@tarjomaan
۱۴:۴۳
.
بیعقلی را نباید صرفاً به افراد نسبت داد، مخصوصاً وقتی در ابعادی چنین عظیم خودش را نشان میدهد. آندره اسپایسر و متس آلوِسون در کتاب «پارادکس بیعقلی» آن را ویژگیای از سیستمهای اجتماعی میدانند که میتواند گاهی اوقات کارکردی باشد. اما بیعقلی دولت ترامپ بیشتر به حملهای آگاهانه به نهادهای تولید دانش -مثل دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی- شباهت دارد. برای فهم بیعقلیِ امروز شاید آرنت بیشتر به کار بیاید. او در سال ۱۹۵۳ نوشت: «رشد بیمعنایی با ازدسترفتن عقل سلیم همراه است».
از نظر آرنت، بیمعنایی نوعی وضع اجتماعی است و علاج آن را هم باید از سطح اجتماعی جستجو کرد. آرنت میگفت توتالیتاریسم مهمترین عامل گسترش بیمعنایی است، چون توتالیتالیسم با فروپاشی ساختار سنتی جامعه، سازوکارهای رایجِ عقلانیت، یعنی همان «عقل سلیم» را از بین میبرد و آدم را «تنها» و «منزوی» میکند. اما به تعبیر ویلیام دیویس، در غرب -مشخصاً در آمریکا- توتالیتاریسم هیچگاه به پیروزی نرسید. پس عقلانیت نیز به توتالیتاریسم نباخت، بلکه «جایش را به سیستمهای غیرشخصی و فوقهوشمندِ جمعآوری و تحلیل دادهها سپرد».
دیویس میگوید مفهوم «بازار»، آنچنان که هایک و شاگردانش از نیمۀ قرن بیستم ترویجش کردند، یکی از این سیستمهای غیرشخصی و فوقهوشمند بود که «کارکرد اصلیاش سازماندهی به دانش در جامعه بود». به عبارت دیگر، آنها میگفتند: مهم نیست اگر تک تک افراد اشتباه کنند، در نهایت، بازار کار درست را انجام خواهد داد. اگر این اعتقاد را به زبانِ امروزی ترجمه میکنیم، معنیاش این خواهد بود که مهم نیست اگر ترامپ تصمیمهای احمقانه میگیرد، چون در نهایت استلزماتِ بازار اشتباهات او را تصحیح خواهد کرد.
رهبران هوشمصنوعی سیلیکونولی هم نکتۀ مشابهی را دربارۀ هوشمصنوعی میگویند: مهم نیست حرفی که میزنید راست باشد یا دروغ، جدی باشد یا شوخی، محترمانه باشد یا مبتذل، در نهایت الگوها و میزان تکرار و همنشینی کلمات مهم است. دیویس میگوید نباید تعجب کرد اگر در چنین جهانی «بیعقلی» به پیروزی برسد. زیرا قوۀ قضاوت فردی و شأن انسانی بهشکلی بیسابقه ضعیف شده است. از نظر او، آنچه نیاز داریم نوعی «درک راستین» است که به گفتۀ آرنت، از طریق «تخیل انسانی» ممکن میشود.
آنچه خواندید برگرفته از نوشتار «نقد بیعقلی محض: راهنمایی برای فهم نسخۀ جدید ترامپ» است که در شمارۀ ۳۷ مجلۀ ترجمان منتشر شده است. این شماره و سایر محصولات ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ما خریداری کنید:
https://B2n.ir/qh7438
tarjomaan.com/shop
برای تهیۀ نسخۀ الکترونیکی این شماره به بسترهای فیدیبو وطاقچه مراجعه کنید.
@tarjomaan
@tarjomaan
۱۴:۴۳
@tarjomaanweb
۱۵:۴۲
۹:۰۹
@tarjomaan
۹:۰۹
.
در دوران هوش مصنوعی، دیگر هیچ نوجوانی در رمانی کلاسیک غرق نخواهد شد
این واقعیتی است که راهی جز پذیرفتن آن نداریم: بچههای امروز دیگر کتاب نمیخوانند. خیلی هم ربطی ندارد که در چطور خانوادهای بزرگ شوند و پدر و مادرشان که باشند. جان مکوورتر، زبانشناس، استاد دانشگاه و نویسندهای که تمام عمرش به کتابخواندن گذشته، وقتی دختران نوجوانش را میدید که در خانۀ مملو از کتابشان، همیشه خیرهشدن به صفحۀ گوشیهایشان را ترجیح میدهند، با خودش میگفت: شاید اگر دخترانم دو نسل پیش زندگی میکردند، مثل خودم همواره در حال خواندن بودند، اما این روزها، خودِ من هم اغلب دارم به گوشیام نگاه میکنم.
او به یاد میآورد که سال ۱۹۸۸ بخش زیادی از آنا کارنینا را روی نیمکتهای پارک خواند. چنان در دنیای حماسی تولستوی غرق میشد که سرش را بلند میکرد و واقعاً انتظار داشت آنا و ورونسکی را ببیند که در حال عبورند! اما حالا ظاهراً فقط میشود برای آن روزهای گذشته تأسف خورد. امروزه جوانان کمتر مطالعه میکنند و تعداد جوانانی که برای لذت کتاب میخوانند پیوسته رو به کاهش است. بسیاری از منتقدان فرهنگی میگویند این مسئله نگرانکننده است و ما را به ورطۀ حماقت جمعی خواهد کشاند.
اما مکوورتر با این منتقدان چندان موافق نیست. او مینویسد: «منتقدان این مسئله را نادیده میگیرند که، در کنار کاهش مطالعه، نوشتههای عمیق و گفتوگوهای اثرگذار رشد کردهاند؛ رشد خبرنامههای ساباستک و پادکستها نشاندهندۀ تقاضا برای ایدهها و اطلاعاتِ بیشتر است، نه کمتر... من وقتی همسن دخترانم بودم، تعداد زیادی کتاب نهچندان خوب میخواندم، چون چه کار دیگری میتوانستم بکنم؟ اما آنها ترجیح میدهند وقتشان را برای آثاری بگذارند که واقعاً برایشان هیجانانگیز است.»
شاید هم در این اغراق شده که دانشجوها در گذشته واقعاً خیلی کتاب و متنهای سنگین میخواندند. مکوورتر بهیاد دارد که وقتی دانشجو بود، تعداد کمی از همکلاسیهایش همۀ تکالیف خواندنیشان را کامل میخواندند. دانشجویان خودش هم از مدتها پیش از دوران شبکههای اجتماعی اعتراف میکردند که بیشترِ مطالب را نمیخوانند. بخشی از این مسئله به این دلیل است که استادان اغلب متون انبوهی را تکلیف میکنند، اما تنها بخش کوچکی از آن را در کلاس بحث میکنند.
وقتی مجبورتان کنند کتابی سخت و حوصلهسربر را از ابتدا تا انتها بخوانید، اما در کلاس هیچ حرفی از آن زده نشود، یا نهایتاً چند پاراگراف از آن مورد بحث قرار گیرد، کمکم یاد میگیرید که خواندنِ متنهای طولانی را کنار بگذارید و درسهایتان را به شیوههای راحتتری بگذرانید. اگر از این زاویه نگاه کنیم، ظهور هوش مصنوعی و استفاده از آن در خلاصهکردن متنها یا انجامدادن تکالیف کلاسی، فقط یک گامِ دیگر در مسیری است که همیشه دانشجوها در حال پیمودن آن بودهاند.
البته در دوران هوش مصنوعی دیگر هرگز کارنوشتهای پنجپاراگرافی دربارۀ موضوعات انتزاعی فایدهای نخواهد داشت. هدف اصلی آن یادداشتهای قدیمی پرورش توانایی ایجاد استدلال بود. انجام این کار همچنان ضروری است؛ فقط باید روش دیگری برگزینیم. در بعضی موارد، این یعنی از دانشجویان بخواهیم این یادداشتها را در امتحانهای کلاسی بنویسند، بدون اینکه به صفحهنمایش دسترسی داشته باشند. یا باید پرسشهایی از آنها بپرسیم که هوش مصنوعی قادر به پاسخدادن به آنها نیست، مانند پرسیدن «نظر شخصی».
شاید غمانگیز باشد، اما احتمالاً هیچکدام از بچههای این نسل دیگر هرگز عاشق رمانهای طولانی و کلاسیک نخواهند شد. اما آنها اکنون از مجموعۀ غنیتری از محتواها لذت میبرند که نسلهای قبلی نداشتند. کار ما باید این باشد که تشویقشان کنیم تا حد ممکن با بهترینهای آن درگیر شوند، حتی اگر این به معنای مواجهۀ کمترشان با تولستوی و دیگر نویسندگان کلاسیک باشد. به امید اینکه وقتی هوش مصنوعی بخشی از این کارهای بیهوده را انجام میدهد، آنها زمان بیشتری برای این داشته باشند که واقعاً خودشان فکر کنند.
آنچه خواندید برگرفته از نوشتار «تولستوی به هوش مصنوعی خواهد باخت؛ شاید اشکالی نداشته باشد» است که در شمارۀ ۳۷ مجلۀ ترجمان منتشر شده است. این شماره و سایر محصولات ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ما خریداری کنید:
https://zaya.io/2mdm5
tarjomaan.com/shop
برای تهیۀ نسخۀ الکترونیکی این شماره به بسترهای فیدیبو وطاقچه مراجعه کنید.
@tarjomaan
@tarjomaan
۵:۳۲
@tarjomaan
۱۳:۴۹
.
همۀ راهها به تلویزیون ختم میشود
وقتی در دهههای پایانی قرن بیستم، تلویزیون در خانهها جولان میداد، منتقدانی مثل رابرت پاتنام یا نیل پستمن در کتابهایشان هشدار میدادند که صفحۀ نورانی تلویزیون حیات انسانی ما را به خطر انداخته است. پاتنام در کتاب مشهورش، بولینگ در تنهایی، نوشت: هر بزرگسال آمریکایی در سال، حدود ۳۰۰ ساعت وقت فراغت اضافی داشته است که بهجای یادگرفتن مهارتی تازه، مشارکت در جامعه، یا تربیت فرزند، صرفِ تلویزیون دیدن در تنهایی و انزوا شده و پستمن میگفت تلویزیون سیاست را به تئاتر، علم را به داستانگویی و همهچیز را به حماقت تبدیل کرده است.
آن سالها، اینترنت و دنیای دیجیتال در حال ظهور بود و خوشبینها خطاب به منتقدانی مثل پستمن و پاتنام میگفتند: دوران تلویزیون به پایان خود نزدیک میشود. به زودی اینترنت از راه خواهد رسید و زخم عمیقی را که تلویزیون بر پیکر فرهنگ زده، درمان خواهد کرد. جاناتان فرنزن، در مقالهای در سال ۱۹۹۵ دربارۀ افول خواندن و ظهور فناوری دیجیتال نوشت: «فناوریِ دیجیتال داروی خوبی برای جامعۀ بیمار است». اما حالا که سی سال از آن روز گذشته است به خوبی میدانیم که رسانههای دیجیتال هرگز به پادزهر تلویزیون تبدیل نشدند.
درک تامپسون، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، میگوید اینترنت نهتنها بدیلِ تلویزیون نشد، بلکه خودش در نهایت به تلویزیونی مرگبارتر تبدیل شد. او توضیح میدهد: «وقتی میگویم ”تلویزیون“، منظورم فقط شبکههای معمولی، شبکههای کابلی یا چیزی مثل نتفلیکس نیست. ریموند ویلیامز در کتابی میگوید، همۀ نظامهای ارتباطی پیش از تلویزیون، عناصری گسسته بودند. مثلاً کتاب مجموعهای از برگهها بود که بین دو جلد جمع شده بودند، تئاتر یک نمایش بود که در زمان و مکان مشخصی اجرا میشد، اما تلویزیون، یک ”جریان“ است».
تلویزیون شکلهای پراکندۀ رسانه و سرگرمی را در چیزی واحد همگرا میکند: جریانِ پیوستۀ ویدیوهای دنبالهدار. اگر مطابق با این تعریف نگاه کنید، بهتر متوجه میشوید که چطور اینترنت به تلویزیون تبدیل شده است. شبکههای اجتماعی که امروزه عملاً جایگزین اینترنت شدهاند، به جریانِ بیوقفهای از ویدئوها مبدل گشتهاند که سازندههایشان را نمیشناسیم و فقط یکی پس از دیگری تماشایشان میکنیم. البته مثل زمانِ ظهور اینترنت، امروز هم خوشبینهایی پیدا میشوند که میگویند دوای دردِ شبکههای اجتماعی فناوریِ هوش مصنوعی است.
اما درک تامپسون میگوید هوش مصنوعی هم محکوم به سرنوشت مشابهی است. همین حالا، متا محصولی به نام وایبز معرفی کرده و اوپناِیآی هم سورا را رونمایی کرده است. هر دو شبکههای اجتماعیِ مبتنی بر هوش مصنوعیاند که کاربران در آنها میتوانند بیوقفه ویدیوهایی را تماشا کنند که با هوش مصنوعی تولید شدهاند. پس مسیر پیش رو تقریباً روشن است: همهچیز دارد تلویزیون میشود. و این یعنی همهچیز کمکم ارزشهای تلویزیون را به خود میگیرند: فوریت، هیجان، نمایش، ایجاز.
نتیجه، همانطور که پستمن هشدار داده بود، جامعهای است که فراموش میکند چطور در قالبِ استدلالهای طولانی فکر کند و بهجای آن یاد میگیرد در قالب صحنههای کوتاهِ نمایشی فکر کند. آشناست؟ به چهرههای اصلی سیاست امروز نگاه کنید. به رئیسجمهور راستگرایی که ستارۀ تلویزیونِ واقعنماست. به چپگرایانی که برنامۀ یوتیوبی میسازند. تسلط بر دستور زبانِ ویدئوهای کوتاه، دیگر چیزی حاشیهای در موفقیت سیاسی نیست، خودِ موفقیت سیاسی است. ویدیوهای کوتاه، از نظر نسلِ امروز، از مفهوم موفقیت جداییناپذیر شدهاند.
نسل زد درآمریکا، پنج سالِ پیاپی در نظرسنجیها گفتهاند بیش از هر چیز میخواهند در بزرگسالی «اینفلوئنسر» باشند. وقتی همهچیز به تلویزیون تبدیل میشود، آنچه از دست میرود فقط خودِ هوش نیست، بلکه چیزی است که گفتنش سختتر است و اثباتِ ارزشش از آن هم دشوارتر: ظرفیت تنهابودن، توانِ توجه پایدار، ساحتِ درون داشتن؛ این فضیلتها در جهانی که هر رسانه همان رسانۀ دیگر است و هر چیز و همه چیز به نظام ارزشیِ یک چیز، یعنی تلویزیون، فروکاسته شده، دیگر معنایی ندارد.
آنچه خواندید برگرفته از گزارش «همهچیز تلویزیون است» است که در شمارۀ ۳۷ مجلۀ ترجمان منتشر شده است. این شماره و سایر محصولات ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ما خریداری کنید.
tarjomaan.com/shop
https://zaya.io/2mdm5
برای تهیۀ نسخۀ الکترونیکی این شماره به بسترهای فیدیبو وطاقچه مراجعه کنید.
@tarjomaan
@tarjomaan
۵:۰۳
@tarjomaan
۴:۴۳
@tarjomaan
۱۲:۵۵
@tarjomaan
۵:۳۱