عکس پروفایل رمان قناری زبون بسته 🔥🥕ر

رمان قناری زبون بسته 🔥🥕

۵۱۸ عضو
undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁218
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
چشمام گرد شد، ساواش هم مونده بود چی بگه.
لباشو جمع کرد.- خوشبختم از دیدنتون.
ولی تمام کلماتشو با حرص می‌گفت.
دستمو دراز کردم و سری تکون دادم که گفت: - زبون نداری؟ مثلا دکتری!
ساواش جلو اومد.- ناروین نمیتونه حرف بزنه.
عمه نیهان یهو خندید و با حرص ادامه داد.
- شما دوتا منو سر کار گذاشتین؟بردیا گفت دختری که باهاش مشکل داری زبون نداره بعد الان میگی همکارته؟یعنی من اینقدر غریبم که جلوش دارین همه چیزو از من مخفی می‌کنید؟
- نه بنفشه...
به حالت قهر از آشپزخانه بیرون رفت که ساواش چپ چپ نگاه کرد.- من حساب تو رو می‌رسم...
وقتی پشت کرد اداشو درآوردم که نیهان ریز ریز خندید.- از دست بابای من همه چیزو رفته کف دست خواهرش گذاشته...
با پیچیدن بوی سوختنی آروم تو سرم کوبیدم و با زبان اشاره گفتم. - کیکمون سوخت...
- وای چه بد همش تقصیر عمه اس..اشکال نداره یه بسته دیگه داریم همونو درست می‌کنیم.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۵

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁219
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
...
با نیهان توی حیاط کیک می‌خوردیم که آبان با اخم کنارمون جا گرفت.- عمه سلیطه ات حتی نیومد یه سلام کنه...
- داره برا دایی ناز و ع..شوه میاد.
- ساواش خیلی گاوه که به این اهمیت بده.
نمی‌دونم چرا ولی خندم گرفت.سریع دستمو روی دهنم فشردم که آبان نگاهی بهم انداخت.
- برو چند تیکه کیک براشون ببر ببین چی میگن!
از روزی که الکی بهم تهمت زده باعث شد کلی کتک بخورم حتی دلم نمی‌خواست به صورتش نگاه کنم...
- لال بودنت کم بود که کرم شدی؟!
نیهان درجا تو حرف مامانش پرید.- مامان! بابا همه چیز به عمه گفته.عمه می‌دونه نیهان کیه من و دایی خواستین لاپوشونی کنیم خانم قهر کرد...
- نگو که داییت رفته منت کشی؟!
شونه ای بالا انداخت.- خودت که داری میبینی!
حرصی از جاش بلند شد و رفت.با زبون اشاره گفتم:- مامانت امروز چقدر عصبیه!
سری تکون داد. - مامان همیشه عصبیه...ولی دایی میگه بهش حق بده گذشته خوبی نداشته.
کاش بدونم گذشته ساواش و آبان چی بوده…
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۵

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁220
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- به نظرم بهتره امروز اصلاً تو چشم نباشی، دوست ندارم حرف بشنوی...
با زبان اشاره گفتم: - راستی قرار بود ریاضی کار کنیم مگه امتحان نداری؟
- وای چرا...
- امتحانتم مثل کلاسات مجازیه؟
سریی تکون داد.- نه اونو به خاطر وضعیتی که داشتم برام مجازی کردن، امتحانا رو باید حضوری برم...
از جام بلند شدم. - پس باید تمام تلاشتو بکنی که نمره قبولی بگیری.
...
میز شامو چیدم و یه گوشه ایستادم. بنفشه چشم غره ای برام رفت که آبانی که به خونم تشنه بود لبخندی بهم زد و گفت:- بشین عزیزم...
نه تنها من کل اون آدمای جمع ماتشون برده بود.آروم کنار آبان جا گرفتم که طرفمو پر کرد.- سالادم میخوری؟
آروم سری به منفی تکون دادم که گفت:- هرچی نیاز داشتی بهم بگو..
بنفشه پوزخندی زد.- جالبه...آبان جان من همه چی رو میدونم لازم نیست نقش بازی کنی؟
آبان خونسرد گفت:- چه نقشی؟
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۶

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁221
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- داداشم همه چیزو بهم گفته...
- اون دهن لق که همه چیزو کف دستت گذاشته یادش رفته بهت بگه که بیگناهیش ثابت شد؟ اون دختری نبود که ما میخواستیم؟
صداشو بالا برد.- چه فرقی میکنه نوه اون حیوون که هست.
- عزیزم بهتره تو خودتو قاطی موضوعات ما نکنی...
ساواش عصبی گفت:- بسه دیگه...
بنفشه پشت چشمی نازک کرد و مشغول خوردن شد، ساواش هم تهدید آمیز نگام میکرد.
واقعا اینجا چه خبر بود؟یه روز ساواش مثل کوه پشتمه یه روز آبان، یه روزم به خونم تشنه ان!
آبان یه لیوان دوغ برام ریخت.- محلیه بخور خوشمزه است.
ولی می‌دونستم آبان از سر لج بنفشه اره بهم می‌رسه.
بنفشه پوزخندی زد که با زبون اشاره ازش تشکر کردم.
در آخرم‌ به سلطان و سمانه گفت که میزو جمع کنن، سلطان اینقدر التماس کرد که بیرونشش نندازن، آخرشم ساواش علی رو ببخشید ولی دلیلش این بود که عقده ای نشه روی سرش و بلای بدتری سرش نیاره.
به اصلاح داشت خرش میکرد.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۶

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁222
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
تا آخر شب این دختره ادا و اصول در اورد و آبان فقط منتظر بود شوهرش از سرکار برگرده تا دهنشو سرویس کنه این وسط منم کلافه شده بودم...
آبان از لج خواهر شوهرشم که شده با من خوب رفتار میکرد و ساواش با نگاهش منو تهدید میکرد انگار تقصیر منه که عشق قدیمش اینقدر لوسه!
جوری شده بود که جرات نداشتم جلوش ظاهر شم، هر بار می‌دیدمش راهمو کج می‌کردم.
با احساس گرسنگی آروم از اتاق بیرون اومدم، توی تاریکی دوربینای راهرو چراغشون قرمز شده بودن...
آروم وارد آشپزخونه شدم و در یخچال رو باز کردم، هوس مربای هویج کرده بودم.
همراه با کره روی کانتر گذاشتم و مشغول شدم، نون تست برداشتم و آروم کره و مربا روش کشیدم و گازی به نون زدم.
اوم عالیه...
با نشستن دستی روی شونه ام همینجور که تیکه از نون توی دهنم بود به عقب چرخیدم که با دیدن ساواش قلبم لرزید...
تو سکوت بهم خیره شده بود...به چشمام زل زد و یه قدم ج..لو اومد که ترسید به یخچال چ..س..پیدم.
ن,...س که میکشید پوستم میسوخت بوی ال....ل توی بینیم پخش میشد.
تو صورتم خم شد.- ازم فرار میکنی چرا؟
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۷

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁223
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
ماتم برده بود! فقط به چشمای قrمزش زل زدم.بیشتر خـm شد و تیکه نونی که تو دهnم بود رو گاز زد که چشامو روی هم فشردم.
صدای قلبمو میشنیدم...آروم موهامو لای دستاش گرفت و لbشو به گوشم نزدیک کرد.- هوس هویج کردم.
مورمورم‌ شد..اگه پشت سرم یخچال نبود قطعاً می‌تونستم خودمو نگه دارم، حالم با کاراش بد میشد...نمیتونستم نfس بکشم و توانمو داشتم از دست میدادم.
پوزخندی زد و خeره به لbم انگشتش رو بالا اورد تیکه ای از مربا هویج که روی لbم مونده بود روی انگشتش نشست.- هوس مربـــــا هویج کردم.
مربا رو جوری کشید که بهم بفهمونه با تو نیستم.یه دستشو به یخچال تکیه داده بود خواستم فرار کنم که بین دو تا دستاش مhاصرم کرد.
چشماشو ریز کرد.- کجا بودی حالا....
مظلومانه به چشماش خیره شدم تا ولم کنه، اما اینقدر خoرده بود که حالیش نبود چیکار میکنه.
چoنمو گرفت.- گرسنمه، برای منم درست کن.
تند تند سری تکون دادم و به سمت کانتر رفتم، من دیگه غلط بکنم نصف شب پاشم بیام آشپزخونه..
پست سرم که ایستاد و بی هوا چoنشو روی شونه ام گذاشت و نفس عمیقی کشید که منو به آتeش کشید...- مربا هویج خیلی بزن هویج خیلی دوست دارم.
جرات نداشتم سرمو بچرخونم، نfسای داqش همینجوری تو گرdنم پخش میشد.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۸

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁224
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- آخرش خودتو تو دل آبان هم جا کردی؟!
آب دهنمو قورت دادم که با فرو رفتن س...ش تو گر...نم سرمو کج کردم، موهاش قلقلکم میداد.
- عـ...ر نمیزنی ولی بـ....وی خوبی میدی می‌دونستی؟
قلبم با حرفاش میلرزید و حس عجیب و غریبی داشتم...
با صدای بنفشه، ساواش کلافه نفسی پر و خالی کرد و یهو دستمو به سمت میز ناهار خوری کشید و زیرش قایم شدیم.اینقدر سریع منو کشید که دستم به لبه میز خورد و از درد صورتم جمع شد و ماساژش دادم.
محکم دستشو روی دهنم فشرد که چشمام گرد شد.- صدات در نیاد...
تند تند سری تکوم دادم که دستشو دور کردم، لbمو به دnدون گرفتم و خودمو جم و جور تر کردم که مشخص نشم...
پاهای بنفشه مشخص بود.- ساواش کجا غیبت زد پسر؟!
پوزخندی زدم.با اینکه نمیدیدمش ولی مشخص بود داره نونی که برا ساواش اماده کرده بودم رو کوفت میکنه، الهی تو گلوت گیر کنه.
با گrم شدن گ...نم تازه متوجه شدم ساواش خیلی بهم نzدیک شده، وضعیت استرس آوری بود!
مخصوصا ساواشی که الان هیچ کنترلی روی کاراش نداشت...
به صورتش خیره شدم که یهو ل... بو... که بهت زده نگاش کردم و دستمو روی دهnم گذاشتم...
فقط منتظر بودم بنفشه بیرون بزنه که خدا باهام یار بود.
دستمو بالا آوردم روی گونه اش سـ...لی زدم ولی اصلا محکم نبود...
لبخندی زد که هلش دادم و بدو بدو از آشپزخونه بیرون زدم که بنفشه منو دید.
- چته نصف شبی مثل اسب میدوویی.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۸

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁225
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
تا قبل از اینکه ساواش خفتم کنه از پله‌ها بالا رفتم که محکم به آبان خوردم.
متعجب نگام کرد.- چیشده؟ ساواشو ندیدی! هرچی می‌گردم پیداش نمی‌کنم.
لبمو گزیدم که گفت:- چرا قرمز شدی؟!
نگاهی پشت سرم انداختم که بازومو گرفت و آروم گفت:- اون دوتا پایین؟
با لبخونی گفتم:- ساواش پیش من بود بعد بعد من...
- تو چی؟ چرا اینقدر هول کردی؟نکنه داشتی فرار میکردی.
با زبون اشاره ادامه دادم.- نه نه، بین ساواش مsت بود بعد منو یهویی...من بهش سیلی زدم.
- سیلی!چی نفهمیدم چی گفتی درست لـ...ب بزن خب!
کلافه تو پیشونیم کوبیدم.- بو...یدم منم زدمش.
چشماش گشاد شد.- ساواش تو رو بو...؟
یهو با دیدن سایه اش پشت آبان قایم شدم که با لبخند ریز بهم خیره شد و نصف نونی که براش درست کرده بودمو تو دستش گرفته بود. - تا به حال هویجی به این خوشمزگی لب نزده بودم!
وقتی چشمای بهت زدمو دید صدای خنده‌اش بالا رفت. - مربا هویجو میگم قناری مزه اش زیر دهنه...
آبان بازوش رو گرفت.- باز زی..اده روی کردی؟

● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۰۹

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁224
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
دستشو به سمت اتاقش کشید.- برو بخواب مثل ارواح توی خونه نچرخ...
ساواش چشمکی زد که قلبم لرزید.این بشر وقتی مts میکرد پسر بچه میشد.
...
پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتن و آروم سرکی کشیدم، خبری از ساواش نبود.
نفس راحتی کشیدم، خداراشکر هنوز خواب بود!
نیهان رو خوشحال دیدم که تا منو دید گفت:- صبح بخیر.
با زبون اشاره گفتم:- صبح تو هم بخیر، چرا این موقع بیداری؟
- امتحانام شروع شده، امروز اولیشهخیلی خوشحالم که بعد از چند ماه قراره دوستامو ببینم...
- عزیزم، دعا می‌کنم که بهترین نمره‌ها رو بگیری.
-‌ مرسی عزیزم تو همراهمون نمیای؟!
متعجب گفتم:- همراه کی؟
- داییم قراره تا زمانی که امتحانم تموم میشه جلوی مدرسه منتظرم بمونه که باز اتفاق بدی نیوفته...تو هم بیا بعدش سه تایی شیر موز بستنی بخوریم.
اصلا دلم نمیخواست به این زودی ها حتی ساواش رو ببینم...
- داییت اجازه نمیده، میدونی که من اینجا زندانیم...
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۰

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁225
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- خوب من باهاش حرف می‌زنم حرف منو زمین نمی‌زنه...
نفس عمیقی کشیدم.- به نظرم اول صبح عصبش نکنیم بهتره!
خواستم از دست نیهان هم فرار کنم که یهو تو دلش فرو رفتم...چرا باید یه عطر اینقدر خوش بو باشه؟!
سرمو که بالا گرفتم با دو جفت چشم آبی مواجه شدم، آبی روشن...
چشماش همیشه برام عجیب بود!گاهی اوقات تیره میشد گاهی وقتا مثل الان روشن...
نیشخندی زد که سریع خودمو عقب کشیدم. - دایی میشه ناروین هم باهامون بیاد.
- نه.
- خواهش می‌کنم دایی نه نیار دیگه.
کلافه نگاهی به ساعتش انداخت.- الان دیرت شده تا بخواد آماده شه زمان می‌بره.
اشاره به لباسم کرد. - لباسش خوبه که اصلاً قرار نیست از ماشین بیرون بیاد.
- از دست تو ناروین...
باورم نمیشه قبول کرد یعنی بعد از چندین ماه رنگ خیابونو قراره ببینم؟!
- نیهان دایی حالا یه لقمه برام بگیر تا بریم...
- برات چی درست کنم؟! نون پنیر یا...
به سمت من چرخید و گفت: - مــربا هویج...

● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۰

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁226
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
قلبم ایستاد و مطمعنم رنگم زرد شده...یعنی کار دیشبشو یادشه!
سریع به لیوان برای خودم ریختم و سر کشیدم. معلومه که نه!اگه یادش بود به خاطر اون سیلی قطعاً تنبیهم می‌کرد.
...
سوار ماشین که شدم درجا درو قفل کرد، انگار افکار توی سرمو می‌خوند...به خیابون به مغازه‌ها خیره شدم حتی به آدما...این مدت روحیم حسابی داغون شده بود...
اینقدر محو دنیای خودم شده بودم که نفهمیدم کی جلوی مدرسه ماشینو پارک کرد!حتی نیهان هم رسونده بود و دستشو یه گوشه پنجره ماشینش تکیه زده بود و خیره نگام میکرد.
با زبون اشاره گفتم:- برای چی اینجوری نگام میکنی؟
- فاز برت نداره داشتم بستنی‌ها رو نگاه می‌کردم که چه طعمی برای خودم سفارش بدم...
به عقب خیره شدم یه بستنی فروشی بزرگ بود!
لب زدم.- من بستنی میخوام!
الان بهترین موقعیتو برای فرار داشتم.
ابرویی بالا انداخت.- نه بابا دیگه چی میخوای خجالت نکش بگو؟!
منم مثل خودش کم نیاوردم و انگشتمو بالا گرفتم و جوری که بفهمه لب زدم. - کوبیده، لباس نو...
خندید و با هیجان در حالی که مشخص بود مسخرم میکرد گفت:- خب دیگه؟ بگو!
با زبون اشاره گفتم:- فعلا همینا می‌خوام.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۱

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁227
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
نگاه خاصی بهم انداخت.- پیاده شو بریم.
متعجب نگاش کردم و هر لحظه منتظر بودم که یه چیزی بهم بگه اما در کمال ناباوری قفل ماشینو باز کرد.
از ماشین پیاده شدم که دستمو توی دستاش گرفت و به سمت مغازه رفتیم..
نگاهی به دستامون انداختم، چقدر در برابرش کوچیک‌‌ بودم، من چه جوری می‌تونستم از دستش فرار کنم؟!
وارد مغازه باد خنکی به صورتم خورد، به سمت مانیتور رفتیم که ساواش گفت: - هر کدومو می‌خوری بهش اشاره بزن.
هوس بستنی اسکوپی کرده بودم!اشاره‌ای بهش زدم که گفت:- چند اسکوپ میخوای.
با انگشتام پنجو نشون دادم که خندید.- اشتهاتم زیاده...
برای خودش آب هویج بستنی سفارش داد و با لبخند مرموزی گفت:- جدیداً خیلی هوس هویج کردم!
سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:- آخه آخرین بار یه طعم یه هویجی رو مزه کردم که هیچ وقت یادم نمیره.
کل تنم گر گرفت و ل..بمو گزیدم و محکم تو بازوش زدم که دست خودم درد گرفت.
خندید...وقتی میخندید چهره اش جذابتر میشد.
حالا مطمعن‌ شدم که اتفاق دیشبو فراموش نکرده...
بستنی‌هایی که می‌خواستمو انتخاب کردم، حساب می‌کرد که متوجه شدم اصلا حواسش به من نیست...
دودل بودم، فرار کنم؟!بین احساس مزخرفی که شکل گرفته و آزادیم گیر افتاده بود.
نزدیک در خروجی شدم که یهو یکی یقه‌مون گرفت و سیلی محکمی تو صورتم خوابوند که گرمی خونو حس کردم.- ب....یشرف تو اینجا چیکار میکنی؟
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۱

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁228
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- تو ح...م زاده کارت به جایی رسیده که آبروی خاندانمون رو میبری؟با این پسر رو هم ریختی؟ می‌کشمت عوضی...
سیلی دوم خوابوند و دستش برای سوم بالا رفت که چشمام محکم روی هم فشردم.
صدای عصبی ساواش بلند شد.- می‌شکنم دستی که روی هویجکم بلند شه...
دستشو پیچوند که فریاد پسر داییم بلند شد که مغازه دار ترسیده گفت: - بس کنید وگرنه زنگ می‌زنم به پلیس...
ساواش مشت محکمی به صورت پسر داییم کوبید که پخش زمین شد، چند تا هم بهش لگد زد که با گریه دست ساواشو کشیدم.
اینقدر هول شده بودم که نمی‌دونستم باید چیکار کنم، فقط دلم نمی‌خواست دست این عوضی به من برسه، دوست نداشتم باز به خانوادم دروغ سر هم کنه...
سریع سوار ماشین شدیم که همایون از مغازه بیرون زد دستمو جلوی دهنم گذاشتم ولی انگار نمی‌دونست سوار ماشین شدیم...
مثل دیوونه‌ها دور و ورشو نگاه می‌کرد که ما رو پیدا کنه.
یهو ساواش دو طرف بازوم رو گرفت.- هیش... آروم....نلرز...ناروین منو نگاه کن...
با چشمای اشکی و ترس نگاش کردم که آروم پچ زد.- شیشه‌های ماشین دودی اون نمی‌تونه ما رو پیدا کنه، گیرم که اصلاً پیدامون کرد مگه من میزارم دیگه بهت دست بزنه؟
اشکام تند تند پشت سر هم میریخت.پس هیچکس نمی‌دونست من دزدیده شدم همه فکر می‌کنن من فرار کردم...
اگه برگردم مطمئنم منو م.ی‌ک.شن...اینا حتی اجازه نمیدن من حرف بزنم.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۲

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁229
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- ناروین شنیدی چی گفتم؟!
تند تند نفس نفس میکشیدم که صورتمو ق.اب گرفت و تو ص.ورتم پ.چ زد- هیش آروم دختر من پیشتم...
انگشتش زیر چشمم نشست و اشکامو پاک کرد.
- هیچی نیست، اون رفته...
وقتی حرف میزد ن.فسش توی ص.ورتم پ.خش میشد و ناخودآگاه از لرزش بدنم کم میکرد.حالا جاش قلبم شروع به تپیدن کرد.اونم نه از روی ترس...
دستمال برداشت یه کوچولو با آب معدنی که تو ماشین بود خیسش کرد و گوشه ل..بمو با احتیاط پاک کرد که صورتم جمع شد که چ.ونمو با به دستش نگه داشت که صورتمو نچرخونم.- درد داری؟
به چشماش زل زدم و لب خونی کردم.- یکم.
همینجور که چونمو گرفته بودن به چشمام زل زد.- پسر کدومشونه؟
لب زدم.- داییم همون که منو جای دخت...
انگشتش روی ل...م نشست که لرزی گرفتم.- اوکیه... بهش فکر نزن.الان خوبی؟
سرمو تکون دادم که گفت:- چی میخوری برات بگیرم؟
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۲

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁230
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
هیراد عوضی انقدر بهم استرس وارد کرده بود که همون ذوق کوچیکی هم که داشتم هم پرید.
- هیچی که نمیشه! بستنی اسکوپی بگیرم؟!
سری به جهت مخالفت تکون دادم که کلافه دستی لای موهاش کشید.- چرا؟ هنوز میترسی؟
سرمون تکون دادم و با زبون اشاره گفتم:- این باعث شد من این همه سال نتونم حرف بزنم... خیلی حیوونه، الان میره به خانوادم کلی دروغ میگه...بابا بزرگم منو زنده نمیزاره...
هق هقم بلند شد که بی هوا منو تو آغوشش کشید که حس کردم قلبم شوکه شد.
- گو... میخوره پیرمرد عوضی...من اینجا چیم؟!اگه میدونستم کیه فکر میکردی ولش میکردم؟ دونه دونه استخونش میشکستم...
دستش نوازش وار پشت کمرم حرکت میکرد، بوی عطرش بینیمو پر کرده بود.
با زنگ گوشیش ازم جدا شد. - بفرمایید؟ اوکی اومدم...
- من برم نیهانو بیارم زود برمی‌گردم در ماشینم قفل می‌کنم از چیزی نترسی باشه؟
بدون اینکه به چشماش نگاه کنم سرمو تکون دادم که رفتخجالت زده دستمو جلوی صورتم گذاشتم!من چرا اینقدر لوس برخورد کردم؟
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۳

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁231
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
باورم نمیشه ساواش اینقدر باهام خوب رفتار می‌کنه من احمق نسبت به رفتارش اینقدر زود خودمو وا میدم.
سرمو چند بار به صندلی کوبیدم، عصبی بودم ، ترسیده نگران و یه حس مزخرفی که نمیدونم چی اسمشو بزارم...
بعد از چند دقیقه نیهان رو بغل کرد و توی ماشین گذاشت، جعبه عقب گذاشت که میام با ذوق جلو اومد.- امتحانم عالی بود.
به سمت چرخیدم که با دیدن صورتم هینی کشید.- کار دایی؟
همون لحظه ساواش سوار ماشین شد و نیهان حتی اجازه نداد که من تایید کنم که کار خودش هست یا نه.درجا موهای دایی شو محکم کشید که دستمو جلو‌ بردم و مانعش شدم.
عصبی رو به ساواش گفت:- واقعا برات متاسفم دایی، چطوری دلت اومد دست روش بالا می‌کنی؟
با زبون اشاره همه چی رو براش توضیح دادم که لبشو گزید.- ببخشید دایی..
ساواش نگاه چپ چپی بهمون انداخت. - آره دیگه بزن منو هرچی دلت خواست بارم کن بعد بگو ببخشید..
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۳

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁232
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
- دایی جونم آخه شما دوتا تنها بودین من از کجا می‌دونستم که بیرون رفتین!
ماشینو روشن کرد.- بیخیال، چی میخوری برات بگیرم؟
نیهان دستشو روی شونه ساواش گذاشت:- دایی قهر نکن دیگه، مرد که قهر نمیکنه.
- از دست تو دختر...
نیهان خندید و با زبون اشاره به من گفت: - تو باید ناز داییمو بکشی؟
منم مثل خودش جواب دادم. - وا چرا من؟
- زودتر بهم نگفتی خب..
- تو واکنشت سریع بود.
پشت چشم نازک کرد. - اینو بی خیال باید توی مدرسمون بودی و چشم دخترا رو در می‌آوردی.
- چطور؟!
- همه روی داییم کراش زده بودن، واقعا حسودی نمیکنی؟
نگاهی به ساواش که یه جور خاصی نگامون می‌کرد.- ما که راب..طه ای باهم نداریم که حسودی کنم!
- من اگه جای تو بودم مخشو میزدم، پسر به این جذابی جلوت نشسته‌ هیچکاری نمیکنی؟
خندیدم.- آخه باید احمق باشم رو کسی که منو دزدیده کراش بزنم!حالا جذاب هست ولی اخلاق نداره...البته جدیدا یکم مهربون شده.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۸:۱۵

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁233
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
با خوشحالی گفت:- یعنی ممکنه عاشق داییم شی.
خندیدم و با زبان اشاره ادامه دادم. - چه گیری دادی!
- آخه زن دایی مثل تورو نمی‌خوام از دست بدم.
نگاه ریزی به ساواش انداختم با زبان اشاره گفتم: - اگه داییت روی رفتارش کار کنه شاید به پیشنهادت فکر کردم.
بشکنی زد.- ایول.
ساواش نگاه چپ چپی بهمون انداخت.- لازم شد زبونتون رو یاد بگیرم.
خندم گرفت.انگار به همین آسونی‌هاست که تو یاد بگیری.
...
ساواش با سه تا آب هویج بستنی سوار ماشین شد.
- بستنی های خوبی نداشتی مجبور شدم یه چیزی براتون بگیرم.
نمی‌دونم از عمد هویجو اینجوری تلفظ می‌کرد یا واقعاً مدلش همین بود.
نی رو تو دهنش گذاشت و مزه مزه کرد.
نوچی کرد.- اون چیزی که دیشب خوردم خیلی خوشمزه‌تر بود، این اصلاً باهاش قابل مقایسه نیست.
قشنگ با این حرفش سرخ شدم و محکم توی بازوش کوبیدم که با لبخند ریزی نگام کرد.- چته؟
با زبون اشاره همراه با لب خونی گفتم:- دیشب حق نداشتی و حالا هی به روم بیاری...اگه چیزی بهت نگفتم به خاطر اینه که حالت عادی نبود وگرنه اصلاً اجازه نداشتی.
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۵:۵۶

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁234
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
ابرویی بالا انداخت و با همون لبخند گوشه لبش گفت:- من بoسیدمت؟ کی؟ چرا یادم نمیاد؟
عصبی خندیدم. - دeشب... زیr میز... میخوای بگی یادت نمیاد که اینجوری به روم میاری، هویج هویج میکنی؟
خنده حرص دراری جلوم زد.- زیر میز؟ جا دیگه نبود.نکنه خواب دیدی؟اصلا هویج چه ربطی به تو داره؟
لب زدم.- تو منو هویج صدا نمیزنی؟
با شنیدن صدای نیهان به سمتش چرخیدم.- اینجا چه خبره؟ دایی تو کی ناروینو بoسیدی؟
ساواش خندید.- نمیدونم بخدا از دوستت بپرس.
نیهان بهت زده نگام کرد که با زبون اشاره گفتم:- داشتم اذیتش میکردم.
با زبون اشاره گفت:- کاش واقعی بود.
خداراشکر نفهمید... ولی منتظر بودم باهاش تنها بشم جواب پوزخندشو نشونش بدم.
...
شب شده بود و بنفشه قصد نداشت ساواشو ول کنه...
- تو چرا مثل مترسک نگاشون می‌کنی؟
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۱۴:۲۴

undefinedundefined•• #𝗣𝗮𝗿𝘁235
•قــناری زبـون بســتهundefined
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
آبان چه گیری به من داده بود! الان من چیکار می‌تونم انجام بدم؟وقتی داداشت خودش مشتاقه کنارش بشینه..
دفترو از جیبم بیرون کشیدم.- من چیکارم این وسط؟ ساواش ذره ای به من اهمیت نمیده...من برم اونجا ضایعم میکنه.
- پس امروز عمه من بود تو رو از دست اون پسر دایی ب..یشرفت نجاتت داد، اون اگه ذره ای براش مهم نبودی میزاشت بمیری.
نوشتم.- برم چی بگم بهش؟!
- تو اصلا هیچی بلد نیستی سمانه رو میفرستم.
یهو جلوشو گرفتم و روی کاغذ نوشتم.- به سمانه اعتماد نکن، یادت نمیاد چه ضربه‌ای بهتون زده اگه رفت همه چی تو کف دست این دختر گذاشتی.
چنگی به موهاش زد که با صدای ساواش گوشاشو تیز کرد.
- غلط کرده مردیکه، تو بهش چی گفتی؟!حله حالا تا فردا شب یه کاری میکنم.
گوشیشو قطع کرد که بنفشه گفت: - ساواش کی بود؟ چرا اینقدر به هم ریختی؟
- چیز مهمی نیست، من یه خورده کار دارم تو هم برو استراحت کن...
- نمیشه نری؟ حوصلم سر میره...خودت می‌دونی آبان باهام لجه و حرف نمی‌زنه توی خونه می‌پوسم تو هم همش درگیر کارتی...
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●

۶:۳۵