برای اینکه یادمان نرود اتفاقا جنگ، خیلی هم چهرهی زنانه دارد.....
۱۹:۴۱
از سه چهار روز پیش که قصد روایتگری را جدیتر پیش گرفتهام، نیت گذاشتهام برای سلامت صاحبالزمان؛ به تقلید از سلمان که به نیت سلامت پیامبر شمشیر میزد. من از اینجا نه تریبون بلندی دارم برای صرف معنا، و نه معنای درخوری برای صرف، اما، شما هم این شبها برای سلامتیاش، هر کاری میتوانید بکنید، هرکاری.
۱:۰۳
این شبها که بیرون میرویم، غسل شهادت میکنم. وضو میگیرم. اشهد میخوانم. توی جیب بچهها مشخصات میگذارم. این شبها را للّه قدم برمیدارم. صدای موشکها که میآید، برای جوان پدافندی زیرلب آیتالکرسی میخوانم. فریاد الله اکبر که بلندتر میشود، برای مردمم، برای این آرمان بزرگ، دعای وحدت میخوانم. اینها برای منِ انقلابندیده، شکل عجیبی از اعجاز است. قلبم با جمعیت گرم میشود.شهدا را که میآورند اما.... شهدا را که میآورند معجزه، لمس لطیفی میشود بر چشمهای خیسم، تکیهگاه محکمی میشود برای پاهای لرزانم، دستِ پراعتمادی میشود برای دستگیریام؛ تا غیرتِ شهید را در لحظه از هوا بقاپم و بگنجانم گوشهی روحم برای شبهای روشن حماسهسازی.الله اکبر، این روزها...الله اکبر، این شهدا...الله اکبر، این غیرت ایرانی...
" />
نورا جعفری
۱۶:۴۱
الهی،به حق خونهای پاک ریخته شده...
۱۴:۵۳
جمعیت آنقدر زیاد است که به زحمت جای خالی پیدا میکنم و مینشینم. شهید بازرسی آوردهاند میهمان سفرهی هفتسینمان. صدای با صلابت سیدعلی به رسم نانوشتهی هر سال حول حالنا میگوید، اشک از چشمها میلغزد پایین و من میدانم چه آتشها که با این اشکهای حق، خاموش میشود!سال پیش، با شب قدر تحویل شد و امسال با عید فطر، چشمهای مضطرم هرچیزی را به فال نیک میگیرد....ما امسال خیلی چیزها از دست دادیم، خیلی چیزها؛ رهبر شهید را، آقای خوشفکر لاریجانی را، بچههای میناب را، نوزادهای بیمارستان گاندی را، جوانها و سردارهای جان بر کف میهن را؛ اما من عمیقأ خیال میکنم این خونهای پاک به ما چیزهایی داد که با صد سال انتظار نمیشد بدست آورد. خانوادهی ما را بسط داد به همهی مردم غیوری که شبها گرد میدان میآیند، امید ما را وصل کرد به تنها قادرالامور و دلهایمان را گره زد به دست پنهان معجزههایش. ما مبعوث شدن ملت را به عین دیدیم و انشالله نابودی دشمن خدا به دست همین ملت را هم خواهیم دید.نوروزتان پیروز!
" />
نورا جعفری
۱۸:۲۲
بازارسال شده از حقیقت انتظار
اون کسی که میخواد خم شدن مارو ببینه بهش بگید موقع نماز بیاد...
۸:۴۱
حلما، دخترِ تبریز....
۱۱:۱۵
در جایی از شهید آوینی نقل شده:«نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزمودهاند ولاغیر.... صحرای بلا به وسعت همهی تاریخ است.» برایم در این خصوص نوشتن، از تمام موضوعات سختتر است، گریزی میزنم اما که زخممان تازه و گوشمان تشنهی روضه. حسین(ع)، مکه را که رها کرد در وقفهی عظیم تاریخ، دست تبارش را با خود کشید به قتلگاه. میگویند سر را که نشان رقیه دادند، هیچ نتوانست بگوید، قلب کوچکش از حرکت بازماند...اینها را میگویم برای حلمای عزیز تبریز. برای این میگویم که وقتی نیروهای امدادی پیکر کمجانش را از زیر آوار بیرون آوردند و فهمیدند حلمای یک ساله، تنها بازماندهی خانوادهی پنج نفرهاش است، لابد زیاد یاد رقیه افتادند. لابد وقتی با زبان گرم ترک، -جوزومِ نوری،بالام جیرانم- قربان صدقهاش میرفتند تا دردش را فراموش کند، در دل برای آیندهی حلما خون گریه میکردند. لابد وقتی زخمهایش را میشستند، به این فکر میکردند بچه است و شیطنتهایش، که بعد از این، کسی هست که زخمهای زانویش را تیمار کند؟حلما تنها نشد اما. خدای حلما از نجاست امپریالیستی جهان خیلی بزرگتر است. و قوت انتقام حلما را همکیشان غیورش، بدرقهی موشکهای ایرانی میکنند. داغ حلما و امثال حلما، داغ ایران است. ما برای بعد پیروزی، اشکهای بسیار داریم، هرچند که حالا، در این صحرای عاشورا، نحنُ المُنْتَقِمون....
" />
نورا جعفری
۱۱:۱۵
ببینید و بعد بخوانید...
۱۱:۱۶
صداهای شهید آوینی.mp3
۰۳:۴۰-۱.۲۷ مگابایت
در عصری اینچنین، در روزگاری که بشر بندهی اهوای خویش است و بت خویشتن را میپرستد، ظهور این جوانان چه معنایی دارد؟ اینان طلیعهدار عصر توبهی بشریت و نمونهای از انسانهای آینده هستند و آینده انسان، آیندهای الهی است.
۲۰:۵۶
باید دختر باشی که بدانی نگاه گره زدن به خم ابروی بابا، غم عالم میاندازد توی دلت و با یک خندهاش، چطور کار دنیا راست میشود. باید دختر باشی که بدانی وقتی بدون بابا مینشینی پای سفرهی غذا، دیگر چیزی با مزهی خوش از گلو پایین نمیرود. باید دختر باشی که بدانی وقتی بابا کمی دیرتر از معمول میرسد، سکوت چقدر روی قلب خانه سنگینی میکند. برای همین من خوب میدانم دخترها چقدر باباییاند.
اولین بار که عبارت «مادرِ بابا» به گوشم خورد، نام کتابی بود که مامان در روزهای شیرین کودکی قبل خواب برایمان میخواند. کتاب وصف ارتباط معجزهوار حضرت زهرا و پیامبر در زمان بعد رحلت حضرت خدیجه بود و موکد بر شرح مادرانگی ایشان برای پدرش در آن ایام سخت. این را میگویم چون میدانم بیشتر از اینکه دختر جانش بسته باشد به جان پدر، پدر جانش بسته است به جان دختر... برای این میگویم که تو احتمالا هربار که به محل حادثه میروی، در خیالت است که این بار مرخصی رد کنی تا بعد یک ماه برگردی خانه، آن عروسکی که قولش را به دخترت دادی بخری تا تلخی روزهایی که نبودی را از یادش ببری. برای دل تو میگویم که هر لحظه شور میزند مبادا همسرت دلتنگی کند، مبادا طاقت نیاورد، گریه کند؛ مبادا پسرت بهانه بگیرد دوری تو را و درست غذا نخورد. مبادا مادرت راضی نباشد به این بیخبریهای مدام و خطرهای بیپایان.برای تو میگویم که همهی داشتهات را پشت سر گذاشتی تا یک وقت یک مو از سر طفل میهنت کم نشود.برای تویی میگویم که با زور بازو آوار از سر مردم بیگناه برمیداری، اما قلب نازکت با هر زخمشان، یک ترک برمیدارد.میدانم این کلمات هیچ نیست از رشادتهای تو و امثال تو. شمایی که مفهوم خانه را خیلی بیشتر از ما فهمیدهاید و دلتنگی را عمیقتر از هرکداممان احساس کردهاید اما دست از علت و هدف والایتان برنمیدارید؛ و از عزیزان شما که حتما افتخارید برایشان و برایمان. اینها را برای قدردانی میگویم هرچند در برابر کار عظیمتان کافی نیست؛ و برای تاریخ مینویسم، تا بداند ما خوب میدانیم، پدر که تن میدهد به دوری دختر، بیشک آرمان بزرگی داشته، و شجاعتی بیمثال برای تحقق آن. تاریخ این رشادتهای عظیم را از یاد نخواهد برد. چشمهای زیادی خیره به دستان شماست....
" />
نورا جعفری
اولین بار که عبارت «مادرِ بابا» به گوشم خورد، نام کتابی بود که مامان در روزهای شیرین کودکی قبل خواب برایمان میخواند. کتاب وصف ارتباط معجزهوار حضرت زهرا و پیامبر در زمان بعد رحلت حضرت خدیجه بود و موکد بر شرح مادرانگی ایشان برای پدرش در آن ایام سخت. این را میگویم چون میدانم بیشتر از اینکه دختر جانش بسته باشد به جان پدر، پدر جانش بسته است به جان دختر... برای این میگویم که تو احتمالا هربار که به محل حادثه میروی، در خیالت است که این بار مرخصی رد کنی تا بعد یک ماه برگردی خانه، آن عروسکی که قولش را به دخترت دادی بخری تا تلخی روزهایی که نبودی را از یادش ببری. برای دل تو میگویم که هر لحظه شور میزند مبادا همسرت دلتنگی کند، مبادا طاقت نیاورد، گریه کند؛ مبادا پسرت بهانه بگیرد دوری تو را و درست غذا نخورد. مبادا مادرت راضی نباشد به این بیخبریهای مدام و خطرهای بیپایان.برای تو میگویم که همهی داشتهات را پشت سر گذاشتی تا یک وقت یک مو از سر طفل میهنت کم نشود.برای تویی میگویم که با زور بازو آوار از سر مردم بیگناه برمیداری، اما قلب نازکت با هر زخمشان، یک ترک برمیدارد.میدانم این کلمات هیچ نیست از رشادتهای تو و امثال تو. شمایی که مفهوم خانه را خیلی بیشتر از ما فهمیدهاید و دلتنگی را عمیقتر از هرکداممان احساس کردهاید اما دست از علت و هدف والایتان برنمیدارید؛ و از عزیزان شما که حتما افتخارید برایشان و برایمان. اینها را برای قدردانی میگویم هرچند در برابر کار عظیمتان کافی نیست؛ و برای تاریخ مینویسم، تا بداند ما خوب میدانیم، پدر که تن میدهد به دوری دختر، بیشک آرمان بزرگی داشته، و شجاعتی بیمثال برای تحقق آن. تاریخ این رشادتهای عظیم را از یاد نخواهد برد. چشمهای زیادی خیره به دستان شماست....
۰:۲۸
-سی و یکمین روز جنگ-امروز بعد چهار روز دوری از جبههی مقدم، خودمان را رساندیم تهران میان این عشاق داغ دیده. و عجیب اینکه سوز عزا خاموش نشده که هیچ، هر شب شعلهورتر از قبل دامن ظلم را به دندان میکشد و بالا میآید تا خرخرهی کفر را زیر چنگالهایش خاموش کند. این جماعت حرف کم نشنیدهاند. کم اسم نگذاشتهاند برشان. کم نخندیدهاند به ریششان. کم چادر نکشیدهاند از سرشان. به خداوندی خدا قسم اینها که میبینی، با پای خود نیامدهاند به میدان، باور کن دستی در میان بوده که از عقول ما خروج میکند. باور کن پرچمها را علمداری به دست گرفته؛ باور کن علمدار، پرچمها را به دست گرفته....مگر نه اینکه جان ما و جان کودکان غزهی عزیز که عین این چند سال، جان دادند اما شرف را نه؟ مگر نه اینکه آسایش ما و آسایش جوان بحرینی که زیر شکنجه گواه میدهد شیعهی علی جز برای الله سر سجده خم نمیکند؟ مگر نه اینکه مال ما و طلای زنان کشمیر و النگوهای اهدایی؟ مگر نه نماز مقبولمان و دعای دخترکان بوسنیایی برای اصابت پهپادهای ایرانی؟ مگر نه؟ مگر معجزه چیست جز این جدایی آشکار خط آزادگان و متفکران جهان از اعتلاف کودکخوران اپستین؟ معجزه چیست جز چشمهای باز و عقلهای هشیار و جهان بیدار؟ به خواب زده را نمیشود از خواب بیدار کرد و دیگر هیچ، اهل مکه هم دو نیم شدن ماه را دید اما... میدان جدا شده. این جنگ، تنها جنگ تمامیت ارضی ایرانِ جاویدان نیست؛ جنگ آزادگان است در برابر خودفروختگان؛ جنگ اسلام است با طاغوت؛ جنگ مظلوم است، با ظالم؛ جنگ نور است مقابل تاریکی.سری به میدان بزنید. آزادی و آزادگی را یادداشت بردارید. اینهاست مصداق آیهی شریف «میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، اما خدا نور خود را کامل میکند. - صف۸»
" />
نورا جعفری
۱۱:۴۰
بازارسال شده از حقیقت انتظار
۱۰:۳۹
در گیر و دار اسم نوشتن برای جان فدا بودیم که محمدحسین را دلخور در اتاق پیدا کردم. علت را که جویا شدم، معلوم شد ناراحت است که ما اسم نوشتهایم و او به حکم سن کم، نه؛ تیر آخرش را وقتی زد که گفت: "منم چند ماه دیگه سیزده سالم میشه. منم یه محمدحسین فهمیدهی دیگه."
یا ابوتراب...چه میبینی در این شمعپارههای کوچکی که چنین پروانهوار، بیقرار آتشاند؟چه رازی در جانشان نهادهای که کودکاند و اینچنین قامت غیرت برکشیدهاند؟از کدام مقتل، دلاوری آموختهاند که هنوز طعم دنیا به زبانشان نرسیده، شهد شهادت در سینه دارند؟این قرآنی که بر لبانشان میچرخد، چه نوری در دلشان افکنده که چنین تشنهی خدای تو و مسیر تو اند آقا؟تو را خطاب میکنم؛چنان که گویی زینب، بر آستانهی قتلگاه ایستاده است و حسین را به میدان بدرقه میکند...چنان که گویی جان، از تن میرود و نگاه، هنوز رد قامت عزیزترین عالم را دنبال میکند...ما و فرزندان ما، فدای یک تار موی حسینت؛اما، یا امیر، به سینهمان وسعتِ صبر عطا کن، که طاقت این داغها، از قامت ما بلندتر است و راه حق، از جان ما درازتر... که راه، راهِ خون است و یقین، کور باد نگاه دشمن از نوری که از این خون برمیخیزد...خدایا، این دلاورانِ کوچک راهت را در پناه خود نگاه دار، و وعدهی خویش را بر دستانشان جاری فرما.قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ...
" />
نورا جعفری
یا ابوتراب...چه میبینی در این شمعپارههای کوچکی که چنین پروانهوار، بیقرار آتشاند؟چه رازی در جانشان نهادهای که کودکاند و اینچنین قامت غیرت برکشیدهاند؟از کدام مقتل، دلاوری آموختهاند که هنوز طعم دنیا به زبانشان نرسیده، شهد شهادت در سینه دارند؟این قرآنی که بر لبانشان میچرخد، چه نوری در دلشان افکنده که چنین تشنهی خدای تو و مسیر تو اند آقا؟تو را خطاب میکنم؛چنان که گویی زینب، بر آستانهی قتلگاه ایستاده است و حسین را به میدان بدرقه میکند...چنان که گویی جان، از تن میرود و نگاه، هنوز رد قامت عزیزترین عالم را دنبال میکند...ما و فرزندان ما، فدای یک تار موی حسینت؛اما، یا امیر، به سینهمان وسعتِ صبر عطا کن، که طاقت این داغها، از قامت ما بلندتر است و راه حق، از جان ما درازتر... که راه، راهِ خون است و یقین، کور باد نگاه دشمن از نوری که از این خون برمیخیزد...خدایا، این دلاورانِ کوچک راهت را در پناه خود نگاه دار، و وعدهی خویش را بر دستانشان جاری فرما.قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ...
۱۳:۵۱
آدمی که دست بالا دارد، تهدید به زدن پل و بیمارستان و دانشگاه نمیکند آقای ترامپ. این رو بچههای سه چهار ساله هم میفهمند!
۱۴:۰۰
جناب آریامهر، بگذار این هوچیگریهای سیرکِ سیاست را بگذارم کنار و حقیقت عینی میدان را به تو بگویم. ما دانشجویان واقعی ایران، نه دانشگاهی بهتر از دانشگاه خودمان خواستهایم و نه دل به وعدههای آشکارا پوچ تو و امثال تو بستهایم؛ کمی سرت را از مجازیِ روزها بیرون بکش و ما را نگاه کن. شریف دستکم برای من، بیشتر از اینکه محل تحصیل حال حاضرم باشد، عمقِ زندهی کودکیام است. وطندوستیام هم، برخلاف نسخههای آبنکشیدهی شما، از همانجا ریشه گرفت؛ از پای منبر حاجآقا قاسمیان، از مناجاتهای سحر، از همان لحظههایی که دلِ آدم بوی خاک وطن و دعا میدهد. من گوشه به گوشهی دانشگاه را بلدم، چون وقتی با هشت سال سن میرفتم میان آدم بزرگها برای کمک در بستهبندی غذای هیئت، نباید یادم میرفت مامان کجا نشسته؛ ریشهی ما در این خاک خیلی عمیق است، خیلی!البته که مسئله فقط شریف نیست؛ که ایران، آبستن پاکان و نخبههاست، و برای تو و قماش تو اندازهی کف دست هم جا نیست.از قضا آن روز هم دانشگاه بودم، آن روز که جمعیت نه واقعا زیادتان خویشِ خشنِ دروغ را نمایش چشمها گذاشت. شما خودتان هم گول دروغ هشتاد میلیونی خودتان را خوردید نه؟ همان عددِ بادکنکی که آنقدر بادش کردید تا آخر سر، صدای ترکیدنش برای گوشهای خودیتان از واقعیت بلندتر شد.نیست باد آن روز که ما زنده باشیم و شما یا ابرقدرتهای پوشالی جهانتان، خاک مطهر ایران را آلوده کنند. این لکهی ننگ تا ابدیت تاریخ، مثل پیشانینوشت روی صورتتان میماند، شمایی که التماس اجنبی کردید؛ این تاریخ است که شما را انگشتنما نگه میدارد.
" />
نورا جعفری
۷:۴۹
اگر قلمم تا به امروز در غلاف سکوت مانده بود، نه از سر فراموشی، که از هول واقعه بود. صبر کردم تا التهاب نخستین فرو رود و داغ چهلم بر استخوانم بنشیند؛ صبر کردم تا کلمات، به جای جوهر، با خون دل عجین شوند و از عمق این جراحت ناسور خروشان گردند.در اولین بارقههای اندیشهی مستقل سیاسیام، بذر محبت شخصیت آقا در دلم کاشته شد؛ آن زمان که هنوز جهان در بهت غبارآلود ابهام و درمان بود؛ یادم میآید نخستین تجلی اقتدار و دوراندیشی ایشان در ذهنم، با تشرفِ ممنوعیت واکسنهای بیگانه در اوج هراس کرونا گره خورد؛ تصمیمی که آن روزها غریب مینمود، اما گذار زمان و اثبات تلخ حقیقتهای علمی، نشان داد که آن نه یک موضعگیری صرف، که صیانتی غیورانه از جان و کرامت یک ملت بود. آنجا بود که دانستم او نه فقط راهبر دلها، که دیدهبان همیشه بیدار سلامت روح و جسم امت است.امروز، درد در فریاد مستمندانهی لشگریان توست که حق میطلبند تا در سکوت سنگین خیابانهای بییار، نگاه اجنبی، آرمانهای تو را، به عنوان ایرانیترین شهید تنها نیابد. چهل روز است که بغض، همنشین بیامان سینههای ماست؛ بغضی که هر دم میسوزد، آتش میگیرد و به خاکستر مینشیند، تا این ققنوس خشم، از میان خاکستر جان ما برخیزد و شمشیر خویش را بر پیکر دشمنان خدا فرود آورد. ما در این اربعین هجران، اگرچه کمر به داغ خم کردهایم، اما زیر سایهی علمدار جدید، پیمان خونین خویش را با آن نگاه نافذ دوبارهات تجدید میکنیم. تو شهید راه عزتی و ما، تا آخرین قطرهی خون، مرزبان آرمانهای سرخ تو و این راه جاویدان خواهیم ماند...
۷:۰۷
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمُ ٱلْغَٰلِبُونَ
وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمُ ٱلْغَٰلِبُونَ
۱۵:۰۰
این عکس را آن شب که انبار نفت را زدند ثبت کردم. نارنجی عکس، نور انفجار است قبل از رسیدن صدایش، قبل از همپوشانی صدای انفجار با صدای اللهاکبر مردم و اندک ولولهی میدان.جانم به فدای این قامتهای استوار که در رگهایشان، خون حیدر جاری است. به آن نگاه مصمم، به برادری که در کشاکش اضطراب، دست خواهر را به مهر فشرد و با اخمی مردانه، هراس را در بند کشید تا تکیهگاه کوچکش آرام بماند. این شجاعت ناب در سایهسار گلدستههای مسجد، گویی پیوند ازلی حماسههای رستم است با آیین محمد (ص)؛ گویی تاریخ ایستادگی این سرزمین، در جانی تازه حلول کرده است.این همان زخم تازه است؛ زخمی که نه برای از پا انداختن، بلکه برای صیقل دادن ارادهها دهان گشوده است. این نسل، در میانهی آتش و دود، الفبای غیرت را میآموزد و یاد میگیرد که شجاعت، در ایستادن پای عقیده و عزیزان است. آنان وارثان نبردی هستند که قرنهاست میان نور و تاریکی در جریان است. در چهرهی این کودکان برقی از فتح دیده میشود؛ فتوحی که از دل همین میدانها و از میان همین شعلهها برمیخیزد. اینان نشان دادند که زخم ایران، گرچه تازه است، اما ریشهاش در خاکی است که جز سروِ ایستاده، چیزی به بار نمیآورد. فردا از آن همین اخمهای مصمم و همین دستهای گرهخورده است؛ نسلی که با هر انفجار، ریشههایش در عمق این خاک، محکمتر میشود.
۱۵:۴۴
تاریخ جبههی مقاومت را خواندن آنقدر عجیب است که دستکم هر پنج دقیقه یک بار سرم را بالا میآورم تا بهت خودم را از این همه آزمون و معجزه در اشکهایم پنهان کنم. مطالعهی این همه استبداد، اشغال نظامی و زورگویی خارجی بر سر ملتهایی آزاده و آزادیخواه با پیشینهی تاریخی و اجتماعی و دینی صد برابر غنیتر از هر کجای دنیا، دل شیر میخواهد از نظرم. اصلا برای همین، جلوهی اصلی و بنیادین مبارزه با ظلم، از دل خاورمیانه جوشیده.وقتی بین این صفحات پر از خون و حماسه غرق میشوم، میبینم که دیگر نمیشود این جبههها را از هم جدا کرد؛ انگار یک نخ تسبیح نامرئی، جان جوان پاسدار را به غیرت مجاهد لبنانی، اخلاص بسیجی عراقی و صبوری مبارز یمنی گره زده است. دیگر فرقی نمیکند کجای این نقشه ایستاده باشی؛ سپاه باشد یا حزبالله، حشدالشعبی باشد یا انصارالله یا حماس، انگار همهشان یک روحاند که در چندین بدن حلول کردهاند. آدم مات میماند که چطور تدبیر تهران با خون مجاهد بیروتی و استقامت بینظیر یمنی، چنان چفت شده که بزرگترین قدرتهای دنیا را به زانو درآورده است.این دیگر فقط یک ائتلاف سیاسی نیست، یک جور خویشاوندیِ خونی و تمدنی است که تاریخ نظیرش را ندیده. وسط این همه یاغیگری جهانی، اینها چنان در هم تنیده شدهاند که هیچ تیغی نمیتواند جدایشان کند؛ انگار فهمیدهاند که زخم یکی در صعده، در سینهی آن دیگری در بغداد میسوزد و پیروزی در حلب، چشمهای منتظر در غزه را روشن میکند. هر چه بیشتر میخوانم، بیشتر میفهمم که این درهمتنیدگی، معجزهی عصر ماست؛ اینکه چطور ایمان توانسته از مرزهای جغرافیایی رد شود و یک هویت واحد بسازد که دارد قیافهی کل منطقه را از نو تعریف میکند. حس میکنم دارم شرح یک تولد دوباره را میخوانم؛ تولد خاورمیانهای که دیگر اجازه نمیدهد کسی برایش تکلیف روشن کند، چون یاد گرفته چطور با دستهای خالی، اما در گره دستهای هم، تاریخ را از نو بنویسد.
۱۳:۴۴