#داستان_شماره_5نام داستان:"رسومات سیاه، وصلتهای تباه"تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶







#قسمت_چهارم
هیچکس به جلز و ولزهای بیتا که مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می پرید، توجه نمیکرد. همهی حرفها فقط در همین جمله خلاصه میشد که:« وقتی برید زیر یه سقف همه چیز درست میشه... بعد از عروسی کمکم بههم علاقهمند میشید... ازدواج وابستگی میاره و... این حرف ها.»
بعد از عروسی بیتا را کمتر در دانشگاه یا حتی در محل میدیدم. بیشتر کلاس ها را شرکت نمیکرد یا اگر هم به کلاس میآمد اصلاً دل به درس نمی داد و دائم فکرش جای دیگری بود. کم حرف و گوشهگیر شده بود و حتی با من که صمیمی ترین دوستش بودم هم خیلی حرف نمیزد. رفته¬رفته از بیشتر درسهای آن ترم حذف شد و از ترم بعدی کلاً به دانشگاه نیامد. خیلی نگرانش بودم. گاهی به زور از زیر زبانش حرف میکشیدم تا بفهمم چه خبره اما جوابم را نمیداد. چند بار برای دیدن او به خانهاش میرفتم و درکارهای خانه کمکش کردم تا اینکه یک روز با کلی مِنمِن مرا متوجهکرد که بهزاد از رفت و آمد بیتا با دوستانش خوشش نمیآید و چون خودش فردی منزوی و گوشهگیر است دوست ندارد بیتا هم زیاد با محیط بیرون ارتباط داشته باشد. بهزاد حتی نمیخواست او دیگر ادامه تحصیل بدهد چون از اینکه همسرش از لحاظ تحصیلات از خودش بالاتر باشد احساس سرخوردگی میکرد!(جل الخالق،خب مگه از اول اینو نمی دونست
؟!!!) دلم برای بیتا میسوخت
. به خوبی میشد از ظاهرش فهمید از شرایطش راضی نیست و فقط با همه چیز کنار میآید تا خانوادهاش تحت فشار قرار نگیرند.یک سال بعد از عروسیشان، بهزاد بدهکاری زیادی به بار آورد و مغازه و کسب و کارش را در راه صاف کردن بدهیاش کلاً از دست داد. بعد از این اتفاق از افسردگی و ناراحتی زیاد خودش را در خانه حبس کردهبود و بیتا به جای او خرج خانه را در میآورد. آن هم از طریق تدریس در کلاس های کنکور.آدرس محل کارش را از مادرش گرفتم و به دیدنش رفتم. خیلی وقت بود او را ندیده بودم. در این مدت تغییر زیادی کرده بود. تودار، مرموز، لاغر و تکیده و به قول معروف حسابی جا افتاده و سرد و گرمکشیده شده بود. بغلش کردم و گفتم:« یه خوبی شاغل شدنت اینه که لااقل میتونم هر از گاهی بیام اینجا ببینمت.
» لبخند تلخی تحویلم داد. سرش را پایین انداخت و با شرمساری گفت:« واقعا شرمنده م زینب.» دستم را گذاشتم روی شانهاش و گفتم:«برو بابا. چی میگی؟» هفتهای یکی دو بار از راه دادگاه یا دانشگاه به محل کارش میرفتم تا کمی با هم گپ بزنیم. هرچند او دیگر همان بیتای سابق نبود. خیلی کم حرف شده بود و کمتر میخندید و مسخره بازی در میآورد. با این حال من ناامید نمیشدم و هم چنان تلاش می کردم دوباره جوانه های آن شادابی و نشاط سابق را در وجودش برویانم.چند ماهی گذشت. درگیر کارهای گرفتن مدرک وکالت پایه یک بودم و دنبال دفتری برای اجاره میگشتم. وقتی بیتا این موضوع را فهمید در ابتدا خودش را خوشحال و مشوّق نشان داد اما بعد با حسرت در چشمانم نگاه کرد و در حالیکه اشک زیر پلکش جمع شده بود و هر آن ممکن بود فرو بریزد، گفت:«من که به آرزوم نرسیدم. امیدوارم تو به جای هر دومون وکالت کنی
.» بغلش کردم و هر دو گریه کردیم
.شباهتی که حس و حال آن روزمان، به امروز داشت باعث شد از فکر یادآوری خاطرات گذشته، خارج شوم. در پذیرایی خانهی بیتا و بهزاد روی زمین نشستهبودیم و دوباره همان صحنه تکرار شده بود. من و بیتا در آغوش هم میگریستیم
. بیتا به خاطر آمال و آرزوهای بر بادرفته و حسرتهای بر دل ماندهاش، و من به این خاطر که دوستم را در آن حال و روز میدیدم و کمکی از دستم برایش برنمیآمد.داستان از این قرار بود که ....








ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
هیچکس به جلز و ولزهای بیتا که مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می پرید، توجه نمیکرد. همهی حرفها فقط در همین جمله خلاصه میشد که:« وقتی برید زیر یه سقف همه چیز درست میشه... بعد از عروسی کمکم بههم علاقهمند میشید... ازدواج وابستگی میاره و... این حرف ها.»
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۹:۲۳
#داستان_شماره_5نام داستان:"رسومات سیاه، وصلتهای تباه"تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶







#قسمت_پنجم#قسمت_پایانی
داستان از این قرار بود که چند هفته بیتا بعد از برگشتن از سر کار، به خاطر خستگی زیاد فرصت رسیدگی به کارهای خانه و آشپزی را نداشته و از طرفی هم بهزاد که دنبال بهانهی خوبی برای یک دعوای حسابی با بیتا میگشته، تا تمام تقصیرات گردن او بیندازد، از فرصت استفادهمی کند و به جای قدردانی و حمایت عاطفی از زنی که به خاطر حفظ زندگی مشترکش اینقدر کار میکرد، او را بابت عقب ماندن از انجام وظایف زنانهاش سرزنش و تحقیر میکند و بعد از کلی داد و بیداد و بریز و بشکن او را با یک خروار اندوه و افسوس و ناچاری تنها میگذارد. بیتا هقهقکنان گفت
:« دیگه بیشتر از این نمیرسم به خدا. خودش هم که اصلا دست به سیاهوسفید نمیزنه و فقط میگه وظیفهی خودته به من ربطی نداره.
» از شدت حرص و عصبانیت دندانهایم را روی هم میساییدم
و دور تا دور فرش دوازده متری کف خانه، رژه میرفتم. گفتم:« از تو تعجب میکنم بیتا. تو خودت چند سال حقوق خوندی. چرا بهش نمیگی زن در قبال کارهای بیرون از خونه و حتی کارِخونه هیچ مسئولیت و وظیفهای نداره؟ چرا بهش نمیفهمونی هیچ شوهری نمیتونه زن رو مجبور به کار کردن توی خونه بکنه. مخصوصا وقتی خودش توی خونه نشسته و زنش داره به جاش خرج خونه رو میده.» زهرخند بیرمقی تحویلم داد و گفت:« ای بابا دلت خوشه
. اون اصلا نمیذاره من توی خونه حرف بزنم. میگه زن باید فقط بگه چشم نه اینکه وایسه تو روی شوهرش جوابش رو بده.» جدیجدی کفرم بالا آمده بود
. در دلم گفتم:« ماشالّا چه خودشم دست بالا میگیره!» تنها چارهای که به ذهنم میرسید، شکایت و کشاندن بهزاد به دادگاه بود. با شنیدن این حرف بیتا مضطرب و دستپاچه گفت:« وای نه. مردم چی میگن زینب؟ نه... خواهرم جلوی خانوادهی شوهرش سرخورده میشه. بابام سر پیری از غصهی این بی آبرویی دق می کنه. نه نمی تونم...» با تشر گفتم:« چی میگی دیوونه
؟ حرف مردم چیه این وسط؟ داریم در مورد تو حرف میزنیم نه بقیه! بس نیست این هم از خود گذشتگی؟ببین وضع زندگیت رو. یعنی فکر کردی پدر و مادرت به این وضعی که الان داری راضی ان؟ نخیر. او بیچارهها دارن از غصهی جفایی که در حقت کردن، دق میکنن. اصلا چند وقته نرفتی ببینیشون؟» سرش پایین بود
. به آرامی زمزمه کرد:« مامان و بابای بیچاره م. بهزاد نمیذاره برم ببینمشون. میگه هر وقت میری پیش اونا معلوم نیس چی میگن بهت پُرِت میکنن وقتی برمیگردی با یه مَن عسلم نمیشه خوردِت!» با تعجب گفتم:« بهزاد اینو گفته؟» چشمانش را به نشانه ی تایید روی هم فشرد. چند قطره اشک دیگر از زیر پلکش غلتید و روانهی گونههایش شد. نمیدانستم چه بگویم. زیر لب گفتم:« لا اله الا الله... نه اینجوری نمیشه.» بعد از آن اتفاق، بیتا را مجاب کردم تا اجازه دهد به عنوان وکیلش، از بهزاد به اتهام عدم دادن نفقه و خرجی، بددهنی و چند مورد دیگر، شکایت کنم.سرانجام، پس از چند ماه دوندگی، این زنجیر اتصال ناهمگن و ناهمگون پاره شد و بهزاد، بیتا را طلاق داد. حتی روز جلسهی آخر دادگاه هم ذرهای نشانهی پشیمانی در چهرهی این بشر دیده نمی شد. بعد از کلی توهین و بدرفتاری با بیتا و پدر و مادر پیرش، دادخواست طلاق او را امضا کرد و رفت. تمام مدت بیتا و والدینش در سکوت مطلق سرشان را به زیر انداخته بودند و در جواب تهمتهای بی اساس بهزاد هیچچیز نمیگفتند. همانجا بود که به وضوح، اختلاف فرهنگی خانوادهی بیتا و بهزاد را دیدم و درک.کردم. حقیقتاً چقدر سطح تفاوتها و تفاهمهای فرهنگی و تربیتی در دوام زندگی مشترک دو نفر موثر و حائز اهمیت است.چند ماهی طول کشید تا بیتا بتواند دوباره قوای تحلیلرفته اش را بازیابد و خودش را از پیلهی تنهاییکسلباری که به دور خودش تنیده بود، رها کند و به همان پروانهی سبکبال سابق
تبدیل شود. دوباره در کنکور شرکت کرد و با اینبار با رتبهی بالاتر و انگیزهای قویتر وارد دانشگاه شد و مصممتر و ثابت قدمتر، مشغول تحصیل در رشتهی مورد علاقهاش، "حقوق" شد. الحمدلله
. اما...همچنان کم نیستند خانوادههایی که به اینگونه رسمهای بی اعتبار پایبندند و زندگیهای افراد زیادی را مثل بیتای قصهی من، به سمت و سوی تباهی میبرند.حضرت محمد_صلوات الله علیه_فرمود:« لاضرر و لا ضرار فی الاسلام.» ضرر رساندن به خود یا دیگران در اسلام کار درستی نیست، پس چرا رسوماتی بنا نهیم که این همه ضرر و خسارت به بار آورد؟ آن هم درحالیکه پروردگارمان،نقشهی راه زندگی را خودش به حکیمانهترین شکل ممکن برایمان ترسیم کرده است؟!کمی بیشتر به عاقبت کارهایمان بیندیشیم. لطفا









پایان.
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
داستان از این قرار بود که چند هفته بیتا بعد از برگشتن از سر کار، به خاطر خستگی زیاد فرصت رسیدگی به کارهای خانه و آشپزی را نداشته و از طرفی هم بهزاد که دنبال بهانهی خوبی برای یک دعوای حسابی با بیتا میگشته، تا تمام تقصیرات گردن او بیندازد، از فرصت استفادهمی کند و به جای قدردانی و حمایت عاطفی از زنی که به خاطر حفظ زندگی مشترکش اینقدر کار میکرد، او را بابت عقب ماندن از انجام وظایف زنانهاش سرزنش و تحقیر میکند و بعد از کلی داد و بیداد و بریز و بشکن او را با یک خروار اندوه و افسوس و ناچاری تنها میگذارد. بیتا هقهقکنان گفت
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۹:۱۵
امشب میخوام یه داستان جدید رو بذارم که خودم خییییلی دوسش دارم🥰چون منو میبره به حال و هوای کودکی و نوجوانی خودم و خاطرات خیلی شیرینی رو برام تازه می کنه.
۱۸:۲۸
#داستان_شماره_6نام داستان:"#تازه_بهدورانرسیدهی_خرابکار"تاریخ نگارش: پاییز ۱۳۹۷








#قسمت_ اولهرکسی در زندگی برای خودش سرمایه ای دارد
. چیزی که به خاطر داشتنش احساس غرور و برتری می کند و آن را با افتخار به همه نشان می دهد. این سرمایه در فامیل ما نامش "عزیز" بود. سرور و نور چشمی کل خاندانمان؛ مادرِ پدرم که البته نامش حاجیه مریم خاتون
بود اما همه عزیز صدایش می کردند. و حقیقتا هم عزیز دل همه ی ما بود🥰.سالها قبل، پدربزرگم بعد از تحمل یک دورهی طولانی بیماری از دنیا رفته بود. پشتبند فوت او عزیز به خاطر غصه زیاد مریض شد و افسردگی گرفت. تنها راه درمان، به گفتهی دکترها شلوغ کردن دور و اطرافش بود. این شد که همهی دختر و پسر ها و عروس و داماد هایش یک جلسه ی اضطراری تشکیل دادند و همانجا با هم قرار گذاشتند به نوبت پیش عزیز بمانند و از او مراقبت کنند. البته عزیز اوائل دلش نمی خواست مایه ی دردسر بچه هایش شود اما وقتی دید فرزندانش با جان و دل برایش وقت و انرژی می گذارند دیگر مخالفتی نکرد. وقتی کم کم ما نوه ها بزرگ تر شدیم، رسالت پدران و مادرانمان به ما محول شد و هر شب یک یا چند تا از نوه های عزیز نزد او می ماندند. رفتن به خانهی عزیز برای ما حسنهای زیادی داشت. خصوصا تابستان ها که گاهی پنج شش نفری با هم به آنجا می رفتیم و چند روزی بر سر زندگی تر و تمیز و دسته گلش هوار می شدیم و همه چیز را با خاک یکسان میکردیم
.در واقع به جای آنکه ما از عزیز مراقبت کنیم او مراقب ما بود. با این حال نمی دانم چرا عزیز هیچگاه خم به ابرو نمیآورد و گله نمی کرد؟شب ها نه خودمان می خوابیدیم نه می گذاشتیم عزیز طفلکی راحت بخوابد. یک نفَس تا اذان صبح فقط بازی می کردیم و می خندیدیم. از آن طرف هم عزیز اجازه می داد بعد از نماز صبح تا هر وقت که می خواهیم بخوابیم
. تازه، در خانه ی عزیز همیشه با نوازش و قربان صدقه بیدار می شدیم و به محض اینکه چشم باز می کردیم سفرهی رنگین صبحانه به روی ماهمان سلام میکرد. نان سنگک داغ، خامه ی پرچرب محلی، پنیر نرم محلی، سبزی خوردن تازه و انواع مربا که خود عزیز درست کرده بود. اووووم به به
! آن زمان ها اگر کسی پیدا می شد از من بپرسد لذت بخش ترین چیز دنیا برایم چیست؟ بدون شک می گفتم صبحانه های خوشمزه ی عزیزجون🥰. بعد از صبحانه دوباره تا ساعت ها با بچه ها مشغول بازی و گرگم به هوا درحیاط دلباز خانه می شدیم و تا غروب آنقدر دور حوض فیروزهای وسط حیاط می دویدیم که کم کم باتری هایمان تک به تک ته می کشید و در پناه خنکای نسیم تابستانی، به ردیف روی تخت های چوبی داخل بالکن چند ساعتی تخت می خوابیدیم و بوی خوش نم باغچه و صدای جیرجیر پای جیرجیرک ها چاشنی رویاهای کودکی مان می شد و حال خوشمان را به کبریا گره می زد.
فصل پاییز و زمستان که فرا میرسید به خاطر درس و مشق و مدرسه
، رفتن هایمان به خانهی عزیز محدود به آخر هفته ها و تعطیلات می شد. برای همین من از همان اول مهر سراغ تقویم دیواری نصب شده در آشپزخانه می رفتم و دور تمام مناسبت ها و تعطیلی ها و جمعه ها یک دایرهی قرمز
️ می کشیدم تا پدر و مادرم حواسشان باشد در آن روزها مرا به خانه ی عزیز ببرند. اما... در تمام این مدت که ما سرگرم این بازیگوشی های کودکی بودیم دور از چشممان ماشین بی انصاف زمان با سرعت باورنکردنی اش از مقابل کوچه ی عمرمان رد شد و کودکیمان را با خودش برد. تا به خودمان آمدیم دیدیم دیگر بچه نیستیم و از دلخوشی های ساده و دم دستی آن دوران مثل نان سنگک و تا لنگ ظهر خوابیدن و بوی نم باغچه فقط مشتی خاطره برایمان مانده و دیگر هیچ...









ادامه دارد....https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۸:۲۹
م.امامی:#داستان_شماره_6نام داستان:"#تازه_بهدورانرسیدهی_خرابکار"تاریخ نگارش: پاییز ۱۳۹۷








#قسمت_ دوم
حالا همگی مان دانشجو شده بودیم. بعضی ها ازدواج کرده بودند و بعضی ها مثل من هم چنان مجرد بودند. و اما رویدادی به نام" تکنولوژی" در این سال ها چقدر نسبت به قبل دچار تحول شد و به یک باره سیلی از انواع گوشی و تبلت های جدید با قابلیت های منحصر به فرد و بی شمار کل دنیا را در برگرفت. اینترنت پر سرعت با سرعت نور جای خودش را در میان خانواده ها باز کرد. کمتر کسی را در اطراف می شد یافت که مسخ این جهان بی سر و ته مجازی نشده باشد
. حالا دیگر همه ی دورهمی ها رنگ و بوی این تکنولوژی تازه به دوران رسیده را به خودش گرفته بود. یا دور هم جمع نمی شدیم و هفته به هفته با شِیر کردن یک پیام خشک و خالی و مناسبتی و طنز و... در گروه های فامیلی از خودمان رفع تکلیف می کردیم یا اگر هم به ندرت در جایی هم را می دیدیم بعد از چند کلمه احوال پرسی زبانمان قفل می شد
و ناخودآگاه در لاک گوشی هایمان فرو می رفتیم.عزیز جون جزو همان دسته ی معدودی بود که علاقه ای به دنیای مجازی نداشت و مسخ زرق و برقهایش نشدهبود. هر وقت او را با اصرار بسیار کنار خودمان می نشاندیم تا شاید بتوانیم با نشان دادن جذابیت های اینستاگرام و تلگرام و سایتهای مختلف او را علاقمند به دنیای مجازیکنیم،یا استغفرالله گویان از شر شیطان مجازی به خدای حقیقی بالای سرش پناه می برد و بی درنگ جمعمان را ترک می.کرد؛ یا آنقدر حوصله اش از تماشای چیزهایی که نشانش می دادیم سر می رفت که وسط توضیحات ما خوابش می برد
.جنس شیطنت ها و بازیگوشی های بچه های فامیل هم مجازی شده بود. و دیگر مثل دوران بچگی ما نه از درختی بالا می رفتند نه گرگم به هوا و وسطی بازی می کردند. فقط کنج دِنجی از خانه را برمی گزیدند و تا ساعت ها همان جا می نشستند و به جهان جذاب مجازی خود چشم می دوختند. پدر و مادرها هم این اتفاق را به فال نیک می گرفتند و به خاطر ساکت و آرام بودن بچه ها و ریخت و پاش نکردن آن ها راضی و خشنود بودند
اما عزیزجون تنها کسی بود که اصلا از این وضع استقبال نمی کرد
و عمیقا آن شور و نشاط و سر و صدا را به این ازلت نشینی و بی تحرکی ترجیح میداد.دائم در گوش پدر و مادرها میخواند که:« بچه هاتون باید بچگی کنن. خودشونو تخلیه کنن. آخه نمیشه که اینجوری صبح به صبح یه ماسماسک بگیرن تو دستشون و اینقدر دگمه هاشو فشار بدن تا هوا تاریک بشه. خب بعدش که چی؟
» کم کم همه از این نصیحت ها و دلسوزی های عزیز خسته شدند و رفت و آمدشان را به خانهی او کم کردند
. دیگر هیچ کس یادش نمیآمد سالها پیش در آن جلسهی اضطراری بعد از فوت پدر بزرگ خانواده،ش چه حرف هایی زده شد و چه قول و قرار هایی گذاشته شد. یک روز بعد از ظهر از نزدیکی های خانهی عزیز رد می شدم که تصمیم گرفتم بعد از مدت ها سری به او بزنم. پشت در قدیمی خانه که رسیدم احساس کردم چقدر دلم برای گذشته ها تنگ شده. چقدر همه چیز در آن دور و اطراف تغییر کرده بود. همه چیز غیر از این خانه
! زنگ در را زدم. بعد از چند لحظه صدایی بی حوصله و بی رمق از پشت اف اف گفت:« کیه؟» گفتم:« مزاحم نمی خوای عزیز جون؟ منم شبنم.» بلافاصله حالت صدای عزیز تغییر کرد:«شبنم!تویی مادر؟ بیا تو قربون چشمات برم.»وارد حیاط قدیمی خانه شدم. نقاش ماهر پاییزی، رنگ نارنجی را یک دست بر پیکرهی حیاط پاشیده بود. یاد زمان های دوری افتادم که چند تا از پسرهای فامیل یک روز جمعه را از صبح زود به این خانه می آمدند و ظهر نشده، کل این برگ های زرد و مرده را بیرون می بردند و حیاط را آب و جارو می کردند. یعد هم عزیز برایشان آش رشته ای بار میگذاشت که بوی شگفت انگیزش کل محل را برمی داشت و همه میفهمیدند امروز نوه های عزیز به خانه اش آمده اند. هیچوقت حیاط خانه ی عزیز را اینقدر بی روح و افسرده ندیده بودم. در حالی که برگ ها خش خش کنان زیر پایم خرد می شدند
خاطرات را از پیش چشمانم کنار زدم و به دیدار عزیزم شتافتم.آن روز متوجه چیز مهمی شدم.









ادامه دارد....https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
حالا همگی مان دانشجو شده بودیم. بعضی ها ازدواج کرده بودند و بعضی ها مثل من هم چنان مجرد بودند. و اما رویدادی به نام" تکنولوژی" در این سال ها چقدر نسبت به قبل دچار تحول شد و به یک باره سیلی از انواع گوشی و تبلت های جدید با قابلیت های منحصر به فرد و بی شمار کل دنیا را در برگرفت. اینترنت پر سرعت با سرعت نور جای خودش را در میان خانواده ها باز کرد. کمتر کسی را در اطراف می شد یافت که مسخ این جهان بی سر و ته مجازی نشده باشد
۱۷:۲۴
امشب دو تا قسمت داریم
برای جبران دیشب
برای جبران دیشب
۱۷:۲۵
#داستان_شماره_6نام داستان:"#تازه_بهدورانرسیدهی_خرابکار"تاریخ نگارش: پاییز ۱۳۹۷








#قسمت_ سوم#قسمت_پایانی
عزیز پیر و فرتوت شده بود
. درست مثل حیاط خانه اش افسرده و غمگین به نظر می رسید. چین و چروک های صورتش در عرض همین چند ماه ده برابر شده بود. کمتر حرف می زد و کمتر می خندید. و من هیچکدام از این ها را تا الان نفهمیده بودم چون خیلی وقت بود عزیز را یک دل سیر تماشا نکرده بودم. آن روز بعد از آنکه از خانه عزیز بیرون آمدم، در گروه فامیلی چند تا پیام گذاشتم و از آن ها خواستم روزی را معین کنند تا همه با هم به یاد قدیم ترها در خانهی عزیز جمع شویم و این رسم دور و کهنه را دوباره احیا کنیم.قرارمان را برای آخر هفته تنظیم کردیم.من دو سه ساعت زودتر به خانهی عزیز رفتم تا کمکش کنم و مقدمات مهمانی را بچینیم.کم کم فامیل ها سر رسیدند و در بدو ورود، بدون استثناء همگی، با این نوشتهی خوش خط و خوانا که روی درب ورودی پذیرایی، چسبانده شده بود، مواجه شدند: «به همراه آوردن هر گونه گوشی و موبایل وتبلت و ... به داخل منزل قدغن است. خواهشمندم گوشی ها را مثل کفش هایتان پیش از ورود به خانه، پشت در بگذارید.با تشکر_ عزیز جون
»چند ثانیه ی اول، همه میخکوب و متعجب به هم نگاه میکردند و نمی دانستند چه واکنشی نشان بدهند

. اما خوش بختانه بالاخره همان شد که من و عزیز می خواستیم
. و آن شب تبدیل شد به بیاماندنی ترین شب زندگی تک تک ما پس از سال ها!پر از گپ و گفت و چاق سلامتی و کَلکَل و بگو مگو

گذشت و گذشت. تا اینکه دیروز تیتر یک استوری در اینستاگرام نظرم را به خودش جلب کرد: "ابتکار یک مادر ایرانی برای صمیمیتر کردن دورهمی های خانوادگی" وارد صفحه ش شدم. تعجب کردم
. عکس درب ورودی خانه ی عزیز خودمان بود. بالای صفحه، تصویر برگه ای که بر رویش همان جملهی نمادین حک شده بود قرار داشت و در قسمت پایین صفحه، تصویر کفش های جفت شده ای به چشم می خورد که داخل هر کدام یک گوشی موبایل گذاشته شده بود. نمی دانم این عکس چطور به این پیج رسیده بود.مهم هم نبود.رفتم زیر پستش نوشتم:« این ابتکار مال مادر بزرگ من بوده. حاجیه مریم خاتون بالازاده. ما عزیز جون صداش می کردیم. اما حالا دیگر یک هفته است که از دنیا رفته
. در اواخر زندگی پربارش درس بزرگی برایمان به جا گذاشت و آن این بود که باید قدر حقایق اطرافمان را بیشتر بدانیم. پیش از آنکه از دستشان بدهیم و در دنیای مجازی به دنبالشان بگردیم. چقدر خوشحالم که روزهای آخر عمرش بیشتر نگاهش کردم، بیشتر با او گپ زدم و بیشتر از وجودش بهره بردم. امیدوارم شما هم قدر گوهر های حقیقی زندگی خودتان را تا دیر نشده بدانید!"








پایان.
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
عزیز پیر و فرتوت شده بود
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۷:۲۷
سلامشب بخیرداستان جدیدم در کانال ایتا سه شبه که شروع شده.اما نمیدونم چرا اینجا فراموش میکنم که بذارم
امشب هر سه قسمت رو با هم براتون قرار میدم.
۱۷:۳۶
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_اول
_السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
_ قبول باشه مهدیه جان.
_ قبول حق ان شاءالله. خسته نباشی. کی رسیدی؟
_همین الان. چای میخوری بریزم؟
_واااای شما چرا؟ من خودم الان میریزم.
_ نه دیگه. امروز یه روز خاصه. این همه مدت شما این کارو کردی حالا یه بارم ما.
_آخه...
_آخه بی آخه.مهدیه خندید. و بر چهرهی پر چین و چروک پیر و سالخورده اش چینهای بیشتری نشست. هادی با دیدن آن آثار زیبا بر چهرهی مهدیه در ذهنش به تمام سالهایی که در کنار هم زندگی کرده و به پای هم پیر شدهبودند فکر کرد و تمام وجودش از احساس شادی و خوشبختی پر شد. هادی با یک سینی حاوی دو فنجان چای
️
️ و یک کیک کوچک تولد
از آشپزخانه خارج شد و در حالی که آن ها را روی میز مقابل مهدیه می گذاشت، شعر« تولدت مبارک» را میخواند. وقتی آوازهخوانی هادی تمام شد مهدیه برایش کف زد و هیجانزده گفت
:« غافلگیرم کردی هادی جان. مثل هر سال.» هادی خندید و از داخل جیبش دو تا شمع که یکی شبیه عدد 4 انگلیسی و دیگری شبیه عدد6 بود، را در آورد و آن ها را با دقت روی کیک گذاشت. مهدیه نگاهی از سر قدردانی به هادی و بعد به شمعها کرد و گفت:« چهل و شش. وای هادی یعنی واقعا چهل و شش سال گذشت؟» هادی شمع ها را روشن کرد و در حالی که دوربین گوشی اش را آماده ی گرفتن عکس سلفی می کرد گفت:« بله عزیزم. چهل و ششمین سالگرد تولد دوبارهت مبارک.»*داستان ازدواج آن دو بیشتر شبیه قصه بود تا واقعیت و حتی خودشان هم وقتی به عقب برمیگشتند و خاطرات مشترکشان را با هم مرور میکردند باورشان نمیشد چگونه نگارندهی سرنوشت، آن دو را به هم متصل کردهبود.هادی
پسر ارشد یک خانوادهی پنج نفره متشکل از پدر بازنشسته و مادر خانه دارش، خودش و دو خواهر محصل به نام های هدیه و هانیه بود. هادی در میان افراد فامیل و آشنایان، به تقوا و خداترسی زیاد و حجب و حیایی وصفنشدنی مشهور بود. نماز اول وقت از آداب زندگی روزمرهی او بود و پرهیز از دروغ و غیبت و ریا همچنین. او مدرک خود را در رشته ی مدیریت اقتصادی از یک دانشگاه خیلی معتبر اخذ کرده و به خاطر استعداد بالا توانستهبود در اوج جوانی در یکی از بزرگترین شرکتهای صادرات و واردات بین المللی برای خودش پست مدیریتی خوبی دست و پا کند. دخترهای دم بخت زیادی از بین افراد فامیل و حتی همسایه و آشنایان سعی داشتند از طرق مختلف نظر هادی را به سمت خودشان جلب کنند. اما هادی معیارهای خاصی درباره ی ازدواج و گزینش همسر داشت و به سادگی زیر بار ازدواج با هر دختری نمیرفت. به همینعلت علیرغم تلاش زیاد مادر و پدرش هادی سالهای زیادی را در مجردی گذراند و از سن معمول ازدواج خیلی از جوان های اطرافش فاصله گرفت و تقریبا دیگر همه از ازدواج او ناامید شدهبودند. مدتی بود که به خاطر شغلش توسط شرکت به چندین سفر خارج از کشور، برای امضای معاملات مختلف فرستاده میشد.اما... در جریان یکی از همین سفرهای خارجی اتفاقی برای هادی یا درواقع شاید بهتر باشد بگوییم برای دل هادی افتاد که نظم زندگی او را بهمریخت. هادی با یک زن فرانسوی به نام کاترین
🦱آشنا شد که منشی شرکت میزبان هادی برای آن سفر سه روزه بود...







ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۷:۳۸
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_دوم
کاترین موظف بود هرروز با یک ماشین و رانندهای که از طرف شرکت تهیهشدهبود؛ به دنبال آقای راد( هادی) رفته و او را تا رسیدن به محل شرکت همراهیکند و از آنجایی که کاترین به زبان فارسی تسلطداشت، در طول جلسات حرف های او را برای بقیه به زبان فرانسه ترجمه میکرد. روز آخر سفر بود. کاترین بعد از آخرین جلسه، آقای راد را تا هتل همراهی میکرد. هادی طبق عادت معمولش وقتی در ماشین نشسته بود یا با تسبیحی
که اغلب در دست داشت ذکر میگفت یا قرآن جیبیاش
را در میآورد و چند صفحه از آن را میخواند. اینطوری از وسوسههای رنگارنگ و هوسانگیز محیط اطراف و نگاه های آگاهانه یا ناآگاهانهی گناه آلود در امان میماند و یاد خدا وجودش را فرامیگرفت. کاترین نیز در سمت دیگر صندلی عقب خودرو نشستهبود و سرش با پروندهها و نامههای اداری شرکت گرم بود. اما ناگهان نگاهش به قرآنی که در دست هادی بود افتاد و درحالیکه با به ذهنش فشار میآورد تا چیزی را به خاطر بیاورد، با تردید گفت:« ببخشید این کتابی که دستتونه باید قرآن باشه درسته؟» هادی خیلی ساده و کوتاه جواب داد:« بله. » و بدون آنکه سرش را بالا بیاورد قرآن را به سمت کاترین گرفت. کاترین تشکر کرد و کتاب را از دست او گرفت. کمی آن را ورق زد و بعد گفت:« گمونم من بعضی از قصه های این کتاب رو خونده باشم. یعنی منظورم اینه که وقتی بچه بودم مادربزرگم از روی همچین کتابی برام قصههای انسانهای بزرگ رو میخوند. » هادی حرف کاترین را تصحیح کرد و گفت:« قصه نه بگید روایت یا حداقل داستان. قصه ها واقعی نیستن در حالیکه تمام چیزهایی که توی این کتاب نوشته شده حقیقت محضه. » کاترین قدری فکر کرد وگفت:« به هر حال، من نمیدونم از کجا ولی یجورایی کاملا مطمئنم اون کتابی که مادربزرگ از روش برام میخوند همین بود. بذارید فک کنم
آهان یادمه یکی از قصه ها... آخ ببخشید یکی از روایت ها
درباره ی یک مرد آسمانی و خیلی زیبا بود که برادرانش از روی حسادت اونو به قعر چاه انداختند و اما بعد، اون سر از کاخ فراعنهی مصر درآورد. اسمش درست یادم نیست...» هادی به سرعت گفت:« حضرت یوسف.» کاترین بشکن زد و با شادمانی گفت:« بعله همین بود. یوسف. پس شما هم این اون رو خوندید. اسم اون پیامبر بت شکن رو هم بلدید؟» هادی پلک هایش را به نشانهی تایید روی هم گذاشت و با اطمینان گفت:« حضرت ابراهیم.
» کاترین با خوشحالی گفت:«خودشه. این یکی رو یادم بود.یادمه وقتی مادربزرگ متن عربی این کتاب رو برام میخوند خیلی به دلم مینشست. انگار جادویی بود! حالم رو خوبِ خوب میکرد با اینکه اصلا چیزی ازش نمیفهمیدم.» هادی قاطعانه جواب داد:«به این خاطره که این کتاب یک معجزه از جانب خداست. » کاترین با این حرف هادی به فکر فرورفت اما دیگر گفتگویی میان آن دو رد و بدل نشد.
همان شب هادی به ایران برگشت
اما انگار این فقط جسمش بود که با هادی به ایران برگشتهبود و دل هادی هنوز در آن ماشین، کنار آن زن عجیب و پر رمز و راز به جاماندهبود.






ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
کاترین موظف بود هرروز با یک ماشین و رانندهای که از طرف شرکت تهیهشدهبود؛ به دنبال آقای راد( هادی) رفته و او را تا رسیدن به محل شرکت همراهیکند و از آنجایی که کاترین به زبان فارسی تسلطداشت، در طول جلسات حرف های او را برای بقیه به زبان فرانسه ترجمه میکرد. روز آخر سفر بود. کاترین بعد از آخرین جلسه، آقای راد را تا هتل همراهی میکرد. هادی طبق عادت معمولش وقتی در ماشین نشسته بود یا با تسبیحی
همان شب هادی به ایران برگشت
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۷:۴۰
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_سوم
هادی در خانه و محل کارش بسیار گوشه گیر و کم حرف شدهبود و بیشتر وقت ها به فکر فرومیرفت و ساعت ها به یک نقطه خیره میماند.در میان اعضای خانواده، فقط مادر هادی از آنجایی که پسر خودش را خوب میشناخت متوجه حال او شد.بی اشتهایی، انزوا، فکر و خیال، کاهش وزن و گودی زیر چشمان پسرش که به خاطر بیخوابی بود؛ حس ششم مادرانهی او را فعال کرد و به او نهیب زد که حتما در دل پسرش غوغایی به پاست.اما چیزی به روی هادی نیاورد و فقط منتظر ماند تا فرصت مناسبی پیش بیاید و در یک خلوت مادر و پسری، هادی خودش راز دلش را فاش کند.تا اینکه یک روز پیش از اذان صبح، مادر هادی که در حال خواندن نمازشب بود متوجه صدای آرام نالهها و گریههای پسرش از داخل اتاقش شد. اصلا نفهمید چطور نمازش را تمام کرد و سلام داد و خودش را به پشت در اتاق هادی رساند. در زد و وارد شد. هادی سر سجادهاش نشسته و پهنای صورتش از باران اشکهایش خیس شدهبود. مادر دلش طاقت نیاورد. کنار پسرکش نشست. موهای او را نوازش کرد و گفت:« دردت به جونم هادی من. به مادرت بگو چته پسرم.» و بالاخره دیوار حجب و حیا بین مادر و پسر فروریخت و هادی با محرم همیشگی اسرارش درد و دل کرد.مادر، قصهی دختری را شنید که در ده دقیقه توانسته بود دل هادی پر مدعای قصهی ما
را ببرد. اما هادی حالا میخواست قلب سرکش خود را به خاطر عشق نادرستی که به جانش انداختهبود تنبیه کند. چون از نظر او دوستداشتن دختری مثل کاترین اشتباه محض بود. مادر، پسرش را در آغوش گرفت و گفت:« چرا فکر میکنی نباید دوسش داشتهباشی؟» هادی با تعجب به مادرش نگاهکرد. نمی دانست چرا مادرش باید چنین چیزی از او بپرسد. برای همین متعجبانه گفت
:« مادر اون یه زن نامسلمونه. منم یه مرد مسلمون معتقد و مقید. چطور میتونم عاشق همچین کسی باشم؟چطور همچین چیزی ممکن میشه؟» مادر قاطعانه جواب داد:« با چیزایی که تو راجع بهش گفتی من فکر میکنم اون خودش هم نسبت به اسلام گرایشاتی داره. آیات قرآن اونو متحول کردن پس حتما طینتش پاکه و از اونجایی که دل پسر معتقد و مقید منو برده مطمئنم دلش هم پاکه
. شاید از اول کسی نبوده که اونو به راه درست راهنمایی کنه. خب تو بشو راهنماش.» هادی پرسید:« از کجا معلوم که حاضر باشه مسلمون بشه؟» مادر جواب داد:« از هیچ جا. شاید حاضر بشه شایدم حاضرنشه
. اما در هر حال تو باید تلاشتو بکنی. چون اگر این کارو نکنی حتما تا آخر عمر حسرت میخوری.» هادی با چشمان اشکبار به مادرش نگریست
. نگاه پر محبت مادر در نگاه او تلاقی کرد و وجود او را آرام کرد. هادی در همان لحظهی سرنوشتساز تصمیم خود را گرفت و با خوشحالی خم شد و دستان مادرش را و بعد چادر نماز او را بوسید و گفت:« پس برام دعا کنید مادر.»*دو ماه بعد، هادی و کاترین در یکی از مساجد محل
در کنار هم نشستهبودند و در حالیکه در مقابلشان سفرهی عقد زیبا و ساده ای پهن شدهبود، به واسطه ی خطبهی عقد موقتی که روحانی محل برایشان خواند، به هم محرم شدند و مادر و پدر و خواهران هادی که تقریبا تنها شاهدان عقد آن ها بودند، به نوبت آن دو را در آغوش گرفتند و به آن ها تبریکگفتند. کم کم پچپچها و سرزنشها دربارهی عروس خانوادهی راد در بین در و همسایه و فامیل پراکندهشد. همه با تعجب از این حرف میزدند که هادی با تقوا و چشمپاک به دام عشق ناپاک و ناپایدار یک زن فریبکار و غیر مسلمان و بی حجاب افتاد و از راه به در شده است. ولی مادر هادی، خیلی مدافعانه و کاملا حق به جانب از پسر و عروسش طرفداری میکرد و برای همه توضیح میداد که عروسش قصد مسلمان شدن دارد اما فعلا در حال تحقیق روی دین اسلام و مسلمان هاست و آن دو بدون اینکه کار خلاف شرعی کرده باشند با یک صیغه ی عقد موقت یک ساله به هم محرم شدهاند تا کاترین بتواند در آن مدت در خانهی آن ها براحتی زندگی کند و باسبک و سیاق زندگی اسلامی و رویکردهای مذهبی آشنا شود.هادی معتقد بود که کاترین باید خودش اسلام را بشناسد و با اختیار آن را بپذیرد، پس حاضر نبود مجبورش کند تا به خاطر او مسلمان شود. پس کاترین
🦱 خانوادهی خودش را راضی کرد و پذیرفت که با هادی به ایران بیاید و برای مدتی با خانوادهی او زندگی کند و با کمک هادی درباره ی اسلام تحقیق کند تا آن وقت در صورتی که واقعاً مایل بود دینش را تغییر دهد. اما هر چه قدر زمان بیشتری میگذشت هادی عشق و وابستگی شدیدتری نسبت به کاترین پیدا میکرد و کم کم داشت به این نتیجه میرسید که طاقت دوری از او را ندارد...







ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
هادی در خانه و محل کارش بسیار گوشه گیر و کم حرف شدهبود و بیشتر وقت ها به فکر فرومیرفت و ساعت ها به یک نقطه خیره میماند.در میان اعضای خانواده، فقط مادر هادی از آنجایی که پسر خودش را خوب میشناخت متوجه حال او شد.بی اشتهایی، انزوا، فکر و خیال، کاهش وزن و گودی زیر چشمان پسرش که به خاطر بیخوابی بود؛ حس ششم مادرانهی او را فعال کرد و به او نهیب زد که حتما در دل پسرش غوغایی به پاست.اما چیزی به روی هادی نیاورد و فقط منتظر ماند تا فرصت مناسبی پیش بیاید و در یک خلوت مادر و پسری، هادی خودش راز دلش را فاش کند.تا اینکه یک روز پیش از اذان صبح، مادر هادی که در حال خواندن نمازشب بود متوجه صدای آرام نالهها و گریههای پسرش از داخل اتاقش شد. اصلا نفهمید چطور نمازش را تمام کرد و سلام داد و خودش را به پشت در اتاق هادی رساند. در زد و وارد شد. هادی سر سجادهاش نشسته و پهنای صورتش از باران اشکهایش خیس شدهبود. مادر دلش طاقت نیاورد. کنار پسرکش نشست. موهای او را نوازش کرد و گفت:« دردت به جونم هادی من. به مادرت بگو چته پسرم.» و بالاخره دیوار حجب و حیا بین مادر و پسر فروریخت و هادی با محرم همیشگی اسرارش درد و دل کرد.مادر، قصهی دختری را شنید که در ده دقیقه توانسته بود دل هادی پر مدعای قصهی ما
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۷:۵۰
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_چهارم
هر چه قدر زمان بیشتری میگذشت هادی عشق و وابستگی شدیدتری نسبت به کاترین پیدا میکرد و به این نتیجه رسیدهبود که هرگز طاقت دوری از او را ندارد و به این فکر میکرد که اگر یک روز کاترین به او بگوید دوست ندارد مسلمان شود و میخواهد او را ترک کند، چه بلایی سرش میآید
.کاترین بیشتر وقتش را در خانه میگذراند و خودش را با مطالعهی کتابهای مذهبی و اعتقادی
مشغول میکرد. نُه ماه از زمانی که با هادی به ایران آمدهبود، میگذشت و در این مدت او خیلی چیزهای جدید یاد گرفتهبود. تا اینکه بالاخره یک روز کاترین تصمیم گرفت مثل بقیهی اعضای خانواده شروع به خواندن نماز کند. که البته این نماز خواندن فعلا برای کاترین فقط جنبهی تفننی و تنوعی داشت و هر وقت حوصله نداشت یا خوابش میآمد🥱 نمازش را نمی خواند یا اگر هم می خواند به جای چهار رکعت مثلا دو رکعت می خواند
. یا مثلا وقت هایی که دلش نمی خواست آرایش هایش را پاک کند بدون وضو نماز میخواند
یا اگر ناخن هایش لاک داشتند، بدون پاککردن آن ها وضو میگرفت
. خلاصه همهی نماز هایش یه ایرادی داشتند. اما با این وجود، هادی و خانواده اش به خاطر پیشرفتی که در کاترین ایجاد شدهبود، بسیار خوشحال و امیدوار بودند
. چه بسا همین نمازهای دست و پا شکسته و غلط غولوط کاترین، از سالها نماز خواندن صحیح ولی طوطیوار و از روی عادت بعضیها نزد خداوند مقبول تر بودهباشد!یکی از همین روزها از سازمان حج و زیارت با منزل آنها تماسگرفتند و خبر دادند که آقا و خانم راد(یعنی پدر و مادر هادی) باید کمکم خودشان را برای سفر عمرهای که در پیشرو دارند، آمادهکنند. بچهها از شنیدن این خبر خیلی خوشحالشدند و به پدر و مادرشان تبریک گفتند. حتی کاترین با وجود اینکه دلیل این همه خوشحالی بقیه را به خاطر یک سفر ساده نمیفهمید
از روی ادب و احترام به آن دو تبریک گفت. اما بعد بلافاصله به سراغ لپتاپش رفت و کمی دربارهی سفر عمره تحقیق کرد.آن شب وقتی همه سر میز شام نشستهبودند کاترین رو به هادی کرد و مُجدّانه گفت:« هادی ما هم میتونیم به مکه بریم؟» هادی خیلی از چنین سوالی جا خورد
چون اصلا فکر نمیکرد این سفر زیارتی برای کاترین که هنوز چندان خودش را با دین اسلام تطبیق ندادهبود، جذابیتی داشته باشد. با تردید پاسخ داد:« خب... چرا که نه. انشاءالله یه روز میریم.
» کاترین از شنیدن این جواب خرسند شد و خیلی سریع و بیمقدمه گفت:« پس بیا ما هم الان که پدر و مادرت می رن باهاشون بریم.
» هانیه و هدیه نتوانستند بعد از شنیدن این حرف جلوی خود را بگیرند
و با صدای بلند خندیدند
. اما پدر و مادر هادی فقط به لبخندی اکتفا کردند
. هادی که حسابی از دیدن سماجتی که در چشمان کاترین موج میزد متحیر شدهبود
، گفت:« کتی جان رفتن به چنین سفری به این راحتیا نیست. باید اسم¬نویسی کنیم و بعدم منتظر بمونیم. طول میکشه تا نوبتمون بشه. » کاترین سرش را زیر انداخت
و در حالی که غذای داخل بشقابش را با چنگال جابهجا میکرد، با ناراحتی گفت:« کهاینطور. ای کاش میشد ما هم بریم.» و بعد دیگر کسی حرفی نزد. مادر هادی اما، تمام آن شب را بیدار ماند و به جمله ی آخری که کاترین آن شب به زبان آورده بود فکر کرد و چارهای یافت.وقتی خیالش از بابت دل خودش راحت شد، تصمیم گرفت آن را با پدر هادی هم مطرح کند.بعد از اذان صبح دربارهی چیزی که در ذهنش بود، با همسرش مشورت کرد.صبح همان روز...






ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
هر چه قدر زمان بیشتری میگذشت هادی عشق و وابستگی شدیدتری نسبت به کاترین پیدا میکرد و به این نتیجه رسیدهبود که هرگز طاقت دوری از او را ندارد و به این فکر میکرد که اگر یک روز کاترین به او بگوید دوست ندارد مسلمان شود و میخواهد او را ترک کند، چه بلایی سرش میآید
۲۰:۱۸
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_پنجم
صبح همان روز، وقتی همه سر میز صبحانه نشسته بودند،پدر هادی، بلند اعلام کرد:« من و مادر هادی فکرکردیم شاید خوب باشه کاترین و هادی رو به یک سفر دونفره بفرستیم. نظر هادی که از الان معلومه. از خداش هم هست. خب نظر تو چیه کاترین جان؟» کاترین خیلی از این خبر خوشحال شد. چون از وقتی عقد کردهبودند تاکنون با هادی به هیچ سفر مشترکی نرفتهبود و خیلی ذوق رفتن به یک سفر دو نفره با او را داشت. پس گفت:« وای چه قدر عالی. چی بهتر از این؟حالا کجا قراره بریم؟» و سرش را به سمت هادی برگرداند تا عکس العمل او را ببیند. هادی با تعجب
اول به کاترین و بعد به پدرش نگاهکرد و گفت:« از کدوم سفر حرف میزنید پدر؟ چطور با من صحبت نکرده بودید؟» مادر هادی به جای پدرش جواب داد:« یه دفعه ای شد دیگه. راستش ما تصمیم گرفتیم به این سفر عمره نریم. به جاش اسم شما دو نفرو به مدیر کاروان دادیم.» هادی و کاترین با تعجب به هم نگاه کردند و بعد هر دو همزمان با هم دهانشان را باز کردند و گفتند:« اما آخه...» اما پدر هادی با بالا آوردن دستش حرف آن ها را قطع کرد و گفت:« آخه بی آخه
.» و به این ترتیب کاترین به مراد دلش که رفتن به این سفر شگفتانگیز بود
، رسید.*کاترین تمام آن دو هفته ای را که تا اعزام کاروانشان به سوی مکه باقیمانده بود، صرف مطالعه و کسب آگاهی و اطلاعات دربارهی اعمال و مناسک حج کرد و هم چنین به همراه هادی در دو جلسهی توجیهی سفر عمره نیز شرکت کرد.در آن جلسات، روحانی کاروان که مردی میانسال و با تجربه بود، و همه او را حاج آقا امامی خطاب می کردند؛ با صدایی رسا و لحنی آرامبخش برایشان صحبت میکرد.هم از اعمال و احکام عمره میگفت،و هم از تزکیهی نفس و پالایش روح. تمام مدت کاترین با خودش فکر میکرد تنها مخاطب آن خطیب روحانی خودش است و انگار که تمام آن حرف ها فقط برای او بودند. در پایان جلسهی اول به آنها کتابچههای کوچکی داده شد که روی جلدش نوشتهشده بود «مناسک حج». کاترین تا جلسهی دوم که روز سه شنبه هفته بعد برگزار میشد آن کتابچه را سه دور کامل خواند و برای روز جلسه که دوباره میتوانست آن حرفهای دلنشین را بشنود، روزشماری کرد. روز سه شنبه، هادی کمی زودتر از شرکت راه افتاد، اما حساب ترافیک و معطلی های توی راه را نکرده بود و نیم ساعت دیرتر از قراری که با کاترین گذاشتهبود به خانه رسید. وقتی کلید انداخت و وارد حیاط خانه شد کاترین را درحالیکه کفشهایش را پوشیدهبود و حاضر و آماده روی پلههای حیاط در انتظار او خوابش برده بود
، دید!هادی خندید و به سمت کاترین رفت
. پیش از آنکه بیدارش کند، کمی به او نگاه کرد. کی فکرش را میکرد همین زنی که تا چند ماه قبل در کشور دیگری با دین و سبک زندگیای کاملا متفاوت از هادی و خانواده اش روزگارش را میگذراند، حالا اینجا در خانهی هادی و درست در یک قدمی او نشستهباشد و به خاطر رفتن به یک جلسهی مذهبی اینطور شوق داشتهباشد . هادی خم شد و پیشانی کاترین را به آرامی بوسید
. 






ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
صبح همان روز، وقتی همه سر میز صبحانه نشسته بودند،پدر هادی، بلند اعلام کرد:« من و مادر هادی فکرکردیم شاید خوب باشه کاترین و هادی رو به یک سفر دونفره بفرستیم. نظر هادی که از الان معلومه. از خداش هم هست. خب نظر تو چیه کاترین جان؟» کاترین خیلی از این خبر خوشحال شد. چون از وقتی عقد کردهبودند تاکنون با هادی به هیچ سفر مشترکی نرفتهبود و خیلی ذوق رفتن به یک سفر دو نفره با او را داشت. پس گفت:« وای چه قدر عالی. چی بهتر از این؟حالا کجا قراره بریم؟» و سرش را به سمت هادی برگرداند تا عکس العمل او را ببیند. هادی با تعجب
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۷:۵۵
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_ششم
کاترین چشمانش را به آرامی بازکرد و در حالیکه لبخند بر لب داشت به هادی سلام کرد
. هادی گفت:« سلام به روی ماه خواب آلودت... ببخشید که دیر کردم کتی جان.» کاترین به ساعت روی مچش
️نگاه کرد.از روی پله بلند شد و در حالی که شالش را روی سرش مرتب میکرد گفت:« اشکالی نداره. فقط عجله کن تا دیرتر از این نشده.»سخنرانی آن روز روحانی کاروان دربارهی شرایط مُحرم شدن و لباس احرام بود. کاترین هر چند دقیقه یکبار سوالاتی درمورد حرف های روحانی در گوش هادی زمزمه میکرد تا بهتر متوجه حرف های حاجآقا امامی شود. هادی از این همه دقت و توجه کاترین متعجب و هیجانزده شدهبود و دائم در دلش از مادر و پدر مهربانش به خاطر این فداکاری تشکر میکرد. روحانی کاروان از وحدت و یکرنگی لباس احرام گفت و اینکه در مراسم طواف همه مثل هم هستند و فقیر و ثروتمند و رئیس و زیر دست در آن جا معنایی ندارد و همه باید در کنار هم راه بروند. همه در آنجا با هم برابرند و ستایش و پرستش خالق مشترک خود را میکنند. کاترین خودش را در لباس و چادر سراسر سفیدی تجسم کرد. مثل زمانی که نماز میخواند. به پوشش اسلامی مقدسی فکر کرد که نامش حجاب بود. بااینکه با آن غریبه بود اما حس کرد دلش میخواهد با آن آشنا شود. او در تمام مدت بازگشت از جلسه، از پنجرهی ماشین، به منظرهی بیرون چشمدوختهبود و کاملا سکوت کردهبود.هر چند در درونش غوغا به پا بود! به محض اینکه به خانه رسیدند سراغ کتابخانهی بزرگ هادی رفت
. در آنجا همیشه کتابی پیدا میشد که پاسخ سوالات کاترین در آن باشد._« خودشه . همون که میخواستم. فلسفه.ی حجاب
. نوشته ی مرتضی مطهری.» تا روز پرواز
، هادی حسابی مشغول کارهایش بود و مجبور شده بود ساعات بیشتری را در محل کارش بماند و به کارهای بیشتری رسیدگی کند تا در نبودش مشکلی پیش نیاید.روز موعود فرا رسید. یک ساعت و نیم پیش از پرواز آقا هادی خودش را با عجله به خانه رساند تا با کاترین به فرودگاه بروند.وقتی از در خانه وارد شد، مادر و خواهرانش با سینی اسفند و کاسهی آب و قرآن منتظر بودند تا آن دو را بدرقه کنند. و پدر هادی قرار بود آن ها را تا فرودگاه برساند. هادی چمدان خودش و کاترین🧳 را داخل ماشین گذاشت
و همه دم در منتظر ایستادهبودند تا کاترین از اتاقش خارج شود. ناگهان درب اتاق باز شد و کاترین از آنجا بیرون آمد ولی نه همان کاترین سابق بلکه یک آدم جدید نه... ببخشید یک فرشته
!با آن مانتوی کِرِم رنگ بلند و روسری سفید و ساده ای که به زیبایی تمام سرش کرده بود، طوری که حتی یک تار از موهایش نمایان نباشد،درست مثل فرشتهها شدهبود.برای اولین بار هیچ آرایشی به چهره نداشت و خودِ خودش بود.ساده و زیبا.همان خودِ دوست داشتنی و منحصر به فردی که هادی عاشقانه میپرستید!
حالا ظاهرش با باطنش هم خوانی پیدا کرده بود...






ادامه دارد...
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
کاترین چشمانش را به آرامی بازکرد و در حالیکه لبخند بر لب داشت به هادی سلام کرد
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۷:۵۶
#داستان_شماره_7نام داستان: "#شکوه_کعبه"تاریخ نگارش: ۱۳۹۴







#قسمت_آخر
اولین باری که کاترین و هادی با هم پا به مسجد الحرام گذاشتند به یادماندنی ترین لحظهی زندگی کاترین بود. آن دو دستهای هم را گرفتهبودند
و در حالی که قلب هر دونفرشان
مثل قلب گنجشک
تند تند میزد، وارد آن مکان مقدس و آن جو حیرتآور شدند. بلافاصله بعد از دیدن کعبه
، هادی از خوشحالی روی زمین زانو زد و اشکهایش جاری شدند
. کاترین اما نمیدانست چه باید بکند. حال عجیبی پیدا کردهبود. لحظاتی بعد، او هم دل به دل هادی داد و همان کاری را کرد که خیلی دلش میخواست. در مقابل آن هیبت بی نظیر و بی همتا سجده کرد و زمین مسجد الحرام از باران بوسههای پی در پی او سیراب شد.گویا هیچ کدامشان کنترل اشکهای خود را در اختیار نداشتند
. چند ساعت بعد، هر دو در حالی که لباسهای سراسر سفید احرام را به تن داشتند،درکنار هم در یکی از صحنهای مسجد الحرام نشستهبودند. کاترین به کعبه خیره شدهبود و هادی به او! کاترین از ته دل آهی عمیقی کشید و گفت:« عجب شکوهی
!» و بعد ناگهان متوجه نگاه مستمر هادی به خودش شد. سرش را به سمت او چرخاند و متعجبانه پرسید
:« چیه؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟» هادی با لبخند جواب داد
:« آخه خیلی خوشگل شدی کتی جان. نمیتونم ازت چشم بردارم.» کاترین دستهایش را جلوی صورتش گرفت و گفت:« وای هادی مسخرهم نکن. تمام پوستم داره از سوزش زیر آفتاب ذقذق میکنه. کلی هم عرق کردم🥵. نمیدونم الان چه شکلیام. حتما خیلی داغونم. لطفا نگام نکن.
» هادی صورتش را به صورت کاترین نزدیک کرد و با جدیت تمام در چشمانش نگاه کرد و گفت:« اتفاقا الان خیلی هم عالی و بینظیری. زیباتر از همیشه. نورانی و درخشان. جوری که داره بهت حسودیم میشه.» کاترین خندید:«به من؟ واسه چی آخه؟» چون احساس میکنم توی همین مدت کم، خیلی از من جلو زدی کتی!
همهش به خاطر توئه هادی جان. تو بودی که راهنماییم کردی. اگر تو و خانوادهت نبودید هیچوقت این اتفاق های خوب برای من نمی افتاد.هادی پیروزمندانه لبخند زد
. کاترین هم از خندهی او خنده اش گرفت
و گفت:« آهان راستی، دیگه منو کتی صدا نکن. من برای خودم یه اسم خوب پیدا کردم.»هادی شگفتزده پرسید
:« واقعا؟ چی؟» _خب راستش من خیلی فکر کردم. تو اسمت هادیه! به معنی راهنما. و تو دقیقا توی زندگی من همچین نقش داشتی. نقش هدایتگر من به راه حق!
پس منم "مهدیه"رو انتخاب میکنم. که یعنی هدایتشده. چطوره؟
» هادی چیزی نگفت. فقط نگاهش روی کاترین(ببخشید... از این به بعد باید بگوییم" مهدیه") ثابت ماندهبود. مهدیه با تردید پرسید:« مناسبه به نظرت؟» هادی هر دو چشمش را روی هم گذاشت و او را تایید کرد
و بعد با لبخندی پررنگ تر گفت:« کی عروسی کنیم مهدیه جان؟ من واقعا دوست دارم هر چه زودتر ازدواج کنیم.» چشمان مهدیه از شوق برق زد
. با خوشحالی گفت:« منم همینطور. در اولین فرصت با پدر و مادرم تماس میگیرم و بهشون میگم که تصمیمم راجع به ازدواج با تو و مسلمان شدن قطعیه. » هادی در دلش خدا را به خاطر همه چیز شکر کرد
و بعد با خودش گفت:« این سفر بهترین هدیه بود. ممنونم مادر. ممنونم پدر.»







پایان.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
اولین باری که کاترین و هادی با هم پا به مسجد الحرام گذاشتند به یادماندنی ترین لحظهی زندگی کاترین بود. آن دو دستهای هم را گرفتهبودند
همهش به خاطر توئه هادی جان. تو بودی که راهنماییم کردی. اگر تو و خانوادهت نبودید هیچوقت این اتفاق های خوب برای من نمی افتاد.هادی پیروزمندانه لبخند زد
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
۱۸:۵۰
#داستان_شماره_8نام داستان:" #من_عاشق_یک_طلبه_هستم "تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶








#قسمت_اول
دو ماه از عقدمان می گذشت
. من دانشجوی کارشناسی حقوق و قضا بودم.تنها چند واحد پاس نکرده داشتم و تا گرفتن مدرکم یک ترم مانده بود.همسرم امیررضا مدرک سطح سه حوزوی و دکترای حقوق داشت.در دانشگاه با هم آشنا شدیم. در واقع امیر دو ترم استادم بود.
هیچوقت روزی را که مادرش برای خواستگاری به منزلمان آمد فراموش نمی کنم. اصلا فکرش را هم نمیکردم که این خانم، با استاد استوار دانشگاهمان نسبتی داشته باشد. همین که گفت پسرم طلبه و استاد دانشگاه است از تعجب روی سرم دو تا شاخ بزرگ نامرئی درآمد
. حالا اینکه استاد استوار با آن همه شرم و حیا و سر به زیری کی و کجا من را دیده و پسندیده بود، بماند...
.
خلاصه ما عقد کردیم و به قول پدرم امیر نصف دین من را کامل کرد و من نصف دین امیر را . هر چه بیشتر با او و روحیه وخلقیاتش آشنا میشدم، بیشتر مهرش به دلم مینشست
و به خاطر این انتخاب عاقلانه م خودم را لایک میکردم
. داشت ترم جدید آغاز می شد. بچه های دانشگاه از وقتی که فهمیده بودند عقد کردم دائم برایم پیام تبریک می فرستادند و عکس دونفری ام را با همسرم مطالبه میکردند. اما من هر بار بهانه میآوردم و زیر بار نمیرفتم که عکس بفرستم
.می خواستم اول موضع خودم را با امیر و شغلش (منظورم شغل اصلی اش یعنی طلبگیه) مشخص کنم. اینکه من با علم به طلبه بودن امیر، انتخابش کرده بودم درست؛ اما آن زمان فکر خیلی چیزا و خیلی حرف و حدیث ها را نکردهبودم. هنوز جرئت نداشتم زیاد با امیر رضا بیرون بروم و او را به اطرافیانم معرفی کنم و بگویم با یک طلبه ازدواج کردم
. ظرفیت کافی برای پذیرش خیلی از بازخوردها را در خودم نمی دیدم
. وقتی در خیابان دوشادوش هم قدم میزدیم و تکههای ناجور میشنیدیم و مسخره مان می کردند حالم بد میشد
. گاهی حتی عنان از کف میدادم و دهانم را باز میکردم و جوابشان را میدادم
. اما امیر حتی خم به ابرو نمیآورد و با خونسردی تمام گذر میکرد
. اصلا برایش مهم نبود دیگران راجع به او و لباسی که به تن داشت و راهی که پیش گرفته بود چطور فکر میکنند. این رفتارش هم به نظرم عجیب بود و هم تحسین برانگیز
. کم کم شمارش معکوس من برای روز اول دانشگاه شروع شد و اضطراب و نگرانی ام با هر تیک و تاک ساعت، دوچندان
.یک شب که امیر خانهی ما بود، با احتیاط بحث روز اول دانشگاه را پیش کشیدم و خواستم مزهی دهانش را دربارهی نحوه ی دادن خبر عقدمان به اهالی دانشگاه بفهمم. اما او پیش دستی کرد و نگذاشت من زیاد خودم را برای زدن حرفهای دلم به زحمت بیندازم. از داخل ظرف میوه یک سیب سرخ
برداشت و با چاقو به چهار قسمت تقسیم کرد و یک تکه را درسته داخل دهان من گذاشت و گفت:«ریحانه جان راستش منم دنبال فرصتی بودم تا راجع به این مسئله باهات حرف بزنم. به نظرم بهتره توی دانشگاه کسی از رابطه ی من و تو خبر نداشته باشه. حداقل تا پایان تحصیل تو توی دانشگاه!» تکهی قابل توجهی از سیب داخل گلویم جهید و راه تنفسم را سد کرد. دستم را جلوی دهانم گرفتم
و چند بار سرفه کردم
. امیر سراسیمه ظرف میوه را روی میز گذاشت و با دستش چند بار به پشت کمرم زد. نفسم که سرجایش آمد به طرفش برگشتم و متعجبانه به چشمانش خیره شدم
و گفتم:« چی؟ چی گفتی؟ چرا؟ چرا کسی نفهمه بهتره؟
» امیر که هنوز نگران حالم بود،پشت کمرم را کمی ماساژ داد و گفت:« توضیح میدم برات. حالا بذارفعلا برم یه لیوان آب برات بیارم.»...







ادامه دارد...https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
دو ماه از عقدمان می گذشت
هیچوقت روزی را که مادرش برای خواستگاری به منزلمان آمد فراموش نمی کنم. اصلا فکرش را هم نمیکردم که این خانم، با استاد استوار دانشگاهمان نسبتی داشته باشد. همین که گفت پسرم طلبه و استاد دانشگاه است از تعجب روی سرم دو تا شاخ بزرگ نامرئی درآمد
خلاصه ما عقد کردیم و به قول پدرم امیر نصف دین من را کامل کرد و من نصف دین امیر را . هر چه بیشتر با او و روحیه وخلقیاتش آشنا میشدم، بیشتر مهرش به دلم مینشست
۲۰:۰۵
#داستان_شماره_8نام داستان:" #من_عاشق_یک_طلبه_هستم "تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶








#قسمت_دوم
متعجبانه به چشمانش خیره شدم و گفتم:« چی؟ چی گفتی؟ چرا؟ چرا کسی نفهمه بهتره؟» امیر که هنوز نگران حالم بود، پشت کمرم را کمی ماساژ داد و گفت:« توضیح میدم برات. حالا بذارفعلا برم یه لیوان آب برات بیارم.»مسیر رفت و برگشتش را با چشمانم دنبال کردم. لیوان پر از آب را به دستم داد و چشمک زد
.نصف آب داخل لیوان را یک نفس خوردم بعد با سوء ظن گفتم:« نکنه نمیخوای دافای دانشگاه بفهمن متاهل شدی کلک
؟» پشت دست چپش را تا مقابل صورتم بالا آورد و گفت:« با این حلقه ای که توی دستمه دیگه همه حتما می فهمن. در ضمن تو خودت خوب منو می شناسی. دو ترم شاگردم بودی ناسلامتی. به نظرت من همچین آدمیم
؟» راست می گفت. از خودم خجالت کشیدم.
گفتم:« درسته میدونم. ببخشید امیر رضاجان
.فقط لطفا زودتر بگو تا بدونم دلیلش چیه؟» نگاهش را به فرش زیر پایش دوخت و گفت:«یادمه دانشگاه قبلی که تدریس می کردم یه زوجی شرایط الان من و تو رو داشتن. یعنی یه استادِ آقا
با خانومی که شاگردش بود
عروسی کرد. تازه اون آقا طلبه هم نبود فقط یه استاد معمولی و بی حاشیه! بنده خداها خیلی عاشق هم بودن. صبحا با هم میومدن عصرا با هم می رفتن.گاهی توی کافه ی دانشگاه با هم می نشستن و چای می خوردن
️. اوائل همه چیز خیلی بی عیب و نقص و رمانتیک به نظر می رسید تا اینکه کمکم به خاطر همین عدم مدیریت روابطشون در محیط دانشگاه، مورد سوءاستفادهی بعضی از دانشجو های مسئلهدار قرار گرفتن. یه روز یه عده برای دختره خبر میبردن که شوهرت توی فلان کلاس با دانشجوهای دختر داره میگه و می خنده. یه روز دیگه برای مرده خبر میبردن خانومت دم اتاق اساتید با فلان استاد یا توی فلان کلاس با دانشجوهای پسر بععععله...
. در حالی که هیچ کدومشون هم اصلا اهل این حرفا نبودن. اما امان از زبون آدمیزاد وقتی که افسار گسیخته بشه و غیر قابل کنترل.خلاصه بینشون اختلاف افتاد و اینم همه توی دانشگاه فهمیدهبودن.خانومه که از قضا یکی از موفق ترین و آتیه دار ترین دانشجو های اونجا بود، کلا از درس و زندگی افتادهبود.استاد یکی از درس هاش خودم بودم و دیدم که برگه ی امتحانش رو سفید تحویل داد. اونم یه درس چهار واحدی!حتی داشت کارشون به طلاق می کشید که الحمدلله به خیر گذشت. همیشه به این فکر می کنم که اون دانشجوها چطور می خوان به خاطر این کارشون جواب خدا رو بدن؟! بد بلایی سر زندگی این زوج خوشبخت آوردن.دستِ آخر اما اون دو تا برای حفظ زندگیشون برای همیشه از اون دانشگاه رفتن. همان زمان بود که منم با خودم عهد کردم اگر روزی در موقعیتی مشابه آن دو نفر قرار گرفتم، اجازه ندهم کسی در دانشگاه چیزی از موضوع بفهمد. تازه به همه ی این چیزا، طلبه بودن منم اضافه کن. نور علی نور میشه
. همینجوریشم کل جو دانشگاه علیه منه و همه می خوان حرصشون از مشکلات و بدبختی هاشون رو سر ما طلبه ها تلافی کنن. هر روز در راه دانشگاه دست کم بیست مدل فحش جدید و آپدیتشده یاد میگیرم
. حالا توی دانشگاه چون دانشجوها گیر نمره ان بلند نمیگن، توی دلشون فحش میدن
.خلاصه، من نمی خوام تو درگیر هیچکدوم از این چیزا بشی.من این راهو انتخاب کردم پی این راهم به تنم مالیدم. هر چی نثارم کنن تحمل می کنم تا اجر جهادمو بیشتر کنه. اما فقط و فقط اگر نثار خودم کنن(!). اگر بخواد به تو که ناموسمی توهین بشه، اونوقت دیگه نمی تونم تحمل کنم
.»
نمی دونستم چی بگم و چه جوابی بدم. خوشحال بودم از انتخابم
و ناراحت بودم از این همه تردیدی که تا بحال به دلم راه داده بودم
نسبت به امیر رضا و شغلش و راهش و... . فقط گفتم "چشم" و تصمیم گرفتهشد.
بالاخره کلاس ها شروع شد. یک درس را با امیر برداشته بودم. البته خودش اصرار داشت هیچ کلاسی باهاش برندارم چون سر کلاسی که من داخلش باشم حواسش پرت میشد و توان مدیریت مطلوب کلاس را از دست میداد
. اما من قبول نکردم و بهش گفتم باید به این وضع عادت کند. چون او بهترین استاد این درس بود و من هم قصد داشتم این درس را خیییلی خوب و عمیق یاد بگیرم
.یک روز که با امیر کلاس داشتم...








ادامه دارد...
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
متعجبانه به چشمانش خیره شدم و گفتم:« چی؟ چی گفتی؟ چرا؟ چرا کسی نفهمه بهتره؟» امیر که هنوز نگران حالم بود، پشت کمرم را کمی ماساژ داد و گفت:« توضیح میدم برات. حالا بذارفعلا برم یه لیوان آب برات بیارم.»مسیر رفت و برگشتش را با چشمانم دنبال کردم. لیوان پر از آب را به دستم داد و چشمک زد
نمی دونستم چی بگم و چه جوابی بدم. خوشحال بودم از انتخابم
بالاخره کلاس ها شروع شد. یک درس را با امیر برداشته بودم. البته خودش اصرار داشت هیچ کلاسی باهاش برندارم چون سر کلاسی که من داخلش باشم حواسش پرت میشد و توان مدیریت مطلوب کلاس را از دست میداد
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
۱۷:۵۷
#داستان_شماره_8نام داستان:" #من_عاشق_یک_طلبه_هستم "تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶








#قسمت_سوم
یک روز که با امیر کلاس داشتم، ۱۰ دقیقه زودتر وارد کلاس شدم.شش هفت تا دختر قبل از من به کلاس رفته بودند و داشتند بلند بلند با هم حرف می زدن:-واااااای اون استاد آخونده رو دیدی؟ من تا حالا آخوند به این خوشتیپی ندیدهبودم. اصلا آدم می بیندش حوس راز و نیاز با خدا میکنه.
خوش به حال خانواده ش که هر روز چندین بار می بیننش🥰. -آره والا. ببین خدا تیپ و قیافه رو به چه کسایی داده ها
... آخه این آدم باید می رفت هنر پیشه می شد نه طلبه
. - هرچی قیافه ش خوبه سلیقه ش افتضاحه آخه طلبگی هم شد شغل؟
و منی که در دلم با خودم میگفتم:"بله بله؟
چی میشنوم؟ این حرفا راجع به امیر منه؟ چه دانشجوهای بی حیا و بی تربیتی پیدا میشن ها
. البته این بار اول نیست. قبلا هم از این جور حرف ها راجع به امیر زیاد بود و کمابیش به گوش منم میرسید. یادمه چقدر سر کلاس های امیر ناز و عشوه ریختن های غیر معمول و صحبتهای بی ربط زیاد بود. انگار همه قصد داشتند کلاسش را به هم بزنند. اما خب تا ترم پیش امیر شوهرم نبود و مسائل مربوط به او و درباره ی او تا این حد برایم مهم نبود و کلافهام نمی کرد.واااای امیر کاش بهت قول نداده بودم
. آخه تحمل فحش و کتک و لگد ، راحت تر از اینه که همین طور کر و لال بشینم سر کلاسی که از اول تا آخرش به جای گوش دادن به درس، یک عده دانشجوی فلان فلان شده
،پشت سر شوهرم چرت و پرت بگن یا حتی قربونصدقهش برن!
"
همانشب، داشتیم تلفنی صحبت میکردیم. چیزی به ذهنم رسید که بیفکر به زبان آوردم که:« امیر جان تو خیلی به تیپ و ظاهرت میرسی. می دونم که طلبه خوبه تمیز و آراستهتر از بقیه باشه تا مردم رو جذب زیبایی دینداری کنهها
. اما خب به منم حق بده. حرصم میگیره از دست بعضی از این دانشجوهای هرزه و هیز
.»امیر چیزی نمیگفت. البته من هم خیلی موضوع را برایش باز نکردم. با اینکه صورتش را نمی دیدم حدس می زدم خیلی خجالتزده یا حتی ناراحت شده باشد. شرم می کرد. حتی از من که همسرشم. به جای همه آنهایی که شرم را خورده و حیا را قی کرده بودند، امیر من داشت از خجالت آب میشد🥺.دو سه روز از آن ماجرا گذشت. کلاس نداشتم. توی حیاط دانشگاه قدم میزدم که صحبتهای بلند چند تا دختر که کرکره خنده را تا تَه کشیده بودند ، توجهم را جلب کرد:- قیاافه ی استادو دیدی؟چرا اینجوری بود؟
-آره انگار از تو رخت خواب پریده بود وسط کلاس
. حتی دست و صورتش هم نشسته بود.
- اونو ولش کن. لباساشو دیدی چه پاره و نزار بود
؟ انگار یه شبه مفلس شده بود.
- شایدم دیشب با عیالش دعواش شده تو پارکی جایی خوابیده بد بخت
.
با خودم گفتم:"درباره ی کدوم استاد حرف می زنن
؟"توی همین فکر بودم که از دور امیر را دیدم. اول فکر کردم اشتباه گرفتم. اما وقتی دو سه بار چشمانم را باز و بسته کردم و کمی دقت کردم دیدم نه درست می بینم
. خودش بود. پس بچه ها راجع به امیر حرف می زدن. این چه وضعیه؟ چرا اینقدر نامرتب؟ هر کس که از کنارش رد میشد، نگاهی عمیق به سراپایش میانداخت و با تعجب مسیر رفتنش را تا چند ثانیه دنبال میکرد.رفتم گوشهی خلوتی از دانشگاه ایستادم و به گوشی اش زنگ زدم. تایم استراحتش بود. می دانستم توی اتاق اساتید نشسته است.گوشی را برداشت و سلام کرد. گفتم:« به به سلام به روی ماه نَشُسته ت آقا امیررضا. این چه سر و وضعیه آخه؟ من که نگفتم دیگه اینجوری پاشی بیا دانشگاه.معنی این کارات چیه؟ آخه با این سر و وضع گرد وخاکی و رنگ و روی پریده و مو ها و ریش نا مرتب و شونه نزده، چرا پا شدی اومدی دانشگاه؟؟؟» خیلی رسمی گفت:« حرف می زنیم بعدا!» و قطع کرد.
تازه رفته بودم خانه و لباس هایم را عوض کرده بودم. روی تخت ولو شده بودم و چشمانم داشت گرم خواب میشد که تلفنم زنگ خورد. امیر بود. گوشی را برداشتم. گفت:« دم در خونه م». خواب و خستگی از سرم پرید. در را به رویش باز کردم. لباس هایش را عوض کرده بود. دوباره مرتب و آراسته. مثل همیشه!
رفتیم توی اتاقم و مادرم برایش چای تازه دم
️ و قند هل دار آورد. هر دو سکوت کرده بودیم. منتظر بودم تا هر چه سریعتر برود سر اصل مطلب و دلیل کار امروزش را برایم بگوید. اما او فقط سکوت کرده بود. نمی دانم منتظر چه بود؟ کم کم حوصله م سر رفت. خواستم از روی تخت بلند شوم که دستش را روی پایم گذاشت و گفت: «بنشین تا حرف بزنیم.» جرعه ای از چای داخل سینی نوشید تا گلویی تازه کند و بعد بالاخره زبان باز کرد...







ادامه دارد...
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
یک روز که با امیر کلاس داشتم، ۱۰ دقیقه زودتر وارد کلاس شدم.شش هفت تا دختر قبل از من به کلاس رفته بودند و داشتند بلند بلند با هم حرف می زدن:-واااااای اون استاد آخونده رو دیدی؟ من تا حالا آخوند به این خوشتیپی ندیدهبودم. اصلا آدم می بیندش حوس راز و نیاز با خدا میکنه.
و منی که در دلم با خودم میگفتم:"بله بله؟
همانشب، داشتیم تلفنی صحبت میکردیم. چیزی به ذهنم رسید که بیفکر به زبان آوردم که:« امیر جان تو خیلی به تیپ و ظاهرت میرسی. می دونم که طلبه خوبه تمیز و آراستهتر از بقیه باشه تا مردم رو جذب زیبایی دینداری کنهها
-آره انگار از تو رخت خواب پریده بود وسط کلاس
- اونو ولش کن. لباساشو دیدی چه پاره و نزار بود
- شایدم دیشب با عیالش دعواش شده تو پارکی جایی خوابیده بد بخت
با خودم گفتم:"درباره ی کدوم استاد حرف می زنن
تازه رفته بودم خانه و لباس هایم را عوض کرده بودم. روی تخت ولو شده بودم و چشمانم داشت گرم خواب میشد که تلفنم زنگ خورد. امیر بود. گوشی را برداشتم. گفت:« دم در خونه م». خواب و خستگی از سرم پرید. در را به رویش باز کردم. لباس هایش را عوض کرده بود. دوباره مرتب و آراسته. مثل همیشه!
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
۲۱:۳۲
#داستان_شماره_8نام داستان:" #من_عاشق_یک_طلبه_هستم "تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶








#قسمت_چهارم
بالاخره زبان باز کرد:« امروز صبح مثل همیشه از خونه زدم بیرون. سوار اتوبوس شدم
. توی ردیف آخر صندلی های مردونه دو تا صندلی خالی بود. نشستم روی صندلی کنار پنجره. هندزفری توی گوشم بود. داشتم فایل صوتی سخنرانی دیروز حضرت آقا رو سر درس خارجشون گوش میدادم( توی پرانتز بگم که این عادت هر روزهی امیر بود که سخنرانیهای حضرت آقا رو توی راه رفت و برگشت دانشگاه گوش میکرد) که یه دفعه احساس کردم یکی تنه شو چسبوند بهم. خیال کردم یه آقایی کنارم نشسته. اول اعتنا نکردم. اما دو سه دقیقه بعد بوی یه عطر تند زنونه به مشامم خورد. سرم رو چرخوندم دیدم کسی که کنارم نشسته و با بی حیایی تمام خودش رو چسبونده به من یه زنه
!سریع برگشتم و یه نگاهی به صندلی های اتوبوس انداختم. فکر کردم شاید من سهوا نشستم توی قسمت زنونه. اما نه اشتباه از اون خانوم بود. شایدم عمدی بود. الله اعلم. خودم رو جمع کردم سمت پنجره و گفتم:« ببخشید خواهر اینجا قسمت مردونه ست. » نگاهی از سر غیض و غضب تحویلم داد و بعد از ایشششششش کشداری گفت:« خب که چی؟
مگه ملک باباته که زنونه مردونهش می کنی؟» یکی دو تا حرف زشتم پشت بندش ردیف هم گفت. جواب دادم:« یعنی چه مؤدب باشید خانوم. خب بالاخره یه قوانینی هست که باید رعایت بشه.» با وقاهت تمام گفت:« مرده شور اون قوانینو ببره
.» و بعد با صدای بلند داد زد:« راننده نگه دار من دیگه یه لحظه هم توی این اتوبوس نمی مونم
.» منم همینجوری مات و مبهوت
!یه دفعه صد تا وکیل مدافع و سینه چاک جلوم صف شدن. اونم به دفاع از اون نه من! همه با هم گفتن:« چی شده خانوم کی مزاحمت شده کی اذیتت کرده؟» اونم بی معطلی به من اشاره کرد و گفت:« این آخونده نشسته پیش من داره تو گوشم می خونه صیغه ش بشم
.» عه عه عه
کی رو می گه؟جز من که آخوند دیگهای نیست تو اتوبوس!تو روز روشن داشت عین نقل و نبات دروغ می گفت ریحانه. خیلی آروم گفتم:«خواهر من چرا دروغ می بافی؟" گفت:« خفه شو من خواهر ریگی باشم شرف داره به خواهر یکی مثل تو
!» گفتم:« خانوم احترام خودتونو نگه دارید وگرنه ... .» یهو دو سه تا کله گنده برگشتن بهم توپیدن که« وگرنه چی؟... .» ریحانه نزدیک بود کنترلمو از دست بدم و باهاشون گلاویز بشم. آخه باید بودی می دیدی چطور همه ی اتوبوس از زن و مرد پشتش دراومده بودن. دیگه جای موندن نبود. به راننده اتوبوسه گفتم:« اولین ایستگاه نگهدار پیاده میشم.» از جام بلند شدم و داشتم می رفتم طرف در که دو سه تا لندهور هیکلی ریختن سرم. خودم به درک حتی حرمت عمامه و لباس پیامبرم نگه نداشتن.یکیشون با مشت زد وسط کمرم. پخش شدم کف اتوبوس. فقط با دستام عمامه رو گرفته بودم که از روی سرم نیفته. نمی دونی با چه حالی خودمو رسوندم تا دم در دانشگاه.»
مانده بودم هاج و واج و حیران
. نمی فهمیدم خوابم یا بیدار! چه بلاهایی سر امیر من آمده بود و من بیخبر از همهجا تنهایش گذاشته بودم
. بعد از تعریف این قضایا تن و بدنش به لرز افتادهبود. گفتم بریم دکتر قبول نکرد. دو تا پتو آوردم و دورش پیچیدم.کمی که گذشت گفتم:"پس حکایت سر و وضع امروزت همین بود؟هان؟"جواب داد:"اوهوم.اونوقت جنابعالی فک کردی من به خاطر حرفای اونشب شما از عمد خودمو این ریختی کردم اومدم دانشگاه
آره؟ آخه مگه بی عقلم؟
با این کارا مگه میشه در دهان مردمو بست که حرف نزنن. اونجوری تازه می شدم سوژه ی جدیدشون واسه بحثهای داغ بعدی!"کمی فکر کردم
و گفتم:« آره خب... حق با توئه! ببخشید من خیلی تند رفتم اونشب.
ضمنا ببخشبد که امروز اون طوری پشت تلفن باهات حرف زدم
."...








ادامه دارد...
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
بالاخره زبان باز کرد:« امروز صبح مثل همیشه از خونه زدم بیرون. سوار اتوبوس شدم
مانده بودم هاج و واج و حیران
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
۲۱:۱۷
#داستان_شماره_8نام داستان:" #من_عاشق_یک_طلبه_هستم "تاریخ نگارش داستان: ۱۳۹۶








#قسمت_پایانی
سرش را تکانداد و لبخند زد.
تصمیم گرفتم فضا را عوض کنم تا کمی بخندیم.یاد پچ پچ های امروز دخترها توی حیاط دانشگاه افتادم و پقی زدم زیر خنده
. امیر رضا با چشم های گرد شده
پرسید:«چی شد خندیدی؟» گفتم:«واااای امیر اگر بدونی امروز بچه ها توی دانشگاه چی راجع بهت می گفتن. وایسا اول برم چایی ت رو عوض کنم بعد میام می گم برات.»تا پاسی از شب کنار هم نشستهبودیم و تعریف میکردیم و می خندیدیم
.دانشگاه مشترک رفتن، هر چند برایمان دردسر و مشکلات زیادی داشت، اما خاطرات زیادی هم برایمان می ساخت که مطمئنا خیلی به درد ایام کهنسالی و تعریف کردن برای نوههایمان می خورد.
تا چشم به هم زدیم این یک ترم تحصیلی هم با سلام و صلوات گذشت و به جلسه ی آخر ترم رسیدیم.بعد از این جلسه، یک هفته فرجه برای مطالعه و جمع بندی دروس را داشتیم تا وارد برهه ی سرنوشت ساز امتحانات شویم.من و امیر ساک هایمان را جمع کرده بودیم و داخل ماشین پدر امیر گذاشته بودیم
و قرار بود بعد از تمام شدن کلاس دوتایی برای اولین بار بریم سفر. اتفاقا آخرین کلاسِ آخرین روزِ حضورمان در دانشگاه هم با هم بود.
استاد امیر خان آخرین تذکرات امتحانی را هم گوشزد کرد و پوشهی حضور و غیاب را بست و داخل کیفش گذاشت
.نگاه گذرایی به دانشجوهای دختر و پسر کلاس انداخت و با چشمانش در بین جمعیت به دنبال من گشت.اولین بار بود که سر کلاس، رو به دانشجوها سرش را بلند می کرد. همیشه یا رو به تخته درس می داد یا نگاهش را به نقطهی سفیدی روی دیوار انتهای کلاس ثابت نگه میداشت.مطمئن بودم تا الان اصلا نمی دانست من کدام سمت کلاس می نشینم.بالاخره بعد از پیدا کردن من، لبخندی از سر خرسندی زد.
از پشت میز بلند شد و به سمت در کلاس رفت.با چشمش به من اشاره کرد و گفت:« بریم خانوم؟»به زور خودم را کنترل کردم که از خوشحالی فریاد نکشم
. به زور شوقم را قورت دادم و با طمأنینه گفتم:« بعله آااقا! »
بعد باوقار و متانت تمام از پشت صندلی ام برخاستم و نیمنگاهی از گوشه ی چشمم به همکلاسی های حیرتزدهام انداختم
و به سمت درب کلاس قدم برداشتم.امیر هم درست پشت سرم از کلاس خارج شد و در را به روی آن همه سکوت و ابهام و سوال بست.


حالا دیگه نه امیر نه من هیچ ترسی نداشتیم از اینکه همسرانمان را به همه معرفی کنیم.امیر که دیگه معذوریت استاد و شاگردی نداشت، من هم دیگه با شغلش و لباسش مشکلی نداشتم.با خوشحالی می خواستم بقیه بدانند همسرم یک طلبه ست.یک طلبه ی تمام عیار و فوق العاده...
پس... با افتخار... اعلام می کنم من همسر یک طلبه هستم.
نه، ببخشید اصلاح میکنم... من عااااااشق یک طلبه هستم.🥰








پایان.
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
سرش را تکانداد و لبخند زد.
تا چشم به هم زدیم این یک ترم تحصیلی هم با سلام و صلوات گذشت و به جلسه ی آخر ترم رسیدیم.بعد از این جلسه، یک هفته فرجه برای مطالعه و جمع بندی دروس را داشتیم تا وارد برهه ی سرنوشت ساز امتحانات شویم.من و امیر ساک هایمان را جمع کرده بودیم و داخل ماشین پدر امیر گذاشته بودیم
پس... با افتخار... اعلام می کنم من همسر یک طلبه هستم.
ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده.
https://ble.ir/theyoungauothor/-2567990312804032918/1758996277588
۱۹:۵۲