بله | کانال نویسنده‌ جوان
عکس پروفایل نویسنده‌ جوانن

نویسنده‌ جوان

۱۱۶عضو
thumbnail
#داستان_شماره_2نام داستان:"#داستان_چشم‌بسته_دلبسته_شدن_من"تاریخ نگارش داستان:بهار۱۳۹۶undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#قسمت_پنجم
درست دو ثانیه بعد از اینکه آتاقم ا برق انداختم و با خستگی فراوان و دست به کمر، خودم را روی مبل راحتی وسط حال پهن کردم؛ هر چهار خواهرم به همراه مادرم بالای سرم ظاهر شدند و نچ‌نچ کنان مرا بلند کردند و در حمامundefined چپاندند و در را بستندundefined. ظالم ها حتی نگذاشتند یک دقیقه خستگی در کنمundefined.امان از وقتی که می‌ری حمام و می‌بینی تنها شامپویی🧴 که به موی سرت می‌سازه تموم شدهundefinedundefined. تازه قوز بالا قوز مال وقتیه که عدل همون شب هم قراره خواستگار بیادundefined.غرولند و سرزنش هم که فایده‌ای نداشت. دیگه دل رو به دریا زدم و یه شامپو انتخاب کردم. ولی ای کاش این تنها بدشانسی اون روزم بودundefined.وقتی از حمام بیرون آمدم از پشت شیشه ی بخار گرفته عینکم، مه دخت را دیدم که با عجله آمد و دستم را گرفت و با خودش به یکی از اتاق ها برد و روبروی آینه نشاند. بعد از یک ساعت ور رفتن به موهای گره خورده‌ام و کندن نصف بیشتر آن‌هاundefined نفسش را با لبهای غنچه و صدای پوووووف بیرون داد و گفت:" پاشو دیگه از این بهتر نمی‌شه!"برخاستم و به سراغ کمد لباس هایم رفتم و یکی دو تا لباسی که مدّنظرم بود را، برداشتم. اما... غافل از اینکه بعد از آخرین باری که آن لباس‌ها را به تن کرده بودم؛ کمی آب زیر پوستم رفته بود و چاق تر شده بودم و مه دخت و مهناز و مه لقا هر زوری زدند، زیپ لباسمundefined حتی یک میلی متر هم تکان نخورد. لباس دیگری برداشتم. این یکی به هر جان کندنی بود زیپش بالا آمد ولی تا آمدم دستم را بلند کنم و به سمت صورتم ببرم آستینش جر خورد و پاره شدundefined. و اما لباس سوم... این یکی زیپ و آستینش مشکلی نداشت اما دامنش خیلی تنگ بود و وقتی خواستم روی صندلی اتاقم بنشینم🥻... .خلاصه، در آخر مجبور شدم یکی از لباس های مجلسی مادرم که حداقل دو سه سایزی برایم بزرگ بود و به تنم زار می زد را بپوشمundefined. ولی بدترین اتفاق آن روز، درست یک ساعت قبل از آمدن مهمان ها رخ داد. در اتاق نشیمن خودمان روی زمین نشسته بودیم ومهناز می خواست جوش و لک های صورتم را زیر یک خروار کرم پودر قایم کند. عینکم را از روی چشمم برداشتم و کنار خودم روی زمین گذاشتم.که ناگهان پدر گرامی و عزیزم در یک حرکت غافلگیر کننده، از کنار پای من و درست از روی عینکم رد شد و... عینک بیچاره مundefinedازچند ناحیه منفجر و به طور کلی منقرض شد. حالا من مانده بودم و یک عینک شکسته و یک جفت چشم کورundefinedکه بدون عینک، درصد بینایی آن ها تقریباً معادل صفر بود.در آن یک ساعت همه به تکاپو در آمدیم و به هر دری زدیم که از جایی عینکی چیزی برای من جور کنیم. حتی عینک مطالعه ی مادر را هم امتحان کردم. اما تا روی چشمم گذاشتم، ستاره‌ها بالای سرم شروع به چرخیدن کردندundefined و سرم گیج رفت و چند تا سکندری خوردم و افتادم روی قالی وسط اتاق. همونجا یه سجده شکر به جا آوردم. چون تازه فهمیدم که صد رحمت به چشمان کور خودم باد.خلاصه آن یک ساعت هم گذشت و هیچ گشایشی رخ نداد.بالاخره خانواده ی خواستگار با دسته گل و شیرینی و دبدبه و کبکبه سر رسیدند.و من از همان ابتدا به همه چیز گند زدم.undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedادامه دارد...
https://ble.ir/theyoungauothor/-6932298844710053115/1757632979868ممنونم که کپی نمی کنی.اگر خواستی با لینک کانال انتشار بده

۱۸:۰۴