مفهوم داستان روز امتحان دروغ دستت رو باز میکنه
۲۱:۴۳
عجیب ترین داستانی که شنیدم
۲۱:۴۴
۱۸:۵۲
۱۹:۰۰
یک نفر بهم گفت می خواهی پیشرفت کنی ساکت باش نگو میخوام این کار رو کنم فلان کار رو کنم اینجور پیشرفت نمیکنی ما داخل کشور هزاران انسان معروف که پیشرفت کردن داریم اما شاید یکی صد تاش رو بشناسه یکی هم دو نفرش رو اما میدونین همون دو نفر چه جوری پیشرفت کردن تو سکوت تو سکوت راه میرن تو سکوت برای هدفش میجنگن همه کاراشون تو سکوت هست به بقیه نمیگویند .
۱۹:۰۷
به یک ادمین نیاز دارم کسی بود بیاد پیوی
۱۹:۰۸
۱۹:۰۹
سلاممم اگه فنه حامیمی ، اگه دوس داری تو
حسای نابه اهنگاش غرق شیبزن روی لینکه زیر
ble.ir/join/3V7dqW23u7
توی این چنل از دمو گرفته تا لایو های قدیمی موجوده
بیا پیشمون مطمئن باش پشیمون نمیشی
ble.ir/join/3V7dqW23u7
۱۹:۵۹
مسابقه پستر سازی تا فردا قبل از ساعت 12 شب وقت هست
۲۰:۴۵
موضوع ازاد هست
۲۰:۴۶
بهترین پوستر که به پی وی من ارسال بشه هدیه از طرف من دریافت خواهد کرد
۲۰:۴۷
شانستان را امتحان کنید شاید شما برنده هدیه شوید
۲۰:۴۸
تغییر رو با هوش باز بپذیر
۱۷:۳۵
اگر داستانی دارید که میخواهید به اشتراک بگذارید @fa_ash23 ارسال کنید
۱۷:۳۷
لینک کانال رو به دوستان هم معرفی کنید @thedarknessofthenight
۱۷:۳۹
۱۷:۴۰
میاید بازی اره
نه
با علامت مشخص کنید اگر کسی بود کانال رو باز میکنم
۱۷:۴۲
بازی شجاعت و حقیقت
۱۷:۴۴
پاکبان ناشی
نوع جارو كردنش كمى ناشيانه بود. تا حالا، دهها پاكبان رو ديده بودم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛ بنا بر شمّ پليسيم، رفتم تو نخش. رو مخم بود. در كيوسك رو باز كردم و صداش كردم «عزيز، خوبى؟ يه لحظه تشريف بيار».
خيلى شق و رق، اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش، خيلى شسته رفته جواب داد: «سلام. در خدمتم سركار. مشكلى پيش اومده؟»
از لحن و نوع برخوردش جا خوردم. نفسهاش تو سرماى سحرگاه ابر ميشد؛ به ذهنم رسيد دعوتش كنم داخل. لحنمو كمى دوستانهتر كردم: «خسته نباشى، بيا داخل يه چايى باهم بزنيم». بعد تكه پاره كردن يه چنتا تعارف، اومد داخل و نشست. اون يكى هدفون هم از گوشش درآورد. پرسيدم «چى گوش ميدى؟». گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه». كنجكاوتر شدم : « انگليسى؟! موضوعش چيه؟» گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى».
« فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچین چيزى رو مىخونى؟». با يه حالت نيم خنده تو چهرهش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ به خاطر شغلمه.» استكانى كه داشتم بالا مىبردم، وسط راه موند. با حالت متعجبی پرسيدم:« متوجه نميشم، اين اقتصاد و سنجش و اين داستانها چه ربطي به كار شما داره؟». دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت: «من استاد دانشگاه هستم.»
قبل از اينكه بخوام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم و ادامه داد: « من پدرم پاكبان اين منطقه است. آقاى عزيزى!من دكتراى اقتصاد دارم و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو ميگيره. هرچى بهش ميگيم زير بار نمىره بازخريد شه؛ ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مىكنيم كه استراحت كنه. هم كمكش كرده باشيم هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند.»
چند لحظه سكوت فضاى كيوسك رو گرفت و نگاهمون تو هم قفل بود. استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم. بغلش كردم و گفتم «درود به شرفت مرد. قدر باباتم بدون. خيلى آدم درست و مهربونیه».
نوع جارو كردنش كمى ناشيانه بود. تا حالا، دهها پاكبان رو ديده بودم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛ بنا بر شمّ پليسيم، رفتم تو نخش. رو مخم بود. در كيوسك رو باز كردم و صداش كردم «عزيز، خوبى؟ يه لحظه تشريف بيار».
خيلى شق و رق، اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش، خيلى شسته رفته جواب داد: «سلام. در خدمتم سركار. مشكلى پيش اومده؟»
از لحن و نوع برخوردش جا خوردم. نفسهاش تو سرماى سحرگاه ابر ميشد؛ به ذهنم رسيد دعوتش كنم داخل. لحنمو كمى دوستانهتر كردم: «خسته نباشى، بيا داخل يه چايى باهم بزنيم». بعد تكه پاره كردن يه چنتا تعارف، اومد داخل و نشست. اون يكى هدفون هم از گوشش درآورد. پرسيدم «چى گوش ميدى؟». گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه». كنجكاوتر شدم : « انگليسى؟! موضوعش چيه؟» گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى».
« فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچین چيزى رو مىخونى؟». با يه حالت نيم خنده تو چهرهش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ به خاطر شغلمه.» استكانى كه داشتم بالا مىبردم، وسط راه موند. با حالت متعجبی پرسيدم:« متوجه نميشم، اين اقتصاد و سنجش و اين داستانها چه ربطي به كار شما داره؟». دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت: «من استاد دانشگاه هستم.»
قبل از اينكه بخوام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم و ادامه داد: « من پدرم پاكبان اين منطقه است. آقاى عزيزى!من دكتراى اقتصاد دارم و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو ميگيره. هرچى بهش ميگيم زير بار نمىره بازخريد شه؛ ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مىكنيم كه استراحت كنه. هم كمكش كرده باشيم هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند.»
چند لحظه سكوت فضاى كيوسك رو گرفت و نگاهمون تو هم قفل بود. استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم. بغلش كردم و گفتم «درود به شرفت مرد. قدر باباتم بدون. خيلى آدم درست و مهربونیه».
۱۷:۵۲
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟بیا قسمت کنیم دردی که داری...بیا قسمت کنیم نیمه اش به من ده...که تو کوچک دل طاقت نداری...
۵:۴۲