فراموشی میسازد باد میآید از آن سوی دل، از سوی بادیه که هیچکس نمیداند چگونه میگذرد.
تنها آشنا، در میان تاریکیها در این شهر غریب، دلی سرد و خالی دارد در دلِ غروب، من همصدا با باد در جستجوی نوری، در اندوهی بیپایان میسازم.
۱۴:۵۱
دلم هنوز در گذر زمان، درگیر آن عشقِ دور و بیپایان است. نفسهایم پر از یاد آن روزها، که دستها به هم نرسید و دلها تنها ماند.
یاد آن لحظات، هر روز دلم را میسوزاند، و چشمانم در خاموشی، در پی آن نگاه. عاشقی که در آغوش نیاورد، اما در دل وفادار، همواره ماند.
گذشته به مثابه دودی است در باد، که در چشمانم هنوز باقی است. "تنها آشنا" همچنان در دل، همچون شعلهای که هرگز خاموش نمیشود.
دل تنگیام مرزی ندارد، و هنوز هم در سوز آن عشق، جا ماندهام. گرچه دست نیافتم، اما وفاداری در قلبم، جاودانه است.
یاد آن لحظات، هر روز دلم را میسوزاند، و چشمانم در خاموشی، در پی آن نگاه. عاشقی که در آغوش نیاورد، اما در دل وفادار، همواره ماند.
گذشته به مثابه دودی است در باد، که در چشمانم هنوز باقی است. "تنها آشنا" همچنان در دل، همچون شعلهای که هرگز خاموش نمیشود.
دل تنگیام مرزی ندارد، و هنوز هم در سوز آن عشق، جا ماندهام. گرچه دست نیافتم، اما وفاداری در قلبم، جاودانه است.
۱۶:۱۹
خنده روچشم تو آیینهی مهتاب شد، دل ز نور خندهات بیتاب شد.
در سکوت شب، دلم آواز خوان، در خیالم خندهات خورشیدمان.
هر تبسم نقش عشقی جاودان، همچو باران بر کویر بیامان.
ای تبسم، نغمهی شیرین دل، زخمها را میکنی مرهم بدل.
خندهات آرامش جانم شده، آرزوی قلب انسانم شده.
با تو دنیا عطر گلباران شود، غم ز هر گوشه پریشان شود.
تنها آشنا ، دلم با یاد تو، خندهات مرز جنون، فریاد تو!
در سکوت شب، دلم آواز خوان، در خیالم خندهات خورشیدمان.
هر تبسم نقش عشقی جاودان، همچو باران بر کویر بیامان.
ای تبسم، نغمهی شیرین دل، زخمها را میکنی مرهم بدل.
خندهات آرامش جانم شده، آرزوی قلب انسانم شده.
با تو دنیا عطر گلباران شود، غم ز هر گوشه پریشان شود.
تنها آشنا ، دلم با یاد تو، خندهات مرز جنون، فریاد تو!
۴:۰۵
بانوی نور
چه غمگین است این آسمان، در سایههای ماتمَت زمین در حسرتِ دیدار، مانده به یادِ قدمَت
تو بانویِ نور و صفا، دخترِ محبوبِ رسول زینتِ دل، گُلِ ایمان، گنجینهی رازِ بتول
همسرِ آن شیرِ خدا، مادرِ سبطینِ وفا حُسنِ جمال و کمال، گوهرِ لطف و رضا
ای مادرِ غم، ای یاسِ پاک، ای روشنیِ راه ما تو نزدِ ما نیز عزیزی، محبوبِ دل، همراه ما
در آن روزهایِ بیقرار، دلها ز سوگت بیصدا تمامِ هستی در غمت، لرزید با آه و دعا
چه ماتمی بزرگ بود، رفتنِ تو ای جانِ جان دریایی از درد و شکیب، مهتابِ شبهای جهان
تنها آشنا میسراید، در وصفِ عشقت، ای عزیز به یادِ زهرایِ بتول، دلها به غمت در ستیز.
چه غمگین است این آسمان، در سایههای ماتمَت زمین در حسرتِ دیدار، مانده به یادِ قدمَت
تو بانویِ نور و صفا، دخترِ محبوبِ رسول زینتِ دل، گُلِ ایمان، گنجینهی رازِ بتول
همسرِ آن شیرِ خدا، مادرِ سبطینِ وفا حُسنِ جمال و کمال، گوهرِ لطف و رضا
ای مادرِ غم، ای یاسِ پاک، ای روشنیِ راه ما تو نزدِ ما نیز عزیزی، محبوبِ دل، همراه ما
در آن روزهایِ بیقرار، دلها ز سوگت بیصدا تمامِ هستی در غمت، لرزید با آه و دعا
چه ماتمی بزرگ بود، رفتنِ تو ای جانِ جان دریایی از درد و شکیب، مهتابِ شبهای جهان
تنها آشنا میسراید، در وصفِ عشقت، ای عزیز به یادِ زهرایِ بتول، دلها به غمت در ستیز.
۱۸:۳۶
هنر در دستان تو جاری است نقش دل از سوزن تو آری است
هر تار و پود از عشق سرشار دنیایی از زیبایی و اسرار
پلیوار که رنگینکمان دوختن جالر، شکوهی ز دل سوختن
موسوم دوچ از مهر و وفا گوید کریشی ز راز کهن بوید
بلوچ، زنی با دلی آشنا نگینی درخشان در هر جا
هنرت فخر این خاک و آیینه به تماشای تو، دیده در سینه
قصهای از شوق تو شد پیدا نگارنده آن، تنها آشنا
هر تار و پود از عشق سرشار دنیایی از زیبایی و اسرار
پلیوار که رنگینکمان دوختن جالر، شکوهی ز دل سوختن
موسوم دوچ از مهر و وفا گوید کریشی ز راز کهن بوید
بلوچ، زنی با دلی آشنا نگینی درخشان در هر جا
هنرت فخر این خاک و آیینه به تماشای تو، دیده در سینه
قصهای از شوق تو شد پیدا نگارنده آن، تنها آشنا
۸:۳۲
یک روز خوب برای تو یعنی آفتاب نرمتر بتابد، باد مهربانتر بوزد، و زمین زیر قدمهایت هموارتر شود. یعنی هر نگاهت پر از امید باشد و هر لبخندت جادویی برای دلهای خسته.
یک روز خوب برای تو یعنی آرزوهایت در آغوش واقعیت جا بگیرند، و تو، مثل همیشه، درخشندهترین ستاره آسمان زندگی باشی. امروز، هر لحظه از آن برای تو زیباترین هدیه خواهد بود.
یک روز خوب برای تو یعنی آرزوهایت در آغوش واقعیت جا بگیرند، و تو، مثل همیشه، درخشندهترین ستاره آسمان زندگی باشی. امروز، هر لحظه از آن برای تو زیباترین هدیه خواهد بود.
۸:۳۳
"تنها آشنا، صدای دلهایی است که در اوج تاریکی، روشنایی را میجویند."
۸:۳۳
انتظار بهار(تنها آشنا)
این هوای سرد را، با دَمِ عشق بهاری کن، نفس بکش در خیال شکوفهها، که از دل یخ، جاری شوند.
لرزش دستان در شبهای سوز، نجوای اشک است و زمزمهی امید، ریسمانی از باور بباف، تا یخِ زمان را بشکند.
ابرها، نجیب و خاموش، قصهای از بهار در دل دارند، و آفتاب، شرمگینِ پاییز، منتظر تولد نور است.
فصل سفید میآید، با هزار آرزو در دامانش، اما قلبها، در سایهی شکوفههاست، که گرم میشوند.
تنها آشنا میگوید: هر غروب، آغازیست، برای سحرِ دیگر، برای بهاری که خواهد رسید.
این هوای سرد را، با دَمِ عشق بهاری کن، نفس بکش در خیال شکوفهها، که از دل یخ، جاری شوند.
لرزش دستان در شبهای سوز، نجوای اشک است و زمزمهی امید، ریسمانی از باور بباف، تا یخِ زمان را بشکند.
ابرها، نجیب و خاموش، قصهای از بهار در دل دارند، و آفتاب، شرمگینِ پاییز، منتظر تولد نور است.
فصل سفید میآید، با هزار آرزو در دامانش، اما قلبها، در سایهی شکوفههاست، که گرم میشوند.
تنها آشنا میگوید: هر غروب، آغازیست، برای سحرِ دیگر، برای بهاری که خواهد رسید.
۱۴:۰۴
نسیمِ صبحِ یارنسیمِ صبح شد و بویِ یار میرسد از دوردلم دوباره به شوقش فتاد در شور و مستور
حدیثِ عشق تو گفتم به شمع و گفتم به پروانهکه این حکایت دیرین نمیشود کهنه در نور
چه دم زدی که جهان پر شد از طنینِ حضورتکه آفتابِ رخ توست آفتابِ شبهای مهجور
به هر کجا که نظر افکنم نشانِ تو پیداستتو در نهانِ دلمی، جانِ من! نه در ظاهر و جمهور
شرابِ وصل تو گر یابم از کرامتِ لطفاتروم ز خویش به در، بینشان شوم، شده بیطور
مگیر از این دلِ خسته دعای نیمهشبم راکه جز تو نیستم این عالمِ فریبنده را نُصُر و دستور
هزار بار اگر دل شکست از این رهِ پر دامبه یادِ عشق تو بستم دوباره عهدِ وفادور
بگو به «تنها آشنا» که ترکِ شوقِ تو نتواندکه در دو عالم اگر جز تو هست، او نکند گور
حدیثِ عشق تو گفتم به شمع و گفتم به پروانهکه این حکایت دیرین نمیشود کهنه در نور
چه دم زدی که جهان پر شد از طنینِ حضورتکه آفتابِ رخ توست آفتابِ شبهای مهجور
به هر کجا که نظر افکنم نشانِ تو پیداستتو در نهانِ دلمی، جانِ من! نه در ظاهر و جمهور
شرابِ وصل تو گر یابم از کرامتِ لطفاتروم ز خویش به در، بینشان شوم، شده بیطور
مگیر از این دلِ خسته دعای نیمهشبم راکه جز تو نیستم این عالمِ فریبنده را نُصُر و دستور
هزار بار اگر دل شکست از این رهِ پر دامبه یادِ عشق تو بستم دوباره عهدِ وفادور
بگو به «تنها آشنا» که ترکِ شوقِ تو نتواندکه در دو عالم اگر جز تو هست، او نکند گور
۶:۲۱
مهِ خوبانبسی آرزو ز دلِ من گذشت و شد دگرولیکن تو ماندی و شدی آرزو دگر
غمت چو سایه بیفتاد بر دلم، ای یارندا رسید که دل را مباد خو دگر
به یادِ روی تو جان از غمت نمیرنجدکه نیست در همه عالم مرا نکو دگر
ز شوقِ چشم تو جان را قرار نتوان یافتکه میدهد دلِ مسکین مرا جَلو دگر
ببین که عشقِ تو اندر دلم چهها انگیختکه یافتم به جهان از وفات بو دگر
به هر نفس همه جا نامِ توست وردِ لبمنباشدم به خدا از تو گفتوگو دگر
اگرچه رفت ز کف صد امید و صد مقصودتو ماندی ای مهِ خوبان، چراغِ سو دگر
به تنها آشنا نظر کن، ز مهر دست مکَشکه نیست در دلِ او جز تو آرزو دگر
غمت چو سایه بیفتاد بر دلم، ای یارندا رسید که دل را مباد خو دگر
به یادِ روی تو جان از غمت نمیرنجدکه نیست در همه عالم مرا نکو دگر
ز شوقِ چشم تو جان را قرار نتوان یافتکه میدهد دلِ مسکین مرا جَلو دگر
ببین که عشقِ تو اندر دلم چهها انگیختکه یافتم به جهان از وفات بو دگر
به هر نفس همه جا نامِ توست وردِ لبمنباشدم به خدا از تو گفتوگو دگر
اگرچه رفت ز کف صد امید و صد مقصودتو ماندی ای مهِ خوبان، چراغِ سو دگر
به تنها آشنا نظر کن، ز مهر دست مکَشکه نیست در دلِ او جز تو آرزو دگر
۶:۲۵
به جانم داغ هجران است و سوزِ سینهی زارم،چه سازد با غمِ سنگینِ دل، این برگِ ناچارم؟بیا ای ماهتابِ رفته، برگرد و شبی بنشین،که بی تو خواب را دانی، به صد افسون نمیآرم.چنان در پیچ و تابِ زلفِ او گم گشت این دل، آه،که حتی با نسیمِ صبح، دیگر ره نمییارم.به هر جا میروم، رنگِ خزان است و نوای درد،شبیه سایهای محزون، به دنبالِ رهِ یارم.فلک هر شب شرابی تلخ در جامِ دلم ریزد،به غیر از گریهی خاموش، چارهای دگر ندارم.کجا شد آن قرارِ خوش که میگفتی که میآیی؟کنون با هر نفس، عهدِ تو را بر دیده میبارم.به تنهایی بمان ای دل، که این تقدیرِ تو این است،همین بس تنها آشنا، که از این غصه بیمارم
۱۵:۵۲
الا ای همنفس، کام دل از باده کجا جویم؟که این خلوتگهِ پاییز، جز اندوه نمیبویم.چو آیینهست جانم، بیغبار اما تماشا کن،که نقش یار میبندد، ز هر سویی که رو پویم.به بوی زلف یار افتادهام در دامِ دلتنگی،نه صبر و نه قرارم مانْد، نه عقل و نه سرِ هویم.مگر ساقی ز جامِ وصل، مِی در کام ما ریزد،وگرنه، از غمِ هجران، به خاک کوی او رویم.نوای چنگ در بزمم، به جز ساز جدایی نیست،که هر دم چون نیِ محزون، نوای غم همی گویم.دلِ بیطاقتم گوید، برو در گوشهای بنشین،که با این تنها آشنا جز اشکِ حسرت نیست در جویم.اگر عمری دگر باشد، به کوی بادهنوشان رو،کنون با هر نسیمِ سرد، از این دنیا چه میپویم!
۱۵:۵۲
غروبِ پاییز افتاد و جهان رنگِ دگر داشتهوا سردِ زمستان بود و دل شوقِ سفر داشتز مهرت، ای رفیقِ نازنین، جانم جوان شدکه دل بیمهربانی، عمری از خود بیخبر داشتنهان در سینه، دلدادگی آرام میجوشیدکه این سودا ز آغاز، نشان از شور و شر داشتمدهوشِ وفای دوست، عقل از دست ما رفتلبت رقصان و دل از خویش، راهِ دربهدر داشتبه وقتِ دیدار، ای جان، چشمِ من بارانکه این لحظه میانِ ما، هزاران چشم و در داشت«تنها آشنا» گفت این سخن با بویِ حافظ:خوشا آن دل که با یار، وفا را همسفر داشت
۱۷:۳۱