بله | کانال طوطی وار
عکس پروفایل طوطی وارط

طوطی وار

۳,۹۹۳عضو
thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆

خدایا یه آخیش بنداز وسط این روزهای ما…


•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜@totivar_aa

۸:۴۶

بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ | FaraTabligh
thumbnail
undefined بارداری زن یائسه بعد از دفع عفونتundefined undefined
خانم بشردوست یک خانم شمالی توی رودسر بخاطر تنبلی تخمدان یکسال یائسه کامل شده بود ولی فقط با مصرف بیست روز استفاده از مکمل های طب سنتی رویال علاوه بر درمان باردار هم شد🥹
برای ارتباط سریع با مشاور متخصص و مشاوره رایگان عدد ۲ را به این شماره یا آیدی ارسال کنیدundefined@Salamtbanou یا با این شماره تماس بگیرید undefined09103706741
اگه میخوای رضایت هاشونو از کل ایران ببینی عضو این کانال شوundefinedundefinedble.ir/join/YjE4NDgyMWble.ir/join/YjE4NDgyMW

۸:۵۵

بازارسال شده از دکور حورا🏡
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۸:۵۶

#جاوید_در_من_161


از تاکسی که پیاده شدم و سمت در سالن قدم برداشتم ، تمام عزمم را جزم کردم تا بتوانم بر خودم مسلط باشم. قبل از حضور در مجلس در اتاق ، لباس خودم را چک کردم. شنیون موهایم را دوست داشتم. و لباسی که اندام به نسبت لاغرشده ام را زیباتر نشان می داد ، برایم عزیز بود.بی شک مامان باز هم به دیدن لباس ، برایم چشم غره ردیف می کرد. به محض حضورم در سالن ، در وهله اول ، مامان را دیدم که با چشم های خشمگینش ،سمتم قدم بر می داشت. لبخند زدم. می خواست دیر کردنم را به رویم بیاورد. - الان وقت اومدنه آخه؟ در آغوشش گرفتم.زیباتر از همیشه شده بود. - چقد خوشگل شدی. جمله ام کارساز شد ، چون بعد از آن غرهایش ، پایان گرفت و تنها دستورهایش به جا ماند. به گفته مامان ، باید حواسم را به مهمانان می دادم.سمت خاله نرفتم تا سلام کنم. حوصله متلک هایش را نداشتم. مادرجان را که سر میز خانواده سرابی دیدم ، به اجبار سمتشان قدم برداشتم. مادرجان به دیدنم اخم کرد و گفت : عروسی خواهرشون اینقدر دیر می رسن؟ - سلام...شرمنده...تو ترافیک گیر کردم.. چشم غره رفت و بعد من ، رو به ملک تاج خانم که لبخند مهربانش ، روح را تازه میکرد ، گفتم : سلام...خیلی خوش آمدین. از جا برخاست و مرا در آغوش کشید. متانت و وقار ، از تمام وجنات این زن شره میکرد. لبخند زدم و از پس شانه اش نگاهم ، به سرمه افتاد که با ذوق و در همان لباس لیمویی رنگی که برایش خریده بودم و موهایی که ساده اتو کشیده بودشان ، در انتظار آغوشم ایستاده بود. ملک تاج خانم – سلام عزیزم...چقدر زیباتر شدی. تشکر کردم و بعد از بیرون آمدن از آغوشش ، سرمه خودش را به من چسباند و آرام گفت : وای لعیاجووووون ...می کشی که امشب عمومو. چشم غره رفتم اما جایی در دلم می خواست که به چشم های جاوید بیایم. گرچه امکان نداشت.این مرد ، آنقدر خاطرش عزیز دختران زیبای اطرافش بود که به من نظر نیندازد.
فامیل را گاها می دیدم و سلام احوالپرسی محدودی به زبان میراندم..
لهراسب و نجلا هم رسیده بودند و از همان ابتدا در پیست رقص ، خوش می گذراندند و من روزی حتی فکرش را هم نمی کردم که عشق ، برادر آرامم را اینقدر سر ذوق بیاورد. - وای وای وای چقد آخه لهراسب جون جذابه... موهای فرشو نیگا...یعنی جون میده ، بشینی هی ازش عکس بگیری و با عکساش فالوئر بالا ببری.
خندیدم ، این دختر در بدترین شرایط روحی اش هم نمی توانست ، دست از شیطنت بردارد. - نجلا بشنوه که گوشتو می کشه. لبخند گشاده ای زد و در حالی که نگاهش را گرد سالن می چرخاند ، گفت : نه بابا...میدونه لهراسب جونو مثه عمو دوست دارم...البته ناراحت نشیا ، عمو رو بیشتر دوست دارم.
عمویش را دوست داشت. من هم عمویش را دوست داشتم.آدمی که هیچ چیزش به هیچ چیزم ، نمی خورد را عجیب دوست داشتم. دسته موی فر شده ام را از برابر صورتم کنار زدم و در حالی که نگاه می دزدیم ، تا برادر زاده مردی که عجیب هم مثل عمویش جلب بود ، پی به احوالم نبرد ، همان نگاه دزدیده شده در نگاه مردی نشست ، که علت فرار نگاهم بودشانه سمت راستش را به ستون تکیه داده و دست به سینه ، مرا با تمام قوا مینگریست. خیره خیره و با لبخندی که لب های درشتش را انحنا داده بود. موهایش را به همان مدل روز خواستگاری لهراسب از نجلا ، کوتاه کرده بود. دلم می رفت ، برای موهایش...دلم می رفت ، برای دست کشیدن میان موهایش... دلم را کاش میشد ، پا بکوبم.
سر پایین انداختم و سرمه عمویش را انگار دید که گفت : عه...عمو اومد.. و رفت نزد عمویش و من تنها ماندم ، میان سالن بزرگی که برای نفس هایم کوچک به نظر می رسید.از گوشه چشم دیدم که با سرمه حرف می زند ، اما نگاهش به من است. یعنی به چشمش آمده بودم؟ منی که در برابرشراره... آخ که شراره..
#ادامه دارد...

undefined

۱۰:۳۳

thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆
undefined

بوی خوش ماه بندگی خدا می آید
ماه بندگی و دلدادگی، ماه نزول رحمت و
مغفرت ، ماه مهمانی و شادی،undefined

حلول ماه مبارک رمضان بر شما عزیزان مبارکundefined




•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜ble.ir/join/CM1xQBkFwJ

۱۱:۴۸

بازارسال شده از گسترده تبلیـغاتی پری
thumbnail
شما فقط پوشانندگی و کاور این پنکک و ببینundefined
حتی به کرم‌پودر هم نیاز نداری undefined
راستی هیچکس هم باورش نمیشه که حتی از کرمپودر هم استفاده نکردی آنقدر که کاور بالا دارهundefined
پس عجله کن و از تخفیفات جا نمونیundefined
@nazanin_beautii
لینک کانال ble.ir/join/4g8J9Y69zr

۱۲:۲۱

بازارسال شده از دکور حورا🏡
ارسال کارهامون رایگانهundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
ble.ir/join/4g8J9Y69zrble.ir/join/4g8J9Y69zr

۱۲:۲۲

thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆
#موسیقی

آهنگ بسیار زیباundefined
استاد #افتخاری



•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜@totivar_aa

۱۲:۵۵

بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی آرام
thumbnail
undefinedنسل جدید بیومیمتیک ایتالیایی ۲۰۲۶undefined
undefined رفع انواع چین و چروک و افتادگیundefined رفع انواع لک و کک و مکundefined روشن کننده undefined آبرسان undefined ضدجوش و کاهنده منافذ باز پوست
undefinedهمراه با ضمانت نامه مرجوعی
undefinedبا تخفیف ویژه و اشانتیون برای ۲۰ نفر اولundefined
برای مشاوره و تهیه همین الان عدد «۲» رو بفرستید undefined @Hossein_MJafari@Hossein_MJafariتماس جهت مشاوره رایگان تلفنی:09966944470توی کانالمون عضو بشین تا از ترفندها و محصولات حرفه‌ای جا نمونین!!ble.ir/join/CtGXzXTEcxble.ir/join/CtGXzXTEcx

۱۲:۵۷

thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆
undefined

مطمئن باش آرامشت از همه چي مهمتره…..

‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍

•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜@totivar_aa

۱۳:۵۷

#جاوید_در_من_162

رسیدن عروس و داماد و جهت گرفتن مراسم در مسیری دیگر ، مرا کمی از فکر جاوید و نگاهش دورکرد.لیلا زیباتر از همیشه شده بود. در میان لباس مدل ایتالیایی و موهای نسکافه ای که با تاج پر نگین مهار شده بود ، دل میبرد دوست داشتم که خوشبخت شود. با تمام جانم دوست داشتم ، خوشبخت شود. در این میان ، من اهل رقصیدن نبودم اما سرمه دوست داشت. وقتی نجلا دستش را کشید و به میان مجلس برد ، دیگر انگار میان سالن و زیر سنگینی نگاه جاوید که پیم بود ، هوایی برای نفس کشیدن نوجود نداشت.
وارد تراس شدم و در حالی که به چند زوجی که در حال عکس برداری بودند را با لبخند نگاه می کردم ، لبه جان پناه نشستم. باغ با حضور چراغ های پایه دارش سبزی و خرمی اش را بیشتر به رخ می کشید و من از همان ابتدای حضورم ، از حوض بزرگ سنگی و فواره هایش بی نهایت خوشم آمده بود. نگاهم را از آن چند زوج گرفته و به حوض دوختم. برعکس سالن که آنقدر طمطراقش چشم می زد ، محوطه دلپذیر بود. حضوری را کنارم حس کردم حضوری که دیگر جزئی از قلبم شده بود. شانه به شانه ام ایستاده بود. نگاهش نکردم. می ترسیدم که در عمق چشم هایم ببیند که چقدر دلتنگم. که دلم لک زده است ، پیام دهد... زور بگوید... حالم را بپرسد...و آخ که چقدر من بیچاره و ذلیل بودم. - اینقدر دلبر شدنتو هیچ وقت فکر نمی کردم.
لب گزیدم. با من بود؟ بعد از این همه روز و ساعت و دقیقه و ثاینه آمده بود ، که اینطور حرفی بزند؟ کمی در جایم ، جا به جا شدم و او باز با صدای لعنتی اش در حالی که کمی خم شده بود ، نزدیک گوشم گفت : الان ناز کردی مثلا یا کلا برات تموم شدم؟
تمام شده بود؟ واقعا این مرد فکر می کرد که روزی برای من تمام می شود؟ این مرد هر روز در من شروع می شد. هر ساعت در قلبم ، ریشه می کرد.هر دقیقه در دلم ، جوانه می زد. و هر ثانیه در فکرم ، به گل می نشست. نگاه کردم. از فاصله ای نزدیک. درست مثل روزهایی که خیلی هم دور نبود. نگاهش کردم و این چشم هایش...آخ که لعنت به این چشم هایش... لب هایش انحنا گرفت. چشم هایش که چیزی نو در خود داشت ، تمام صورتم را کاوید. و اگر کمی دیگر من به نگاهش ، نگاه می کردم ، نگاهم برابر نگاهش به اشک می نشست.
سر که پایین انداختم ، گفت : نگاتو نگیر...دلم لک زده واسه این چشا...نگیرشون از من...می بینی؟...من دارم به تو التماس می کنم...به تویی که عاشقمی دارم التماس میکنم... من به احدی التماس نکردم تو زندگیم...اما به تو التماس می کنم...نگاتو نگیر...نگیر و خراب ترم نکن...گفتی فکر کنم...فکر هم کردم...دو دو تا چارتا...بالا ..پایین....نشد...نمیشه...نمی دونم کجای زندگیمی...نمی دونم چقد برام ارزش داری...من اصن حرفای قشنگ بلد نیستم...اما میدونم...باید باشی...وقتی نیستی غلطه...دنیا غلطه...من غلطم...زندگیم غلطه.
اشکم چکید. با همان سر پایین افتاده ، اشکم چکید. اشکم چکید و سرم را بالا گرفتم. به چشم هایش که برق داشت و من حال دلم با نگاه کردنشان ، خوب می شد ، خیره شدم. - تا کی؟
سوالم را درک نکرد.این را می شد از چشم هایش که به نشانه سوال باریک شدند ، فهمید. - چی تا کی؟...اشک هم نریز...دوز خُل شدنم می زنه بالا ، بغلت می کنما...
#ادامه دارد...
undefined

۱۳:۵۷

بازارسال شده از •گسترده تبلیغاتی ویژن•
thumbnail
پوشاک زنانه و بچگانه گلبرگکیفیت ماندگار_قیمت بی نظیر🧵دوخت عالیundefinedundefinedقرعه کشی ماهانه با کلی جوایز هیجان انگیزundefined
آدرس کانال
ble.ir/join/Hb1X5HguKaundefinedارسال از تهران به هر جا که شما باشیدundefined

۱۳:۵۹

بازارسال شده از دکور حورا🏡
تو این شرایط گرونی چطوری میخوای لباس بخری برای عیدundefinedیه کانال پیدا کردم از پارسال همین موقع قیمت آپدیتundefined نداشته باورت میشهundefinedundefinedble.ir/join/Hb1X5HguKable.ir/join/Hb1X5HguKaخودت بیا تو کانال قیمت هارو ببین و خرید کنundefined

۱۳:۵۹

thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆
بلند پرواز باش undefined
وقتی اوج بگیری،
حرف‌ها و سنگ‌ها بهت نمی‌رسن…
آسمان حق توست
پس تا میتونی بالاتر بپر
و به صدای ترس‌ها گوش نده

•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜@totivar_aa

۱۵:۰۸

thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆
🪄روزهایی هست که آدمی،
در جستجویِ "تکیه‌گاهی" به خویش میرسد!
*عاشقِ خودت باش*؛
زندگی بارها و بارها تو را با خودت
روبرو خواهد کرد.🫰undefined𓂃undefined️❥undefinedᥫ᭡‌‌‌‌‌‌


•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜@totivar_aa

۱۵:۰۹

thumbnail
☆☆☆☆☆꧁༒ طوطی وار ༒꧂☆☆☆☆☆

undefined

بیدار شو ، لبخند بزن و به خودت بگو:
امروز ؛ روز منه...undefined

صبح بخیر زندگیundefined


•••undefined به ما بپیوندیدundefined
🦜@totivar_aa

۷:۲۶

بازارسال شده از گسترده تبلیـغاتی پری
thumbnail
undefined ما اینجا کلی مدل سبد نظم‌دهنده تریکویی داریم ...و هزاران رنگ، مدل و سایز دلخواهت undefined
undefined دنبال سیسمونی جذاب هستی؟
undefinedundefined دنبال جهیزیه کامل و شیک هستی؟
undefined دنبال خانه‌ای مرتب و منظم هستی؟

پس بیـــــــــا اینجاundefinedble.ir/join/DuRokiiahZble.ir/join/DuRokiiahZ
undefined تازه کلی هنرجو هم دارن این هنر رو یاد می‌گیرن، پس تو هم می‌تونی بهشون بپیوندی

۷:۳۳

بازارسال شده از دکور حورا🏡
undefined خاص و منظم کنبا دست بافت های تریکوییپرداخت دو مرحله ای سفارش هابیا اینجا و سلیقه تو انتخاب کنundefinedble.ir/join/DuRokiiahZ

۷:۳۳

#جاوید_در_من_163
پوزخند زدم. - تا کی باید وسط زندگیت باشم؟...تا کی باید منتظر باشم که نیازی نباشه تا وسط زندگیت باشم؟...اصلا می دونی؟...من عادت به وسط زندگی کسی بودن ندارم.من عادتمه به حاشیه... میخوای بدعادتم کنی؟...بدعادتم کنی و بعد دوباره برم گردونی تو حاشیه؟...من آدمم جاوید ..سرد و گرمم نکن...قلبمو به بازی نگیر...
نگاهم می کرد و دم به دم این نگاه ، سرخ تر می شد.و من در حالی می خواستم به حرف هایم ادامه دهم که زیر بار این نگاه ، توان نداشتم. - لعیااااا.... نگاهم از چشم های سرخ جاوید کنده و به نجلا دوخته شد.اخم هایش در هم بود...و بی شک حالی اش شده بود که رابطه ای غیر از یک رابطه فامیلی بین من و برادرش ، جاری است. ناراحت به اخم هایش نگاه می کردم و او ناراحت تر ، برادرش را می نگریست.
نجلا – کارت دارم ، میای لعیا؟ سوالی نبود.بیشتر بار یک حکم را به همراه داشت. همراهش شدم.و جاوید و قلبم را میان تراس با هم تنها گذاشتم.از تراس که گذشتیم دستم را کشید.از پله های مرمری مرا به سمت طبقه پایین کشاند و کمی بعد میان فضای رست سرویس بهداشتی ، برابر هم بودیم.
در چشم های من خجالت جاری بود و در چشم های او عصبانیت. چقدر طرح چشم هایش ، شبیه جاوید بود.چقدر من برای باقی عمرم ، چشم هایش را دوست داشتم. و چقدر باید دعا می کردم که چشم های فرزندنشان هم به جاوید بکشد. فاصله ای که بینمان ایجاد شده بود را با دوقدم طی کرد. بازوهایم را در دست گرفت. - لعیا....لعیا...لعیا...آخ لعیا....باورم نمیشه...واقعا باورم نمیشه...
و مکث کرد.عصبانیت داشت با کل قوا ، در تمام تنش ریشه می دواند. - لعیا این همون مرده؟...همونی که داغونت کرده؟...جاوید همونه؟...وای...وای...وای...خاک بر سرت...یعنی خاک بر سرت..و با دستش خاک های خیالی ش را روی سرم ریخت.
- آخه این چی داره تو رفتی عاشقش شدی؟.... آخه مامان من یه پسر سالم تحویل جامعه نداده که...این از اون اولی بدتر نباشه ، بهتر نیست که...من خرو بگو دیدم این پسره اینقدر سریع قبول کرد لهراسبوهاااا...وای لعیا... میخوام بکشمت...یعنی علیه سالم تر از این داداش داغون من نبود؟...آخ لعیا...لعیا...من که تا آخر شب دووم نمیارم تا برسم خونه و سرش هوار شم که...
در تمام مدت تخلیه روانی ش ، لبخند تلخی روی لب هایم نشسته بود. - لبخند میزنی آخه واسه چی؟...من که جاویدو می شناسم...لعیا بمیرم من...آخه بمیرم من... بمیرم برا دلت.
و در آغوشم کشید. چقدر خوب بود که بود. که بعد از سال ها ، خدا تنهایی ام را با دوستی پر می کرد که می شد روی دوستیش حساب کرد. من هم در آغوشش گرفتم. او نباید شرمنده می بود. تقصیر هیچ کس نبود. حتی تقصیر جاوید هم نبود.تقصیر دل من بود که از اول به خطا رفت. لیلا و ونداد را تا خانه خاله ، مشایعت کردیم. مراسم خوبی از آب درآمده بود. حتی می شد گفت ، از مهمانی های سابق که من را گریزان می کرد ، هم بهتر بود. در این میان هم دخترخاله مامان که از قضا نسبت به کل فامیلشان اخلاق نیکوتری داشت هم لبخندهای مکش مرگ ما ، یک بند تحویلم می داد و دائم از سر و لباسم و هیکلی که به نظرش میزان شده بود ، تعریف می نمود و پسری که دم به دم از پایان نامه دکترایش تعریف می کرد را هم راه و بی راه سعی داشت در چشمم فرو کند. پسرش به نسبت خودش ، مرد خوب و محترمی بود. آرام و نجیب ، با چشم هایی مهربان و موهایی که اندک بود و سرمه به محض ترکش از کنارم ، به سخره گرفتشان.
برابر خانه خاله ، هم نورافشانی انجام شد و من سعی داشتم به چشم های جاویدی که برابرم کنار شوهرخاله ایستاده و به صحبت هایش مثلا گوش میداد ، نگاه نیندازم.احترامی که خانواده خاله ام برای این مرد قائل بودند ، بی اندازه بود. نجلا تنهایم نمی گذاشت.
#ادامه دارد...
undefined

۸:۵۴